سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۰ ثبت شده است

به فنا رفته: تعطیل. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۰ ، ۱۶:۵۳
پیمان ..

سوار قطار باشی، شب باشه، توی پنجره‌های قطار فقط سیاهی شب باشه، راه بیفتی توی راهروهای قطار، کورسوی نور زرد چراغ‌های سقف، صدای تلق تولوق واگن‌ها، دو تا پسری که ته واگن قرمزی آتیش سیگار‌هاشون پایین و بالا می‌ره، بری تا ته قطار و از واگن انتهایی به ریل‌ها که زیر پاهات رد می‌شن نگاه کنی...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۰ ، ۰۵:۳۱
پیمان ..
انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار می‌تواند به دوستانی بربخورد که از میان آن‌ها همزبانی بیابد. همزبانی که همدل باشد و مگر دوستی از آن مایه که به رفاقت بینجامد چند بار می‌تواند رخ بدهد و در چند مقطع عمر؟ این اتفاق خجسته‌ای است که از هفده تا ۲۴-۲۵سالگی می‌تواند رخ بدهد. و زمان، تاراج زمان مگر مجال تداوم رفاقت را می‌دهد؟



به گمانم از کتاب سلوک محمود دولت آبادی باشد، شاید هم نه. مطمئن نیستم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۰ ، ۰۵:۳۰
پیمان ..

من توی اتوبوس، آن ته نشسته بودم. یک جورهایی غمگین بودم. اندوهگین بودم. نورهای سفید مهتابی‌های اتوبوس تمام آن را روشن کرده بود. کولرش فضای آن را حسابی سرد کرده بود. آخرهای خط بود و اتوبوس خلوت. واقعن احساس سرما می‌کردم. نورهای سفید مهتابی‌ها هم این احساس من را تقویت می‌کردند. شیشه‌های اتوبوس از زیادی نور مثل آینه شده بود. وقتی توی راهروی بین صندلی‌ها ایستاده بودم چند لحظه‌ای خودم را نگاه کردم، زود و تند. خیره نگاه نکردم. از خودم خوشم نمی‌آمد. از پیشانی بلندم و موهای بی‌آرایشم... زل زدم به زنی که آن جلو ایستاده بود. خاستم جزئیات صورتش را آنالیز کنم. چشم هام یاری ندادند. فقط موهاش طلایی بود. بعد دیدم دارد پسر کوچکش را از زیر نرده‌ی زنانه مردانه می‌فرستد طرف مردانه تا پسرک بنشیند روی یک صندلی خالی. خود زن می‌له را گرفته بود، ولی پسرش رفت و نشست. زن خیلی خوشحال شد. او یک مادر بود. دلم خاست گریه کنم. شاید به خاطر نگاه اولم به زن شاید به خاطر فداکاری کوچک مادرانه‌اش... رادیوی اتوبوس ور می‌زد که فلان بزرگراه ترافیک سنگین دارد و می‌گفت: رانندگان عزیز لطفن آرامش خود را حفظ کنید.
من آرام بودم. ولی غمگین. اصلن همیشه این طور است. هر وقت غمگینم آرامِ آرامم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۰ ، ۰۵:۲۹
پیمان ..

نوجوانی: دوره‌ای که انگار وقت کُند می‌گذرد. مانند یک تونل تاریک است که هر کسی دلش می‌خاهد زود‌تر به نیمدایره‌ی روشنِ انتهایی آن برسد. هر نوجوانی دوست دارد وقت و زمان سریع‌تر برود بگذرد تا او هم بزرگ شود، آدم شود. قصه‌ی من هم در مورد همین است: پسری که می‌خاهد همه چیز زود‌تر تمام شود واو بزرگ شود، می‌خاهد هر چه سریع‌تر به نیمدایره‌ی روشن انتهای تونل برسد غافل از اینکه این تونل تاریک یک فرصت است برای ساختن جاده‌ای که در آن روشنایی ست... او می‌خاهد فقط وقت بگذرد و هیچ استفاده‌ای هم ازین وقت نمی‌کند...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۰ ، ۰۵:۲۸
پیمان ..