سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲۳ مطلب در تیر ۱۳۸۸ ثبت شده است

پسرک آفتاب ظهر تابستان خورده توی ملاجش و کمی تا قسمتی ابری اسکول می­زند. از کنار بلوار دانشکده­ی فنی رد می­شود و به چنارها نگاه می­کند که هیچ سایه­ای برای تقدیم کردن به او ندارند و آفتاب هم­چنان او را اسکول و اسکول­تر می­کند. زیر لب برای خودش می­خواند:

بیا با من بزن جام

بیا بخون تو چشمام

که با تو شاده شعرام

که بی تو خیلی تنهام

و هی تکرار می­کند و گه­گاه جام را لاس می­گوید و می­ریند توی وزن شعر. جلوی دانشکده­ی مکانیک که می­رسد سوزش پوست گردنش به حد نهایی می­رسد و او ناراحت می­شود که چرا هیچ کدام از ماشین­هایی که این­جایند آمریکایی نیستند. کلن هدفش از آمدن به دانشکده­ی مکانیک این بوده که یک ماشین آمریکایی ببیند و احساس قدرت و لارجی و این حرف­ها بهش دست بدهد. روی بردهای مکانیک خبری نیست. در سنگین دانشکده را با تمام هیکل نحیفش هل می­دهد تا باز شود. در باز می­شود. خنکای سایه­ی داخل به صورت و تنش می­خورد. بو می­کشد. بوی تند عرق می­زند زیر دماغش. بوی خودش است. بیشتر شبیه بوی شاش است تا بوی عرق. اولین [و تنها]کسانی که می­بیند چهارتا از دخترهای هم کلاسی­اش هستند که به ردیف نشسته­اند روی صندلی­ها زیر تابلوی عکس­های اساتید. و سه پسر هم روبه­روی­شان ایستاده­اند. یکی از پسرها را می­شناسد. تی­ای درس استاتیکش است. بگو بخند می­کنند و او با دیدن آن­ها جا می­خورد و تعجب می­کند. هم از دخترها تعجب می­کند که آن قدر علافند[علاف­تر از او] که پاشده اند امده اند دانشکده­ای که همه چیزش تعطیل است و هم از تی­ای درس استاتیکش. کمی احساس بیزاری می­کند و کلمه­ای که توی ذهنش شکل می­گیرد کلمه­ی لاس است. توی تخته وایت بورد ذهنش کسی می­نویسد:لاس. همان کسی که وقتی سهیل را بعد از دو سال توی خیابان حین سوار شدن به پرایدش دید و رفت طرفش و با او سلام و احوالپرسی کرد و لبخند و ردیف سفید دندان های سهیل را دید توی صفحه­ی ذهنش نوشته بود:ماتریال... آره. کلن احساس بیزاری می­کند  و سرش را می­اندازد پایین و از پله­های سیاه شروع می­کند به بالا رفتن.

پسرک در حین بالا رفتن از پله­ها نگاه دخترها را روی خودش حس می­کند و در همان حال بالا رفتن چون آن­ها را به تخمش هم حساب نکرده ذهنش منهدم می­شود. بله رسم روزگار چنین است. وقتی پسری دخترهای هم­کلاسی اش را محل سگ نگذارد و به ان­ها حتا یک سلام خشک و خالی و یک احوالپرسی و کمی خنده و شوخی و کمی سربه­سر گذاشتن و یک سری روابط دوستانه و محبت­آمیز تحویل ندهد امکان منهدم شدنش فراوان می­شود.

خلاصه پسرک در حین بالا رفتن از پله­های سیاه و مارپیچ دانشکده­ی مکانیک منهدم و به سه پاره تبدیل می­شود. عبارت سه پاره شدن پسرک عبارت غلطی است. بهتر است گفته شود که او به سه نسخه­ی یکسان تکثیر می شود... پسرک همان طور که دارد از پله ها بالا می­رود به تی ای خرخوانش فکر می­کند. به این فکر می­کند که تی­ای محترم وقتی هم سن و سال و هم قدوقامت او بوده احتمالن همچون او یک آنتی­کی ال بوده و نه همچون او جز به درس به چیزی نمی­اندیشیده. شبان روز درس می­خوانده و زحمت می­کشیده و حالا پس از سال­ها درس خواندن روزهای عسرت فرارسیده و حالا افتاده به دنبال همان چیزهایی که زمانی هم سن و سال­های درس نخوان او به دنبال آن چیزها افتاده بودند:دختر و عیش و خوشی ولاس. لاس لاس لالاس لاس. پسرک یک دور پوچ در ذهنش ترسیم می­کند و همین پسرک در حالی که از پله ها بالا می­رود و یک پاره­اش به تی ای فکر می­کند پاره­ی دیگرش همزمان او را به چند روز بعد می­برد. یادش می­افتد به آینده. زمانی که شروع می­کند به خواندن یکی از داستان­های قدیمی­اش. داستانی که در نوجوانی نوشته بوده. و حین خواندن داستان تعجبی عظیم فرا می­گیردش. داستانش داستانی عاشقانه بوده و هرچه که او به جلوتر می­رود تعجبش بیشتر می­شود که من این داستان را نوشته­ام؟!!!!!!! یک داستان عاشقانه؟!!!!!بعد به این فکر می­کند که چه قدر آدم رادیکالی شده. آن قدر رادیکال که خنده و شوخی دوستانه را هم برنمی­تابد. اویی که روزگاری عاشقانه می­نوشته حالا فقط بیزاری می­کند. در همان آینده کمی از رادیکال بودنش بدش می­آید ولی دیگر نمی­تواند کاری کند. کسی توی ذهنش می­نویسد: برگشت نیست.

و در همان حال که پسرک مشغول بالارفتن از پله­هاست و سنگینی نگاه دخترها را حس می­کند و سرش پایین است می­بیند که پله­های سیاه زیرپایش تغییرجنسیت  می­دهند تبدیل می­شوند به پله­هایی موزاییکی با حاشیه­های طلایی. پله ها دیگر مارپیچی نیستند. بله. او در حال بالارفتن از پله­های دانشکده­ی ادبیات است.یک بعدازظهر بهاری. در پاگرد پله ها می­ایستد و از پنجره به بیرون نگاه می­کند. به فضای پشت دانشکده­ی معماری نگاه می­کند. سه دختر و چهار پسر آن جا هستند و دوکارگر زیر دست و پای آن­ها مشغول ساختن  دیواری آجری هستند. پسرک می­ایستد دستور دادن دخترها به کارگرها را نگاه می­کند.خانم مهندس­ها. کارگرها دیوار را بالا برده­اند و آن را شبیه به یک محراب ساخته­اند. یکی از پسرها دوربین عکاسی تلسکوپ مانندی دارد و فرت و فرت از پسرها و دخترها عکس کلوزآپ می­گیرد. بعد هرشش دختر و پسر کنارهم می­ایستند. پسرک عکاس چیزی بهشان می­گوید و آن­ها جاهای­شان را تغییر می­دهند و یک در میان[دختر و پسر] می­ایستند و بعد دست­های شان را می­اندازند روی شانه­های هم. دختر وسطی قدکوتاه است و دو پسر کناری­اش قدبلند و تقلای دختر برای انداختن دست­هایش روی شانه­های آن دو مضحک است. پسرک نگاه می­کند. موبالش را درمی­آورد که او هم عکس بگیرد. زوم می­کند. زوم می­کند. آن­ها اصلن متوجه پسرک نیستند. زوم می­کند ولی عکس نمی­گیرد...

%%%%

پسرک به طبقه­ی دوم که می­رسد از حالت انهدام بیرون می­آید و به سمت طبقه­ی سوم می­رود. در راه­روهای اساتید شروع به پیاده­روی می­کند و از خنکای راه­روها محظوظ می­گردد. به جلوی اتاق دکتر تابنده می­رسد. روبه­روی برد کنار اتاق دکتر تابنده میخکوب می­شود. عنوان نوشته­ای توجهش را جلب می­کند:خیلی خسته­ام، خیلی. پسرک واژه ی "خسته" را خیلی دوست دارد. می­ایستد همان جا و تا ته نوشته را می­خواند:

خیلی خسته­ام خیلی!

الان حدود یک سال است که خیلی خسته­ام و این هفته آخر هم که دیگه دارم از پا می­افتم.چرا؟ همیشه فکر می­کردم کمی تنبلم. اما حالا دقیقن حساب کرده­ام و متوجه شده­ام که خیلی کار می­کنم. ببینید ما توی ایران 72میلیون جمعیت داریم که 13میلیون اون ها بازنشسته هستند. پس می­مونه 59میلیون نفر. از این تعداد 24میلیون دانش آموز و دانشجو هستند. پس برای انجام کارها فقط 35میلیون نفر باقی می­مونند. توی کشور 10میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملن کاری انجام نمی­دن. پس برای پیش بردن کارها تنها 25میلیون نفر باقی می­مونند. از این 25 میلیون نفر  هم تقریبن 4میلیون نفر آخوند و ملا و سانسورچی اینترنت و نماینده مجلس هستند. پس فقط 21 میلیون نفر باقی می­مونند و اگر بدونیم که تقریبن 17میلیون آدم جویای کار داریم معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو 4میلیون نفر انجام می دن. اما حدود 2میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی فقط 2میلیون نفر نیروی کار باقی می­مونن. از بین این دو میلیون نفر 646900عضو پلیس و و وزارت اطلاعات و نیروهای سپاه هستند پس کلن می­مونیم 1353800. حالا این وسط 649876نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارند و بار کارهای کشور افتاده روی دوش 806200نفر از جمعیت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806186نفر هم ممنوع القلم ممنوع التصویر ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم پس کل کارهای کشور افتاده روی دوش 14نفر! از این چهارده نفر 12تاشون عضو شورای نگهبان هستند و پس متوجه می­شیم که کل کارهای کشور افتاده روی دوش دو نفر: من و تو! و تو هم که داری ای میل چک می­کنی...

پسرک خوشش می­آید و قلقلکش می­شود. از خودش می­پرسد یعنی این نوشته را دکتر تابنده این جا گذاشته یا کس دیگری؟اگر دکتر تابنده گذاشته باشد که خیلی استاد باحالی است...البته نویسنده هم که خودش مشغول ای میل نوشتن بوده. پس چرا خسته بوده؟کار نمی کرده که.....پسرک به پیاده­روی اش در راهروهای خنک ادامه می­دهد و بعد دوباره از پله­ها می­آید پایین. این بار بی­انهدام. در سنگین را با تمام هیکل نحیفش باز می­کند و می­رود به سمت گرمای اسکول­کننده.

به حوض که می­رسد زیر لب می­خواند:

بیا با من بزن جام

بیا بخون تو چشمام

که با تو شاده شعرام

که بی تو خیلی تنهام

%%%%

پسرک پوزخند می­زند که او را با پسرک دیگری اشتباه خواهند گرفت!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۸۸ ، ۱۸:۰۹
پیمان ..

 «ماهی قرمز هزارکیلویی» برای من فراتر از یک کتاب است. تکه ای از نوجوانی است. تکه ای از نوجوانی ام که توی کتابخانه ام داشت خاک می خورد و نمی دانم چه شد که از بین کتاب ها کشیدمش بیرون جلد شمعی اش را لمس کردم و صفحه ی اولش را که خواندم پرت شدم به یک دنیای دیگر. به دنیای وارن اتیس. دنیایی که روزگاری در نوجوانی در آن زندگی کرده بودم و نشستم پای کتاب و یک نفس صدوسی صفحه اش را خواندم. و پر از حس شدم و این جور احساس کردم که بار دیگر نوجوانی شده ام با همان احساسات رج به رج. بار دیگر کتاب به من لذتی فوق العاده داد. لذتی در حدواندازه ی همان لذتی که روزی روزگاری در هفت سال پیش به من هدیه داده بود...

وارن اتیس یک خوره ی فیلم و خیال است. تمام وقت های آزادش را در سالن های سینما به تماشای فیلم های علمی تخیلی می گذراند و بقیه وقتش را هم مثلن وقتی توی پیاده رو راه می رود یا سر کلاس درس نشسته است به خیال کردن و سرهم کردن قصه ها و ساختن شخصیت های تخیلی می گذراند. کلن وارن خیلی وقت ها در یک عالم دیگری به سر می برد. اما زندگی واقعی اش خیلی واقعی است. پدرش معلوم نیست کجاست. ظاهرن بعد از پس انداختن او رفته دنبال کاروزندگی خودش. مادرش یک فعال سیاسی است که پلیس اف بی آی همه جا دنبالش است. به خاطر همین سال هاست که به خانه برنگشته و وارن سال هاست که مادرش را ندیده و خیلی وقت ها فقط با خاطراتی دور و کوچک و کارت پستال هایی که مادرش برای او فرستاده با او زندگی می کند. او و خواهرش ویزی همراه مادربزرگ شان زندگی می کنند. مادربزرگ غرغرویی که حوله های حمام را از رنگ قهوه ای می خرد چون این رنگ چرک شدن حوله را را مشخص نمی کند و در نتیجه نیاز نمی شود زود به زود حوله ی حمام را بشوید. قصه از یک خیال جدید وارن شروع می شود. خیالی که او در ذهن خلاقش پروبالش می دهد و در ذهنش آن را تبدیل می کند به یک فیلم هیجان انگیز به نام ماهی قرمز هزارکیلویی. این فیلم در طول کتاب شاخ و برگ پیدا می کند و آخر کتاب همزمان می شود با پایان فیلم. فیلمی که وارن تصمیم می گیرد آخرین خیال پردازی اش باشد. در یکی از آن روزها مادربزرگش می میرد و او و خواهرش تنهاتر می شوند. اما او خوشحال می شود چون خیال می کند مادرش برای مراسم تدفین مادربزرگش می آید و او بالاخره مادرش را خواهد دید. ولی این طور نمی شود...اما آخرسر آن ها یک راه ارتباطی جدید با مادرشان پیدا می کنند. مادرشان دوشنبه ی اول هر ماه ساعت 7غروب زنگ می زند به باجه ی تلفن عمومی روبه روی کتابخانه و آن ها برای مدت سه دقیقه می توانند صدای مادرشان را بشنوند...و این جوری ها می شود که  وارن شکل عجیبی از زندگی را تجربه می کند.

تنهایی وارن و شکل تازه ی زندگی اش که او یک ماه سعی و تلاش می کرد و درسش را می خواند به انتظار این که دوشنبه ی اول ماه با مادرش صحبت کند آن هم فقط سه دقیقه خیلی برام جذاب بود. طرز زندگی مادر وارن هم به عنوان یک سیاسی فراری خیلی برایم جذاب بود.

[به آخرین باری که مادرش را دیده بود فکر کرد. یک شب با لباس خواب به اتاقش آمده بود،تمیز و مرتب. موهای بلند مجعدش بوی صابون می داد.«وارن، خوابی؟»

«نه،نه.»زود بلند شده و نشسته بود.

«قندعسل من چطوره؟» در آغوشش کشیده بود. بدن لاغرش همیشه چند درجه سردتر از بدن هر کس دیگر بود.

«خوبم. چند وقت این جا می مانی؟» این همیشه اولین سوالش بود.

«فقط امشب. فردا می رویم راه پیمایی.» و با لبخند یک مشتش را به علامت اعتراض بالا برده بود.

وارن لبخندش را با لبخند پاسخ نداده بود. چهره اش را درهم کشیده بود.«چرا نمی مانی؟»

«نمی توانم عزیزم.»

«چرا؟»

«اوه عزیزم. دولت مثل یک توپ بزرگ ترسناک است. وقتی که شروع می کند به غلت خوردن نصف چیزهایی را که در مسیرش هستند له می کند و نصف دیگر را با خودش بلند می کند و می برد و بزرگ و بزرگ تر و قدرتمندتر می شود و یکی باید جلویش را بگیرد.»

«اما نه تو.»

«من هم باید سعیم را بکنم.»

«نمی خواهم تو بروی.»

«من هم نمی خواهم بروم. اما حتی همین الان هم نمی بایست می آمدماین جا. من وقتی توی خانه ی خودم می خوابم و موهایم را توی دستشویی خانه ی خودم می شویم و بچه هایم را هنگام شب به خیر گفتن می بوسم، در خطر دستگیری قرار دارم.»

«پس نرو.»

«مجبورم.»]ص51.

اما خیال پردازی های وارن چیز دیگری بود. او برای فرار از حقایق تلخ زندگی اش: تنهایی اش، فراری بودن مادرش، بدخلقی های مادربزرگش پناه می برد به دنیای خیال و چقدر قشنگ هم پناه می برد به دنیای خیال...

 

ماهی قرمز هزار کیلویی/بتسی بیارز/کاوه پرتوی/ نشر مرکز/132صفحه/چاپ اول 1380

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۸۸ ، ۰۷:۳۵
پیمان ..

دختره من را لو داده بود. دختری که شال سبز روی سرش انداخته بود و موهایش را مش کرده بود. داد زد: این احمدی نژادی نیست. توی چشم هام نگاه کرد و داد زد این احمدی نژادی نیست. جا نبود بنشینم. ایستگاه مترو شلوغ بود. ولی فقط من و او نتوانسته بودیم بنشینیم. همه نشسته بودند به غیر از ما دو تا. و ما کنار هم ایستاده بودیم که چشم تو چشم شدیم و او داد زد. چشمم ناخودآگاه رفت طرف وسط ایستگاه و دو پسر ریشو را دیدم که شروع کردند به دویدن. حسین و ایمان بودند. چاقه حسین بود. و مردنیه ایمان. دست حسین تفنگ بود. جفت شان پیرهن سفید پوشیده بودند با شلوار پارچه ای سیاه.دیدم که ان ها دویدند و من هم دویدم رفتم به سمت انتهای ایستگاه. اما ایستگاه خروجی نداشت. دویدم پریدم روی ریل های مترو. چیزیم نشد. یک نگاه به پشت انداختم. دیدم آن ها دارند سر می رسند. دویدم به سمت تونل تاریک مترو. وارد تاریکی شدم و بین ریل ها دویدم. یادم است آن لحظه خوشحال بودم که ریل ها تراورس ندارند و می دویدم. جلویم فقط تاریکی بود و من به طرزی جنون آسا می دویدم. صدای ایمان توی گوش هام پیچید که داد زد: بزنش. اما حسین داد زد:نه باید زندانیش کنیم. و من می دویدم و آن ها می دویدند. صدای نفس هایم را می شنیدم و بعد صدای پاهام به صدای گرومپ گرومپ تبدیل شده بود که صدای پچ پچ ایمان کنار گوشم آمد: کجا در می ری ملحد کافر؟!

و...

از خواب که پریدم دهانم از شدت خشکی عین کاغذ شده بود.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۸۸ ، ۱۸:۲۲
پیمان ..

من خودم نماد تغییرم.

هیچ وقت هیچ وقت این جمله­ی محمود احمدی­نژاد در دومین سخنرانی تلویزیونی­اش یادم نمی­رود. شایداگر روزی خواستم داستانی از سیاست بنویسم ترجیع­بند داستان را همین جمله در نظر بگیرم. جمله­ای که معناهای زیادی پشتش خوابیده و روزبه روز به تعداد معناهایش افزوده می­شود.

وقتی این جمله را آن شب از دهان محمود احمدی­نژاد شنیدم این طور پیش خودم حلاجی کرده بودم که بالاخره شنید. بالاخره فریادها و فغان­ها را شنید. بالاخره چشم­هایش راه­پیمایی­های میلیونی را دید و فهمید. فهمید که کارش ایراد دارد. فهمید که همچین تحفه­ای هم نیست...فهمید که عده­ی زیادی از دست او رنج می­کشند عذاب می­کشند و این عده­ی زیاد اصلن آن­هایی که او فکر می­کند و می­گویدنیستند و این عده­ی زیاد همین مردم­اند... و فردایش که به سایت فرهاد جعفری رفته بودم به او حق داده بودم که بشکن بزند که این است رییس­جمهور محبوب من!

اما تردید هم داشتم. شاکی هم بودم که چرا دارد از شعارهای انتخاباتی رقیبانش استفاده می­کند. تمسخر یا واقعن تغییر؟ تمسخر را از او در سخنرانی 24خردادش در میدان ولیعصر تهران دیده بودم. آن­گاه که شال سبز میرحسینی را بر شانه­هایش انداخته بود و الخ.

اما سخنرانی آن شبش در باب تغییر بویی از تمسخر نمی­داد و باعث شده بود که در ذهن خودم آن حلاجی­ها را بکنم و البته تردید جز جدایی­ناپذیر تمام آن افکار بود...

روزهای بعدش هیچ تغییری ندیدم. روز به روز به تعداد کسانی که زندانی می­شدند چه از رجال و چه از دانشجویان افزوده می­شد و در این مدت هنرمندان و فرهنگیان یکی به ملکوت اعلی می­پیوستند(آخریش اسماعیل فسیح). قشری که آقای رییس جمهور وعده­ی بیشترین تغییر را در رابطه با ان­ها داده بود...

تا  روز گذشته که اسامی معاونان و مشاوران رییس جمهور در کابینه­ی دهم اعلام شد. اسفندیار رحیم مشایی ارتقا سمت پیدا کرد به معاون اولی. و این باعث تعجبم شد. مگر نگفته بودی که من خودم نماد تغییرم؟ این بود تغییرت؟

 

و بعد به خودم گفتم این که تعجب ندارد!

مشخص است چه اتفاقی افتاده است. محمود احمدی­نژاد دروغ گفته است. این که چیز تعجب­برانگیزی نیست. رییس­جمهور کشور من چیزی که از آن ابا ندارد دروغ گفتن است. من خودم نماد تغییرم.

با معاون اول شدن رحیم مشایی محمود احمدی­نژاد نشان داد که کوچکترین خیالی از تغییرات،خیالی خام و احمقانه است. مگر بیست و چهارمیلیونی که به او رای دادند از او تغییرات می­خواسته­اند؟ بیست و چهارمیلیون به او رای داده­اند که هیچ تغییری انجام نشود و فقط آن پانزده میلیون نفر دیگر بودند که تغییر می­خواسته اند. آن پانزده میلیون هم اصلن مهم نیستند. خس و خاشاک­اند! نهایت خیلی تحویل گرفته شوند به آن­ها گفته می­شود که ما خودمان نماد تغییریم و آن­ها هم سرشان گول مالیده می­شود و الخ.

از تمسخر گفتم. گفتم که سخنان آن شب احمدی نژاد بویی از تمسخر رقبا نمی­داد. ولی حالا می­بینم که من تمسخر را نفهمیدم. و او باز هم به سلک سخنرانی یکشنبه 24خردادش بوده. در زبان فارسی جمله­هایی وجود دارند که معنای­شان معنایی کاملن مخالف با معنای ظاهری­شان است. مثلن شما به دوست­تان می­گویید من فلان درس را فول فولم. و منظورتان این است که در فلان درس یک گوسفند به تمام معنایید! حالا که نگاه می­کنم می­بینم محمود احمدی نژاد نیز در سخنرانی ان شبش همچین مزاحی با ما کرده بود و ما نفهمیدم. من خودم نماد تغییرم یعنی این که...

%%%

خیلی علاقه­مندم که محمود احمدی­نژاد در ادامه­ی قدبازی­های خودش صفارهرندی و علی ابادی را در جاهای­شان ابقا کند(نگویید که صفار را مجلس نخواهد گذاشت. اتفاقن مجلس خواهد گذاشت و مطمئنم در طول چهار سال آینده مجلس کمافی السابق به دکتر نه نخواهد گفت) و کردان را وزیر کشور کند.

%%%

هاشمی رفسنجانی در خطبه های سرشار از سیاستش دعوت به اتحاد و یکپارچگی کرد.

فکر می­کنم جنبه­ی مثبت انتصاب رحیم مشایی اتحادی خواهد بود که بین ما غیراحمدی­نژادیون و احمدی نژادیون صاحب عقل و شعور اتفاق خواهد افتاد. مسلمن عده­ای از احمدی­نژادیون هم خواهند بود که رحیم مشایی را تبدیل کنند به فرشته­ی روی زمین و متاسفانه تعداد زیادی از هواداران احمدی نژاد این دست آدم ها هستند...

%%%

اسفندیار رحیم مشایی فارغ التحصیل رشته­ی مهندسی الکترونیک از دانشگاه صنعتی اصفهان کسی است که در 29 تیر 1387مردم اسرائیل را دوست خواند و با این اظهاراتش موجب برانگیخته شدن خشم بسیاری از کسانی شد که اسراییل را دشمن خود می‌دانستند. در پی این ماجرا ۲۰۰تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، با امضای بیانیه‌ای خواستار برخورد جدی با وی شدند پس از انتشار این بیانیه، وی در ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ طی نامه‌ای به حداد عادل، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی واژهٔ اسرائیل در جهان امروز را منفورترین واژه‌ای دانست که مترادف نژادپرستی، خیانت، خشونت، مکر و فریب است.

وی با تکرار ادعاهای خود با شدّت بیشتر در مرداد ۱۳۸۷ موجی از اعتراضات را علیه خود و دولت برانگیخت. بلا فاصله پس از این ماجرا تجمع دانشجویان روبروی سازمان میراث فرهنگی برگزار گردید.حاشیه‌ها در مورد اظهارات وی تا جایی بالا گرفت که سید علی خامنه ای رهبر انقلاب، در نطقی، سخنان وی را کاملا" اشتباه دانسته و خواستار پایان بخشی به این حواشی که در موارد زیادی با استناد به آن دولت تخریب می‌شد، شد. این در حالی بود که محمود احمدی نژاد از مشائی دفاع کرده بود.

اما سوالی که پیش می­آید این است که با موج تنفری که از این مرد در بین جامعه­ی مذهبی وجود دارد چرا محمود احمدی نژاد او را به سمتی مهم­تر می­گمارد؟

فرضیه­ی اول مربوط می­شود به نسبت خانوادگی­ای که این دو با هم دارند و قوت این فرضیه کم هم نیست. هرچه قدر هم گفته و تبلیغ شود که احمدی­نژاد اهل پارتی بازی نیست و این پسران و دختران هاشمی رفسنجانی بودند که فلان بودند و بهمان بودند چیزی از قوت فرضیه­ی نسبت خانوادگی این دو کم نمی­کند.

فرضیه­ی دوم مربوط می­شود به سوگلی بودن رحیم مشایی نزد احمدی­نژاد. او سوگلی احمدی­نژاد است و من فکر می­کنم احمدی نژاد به خاطر این او را دوست دارد که به طرز عجیبی با او همذات پنداری می­کند. او هم مثل احمدی نژآد در این چهارسال اشتباهات فاحش و خارج از عقل فراوانی انجام داده است. اشتباهاتی که فریاد و فغان خیلی ها را درآورده. احمدی نژاد هم در این چهارسال اشتباهات بچگانه­ی فراوانی انجام داده است. و ضرب المثلی وجود دارد که می­گوید دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آیدو...

اگر فرضیه­ی دوم را بپذیرید که همانند فرضیه­ی اول دلیلی برای ردش نمی­بینم معاون اول شدن رحیم مشایی یک پیام خیلی بزرگ هم خواهد داشت: این که در چهار سال آینده باز هم منتظر اشتباهات ابلهانه و احمقانه­ی فراوان باشیم.

 

 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۸۸ ، ۲۱:۴۴
پیمان ..

همه­ی نیازهای بشر در یک مرتبه قرار ندارند. بلکه این نیازها سلسله مراتبی­اند. به­طوری­که اگر بعضی از آن­ها برآورده نشوند بعضی دیگر اصلن سربرنمی­آورند و تا این بعض دیگر برآورده نشوند بعضی دیگر ظهوروبروز نمی­کنند .

آبراهام موزلو، روانشناس آمریکایی، در کتاب خود "انگیزش و شخصیت"، نیازهای بشر را در پنج دسته تقسیم­بندی کرد و گفت که این نیازها سلسله مراتبی اند:

شدیدترین و مبرم ترین و فوری و فوتی­ترین نیازها نیازهای فیزیولوژیک به غذا، آب، اکسیژن و روابط جنسی­اند.

اگر نیازهای فیزیولوژیک برآورده شوند نیازهای مربوط به ایمنی و امنیت سربرمی­آورند و آدمی درصدد جست­وجوی محیط های امن و ایمن برمی­آید.

سپس نوبت نیازهای مربوط به عشق و تعلق خاطر و وابستگی می­رسد و آدمی مشتاق دوست، عاشق و معشوق و جایگاه گروهی می­شود.

آن­گاه نیازهای مربوط به عزت و حرمت پدید می­آیند و آدمی طالب عزت نفس، احترام دیگران، حیثیت و شان، دستاوردها و موفقیت­ها می­شود.

و سرانجام و تنها درصورتی که همه­ی نیازهای چهارگانه­ی قبلی به وجهی معقول برآورده شده باشند نیاز به خودشکوفایی پدیدار می­شود.

موزلو بعدها نیاز ششمی فراتر از نیاز به خودشکوفایی نیز قائل شد و آن نیاز به فراتر رفتن از خود(خودفراروی) است که آن را فطری و برای سلامت روانی کامل همه­ی انسان­ها ضروری می­دانست.

%%%

یکی از بدی­هایم این است که خیلی از حرف­ها و جمله­هایی که در ذهنم ماندگار می­شوند یادم می­رود از زبان چه کسانی شنیده ام یا در کدام کتاب خوانده ام. دبیرستان که بودم نظریه­ی نیازهای بشری موزلو را یکی از معلم ها خیلی دست وپاشکسته گفته بود. یادم است اصلن به این نام و با این شکل و شمایل نگفته بود. بحث نیازجنسی که پیش آمده بود شروع کرده بود به گفتن الویت بندی نیازها در کشور سوئد و یادم است فقط در درجه ی اول بودن نیازجنسی خیلی برایش مهم بود و بقیه­ی نیازها را نگفت...جلیلی بود یا بیات خانی یا شاید مسترنیکزاد...نمی­دانم. مهم نیست. مهم این است که خودفراروی ام آرزوست!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۸۸ ، ۱۵:۰۱
پیمان ..