سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در مهر ۱۳۸۹ ثبت شده است

بودایی ها منشا همه ی دردهای انسان را در پراکندگی ها و بی دقتی ها می دانند.
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۸۹ ، ۲۰:۰۱
پیمان ..

بچه که بودم هر هفته "دوچرخه" می خواندم. یک بار توی یکی از مسابقه هاش شرکت کردم. زد و برنده شدم. یکی دو هفته بعد از این که اسمم را چاپ زدند که تو برنده شده ای جایزه اش را برایم فرستادند. دو تا کتاب بود. یکی "فرهنگ داستان نویسی" جمال میرصادقی بود و یکی هم "ده گفت و گو با نویسندگان جهان". کتاب هاش از آن ها نبود که توی زندگی و عقایدم تاثیر بگذارند و این ها. ولی همراه این دو کتاب یک چیز خیلی کوچولو هم فرستاده بودند: یک نشان کتاب. از همین ها که ناشرها به عنوان اشانتیون و تبلیغ کتاب های دیگرشان همراه کتاب به آدم می دهند تا اگر وسط خواندن مجبور شد کتاب را زمین بگذارد دیگر به مغزش فشار نیاورد که کدام صفحه بود، حفظ کنم یادم نرود و این ها. اما نشان کتابی که برایم فرستاده بودند چاپی نبود. دست ساز بود. یعنی یک طرفش چاپی بود یک طرفش دستی. یک مقوای سفید اشتین باخ بود که با کاتر برش داده بودند. یک طرفش نقاشی آبرنگ یک درخت سبز بود با دو تا پرنده ی آبی بالایش در حال پرواز. این چاپی بود. طرف دیگرش یکی با روان نویس سبز و خیلی فانتزی نوشته بود: با خواندن، سفر آغاز می شود.

هنوز هم این نشان کتاب را دارم. هر وقت می بینمش دلم می خواهد کتاب بخوانم ...یک شوق عجیبی را آن دست خط فانتزی و سبز توی من بیدار می کند برای خواندن...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۸۹ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

راه برگشت پسر هر روز غروب از پیاده روی میدان انقلاب می گذشت. از جلوی سینما بهمن رد می شد. بعد آن کلوچه فروشیه. گوشش از صدای بوق ماشین ها و صدای موتوری ها و صدای اتوبوس ها و خنده ها و حرف های آدم ها پر می شد. بعد می رسید به آن ساعت فروشیه.
کوله ای که روی دوشش انداخته بود. حرکت هماهنگ و سریع دست ها و پاهایش در راه رفتن. دست چپ با پای راست جلو می آمد و بعد دست راست با پای چپ. خیلی سریع. بعد می رسید به آن پیراشکی فروشیه. بعد از آن در تاریک روشن غروب جلوی کرکره ی بسته ی یک مغازه پیرمرد دست فروش بود. اسباب بازی می فروخت. بساطش هم فقط یک چیز بود. یک ریل پلاستیکی که کف پیاده رو گذاشته بودش و فیل پلاستیکی کوچکی که روی ریل مثل یک قطار می چرخید. مسیر ریل یک بیضی بود. پسر هر روز غروب که با سرعت از پیاده روی میدان انقلاب می گذشت زیرچشمی(بدون این که سرعتش را کم کند) به فیل و ریلش نگاه می کرد. هر روز فیل تند و سریع روی مسیر ریل می چرخید و می چرخید.
اما امروز که پسر از جلوی سینما بهمن رد می شد دیگر خبری از حرکت هماهنگ دست ها و پاها نبود. دست هاش را کرده بود تو جیب شلوارش. آرام می رفت. سر راهش به سه چهار دختر هم نگاه کرد و بعد از آن پیراشکی ها دوباره رسید به فیل پلاستیکی... فیل پلاستیکی دیگر تند تند روی مسیر ریلش نمی چرخید. او هم دیگر زیرچشمی نگاه نمی کرد. بلکه نگاه می کرد. فیل انگار خسته بود. خیلی آرام، خیلی آهسته و به سختی و با سرعت مورچه وار داشت می چرخید...انگار باتری اش تمام شده بود. پسر برای لحظه ای خواست بایستد و تماشا کند که آخرش فیل می تواند یک دور تمام بچرخد یا نه؟ اما نایستاد و همان طور دست ها توی جیب شلوار رفت.
فیل پلاستیکی با سرعت مورچه وارش هنوز می چرخید...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۸۹ ، ۱۰:۳۴
پیمان ..

او می راند. من  مست و ملنگم. از همان اوشان فشم دستم را انداخته ام بیرون و گاه گاه با انگشت هایم هوا ر ا می شکافم. گاه گاه هم فقط دست آفتاب سوخته ام را می چسبانم به بدنه ی ماشین. پیچ های تند و سربالایی های دیزین را می راند و می اندازد توی جاده چالوس. هوا آفتابی است.
وارد سیاهی تونل کندوان می شویم.
از تونل کندوان که می زنیم بیرون مه غافلگیرمان می کند. ابرها آمده اند چسبیده اند به جاده. می گوید: "اوه. نگاه کن. فقط یه تونل. اون ور تونل از آفتاب و گرما داشتیم عرق می کردیم حالا این ور تونلو نگاه کن."
هر چه جلوتر می رویم مه غلیظ تر و غلیظ تر می شود. یاد قطار تهران ساری می افتم. برایش تعریف می کنم که چه طور قطاره از دشت ورامین می گذرد و به گرمسار می رسد و تو بیابان می بینی و شوره زار. بعد به فیروزکوه می رسد و بعد از فیروزکوه وارد یک تونل دراز مثل همین تونل کندوان می شود و از تونل که بیرون می آید... از تونل که بیرون می آید غافلگیر می شوی. از آن همه شوره زار و سنگلاخ می رسی به قله ی کوه هایی پوشیده از سبزی و مه. برایش تعریف می کنم که چه حس فوق العاده ای است وقتی قطار از آن تونل دراز تاریک بیرون می آید و همچون منظره هایی را جلوی چشمت می آورد. درست مثل همین کندوان الان مان.
ماشین هایی را که از روبه رو می آیند فقط می شود از نور زرد چراغ های شان تشخیص داد.
ویرم می گیرد بگویم: "توی زندگی هم همین جوری هاست. وقتی می خوای از یه حال و هوای معمولی و آفتابی و مزخرف به یه حال و هوای رویایی و بهتر برسی، وقتی می خوای از یه مرحله ی زندگی به یه مرحله ی بالاترش برسی باید از یه تونل سیاه و باریک و تاریک و رنج آور رد شی. همیشه بعد از تونل های دراز و باریک و تاریکه که یه روز بهتری می یاد..." اما بی خیالش می شوم. دستم را از پنجره بیرون تر می  برم. خنکای مه پوست دستم را نوازش می کند. همان طور نگه ش می دارم تا رطوبت هوا دستم را خیس می کند.
به هزار چم می رسیم. پیچ در پیچ. ماشین ها با نورهای قرمز چراغ عقب های شان، پشت سر هم. مه دارد رقیق تر می شود. نگاه می کنم به درخت های روی دامنه ی کوه ها. هزار رنگ اند.هزار رنگ. می گویم: "تازه دارم می فهمم که پاییز شده. درختا رو نگاه..." می گوید: "اصلن این تهران انگار بی فصله. بی فصل و بی حال و هوا."
به آن جایی می رسیم که جاده از زیر صخره ها رد می شود. همان جاهایی که تابلو زده اند: توقف=مرگ. زیر یکی از همین تابلوها روی شانه ی خاکی جاده پرایدی ایستاده است. پیرمرد و پیرزنی ایستاده اند جلوی ماشین، فلاکس شان را گذاشته اند روی کاپوت و دارند چای داغ می خورند. به شان می خندیم و می رویم. مرزن آباد را هم رد می کنیم. باران ریز ریز شرع به باریدن کرده است...و می رسیم به چالوس.
زود می رسیم. به اندازه ی یک تهران تا کرج زود می رسیم. نباید این قدر زود می رسیدیم. شام را قرار است مهمان باشیم. از توی خیابان اصلی چالوس می راند. به سینمای چالوس نگاه می کنم. دارد فیلم "چهل سالگی" را نشان می دهد. تعجب می کنم. هم به خاطر تعطیل نشدن سینمایش هم به خاطر فیلمی که سه چهار ماه پیش روی پرده ی سینماهای تهران بود...
می گوید: بریم دریا؟!
می گویم: بریم.
و او را می راند به سمت نوشهر. نمی دانم چرا. فقط می راند. بلوار نوشهر چالوس با درخت هایی که دو طرف بلوار ایستاده اند و یک جورهایی چتر زردشان را انداخته اند روی خیابان. یاد فومن می افتم. بهش می گویم که یاد آن بلوار اول شهر فومن افتاده ام که پر از درخت های چنار بلندقد است. همان بلواری که شبیه خیابان ولی عصر تهران است... هنوز باران می بارد. به نوشهر می رسیم. پارک بزرگ وسط بلوارش. پیاده روهای تمیز و سرسبزش. بوی باران. بوی اروپا. دخترهایی که از در دانشگاآزادش بیرون می آیند. با چترهای رنگارنگ شان. خواستنی اند همه شان انگار.
دور می زنیم. دریا را در انتهای کوچه های سمت راست مان می بینیم. جلوتر می رویم و می رسیم به پلاژ حسینی. حس می کنم از همان اول می خواسته که بیاید همین جا. ماشین را پارک می کند و می رویم به سمت ساحل. از خیابان آسفالت شده ی کنار ساحل می گذریم و به خود ساحل می رسیم. باران ریز ریز می بارد و پیرهنم را تر می کند. شیشه های عینکم پر از قطره های ریز باران می شوند. می رویم کنار نیمکتی می ایستیم. می گوید: "اولین باری که با مامانت با هم اومدیم ساحل این جا بود. خوب یادمه. پلاژ حسینی."
لبخند می زنم. می گویم: "واقعن؟!"
می گوید: "اون زمان این جا فقط ماسه بود. اون مغازه ها نبودن. اون ویلاها نبودن. اون خیابونه نبود. این رستوران وسط دریا هم نبود. فقط یه ساحل ماسه ای بود. فقط ما دو تا بودیم. یه روز وسط هفته..."
نگاهش می کنم. دارد به دریا نگاه می کند. ابرهای لایه لایه با باران ریزریزشان آسمان و دریا را خاکستری رنگ کرده اند. آن طرف مردی دختربچه اش را سوار اسب کرایه ای می کند. دو دختر و دو پسر کنار هم ایستاده اند دارند با هم می خندند.
می گوید: "این محمد که که فردا می خوایم بریم تشییع جنازه ش می شناسی؟"
می گویم: "نه."
می گوید: "هم کلاس بودیم. با هم رفتیم سربازی. اون رفت جنگ. من تک پسر بودم سپاه ذخیره نگهم داشتن. بعد با هم رفتیم سر کار. یه سال با هم بودیم و بعد اون رفت سر یه کار دیگه..."
سردم می شود. دست هام را بغل می کنم. با کف دست هام بازوهام را می مالانم تا گرمم بشود.
می گوید: "حالا مرده!"
نمی دانم چی بگویم. هیچ چیز به ذهنم نمی رسد بگویم. می گویم: "م م م م .." بعدش اما هیچ چیزی نمی توانم بگویم. زل می زنیم به روبه روی مان. باید چیزی بگویم؟! نمی دانم چی بگویم. چاک دهنم را می بندم نگاه می کنم به دخترها که پاچه ی شلوارشان را بالا زده اند تا بروند توی آب. سردشان نیست یعنی؟! بعد از پنج دقیقه به کله م می زند که بگویم:"آره. این جوری هاست."  نه. این خیلی چرند است. بگویم"غمت نباشه." نه این هم خیلی چرند است.چی بگویم؟!
اما او می گوید: "سردت شد؟"
می گویم"آره."
می گوید: "بیا بریم دو تا چایی بزنیم!"
و می رویم...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۸۹ ، ۰۶:۳۵
پیمان ..
توی این "قهوه ی تلخ" یک جایی سیامک انصاری که مستشارالدوله ی اعلاحضرت شده راه می افتد توی کاخ تا با وزیر وزرا و کاره های دربار آشنا شود. جلوی کوشک احمدشاهی "بیخودی الملک دیلمی" را می بیند. باهاش احوالپرسی و این ها می کند. بعد بهش می گوید: راستی شما رییس اداره ی مستعمرات همایونی هستید.
بیخودی الملک می گوید: خب. که چه؟
سیامک انصاری می گوید: از اون جا که من یه کم فقط یه کم مطالعه داشتم و تاریخ خوندم یادم نمی یاد ما در کل طول تاریخ ایران مستعمره ای داشته باشیم.
بیخودی الملکه با کلی ذوق و خوشحالی و تبختر و طمطراق برمی گردد می گوید: حال که داریم.
سیامک انصاری چهارشاخ می پرسد: کجاست اون وقت؟!
بیخودی الملک یکی یکی نام می برد: روسیه. عثمانی. فرانس. افریقا!
سیامک می پرسد: حتمن حاکمی والی ای چیزی اون ورا دارین.
بیخودی الملک خیلی قاطع می گوید: خیر.
- پس حتمن به تون مالیات می دن.
-خیر.
-ببخشید نیروی نظامی دارید اون جاها؟ ها؟
بیخودی الملکه باز با قاطعیت می گوید: خیر.
سیامک انصاری کلافه می شود می گوید: مثل این که ما سر واژه ها یه کم اختلاف نظر داریم با هم. شما اصولن به چه جایی می گین مستعمره؟!
بیخودی الملکه هم برمی گردد می گوید: روسیه. عثمانی. فرانس. افریقا!


مرتبط: @@@

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۸۹ ، ۱۸:۳۵
پیمان ..
قبول کن که به خاطر زن هاست.
قبول کن که این استوار شدن ها، این هدفمند شدن ها، این سینه ستبر کردن ها به خاطر زن هاست. جنگجو شدن و به جنگ رفتن و تا پای مرگ جنگیدنِ مردها به خاطر زن هاست. شاعر شدن شان هم به خاطر زن هاست. حتا می توانم بگویم خیلی از  پیامبرشدن های مردها هم به خاطر زن هاست.
قبول کن که بهشت توی بغل زن ها بود.
بچه دار که شدند بهشت را گذاشتند زمین تا بچه یشان را بغل کنند.
حالا همچنان بهشت زیر انگشتان پاهای شان است.
قبول کن همه ی این رگ گردنی شدن ها، همه ی این سراسر کارو باور شدن های ما فقط برای لبخندی است که روی لب شان می نشیند. قبول کن که غم همه ی عالم را به جان می خریم و در دل می ریزیم تا زن ها شعر بخوانند و برقصند. بخوانند که:
دستم به فلک می رسد
خوشحال و خندان می شوم
سرم گنبد گردون را می ساید
بطن ستارگان را می درم
شادی را فتح می کنم
و همچون ستاره ای می درخشم
و به مانند کیهان می رقصم
می رقصم
می رقصم...
و...
و قبول کن که از در خانه ی زن ها است که ما بیرون می آییم. از در خانه ی زن ها است که ما بیرون می آییم و وارد کوچه ی تاریخ می شویم، وارد کوچه ی عرفان می شویم و می رویم. می رویم و خانه را فراموش می کنیم...قبول کن.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۸۹ ، ۲۲:۴۶
پیمان ..

...ولی من در جواب گفتم چیزی که به زنده بودنم ارزش می بخشد، البته سوای موسیقی، قدیسانی است که ملاقات شان کرده ام و همه جا هم پیدا می شوند. منظورم از قدیس کسانی است که در این جامعه ی فوق العاده ناشایست به طرز شایسته ای رفتار می کنند...

مرد بی وطن- کورت ونه گات

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۹ ، ۱۳:۱۸
پیمان ..

در مورد لئو تولستوی می گویند که اوخر عمرش سوالی مثل یک خوره به جان و روحش افتاده بود. او در اوج شهرت و افتخار بود اما فکری سخت آزارش می داد. این که بهترین قصه ی جهان چه نوع قصه ای است؟ پایدارترین قصه ی جهان چگونه قصه ای است؟ او "جنگ و صلح" را با هزاروچهارصد شخصیت اصلی و فرعی نوشته بود. "آناکارنینا" را نوشته بود و در آن چنان به جراحی روح پیچیده ی زن ها پرداخته بود که مثل و مانند نداشت. اما این ها نبودند آن چه او می خواست. می خواست ماندگارترین قصه ی جهان را بنویسد. چند باری دست به قلم شد. اما دید که واقعن ناتوان است. فکر و خیالش آشفته شده بود. با تمام وجود احساس می کرد که آثاری که نوشته ناچیزند. به خاطر همین دست به قلم شد و "جنگ و صلح" خودش را طعن و لعن و نفرین کرد. "آناکارنینا" را یک داستان مسخره ی پیش پا افتاده ی مبتذل نامید. بعد به شکسپیر حمله کرد: شکسپیر؟! آن نمایشنامه نویس پرآوازه؟! واقعن مایه ی ننگ است آثار مزخرف و پرایرادی که نوشته! و یکی یکی نویسندگان و شاعران بزرگ را به باد انتقاد گرفت که عرضه ی نوشتن قصه ای را که بهترین داستان ها باشد نداشته اند. خودش هم که به این یقین رسیده بود که عرضه ی نوشتن چنان داستانی را که توی ذهنش بود ندارد. به جست و جو پرداخت. افسانه های مشرق زمین را خواند. اما نبودند آن چه باید می بودند. کل رمان های تاریخ را مرور کرد. نه. هیچ کدام آن نبودند. به سراغ کتاب هایی که پناه کتاب ها بودند رفت. او بارها تورات و انجیل و قرآن را خوانده بود. دوباره خواندشان...
و ناگهان یوسف طلوع کرد.
قصه ی یوسف همانی بود که او می خواست. با نگاه منتقدانه اش قصه ی یوسف را از جنبه های گوناگون بررسی کرد. بله...این همان قصه بود... همان قصه ای که این همه نویسنده و شاعر مشهور و بزرگ در طول تاریخ نتوانسته بودند مثل و مانندش را بنویسند.
و در کتاب "هنر چیست؟"ش در ستایش قصه ی یوسف نوشت:
"در این قصه لازم نبود گفته شود زلیخا در حالی که النگوی دست چپ خود را مرتب می کرد به یوسف چنین و چنان گفت. زیرا محتوای احساسات داستان به قدری قوی بود که تمامی جزئیات، مگر جزئیات بسیار لازم، زائد می نمود. و فقط مانع انتقال احساسات می شد. به خاطر همین، این قصه برای همه ی انسان ها قابل فهم است. و افراد همه ی ملت ها، محیط ها و زمان ها را تکان می دهد و اکنون هم زنده است و به ما رسیده است و هزاران سال دیگر هم زنده خواهد بود. حوادث مربوط به داستان یوسف احساساتی را انتقال می دهد که در دسترس روستایی روسی و مرد چینی و انسان آفریقایی و کودک خردسال و مرد سالخورده و فرد تحصیل کرده و شخص بی سواد قرار دارد. تمامی این حوادث با چنان ایجازی نوشته شده و آن چنان عاری از حشو و زوائد است که داستان را می توان به هر محیطی برد. و در آن جا نیز هم چنان قابل درک و موثر و گیرا خواهد بود." (هنر چیست؟ -ص181وص182)
@@@
این ها همه را نوشتم برای این که بگویم من هم دیوانه ی قصه ی یوسفم. من دیوانه ی جزء جزء قصه ی یوسفم، یوسف و زلیخایش که جای خود دارد. و دیوانه ی هر قصه ای که بویی از قصه ی یوسف برده باشد. اصلن هر قصه ای که بویی از قصه ی یوسف برده باشد بویی از جاودانگی و مانایی را برده است...
و همه ی این ها را گفتم برای این که بگویم توی این چند وقته دو روایت از قصه ی یوسف خوانده ام که با روح وروانم بازی کرده اند. یک جور لذت عمیق دادند بهم این دو روایت. به یک جور اوج لذت روحی از کتاب خواندن رسیدم با این دو روایت. یکی ش مال قرن ششم هجری بود. از شیخ شهاب الدین یحیای سهروردی. "فی حقیقت عشق". و یکی ش مال همین روزها. یک قصه ی کوتاه از عباس قدیرمحسنی به نام "یوسفی که در چاه بود." اما جفت شان فرازمانی بودند...
"فی حقیقت عشق" را از کتاب "قصه های شیخ اشراق" که "جعفر مدرس صادقی" ویرایش کرده و "نشر مرکز" چاپ زده خواندم. قصه ی آخر کتاب بود و به غایت هنرمندانه. این جوری ها بود که سهروردی آن اولش می آید سه تا مفهوم "حُسن" و "عشق" و "حُزن" را تعریف می کند:

"بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را "عقل" نام کرد. و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود، پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعلق داشت حُسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند. و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند. و از آن صفت که نبود پس به بود تعلق داشت حُزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند."

بعد می آید و چنان این سه صفت انسانی را با قصه ی یوسف و شخصیت های آن (از یوسف و برادرانش بگیر تا زلیخا و یعقوب) در می آمیزد که تو به معجزه اعتقاد پیدا می کنی!... آن صفحه ی آخر داستان، آن بیانیه وار سهروردی در باب عشق را فقط باید خواند...
"یوسفی که در چاه بود" را از مجموعه داستان"زمین روی دوش بابای من بود" نوشته ی "عباس قدیرمحسنی" که "به نشر" چاپ زده خواندم. قصه یی در باب خدایی که قصه ی یوسف را به وجود آورده. خدایی که این قصه را آفریده.
" یوسف را ما توی چاه انداختیم. هلش دادیم توی چاه و آن قدر نگاهش کردیم تا کوچکِ کوچکِ کوچک شد و بعد توی تاریکی گم شد و صدای رسیدنش به ته چاهی که به فرمان ما آب هایش را قورت داده بود و خشک شده بود بلند شد. یوسف می ترسید از تنهایی و تاریکی و این را خوب می دانستیم. برای همین هم هلش داده بودیم توی آن چاه عمیق" ص43
اما خدای این داستان خدایی است که در مقابل عشق مخلوقاتش به یوسف کم می آورد... چه جوری هایش را من نمی توانم این جوری بگویم. آن لحن قرآن وار داستان فوق العاده است. فقط باید خواند این قصه را هم...

پس نوشت: "قصه های شیخ اشراق" را می شود از این جا دانلود کرد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۹ ، ۱۰:۲۰
پیمان ..

دور دنیا هم که چرخیده باشی

باز دور خودت چرخیده ای
راه دوری نخواهی رفت
حتا در خواب های آب رفته ات
که تیک تاکِ بیداری
مدام تهدیدشان می کند.

می گویند دنیا کوچک شده است
و استوا در آینده ای نزدیک
همسایه ی خونگرم قطب خواهد شد.
نه همسفرِ خوش باور
دنیا هرگز کوچک نمی شود
ما کوچک شده ایم،
آن قدر کوچک که دیگر
هیچ گم کرده ای نداریم.

دل خوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده است
و دارد دربه در
دنبال مان می گردد.
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما
به صدا در خواهد آورد.

از "کبریت خیس"سروده ی عباس صفاری، نشر مروارید

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۸۹ ، ۱۳:۴۵
پیمان ..
**حدس می زدم تشکیل نمی شود. به خاطر همین آتشی نیامده بودم و خیلی راحت و باطمانینه وارد دانشگا شده بودم و خرامان خرامان از پله های فنی رفته بودم بالا تا برسم به در آزمایشگاه فیزیک 2 و ببینم که نوشته است: گروه بندی روز 10مهر خواهد بود. بعد از خودم پرسیدم: حالا چه کار کنم؟ بروم امیرآباد یا همین جا بمانم؟ مشغول سوال کردن از خودم بودم که جوان رشیدی از من پرسید: آقا کلاس "تاریخ اسلام" کجاست؟ کلی تو دلم خندیدم که هشتادونهی است! گفتم: کلاس عمومی ها طبقه سوم تشکیل نمی شن، همون طبقه ی اول یکی از کلاسای پشت تالار چمران باید باشه. بعد رفتم توی کریدور فنی روی یکی از صندلی ها نشستم و تصمیم گرفتم هشتادونهی ها را بنگرم! تابلو بودند. با کمال اعتمادبه نفس به آن هایی که از در فنی می آمدند تو نگاه می کردم و خیلی راحت می فهمیدم که طرف سال بالایی است یا هشتادونهی. از گیج و گول بودن شان. از استرس شان برای دیر رسیدن. از نگاه های سرگردان شان برای یافتن یک آشنا. توی همین حال و حول ها بودم که دو نفر آمدند سمتم. یکی شان که از من نره خرتر بود و هیکلش میزون ازم پرسید: کلاس تاریخ اسلام کجا تشکیل می شه؟ با بی خیالی گفتم: نمی دونم. رفیقش گفت: بیا بریم پیداش می کنیم. اما او موبایلش را درآورد و شماره ای را گرفت و گفت: سلام، خانم کریمی. ببخشید کلاس تاریخ اسلام کجا برگزار می شه؟ (این "ببخشیدش" فوق العاده بود. از من که سوال کرده بود اصلن از این خبرها نبود توی لحنش!) بعد هم سریع تشکر کرد و خداحافظی. آمدند بروند که یکدفعه دوباره برگشت و از من پرسید: آقا کلاس هشت کجاست؟!
خواستم بگویم: الاغ، اینم ازش می پرسیدی دیگه.
بهش آدرس کلاس هشت را دادم و بعد با خودم حساب کتاب کردم که مثلن این هشتادونهی ها چند روز است که با هم اند؟!
**شاید مرض از من است. شاید تقصیر من است که این قدر خجالتی ام و درون گرا که وقتی در حال انجام دادن کاری هستم دوست ندارم کسی سر از کارم دربیاورد. مخصوصن وقتی دارم چیزی را می نویسم. سر همین چیزهاست که اگر توی اتوبوس و تاکسی و مترو چیزی به ذهنم برسد دفترچه ی نارنجی ام را درنمی یاورم تا بنویسمش. سعی می کنم به حافظه ام بسپارمش تا بعدن در یک موقعیت خلوت بنویسمش. دیگر اگر خیلی ضروری بود شروع می کنم تند تند با انگلیسی خرچنگ قورباغه فینگلیش نوشتن...نه. اصلن هم تقصیر من نیست. تقصیر دیگران است که فضولی می کنند. اصلن تقصیر سایت دانشکده ی مکانیک است که یک جوری است که نمی شود حریم خصوصی داشت با آن. چهار ردیف کامپیوتر دارد همه هم رو به یک سمت. جوری که مثلن اگر تو ردیف سوم بنشینی می توانی کامپیوتر جلویی ات در ردیف دم را هم دید بزنی و ببینی که طرف دارد عکس پورن تماشا می کند. به تو ربطی ندارد اما می بینی دیگر. اما...نه...تقصیر آدم ها هم هست. طرف وقتی می خواهد برود کامپیوتر آخری یک ردیف بنشیند  همه ی کامپیوترهای سر راهش را دید می زند و بعد می رود... اه. چرت و پرت دارم می گویم.
نشسته بودم توی سایت و مقاله ای را که در نقد صحبت های یک آدم مشهور(!)  نوشته بودم ویرایش می کردم و این حرف ها. یکدفعه ای دوروبرم شلوغ شد و دو سه نفر آمدند حالم را پرسیدند و نگاه کردند به صفحه ی کامپیوتر که داری چی می نویسی. صفحه ورد را بستم و گفتم هیچی. رفتند. دوباره باز کردم و مشغول شده بودم که یکی از این بچه خرخوان ها آمد. سلام کردم. و سلام کرد و پرسید: داری گزارش آزمایشگاه می نویسی؟! کلی توی دلم خندیدم. این بچه خرخوان ها وقتی می بینند داری با ورد کار می کنی فکر می کنند یا گزارش آزمایش داری می نویسی یا پروژه. گفتم: نه بابا. دارم چیزشر می نویسم... بعد دیدم اصلن حواسم جمع نیست بی خیالش شدم!
**این دخترها خرند. چون که هیچ وقت کچل نمی کنند. فکر می کنند همیشه باید خوشگل باشند.هیچ وقت نمی فهمند بی ریخت بودن، هیچ چیز نبودن، مهم نبودن چه شکلی است. هیچ وقت آن آزادی هیچی نبودن را درک نمی کنند... دیروز جلوی ادبیات یک دختری را دیدم که کچل کرده بود. یعنی موهایش داشتند سبز می شدند. سرطانی هم نبود. ابروهای پرپشت کمانی داشت، دلبر. کچل کرده بود. پنهان هم نکرده بود کچلی اش را. فوق العاده بود. خواستم بروم بهش بگویم: تو فوق العاده ای. خیلی حال کرده ام با این کارت. (احتمالن از بچه های هنرهای زیبا بود دیگر...) بعد به خودم گفتم: پسره ی بی شعور شهوت ران کی ال. و بی خیالش شدم و راه خودم را گرفتم رفتم.
**این دکتر نیکخواه که چهره ی ماندگار مکانیک هم هست دیوانه می کند آدم را. یک درس فیل افکن به نام "ارتعاشات مکانیکی" باهاش برداشته ام و همان جلسه ی اول دیوانه کرد من را. بس که بدخط است. بس که وقتی مثال حل می کند نمی توانم مثال هایش را بنویسم. اصلن وقتی دارد درس می دهد می رود توی یک عالم دیگر. با چنان علاقه ای بیان می کند مطالب را آدم کف می کند. بعد هیچ هم مکث نمی کند. وقتی دارد درس می گوید اصلن فکر نمی کند، انگار از یک جایی بهش الهام می شود که این را بگو این را بگو آن را بگو.... و چه قدر هم با سرعت می گوید. اصلن هم به این فکر نمی کند که یک خنگولی چون من هم قرار است شاگردی اش را بکند. کلاسش ساعت یازده است. ساعت یازده می آید جلوی کلاس سیگارش را درمی آورد تند تند پک می زند و ساعت یازده و پنج دقیقه شروع می کند به شیوه ی سیال ذهن الهام گونه اش درس دادن... انگار آن سیگاره بهش نفس می دهد. خدا آخر عاقبت من را به خیر کند!
**یه سنگ صبورم  نداریم براش ناله کنیم که چه قدر این سر  کلاس "تاریخ اسلام" نشستن زور دارد، آی زور دارد...ای کاش با هشتادونهی ها بودم حداقل. همه مان سال بالایی هستیم ولی...
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۸۹ ، ۰۴:۳۵
پیمان ..
        کلید را سه بار توی قفل چرخاندم.
        - درو سه قفله کردی؟
        - آره.
سوار ماشین شدم. گفت کمربند را ببند. بستم.  روی صندلیش جابه جا شد و کمربندش را بست و راه افتاد. سر کوچه رسیدیم. زد روی ترمز. از بالای داشبورد دو تا بیست و پنج تومانی داد دستم و نگاه کرد به صندوق صدقه¬ی نبش کوچه. سکه¬ها را انداختم توی صندوق. صدا خوردند. سوار شدم. راه افتاد. سر خیابان که رسید گردنش را کج کرد ببیند ماشین می¬آید یا نه. فرمان توی دستش بود. زل زدم به گردنش که چین و چروک¬هاش تو نور آفتاب صاف شده بودند. سربرگرداند. پیچید توی خیابان و چین و چروک¬های گردنش برگشتند. پیراهن نوک مدادی¬اش یک جورهایی با موهای جوگندمی¬اش جور است.
        رسیدیم به یک چهارراه. منتظر شدیم تا ثانیه¬شمارِ قرمز، صفر شود و سبز. روی پنج گیر کرد. چیزی نگفتیم. سبز شد و او گاز داد. صدای گازدادنش و صدای موتور(ای کاش می¬توانستم بگویم غرّش موتور) خوشم کرد. هیچ وقت به او نگفته بودم که دلم نمی¬خواهد اگزوز ماشینت همین اگزوز زپرتی باشد. هیچ وقت به او نگفته بودم که دلم می¬خواهد اگزوز ماشینت بغرّد. الآن هم نگفتم. نگاهش کردم. مستقیم نگاه می¬کرد. سر چرخاندم. پیاده¬رو و مغازه¬ها و ماشین¬ها را گذرا نگاه کردم. حس می¬کردم خوشم. خوشم که جای مامان نشسته¬ام. خوشم که داریم می¬رویم شمال و من جای مامان روی صندلی جلو نشسته¬ام و هیچ کس دیگری توی ماشین نیست. کلید روی دسته¬ی در را فشار دادم. پنجره پایین رفت. کلید را کشیدم بالا. پنجره بالا آمد. دیگر این کار را نکردم. نمی¬دانم چرا. شاید می¬ترسیدم بهم بگوید: «باهاش بازی نکن. گیر می¬کند.» مسخره¬ترین جمله¬ای بود که امکان داشت بگوید. اگر می¬گفت دلم می¬خواست بهش بگویم:« تو آقای منی، ولی این چیه داری می¬گی؟»
        آقای من.
        خیلی دلم می¬خواست بهش نگویم بابا، بهش بگویم آقام. توی مدرسه اگر می¬خواستیم با بچه¬ها برویم جایی بگویم آقام نذاشت، آقام اجازه نداد. ویر مسخره¬ای بود. ولی ویر بود دیگر. نمی¬شد کاریش کرد. حس می¬کردم بابا همان ساده شده¬ی پاپا است، حس می¬کردم بابا برای دخترهاست. صدام دورگه شده بود. دلم نمی¬خواست با این صدا صداش کنم: بابا. ولی... او بابای من بود. چون نمی¬توانستم بهش بگویم آقام.
        فرمان را چرخاند. گاز داد. دنده عوض کرد. دوباره صدای موتور خوشم کرد. دلم خواست بهش بگویم: تو آقای منی.
        خوشش می¬آمد که بهش بگویم آقام؟ خوشش می¬آمد که دیگر مثل بچه¬ها بهش نگویم بابا؟ به آن لحظه¬ای فکر می¬کنم که توی بیمارستان به دنیا آمدم. من توی اتاق عمل به دنیا آمده بودم. و بابا بیرون توی راهرو ایستاده بود که یکی از پرستارها در اتاق را باز کرد و بهش گفت: مژدگانی بده که تو بابا شده¬ای. اگر می¬گفت: مژدگانی بده که تو آقا شده¬ای، چه می¬شد؟
        واقعن مسخره است... چطور می¬توانم همین¬طوری همچین جمله¬ای را بهش بگویم؟ مقدمه چینی می¬خواهد و انگار من آفریده شده¬ام برای این¬که هیچ وقت مقدمه¬چینی بلد نباشم و همه چیز را از وسط یا آخر شروع کنم. به مقدمه¬چینی خیلی فکر کرده¬ام. به این فکر کرده¬ام که اگر از دختری خوشم آمد چطور باهاش دوست شوم، چطور مقدمه بچینم که او هم از من خوشش بیاید...
        اول اصلن این طور نبودم. فکر می¬کردم هیچ دختری از من خوشش نمی¬آید، نمی¬دانم چرا این جوری فکر می¬کردم، شاید به خاطر این که بابام اینی است که کنارم نشسته. فکر می¬کردم چون توی خیابان جدی راه می¬روم زیاد تو نخ مردم نیستم مثل بابام، هیچ دختری از من خوشش نخواهد آمد. فکر می¬کردم روحیه¬ی زبر و زمختی دارم و دخترها چون لطیف¬اند از هر چه زمخت است نفرت دارند. فکر می¬کردم چون کم حرفم هیچ دختری دوستم ندارد. نمی¬دانم. واقعن نمی¬دانم چرا آن طور بودم. تا دختری را می¬دیدم دست و پام بسته می¬شد سعی می¬کردم به درودیوار جدی و بااخم نگاه کنم. انگار دخترها جانورانی بودند که باید از آن¬ها دوری می¬کردم. حس می¬کردم برای هیچ دختری دوست¬داشتنی نیستم. ولی بعد فهمیدم اصلن هم این طور نیست. نمی¬دانم چطور. شاید با دیدن همین جاکلیدی بابام(آقام).
        جاکلیدی خیلی آرام می رقصد. یعنی فقط خودش را می لرزاند. پای بابا می رود روی کلاچ. دنده عوض می شود و جاکلیدی هنوز می لرزد. نگاه می کنم به تصویر ساده ی سفید سیاهش:
با دیدن همین جاکلیدی بود که فهمیدم اصلن هم آن طور که فکر می کنم نیست. با خودم فکر کرده بودم اگر سیاهی اش را بردارم تمام آن دایره سفید می شود و اگر سفیدی اش را بردارم تمامش سیاه. اگر دایره ی سیاه را توی یک صفحه ی سفید بگذارم یا دایره ی سفید را توی یک صفحه ی سیاه بگذارم چه می شود؟ و بعد فکر کرده بودم قضیه ی پسر و دختر، قضیه ی من و دخترها هم همین است و من سیاهم و یک دختری سفید و هر دو باید باشیم تا آن دیگری هم باشد.
        لذت بخش بود. این که توی خیابان راه بروم و به این فکر کنم که یک دختری مال من است و من هم مال او و از این مطمئن باشم واقعن لذت بخش بود. این که ببینم وحید شش تا دوستدختر دارد و من هنوز به هیچ دختری نتوانسته ام سلام کنم دیگر برایم عذاب آور نبود. وحید برایم شده بود یک دایره ی سیاه در یک صفحه ی سفید. توی خیابان که راه می رفتم( مثلن تو راه مدرسه) دنبال ویژگی های دختری که مال من بود هم می گشتم. و همیشه قبل از این که به ویژگی ها برسم یاد مقدس و زنش می افتادم، همسایه ی مامان بزرگ این ها. مقدس پیر بود، زنش هم پیر بود.مقدس با عصا  راه  می رفت، زنش هم با عصا راه می رفت. مقدس کر و لال بود، زنش کور بود. مقدس چشم بود، زنش گوش و دهان بود. و من همیشه دلم می خواست با دختری که مال او بودم مثل مقدس و زنش باشیم.
        نگاه می کنم به جاکلیدی. مقدس و زنش یک دایره اند، دایره ی جاکلیدی بابام.
        توی خیابان که راه می روم همیشه این امکان را هم می دهم که پیدایش شود. همیشه فکر می کنم اگر پیدایش شود در قلبم زلزله خواهد شد. زلزله ای که به هیچ وجه الآن معنی آن را نمی فهمم... و بعد از زلزله بود که به مقدمه چینی فکر کردم و حالا به خاطر مقدمه چینی...
        - تو آقای منی.
        نگاهش می کنم. انگار سنگینی نگاهم را حس نمی کند. همیشه همین طور است. هر وقت که خواسته ام نگاهم سنگین باشد طرف آن را حس نکرده و وقتی هم که خواسته ام فقط نگاه کنم بی آن که طرف متوجه شود، سنگینی نگاه را حس کرده. ای کاش می توانستی در مورد زلزله یک چیزی بگویی... یک آن نگاهش را می اندازد طرف من. نگاهم را پرت می کنم روی کیلومترشمار و سعی می کنم صداهای اطرافم را بشمام: 1- صدای گاه به گاه موتور ماشین 2- صدای عبور ماشین ها از کنارمان 3- ...  اخم می کنم و نگاه می کنم به میله های کنار اتوبان. دست هایم را روی سینه به هم قفل می کنم. برای چه داریم می رویم شمال؟ که چی شود؟ برای چه داریم توی ظل گرمای ظهر می رویم شمال؟ یعنی این قدر عجله داری؟ برای چه آخر عجله داری؟ به خاطر مامان و رؤیا نیست، می دانم. آن ها هفته ی پیش رفتند و اگر تو می خواستی باهاشان بروی همان هفته ی پیش می رفتی.
برای چه داریم می رویم شمال؟ برای کیف، برای حال، برای لذت؟ لذت.
        لپم را پر و خالی می کنم و یک بار دیگر به خودم می گویم: لذت. باید لذت ببرم. باید از این که توی ماشین کنار بابام(آقام) نشسته ام و هیچ کلمه ای توی فضای ماشین حرکت نمی کند لذت ببرم. نگاه می کنم به ماشین هایی که از ما جلو می زنند و ماشین هایی که ما از آن ها جلو می زنیم. 206 آلبالویی رنگی بین ماشین ها لایی می کشد و از همه جلو می زند. از یک پراید نقره ای جلو می زنیم. توی پراید پنج تا دختر خوشگل نشسته اند. خوب نگاهشان می کنم و... دوباره سعی می کنم لذت ببرم. ولی اعصابم خط خطی می شود. که چی؟ حس می کنم تهیِ تهی ام. حس می کنم هیچی نیسم، یک علف هرزه ام... دندان هایم را روی هم می فشرم و هوا را از بین آن ها بی صدا بیرون می دهم. زندگی همه اش زجر است. من به دنیا آمده ام که زجر بکشم، نه لذت ببرم. نوک انگشت های دو دستم را به هم می چسبانم. به خودم می گویم: باید زجر کشید.
دوباره به ماشین های توی اتوبان نگاه می کنم. پراید نقره ای به آرامی از ما جلو می زند. نگاهم را می اندازم کف ماشین. زجر می کشم و نگاهم را می اندازم کف ماشین. حس می کنم دست هایم بی حالند و چشم هایم خسته شده.سرم را بالا می گیرم. پراید نقره ای جلوی ماست. پلاکش را می خوانم:ایران11،394س74. دهانم خشک شده است. به بابا(آقا) نگاه می کنم.
        - داری لذت می بری یا زجر می کشی؟
اگر این را بگویم می گوید: یعنی چی؟
        - از این که الآن پشت فرمان نشسته ای گولّه کرده ای سمت شمال لذت می بری یا دارد زجرت می دهد، خسته ات می کند؟
        - ...
        - می دونی؟ اصلا دوست ندارم بهت بگم بابا.
        - ...
        می خواهم بهش بگویم دوست دارم بهت بگم آقام، ولی خواهم گفت: دوست دارم بهت بگم عباس. هی عباس، من پسر توام.
        - ...
        - چرا به خودت فحش می دی؟
        - ...
        - چرا. داری به خودت فحش می دی. مگه نشنیدی می گن تره به تخمش می ره، ابولی به باباش. حالا تو که به من میگی اَی تخمه سگ، ضرب المثله میشه تره به تخمش می ره سگ به بباش.
        - ...
        - چرا اون جوری نگام می کنی؟
        نگاه می کنم به دستش که دنده را عوض می کند. توی خیالم هم خودم باید حرف تو دهنش بگذارم. می مانم سر دوراهی. حرف توی دهانش بگذارم و خیالم را ادامه بدهم یا حرف بزنم و ببینم چی می گوید. یک لحظه دلم می خواهد فقط نگاهم کند، بعد بهم چشمک بزند بگوید: شُطُری پسر؟
        هیچ وقت نتوانسته ام سر صحبت را خوب باز کنم، هیچ وقت. هر وقت خواسته ام کلی فکر کرده ام و بعد که سر صحبت را باز کردم مسخره بوده. انگار که دارم دروغ می گویم سر صحبت را باز کرده ام. تو هم حتمن مثل مـــــنی. یا من مثل او هستم به او رفته ام. شاید بابابزرگ هم این طور بوده. هم سن من بودی این طور بودی؟ حتمن تو هم این طور هستی و چون نمی توانی دیگر زور نمی زنی، قیدش را زده ای. حالا تکلیف من چی است. حتمن سر کار هم منتظر می ماند تا یکی صحبت را شروع کند.
        - می دونی؟ اصلن خوشم نمیاد مثل تو بشم. اصلن خوشم نمی یاد تو این باشی.
        - ...
        اگر این را بشنود چه کار می کند؟ می زند توی دهنم؟ نشنیده می گیرد؟ قاطی می کند می زند کنار اتوبان می گوید چی گفتی تو؟ اگر بهش بگویم اصلن خوشم نمی یاد مثل تو بشم چه کار می کند؟ ای کاش بگوید: تو، دوست داشتی، من چی باشم، مگر؟
        - دوست داشتم تو قاتل باشی.
        - قاتل؟!
        - قاتلِ قاتل هم که نه...
        - خب...
        - 15 سال پیش وقت تولدم رفقات زده باشند کسی را کشته باشند و انداخته باشند گردن تو. تو هم نتوانستی باشی توی دادگاه از خودت دفاع کنی و قاتل شده باشی و رفته باشی زندان.
        - این قدر باشی باشی نکن.
        - 15 سال توی زندان بمانی تا من 15 ساله شوم. 15 سال با خلاف ترین آدم ها سروکار پیدا کنی و 15 سال لباس های خاکستری زندان را بپوشی تا من 15 ساله شوم. بعد یکدفعه یادت بیاد 15 سال گذشته و یک شب بدهی رگ دستت را بزنند و قبل از این که بمیری همه را خبر کنی و... بروی بیمارستان. بعد آن جا یک پرستار خوشگل و ناناز را اُسکول کنی و از بیمارستان فرار کنی، بیای خونه. نه، اول بروی یک دوج قرمز نارنجی پیدا کنی بدزدیش بعد بیای خونه. بعد از 15 سال بیای خونه تا ببینی مامان شیرزن بوده تونسته منو آدم کنه یا نه. ببینی، نه، آدمی شدم برا خودم، همونی که آرزوت بوده. دست به شونه ام بزنی بگویی: شُطُری مرد؟ باید همین امشب برویم شمال. و... سوار دوج شیم و تو برانی، برانی طرف شمال و دوج با صدای جانانه ی موتورش جاده های سرسبز شمالو رد کنه تا بریم سراغ اون نامردایی که تو رو انداختن زندان و انتقام بگیریم...
        لبخند می زنم. اما فوری با دندان لبم را گاز می گیرم و نگاه می کنم بهش. اگر می دید مرا، شاید می گفت: به چی می خندیدی؟ آن وقت من چه می گفتم؟ می گفتم به این فکر می کردم که تو قاتل باشی؟        
        - چرا، یعنی از کجا این فکر به سرت زد؟
        یادم نمی آید. از کجا این فکر به سرم زد؟ خدایا، از کجا؟
        دیگر حوصله ام دارد سر می رود. پلک هایم سنگین شده اند. مچم انگار رگ ندارد. خوابــــم می آید، خواب.
        - آقای من تو خوابت نمی آید؟
        عجیب است. من فقـط خوابیدن او را دیـده ام. صبح ساعت 6 از خانه می رود، شب ساعت 9 برمی گردد. نیم ساعت شام می خورد. ده دقیقه می رود دستشویی و بعد می رود می خوابد. دیگر حوصله ندارم به این فکر کنم که نمی خواهم او باشم،
می خواهم او باشم، می خواهم بخوابم.

مرتبط: در آزمایشگاه فیزیک
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۸۹ ، ۱۷:۴۲
پیمان ..