سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

اقتصاد ناهنجاری های پنهان اجتماعی

"محتمل‌ترین نتیجه‌ی مطالعه‌ی این کتاب این خواهد بود که سوال‌های زیادی از خودتان بکنید. البته بسیاری از سوال‌ها پاسخ روشنی نخواهد داشت. اما برخی پاسخ‌ها جالب و شگفت‌آور خواهد بود..." ص240

این آخرین جملات استیون لویت و استیون دابنر در کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی است. ادعایی که کاملا درست است و محال است وقتی کتاب را زمین می‌گذارید چند تا ایده‌ی عجیب و غریب و جالب‌انگیزناک مثل ایده‌های لویت و دابنر به ذهن‌تان خطور نکند. 

اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی در باب کاربرد اقتصاد در حوزه‌های رفتار شخصی و مسائل اجتماعی فرهنگی است. جمله‌ای وجود دارد که می‌گوید برای نوشتن یک کتاب جدید باید یک کتاب قدیمی بخوانید. استیون لویت در نوشتن این کتاب همین کار را کرده. خودش می‌گوید که: "آدام اسمیت بنیانگذار اقتصاد کلاسیک در ابتدا و در درجه‌ی اول یک فیلسوف بود. او تلاش کرد اخلاق‌دان بشود. اما در نهایت اقتصاددان شد. هنگامی که او کتاب نظریه‌ی گرایش‌های اخلاقی را در سال 1759 منتشر کرد سرمایه‌داری جدید تازه در حال گسترش بود. این حقیقت که نیروهای اقتصادی به طور گسترده‌ای نحوه‌ی تفکر و رفتار افراد را در شرایط خاص تغییر می‌دهند مورد توجه اسمیت بود." ص 36

استیون لویت به پیروی از پدر و نیای خودش در علم اقتصاد می‌گوید که: "اگر اصول اخلاقی نشان می‌دهد که مردم دوست دارند امور دنیا چگونه بگذرد اقتصاد نشان می‌دهد که دنیا چگونه می‌گذرد؟" 

اصول کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی چند اصل ساده‌ی علم اقتصادند:

1-انگیزه‌ها پایه‌ی زندگی مدرن هستند.

2-نگرش متعارف غالبا اشتباه است. 

3-غالبا تغییرات شدید, علت‌های دور از ذهن و ظریفی دارند.

4-کارشناسان، از جرم‌شناسان تا کارگزاران بنگاه مسکن از مزیت اطلاعاتی‌شان استفاده می‌کنند تا کارشان را پیش ببرند.

5-دانستن این که چه چیزی را اندازه بگیریم و چگونه اندازه بگیریم، دنیای پیچیده را ساده‌تر می‌کند.

مهم‌ترین ویژگی‌های کار استیون لویت یکی طرح سوال‌های فوق‌العاده‌ است و دیگری بهره‌گیری هنرمندانه از داده‌های موجود. 

خودش در ابتدای فصل سوم کتاب می‌گوید که: "اگر شما به اندازه‌ی کافی سوال بکنید، هر چند آن سوال‌ها عجیب به نظر برسند، نهایتا ممکن است چیز باارزشی یاد بگیرید. اول برای سوال کردن باید مشخص کرد که آیا آن سوال سوال خوبی است؟ سوال خوب لزوما سوالی نیست که هرگز پرسیده نشده باشد. در طی قرن‌ها سوال‌های زیادی را افراد باهوش طرح کرده‌اند، بنابراین نباید انتظار داشت سوال‌هایی که پرسیده نشده‌اند پاسخ‌های جالبی داشته باشند. اما اگر بتوان درباره‌ی چیزی که مردم واقعا به آن اهمیت می‌دهند سوال کرد و پاسخی را که ممکن است آن‌ها را شگفت‌زده کند برای آن یافت، یعنی بتوان عقل متعارف را تغییر داد ممکن است موفق شده باشید." ص111

کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی سرشار از سوال است. سوال‌هایی که گاه مثل عنوان این مطلب خیلی بی‌ربط به نظر می‌رسند و سوال‌هایی که به نظر جوابی بدیهی دارند، اما استیون لویت ثابت می‌کند که آن جواب بدیهی درست نیست. چه‌طور؟ با بهره‌گیری ماهرانه از داده‌ها. 

دو نوع نگرش اساسی در علم اقتصاد وجود دارد. یکی نگرش نظریه‌محور و مدل‌سازی از واقعیت و دیگری نظریه‌ی داده محور که کار میدانی بسیار بزرگی می‌خواهد. ولی استیون لویت متخصص استفاده از داده‌هاست. این داده‌ها می‌توانند دفترچه حساب فروش یک نان فروش در طول 10سال باشد، یا دفترچه‌ی حقوق فروشندگان مواد مخدر در شیکاگو، یا مجموعه‌ی پاسخ‌برگ‌های امتحانات چهارگزینه‌ای مدارس آمریکا در طول 4سال یا مجموعه پرسشنامه‌های آموزش و پرورش آمریکا در طول چندین سال یا... او سوال‌های مناسب را طرح می‌کند، آن‌گاه می‌رود سراغ داده‌ها و از جزئی‌ترین داده‌ها برای پاسخ به سوالاتش استفاده می‌کند. و در این میان رگرسیون و ابزارهای آمار ریاضی ابزارهای قدرتمند کار او هستند. 

پدر و مادرها در تربیت بچه چه قدر موثرند؟

جواب بدیهی این است: خیلی. ولی جواب استیون لویت این نیست. باید فصل پنجم از کتاب اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی را بخوانید. جایی که او از آمارهای چندین ساله‌ی آموزش و پرورش آمریکا استفاده می‌کند، داده‌ها را مرتب می‌کند، رگرسیون‌ها را به دست می‌آورد و با استفاده از داده‌های میدانی و اثبات ریاضی در آخر نتیجه می‌گیرد که در تربیت فرزندان، این‌که پدر و مادر چه می‌کنند خیلی اهمیت ندارد، این که آن‌ها چه کسانی هستند اهمیت دارد...

کتاب بسیار روان و راحت است. از آن کتاب‌ها بوده که ماه‌ها در فهرست پرفروش‌های کتاب‌های آمریکایی بوده و کتابی که در فهرست پرفروش‌ها بوده به اطمینان کتاب ساده و خوشخوانی است. به همان اندازه که ساده و خوشخوان است اعجاب برانگیز هم هست. البته طرح جلد ترجمه‌ی فارسی کتاب افتضاح است. این طرح جلد خشک و بی‌روح اصلا نماینده‌ی درون پرهیجان و جذاب این کتاب نیست.

اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی/ استیون لویت و استیون دابنر/ سعید مشیری/ نشر نی/ 269صفحه- 11000 تومان


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۰۷:۲۵
پیمان ..

آقای استیون لویت در یک بند از فصل دوم کتاب superfreakonomics برمی‌گردد می‌گوید:
 «زیبایی تروریسم، البته اگر شما یک تروریست باشید، این است که در هر صورت موفق‌اید، حتا اگر شکست بخورید.
من باب مثال عمل کاملا روتین بازرسی کفش در فرودگاه‌ها. ما این کار را برای تشکر از یک مرد انگلیسی‌تبار به نام ریچارد رید انجام می‌دهیم. ریچارد رید هیچ‌گاه نتوانست بمب کفشی خودش را منفجر کند و نتوانست در آن لحظه آسیبی به کسی برساند، اما توانست هزینه‌ی عظیمی را به ما تحمیل کند.
می‌توان گفت که به طور متوسط یک دقیقه طول می‌کشد تا آدم‌ها در فرودگاه کفششان را دربیاورند، بازرسی شوند و دوباره کفششان را بپوشند. فقط در ایالات متحده‌ این کار در سال بیش از 560 میلیون بار تکرار می‌شود. یعنی 560 میلیون دقیقه. معادل با 1065 سال. عمر متوسط آمریکایی‌ها 77.8 سال است. اگر 1065 سال را تقسیم بر عمر متوسط آمریکایی‌ها کنیم، می‌شود معادل با عمر تقریبا 14 نفر آدم. بنابراین اگرچه ریچارد رید در عملیات خودش شکست خورد، اما باعث وضع مالیاتی شد که از نظر زمانی برابر است با 14 زندگی در هر سال...»

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۳۹
پیمان ..

پروژه‌ی ساخت استراکچرهای فلزی پالایشگاه جدید بندرعباس رو به اتمام است و فصل بی‌کاری کارگرها دارد نزدیک می‌شود. یک سالی شرکت با این پروژه و سه چهار تا پروژه‌ی دیگر رونق گرفته بود. ولی دوباره دارد به اوضاع قبل از خرداد 92 برمی‌گردد... کارگرهای ساعتی اخراج شده‌اند و موعد قراردادها دارد تمام می‌شود و برای تمدید قرارداد نگران‌اند. 

اما نگرانی آن‌ها می‌توانست خیلی دیرتر اتفاق بیفتد. یعنی تصمیم‌گیرندگان کلان همیشه تصمیم‌هایی می‌گیرند که وقتی در مقیاس خرد که نگاه می‌کنی و می‌بینی نان شب یک خانواده و هستی و وجودشان وابسته به آن تصمیم می‌شود از قدرت تصمیم‌های کلان در عجب می‌مانی.

پالایشگاه میعانات گازی ستاره خلیج فارس به عنوان نخستین پالایشگاه طراحی شده بر اساس خوراک میعانات گازی شامل واحدهای تقطیر، تصفیه گازمایع، تبدیل کاتالیستی، تصفیه نفتا، ایزومریزاسیون، تصفیه نفت سفید و نفت گاز با هدف تولید بنزین، گازوییل، گاز مایع و سوخت جت در کنار پالایشگاه کنونی بندرعباس در حال ساخت است. 

با بهره‌برداری از پالایشگاه ستاره خلیج فارس، ایران از نظر تولید بنزین و گازوییل خودکفا می شود. میانگین روزانه مصرف بنزین کشور در حدود 63 میلیون لیتر و گازوییل در حدود 102 میلیون لیتر است. تولید روزانه بنزین در پالایشگاهها و پتروشیمی‌های ایران در حال حاضر 43 میلیون لیتر و گازوییل بیش از 91 میلیون لیتر است که با بهره برداری از پالایشگاه ستاره خلیج فارس، تولید روزانه بنزین به 78 میلیون لیتر و تولید روزانه گازوییل به 105 میلیون لیتر در روز می رسد.

این خلاصه‌ای از یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های اجرایی ایران است. تا نیمه‌ی کار ساخت این پالایشگاه چند تا از شرکت‌های باتجربه‌ی نفتی ایران آن را اجرا می‌کردند. با شروع تحریم‌های کمرشکن این شرکت‌ها از کار بازماندند. قرارگاه خاتم‌الانبیا و سپاه پاسداران وارد عمل شدند. برای اجرای این پروژه یک شرکت تاسیس کردند: شرکت فرادست انرژی فلات. شرکتی که با تامین مالی دولت و سپاه وارد کار شد و پیمان‌کار پروژه‌ی عظیم پالایشگاه ستاره‌ی خلیج فارس شد. 

قضاوت در مورد این تغییر و تحولات در حیطه‌ی کار من نیست... شرکتی که در آن 6ماه کار کرده‌ام یکی از پیمان‌کارها (یا به قول اهلش: یکی از وندورهای) شرکت فرادست انرژی فلات است. ساخت بخشی از استراکچرهای فلزی پالایشگاه و پایپ‌رک‌های بزرگ‌ترین پالایشگاه خاورمیانه بر عهده‌ی شرکتی است که در آن کار می‌کنم. شیلترها و پایپ‌رک‌ها. 

به غیر از این شرکت‌ چند تا شرکت و کارگاه دیگر هم وندور ساخت استراکچرهای فلزی پالایشگاه ستاره‌ی خلیج هستند. ساخت استراکچرهای فلزی کار مهندسی چندان سنگینی نیست. حجم کار زیاد است و کنترل و نظارت بر ساخت آن‌ها کمی آن را سخت می‌کند. ولی جزء صنایع های‌تک و وابسته به غرب و شرق عالم نیست و خود ایرانی‌ها به خوبی از پسش می‌توانند بربیایند.

فقط نکته‌ای که وجود دارد این است که وندورهای ایرانی، همگی با هم فقط 50درصد از استراکچرها را می‌سازند و 50درصد مابقی به یک شرکت کره‌ای در بندر بوسان واگذار شده. چرا؟ شاید فکر کنید که کیفیت کار. در نگاه اول این طور هم به نظر می‌رسد. بسته‌بندی و حمل و نقل استراکچرهایی که از بندر بوسان کره‌ی جنوبی با کشتی به بندر عباس می‌رسند بسیار شکیل‌تر و منظم‌تر از بار تریلی‌هایی است که جاده‌های ایران را طی می‌کنند تا به بندر عباس برسند. درج شماره‌ی قطعات هم شکیل‌تر و منظم‌تر است. ولی استراکچرهای فلزی صنعت های‌تک نیستند و فقط جوشکاری و سوراخ‌کاری و جنس قطعات (آهن به کار رفته) مهم است. می‌خواهم بگویم که در نهایت بین استراکچر ساخت ایران و ساخت کره‌ی جنوبی فرقی نیست. کیفیت همان است. یک برتری کره‌ای‌ها سرعت کارشان هم هست. به موقع کارشان را انجام می‌دهند. برخلاف ایرانی‌ها. ولی قرارداد شرکت کره‌ای 4 برابر قرارداد مجموع شرکت‌های ایرانی هزینه‌ی مالی داشته. از بعد هزینه که خارج شویم میزان اشتغال‌زایی ساخت این استراکچرها در داخل ایران است... اما چرا باید 50 درصد کار را شرکت کره‌ای انجام می‌داد؟ 

به خاطر تحریم. به خاطر مبادله‌ی کالا به کالا. به خاطر نفتی که ایران به کره‌ی جنوبی تقدیم کرده است و پولی نگرفته است و برای زنده کردن پول به مبادله‌ی کالا تن داده است. به خاطر این که به پول نفتش نیاز دارد. باید پالایشگاه بسازد تا بتواند بنزین و گازوئیل مردمش را تامین کند. بنزین و گازوییلی که مردم به خاطرش یارانه هم می‌گیرند... اگر شرکت کره‌ای کار را انجام نمی‌داد چه می‌شد؟ ایرانی‌ها می‌ساختند. ولی آن وقت پولش را که باید می‌داد؟ از پول نفت باید تامین می‌شد دیگر. کدام پول نفت؟ حالا که کره‌ای‌ها ساخته‌اند دیگر لازم نیست پولی بابت کار به ایرانی‌ها داده شود. همان یارانه بس‌شان است...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۴
پیمان ..

حالا که به هفته‌ی آخر شهرِ یه ور رسیدم باورم نمی‌شود که خیلی چیزها تمام شده و خیلی چیزها دارند شروع می‌شوند. 

چند روز پیش نشسته بودم به خواندن یکی از مقاله‌های نیویورکر در مورد این که چرا راه رفتن به فکر کردن کمک می‌کند؟ طرف مقاله‌اش را از یکی از کلاس‌های داستان نویسی ناباکوف و یک استاد دیگر شروع کرده بود. آقای ناباکوف تکلیف کرده بود که از روی کتاب اولیس جیمز جویس مسیرهای راه رفتن استفان ددلوس را پیدا کنند و بعد توی همان خیابان‌هایی که او راه رفته با شاگردانش شروع به پیاده‌روی کرده بوده. ایضا این کار را با خانم ویرجینیا ولف هم کرده بودند. بعد پرسیده بود واقعا چرا پیاده‌روی و نوشتن این قدر با هم نزدیک‌اند؟ یک سری نتیجه‌ی آزمایش آورده بود که راه رفتن باعث تحرک سلول‌ها و پمپاژ بیشتر خون می‌شود و از نظر بیولوژیکی روی فعالیت بیشتر مغز تاثیر می‌گذارد. تاثیر رانندگی هم همین‌طوری است. ولی در رانندگی تو فکرت مشغول کارت می‌شود. در حالی‌که در راه رفتن تو فکرت مشغول راه رفتن نمی‌شود و مغز شروع به پرسه زدن در عوالم خودش می‌کند. نتیجه‌ی یک آزمایش را هم آورده بود که راه رفتن در طبیعت از راه رفتن در خیابان‌ها تاثیر بیشتری دارد. چون که در خیابان‌ها باز عوامل پریشانی مغز پیدا می‌شوند ( زن زیبارویی که از روبه‌رو می‌آید، صدای اگزوز پاره‌ی پرایدی که رد می‌شود، چراغ‌قرمزهایی که هیچ وقت برای عابران پیاده سبز نمی‌شوند و... ) ولی طبیعت هماهنگ هماهنگ است. بعد جمله‌ی نتیجه‌گیری‌اش: پیاده‌روی جهان بیرون ما را سازماندهی می‌کند و نوشتن جهان درون ما را.

فرشته می‌گفت کار کردن خوب است. روزی 8ساعت را در جایی غیر از خانه طبق ساعت سپری کردن خوب است. کار کردن باعث می‌شود که آدم احساساتش بُعد پیدا کند. از حالت مسطح بودن دربیاید. هنوز هم نمی‌توانم این جمله‌اش را قبول کنم. آن ملالت و احساس نفرت و بعد احساس تسلیمی که در  6 ماه گذشته در خودم انباشته‌ام نمی‌گذارد. روزی 8ساعت را برای چندرغاز پول درآوردن کنار گذاشتم. استدلالم این بود که در خیلی از نقاط کره‌ی زمین هنوز برای یک لقمه شام آدم‌های زیادی روزی 16ساعت کار طاقت‌فرسا انجام می‌دهند. تو هم تا اطلاع ثانوی 8ساعت از روزت را برای یک لقمه نان کنار بگذار. و گذاشتم کنار و یکهو نمی‌دانم چطور گذشت. 6ماه پیش فکر نمی‌کردم تا 6ماه آینده هر روز 8ساعتم را کنار بگذارم. تنها چیزی که در مورد کار می‌توانم بپذیرم همان جمله‌های انتهایی کتاب خوشی‌ها و مصائب کار اثر آلن دو باتن است:

“وقتی کارهایی داری که باید انجام دهی، اندیشیدن به مرگ کار سختی است: بیشتر از یان که تابو باشد نامحتمل است. کار ذاتا به ما اجازه نمی‌دهد جز حسابی جدی گرفتن خودش به چیز دیگری برسیم. باید درک ما از آینده و دورنما را نابود کند و دقیقا به همین خاطر باید ممنونش باشیم، به خاطر این که به ما اجازه می‌دهد در حالی که برای فروش روغن موتور به فرانسه سفر می‌کنیم خودمان بی‌بندوبار و بی‌قاعده با وقایع بیامیزیم و اندیشیدن به مرگ خودمان و ویرانی شرکت‌های‌مان با روشنی زیبای‌شان را مساله‌ای صرفا روشنفکرانه بدانیم.” خوشی‌ها و مصایب کار/ آلن دو باتن/ مهنرناز مصباح/ص340

مقداد می‌گفت سخت نگیر. نومید نباش. بهتر می‌شه. من می‌گفتم فایده‌ای نداره. من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. خفنه دیگه. وقتی کنکور می‌خوندیم به گوش‌مون فرو می‌کردن که دانشگاه معتبر یعنی کار خوب، پول خوب. فلان. بیسار. اولا که هیچ فرقی قائل نیستن. پیام نور و دانشگا تهران توفیری ندارن. دانشگا تهرانیه خر سوپردولوکسه. اون یکی خر معمولی. فقط به کار خودشون فکر می‌کنن. سرکوفت صفر کیلومتر بودن رو هم می‌زنن و بعد از چند ماه می‌بینی که کاری که براشون انجام دادی در حد یه آدم چند سال سابقه کار بوده و پولی که بهت دادن در حد یه کارگر. بعدش تو واقعا اذیت می‌شی. تو دانشگا آزاد دوغوزآباد خونده باشی با این آدم‌ها خیلی راحت‌تر کنار می‌یای. اگه دانشگا آزادی باشی چون آدم حسابی ندیدی این آدما اذیتت نمی‌کنن. من آدم مغروری نیستم. ولی خدایی‌اش بیشتر اوقات هیچ حرفی برای زدن ندارم... چیزی نمی‌تونم بگم... ادامه‌ش هم همینه. جایی نیست. همه چیز مسخره‌تر از اونیه که فکرشو می‌کنی. اشتباهات ابلهانه‌ی آدم‌ها. فکر کن. تو 10 تا قلم جنس می‌نویسی هر کدوم یه وزن. بعد جمع کل‌شونو اون بالا باید بزنی. جمع کل اون بالا رو یه چیز دیگه می‌نویسن. یعنی نمی‌تونن 10 تا عددو با هم جمع بزنن. ادامه ش هم همینه. حالا فوقش لیسانس شه. باز همینه... نومیدکننده ست. 

محمدرضا می‌گفت: باز تو آرمان‌گرایی و خوشحالی اول کنکور کارشناسی به سرت زده؟ باز به آکادمی امیدوار شدی تو؟ با ساسان و ام اچ ام و محمدرضا قرار گذاشتیم. محمدرضا هماهنگ کرد. دمش گرم. همیشه کسی که هماهنگ می‌کند بیشترین غر و ناله‌ها را هم می‌شنود. بهش گفتیم تو کواردینیتور (coordinator) افتضاحی هستی. حال حرف زدن هم نداشتم آن روز. ولی دیدن بعضی آدم‌ها یک چیز دیگر است. همین‌جوری شروع کردم به ایده‌پردازی. از درس‌هایی که در ارشد می‌خواهم بخوانم. ازین که همه‌شان جدیدند و تکراری نیستند. از چند تا ایده‌ی آماری میدانی که می‌خواهم با بچه‌های دانشکده‌های مختلف توی دانشگاه درمیان بگذارم و با کمک آن‌ها یک سری داده‌ها جمع‌آوری کنم و کارهای رگرسیونی کنم. ایده‌ام تقلید از استیون لویت و کتاب فریکونامیکس(اقتصاد ناهنجاری‌های پنهان اجتماعی) است. ولی نسخه‌ی ایرانی و دانشجویی شده‌اش. ساسان گفت باحاله. خودم هم با ایده‌ام حال کردم. ولی کو تا اجرایش...؟ مجالش را پیدا می‌کنم؟ 

روز ثبت‌نام مقارن بود با دفاع مم جعفر. گفتم صبحش می‌روم دانشکده فنی و عصر می‌روم شریف برای ثبت‌نام. می‌خواستم هاردم را به سلیمانی هم بدهم. راهم را کج کردم سمت انقلاب که اول او را ببینم و بعد بروم دنبال روز خودم. 

نیم ساعت دیر آمد. هاردم را بهش دادم و بعد راه افتادم سمت امیرآباد که به جلسه‌ی دفاع برسم. 40 دقیقه دیر رسیدم. برگشتن به دانشکده‌ی مکانیک برایم حس ناخوشایندی داشت. خیلی وقت بود برنگشته بودم مکانیک. احساس سبکی می‌کردم. احساس می‌کردم باید سریع کارم را انجام بدهم و ازین خراب‌شده بزنم بیرون. سال پایینی‌هایی بودند که قیافه‌شان برایم آشنا بود. ولی همه‌شان از آن تخمه‌سگ‌ها بودند که هیچ وقت سلام کردن یاد نگرفتند. حمید می‌گفت برای این که سال پایینی‌ها احترام بگذارند بهت باید حل تمرین‌شان بشوی. غریبه بودم. بعد هر چه قدر می‌گشتم محل دفاع مم جعفر را پیدا نمی‌کردم. از چند نفر هم پرسیدم هیچ کدام نمی‌دانستند. دیر شده بود دیگر. گفتم بروم از مدارکم کپی بگیرم و شر و ورهای مقدماتی ثبت نام را آماده کنم. رفتم دانشکده متالورژی. همین‌جوری. رفتم کپی آن‌جا و 20-30برگ را کپی گرفتم. بعد لعنتی کیف پولم را جا گذاشتم. از امیرآباد راه افتادم سمت انقلاب. وسطش با چند نفر تلفنی صحبت کردم. به انقلاب که رسیدم دیدم کیف پولم نیست. فقط یک کارت مترو داشتم که 300تومان تویش پول بود و دیگر هیچ. کیف پولم را یا جا گذاشته بودم یا ازم دزدیده بودند. دوباره پیاده برگشتم امیرآباد. رفتم کپی متال. شت. اتاق کپی بسته بود و به تلفنش هم جواب نمی‌داد. به حراست دانشگاه گفتم کیف پولم گم شده و این حرف‌ها. پولی تویش نبود. من یک لا قبا پولم کجا بود؟! فقط کارت ملی و کارت معافیت از خدمت ضرورت و کارت گواهینامه تویش بود که المثناهای‌شان والذاریات می‌شد... بعد دیدم دارد دیرم می‌شود. باید 1:30 شریف می‌بودم. پول هم هیچ نداشتم. پیاده راه افتادم سمت انقلاب و مترو سوار شدم و رفتم شریف و کارهای ثبت‌نام. یک ساعت طول کشید. وسطش زنگ زدم به کپی متال که آقا کیف پولم آن‌جاست؟ گفت: آره. فقط من ساعت 3:30 می‌روم. بعد زنگ زدم به این و آن که دم‌تان گرم بروید کیف پولم را بگیرید. و خودم توی شریف منتظر ماندم که کارت دانشجویی‌ام را بدهند. یک ساعت علاف‌شان شدم و بعد گفتند دستگاه‌مان خراب شده و برای کارت‌تان بروید فردا بیایید. شت. عجب روز مزخرفی... بدو از شریف راه افتادم سمت انقلاب و بعد امیرآباد. کارت مترو‌ام دیگر پول نداشت. پیاده رفتم امیرآباد و نیم ساعت منتظر مم‌جعفر شدم تا به کیف پولم رسیدم. نا نمانده بود برایم. 2بار فاصله‌ی امیراباد تا انقلاب را پیاده رفته و برگشته بودم... به محمد زنگ زدم گفتم عجب روز مزخرفی بوده. آمد از کف خیابان جمعم کرد. مرا برد پارک طالقانی. با هم‌دیگر حرف زدیم. از کارم برایش حرف زدم. از لاپوشانی‌ها و کلاش‌بازی‌ها. از پاداشی که هفته‌ی پیش بهم داده بودند و... از کنار دخترپسرهایی که گوشه‌گوشه‌ی پارک به هم چسبیده بودند گذشتیم و رفتیم نزدیک آن پرچم درازه‌ی پارک طالقانی. یک جایی بود که پله می‌خورد می‌رفت بالا. بعد یک حوض وسطش بود و 4تا جوی سنگ‌چین شده که به حوضه می‌رسیدند و اطرافش را هم درخت‌های قطور پرسایه گرفته بودند. دور تا دور نیمکت بود آن‌جا. ولی کسی نیامده بود آن‌جا. گفتم می‌ترسم این ارشد هم مثل کارشناسیم بشود و ضد حال بخورم و از بس مشق و تکلیف بدهند و از بس ببینم ملت برای نمره چه کارها که نمی‌کنند حالم به هم بخورد و باز هم فقط درس‌ها را پاس کنم. می‌ترسم استادهای این‌جا هم مثل مکانیک گند و گه از آب دربیایند. می‌ترسم این‌جا هم بی‌خیال درس شوم و بروم دنبال هزار تا چیز دیگر و باز نه به درس برسم و نه به آن هزار تا چیز دیگر. محمد گفت: نه... ازین یکی خوشت می‌یاد. ایده داری. بزرگ شدی دیگه. فقط دیگه باید بازاری فکر کنی. تو ارشد دیگه دوست پیدا نمی‌کنی. هر کس برات فایده داره باید بری سمتش و معامله کنی باهاش. همکار شی باهاش و منفعت ببری. دیگه دوران رفاقت تموم شده...

مدیر کارخانه از دانشگاهم پرسید و از رشته‌ام که چی هست و چی نیست. برایش کمی توضیح دادم و گفت عجب چیز جالبیه. از مکانیک باحال‌تره. گفتم آره. و بعد صحبت را کشاند به ازدواج که حالا دیگر وقتش است. توی دانشگا برای خودت پیدا کن. پراندم که پولم کجا بود  و خرج خودم را درنمی‌آورم. به مدت 35 دقیقه مشغول شنیدن نصیحت‌هایش بودم و دیده‌های چندین دهه زندگی‌اش که پول ازدواج را خدا جور می‌کند. ازدواج خوب است. در دانشگاه فرصت ازدواج بهتر است. تو پسر خوبی هستی. از آن‌ها نیستی که بروند از کنار خیابان بلند کنند و اهل الواطی باشند. ازدواج کن. خواستم بگویم فعلا صنایع دستی آرامش‌بخش چیزی است که شما نگرانش هستی و مزاحم کسی نیستم و مردک با این پولی که شما به من دادید یک دوربین عکاسی خریدم ورشکسته شدم و بعدش هم من اعصاب دخترهای ناز نازی این شهر رو ندارم و به شب تنهایی خوابیدن عادت کردم اصلا و این که شبا بغلم یکی بخوابه که دهنش بوی سیر بده برام قابل تصور نیست و الخ. خواستم بگویم. چیزی نگفتم.

حالا هم که این‌ها را نوشته‌ام باید راه بروم. خسته شده‌ام. باید راه بروم. باید به خیلی چیزها فکر کنم...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۲۶
پیمان ..

بار اول چند ماه پیش بود. سر کلاس پایپینگ. کلاس ساعت 5 برگزار می‌شد و آن روز من و احسان کمی دیر رسیده بودیم و صندلی‌ها پر شده بودند. احسان ردیف وسط یک صندلی گیر آورد. ردیف پشتی‌اش یک دختر و پسر نشسته بودند و بار و بندیل‌شان را گذاشته بودند صندلی کناری‌شان. اشاره دادم که بنشینم آن‌جا. بند و بساط‌شان را برداشتند و نشستم. ردیف 3تا صندلی داشت. صندلی کنار دیوار برایم خالی شده بود. از جلوی‌شان رد شدم و نشستم. اول پسره نشسته بود، بعد دختره و کنار دیوار هم من نشستم. کاری نکردم. من که جزوه‌بنویس نبودم. همین‌جوری دفترچه را درآوردم و منتظر مستر بکتاش شدم که بیاید و کلاس را شروع کند. پسره و دختره زیاد با هم پچ پچ می‌کردند. بعد از 5دقیقه دختره بلند شد و جایش را با پسره عوض کرد. پسره‌ نشست کنارم. چرا؟ نتوانستم درک کنم. دختره دوست نداشت بین دو تا نرینه که یکی‌شان غریبه بود بنشیند؟ پسره دوست نداشت دوسدخترش کنار یک نرینه‌ی غریبه بنشیند؟ نمی‌دانم. پیش خودم گفتم چرا؟ نتوانستم دلیل پیدا کنم. من حتا به دختره نگاه هم نکرده بودم... 

بار دوم همین چند روز پیش بود. شرکت کارفرما صدای‌مان کرده بود که بیایید یک جلسه برگزار کنیم. یک جلسه بین کنترل پروژه‌ی کارفرما و کنترل پروژه‌ی پیمان‌کار که ما باشیم. البته کارفرمای ما خودش پیمان‌کار شرکت بالادستی‌اش بود و کار خودش را به ما سپرده بود و ازین نقش‌های دوگانه که توی صنعت ایران فراوان است. گفتند ساعت 10 آن‌جا باشید. (آن‌جا یعنی محل شرکت‌شان که حوالی ظفر و نفت شمالی بود.) ما هم راس ساعت 10 آن‌جا بودیم. حراست آشنای حضورمان بود. گفتیم جلسه است و رفتیم بالا. ساختمان‌های اداری ظفر بیشترشان ساختمان‌های مسکونی‌اند. ازین آپارتمان‌ها که کلش را برداشته‌اند کرده‌اند دفتر مرکزی. وارد طبقه‌ی اول شدیم. کله را انداختیم پایین و از هال رد شدیم و وارد اتاق خواب بزرگ شان شدیم. اتاق خواب همان اتاق کنترل پروژه‌شان بود. خانم مهندس توی اتاق نشسته بود. سلام علیک کردیم و ایستادیم. منتظر مدیر کنترل پروژه بودیم که جلسه رسمیت پیدا کند. بعد 5دقیقه آبدارچی برای‌مان چای آورد. صندلی مهمان و ارباب رجوع نداشتند. سه تا میز خالی بود. صندلی‌های‌شان را کشیدیم بیرون و نشستیم. تا نشستیم یک بابایی امیر را صدا کرد که بیاید بیرون. چند کلمه‌ای باهاش حرف زد و بعد امیر برگشت گفت بچه‌ها بیاید بریم بیرون بشینیم. بلند شدیم آمدیم بیرون. رفتیم جلوی حراست رو صندلی‌ها نشستیم. پرسیدیم چی شده؟ گفت طرف شاکی شده که چرا 3تا مرد سرتان را انداخته‌اید رفته‌اید اتاق یک خانم. جلسه رو باید سالن جلسات برگزار کنید. چیزی نگفتیم. منتظر شدیم تا آقای حراست به‌مان گفت که رییس‌شان آمده و تشریف ببرید اتاق کنترل پروژه. رفتیم و شکایت کردیم که چرا آن بابا (آقای ارسلانی نامی بود) ما را بیرون انداخته و نگاه کنید این چای‌ برای ما بود الان تبدیل به آب یخ شده و چه وضع برخورد است و ابراز ناراحتی کردیم... خانم مهندس که آن قدر برای‌شان عزیز بود به تقریب هیچ در مورد ساخت مخزن و تانک و این چیزها نمی‌دانست و ایرادهایش به برنامه زمان‌بندی هم چند تا سوتی ویرایشی و کپی پیستی بود.

برگشتیم و من از خودم پرسیدم چرا؟ ما که برای‌مان مهم نبود و نشد آن‌جا کی نشسته. خانم مهندس یا آقا مهندس یا هر غولتشن دیگری که می‌خواست باشد.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۱۷
پیمان ..