سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب با موضوع «دیدنی ها :: فیلم» ثبت شده است

من استراحت مطلق را دوست داشتم. 

کاهانی از معدود کارگردان‌هایی است که در طول عمرم همیشه رفته‌ام سینما و فیلم‌هایش را دیده‌ام. و ازش راضی هستم. به خاطر آن پوچی و تلخی ته ته فیلم‌هایش ازش راضی هستم. 

و از استراحت مطلق هم راضی بودم. برای این‌که در درجه‌ی اول به نظرم سر و ته داشت. اولِ فیلم ترانه علیدوستی را می‌بینیم که دارد خیلی بی‌خیال و ول‌انگارانه در خیابان‌های تهران راه می‌رود. و آخر فیلم هم دوباره همو را می‌بینیم. ولی در آخر فیلم آن طور بی‌خیال و ول‌انگارانه راه رفتنش برایم معنا داشت. خیلی معناها داشت... و سر کار نبودم. 

- تهران مگه فقط مال توئه؟

این جمله‌ای است که اول فیلم ترانه توی دعوایش با شوهرش توی ایستگاه راه‌آهن می‌گوید. استراحت مطلق را دوست داشتم، برای این که تهرانِ این فیلم، برج میلاد و بزرگ‌راه‌ها و کافه‌ها و رستوران‌ها و زرق و برق نبود. همان تهرانی بود که میلیون‌ها نفر تویش می‌لولند. مجموعه‌ای از خیابان‌ها که آدم‌ها می‌توانند تویش از همدیگر فرار کنند. از قضاوت شدن فرار کنند. از حرف و حدیث‌ها فرار کنند. تهران اتاق‌های اجاره‌ای و کارگاه‌های صنعتی و موتورسوارها و آدم‌های بیخود.

یک چیزی بود توی این فیلم که اسمش را می‌گذارم سعی بر مستند بودن. آن جمله‌ی اول فیلم که رضا عطاران و زنش در فیلم واقعا هم زن و شوهرند، نماد این است. سعی بر مستند ساختن. از اینش خوشم آمد. زناشویی، یعنی شکم پر پشم و پیل رضا عطاران توی حمام وقتی به زنش می‌گوید که لباس‌ها را برایم بیاور و با همدیگر بحث می‌کنند.

و ترانه علی‌دوستی... خود ترانه علیدوستی برای دوست داشتن یک فیلم کافی است. چه برسد به نقشی که او بازی می‌کند و نحوه‌ی رابطه‌اش با دیگر آدم‌ها در فیلم: یک زن شهرستانی که شوهر بی‌عرضه‌ای دارد. شوهری که به بهانه‌ی پول درآوردن آمده تهران، ولی هیچ کاری نمی‌کند. و حالا ترانه آمده تهران، آستین‌ها را بالا زده تا خودش کار کند. تا خودش پول دربیاورد. تا بتواند بودن را تجربه کند. برای بقای خودش در شهر یک سپر دفاعی می‌سازد. سپر دفاعی از مردانی که دوست دارند به او کمک کنند. و طوری از آن‌ها بهره می‌گیرد که خودش را به طور کامل در اختیار آن‌ها قرار ندهد و قربانی نشود. 

از مستراحی که کارمند شرکتش است، 10میلیون تومان پول می‌گیرد. ولی پیشنهادش را برای رفتن به آپارتمان او نمی‌پذیرد. مجید صالحی که دوست شوهرش است، برای او خانه‌ی اجاره‌ای پیدا می‌کند. ولی فقط خانه پیدا می‌کند و در اسباب‌کشی به او کمک می‌کند. او قرار است که تنها زندگی کند. و با رضا عطاران دست به تجارت می‌زند. 10میلیون تومان پول را به او می‌دهد و ماهواره می‌خرند تا رضا عطاران آن‌ها را بفروشد و سودش را با هم تقسیم کنند. انگیزه‌های ترانه علی‌دوستی برای رفتن به سراغ هر کدام از مردها مشخص است: پول، حمایت، کار و تجارت.

از آن طرف انگیزه‌های مردهای داستان برای جذب ترانه و همکاری با او هم مشخص است و بنا بر انگیزه‌ها هر کدام ابزار قدرتی هم دارند.

مستراحی یک مرد کارخانه‌دار تنها است. مردی که زیبایی ترانه را می‌خواهد و به عنوان کارمند همه‌جوره با او راه می‌آید و ابزار قدرتش پولش است.

رضا عطاران همراه با زنش،‌ترانه را پناه داده‌اند. وسایل زندگی ترانه در حیاط خانه‌ی آن‌هاست. انگیزه‌ی رضا عطاران از همکاری با ترانه؟ یک جور زنگ تفریح. یک جور فرار از دست زنش که همیشه غر می‌زند و همیشه با او بحث می‌کند. ترانه برای او زنی است که همراهش می‌شود. در کار روزانه‌اش او را همراهی می‌کند و غر نمی‌زند. ابزار قدرت رضا عطاران؟ پیشنهاد کار و تجارت به ترانه. ترانه‌ای که به عنوان یک زن شهرستانی دوست دارد خودش را ثابت کند و بگوید که از شوهرش بیشتر عرضه دارد و می‌تواند کار کند.

مجید صالحی، دوست شوهر ترانه. کسی که سرای‌دار یک کارخانه‌ی تولید کرم خاکی است و یک جایی از فیلم بابک حمیدیان (شوهر ترانه) بهش تیکه می‌اندازد که از 20کیلومتری این‌جا زن رد نمی‌شود. تو زن می‌فهمی چی است؟ او با ترانه میل به حمایت از کسی را دنبال می‌کند. ابزارش نیاز ترانه به یک سرپناه مستقل است.

و شوهر ترانه: بابک حمیدیان. پسری که از کار کردن فرار می‌کند. تن به هر کاری نمی‌دهد. تنبل است و رویای رفتن به کانادا را دنبال می‌کند و توی زندگی‌اش هیچ چیزی ندارد. تنها دارایی باقی‌مانده برای او ترانه و بچه‌اش است. ابزار قدرت او همان بچه است. بچه‌ای که سعی می‌کند با آن ترانه را وادار به برگشتن به دامغان کند. 

انگیزه‌های مردان: زن جوان زیبا، زنگ تفریحی از شر همسر، چشیدن طعم حامی بودن و تنها دارایی زندگی.

و ترانه‌ی آخر فیلم ترانه‌ای است که میان این انگیزه‌ها تعادل برقرار کرده. توانسته با یک سپر دفاعی چند جبهه‌ای خودش را از تسلیم 1 نفر کردن نجات بدهد. آن حالت ول‌انگارانه و بی‌خیالی که باهاش توی خیابان‌های تهران راه می‌رود و خودش را توی شهر گم می‌کند و لذت می‌برد از بودن خودش... 

و حادثه‌ی اول و آخر فیلم... تلخ بود. تلخ و بی‌معنا. چیزی که باعث می‌شود تو فقط فکر کنی...

من ازین فیلم خوشم آمد.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۰۷
پیمان ..

همین الان نشستم یک بار دیگر 10دقیقه‌ی آخر فیلم را دوباره نگاه کردم. 10دقیقه‌ی آخر فیلم اوجش است. آن‌جایی که میسون از مادرش خداحافظی می‌کند تا به دانشگاه برود. دارد از او و خانواده جدا می‌شود و برای همیشه می‌رود. همان جایی که مادرش می‌زند زیر گریه که من برای‌تان زحمت کشیدم. چند بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم و تمام سعیم را کردم که شما بزرگ شوید. و حالا همه چیز تمام شده. تو داری می‌روی و من باید بمیرم. در تنهایی خودم بمیرم. همان‌ صحنه‌ی خداحافظی تلخ با مادرش و بعد... جاده. یک جاده‌ی خلوت و او که دارد تنهایی رانندگی می‌کند. و آهنگی که فوق‌العاده‌ست. خیال‌انگیز است... او تنهایی دارد رانندگی می‌کند. حالا راهش را پیدا کرده. زده به جاده تا به دانشگاه برود و زندگی جدید را شروع کند. به دانشگاه می‌رسد. دوست جدید پیدا می‌کند. بهش می‌گوید برویم مراسم معارفه‌ی سال‌ اولی‌ها؟ و جوابی که می‌شنود: نه. جمع کن این بچه‌بازی‌ها را. بیا برویم به کوه تا غروب خورشید را تماشا کنیم. به جای مراسم معارفه روز اول دانشگاه می‌زنند به کوه و رهایی و زیبایی... 

فیلم با نگاه‌های دزدکی آن دختره و میسون به همدیگر که رو به خورشید نشسته‌اند و دارند درباره‌ی لحظه و غرق شدن در لحظه صحبت می‌کنند تمام می‌شود. همدیگر را نمی‌بوسند. همدیگر را بغل نمی‌کنند. ازین گند و گه‌کاری‌های هالیوودی نمی‌کنند. ولی بودن را با تمام قدرت به تو نشان می‌دهند و فیلم تمام می‌شود. و وقتی تمام می‌شود یک نفس عمیق می‌کشی. یک نفس عمیق از دیدن سیر بزرگ شدن آدمی. گذر از کودکی تا 18سالگی. با همه‌ی فراز و فرودها و بحران‌های نوجوانی. توی ذهنت اول فیلم را به یاد می‌آوری. میسونی که 6ساله بود با تمام خیال‌بازی‌های کودکی اش و آخر فیلم... اه... چه‌قدر زندگی چیز غریبی است.

کاری به حواشی فیلم و این که ساختن این فیلم 12سال طول کشیده ندارم. این که کارگردان با صبر و حوصله بزرگ شدن میسون را دنبال کرده و حس زمانی که در فیلم جاری است در حین ساخت فیلم هم جاری بوده یک چیز دیگر است. من با خود فیلم حال کردم. به نظرم سخت‌ترین نوع درام، به صحنه کشیدن نوجوانی است. این که تو بتوانی نوجوانی را روایت کنی و تازه به طرزی خیال‌انگیز ولی واقعی آن را روایت کنی فقط می‌تواند کار کارگردانی به نام ریچارد لینکلیتر باشد.

بار چهارم بود که ریچارد لینکلیتر برای من یک رویای تا ابد شیرین را ساخت. سه‌گانه‌ی پیش از طلوع و پیش از غروب و پیش از نیمه‌شب. و حالا پسرانگی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۸
پیمان ..

1- آقای جیم جارموش فیلمی دارد به اسم محدوده‌های کنترل. شخصیت فیلم مثل گوست‌داگ یک سیاه‌پوست آدم‌کش است. یک آدم تک و تنها با قوانین خودش. درست است که آدم‌کش است. ولی از تجهیزات الکترونیکی و اسلحه هیچ استفاده‌ای نمی‌کند. حتا موبایل هم ندارد. با هیچ زن زیبایی هم (برخلاف آدم‌کش‌های فیلم‌های آمریکایی دیگر) سر و سری ندارد. او برای رسیدن به آدمی که باید بکشد در طول فیلم با چند تا آدم دیگر ملاقات می‌کند. آدم‌هایی که تاکیدشان بر ستایش از خیال و خیال‌ورزی وجه مشترک‌شان است. ولی با هم تفاوت‌های بسیاری دارند. به نوبت با قهرمان فیلم دیدار می‌کنند. با او قهوه می‌خورند و حرف می‌زنند. بیشتر آن‌ها حرف می‌زنند. در مورد کارشان، زندگی‌شان، اعتقادشان و... حرف می‌زنند. وقتی حرف‌های‌شان تمام می‌شود با قهرمان قصه یک قوطی کبریت تبادل می‌کنند. یک قوطی کبریت سبز با یک قوطی کبریت قرمز تبادل می‌شود و بالعکس. آدم‌کش قصه قوطی کبریت را باز می‌کند. در کنار کبریت‌ها یک تکه کاغذ کوچک هم هست. یک پیام  رمزی که مسیر بعدی زندگی او را مشخص می‌کند. وقتی پیغام را می‌خواند، آن را می‌گذارد توی دهانش و قورت می‌دهد. تا به آدم بعدی برسد و قوطی کبریت را پس از پایان حرف‌ها مبادله کند...

اسم فیلم از یک مقاله‌ی زبان‌شناسی می‌آید. در نگاه اول قوطی‌کبریت‌های مبادله شده چیز مسخره و بی‌معنایی‌اند. اما در واقع آن‌ها یک وجه نمادین‌اند. آن بخش از ارتباطات انسانی که به زبان نیامده‌اند و نمی‌آیند. ولی هستند. به شکل عجیبی تاثیرگذار هم هستند. ما با آدم‌ها حرف می‌زنیم. جملات بین ما رد و بدل می‌شوند. جملاتی که ممکن است حرف دل ما باشند یا نباشند. حتا ممکن است هیچ جمله‌ای بین ما مبادله نشود. در هر صورت در یک رابطه‌ی انسانی بخشی وجود دارد که مبادله می‌شود. ولی به کلمه تبدیل نمی‌شود. ما از هم جدا می‌شویم. و آن وقت است که آن بخش از رابطه‌ی انسانی در ما فعال و فعال‌تر می‌شود. این همان قوطی‌کبریت‌هایی است که بین ما مبادله شده. قوطی‌کبریت‌هایی که یک پیام رمزی دارند. رمزی که مسیر بعدی ما را تحت‌الشعاع خودش قرار می‌دهد. بله. آقای جارموش به شکل طنزآمیزی این تاثیر قوطی‌کبریت‌ها را مبالغه کرده. در زندگی معمول اصلا محسوس نیست. قوطی‌کبریت‌ها و تاثیرشان اصلا محسوس نیست... 

دنبال قوطی کبریت آن روز می‌گردم. همان روزی که با حمید و محمد رفتیم سینما. خواستیم برویم سینما فرهنگ. محمد دم سینما یکهو گفت من بدون تخمه سینما نمی‌روم. حمید گفت این خز و خیل بازی‌ها چیه؟ احمق جلوی در ما رو با یه کیسه تخمه راه نمی‌دن که. ولی من خوشم آمده بود. قانون خوبی بود. آدم وقتی می‌رود سینما باید یک کیسه تخمه با خودش ببرد و بشکند بخورد. پایه‌اش شدم و جو دادم. بریم تخمه بخریم. منم برام سینما بدون تخمه معنا نداره. محمد عالم و آدم را به هم ریخت. راه افتادیم توی خیابان به دنبال نیم کیلو تخمه. اصلا نگاه نکردیم ببینیم سانس سینما کی است و وقتش می‌گذرد. مهم تخمه بود. او می‌پرسید. از عابرهای پیاده می‌پرسید. از ماشینی که پشت چراغ قرمز دولت ایستاده بود پرسید. آقا سوپرمارکت کجاست؟ خواربارفروشی این دور و بر کجاست؟ از وسط چهارراه(دقیقا از وسط چهارراه) رد شدیم تا رسیدیم به یک سوپرمارکت و تخمه آفتابگردان خریدیم. هم لیمویی خریدیم. همه ساده. ده دقیقه بعد برگشتیم جلوی سینما که حمید مثل یک گربه‌ی خیس جلویش ایستاده بود: احمق‌ها بلیط تموم شد. سانسش هم گذشت.

آره. سینما فرهنگ نرفتیم. رفتیم یک سینمای دیگر. سینما جوان. حالا که تخمه خریده بودیم باید فیلم را می‌دیدیم. 

آن روز که با محمد همراه شدم و گفتم بی تخمه هرگز حتم یک قوطی کبریت بین ما رد و بدل شد... ولی توی قوطی‌کبریت چه بود؟ آن چند حرف و عدد رمزآلود چه بود؟

2- خبر ندارم.

 هفته‌ای 60ساعت از شبانه‌روزم در محیط کارخانه می‌گذرد. (به این و آن گفتم اگر کار بهتری سراغ دارید بگویید مردش هستم. ولی هیچ کس برایم کاری نجست.) میان کارگرها هی می‌روم و می‌آیم. همه مرد و همه خسته‌ی کار. از میان حرف‌ها و فحش‌دادن‌هاشان و غیبت‌ها و زیراب زدن‌هاشان رد می‌شوم. دو سه مهندسی هم که همکارشان هستم دایره‌ی فحش‌هایم را غنی‌تر کرده‌اند. محیط کارگاه‌ها: صدای دستگاه گیوتین و دستگاه پانچ. بوی مذاب شدن آهن زیر نازل‌های هوا برش. بوی جوش‌کاری‌های زیرپودری و سه ا دو. دود جوش‌کاری. نور خورشیدی که از هواکش پاره پاره می‌شود تا به محیط کارگاه برسد. دفتر تولید؟ مهندس‌ها نشسته‌اند و سیگار پشت سیگار دود می‌کنند. تپه‌ی ته‌سیگارها هوای دفتر را خشک و پردود کرده‌اند.

وقتی از کارخانه می‌زنم بیرون، دیگر حوصله‌ی نگاه کردن به ماشین‌های توی خیابان را ندارم. دیگر حوصله‌ی حسرت شاسی‌بلند سوار شدن و زدن به کوه و بیابان را ندارم. جانش را ندارم. زن‌ها و دخترها را نگاه می‌کنم. خستگی آهن‌ها و پروفیل‌ها مردانگی آدم را بدجور می‌جنباند. پسرها دنبال دخترها هستند. سوت می‌زنند. می‌خندند. با ماشین دنبال می‌کنند. دخترها نخ می‌دهند. می‌روم خانه و شام را که می‌خورم بی‌هوش می‌شوم. 

خبر ندارم در جامعه چه می‌گذرد. خبر ندارم که در مترو هنوز هم دست‌فروش‌ها تجارت‌های میلیونی می‌کنند یا نه؟ کارگرها هم خبر ندارند. فرقی با هم نداریم. 

فقط یکهو آخر هفته می‌آیم و خبرهای روزنامه‌ی گاردین را می‌خوانم. گزارشی که از زندگی شبانه در تهران کار کرده است. و بعد گزارشی که از تناقض‌های رابطه‌ی جنسی در تهران لینک داده است.

The perverse affects of this dual culture also take their toll on young men. When Behzad's father failed to answer the young man's questions about sex, Behzad satisfied his curiosity through Internet pornography. Now, more than 15 years and an estimated 300-strong porno film collection later, he remains unmarried and girlfriend-less, his sexuality damaged by the unrealistic pictures in his mind.

احساس دور و نزدیکی پدرم را درمی‌آورد.  

نمی‌دانم کدامم. گم می‌کنم که کدام باید باشم. من کجاام؟ چه می‌خواهم. چه نمی‌خواهم؟

 تهران و زندگی غیررسمی گزارش گاردین را می‌خوانم. تهران پارتی‌های شبانه و مصرف مشروب و الکلی‌جات را. تهران روزنامه‌ی گاردین، تهران بچه‌پولدارهایی است که پورشه و مرسدس سوار می‌شوند. تهران زن‌های خوشگلی است که هیوی میک آپ دارند و لباس‌های تنگ می‌پوشند... نه... این‌ها دورند. خیلی دورند. ولی حرف‌های نسترنِ آخر گزارش نزدیک است. فشار حرف نزدیکی است.

Nastaran, a 33-year-old translator, says throwing regular parties in her two-bedroom central Tehran apartment gives her something to look forward to as she goes through the weekday grind. "I get up after 6, splash some water on my face and head out into the traffic. In the evenings, if I'm lucky, I make it home by 8, eat dinner and go to bed. If I didn't have this" - she says, raising up her glass of bootleg liquor - "what kind of life would I have?"

برود شوهر کند؟ بروم زن بگیرم؟ آخرش مهندس میز مقابل شدن است. آخرش می‌شوی مهندسی که از یک دانشگاه معتبر مدرک باارزشی گرفته و زن دارد و بچه دارد، ولی وقتی به حرف‌هایت گوش می‌دهد نمی‌تواند تمرکز کند که داری از چه حرف می‌زنی. آن قدر استرس خانه و بچه‌هایش و تهدید از دست دادن کار و هزاران چیزی که هست و نیست رویش هست که وسط حرف‌هایت یکهو می‌بینی اصلا در جریان حرف‌های مثلا فلسفی‌ات نیست.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۵۲
پیمان ..

چمران حاتمی‌کیا، چمرانِ عشق بدون نفرت بود. 

از قبل خوانده بودم. همه‌ی ماجرا را چند سال پیش توی کتاب "گنجشک‌ها بهشت را می‌فهمند" خوانده بودم. همان صفحاتی که چمران شده بود یکی از شخصیت‌های کتاب حسن بنی‌عامری. همان صفحاتی که چمران بود و پاوه‌ی در خطر سقوط و مردی که مورد عشق و نفرت هم‌زمان بود. توصیف‌های حسن بنی‌عامری از ملتی که که خودشان را می‌کشاندند از تپه‌ی شهر بالا تا به چمران برسند و نگذارند که برود و عشق‌شان چمران بود و بعد هلی‌کوپتری که با بال‌های گردانش گردن یکی یکی آدم‌ها را می‌زد میخکوب‌کننده بود. و از آن میخکوب‌کننده‌تر توصیف‌هایش از زن کردی که از چمران نفرت داشت. آن‌قدر متنفر که زخمی و خون‌ریزان در کوچه‌های شهر می‌گشت تا چمران را ببیند و بکشد. نفرت کوری که بنی‌عامری توی کتابش توصیف کرده بود، مصطفا چمران را بزرگ می‌کرد. توصیف‌های بنی‌عامری کلماتی بودند که چمران را در ذهنت احترام‌برانگیز می‌کرد... بزرگ‌ترین نقطه ضعف چمران حاتمی‌کیا همین است. این چمران مورد نفرت نیست. این چمران را دشمنش هم دوست دارد و در آغوش می‌گیرد. مورد نفرت نیست. یک نفرت کور. آره. جایی از فیلم مادری می آید و بهش فحش و بد و بیراه می دهد. ولی این نفرت به جاست. هر ننه قمری هم اگر بود مثل چمران رفتار می کرد و هیچ نمی گفت...

و پایان‌بندی فیلم. آه. پایان فیلم. فتوای خمینی فراتر از یک معجزه. آدم درمی‌ماند که چه بگوید... خوشا به حال حسن بنی‌عامری که چمران قصه‌اش را نیازمند یک دستور ناگهانی نکرده بود و بدا به حال ما که عوض خواندن "گنجشک‌ها بهشت را می‌فهمند" باید بنشینیم "چ" را تماشا کنیم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۳۳
پیمان ..

جشنواره ی سینما حقیقت

از خانه که بیرون زدم برف می‌بارید. از آن برف‌های آبکی بود که اگر نصف شب می‌بارید زمین را سفید می‌کرد. ولی نصف شب نبود. کمرکش صبح بود. روز پرکاری در انتظارم بود. پرتقالی را که پوست کنده بودم تا رسیدن به ایستگاه مترو خوردم. ساعت 10:30 با حمید قرار داشتم. با هم‌دیگر راه افتادیم سمت چهارراه ولی‌عصر. حرف زدیم و تکراری بودن مترو را فراموش کردیم. از معنای بودجه‌ی انقباضی در زندگی روزمره‌ی سال آینده‌مان تا سفر کاری به شیراز و شرکت‌های صنعتی ایرانی و... به موق‌ به سینما فلسطین رسیدیم. پردیس و علی هم آمده بودند. بلیطی نبود. همین‌جوری کله‌مان را انداختیم و رفتیم توی سالن دو نشستیم به دیدن فیلم "پیرها اگر نباشند". ساخته‌ی پیروز کلانتری.

اگر پیرها نباشند

به دلم نشست. خوب سرگرمم کرد. خوب درگیرش شدم. من خور رفته بودم. چند سال پیش خور رفته بودم. ولی خورِ این فیلم یک چیز دیگری بود. یک روایت جان‌‌دار دیگر بود. زندگی‌تر از آن‌چه بود که من در سفر 2-3روزه‌ام دیده بودم.
فیلم در مورد روستای خور در خراسان جنوبی بود. قنات روستا ریزش کرده بود و چند تا از پیرمردهای روستا در تکاپو بودند که قنات روستا را احیا کنند. به بهانه‌ی قنات پیروز کلانتری گریز می‌زد به زندگی پیرمردها و پیرزن‌های روستا. می‌نشست پای صحبت‌های‌شان. روزمرگی‌های‌شان را نشان می‌داد. و ایام پیری‌شان را. نه... به هیچ وجه فیلم حوصله‌سر‌بر و پیرانه‌ای نبود. نگاه پیروز کلانتری به پیرها یک نگاهِ ای وای زوال و سستی و آخر عمر نبود. پیرها انگیزه داشتند. بیل برمی‌داشتند می‌رفتند به سراغ قنات که راه آب را باز کنند. پیرزن‌ها می‌رفتند سر زمین و برای دام‌ها علف می‌کندند. پیرمردها جلوی دوربین آواز می‌خواندند. پیرزن‌ها چای می‌خوردند و می‌خندیدند. ولی پیر بودن آن‌ها یک چیز فیزیکی نبود. آن‌ها یک سبک از زندگی بودند در تاریخ ایران که داشت از بین می‌رفت. زنده بود. جاری بود. راضی‌کننده بود. شادی‌بخش بود. ولی این پیرهای خوشحال شاد داشتند سبکی از زندگی را با خودشان می‌بردند...

روستا آب لوله‌کشی داشت. من هم که رفته بودم دیده بودم که از همان سرچشمه‌های قنات چاه کنده بودند و آب لوله‌کشی برای روستا آورده بودند. ولی قنات اصالت روستا بود. حیثیت پیران روستا بود. میراث 2500ساله‌ی روستا بود. (یک جایی از فیلم که پیرها مشغول کندن گل و لای قنات‌اند، حاج غلامی هی بیلش را به خاک و گل‌ها می‌زند و از سفت و سخت بودن‌شان غر می‌زند و می‌گوید این خاک 2500ساله است ها... ببین چی کار کرده بودند آن‌ها!)

پیروز کلانتری توی یکی از مقاله‌هایش یک جمله‌ دارد که جالب است: سینمای مستند اصلا سینمای واقع‌گرایی نیست، اما به شدت سینمای راست‌گویی است!

او توی فیلم پیرها اگر نباشند شخصیت‌پردازی کرده بود. خیلی بهتر از خیلی از فیلم‌های داستانی ساخت سینمای ایران هم شخصیت‌پردازی کرده بود. 4-5تا پیرمرد و پیرزن بودند که بعد از 10-15دقیقه‌ی اول فیلم برای ما شناس می‌شوند و ما مشتاق ماجرای‌شان می‌شویم. خط ظاهری قصه همان ریزش قنات و احیا است. ولی این شخصیت‌های فیلم هستند که قصه‌ را پیش می‌برند. حاج فولادی پیش‌نماز مسجد روستا است که کار بنایی هم می‌کند. خودش می‌گوید همه‌ی خانه‌های ازین جا تا پای کوه را من ساخته‌ام. کربلایی‌عباس پیرترین مرد روستاست که تنها زندگی می‌کند. صدای خوبی دارد و ماجراها برای تعریف کردن. حاج غلامی و زنش یک زوج خوشبخت تمام عیارند و طنزهای موقعیت‌شان کل سالن را قهقهه می‌انداخت! و...

عشق ماشین+امین آزاد

فیلم بعدی "عشق ماشین" بود، ساخته‌ی امین آزاد. در مورد عشق ورزیدن ماشین‌بازها بود. فیلم از یک همایش ماشین‌های کلاسیک شروع می‌شد و بعد به دنبال این سوال بود که بعضی‌ها چرا به ماشین‌های‌شان عشق می‌ورزند؟ 3تا جواب هم بیشتر نداشت: وقار ماشین، قدرت ماشین، سرعت ماشین. برای هر کدام هم سراغ یک نفر رفته بود. در مورد وقار سراغ یک نفر رفته بود که یک ماشین خیلی قدیمی دهه‌ی 50 آمریکا را خریده بود و بازسازی کرده بود. برای قدرت سراغ سلیم سرپولکی رفته بود که عشق ماشین‌های دو دیفرانسیل است و خودش ماشین‌های خودش را سر هم می‌کند و باهاشان می‌گازد. و برای سرعت هم سراغ محمد باقرزاده (ممد 27) رفته بود که ماشین‌ها را برمی‌داشت موتورشان را عوض می‌کرد و به سرعت‌های نجومی می‌رساندشان.

فیلم یک نمونه‌ی افتضاح از کار بدون تحقیق بود. سوژه طوری بود که جلوه‌های بصری خیلی خوبی داشت. از لحاظ کشش به هیچ وجه در مضیقه نبود. ولی خیلی محدود بود. خیلی خیلی محدود. کارگردان می‌توانست سراغ آدم‌های بیشتری برود. به عنوان مثال بخش سرعت کندترین بخش فیلم بود. جایی که آقای ممد 27 با زور زدن‌های مضحکش از نقل قول آوردن از سعدی و حافظ سعی می‌کرد بگوید عشقش به ماشین‌ها عرفانی است. آقای ممد 27 حتا این‌قدر برای فیلم‌ساز این قدر ارزش قائل نبود که به خاطر فیلم و ثبت شدن در تاریخ آن پیکان جوانانش را یک استارتی بزند...
فیلم یک نکته‌ی یادگرفتنی برایم داشت که وقتی آخر شب آخرین فیلمم را دیدم فکری‌ام کرد. به وقتش می‌‌گویم...
سانس ظهرگاهی این طوری‌ها تمام شد. فرشته و مهناز هم همان اول‌های فیلم "اگر پیرها نباشند" خودشان را رسانده بودند. از سالن که زدیم بیرون، هوای پس از باران منتظرمان بود. تا خیابان وصال پیاده رفتیم و در مورد فیلم ها حرف زدیم. سر راه مان جلوی مسجد امام صادق خواستیم مراسم چهلم عسگراولادی هم برویم که گرسنه مان بود نرفتیم! ناهار را توی ساندویچی چشمک خوردیم و بعد راه افتادیم به سمت سینما سپیده. 2تا فیلم ظهر و مجانی بودن فیلم دیدن در سینما(!) ترغیب‌مان کرد که یک سانس دیگر را هم تجربه کنیم. دوتای بعدی متوسط بودند.

گلاف+لنج سازی در قشم

گلاف در مورد ساخت لنج در جزیره‌ی قشم بود. لنج‌های چوبی عظیم‌الجثه که ساخت‌شان تماشایی بود. فیلم‌برداری فیلم هم جالب بود. نماهای پایین به بالا و ابتکاری زیاد داشت. یک چیزش روی مخ بود. نریشن فیلم. توی فیلم مستندها یک سبک نریشن هست که من اسمش را می‌گذارم سبک مرتضی آوینی. استفاده از توصیف‌های من‌در‌ آوردی قلمبه سلمبه با یک لحن مرتضا آوینی وار. این لحن صمیمی نیست. خودمانی نیست. دهه‌ی شصتی است. رسمی است. تو را با خودش همراه نمی‌کند. احساس نمی‌کنی که تو با فیلم رفیقی. خیلی از مستندهای تلویزیون ایران این سبک نریشن را دارند. فیلم با آن جور روایت کردن یک راوی ادیب حرام می‌شود. گلاف همین‌جوری بود.

بعدی یک دسته گل مریم بود. در مورد یک زن و شوهر که هر دو به ام اس مبتلا هستند و زندگی روزمره‌شان. فیلم سعی کرده بود تلخ نباشد. تلخ هم نبود. ولی خب، خیلی واقع‌گرا بود. بد نبود. عالی هم نبود.
از سالن که زدیم بیرون یک آقایی با دوربین فیلم‌برداری هی نگاه نگاه می‌کرد که کسی را برای مصاحبه پیدا کند. حمید را انتخاب کرد. بعد دید ما همه با هم هستیم، از تک تک‌مان نظرخواهی کرد در مورد فیلم یک دسته گل مریم. هیچی دیگر. کلن دوربین چیز ترسناکی است آقا. ما که هر بار دوربین می‌بینیم به چرت و پرت و حرف‌های کلیشه‌ای می‌افتیم!
خب... حمید و علی و فرشته و مهناز باید می‌رفتند. تا مترو مشایعت‌شان کردم. ساعت 7 با محمد و محمدحسین و حمید و شهاب قرار گذاشته بودم. یک باگ یک ساعته بین دو گروه از دوستان ایجاد شده بود. هوا هم خیلی خوب بود. از آن هواهای پاییزی بعد از باران که یک نموره سرد است ولی می‌چسبد. از آن هواها که راه می‌روی و هر چه فکر و خیال می‌کنی دلچسب می‌شود...
در طول خیابان انقلاب راه افتادم. بعد تنگم گرفت. سینما سپیده دیگر پاتوقم شده بود. پریدم تو سینما و رفتم دستشویی. بعد گفتم نیم ساعت باقی‌مانده را چه کار کنم؟ هیچی رفتم یک فیلم دیگر هم دیدم: حاج کاظم.
در مورد پرویز پرستویی بود که توی زندگی واقعیش یک عباس پیدا شده بود. عباسی که نمی‌گذاشتند برود آلمان درمان شود و از شیمیایی بودنش کمتر درد بکشد. پرستویی به اعتبار نامش قضیه را رسانه‌ای کرده بود. کار را به 20:30 کشانده بود. کار را به مجلس کشانده بود. نامه‌ای داشت که رییس جمهور احمدی‌نژاد با خروج از کشور ناصر افشار موافقت کرده بود. اما رییس بنیاد شهید این اجازه را نمی‌داد. فیلم دردناک بود. به خصوص جوابیه‌های بنیاد شهید و امور ایثارگران. هزینه‌ی درمان ناصر افشار در آلمان یک سوم هزینه‌ی درمانش در ایران بود. ولی بنیاد شهیدی‌ها نمی‌گذاشتند. می‌گفتند آلمانی‌ها می‌خواهند داروهای جدیدشان را آزمایش کنند. جانبازهای ما موش آزمایشگاهی نیستند. به خرج‌شان نمی‌رفت که آقا من با درمان آن‌ها کمتر درد می‌کشم. بگذارید بروم! جالبش این بود که همه‌ی این دردسرها از سال 1384 برای ناصر افشار شروع شده بود... فیلم یک اعتراض شدید به احمدی‌نژاد بود. ولی این فیلم الان دارد پخش می‌شود... اینش کمی اذیتم کرد... چرا آن سال‌ها همه ساکت بودند؟!

حمید و محمدحسین و محمد و شهاب هم خودشان را رساندند. محمد را سه ماه بود ندیده بودم. خوشحال شدم. شهاب برایم 2-3تا کتاب آورده بود به علاوه‌ی مجله‌ی صلا که یک نوشته ازم توش چاپ شده بود. بعد از مدت‌ها یک نوشته‌ی چاپ شده از من، توی یک نشریه‌ی دانشجویی. خوشحال شدم از دیدنش. می‌دانی؟ به نظر من این نشریه‌های دانشجویی دانشکده فنی شرف دارند به نشریات بیرون. وقتی توی صلا چیزی چاپ می‌کنی، نگران این نیستی که دیگران تو را چطور خط‌کشی می‌کنند و تو را جز‌ء کدام گروه دسته‌بندی می‌کنند و بعدها کی‌ها باهات چپ می‌افتند و کی‌ها ازت طرفداری می‌کنند. مطبوعاتی‌ها خیلی اوضاع‌شان ازین منظر افتضاح است. دوست‌شان ندارم.

راه رفتیم و حرف زدیم. چیزی خوردیم و بعد برگشتیم سینما. فیلم اول را از دست داده بودیم. فیلم دوم "زندگی روزمره‌ی یک خیابان" بود. اسمش خیلی جالب‌انگیزناک به نظر می‌رسید. ولی... بعد از یک ربع از فیلم حس‌مان شبیه کسی بود که توی شهربازی سوار ترن هوایی شده. سرگیجه و احساس تهوع. فیلم در مورد یک خیابان در الهیه‌ی تهران بود. خیابانی که از زیرش گویا یک قنات رد شده بود و هی آسفالت خیابان ور می‌آمد و چاله چوله درست می‌شد. حالا به موضوعش کار نداریم. راوی خانمی بود که در یکی از آپارتمان‌ها زندگی می‌کرد. هی با تلفن حرف می‌زد و از پنجره به خیابان نگاه می‌کرد. دوربین هم نگاه او از پنجره‌ی خانه‌اش به خیابان بود. مشکل این جا بود که انگار خانمه با موبایلش در طول یک و سال و نیم از همان پنجره فیلم گرفته بود و به هم چسبانده بود و مستند زندگی روزمره‌ی یک خیابان را ساخته بود. دیدی با موبایل که فیلم می‌گیری همه‌اش دستت می‌لرزد و تکان می‌خورد؟ این هم همین‌جوری بود. حالا فکر کن آن لرزش‌ها و تکان‌تکان‌های دست در مقیاس پرده‌ی سینما. آن هم به مدت نیم ساعت. الان ازین که توی سینما بالا نیاوردم و گند نزدم به زار و زندگی ملت تعجب می‌کنم!

فیلم بعدی اسمش تکراری بود: کوچ. کمی مرهم بود به زخم فیلم زندگی روزمره‌ی یک خیابان. یک سبک زندگی عجیب بود. سوادکوه مازندران. اصلن قابل تصور نبود که در این روزها و این سال‌ها و قرن بیست‌ویک و عصر اطلاعات یک زن و شوهر جوان آن سبک زندگی را داشته باشند. عشایر نبودند. مازندرانی‌ها عشایر نیستند که. ولی خیلی عجیب بودند. گاودار بودند. گله‌ی گاو داشتند. بعد به خاطر مرتع و علف گاوهای‌شان را در دل جنگل‌های مازندران کوچ می‌دادند. حین کوچ باید مواظب خیلی چیزها می‌بودند. تو سربالایی‌ها گوساله‌ها را خودشان کول می‌گرفتند می‌بردند. شب‌ها توی جنگل می‌خوابیدند. برای هر کدام از گاوهای‌شان یک اسم انتخاب کرده بودند. دقیقا به همان عللی که آدم‌‌ها برای هم اسم انتخاب می‌کنند. قاطر سوار می‌شدند و از زندگی شهری و روستایی و هر چه تکنولوژی رها بودند... فیلم در دل جنگل‌های مه‌آلود مازندارن می‌گذشت...

فیلم بعدی نشستن بین دو صندلی هادی معصوم‌دوست بود. از هادی معصوم‌دوست کتاب "به روایت کیان فتوحی" را خوانده بودم. کتابش مجوز ارشاد را نگرفته بود و او کتاب را اینترنتی و مجانی انتشار داده بود. فونت فایل پی‌دی‌افش جوری بود که توی موبایل می‌شد خواند. لحن کتاب هم ساده و راحت بود. من همه‌اش را توی مترو خوانده بودم. خوشم آمده بود. خیلی شاخ نبود. ولی حداقل توی مترو یک کتاب خوانده بودم. کیان فتوحی توی کتاب تدوینگر بود. نمی‌دانستم خود هادی معصوم‌دوست هم دستی بر آتش فیلم‌سازی دارد. و راستش مستند خوبی بود.

چند تا سیر داستانی داشت که خوب به هم چفت شده بودند. اصل فیلم در مورد یک نویسنده‌ی جوان (هادی معصوم‌دوست) بود که می‌خواست به جواب این سوال برسد که آیا می‌شود با فقط نویسندگی توی ایران زندگی کرد؟ در مرحله‌ای از زندگی‌اش به دنبال جواب این سوال بود که باید انتخاب می‌کرد. پدرش این کار را نکرده بود. زن و بچه و زندگی معمولی داشت و معلمی می‌کرد تا خرج زندگی را دربیاورد و در کنار کار کردن فقط برای پول درآوردن به عشق خودش (فیلم‌سازی) فکر می‌کرد و این قدر ازین بابت بهش فشار آمد که در سن پایینی سکته کرد و از دنیا رفت. او  مجبور شده بود که عشقش را در حاشیه قرار بدهد. حالا هم هادی معصوم‌دوست امکانی برایش فراهم شده بود که بتواند کاری به هم بزند و پول دربیاورد. ولی دو به شک بود که به دنبال پول درآوردن برود و بعدش به عشق بپردازد یا... برای جواب این سوال سراغ چند تا نویسنده (حسین سناپور، منیرالدین بیروتی، رضا امیرخانی، ابوتراب خسروی، مهدی یزدانی‌خرم، محمدحسن شهسواری و یونس تراکمه) رفته بود. خط جانبی دیگر انتخابات ریاست‌جمهوری خرداد 92 بود. از روزهای تبلیغات و حرف‌ها و وعده وعیدها تا روز رییس‌جمهور شدن روحانی. خط دیگر که بار نمادین خیلی خوبی داشت ساخت یک کفش در کارگاه کفاشی دایی هادی معصوم‌دوست بود. از اول فیلم تکه به تکه مراحل برش و دوخت و دوز و آماده شدن کفش در لابه‌لای مصاحبه‌ها و روایت‌ها نشان داده می‌شد تا آخر فیلم که کفش ساخته می‌شد و پشت ویترین مغازه قرار می‌گرفت: آماده‌ی فروش و آماده‌ی به پا کردن و رفتن و رفتن...

سناپور به خاطر ادبیات زندگی معمولی‌اش را از دست داده بود. زن نگرفته بود، چون از راه ادبیات نمی‌توانست یک حقوق ثابت داشته باشد. سفرهای زیادی نتوانسته بود برود. منیرالدین بیروتی سر کار به جای انجام کارهای اداری که وظیفه‌اش بوده ذهنیاتش را می‌نوشته و سر همین هی اخراج می‌شده. امیرخانی بچه‌پولدار بود. از نظر مالی مشکل چندانی نداشت. ولی خودش هم گفت که اگر بچه‌پولدار نبود خیلی زندگی بهش سخت می‌شد. دفتر کار پرنورش و لپ‌تاپش و نمودارهای پیشرفت کاری‌اش را هم نشان داد. یک چیز جالبی هم گفت. گفت ما نویسنده‌های ایرانی مشکل از خودمونه. تعریف کرد که وقتی کتابم توی وزارت ارشاد سانسور شد، تصمیم گرفتم کتابم را اینترنتی از طریق آمازون نشر بدهم. این در آن در زدم و ایمیل انگلیسی فرستادم این طرف آن طرف تا بتوانم کتابم را از طریق آمازون منتشر کنم. ولی آمازون زبان فارسی را حمایت نمی‌کند. چرا؟ چند تا از نویسنده‌های ایرانی به عوض غر زدن پا شدند بروند نامه‌ی انگلیسی به همین آمازون بنویسند که بتوانند کتاب‌های‌شان را به صورت پی‌دی‌اف انتشار بدهند؟ تنبلی از خودمان هم هست. نویسنده‌های ایرانی از آن طرف آبی‌ها دل‌شان به این خوش است که دعوتش کنند تا برود توی یک کافه‌ی اروپایی بنشیند و داستانی بخواند و تفرجی کند. خب معلوم است. این جوری باید به گونه‌ای بنویسد که صاحب آن کافه خوشش بیاید و... این را که گفت یاد فیلم عشق ماشین سر ظهر افتادم. اپیزود اول در مورد یک نفر بود که یک ماشین مدل 1950-1960 آمریکا دستش بود. تعریف می‌کرد که ماشین را 3میلیون تومان خریدم. ولی من خودم این ماشین را بازسازی کردم. 10میلیون تومان خرجش کردم. قطعاتش توی ایران گیر نمی‌آمد. نشستم این در آن در زدم، یک شرکت استرالیایی را پیدا کردم که با یک شرکت آمریکایی لینک بود. ازین طریق قطعات را گیر آوردم. کارش برایم جالب بود. او آدم کتاب‌خوانده‌ای نبود. ولی شیوه‌ی کار را بلد بود...

مهدی یزدانی‌خرم هم جالب بود. با اضافه وزن محسوسش  ورزش رزمی کار می‌کرد و با لباس رزمی مصاحبه کرد. ابوتراب خسروی هم خیلی شکننده‌تر از ظاهرش بود. صدایش شکننده و ترد و ضعیف بود و سیگار از دستش جدا نمی‌شد. می‌گفت بچه‌هایم از کتاب متنفرند. اسم فیلم از گفته‌های یونس تراکمه آمده بود. تراکمه تعریف می‌کرد که همه‌ی نویسنده‌های ایرانی علاوه بر نویسندگی برای معاش یک کار دیگر هم داشته‌اند. این مثل آن می‌ماند که آدم بین دو تا صندلی بنشیند. یک صندلی مشخص برای خودش انتخاب نکند. وقتی بین دو تا صندلی می‌نشینی خشتکت جر می‌خورد و پاره می‌شوی...

فیلم با صحنه‌های شادی مردم از رییس‌جمهور شدن روحانی و کفش مغازه‌ی دایی هادی معصوم‌دوست که آماده شد بود تمام شد... فیلم که تمام شد دیدیم خود هادی معصوم‌دوست هم بوده. حسین سناپور هم بود. کاری به کارشان نداشتیم. مستند خوبی بود. ساعت 11 شب شده بود. هوا سرد نبود. ملس بود. باران دل دل می‌کرد که ببارد یا نبارد. محمد ماشین آورده بود. تلپش شدم که من را تا خانه برسان. 5نفر بودیم. من و محمد و محمدحسین و حمید و شهاب. توی ماشین حرف زدیم و شر و رو گفتیم. محمدحسین یکهو قاطی می‌کرد مصاحبه‌های انگلیسی ظریف را با همان لحن خود ظریف پشت سر هم تکرار می‌کرد. اندر کفش مانده بودم که این بشر چه استعداد تقلیدی دارد... رساندمان. من شرقی‌ترین مسافر ماشین بودم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۰۷:۱۰
پیمان ..