سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عصر جمعه» ثبت شده است

رنه گید

دو سه روزی هست که لحظه‌های غروب عجیب خواستنی می‌شوند. ‏

یک ساعت پیش از غروب, آفتاب چنان تابیدن نازی به خود می‌گیرد که آدم ناچار باید همه چیز را رها کند و فقط به تماشا ‏بنشیند. ناز تابش زمستانی آفتاب در آن یک ساعت لحظه به لحظه تغییر می‌کند.‏

لحظه‌ای خیره‌ی نارنجی نگارینش می‌شوم که به زیبایی ریخته شده است بر سینه‌ی دیوار ساختمان بلند کوچه‌ی بالایی. ‏کوه‌های شمال شهر, به خصوص کوه‌های سمت لواسان یک دست سپیدپوش‌اند. در پای کوه‌ها ابرهای بنفش و کبود نوید ‏بارش برف و باران در آن خطه را می‌دهند. و بعد در این گوشه‌ی شهر پرتوهای نارنجی خورشید آدم را دیوانه می‌کنند. ‏

بعد از چند دقیقه ویرم می‌گیرد که به دامش بیندازم. صیدش کنم. تا دوربین به دست می‌شوم می‌بینم آن نارنجی دیگر ‏نیست. دیگر آن نارنجی به آن وسعت نیست. گل‌بهی شده است و منعکس شده است در شیشه‌ی ساختمان آن دست کوچه. ‏دوربین را به دست می‌گیرم. هنوز هم عکاس نشده‌ام که عناصر را تنظیم کنم و همان چیزی را که می‌بینم ثبت کنم. تا بیایم ‏سعی و خطا کنم, خورشید قهرش می‌آید و همان انعکاس گل‌بهی را هم ازم دریغ می‌کند. ‏

من هم لجم می‌گیرد و لنز را می‌گیرم سمت خود خورشید و از سر برهنه‌اش در خواب‌آلوده‌ترین روزهای سالش عکس ‏می‌گیرم. ‏

ناتوانی من برای صید کردن لحظه‌ها برای تو آشناست. لحظه‌های زیادی را گذرانده‌ایم که من با تمام وجود خیز برداشته‌ام ‏برای تصاحب و شکار کردن‌شان. برای به سیطره‌ی خود درآوردن‌شان. برای ثبت کردن‌شان. ولی همیشه گذران زمان مثل ‏صابونی بوده که به تن آن لحظه‌ها مالیده می‌شود و لیز و لیزترشان می‌کند.‏

چای در آن لحظه‌های واپسین روز عجیب می‌چسبد. خودت این را یادم داده‌ای. ولی تنبلم من. تا چای دم بگذارم آسمان ‏سورمه‌ای شده است و شب فرا رسیده است.‏

دیروز که عصر جمعه بود باز کلافه بودم. گفتی روز استراحت است. سخت نگیرم. ولی به کل دوست نداشتم فردا روز ‏استراحت باشد. دوست داشتم روز کار و سر و کله زدن با واژه‌ها باشد. نشد. کلافه بودم. ‏

عصری زل زده بودم به رنه‌گید خودم. جیپ دوران کودکی‌ام. دو سال پیش که اسباب‌کشی می‌کردیم از خرت و پرت‌های ‏انباری جستمش. از سگ‌جان بودنش به وجد آمدم. منی که اسباب‌بازی سالم از زیر دستانم بیرون نمی‌آمد, سالم ماندن جیپ ‏عجیب بود. سالم سالم هم نمانده بود. کاپوتش ضربه دیده بود. احتمالا خواسته بودم با ماشینی هم‌هیکل خودش تصادفی ‏جاده‌ای راه بیندازم و شاخ به شاخ‌شان کرده بودم. حتم شدت ضربه چنان بوده که کاپوت جیپ یک کوچولو کنده شده و آن ‏ماشین مقابل را اصلا یادم نیست..دو سال پیش که یافتمش عجیب باهاش حال کردم. یاد تو افتادم که پارسایت را سال‌هاست ‏داری. من عشق ماشینم خب و جیپ‌ها را دوست دارم. هر چیز جیپی دوست‌داشتنی است. جیپ یعنی چندکاره. یعنی ماشینی ‏که هم در جاده می‌رود و هم در باتلاق و جاده خاکی. از چاقوهای چندکاره خوشم می‌آید. از کیف‌های چندکاره هم ‏همین‌طور: کوله بشوند, دوشی بشوند, دستی هم باشند. از آدم‌های چندکاره هم خوشم می‌آید...‏

به سرم زده بود به رنه‌گید خودم به پاس این همه سال دوامی که آورده است جایزه بدهم.  چه جایزه‌ای؟

جایزه‌اش را آن دفعه که رفتیم سرخه‌حصار می‌توانستیم اجرایی کنیم: گردش یک روز دیرین, خوب و شیرین. در پستی ‏بلندی‌ها. ‏

برای آن که بهش خوش بگذرد ازش عکس هم گرفته بودم. ذوق کرده بود که در روزهای آینده بیرون خواهد رفت. اما ‏این جایزه و این بیرون رفتن ماند. ‏

من خیلی وقت است که سرخه‌حصار نرفته‌ام. باورم نمی‌شود از آن روزهایی که منظم هر روز صبح می‌رفتم سرخه‌حصار ‏می‌دویدم سه سال گذشته است. آخرین باری که رفتم سرخه‌حصار با تو بود. اصلا یادم رفت که این رنه‌گید چشم‌انتظار یک ‏گردش جانانه در میان پستی بلندی‌ها و تپه‌ها و کاج‌ها و جاده‌های سرخه‌حصار است. گرسنه بودم. یادت هست که؟ فقط ‏رسیدیم برویم پیتزا بگیریم. جای پارک نبود. دیر شده بود. اگر می‌رفتیم توی خود پیتزافروشی, سرخه‌حصار در تاریکی ‏وحشی زمستانی‌اش فرو می‌رفت. تو پیتزا گرفتی و من راندم سمت سرخه‌حصار و نشستیم روی میز چهارنفره‌ها, زیر کاج‌ها ‏و ناهاری دیرهنگام زدیم به بدن. و تابش کم‌رمق آفتاب زمستانی بود که ما را به هول و ولا انداخت. دویدیم. دویدیم تا ‏برسیم به سر تپه‌ای و غروبش را شکار کنیم... شکار کنیم... و نتوانستیم. همه چیز سریع‌تر از ما می‌دوید و می‌دود...‏

دیروز که زل زده بودم به چشم‌های گردالی رنه‌گید یکهو یادم آمد که آخرین سرخه‌حصار برای ما هم کافی نبود, چه برسد ‏به این طفلک. و بعد یکهو دیدم که دارم می‌خوانم: من و تو کم بودیم... من و تو کم بودیم...‏

هر چه‌قدر هم فیگور فرهاد را گرفتم باز هم نتوانستم آن حس کم بودن را مثل خواندن فرهاد برای خودم زنده کنم.‏

ناچار به خودش پناه بردم و شعر شهریار قنبری را از زبان خودش شنیدم و مثل چی هم‌ذات‌پنداری کردم... این آهنگ‌ها و ‏شعرهایی که آینه‌ی تمام‌نمای آدم می‌شوند خیلی لعنتی‌اند... ‏

رستنی‌ها کم نیست/ من و تو کم بودیم...‏

من و تو کم نه/ که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم...‏

 
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۵
پیمان ..

سلام

پسر تو کجایی؟ اسمس جواب نمی دی. زنگ جواب نمی دی. شماره تو عوض کردی یا از عالم فانی دور شده ای؟ زنده ای؟ یکی از همین روزا تولدت بود... تولدت مبارک. پیمانی را با اطلاع دادن از وضعیت خود از نگرانی نجات بده.

قربانت

@@@

سلام پیمان خوبی؟ ببخشید رییس. من مامانم فوت کردن حقیقتش حالم خوب نیست خیلی. ببخشید کلا خیلی جواب نمیدم به بچه ها. زنگ میزنم حالا بهت. قربونت


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۷
پیمان ..

این‌که روز آخر تعطیلات عید به عصر جمعه بربخوری، ته گرفتاری است. از یک طرف زمان به سرعت می‌گذرد و تعطیلات مثل دانه‌های آخر ساعت شنی با سرعتی بیشتر حرکت می‌کند و از آن طرف لختی و سنگینی عصر جمعه خر گلویت را گرفته و نمی‌گذارد هیچ کاری بکنی. تنها شده‌ایم. صبح خاله و رضا و وحید و مجید سوار اتوبوس شدند رفتند ولایت‌شان. 2ساعت پیش هم آرش و اسماعیل خداحافظی کردند و رفتند. آرش دلش نمی‌آمد برود. می‌گفت چه عجله‌ایست؟ اسماعیل می‌گفت بلیط گرفته‌ایم و اتوبوس‌های آرژانتین سر وقت حرکت می‌کنند. خداحافظی کردیم و آن‌ها هم رفتند. و خانه یکهو خلوت شد. 

ازین که فردا باید بروم دانشگاه غمم گرفته. ایمیل پیک شادی درس برنامه‌ریزی تصادفی هم آمده. استاد گرامی خیلی راسخ ایمیل فرستاده که: "با سلام، پیرو ایمیل قبلی مبنی بر امکان ارسال تمارین سری اول به ایمیل اینجانب بدینوسیله آدرس ایمیل درس برای ارسال تمارین اعلام می گردد. بنابراین از ارسال تمارین به  ایمیل اینجانب خودداری نمایید و حتما پس از ارسال به آدرس فوق تاییدیه دریافت بگیرید." هیچ کدام از تمرین‌ها را ننوشته‌ام. روز اول عید ایمیل فرستاده بود که تمرین فلان و فلان و فلان را حل کن. انداختم پس گوش که بعد از مسافرت می‌نویسم. بعد از مسافرت هم مهمان‌ها آمدند و گفتم بعد از مهمان‌ها می‌نویسم و حالا عصر جمعه شده و مهمان‌ها همه رفته‌اند و من تمرین آن درس لعنتی را بنویسم؟! حوصله‌ی کلاس رفتن و درس‌ها را ندارم و نمی‌دانم چه‌طور باید وارد سال 1394 بشوم... ایمیل حامد هم قبلش آمده بود که پاورپوینت‌های ارائه‌ات را آماده کن. این یکی کمی، خیلی کم پول تویش دارد. ولی باز هم حوصله‌اش را ندارم. چرا باید برای پول درآوردن این‌قدر زحمت کشید آخر؟ یعنی هستند آدم‌هایی که برای‌شان پول در آوردن به راحتی و لذت آوری و شادی بخشی یک مسافرت دور باشد؟ 94 سالی است که باید پول در آورد. به هر قیمتی شده. این را توی دفترچه‌ی جدیدم ( که مثل دفترچه‌ی قرمز قبلی‌ام کوچک نیست) نوشته‌ام و مانده‌ام که چطور به آن عمل کنم. 

خبرهای سایت‌ها و فیس‌بوق را بالاپایین می‌کنم. فیلم‌های استقبال از محمدجواد ظریف و تحلیل‌ها در مورد آشتی ایران با دنیا و موفقیت مذاکرات هسته‌ای و رفع تحریم‌ها. پست‌های پر از احساسات دوستان فیس‌بوقی. رد دادم و به این فکر کردم که چه‌قدر زندگی من بعد از این تفاوت پیدا خواهد کرد؟ آن‌هایی که دیشب جمع شده‌اند جلوی سردر باغ ملی توی خیابان امام خمینی و شعر "سر اومد زمستون" را هم‌خوانی کرده‌اند و فیلمش را توی فیس‌بوق گذاشته‌اند، چه‌قدر آدم‌های باحال و دوری هستند... بعد ازین چه تغییری خواهم داشت؟ می‌توانم به اندازه‌ی نیازهایم پول دربیاورم؟ می‌توانم لذت‌های بیشتری از زندگی را بچشم؟ می‌توانم رهاتر و آزادتر و کم‌تر محافظه‌کارانه‌تر زندگی کنم؟ می‌توانم از زندگی توی تهران کمتر آزار ببینم؟ می‌توانم تن زنی پاک را لمس کنم؟

دلم خواست به کسی زنگ بزنم. حال مفصل حرف زدن نداشتم. به هر کس زنگ بزنم باید تبریک عید و تو چه می‌کنی من چه می‌کنم و کجایی پسر، نیستی و این‌ها بگویم و بشنوم و آخرش هم حس لختی و سنگینی در من از بین نرود. بی‌خیال شدم.

نشستم 10صفحه‌ی آخر کتاب things fall apart را هم خواندم. بد تمام شد. آن‌جوری که دلم می‌خواست تمام نشد. دوست داشتم آخرش اوکنگوو بزند پسر تنی خودش را هم بکشد و بعد خودکشی کند. توی قسمت اول کتاب زده بود پسر ناتنی خودش را کشته بود و بعد پسر پیر روستا را کشته بود. آخرش اگر پسر خودش را هم می‌کشت تا 3نشه بازی نشه‌ی خوبی می‌شد.1 کتاب انگلیسی دیگر هم خواندم و بعد به ردیف کتاب‌های انگلیسی توی کتابخانه‌ام نگاه کردم. به این فکر کردم که کدام‌شان را بخوانم؟ عشق در سال‌های وبا؟ ترجمه‌ی فارسی‌اش را نخوانده‌ام و مثل این‌که صحنه‌های سانسورخور زیادی هم داشته. بخوانم؟ دست می‌گیرم. ریز است. فونتش ریز است. چشم‌هایم ضعیف شده‌اند. تا کی چشم‌هایم ضعیف و ضعیف‌تر شوند آخر؟ قبلا شماره عینکم بالا می‌رفت و حالا متوقف شده و آستیگماتمم بالا می‌رود. لعنتی. بعد با این سرعت لاک‌پشتی مگر من چه‌قدر وقت دارم که رمان بخوانم؟ اوه. لعنتی. تمرین‌های تحقیق در عملیات هم مانده. آخر روز اول بعد از تعطیلات آدم این همه تمرین تحویل بدهد؟

سفرنامه‌ی تب‌بس مانده. باید بنویسم؟ لزومی دارد به مستندسازی با این همه جزئیات؟ توی سفر احسان دفترچه‌ام را نگاه کرد. توی فهرست تصمیم‌های سال 94م، شروع کار بر روی کتاب جاده هم بود. ایده جمع کردن فقط. خیال‌بازی. این طرز نوشتنم مستندسازی است. ایده جمع کردن برای خیال‌بازی نیست. ولی دیگر شروعش کرده‌ام. کاری که شروع می‌کنی باید تمام کنی. وگرنه سنگینی‌ تمام نکردنش شانه‌هایم را خرد می‌کند. ولی الان حال ندارم. زبان روایتش را پیدا نکرده‌ام. زبانش را اگر پیدا می‌کردم برایم جذاب می‌شد.

نامه بنویسم؟ حال ندارم.

ای شب پانزدهم فروردین، نیا. ای صبح پانزدهم فروردین، مکن. مکن ای صبح طلوع...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۲۱
پیمان ..

جیب هام را پر از تخمه‌ی آفتابگردان می‌کنم و راه می‌افتم سمت متروی عصر جمعه. انگار سال هاست که من وقت راه رفتن تخمه آفتابگردان نجویده‌ام. تازه است برایم. تخمه آفتابگردانش خوب است. زیاد نمک ندارد. تخمه‌های نمکو لب آدم را می‌سوزانند. این خوب است. توک تخمه را می‌گذارم توک دندان هام و می‌شکنم و مغزش را با زبان می‌کشم به کام. پاری وقت‌ها همراه مغز، تفاله هم وارد کامم می‌شود. این لذت بخش‌ترین نقطه‌ی راه رفتن و تخمه آفتابگردان جویدن است. جایی که تو با تمام قدرت تفاله‌ی اضافی را تف می‌کنی. اصلن مزه‌ی تخمه آفتاب گردان یک طرف، این تف کردن آشغال‌های اضافی‌اش و سروصدایش یک طرف دیگر... گند و کثافت کاری تف انداختن را ندارد. ولی یک جور حالت دنیا به خشتک چپت را دارد... جیب هام تا رسیدن به متروی عصر جمعه خالی از تخمه می‌شوند.
متروی عصر جمعه خوب است. متروی عصر جمعه خلوت است. آدم‌های تویش‌‌ همان مرد‌ها و زن‌های خسته و عنق هر روز نیستند. خانوادگی است. پر است از مردهایی که بچه‌ی چند ماهه بغلشان گرفته‌اند و با احتیاط راه می‌روند. پر است از صدای ونگ زدن بچه‌های کوچک و مامان‌هایی که زور می‌زنند ساکتشان کنند. هر کدامشان یک جور. یکی با شیشه شیر و پستانک. یکی با ادا و اطوار در آوردن و ناز و قربان رفتن. متروی عصر جمعه پر است از مامان‌هایی که بچه‌های کلاس اولیشان را می‌برند کنار تابلوهای تبلیغاتی در و دیوار مترو تا آن‌ها آب بابا و اَ اِ اُ‌ها را با هزار زور و زحمت تشخیص بدهند و باسواد شوند. متروی عصر جمعه پر است از سربازهای شهرستانی.
- هی پدافندی چند ماهته؟
- یه ماه و سه روزم مونده.
- بچه‌ی کجایی؟
- کردستان.
- اوورتو کجا دادی تنگ کردن؟
- برای خودم نیست. از یکی گرفتم.
- هر جایی بلد نیستن تنگش کنن. پلنگیِ پدافند از همه‌ی پلنگی‌های دنیا قشنگ تره. می‌دونستی؟
ایستگاه امام خمینی همچنان بوی روزهای معمولی را دارد. هنوز چند نفری که بیرون مترو‌اند بهت راه نمی‌دهند. می‌خاهند هجوم بیاورند. اما صبر کردن برای متروی بعدی ضرر و زیان نیست. متروی عصر جمعه متروی پسربچه‌های ۶ساله‌ای است که عینک تنبلی چشم تمام صورتشان را پوشانده و وقتی از پشت آن عینک بزرگ با چشم‌های ورقلمبیده‌شان بهت زل می‌زنند دلت قنج می‌رود. مترو به سمت جنوب می‌رود. همین است. اصلن متروی جمعه‌ای که به سمت شمال تهران برود به درد لای جرز می‌خورد. جنوب یعنی روشنایی. یعنی به در آمدن از تاریکی زمین. شمال تهران یعنی فرو رفتن. یعنی اینکه ۵تا پله برقی ایستگاه تجریش هم برای نجات دادنت از اعماق منجلاب کافی نیست. جنوب یعنی ایستگاه شهرری. یعنی ماکت ماشین دودی. یعنی سوار شدن بر تاکسی سبز رنگ و رفتن به سمت خیابان دیلمان. دیلمان... می‌دانی چند ماه است که جاده‌ی دیلمان را نرفته‌ام؟! تاکسی سبزرنگ پژوی صفرکیلومتری است که پیرمرد راننده هنوز راه نیفتاده دنده را می‌گذارد توی ۳. سر میدان نماز و بیرون آمدن از میدان لحظه‌ای توقف می‌کند و من چشمم به دور موتور است که آمده زیر ۱۰۰۰ و حس می‌کنم الان است که ماشین خاموش شود. اما پیرمرد بی‌سنگین کردن دنده گاز می‌دهد و ۴۰۵چه پسر خوبی است. چه گشتاوری دارد. به نیش گازی بی‌خرخر کردن زنده می‌شود...
خیابان دیلمان. دیلمان شمالی. به مهمانی یک دوست رفتن و به اصرارش چای و نارنگی مهمان شدن... نگاه کردن به قفسه‌ی کتاب‌هایش... عه... پسر تو هم که آخرین گودال را داری... آن هم چاپ قدیمش را... همین برای نخ یک رابطه شدن کافی است. همین که نوجوانیتان خیلی دور از هم بوده باشد ولی کتابی مثل آخرین گودال در هر دو مشترک بوده باشد...
و بعد پیاده روی. عصر جمعه باید پیاده روی رفت. عصر جمعه باید خیابان دیلمان را بگیری بیایی تا برسی به سه راه ورامین. و بعد حرکت کنی به سمت مسجد فیروزآبادی و بعد به سمت حرم شاه عبدالعظیم و بازارچه‌ی حرم. باید عصر جمعه خراب شوی روی سر محمد تا ببردت به بازارچه‌ی حرم و از آن نان قندی‌های خوشمزه و داغ برایت بخرد...
عصر جمعه باید توی شهرری باشی و سراغ جلال را بگیری... می‌رویم توی مسجد فیروزآبادی. سمت راست شبستان مسجد است و خانه‌ی سرایدار مسجد. حوضی آبی در وسط حیاط و یک در ساده که به مسجد باز می‌شود و سادگیِ همه چیز، عجیب آدم را وامی دارد که آستین‌ها را برای وضو بالا بزند. سمت چپ قبرستان است. قبرهای مرتب و منظم. باید بگردیم میان این‌ها به دنبال مزار جلال. می‌چرخیم. راه می‌رویم. سنگ قبر‌ها را می‌خانیم. نامی از جلال نیست. بعضی قبر‌ها هنوز خالی‌اند و بی‌نام و نشان. از مردی که نزدیکمان است می‌پرسیم. می‌گوید: خودم هم دنبال جلال آل احمدم. او هم میان قبر‌ها می‌رود و می‌آید و اسم‌ها را می‌خاند. از مردی که دارد وضو می‌گیرد می‌پرسیم. اشاره می‌دهد به آبدارخانه‌ی مسجد که به «محرم» بگویید بیاید قفل در را باز کند. قبر جلال توی شبستان بالای قبرهای توی حیاط است. محرم به‌مان می‌گوید در باز است. بروید پیدا می‌کنید. می‌رویم. در وسط قبری هست که از همه‌ی قبر‌ها بلند‌تر است. قبر آیت الله فیروزآبادی است. همه‌ی قبرهای دور او هم فیروزآبادی‌اند. می‌گردیم میان قبر‌ها. محمد از سمت چپ و من از سمت راست و یکهو بیخ دیوار چشمم می‌خورد به امضای جلال. داد می‌زنم: اورِکا... اورِکا... یافتم... یافتم...
قبرش ساده است. خیلی ساده. هم سطح بقیه‌ی قبر‌ها. با یک امضای ساده‌ی جلال آل احمد (۱۳۰۲-۱۳۴۸). همین و تمام. نه. می‌نشینیم به فاتحه خاندن. جلال کجایی؟ پدر من، جلال من، کجایی که ببینی به نام و جلالت یه جایزه‌ی دولتی مزخرف راه انداختن و دارن آبروتو می‌برن؟ آخه کجای تو دولتی بود؟ آخه کجای تو باندبازی و موافقت همه جانبه با حکومت بود؟... جلال فحش بدم شون؟ جلال یادته می‌گفتی هر آدمی سنگی ست بر گور پدر و مادرش؟...
وقتی از شبستان می‌زنیم بیرون اذان را گفته‌اند. عصر جمعه تمام شده است و شبِ سیاه از راه رسیده است...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۱ ، ۱۱:۳۱
پیمان ..

عکس از sigurr

فلیکر/ sigurr

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۷
پیمان ..

عکس از uribuli

فلیکر/ uribuli

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۴
پیمان ..

عکس از Fernando Farfán

فلیکر/ Fernando Farfán

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۲
پیمان ..

عکس از All that jazz

فلیکر/ All that jazz

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۵۸
پیمان ..

حالا دوباره آسفالت خیابان خیس شده. من اینجا در تاریکی نشسته‌ام. دو ساعت همین جا نشسته بودم پای این اینترنت خراب شده که کمی بی‌حوصلگی‌ام را تسلا بدهد. این سایت و آن سایت و این وبلاگ و آن وبلاگ و بوک مارک کردن بعضی صفحه‌ها که بعدن بخانمشان. حوصله‌ی خاندن نبود. به هیچ وجه. گوی طلایی چتم را هم روشن کردم شاید شیرین زبانی به شوقم بیاورد. هیچ کسی نبود و به شوقم نیاورد. بعد از دوساعت که بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم آسفالت خیابان خیس شده. هوا نمناک شده. بارانکی خرد خرد باریده که بی‌صدا بوده و فقط غافل بودنم را به رخم کشیده و نفهم بودنم را و اینکه چه قدر گنگم من... توی کوچه‌ی روبه رویی هیئت عزاداری است. آمبولانسی ایستاده جلوی خانه‌ای که تابلوی هیئت آنجاست. زنی حالش به هم خورده. دارند سوار آمبولانسش می‌کنند. از بسیاری اندوه حالش به هم خورده یا...؟! نمی‌دانم...
توی چت به سنگ صبوری نالیدم که چرا این قدر بی‌حوصله‌ام من؟! گفت جمعه است.
دیروز که سوار مترو شده بودم روی پله برقی به پوچی رسیدم. اصلن این مترو‌ها این ایستگاه‌های مترو غم انگیزند. آن ایستادن روی پله برقی و بالا رفتن بی‌هیچ تلاشی غم انگیز است. و ایستگاه متروی سرسبز از همه بد‌تر. می‌دانی چه کار کرده‌اند؟ صندلی‌های توی ایستگاه. همه را دونفره دونفره با فاصله از هم چیده‌اند... صندلی‌های توی ایستگاه‌ها را دیده‌ای؟ همه‌شان کنار هم و چسبیده به هم... اما این ایستگاه سرسبز همه را برداشته دونفره کرده. و این دخترپسرهای مترویی چه قدر زیاد شده‌اند... برای خودشان ژانری هستند اصلن. قبلن گفته‌ام ازشان. از معنایشان... حال تکرار ندارم برایت. روی پله برقی‌ها بودم. به مردمی که از پله‌ها بالا می‌رفتند و پایین می‌رفتند نگاه می‌کردم. یک نگاه مات و گذرا. شیشه‌ای. بی‌حس. بعد یکهو از خودم پرسیدم من دنبال چه هستم؟ چه چیزی است که من دنبالش می‌دوم؟ چیزی برای دویدن وجود نداشت. نه. انفعال نبود. حالا دیگر تعریف شده‌ها به حد کافی رسیده‌اند. کارهایی که دیگران یا چیزی به اسم جبر روی دوش‌هایت انداخته و تو باید آن‌ها را ببری بالای کوه و برگردی و دوباره بگذاریشان روی دوشت... نه.. این‌ها نه... چیزی که خودم دنبالش باشم... برایم جزء جزء ش مهم باشد. در هر لحظه‌ای بهش فکر کنم... نبود... می‌فهمی؟
کمرم درد گرفته. پشت این ماس ماسک نشستن هم حتا خسته کننده است...
نگرانی‌ها... بوی جنگ را می‌شنوم. تو هم می‌شنوی. بوی تیزی دارد. گس است. دماغ را می‌زند. اولین باری که با چیزی به اسم تنگه‌ی هرمز آشنا شدم دوم سوم راهنمایی بود.‌‌ همان موقع‌ها بود که با کلمه‌ای به اسم استراتژیک هم آشنا شدم. اینکه خیلی از نفت دنیا از همین تنگه می‌گذرد و این تنگه دست ما است و ابزار قدرت است... با‌‌ همان ذهن بچگانه از خودم می‌پرسیدم این همه که ایران هی می‌گوید مرگ بر آمریکا و می‌گویند که کلی از بدهی‌هایش را بعد از انقلاب نداده و دنیا با ما دشمن است و این‌ها، چرا ما تنگه‌ی هرمز را نمی‌بندیم و تا پولمان را پس نگرفته‌ایم و به حقمان نرسیده‌ام بازش نمی‌کنیم؟ بعد‌ها بود که فهمیدم آدم ابزارهای قدرتش را به آسانی خرج نمی‌کند. بعد‌تر‌ها بود که فهمیدم اصلن بستن ۸۰ کیلومتر آب دریا هم عرضه می‌خاهد و... حالا این روز‌ها می‌بینم که آن پسرک دوم راهنمایی می‌توانسته مثل آدم بزرگ‌ها فکر کند... لج بازی و بچه بازی هیچ وقت پایان پذیر نیست. حالا قرار شده است که نفت ایران را تحریم کنند. نخرند... بهترین نوع تحریم برای کشوری که تویش زندگی می‌کنم. اما حضراتی که فریادهای استقلال و آزادی و جمهوری اسلامیشان ماتحت شیخ ساعد بن آل کونکش‌های خلیج فارس نشین را جر داده بود افتاده‌اند به هارت و پورت که نفت نخرید دنیا را به آتش می‌کشیم... وابستگی به نفت برایشان از وابستگی به دنیا راحت‌تر و تحمل کردنی‌تر است. و البته که به آتش کشیدن به سختی تولید ناخالص و رفع وابستگی به نفت نیست... می‌دانی؟ حس می‌کنم این سال‌ها همه‌اش فرجه‌ای بود که خدا داده بود به ملتی به نام ایران که از شر نفت خلاص شود و حالا فرجه به هیچ نتیجه‌ای دارد به پایان می‌رسد و خانه ویرانی... ارتش رزمایش می‌گذارد. سپاه رزمایش می‌گذارد... ژاپن خرید نفتش از ایران را کاهش می‌دهد.. و...
دیگر چه بگویم. از انرژی اتمی هم می‌خاهی بگویم؟ صبح می‌خاستند من را به جرم اخلال در امنیت ملی بگیرند. انتهای امیراباد، منتظر صادق و محمد ایستاده بودم. سوار بر همین لاک پشت. پایین‌تر بودند. من هم روبه روی دانشکده تربیت بدنی پارک کرده بودم و حاضریراق که بیایند و برویم. بعد دیدم سربازی ۱۰۰متر جلو‌تر برایم بای بای می‌کند که برو اینجا نایست. برو. من هم گفتم باشد. روشن کردم. داشتم می‌رفتم آن طرف خیابان کنار دانشکده تربیت بدنی بایستم که یک کاوازاکی دو ترک آمد جلویم. نگهم داشت. موتور را هم قشنگ جلوی ماشین پارک کرد که مثلن من فرار نکنم. نمی دانم. کاری نکرده بودم آخر. فقط چند ثانیه آن هم پایین انرژی هسته ای شان...یکیشان باطوم به دست. آن یکی هم کلاشینکف حمایل کرده. خنده‌ام گرفته بود. از من می‌ترسید شما؟ آمد گیر داد که اینجا چی می‌خای؟ گفتم منتظرم. گفت منتظر کی؟ گفتم دوستم. گفت برای چی؟ گفتم می‌خاهم چیزی ازش بگیرم. گفت چی می‌خای بگیری؟ کلاه کاسکت سرش گذاشته بود. ازین‌ها که شیشه‌شان رفلکس است. شیشه‌ی کلاه کاسکت را پایین کشیده بود که مثلن من چشم‌هایش را نبینم. به جایی که فکر می‌کردم چشم‌هایش است نگاه می‌کردم و خودم را توی آینه‌اش می‌دیدم و جواب می‌دادم. کارت شناسایی خاست. گواهینامه دادم. بعد گیر داد به مشخصات دوستم. گفتم پرشیا دارد. گفت همین جا وایستا برم پیداش کنم. گفتم الان می‌اد خب. اعصابم داشت خط خطی می‌شد. اصلن حوصله‌ی علافی نداشتم. سوار موتور شد که برود صادق را پیدا کند. گواهینامه‌ام هم دستش. کجا می‌ری؟ راه افتادم دنبالشان. بعد صادق آمد و رد شد مثل اینکه... خلاصه زنگ زدم به صادق و محمد که بیایید این آقا مشکوکه شما را ببیند ولم کند. آمدند و یارو گواهینامه را تقدیمم کرد و بی‌خیالم شد... این هم از تاسیسات انرژی هسته‌ایشان در امیرآباد. این هم از نماد دانش و رشد علمیشان... رشد علمی داشتید که با یک تهدید تحریم نفت این جوری... خلاصه انرژی اتمیشان به کوچک‌ترین وجه هم ما را می‌آزارد... ترور‌ها را هم که... حقش بود به‌شان تیکه می‌انداختم که عوض اینکه با کلاشینکف از خیابان خدا محافظت کنید بروید مغز‌هایتان را دریابید که به راحتی ترور می‌شوند و شما عرضه‌ی محافظت از آن‌ها را ندارید... چیزی نگفتم.
چه قدر غر زدم من. نه؟ خب دیگر... برویم بخابیم. شاید فردا روز بهتری باشد...این دو بند آخر علارغم چرند بودن و روزمره بودنش نطقم را باز کرد. عجیب نیست... خدا غر زدن را نمی آفرید چه کار می کردم من؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۰ ، ۲۰:۴۰
پیمان ..

سگ ریده به حالم. نه اعصاب کتاب و درس خاندن را دارم نه اعصاب پای کامپیو‌تر وقت را گه کردن. تنهام. خانه در سکوت است. می‌توانم آهنگی را با صدای خیلی بلند گوش کنم. ولی سگ ریده به حالم... از این طرف خانه می‌روم آن طرف. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. عصر ملال انگیز با قیافه‌ای که ده سال است هی خودش را تکرار می‌کند از قاب پنجره نگاهم می‌کند. پا‌هایم بی‌قرار نیستند. حال پیاده راه رفتن ندارم. از نفرت و حسرت خسته‌ام. دلم حرف زدن نمی‌خاهد. تنها‌ام. به امیر زنگ بزنم بگویم بیا برویم سرخه حصار؟ نه، دوست ندارم حرف بزنم. ‌‌‌ همان چند کلمه هم عذاب‌اند. به لاک پشت نگاه می‌کنم. ساکت و مظلوم کپیده جلوی خانه.
فراز ۲۷ از طریقت پیمان: آه، اشیاء. وقتی حالم از خودم به هم می‌خورد، وقتی دیگران فقط دیگران‌ند، فقط اشیاء می‌مانند و سازوکارشان و قوانینشان... وقتی احساس غالبم درباب پیرامونم گنگی‌ست (انگار که عینکم را از روی چشم‌های ضعیفم بردارم و بی‌عینک به اطرافم نگاه کنم و همه چیز را تار ببینم و حس گنگی کنم) فقط سازوکار واضح و روشن اشیاء کمی امیدبخش می‌شود!...
لباس می‌پوشم. می‌نشینم پشت فرمان. لاک پشت را روشن می‌کنم. آرام توی دنده می‌گذارم. می‌رانم طرف خیابان اتحاد و کارخانه‌های توی کوچه‌هایش. ویرم گرفته که چرخ‌های لاک پشت را دربیاورم و باهاش ور بروم. کوچه‌ها خلوت‌اند. لاک پشت را می‌کپانم کنار کوچه. پیاده می‌شوم. آچار و جک را می‌آورم. پیچ‌ها را شل می‌کنم. جک می‌زنم. جلوی ماشین می‌آید بالا. لاستیک را باز می‌کنم و تکیه‌اش می‌دهم به جدول. زل می‌زنم به دیسک چرخ. نگاه می‌کنم به سگ دست فرمان. ترمز ماشین. خود لنت ترمز دوچرخه است. محور جلو. خم می‌شوم. می‌خابم زیر ماشین. به گردگیر پولوسش دست می‌زنم. جر خورده. قطر شفت چرخ‌ها چه قدر ریقو است. آخه، لاک پشت من تو با این شفت ریقو چه طور راه می‌روی؟! زیر ماشین جابه جا می‌شوم. کمپرسور کولرش همین جلو است. نگاهش می‌کنم. می‌خندم. توی ریقو کمپرسور کولر هم داری؟ به این دقت می‌کنم که کمپرسور کولر ماشین سانتریفیوژ است. دو تا از پیچ‌های ورق محافظ زیر موتور درآمده‌اند. کجا افتاده‌اند؟ چه می‌دانم! گه به گور همه‌تان.
لاستیک را جا می‌زنم. حوصلهٔ جاساز کردن جک و آچارش را ندارم. همین جوری می‌اندازم تو صندوق و می‌نشینم پشت فرمان.
می‌رانم طرف حکیمیه. همین جوری بی‌هدف می‌روم. می‌رسم به اتوبان بابایی. به زیرگذر اتوبان بابایی. می‌کشم کنار. فلش ۲گیگ را درمی آورم می‌گذارم توی جافندکی. رادیو را روشن می‌کنم. موج را تنظیم می‌کنم. دلم مهستی خاسته. گه به گورش. نمی‌خاند. نمی‌گیرد. فلشه به فنا رفته. بی‌خیال می‌شوم. دلم جاده می‌خاهد. می‌اندازم تو جادهٔ تلو. دست انداز و خاکی است. آرام می‌کنم. ماشین پشتی‌ام هم آرام پشتم می‌آید. همین جوری دارم دنده یک می‌روم که یکهو یک شاسی بلند را توی آینه بغل می‌بینم. با سرعت از آسفالت می‌اندازد تو خاکی و بی‌اینکه سرعتش را کم کند از من و ماشین پشتی‌ام سبقت می‌گیرد. گردو خاک به پا می‌کند. حداقل ۶۰تایی سرعت دارد. از قصد خاکی را این طوری می‌رود. بلند بلند تو ماشین شروع می‌کنم به فحش دادن بهش. به چرخ عقب هاش که در مهی از گردوغبار ناپدید و دور می‌شوند نگاه می‌کنم و می‌گویم: ک.. ک... ِ مادرج...
خاکی تمام می‌شود. تند و فرز دنده‌ها را می‌روم بالا. می‌خاهم ۳ را پر کنم که... سرعتم می‌آید روی ۶۰تا. به شاسی بلنده فکر می‌کنم... به بی‌هدفی خودم. دنده سبک نمی‌کنم دیگر. ماشین پشت سریم ازم سبقت می‌گیرد. به پوچی می‌رسم. دلیلی نمی‌بینم. برای هیچ چیز دلیلی نمی‌بینم. با خودم تصمیم می‌گیرم تا آخر جاده را بروم. تا لواسان بروم. اما نمی‌دانم چرا. هیچ هدفی وجود ندارد. به شاسی بلنده فکر می‌کنم. قانون می‌گذارم برای خودم: کل جاده را با سرعت ثابت بروم. با سرعت ثابت ۶۰تا.
 «وقتی دلیلی وجود ندارد، وقتی مقصود و مقصدی انتظارت را نمی‌کشد، وقتی شوقی برای رسیدن به جایی نداری، آن وقت باید ذات خود حرکت را بستایی، و ذات حرکت یعنی سرعت ثابت. سرعت ثابت در یک معنا توفیری با حرکت نکردن ندارد. طبق قانون اول نیوتون سرعت ثابت روی دیگر سکهٔ انفعال و حرکت نکردن است. و در معنایی دیگر رفتن است... سرعت ثابت ۶۰تا».
۶۰تا می‌روم. کنار جاده سیم خاردارهای ناحیهٔ نظامی به چشم می‌خورد. و تپه‌های خاکی در دو طرف جاده. ماشینی که ازم جلو زد هم یا سرعت ۶۰تا می‌رود. پژو است. نگاه می‌کنم به دکل نگهبانی کنار سیم خاردار. بالای دکل، توی اتاقک، سربازی تفنگ به دست ایستاده و به جاده نگاه می‌کند.
 به ماشین جلویی نگاه می‌کنم. ۲نفرند. اتفاقاتی دارد آن تو می‌افتد. دختر یا زن از صندلی کمک راننده به سمت صندلی راننده خم می‌شود. پسر یا مرد هم کمی به سمت وسط کج می‌شود. کله‌‌هایشان به هم می‌چسبد. ویرم می‌گیرد پایم را روی گاز بفشارم و جاکن کنم بروم...
 «یگانه رسالت تو: حرکت با سرعت ثابت ۶۰تا»
ر‌ها می‌کنند هم را. بعد سرعت می‌گیرند و می‌روند.
یک دکل نگهبانی دیگر. یک سرباز دیگر. ایستاده در بلندی، تن‌ها، تفنگ به دست، بیکار، نگاهش به جاده.
جلو‌تر جاده خراب است. آسفالتش جا به جا خورده شده. ترگ ترگ شده. پر از دست انداز شده. من با ۶۰تا می‌رود. شیشه‌های ماشین می‌لرزند و سروصدا می‌کنند توی چاله چوله‌های جاده. افتضاح است اینجادهٔ تلو. از یک پراید سبقت می‌گیرم. سر یک پیچ با سرعت ۶۰تا می‌روم. پیچش تند است. یک بری شدن ماشین و فرمانی که به خاست من نمی‌چرخد آن قدری که باید بچرخد!
بعد یک کامیون. نباید سرعت کم شود. کم می‌شود. می‌افتم به دنده ۲. بعد کمی جلو‌تر ازش سبقت می‌گیرم. با دنده ۲تا ۶۰پر می‌کنم. چاله چوله‌های جاده. آسفالت شکسته شکسته... تخمم هم نیست. همهٔ ماشین‌ها آهسته می‌کنند. یواش. من مثل خر رد می‌شوم... سکوت. صدای تلق تولوق چهارستون ماشین از جادهٔ خراب و پیچ آخر جاده...
و بعد لواسان... نمی‌دانم چه باید بکنم. ماشین را کنار بلوار پارک می‌کنم. چیزیش نشده. با آن شفت ریقویش همهٔ آنجادهٔ مزخرف را آمده... کنار یک سنگ فروشی. همهٔ ماشین‌ها با سرعت رد می‌شوند. پیاده می‌شوم. تکیه می‌دهم به ماشین. زل می‌زنم به رد شدن ماشین‌ها. نگاه می‌کنم به کوه روبه رو. باد به صورتم می‌زود. ماشین‌ها را نگاه می‌کنم. آهسته رفتنشان، تند و تیز رفتنشان. همه‌شان فقط رد می‌شوند. رد می‌شوند. تکیه داده‌ام به ماشین. یک پایم را ستون می‌کنم و پای دیگرم را کج روی نوکش به آن یکی تکیه می‌دهم. دست به سینه می‌ایستم و فقط نگاه می‌کنم. به ماشین‌ها. به بادی که شاخه‌های درختان را تکان می‌دهد. باد ما را خاهد برد...
درشب کوچک من، افسوس
 باد با برگ درختان میعادی دارد
 درشب کوچک من دلهرهٔ ویرانی ست
 گوش کن!
 وزش ظلمت را می‌شنوی؟
 من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم
 من به نومیدی خود معتادم
 گوش کن!
 وزش ظلمت را می‌شنوی؟
 اکنون چیزی می‌گذرد؟
یک ربع همین جوری می‌ایستم‌‌‌ همان جا. بعد سوار می‌شوم. از جادهٔ لواسان با سرعت ثابت ۴۰تا بالا می‌آیم و برمی گردم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۰ ، ۰۸:۰۰
پیمان ..