سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

‏1-‏ از اهواز تجربه‌ی زیادی ندارم. در سفرم به خوزستان برای اهواز برنامه‌ای نداشتم. فقط شهری بود که باید یک ‏شب در آن می‌ماندیم و بعد می‌رفتیم سمت آبادان و خرمشهر. به اهواز دیر رسیده بودیم. ولی شب خوبی هم ‏نبود. شاید همان باعث شد که بی نهایت از آبادان لذت ببرم...‏

بعد از نفت سفید و هفتکل  بلبرینگ چرخ جلوی سفیدبرفی به طرز هشداردهنده‌ای هو هو می‌کرد. صدایی که طی ‏چند روز بی‌محلی به مرز هشدار رسیده بود. بلبرینگ‌ها کچل شده بودند و کله‌های‌شان که به هم می‌خورد صدا ‏می‌داد. برای پیدا کردن تشکوه بیراهه رفته بودیم و تا به میداوود هم رسیده بودیم. عکس انداختن از شالیزارهای ‏میداوود و بعد تشکوه (کوه همیشه فروزان) و روستاهای ماماتن و نمره‌ی 9 و گله‌های گوسفندان و عشایری که در ‏حال ییلاق بودند به حد کافی وقت‌گیر بود. تعویض بلبرینگ‌ها در رامهرمز هم داستان شد. 1 ساعتی وقت گرفت. ‏‏100 کیلومتر فاصله چیزی نبود که به خاطرش ماندگار رامهرمز شویم. راه افتادیم و 10 شب بود که به اهواز ‏رسیدیم. ‏

به عنوان شام کاسه‌ای آش خریده بودیم. به‌مان گفتند پارک لاله‌ی اهواز برای اقامت شبانه بدوک نیست. رفتیم و ‏به زور جای پارک گیر آوردیم و تا زیلو پهن کردیم که دراز بکشیم و بیاساییم سرو کله‌ی چند پسر نوجوان پیدا ‏شد. قلیان دست‌شان گرفته بودند و پک می‌زدند و برای خودشان راه می‌رفتند. یکی‌شان که قلیان به بغل بود آمد ‏طرف‌مان چیزهایی به عربی گفت. نفهمیدیم چی می‌گوید. یکهو دیدیم برای خودش آمده نشسته روی زیلو دارد ‏ابر بیرون می‌دهد. گفتم پاشو ببینم. کسی دعوتت نکرده همین جوری اومدی ور دل من که. جمع کن کاسه کوزه ‏را. بلند شد. چیزی هم نگفت. اسماعیل کاسه‌های آش را روی دیواره‌ی سنگی گذاشته بود که همراه پتو ‏بیاوردشان. یکهو دیدیم جفت کاسه‌های آش شوت شدند طرف‌مان. و پسرک قلیان به دست و رفقایش در حال ‏فرارند. شانس آوردیم کاسه‌های آش روی چمن‌ها ولو شدند و روی سر و صورت‌مان نریختند. غلاف کردیم و ‏سریع سوار ماشین شدیم و رفتیم یک جای خلوت. خسته بودیم و حال گشتن به دنبال شام هم نبود. همان‌جا توی ‏ماشین، بی‌شام خواب رفتیم. کله‌ی سحر پیش از طلوع آفتاب هم راه افتاده بودم سمت آبادان. برخوردم با اهواز ‏خیلی محدود بود. ولی مثبت نبود.‏

‏2-‏ از شرکت بیمه‌ای که در آن کار می‌کردم خیلی وقت پیش بیرون زده بودم. همان‌ موقع‌ها که این را نوشته بودم. ‏می‌دانستم که برگشتنم اشتباه است. ولی پیشنهاد آقای مدیر سابق که حالا مشاور شده بود اغواکننده بود. ایده‌ی ‏هر هفته یک سفر به یکی از شهرها و انجام مصاحبه‌های تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی مشتریان شرکت اغواکننده بود. خود ‏تهیه‌ی نقشه‌ی ذهنی به حد کافی جذبم می‌کرد. هر هفته سفر به یک شهرستان (در مجموع 4 شهرستان) دیگر ‏غیرقابل نه گفتن شد. قرارداد موقت بستم، ساعتی. که دیگر مثل دفعه‌ی پیش خانم نرده‌ای پیدا نشود بخواهد ‏برای رفتنم هم سنگ بیندازد.‏

ولی فضای شرکت همان افتضاحی است که رهایش کرده بودم. مدت 3 روزی که این هفته مجبور بودم برای ‏کارهای ثبت و ضبط به شرکت مراجعه کنم افسرده‌کننده بود. کوته‌فکری موج می زد...

آخرین کوته‌فکری جشن هفته‌ی بعدشان بود. به مناسبت میلاد امام علی و روز مرد و این حرف‌ها جشنی گرفته ‏بودند. کارت دعوت دادند که خوشحال می‌شویم دوشنبه از ساعت 6:30 عصر تا 10 شب تشریف بیاورید. کارت ‏قرعه‌کشی هم داده بودند. و 2 تا ژتون شام که علاوه بر خودتان یک مهمان هم بیاورید. توی پاکت گذاشته بودند ‏و تحویل داده بودند. ‏

من تهران نبودم. (قرار است از شنبه تا چهارشنبه به اهواز بروم.) توی ذهنم داشتم می‌گشتم که این دو تا شام را ‏به چه کسی بدهم. به بابا و مامان هم گفته بودم که اگر حال دارید بروید. به کس دیگر ندهم ژتون‌ها را... گذشت ‏تا چهارشنبه عصر که یکهو خانمی از بخش روابط عمومی آمد بالای میز من. پرسید شما هفته‌ی دیگر ماموریت ‏هستید؟ گفتم بله. چطور؟ گفت پس لطف کنید دعوت‌نامه و ژتون‌های غذا را به من بدهید. چون ماموریت هستید ‏گفته‌اند ژتون‌ها را از شما پس بگیرم.‏

جا خورده بودم. خیلی خونسردانه داشت کاری بس کثیف انجام می‌داد. بهش گفتم پس تکلیف کارت قرعه‌کشی و ‏جایزه‌ی احتمالی چی میشه؟ گفت گفته‌اند کسانی که در جشن نمی توانند باشند نباید جایزه بگیرند.‏

خنده‌ام گرفته بود. رفتاری بود در رویه‌ی معمول آن شرکت بیمه. من کارمند تمام وقت هم نبودم و برایم نباید ‏مهم می‌بود. ولی باز تعجب کرده بودم. فقط پرسیدم کی همچه چیزی گفته؟ اسم مدیرش را آورد. با همکار حرف ‏توی حرف آوردم و او هم دید که محلش نمی‌دهد پا شد رفت. دعوت‌نامه را پس ندادم. می‌خواستم همان لحظه ‏بروم جلوی مدیرش و دعوت‌نامه و ژتون‌ غذاها را جلوی چشمش پاره پاره کنم بریزم توی صورتش بگویم آخه، ‏گدا... شرکت به این عظمتی گیر 2 تا شامی است که قرار است به من یا پدر مادر من بدهد؟ آخه پاپتی فکر می‌کنی ‏با 2 تا شام صرفه‌جویی در هزینه‌ها داری می‌کنی؟ ‏

کاری نکردم. سفر هفته‌ی بعد کنسل می‌شد. باید می‌زدم زیر همه چیز اگر همچه کاری می‌کردم. من که قرار نبود ‏باشم. حالا آن ابله رذل بودنش را ثابت کرده بود. من که نباید رذل می شدم. بی‌خیال شدم. ولی به راه انداختن یک داد و بی‌داد دراماتیک و ردیف کردن اجداد و نیاکان فرد احمق و ‏زدن زیر همه چیز همیشه اغواکننده است... ‏

‏3- وقت زیادی نداشتم که ببینم از اهواز چه خوانده‌ام. فقط سریع 2 تا کتاب یادم آمد: زمین سوخته‌ی احمد محمود و ‏داستان کوتاه درخشان برو ولگردی کن رفیق مهدی ربی... می‌خواهم اگر گرد و خاک راه نیفتاد این دو تا کتاب را ‏در خیابان‌های اهواز نفس بکشم, با همه‌ی غم‌هایی که یک نفس کشیدن می‌تواند داشته باشد....‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۰
پیمان ..

ما ایرانیان

در مجموع کتاب ما ایرانیان حرف جدیدی نزده. کل کتاب را می‌شود در دو جمله خلاصه کرد: ‏

1- ما ایرانیان رفتارهای گند زیادی داریم. 

2- ساختارها هستند که رفتارها را شکل می‌دهند،‌نه آدم‌ها.‏

ولی قشنگی کار آقای مقصود فراستخواه این است که همین دو جمله را مستدل و شسته‌رفته، با کلی منابع و مراجع  و کارهای ‏آماری و تاریخی به صورت مشروح توضیح داده. برای این که ببیند ما ایرانیان چه اخلاق گندی داریم به تجربیات شخصی ‏بسنده نکرده. بلکه به سراغ افراد نخبه‌ی دانشگاهی در ایران (اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های سراسر کشور) رفته و از ‏آن‌ها نظرسنجی کرده است. به خاطر همین خروجی بوی عدد و رقم می‌دهد. همین نکته باعث می‌شود تا کتاب یک سطح از ‏کتاب‌هایی چون جامعه‌شناسی خودمانی بالاتر قرار بگیرد. ‏

اصلی‌ترین مشکلات در خلقیات ایرانی جماعت چیست؟ اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های ایران این موارد را به ترتیب ‏محوری‌ترین مشکلات خلقیات ایرانیان دانسته‌اند:‏

‏- پیوند زدن میان منافع فردی و منافع عمومی

‏- فاصله‌ی میان ظاهر و باطن

‏- غلبه‌ی هیجانات و تلقین‌پذیری بر استدلال ورزی و خردگرایی

‏- مطلق‌گرایی، جزمیت و تعصب

‏- تقدیرگرایی

‏- بی‌اعتمادی

‏- ترس نهادینه

‏- بی‌قاعده و غیرقابل پیش‌بینی بودن رفتارها

و مؤلفه‌های بحث‌انگیز خلقیات ایرانی از دید اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های سراسر ایران هم جالب است: ضعف فرهنگ ‏کار جمعی و فعالیت مشترک گروهی، آزرده شدن از انتقاد، رودربایستی زیاد،‌ تعریف و تمجید در حضور یکدیگر و ‏قضاوت‌های منفی در غیاب هم، پنهان‌کاری و عدم شفافیت، خودمدار بودن، چیره شدن احساسات بر خردورزی، رواج دروغ ‏و دروغ‌گویی و این که به سختی می‌توانند گفت‌وگو و توافق پایداری انجام دهند...‏

در ادامه‌ی کتاب هم از تفکر سیستمی، نظریه‌ی بازی‌ها، نظریه‌ی مم‌ها و نونهادگرایی استفاده کرده تا ثابت کند که اخلاقیات ‏گند ایرانیان به خاطر خود ایرانیان نیست که شکل گرفته. به خاطر ساختارهایی است که ایرانیان در آن‌ها گرفتار شده‌اند. ‏حرفی که در کتاب چرا کشورها شکست می‌خورند با مثال‌های گوناگون از نقاط مختلف کره‌ی زمین و روایتی بس جذاب آن ‏را قبلاً بیان کرده بود. ولی این بار آقای فراستخواه این دیدگاه را در زمینه‌ی جامعه‌ی ایران پیاده کرده است. به سراغ تاریخ ‏پر فراز و نشیب ایران رفته و ساختارهای گوناگون ایجادکننده‌ی رفتار مردم را مطالعه کرده است.‏

زیرفصل وابستگی به مسیر و سرمشق سازگاری یکی از مباحث شیرین در دینامیک سیستم‌ها است که در کتاب ما ایرانیان ‏هم از آن بهره گرفته شده بود. یکی از شیرین‌ترین بیان‌ها در باب وابستگی به مسیر را آقای جان استرمن در فصل دهم ‏کتاب پویایی‌شناسی کسب و کار ارائه داده است. برایم عجیب بود که آقای فراستخواه از مثال‌های فراوانی که در دینامیک ‏سیستم‌ها ازین بحث وجود دارد استفاده نکرده بود. به خصوص حلقه‌های بازخوردی ایجادکننده‌ی وابستگی به مسیر که ‏جای این حلقه‌ها در کتاب به شدت خالی بود. در فصل تاریخ معاصر و ادامه‌ی مشکلات آقای فراستخواه از 8 نمایشگر ‏استفاده کرده بود که بیشتر به فهرست عوامل شبیه بود. در حالی‌که در خود متن به چرخه‌ای و بازخوردی بودن علت‌ها و ‏معلول‌ها اشاره‌ی کامل شده بود و حتی تشریح هم کرده بود. اگر حلقه‌های بازخوردی را می‌کشید هم شکل‌ها گویاتر بودند ‏و هم استفاده‌ی ایشان از مباحث تفکر سیستمی عمیق‌تر می‌شد. به کار بردن نظریه‌ی بازی‌ها در باب جامعه‌ی ایران هم هر ‏چند تازه نبود، ولی قرار دادن آن در کنار دینامیک سیستم‌ها برای بیان علت مشکلات رفتاری ایرانیان در یک کتاب کار ‏قشنگی بود.‏

ویرایش دوم کتاب یک فصل اضافه‌تر دارد: تامل در شخصیت و منش ایرانی. ترتیب مباحث ارائه‌شده در این فصل و خلاصه ‏بودنش دلچسب نبود. ولی موضوعی را مطرح کرده بود که بیانش زیبا بود: خطر شکست اخلاق در جامعه‌ی ایران...‏

"خطری که در این‌جا در کمین ما نشسته است و خطر کوچکی نیست، آن است که به طور ضمنی نتیجه بگیریم ارزش‌های ‏تابناک را فقط باید گذاشت در آسمان‌ها چشمک بزنند ولی در زمین باید راه را در پیش گرفت و زرنگی کرد و رفاقت‌بازی ‏کرد و تملق کرد و از هر نمدی کلاهی برای خویش دوخت، دروغ گفت و گلیم خود را از آب کشید و مابقی قضایای مقتضیه!‏

اگر بیشتر مردم یک چنین نتیجه‌ای را ولو به طور ضمنی بگیرند من اسم این را «شکست اخلاقی» جامعه می‌گذارم. مرادم ‏شکست نهاد اخلاق است یعنی باورها و ارزش‌ها و هنجارهایی که در طول تاریخ، مردمان در زیست اجتماعی خود آثار نیک ‏آن را تجربه کرده‌اند و آزموده‌اند و از ترجیحات کلی آن‌ها این ارزش‌ها با عملکردهای تکرارشونده نهادینه شده‌اند و ‏اعمال و روابط متقابل اجتماعی مردم را از درون و بدون هزینه‌های پلیس و دادگستری و دولت و بوروکراسی و موعظه و ‏مانند آن تنظیم می‌کنند و به صورت گرامر اجتماعی درمی‌آیند. همان‌طور که اقتصاددانان نئوکلاسیک از شکست بازار به ‏معنای آدام اسمیتی سخن می‌گویند یا همان‌طور که اینگلهارت از شکست دولت‌های مجری پروژه‌ی مدرنیزاسیون در بخشی ‏از جوامع در حال توسعه (از جمله در ایران) سخن می‌گوید اجازه بدهید در چیزی هم به نام شکست اخلاق تامل کنیم و آن ‏وقتی است که گروه‌های اجتماعی به نتیجه برسند اخلاق خوب است و زیباست اما به درد نمی‌خورد و کارایی ندارد و در عمل ‏نمی‌توان آن را به کار بست و چندان نتیجه‌ای گرفت! این به معنای نابود شدن امید اخلاقی یک جامعه است و به گمان بنده ‏در جامعه‌ی ایران چنین اتفاقی دور از تصور نیست..." ص 257 و 258‏

کتاب با طرح مبحث شکست اخلاق در جامعه‌ی ایران خیلی هشداردهنده و تقریباً نومیدکننده تمام می‌شود. برخلاف فصل ‏اول که پایان‌بخش آن سؤال راه‌حل پیشنهادی اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های ایران برای ارتقای خلقیات اجتماعی بود. ‏راه‌حل‌های آن‌ها به ترتیب فراوانی عبارت بود از:‏

‏- آموزش و یادگیری در تمام عمر

‏- برنامه‌های توسعه‌ی فرهنگی مانند گسترش ارتباطات و رسانه‌ها

‏- برنامه‌های توسعه‌ی اجتماعی مانند رفع نابرابری‌ها، حاشیه‌زدایی و پرکردن شکاف مرکز و پیرامون

‏- وضع قوانین خوب

‏- تقویت اجتماعات محلی و نهادهای شهر، روستا، محله و همسایگان

‏- ایجاد شغل و درآمد و رفاه و فقرزدایی

‏- توسعه‌ی سیاسی و اصلاح نهاد دولت

کتاب به شدت نیاز به ویراستاری و هموار کردن دست‌اندازهای روایی دارد. ولی در مجموع از آن کتاب‌هاست که باید ‏خوانده شوند.‏


ما ایرانیان، زمینه‌کاوی تاریخی و خلقیات ایرانی/ مقصود فراستخواه/ نشر نی/ 278 صفحه- 18000 تومان

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..

پلاسکو

تجربه کردن یک داستان است و این که از تجربه‌ها چه چیزهایی یاد بگیری داستانی دیگر. شاید مهم‌تر از خود تجربه این ‏باشد که چطور و چه چیزهایی از آن تجربه یاد بگیری. چه طور یادگرفتنی‌ها را مستندسازی کنی. چطور مسیر یادگیری از ‏تجربه را بلد باشی. این‌ها به مراتب مهم‌تر از خود تجربه کردن هستند...‏

پلاسکو آتش گرفت و فرو ریخت. فیلم‌هایی از ترافیک غیرانسانی تهران با این هدف منتشر شد که مردم ایران چه قدر ‏نفهم‌اند که برای آمبولانس و ماشین آتش‌نشانی راهی را که وجود ندارد باز نمی‌کنند. شرکت‌های بیمه زور زدند در ‏سریع‌ترین وقت ممکن بی‌چون‌وچرا و بی دنگ و فنگ و بی هیچ تحقیق و تفحصی خسارت‌ها را پرداخت کنند. برای مدت‌ها ‏مردم ایران ایستگاه‌های آتش‌نشانی در تمام کشور را غرق گل و پارچه و قدردانی کرده بودند. شهدای این حادثه در نقطه‌ی ‏خوبی از بهشت زهرا دفن شدند. انتقام‌گیری‌ها و بهره‌برداری‌های سیاسی هم به حد کافی صورت گرفت. ولی ته ماجرا به ‏جز وقایع‌نگاری روزنامه‌نگارها برای ویژه‌نامه‌های آخر سالشان و ذکر مصیبت مجری‌های دوزاری تلویزیونی چه چیزی ‏ثبت و ضبط شد؟

شاید اگر گزارش موسسه‌ی "مهندسان و معماران برای حقیقت 11 سپتامبر" آمریکا در مورد واقعه‌ی پلاسکو را نمی‌خواندم ‏این‌قدر از ناتوانی در مستندسازی نمی‌سوختم. گزارشی 20 صفحه‌ای که با نام "فروپاشی ساختمان پلاسکو در تهران" یک ماه ‏بعد از حادثه منتشر شد. "موسسه‌ی مهندسان و معماران برای حقیقت 11 سپتامبر" سازمانی است که بیش از 2750 مهندس ‏و معمار زبده با آن همکاری می‌کنند و برای فهم نکات مهندسی انفجار و ویرانی ساختمان‌های تجارت جهانی در 11 سپتامبر ‏‏2001 تأسیس شده است.‏

فرو ریختن پلاسکو

‏ توی مقدمه‌ی گزارششان به تراژدی بودن حادثه‌ی آتش‌سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو برای جامعه‌ی ایران اشاره ‏کرده بودند و بعد گفته بودند که وظیفه‌ی اخلاقی سازمانشان حکم می‌کند که با استفاده از دانش تیم شان به بررسی علمی ‏حادثه‌ی پلاسکو بپردازند. در صفحه‌ی آخر گزارششان هم اشاره‌ای به کمیته‌ی حقیقت‌یاب رئیس‌جمهور روحانی کرده بودند ‏و اظهار امیدواری که ان شاءالله این کمیته‌ی حقیقت‌یاب به نکات علمی اشاره‌شده در گزارش هم توجه کند... هدف از ‏گزارششان کمک به مردم ایران برای فهم دلایل واقعی حادثه بود. گزارش شاید در مقیاس گزارش‌های ایران خیلی کوتاه ‏به نظر بیاید: فقط 20 صفحه. ولی این گزارش 20 صفحه‌ای حاصل همکاری 6 نفر بوده است. همه‌ی تحلیل‌ها هم بر اساس ‏فیلم‌های گوناگونی که از زاویه‌های متعدد گرفته‌شده بود و عکس‌های منتشره صورت گرفته. هیچ‌کدامشان در ایران ‏نبوده‌اند، اما آن‌قدر دانش داشته‌اند که بر اساس فیلم‌های ثبت‌شده دلیل بیاورند و بگویند چه اتفاقاتی در ساختمان رخ داده... ‏استانداردهای آتش‌سوزی ‏NFPA 921‎‏  آمریکا مرجع اظهار نظرشان است.‏

برای علت فروپاشی ساختمان پلاسکو فرضیه‌های گوناگونی مطرح کرده بودند و بر اساس داده‌های موجود فرضیه‌ها را ‏تحلیل کرده بودند. مثلاً این ادعا را که بر اساس شعله‌های آتش اسکلت ساختمان مقاومت خود را از دست داده بود این ‏طوری تحلیل کرده بودند: آتش‌سوزی در طبقات 9 به بالا اتفاق افتاده بود و طبقات زیر 8 اصلاً درگیر آتش نبودند. ‏آتش‌نشانی متأسفانه طبقات درگیر در آتش را پوشش کامل نداده بود و خنک کاری جزئی صورت گرفته بود. ولی دمای ‏ساختمان غرق در آتش بالاتر از 650 درجه‌ی سانتی‌گراد نرفته بوده. این یعنی که اسکلت‌ها به 50 درصد مقاومت خود ‏رسیده بودند و اگر دما دو برابر می‌شد تمام مقاومت خود را از دست می‌دادند. سازه کلاف بندی‌های قدرتمندی داشته و ‏ستون‌ها با 50 درصد استحکامشان هم می‌توانستند بار ساختمان را تحمل کنند. از طرفی طبقات زیر 8 هم اصلاً درگیر آتش ‏نبودند و با تمام استحکام می‌توانستند بار طبقات بالایی را تحمل کنند. بنابراین این فرضیه که آتش به خودی خود باعث از ‏بین رفتن استحکام ساختمان و فروریختن آن شده فرضیه‌ای کافی نیست.‏

آن‌ها فیلم‌ها را به‌دقت بازبینی کرده بودند. حتی صداهای انفجار را هم تحلیل کرده بودند. مثلاً دیدن منبع انفجارهای ‏نامشخصی در طبقات 3 تا 6 درست قبل از فروریزش ساختمان یکی از اصلی‌ترین نشانه‌ها برای این فرضیه بود که در دل ‏ساختمان انفجاری رخ داده و استحکام ساختمان را به ناگهان از بین برده ... این‌که منبع این انفجارها در طبقات 3 تا 6 چه ‏چیزی بوده اطلاعات بیشتری را نیاز دارد. شاید منابع سوختی نگهداری شده در دل ساختمان... البته شاید...‏

برای من بیش از اطلاعاتی که در گزارش بوده، اسلوب نوشتن گزارش (ترتیب ارائه‌ی مطالب، کوتاهی گزارش، دقیق بودن ‏گزارش، عکس‌ها و گرافیک و...) ، سرعت عملشان، سعی‌شان بر مستند حرف زدن بر اساس داده‌های موجود و از همه ‏مهم‌تر اهمیت شیوه‌ی یاد گرفتن از یک تجربه یادگرفتنی بود.‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۵
پیمان ..