سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ازین دور تند بیهوده خوشم نمی‌آید. محمد می‌گوید خوب است، قشنگ است. ولی من خوش ندارم. مجال دوباره زندگی ‏کردن را ندارم. آخر شب‌ها فقط خواب است و حتی کتاب‌هایم را هم نمی‌توانم با دقت بخوانم. مجال فکر کردن را ندارم. ‏البته می‌دانم که توی زندگی‌ام هر وقت فکر کرده‌ام گند زده‌ام. زیاد نباید فکر کنم. ولی نقشه کشیدن خیلی مهم است. خود ‏را در موقعیتی تصور کردن خیلی مهم است. هر وقت خودم را در موقعیتی تصور کرده‌ام، چند وقت بعدش در آن موقعیت ‏بوده‌ام. خودم هم می‌دانم عجیب است. ولی این طوری بوده‌ است. ولی وقتی نمی‌توانی تصویر بسازی، وقت و مجالی برای ‏تصویر ساختن پیدا نمی‌کنی، حوادث فرمان را از دستت می‌دزدند. تصاویر ذهنی اگر نباشند، حوادث هستند که فرمان را در ‏دست می‌گیرند و این بدترین اتفاق ممکن است...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۱
پیمان ..

این از حکمت‌های زندگی است. جای چون و چرا ندارد. چانه زدن ندارد. قانون است. از آن قانون‌هایی که هم در درون و هم ‏در برون حاکم‌اند: تا چیزی یا چیزهایی را از دست ندهی، چیزی را هم به دست نخواهی آورد. ‏

به شک افتاده بودم. آن قدر شک که حس می‌کردم به لبه‌ی دیگری از زندگی نزدیک شده‌ام. ‏

صفحه‌ای که در آن بودم گرم و نرم و امن بود. ارتفاعش را نمی دانستم. فقط می‌دانستم با گذشت یک سال آن جور که باید ‏و شاید ارتفاع زیاد نکرده بود. انتظارش را نداشتم که یک سال در آن صفحه بپلکم. ولی پلکیده بودم. و حالا شک برم داشته ‏بود که به مرزهای صفحه نزدیک شوم و از آن بپرم یا برگردم و پستی بلندی‌هایش را خوب یاد بگیرم؟ از دست بدهمش یا ‏نگهش دارم؟

اسم صفحه کار منظم کارمندی بود. و من نمی‌دانستم که باید از آن بپرم یا نه...‏

دو تا ستون جدا کردم. خوبی‌ها و بدی‌ها. کار ساده‌ای است. ولی به شدت آدم را کمک می‌کند. مدل‌های ذهنی آدمیزاد ‏پیچیده و اغلب غلط‌اند. نوشتن، آن هم به این سادگی آدم را کمک می‌کند که از شر جریال سیال ذهنش خلاص شود. با ‏خودم گفتم گفته‌های آدم‌ها مهم نیست. زخم‌زبان‌هایی که شنیده‌ای، نادیده گرفتن‌ها، تیکه‌ها و نامهربانی‌ها مهم نیستند. ‏مهم نیست که خانم احمدیان دو هفته‌ی پیش به تو گفته: اصلا تو چرا باید این‌جا باشی و پسر من باید سربازی باشه؟ مهم ‏نیست که یک ماه پیش برگشته جلوی همه گفته که آدم‌های کتابخوان معمولا به درد کار اجرایی نمی‌خورند. مهم نیست که ‏به جای تو آدمی را که بلد نیست حتی از روی یک متن انگلیسی بخواند برداشته‌اند فرستاده‌اند دوره‌ی بیمه‌ی لویدز ‏انگلستان و تو را پشم هم حساب نکرده‌اند... آدم‌ها را بگذار کنار. خودت را بچسب.‏

ستون "دلایلی برای ماندن" با این‌ها پر شده بود:‏

‏- نظم و ترتیب هر روز سر ساعت کاری را شروع و تمام کردن.‏

‏- حقوق ماهانه‌ی ثابت و امکان برنامه‌ریزی برای پول.‏

‏- یاد گرفتن چیزهایی که امکان یادگرفتن‌شان برای من وجود نداشت.‏

‏- سابقه‌ی بیمه‌ی تامین اجتماعی جمع کردن برای روزگار پیری.‏

‏- بیکاری‌های گاه به گاه که با سوال پرسیدن از گوگل پر می‌شوند.‏

‏- محیط آرام کاری.‏

‏- آسان بودن کار.‏

‏- چیزهای زیادی که مانده تا یاد بگیرم.‏

‏- خوبی ادامه دادن یک کار. (وقتی این شاخه آن شاخه می‌پری، همیشه برای کار بعدی دچار مشکل می‌شوی. بیشتر مدیرها ‏و آدم‌های استخدام‌کننده از کسانی که مکان‌های زیادی را تجربه کرده‌اند خوشش‌شان نمی‌آید...)‏

و ستون "ازین شهر باید رفت" با این دلایل پر شده بود:‏

‏- 12 ساعت کار روتین هر روزه مغز را می‌فرساید.‏

‏- خستگی بیهوده‌ی فکر کردن به بدبختی‌های الکی، مشکلات الکی، سنگ‌ لای چرخ‌ گذاشتن‌های الکی. (ایرانی‌ها خنگ‌اند. ‏باور کنید کودنیم...)‏

‏- کوچک شدن ذهن. (بعد از مدتی عمق دیدت می‌شود به اندازه‌ی اتاقی که در آن هر روز کار می‌کنی و آدم‌هایی که هر روز ‏می‌بینی، مناعت طبعت فراموش می‌شود...)‏

‏- از دست دادن آزادی فکر و آزادی عمل و خلاقیت

‏- بی‌استفاده ماندن توانایی‌هایی که تا این‌جای زندگی به دست آورده‌ام.‏

‏- ترسو شدن.‏

‏- گشاد و تنبل شدن.‏

‏- درس و مشق.‏

‏- کم شدن سفرها.‏

‏- از دست دادن تجربه‌های استرس‌زا، ولی بیدارکننده.‏

‏- از دست دادن جسارت.‏

‏- حقوق ناچیز.‏

آزادی و ترس و جسارت واژه‌هایی بودند که بی‌درنگ من را هل دادند سمت مرزهای صفحه‌ای که در آن بودم. صفحه‌ی ‏دیگری می‌دیدم؟ صفحه‌ای که همسطح باشد یا بالاتر و پایین‌تر باشد؟

هوا بس مه‌آلود بود.‏

اوضاع اجتماعی و اقتصادی چنان مه غلیظی را در جزیره‌های درونم به راه انداخته بودند که نمی‌توانستم هیچ دیدی داشته ‏باشم.‏

فقط لب مرز ایستاده بودم. به خودم گفتم: هوا مه آلود است. هیچ چیز را نمی‌بینم. ولی نهایتش مگر چیست؟ نهایتش سقوط ‏آزاد من است به گدازه‌های قرمز اعماق... فوقش صفحه‌ی دیگری زیر پایم قرار نمی‌گیرد. فوقش می‌پرم و یک راست سقوط ‏می‌کنم به گدازه‌ها... ذوب شدن مگر ترس دارد؟ این همه آدم که از ترس ذوب شدن حتی به مرزهای صفحه‌ی زندگی‌شان ‏هم نزدیک نشده‌اند، این همه آدم که از لبه‌های زندگی هیچ درکی ندارند، کجا را گرفته‌اند؟ ذوب می‌شوم و دوباره به ‏موجودی دیگر تبدیل می‌شوم. مگر نه این است؟

هم خدا هم خرما نداریم. حرکت بر لبه‌ها به قصد یافتن صفحه‌ای قابل اطمینان در هوایی بس مه‌آلود مضحک است. ‏غیرممکن است. باید می پریدم. 

و پریدم...‏

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۵
پیمان ..

‏1- توی مهندسی و پروژه ها یک دیدگاهی وجود دارد به اسم دیدگاه پیمانکاری. ‏

پیمانکار یعنی اجراکننده ی نقشه های مهندسین طراح و کارفرما. پیمانکار یعنی کسی که بزرگ ترین هدفش رسیدن به پول ‏است. او نقشه ها را اجرا می کند و خودش را به در و دیوار می زند تا تایید مهندسین مشاور و ناظر را بگیرد و به پول برسد. ‏

در زنجیره ی اجرای پروژه های مهندسی هیچ کس مثل پیمانکار به دنبال اقتصاد نیست. بار اصلی هزینه ها بر دوش پیمانکار ‏است. تامین حقوق کارگران و مهندسان اجرایی با پیمانکار است. کارفرما همیشه برای اجرای پروژه مناقصه برگزار می کند. ‏همیشه پیمانکاری که کمترین قیمت را پیشنهاد بدهد می تواند کار و شغل برای خودش دست و پا کند. برای ادامه ی کارش ‏نیازمند تامین مالی کارفرما است و برای دریافت تامین مالی کارفرما هم نیازمند تایید مشاور و ناظر. او از دو طرف نیازمند ‏است و پول همیشه برایش دغدغه است.‏

و برای اجرای پروژه با کمترین هزینه ی مالی، پیمانکار از انجام هیچ کاری ترس ندارد. اگر مهندسین ناظر و مشاور لحظه ‏ای غفلت کنند، پیمانکار چنان به جای سیمان از خاک و ماسه استفاده می کند که انگار به فردای آن پروژه لحظه ای هم فکر ‏نمی کند. پیمانکار همیشه دنبال پیچاندن است. دنبال این است که کمترین حقوق را به کارگرانش بدهد، دنبال این است که ‏کمترین و تا جای ممکن ارزان ترین تجهیزات و خدمات را بخرد و فقط کارش راه بیفتد. و خسارت سد مخزنی دشت پلنگ ‏هم قصه ی یکی از این پیمانکارها بود.‏

‏2- دشت پلنگ را که از گوگل سوال کنی، اول چند تا عکس از زیبایی های دشت پلنگ برایت ردیف می کند.‏

‏ بعد خبری در مورد دستگیری راهزنان در دشت پلنگ.

راهزنانی که دو طرف جاده های خلوت جنوب می ایستادند و به طرف ماشین ها تیراندازی می کردند و ماشین ها را غارت ‏می کردند. درست همانند پیشینیان کوچ نشین شان که دشت پلنگ قشلاق زمستان های شان بود و تفنگ عشق اول و ‏آخرشان و راهزنی شغل نان و آبدارشان. ‏

بعد هم شکایت ساکنان از گرازهای دشت پلنگ و کشاورزی ضعیف این منطقه.‏

از من اگر بپرسی سیلاب های ناگهانی این منطقه ی به ظاهر خشک را هم اضافه می کنم. سیلاب هایی که باورکردنی نیستند. ‏ناگهانی اند و وحشی و خروشان و ناآرام و ویران کننده.‏

دشت پلنگ

‏3- برای همین سیلاب ها بود که شرکت آب منطقه ای استان بوشهر به فکر ساخت سد افتاد. مناقصه ها برگزار شد. ‏پیمانکاری ایرانی ساخت سد را بر عهده گرفت. اتفاق خوبی هم در این میان افتاد. یک شرکت چینی به اسم ‏CAMCE‏ تامین ‏مالی پروژه را برعهده گرفت. پروژه شروع شد. با آغاز فصل بارش ها پیمانکار بیمه تمام خطر مهندسی را هم برای پروژه ‏اش خرید. بیمه تمام خطر ارزان درآمد. چون مناقصه برگزار کرد و شرکت های بیمه هم در مناقصه هی قیمت شکنی می ‏کنند. (خیلی دوست دارم بدانم بیمه های کشورهای درست و درمان، تا کجا به نرخ شکنی ادامه می دهند. چون قیمت های ‏بیمه های مهندسی در ایران قشنگ یک چهارم قیمت های جهانی و گاه خیلی خیلی ارزانتر است. بیمه نامه ی ساخت سد ‏دشت پلنگ هم خیلی ارزان بود...). دفترچه ی پیمان پروژه تماما به انگلیسی بود. در ریز هزینه ها، برای بیمه ی تجهیز ‏کارگاه و بیمه ی تمام خطر مهندسی سرجمع 312،115 یوان در نظر گرفته بودند. به قیمت ارز زمان انعقاد قرارداد می شد ‏حدودا 147 میلیون تومان. یعنی آن بابای چینی که تامین مالی پروژه را بر عهده داشت این قدر عقلش می رسید که برای ‏بیمه کردن پروژه پول درست و درمانی کنار بگذارد. ولی شرکت پیمانکار با 25 میلیون تومان سر و ته قضیه را جمع کرد. ‏

دید پیمانکاری می گفت که تا اینجای کار 122میلیون تومان سود کرده بودند. ولی...‏

‏4- در آبان ماه سال 1394 سیلابی در دشت پلنگ به جوش و خروش افتاد که بی سابقه بود. دبی آبی عبوری به 1300 متر ‏مکعب بر ثانیه رسید. طبق مطالعات پروژه و نمودارهای هیدروگراف سیلاب های منطقه، چنین سیلابی هر 200 سال در آن ‏منطقه اتفاق می افتاد. و سال 1394 همان دوره ی بازگشت 200 ساله بود. ‏

پیمانکار به سراغ بیمه نامه اش آمد. به شرکت بیمه اعلام خسارت کرد. برآورد خسارت اولیه از نظر پیمانکار 350 میلیون ‏تومان بود.‏

شرکت بیمه کارشناس خودش را به محل پروژه فرستاد. کالورت انحرافی و دایک های حفاظتی آسیب دیده بودند. ‏

کالورت، باریکه ای ست که برای انحراف جریان آب رودخانه در حین عملیات سدسازی ایجاد می کنند. و دایک های ‏حفاظتی، خاکریزهایی هستند که برای محافظت از کارهای انجام شده در مقابل هجوم آب و سیلاب ایجاد می شود. ‏

کارشناس خسارت وارد به کالورت را 50 درصد و خسارت وارد به دایک ها را 25 درصد در نظر گرفت و با مسئول کارگاه ‏پروژه صورتجلسه کرد. چرا 50 و 25 درصد؟ برای این که کالورت و دایک ها به کل از بین نرفته بودند. مقداری از آن ها ‏باقی مانده بود. با برداشت خاک های جابه جا شده و پمپ کردن آب جمع شده، دوباره می شد کار را از سر گرفت.‏

کل هزینه های کالورت و دایک می شد 640،000 یوان، به ارز زمان خسارت می شد 310 میلیون تومان. ولی کارشناس ‏خسارت، مبلغ خسارت وارده را 150 میلیون تومان تخمین زد.‏

پرونده برای دریافت مدارک کامل (پیمان پروژه با تمام جزئیات و فهرست بهای منضم به آن، ریز برآورد خسارت بر اساس ‏صورت وضعیت های قبل و بعد از وقوع سیل، نقشه ها، کروکی ها و آمار دبی سیلاب های منطقه و گزارش هواشناسی) و ‏ادامه ی کار به شرکت بیمه واگذار شد.‏

و همین جا بود که دیدگاه پیمانکاری پشت سر هم کار دست شان داد.‏

‏5- توی پیمان بین پیمانکار و کارفرما هیچ حرفی از اجرای دایک ها زده نشده بود. دایک جزء مبلغ پیمان نبودند. پیمانکار ‏باید آنها را اجرا می کرد. توی شرایط خصوصی بیمه نامه هم گفته شده بود که اگر دایک نباشد شرکت بیمه خسارت ها را ‏نمی دهد. پیمانکار این قدر تجربه داشت که بداند بدون دایک اجرا ممکن نیست. ولی چون مناقصه بود، کارفرما اجرای ‏دایک را اشانتیون گرفته بود و واگذار کرده بود به پیمانکار. اجرای دایک هیچ نقشه ای نداشت. هیچ بودجه ای هم نداشت. ‏پیمانکار باید از جیب اجرایش می کرد.‏

برای این که مفتی کار نکرده باشد، دایک ها را اجرا کرد. ولی زرنگ بازی درآورد. بالای خاکریزها را با بولدوزر صاف کرد ‏تا کامیون ها بتوانند رفت و آمد کنند. به عبارتی هم دایک ساخت و هم جاده ی دسترسی به سد را. احداث جاده ی دسترسی ‏جزء مبالغ پیمان بود. مدیر پروژه کلک رشتی زده بود.‏

ولی بیمه نامه فقط مبلغ پیمان را پوشش می داد. ‏

طبق صورتجلسه ی کارشناس خسارت بیمه با بیمه گذار، دایک ها از بین رفته بودند. ولی دایک ها جزء مبلغ پیمان نبودند. ‏بنابراین شرکت بیمه تعهدی به جبران خسارت دایک ها نداشت. ‏

پیمانکار اعتراض کرد که این ها دایک نیستند، جاده ی دسترسی اند و طبق تایید مهندس مشاور در صورت وضعیت هم ‏آورده شده اند. کار بدتر شد. بله... جاده ی دسترسی در ریز مبالغ پیمان بود. ولی آن وقت پروژه دایک نداشت. یعنی کلا ‏توصیه ی ایمنی شرکت بیمه اجرا نشده بود و به کل خسارت غیرقابل پرداخت می شد! ‏

دوباره پیمانکار به دست و پا افتاد. گفت که هم دایک بوده و هم جاده ی دسترسی. شرکت بیمه زیر بار نرفت. ادبیات ‏پیمانکاری و زرنگ بازی هایش با زبان خشک و دقیق بیمه سازگاری نداشت. یا دایک داشته اند یا نداشته اند. جاده ی ‏دسترسی دایک محافظتی نمی شود که...‏

اما زرنگ بازی پیمانکاری فراتر ازین ها بود. مبالغ پیمان به یوان بودند. به یک ارز خارجی. پیمانکار برای این که ارزان ترین ‏بیمه ی ممکن را بخرد از کلوز 016 صرف نظر کرده بود. کلوزی که با دریافت حق بیمه ی بیشتر افزایش سرمایه ی پیمان تا ‏‏15 درصد را پوشش می داد. در بیمه های مهندسی کلوز نوسان نرخ ارز وجود ندارد. ولی کلوز 016 کار مشابه را انجام می ‏دهد. با کاهش ارزش ریال، سرمایه ی مورد بیمه خود به خود افزایش می یابد. ولی وقتی کلوز 016 نباشد این افزایش ‏سرمایه تحت پوشش نیست.‏

یوان چین در زمان امضای پیمان 470 تومان بود و در زمان خسارت 485 تومان. پیمانکار به یوان 485 تومانی ادعای ‏خسارت کرد. ولی شرکت بیمه خسارت را به یوان 470 تومانی حساب کرد. چون که بیمه نامه کلوز 016 نداشت و مبلغ ‏پیمان به ارز 470 تومانی تحت پوشش بیمه قرار گرفته بود. حدود 20 میلیون تومان از خسارتی که کارشناس خسارت بیمه ‏تایید کرده بود، همین طوری کم شد. نوسانات ارز تا کجاها که پیش نمی رود...‏

قصه باز هم ادامه داشت. ‏

پیمانکار بیمه ی ارزان قیمتی خریده بود که کلوز 020 نداشت. کلوز موسوم به برداشت ضایعات. ‏

مقدار زیادی از خسارت وارد به کالورت، لجن ها و آبی بود که جمع شده بود. لجن برداری کار پرهزینه ای است. از 90 ‏میلیون تومان خسارت، 30 میلیون تومانش لجن برداری بود. شرکت بیمه می توانست در مورد خسارت به کالورت هم زیر ‏بار نرود و بپیچاند... ‏

‏6- مدیر پروژه نمی توانست باور کند که ادعای 350 میلیونی اش تبدیل شده به 75 میلیون تومان. اعتراض کرد. اعتراضی ‏که پرداخت خسارت را 2هفته عقب انداخت. جلسه ی اعتراض برگزار شد. ولی وقتی توی جلسه تک تک استدلال های بالا ‏را شنید هیچ چیزی برای گفتن نداشت. ادبیات بیمه با ادبیات پیمانکاری فرق داشت. مدیر شرکت بیمه منت گذاشته بود و ‏‏30 میلیون تومان برداشت ضایعات را کم نکرده بود. اگر اعتراض ادامه پیدا می کرد فقط 35 میلیون تومان قابل پرداخت ‏می شد...‏

مدیر پروژه تسلیم شد. پذیرفت و خسارتش پرداخت شد!‏


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۵
پیمان ..