سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۸۹ ثبت شده است

و من نرفتم. هیچ چیز بدتر از نرفتن وجود ندارد. ماندن...ماندن...نرفتن. من رفتن را یاد گرفته بودم. من همه چیز را رها کردن و رها شدن را یاد گرفته بودم. فهمیده بودم که فقط باید رفت. فهمیده بودم که زمان برای ماندن زیاد است و این رفتن است که همیشه نیست. اما باز هم نرفتم... غر می زدم، ناله می کردم، می گفتم می خواهم بروم یک جای دور. الکی الکی برای هر کسی می خواندم:

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

فکر نمی کردم به همین سرعت جور شود. فکر نمی کردم بعد از چند تا سفر کوچک و معمولی یک دفعه جایی به آن اندازه دور، جایی به آن اندازه کشف کردنی و جایی به آن اندازه ویران به چشم انتظارم بنشیند.

باید صبح خیلی زود راه می افتادم. همان زمان ها که قدیم ها موذن ها بیدار می شدند تا اذان سحر سر بدهند. باید کوله ام را برمی داشتم و می رفتم به جایی که هنوز صبح به آن زودی موذن هایی درش پیدا می شدند که اذان بگویند... یعنی این طور فکر می کنم. باید صبح خیلی خیلی زود بیدار می شدم. من آدم ذاتن تنبل و گشادی هستم. در تنبلی ام همین بس که وقتی مترو سوار می شوم همیشه موقع سوار شدن به این فکر می کنم پلکان خروجی ایستگاه مقصدم روبه روی کدام در باز می شوند تا روبه روی همان در بایستم و موقع پیاده شدن الکی طول ایستگاه را راه نروم... اما باید بیدار می شدم....و من نرفتم. جای سختی بود آن جایی که باید می رفتم. کوه هایی سنگلاخ و راه هایی سخت، بدون چیزهایی که مظاهر تمدن شان می نامند:کامپیوتر، اینترنت، اطلاعات و آدم هایی که پشت کوه بودند و مصائبی که خنده دار و گریه دار بودند و... لعنتی. همیشه برای ماندن بهانه های زیادی هست. همیشه برای ماندن و پوسیدن بهانه های زیادی هست. همیشه آدم های زیادی پیدا می شوند که نرفتن را حق تو بدانند. آن جا سخت بود. آن جا هیچ منفعت مالی و اعتباری برایت نداشت. آن جا همه ش کار بود و زحمت و حمالی. وسایل و تجهیزات می خواست. کفشت درست و درمان نبود. این جا کارهای زیادی روی زمین مانده است. دوستان زیادی را باید ببینی. این جا مردی هست که با دیدنت از پس مدت ها شاد می شود. این جا بچه های گروه مطالعاتی ناراحت می شوند اگر بپیچانی شان...این جا... اما... منی که بوی هوای این جا دماغم را به خارش می اندازد نرفتم... منی که با رفتنم هیچ چشمی عاشقانه رفتنم را به انتظار نمی نشیند نرفتم. می فهمی نرفتن یعنی چه؟!...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۸۹ ، ۱۰:۱۵
پیمان ..

جرج ارول

ندیده ام کسی را که "مزرعه ی حیوانات" و "1984" را خوانده باشد و از آن خوشش نیامده باشد. خوش نیامدن که سهل است. ندیده ام کسی را که این دو کتاب را خوانده باشد و آن ها را شاهکار مسلم ندانسته باشد. اما به عقیده ی خیلی ها "مزرعه ی حیوانات" و "1984" دو کتاب از یک سه گانه ی جرج ارول اند. و کتاب اول این سه گانه "به یاد کاتالونیا" است.سه گانه ای مشتمل بر یک سفرنامه(به یاد کاتالونیا)، یک قصه ی فانتاستیک سمبولیک(مزرعه ی حیوانات) و یک رمان آتوپیایی(1984).

در سال 1936 جرج ارول در دهکده ای در انگلستان دکاندار بود که جنگ داخلی اسپانیا شروع شد. طبع ناآرام و روحیه ی کنجکاو و حقیقت جوی ارول و عطش سیری ناپذیر او برای رسیدن به داستان راستین روزگارش او را واداشت که به جبهه های جنگ اسپانیا برود. ارول از آن آدم ها نبود که بی اعتنا از دور نظاره گر رویدادهای بزرگ زمان خود باشد. از آن ها بود که با شجاعتی مثال زدنی به قلب حوادث می زد. مدت کوتاهی از جنگ داخلی اسپانیا نگذشته بود که با همسرش آیلین اوشانسی رهسپار اسپانیا شد (۱)­... سفری چندماهه که حاصلش شبان و روزان بسیاری در حال جنگ بودن و تیرخوردن و مجروح شدن و کتابی بود به نام "به یادکاتالونیا"(2). اما این همه ی نتایج این سفر او نبود. سفر او به اسپانیا و جنگ داخلی اسپانیا (۳) تاثیراتی عمیق بر حتا طرز تفکر او نهاد و می شود گفت تحت تاثیرات این جنگ بود که او در سال 1944 "مزرعه ی حیوانات" و در سال 1949 "1984" را نوشت. می خواهم بگویم "به یاد کاتالونیا" یکی از کلیدی ترین کتاب های جرج ارول است. خود ارول هم در صفحات پایانی "به یاد کاتالونیا" می نویسد: "تصور نمی کنم موفق شده باشم بیش از کمی از ارزش و معنایی را که آن چند ماه در اسپانیا برایم داشت به قالب بیان بیاورم. برخی از رویدادهای برونی را ثبت کرده ام، اما نمی توانم احساسی را که این رویدادها در درونم گذاشته ثبت کنم..."ص290

"به یاد کاتالونیا" سفرنامه ی خواندنی و جذابی است. جرج ارول با صداقت و صمیمیتی گرم به روایت تجربه هایش از جنگ داخلی پرداخته. توصیف های او از مملکت اسپانیا گاه گداری به طنز هم می زند:

"تنها کلمه ی اسپانیایی که هیچ کس از مردم کشورهای دیگر نمی تواند از یادگرفتنش خودداری کند "مانیانا" ست. هر جا کوچک ترین امکانی باشد کار امروز به فردا(مانیانا) موکول می شود. این به قدری معروف شده که حتا خود اسپانیایی ها هم از آن به شوخی یاد می کنند. در اسپانیا هیچ چیز از غذا خوردن تا جنگیدن هرگز سر وقت تعیین شده انجام نمی گیرد. مطابق قاعده ی کلی همه چیز تاخیر دارد. اما برای این که مبادا کسی مطمئن شود که این تاخیر همیشگی است گاهی بعضی چیزها زودتر از موعد اتفاق می افتد. قطاری که باید ساعت هشت حرکت کند معمولن بین ساعت نه و ده حرکت می کند. ولی مثلن شاید یک روز در هفته بنا به هوس لوکوموتیوران قطار ساعت هفت و نیم از ایستگاه حرکت می کند..."ص40

 فقط جاهایی که شروع به تحلیل احزاب و موقعیت گروه ها در جنگ داخلی می کند صفحات کتاب به کندی پیش می روند. یک جای کتاب ارول می گوید: "یکی از وحشتناک ترین ویژگی های جنگ این است که همه ی تبلیغات جنگی و تمام دروغ ها و کینه ها و نعره ها همیشه از کسانی سرچشمه می گیرد که خودشان نمی جنگند."ص100

بعضی از فصول کتاب "به یاد کاتالونیا" دقیقن به همین موضوع می پردازد. به دروغ هایی که روزنامه نگارانی که اصلن در جنگ نبوده اند در مورد جنگ داخلی اسپانیا ساخته اند. در مورد تاریخ دروغینی که در مورد این جنگ نوشته شده و ارول با احساس مسئولیتی عجیب سعی می کند حقیقت ها را بگوید و دروغ های فراوان را افشا کند...

"به یاد کاتالونیا" را که می خواندم بیش از آن که تحت تاثیر روایت حوادث جنگ داخلی اسپانیا قرار بگیرم، شیوه و اسلوب زندگی جرج ارول ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. مردی که به نظرم به معنای کامل کلمه "فرزند زمانه ی خودش" بود. "عزت الله فولادوند" مترجم کتاب پیشگفتارش را با این جمله ها شروع کرده بود:

"مردی که با نام جرج ارول نوشته های خود را به جهان عرضه کرد در سال 1903 به دنیا امد و در 1950 دیده از گیتی فروبست. سال های عمرش کمابیش مقارن است با دوره ای که مورخان عصر خشونت نامیده اند..."

چیزی که در مورد جرج ارول ذهنم را مشغول کرده بود این بود که روح او چه قدر سرگشته و طغیانگر بوده که در جنگی که اصلن نه پای شرافت او در میان بوده و نه پای وطن و خاکش فقط به خاطر جنگیدن با فاشیسم و برای آزادی و برای افشای دروغ و رسیدن به حقیقت پاشده رفته در یک مملکت غریب جنگیده و حتا به طرز دهشتناکی از ناحیه ی گردن مجروح شده. آن قدر که یکی از تارهای صوتی اش تا آخر عمر فلج شد... از خودم می پرسیدم اگر جرج ارول در روزگار من می بود چه کارها می کرد؟ اگر جرج ارول ایرانی بود ودر ایران زندگی می کرد این روح سرگشته و طغیانگرش او را وادار به چه کارهایی می کرد؟ اگر در عصروروزگار من می بود فرزند زمانه ی خویش بودن را چگونه معنا می کرد؟

چیزی را که مطمئنم این است که مختصات زمانه ی من با مختصات عصر خشونت خیلی فرق دارد. گرچه هنوز هم جنگ باشد هنوز هم کشتار باشد هنوز هم فاشیسم باشد و آزادی نباشد... فقط یک نگاه به تحریف حقیقت در زمانه ی خودم می کنم و مقایسه اش می کنم با عصر خشونت می فهمم که زمانه ی من زمانه ی دیگری است. فرزان می گفت:

 ما بچه های نسل میانه تاریخ هستیم
هیچ هدف و مقصدی نداریم
جنگ بزرگی نداریم و هیچ رکود شدیدی احساس نمیکنیم
جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه.رکود شدید در زندگی خود ماست
همه ما بزرگ شده تلویزیونیم و میخوایم باور کنیم که یه روز یه میلیونر یا ستاره راک میشیم ... ولی نه!
آروم آروم داریم واقعیت رو میفهمیم و بدجوری هم کفری میشیم.

%%%

اما در این زمانه آدم چه طور می تواند به معنای کامل کلمه فرزند زمانه ی خودش باشد؟!

 

 پانویس ها:


1: خداوکیلی زن پایه از نعمت های نادر خداوندی است. زن آدم این قدر پایه باشد که فقط به خاطر شوهر پاشود بیاید مملکت غریب؟ چند ماه تنهایی در آن مملکت غریب سر کند برای این که شوهرش در جبهه ها بجنگد و حقیقت را دریابد و... خداوکیلی این آیلین خانم خیلی مشتی بوده...مقایسه اش کنید با سیمین دانشور که پایه ی سفر هیچ کدام از سفرهای جلال آل احمد نبوده!

2: راستش "به یاد کاتالونیا" را به چند تا دلیل خواندم. یکی ش همان سه گانه ی جرج ارول. یکی دیگرش به خاطر وضعیت خاص اسپانیا توی جام جهانی بود و ایالت های خودمختارش. می خواستم ببینم این  اختلاف عمیق درون ملت اسپانیا از کجا شروع شده. چرا شروع شده. چرا این قدر ادامه دار بوده و... یکی دیگرش هم به خاطر مقایسه ی اسپانیا با ایران. چون توی ایران هم استان های جدایی طلب با نهضت هایی جدایی طلب هستند. از آذربایجان و کردستان بگیر تا خوزستان و سیستان بلوچستان.  می خواستم یک مقایسه بزنم همین جوری بین مثلن آذربایجان و کاتالونیا. و چه هدف ابلهانه ای داشتم! اساسن مشکلات و معضلات در ایران بیش از حد ابتدایی و بدوی و تک مجهولی اند. اگر مساله ی کاتالونیا 1000مجهولی باشد مساله ی آذربایجان و کردستان و... نیم مجهولی هم نیستند...خیلی ساده ترند. این قدر ساده که قابل مقایسه با نمونه های خارجی نیست... رها کنم. ربطی ندارد به این نوشته!

۳: تاریخ مختصری از جنگ داخلی اسپانیا:

حکومت اسپانیا از سال ۱۹۳۱ تبدیل به جمهوری شد و آلفونس سیزدهم بدون استعفا از مقام سلطنت از کشور بیرون رفت. در انتخاباتی که برای تشکیل مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی به عمل آمد از مجموع ۴۶۶کرسی ۳۱۵کرسی عاید گروه های جناح چپ شد. در قانون اساسی علاوه بر تضمین آزادی های مدنی و تفکیک دین از دولت و غیره اعطای خودمختاری محلی به مردم نواحی مختلف کشور نیز پیش بینی شد. ناحیه ای که بیش از همه برای کسب خودمختاری اصرار داشت و هنوز هم پس از ۹۰سال دارد ایالت کاتالونیا بود که مردم آن بلافاصله پس از سرنگونی رژیم سلطنت اعلام تشکیل دولت مستقل کردند. بالاخره پس از مذاکرات و تلاش هایی که از سوی حکومت مرکزی صورت گرفت به جای خودمختاری واژه ی ملایم تر "خنرالیتات"انتخاب شد و با قانونی که از مجلس گذشت و پس از انجام همه پرسی در کاتالونیا ایالت مذکور ناحیه ای فی الواقع نیمه خودمختار شد بی آن که از حوزه ی حاکمیت دولت اسپانیا بیرون بیاید.

اما افکار عمومی به زودی به برگشتن از جمهوری کرد. جناح چپ در انتخابات به سختی شکست خورد. بیشترین کرسی ها را راستگرایان به دست آوردند و جناح میانه نیز به پیروزی های چشمگیری نائل آمد. در کاتالونیا شورش درگرفت. دولت مرکزی مجبور به اعمال خشونت شد. و سرانجام در نتیجه ی ائتلافی که بین کمونیست ها و سوسیالیست ها و تروتسکیست ها و آنارشیست ها و سندیکالیست ها و برخی از گروه های میانه رو به وجود آمد جبهه ای به نام "جبهه ی خلق تشکیل یافت".به برکت تشکیل جبهه ی خلق در انتخابات بعدی جناح چپ به پیروزی بزرگی رسید و تقریبن بلافاصله سراسر کشور گرفتار اغتشاش و ناامنی و اعتصاب شد. در چهار ماه اول ۱۱۳اعتصاب عمومی و ۲۱۸ اعتصاب کوچک تر صورت گرفت و ۱۷۰کلیسا به آتش کشیده شد. .. در ۱۳ژوئن ۱۹۳۶ در اثر حادثه ای که به قتل یکی از مقامات رژیم پیشین لنجامید ژنرال فرانسیسکو فرانکو در متصرفات اسپانیا در مراکش سر به شورش برداشت و به فاصله ی ۴۸ساعت سراسر اسپانیا در آتش جنگ داخلی فرو رفت. جنگی که دو سال و ۲۵۴روز طول کشید و بیش از یک میلیون اسپانیایی را به کشتن داد...

به یاد کاتالونیا/جرج ارول/عزت الله فولادوند/انتشارات خوارزمی/۲۹۳صفحه 

 

بازتاب: درد بی دردی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۸۹ ، ۰۷:۳۱
پیمان ..

و چنین بود سولماز: دختری که مردان خودشیفته ی صحرا را شیفته ی خود می کرد و زنان خوش قامت قبیله را به حسرت قامت خویش می شکست و کودکان بی خیال را به رویای برانگیزاننده ی بلوغ فرومی برد. دختری که تمام پوشیده برهنه حس می شد. و تمام خاموش، چون آتشفشان جوشان و غایب در حضوری همیشگی...

به کوه می گویم: "سولماز را می خواهم" جواب می دهد: من هم!

به دریا می گویم: "سولماز را می خواهم" جواب می دهد: من هم!

در خواب می گویم: "سولماز را می خواهم" جواب می شنوم: من هم!

اگر یک روز به خدا بگویم "سولماز را می خواهم" چه جواب خواهد داد؟

 

و گالان سرور جنگجویان ترکمن صحرا بود: شاعر و وحشی، یکه تاز و بی پروا، سرسخت و کینه جو...

مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم

مرا به کینه ی کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم

مرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته ام

مرا به نامم بنام: گالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا...

 

 ...آری. گالان به اعتبار خشونتش گالان بود و سولماز به اعتبار غرورش سولماز. هر دو خیره سر، هر دو رامش ناپذیر، هر دو سرکش و بی پروا. عشق ملایمت ناپذیر آن ها به هم از چشمه ی انحلال یکی در دیگری آب نمی خورد، از دریای تضاد می جوشید؛ از تقابل، از درگیری، از مواجهه و مقاومت. کارشان شکستن هم بود و نو ساختن هم و شاید به همین سبب بود که هرگز این عشق فروکش نکرد، تحلیل نرفت. به پایان نرسید. سهل است چون آتشی که در آن بدمند دمادم بر حرارتش افزوده شد و روزبه روز شعله ورتر و سوزنده تر؛ و آن دو برای هم چون دو جام آب خنک بودند و تشنه ی جاوید: چشاندنی و رمیدنی، نوشاندنی و پس کشیدنی؛ و از همان لحظه ی آغاز مسلم شد که پای جذب و دفعی پایان ناپذیر در میان است. رسیدنی در کار نبود تا تمام شدنی در کار باشد. از ایستادن در برابر هم و سر فرود نیاوردن انگار که خسته نمی شدند. گالان در انتظار یک لحظه ی تمکینِ روح از جانب سولماز بود، در انتظار یک خواهش، یک التماس، یک زانو زدن و  گریستن – که از کشتن خویشانم بگذر- و سولماز در انتظار آن که گالان کلامی به نرمی بگوید –که به خاطر محبتم به تو ای سولماز، از انتقام درمی گذرم- اما نه آن اهل تمکین روح بود و این اهل نرم گفتن. اما که سخت برای هم بودند و سخت وابسته به هم و سخت عاشق. و این چگونه عشقی بود، هیچ کس ندانست و نشناخت...

 آتش بدون دود - جلد اول(گالان و سولماز) - نادر ابراهیمی

مرتبط: اشارت نظر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۸۹ ، ۱۹:۰۶
پیمان ..

خبر ساده بود و تکان دهنده البته: دو انفجار انتحاری در مسجد جامع زاهدان ، جشن میلاد امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) را به کربلایی دیگر تبدیل کرد.

و مسجد جامع زاهدان در خیابان آزادی این شهر است و از آن نقاط مرکزی و شلوغ شهر. انفجار اول ساعت نه شب جلوی در ورودی و انفجار دوم که ضربه ی مهلک حادثه بود چند دقیقه بعد جلوی محوطه ی مسجد. و نتیجه هم 27کشته و بیش از سیصد نفر مجروح.

واکنش های زیادی در پی داشت این فاجعه ی تروریستی. می توانید بعضی هایش رااین جا بخوانید. چیزی که شاید رنج آورتر از خود فاجعه بود موضع گیری خیره سرانه ی سران و تحلیل های صداوسیمای جمهوری اسلامی بود. صداوسیما بلافاصله تحلیل و تفسیر راه انداخت که بله این، کار آمریکایی ها بوده و سر قضیه ی شهرام امیری حرص شان درآمده و زده اند ملت پاک و معصوم ما را لت و پار کرده اند. آن ها چشم دیدن موفقیت های ما را نداشته اند و می خواسته اند حال ما را بگیرند و خطیب نماز جمعه ی امروز تهران هم برگشته گفته که: "دست پلید آمریکا بار دیگر از آستین این عاملین خودفروخته بیرون آمد و حادثه دیگری را رقم زد... چون در قضیه شهرام امیری و آدم‌ربایی آشکار ایالت متحده حیثیت آمریکا بر باد رفته بود و هیچ کاری از وی ساخته نبود، حیثیت اطلاعاتی‌اش زیر سوال رفت و با افشاگری‌ها معلوم شد که این کشور (آمریکا) کشور دست پایینی است و خواستند که این شکست و فضاحت را با این جنایت تحت‌الشعاع قرار دهند که آن هم ناشی از ضعف سیاسی و بینشی آمریکا است."

واقعن نمی دانم آیا برای خطیب نماز جمعه ی تهران کشته شدن 27نفر معنایی دارد یا نه؟ جوری که ایشان و البته صداوسیمای دست نشانده ی هم قطاران ایشان آدمی به نام "شهرام امیری" را ارزشمندتر از این 27انسان می دانند و در تحلیل های شان از این فرد نام می برند اما از آن 27نفر...

اما چیزی که جالب بود و موضع گیری سران جمهوری اسلامی را بسیار بسیار دردناک تر و البته کاریکاتورتر می کند بیانیه ای بود که همان شب گروه جندالله در وبلاگ خودشان منتشر کردند و گفتند که این فاجعه ی تروریستی کار ما بوده. آن ها در بیانیه یشان اعلام کردند که دو عضو نوجوان گروه جندالله  محمد ریگی و مجاهدعبدالباسط ریگی  این عملیات انتحاری را در جمع ماموران سپاه که در حسینیه زاهدان مشغول برگزاری همایش روز پاسدار بودند انجام دادند.

دو عضو نوجوان گروه جندالله... آیا این دو نوجوان سرسپرده ی امریکا بودند؟ آیا آمریکا آن ها را خریده بود؟ با چه چیزی؟ با پول؟ با مقام؟ اصلن نوجوان پول و مقام را می فهمد؟ چه چیز آن دو نوجوان را واداشته بود که به خاطر کشتن یک عده انسان دیگر خودشان را هم به درک بفرستند؟ آیا چیزی به جز بنیادگرایی می تواند این چنین نیروی اراده و ایمانی به دو نوجوان بدهد؟ آیا چیزی جز عقاید می تواند انسان هایی را این چنین برانگیزاند؟ آیا به جز وهابیون مسلمانان دیگری می توانند این چنین در مغز و روح دو نوجوان نفوذ کنند که آن ها را راضی به عملیات انتحاری کنند؟...

خیلی ها می گفتند این حمله ی تروریستی واکنشی بود به اعدام عبدالمالک ریگی رهبر سابق جندالله در ایران در ۳۰خرداد. اما باید کمی افق دید را گسترده تر کرد. چه چیز باعث شد که در مملکت سیستان و بلوچستان عبدالمالک ریگی به وجود آید و آن طور رشد کند؟ چه چیزی باعث شده که راه عبدالمالک ریگی هنوز هم پابرجا باشد؟...

%%%

یکی از دوستان امروز توی صفحه ی گودرش متنی را نوشته بود که جان کلام چیزهایی است که می خواهم بگویم:

"تا وقتی مسجد مکی در سیستان و بلوچستان مثل یک دژ نظامی غیرقابل نفوذ با دلارهای سعودی در حال تولید و  تکثیر وهابیون است و جمهوری اسلامی کنار می ایستد و نظاره می کند تا خدای ناکرده وحدتش با سعودی های مشتاق وحدت خدشه دار نشود ریخته شدن خون های شیعیان اتفاق غیرقابل پیش بینی نیست..."

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۸۹ ، ۱۸:۳۶
پیمان ..

 

کندوان-تابستان 1389

خیلی چیزها هستند که نوشتنی نیستند. مثلن خیلی از نگاه ها...

 مثلن نگاه این پسرک که واژه ها را حقیر می کند.

 آدم نمی داند از نگرانی بگوید یا از اندوه یا...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۸۹ ، ۰۶:۳۴
پیمان ..

1- توی این بیست روز این چندمین بار بود که دم دمای سحر می رسیدم تهران و تهران سه و نیم چهار صبح، تهران دیگری است. هر جوری که نگاه کنی و هر جوری که باشی تهران سه و نیم چهار صبح تهران دیگری است. با اتوبوس از شهر دوری برگشته باشی و میدان آزادی پیاده شده باشی و پای پیاده شروع به راه رفتن بر پیاده رو هایش کرده باشی و سوار بی آرتی های آزادی تهرانپارسش شده باشی یا روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و یا پشت فرمان باشی هیچ فرقی نمی کند. تهران را جور دیگری می بینی. تهران سه و نیم چهار صبح خیلی مظلوم است. تاریکی آسمانش ملموس تر است و روشنایی خیابان هایش امیدبخش تر. حس می کنی این شهر آن قدرها هم که فکر می کرده ای نامهربان و بی احساس نیست. اتفاقن خیلی هم خواستنی است. خلوتیِ محال و تصورناشدنیِ بزرگراه هایِ تهرانِ سه ونیم چهار صبح وامی داردت پنجره ی ماشین را بیاوری پایین دستت را ببری بیرون تا باد خنک سحرگاهی اش را لمس کنی. خنکای هوای صبحگاهی اش حتا وامی داردت که سرت را از پنجره ی ماشین ببری بیرون تا باد به صورت و چشم هایت بخورد و داد بزنی: آی تهران… تهران… تهران…

 2- هاچ بک از آن ماشین های دونفره است. از همان ها که تو می نشینی پشت فرمان و یارت کنارت و عقب هم ساک و کوله های تان. و هاچ بکی که زیر پایم بود از نسل پرایدهای کاربراتوری بود و دویست و هفتادهزار کیلومتر شیرین کار کرده بود. و این یعنی فاتحه. برای خودش روغن کم می کرد و هر ششصدهفتصد کیلومتر باید یک استکان روغن کاسترول به خیکش می بستی و تسمه کولرش هم پاره شده بود و چرخ عقب سمت راننده اش هم یک پنچری خیلی ریز داشت که باید هر دو سه روز بادش را تنظیم می کردی و ضبطش را هم همان تهران جاگذاشته بودم. خوشبختانه هیچ کدام مشکل حاد نبودند و من سه ساعت بود که بی وقفه می راندم و روی صندلی کناری ام هم یک بطری آب بود و کیف پولم و قفل فرمان ماشین.

مقداد می گفت: راندگی را دوست دارم. چون وقتی رانندگی می کنم دیگه به هیچ چیزی فکر نمی کنم و از دست خیال ها و رویاها راحت می شوم و من می گفتم دقیقن به همین خاطر رانندگی را دوست ندارم. چون به هیچ چیز دیگری نمی توانی فکر کنی. و زر مفت زده بودم. یعنی او زر مفت زده بود. تنها که باشی هرجور فکروخیالی توی هر وضعیتی به سرت می زند. اول از همان دویست و هفتادهزار کیلومتر شروع شد. با خودم کلنجار می رفتم که این پرایدک کجاها رفته؟ چه طور دویست و هفتادهزار کیلومتر رفته؟ با کی رفته؟ چی شده؟ چه چیزهایی دیده؟ گیر داده بودم به خودم که آخر پسره ی ریقو تو، توی عمرت تاحالا سرجمع دویست و هفتادهزارکیلومتر سفرکرده ای؟! و همین جوری ها شروع می شد و رشته به رشته می رفتم توی فکر و پشت فرمان که باشی و تنها هم که باشی و اسیر فکروخیالات هم که شده باشی یا خوابت می گیرد و یواش یواش می روی توی عالم هپروت، یا این رگ دیوانگی ات باد می کند و بلند بلند شروع می کنی با خودت حرف زدن...

و جاده خلوت بود و من صدوبیست تا را پر کرده بودم. بیشتر که می رفتم بوق بوق می زد و اعصاب آدم را خرد می کرد و کمترش را هم احساس ضرر و زیان می کردم. هرچند توی سینه کش ها خودبه خود تا صد هم پایین می آمد! و بلند بلند با خودم حرف می زدم. جاده خلوت بود و ماشین های کمی بودند و کسی نبود که به چشم یک دیوانه بهم نگاه کند. کمی که برای خودم دادوفریاد کردم خسته شدم و آرام شدم و مثل بچه ی آدم یک ساعت و نیم بعدی را هم یک نفس رفتم و و غروب بود که به سرشکه رسیدم. وقتی انداختم توی خاکی منظره ی سمت چپم بی نهایت زیبا بود. شالیزارها و ساقه های سبز و بلندبالای برنج تا دوردست ها ادامه داشتند. آن دورها ردیف درخت های تبریزی صاف و ستبر ایستاده بودند و خورشید داشت غروب می کرد و چند تکه ابر صورتی و نارنجی جلویش بودند. و ترکیب رنگ آن منظره آدم را به وجد می آورد...

3- از این پیکان های دنده هیلمنی بود که اگر بر حسب عادت بزنی توی دنده یک تا شروع به حرکت کنی می بینی که ماشین دارد عقبکی می رود. از همان ها که دنده یک و دنده عقب شان به ماشین آدمیزاد نمی ماند. و آقای راننده فارسی را خیلی زشت و کثیف صحبت می کرد. اول ها حالی مان نمی شد چه می گوید. صندلی عقب نشسته بودیم. برای بار چندم بود توی آن چند روز که به خودم فحش می دادم که چرا ترکی بلد نیستم. که اگر ترکی بلد بودم الان این بابا به زبان مادری اش برای ما صحبت می کرد و مطمئنن این قدر نه ما و نه خودش را عذاب نمی داد و... بعد کم کم به صدای ناواضحش عادت کردیم و فهمیدیم چه چیزهایی می گوید و همچین ازش خوش مان هم آمد. از ان راننده های اهل اطلاعات و جریان سیال ذهن روایت خویشتن بود. کلن من دیوانه ی این راننده های خطی ام. جایی خوانده بودم که توی شیراز راننده ی خطی ریشوی قدکوتاهی است که اول خط وقتی مسافرها سوار می شوند اسم گوشه های آواز را از اول تا آخر فهرست می کند و بعد به مسافرهایش می گوید که یکی اش را بگویند و بعد در همان گوشه شروع می کند به آواز خواندن و چهچهه زدن. راننده ی پیکان دنده هیلمنی هم خطی اسکو- کندوان بود و از اول شروع کرد به صحبت کردن برای مان. از جاده ی سربالایی کندوان گفت و از باغ های میوه ی اسکو و همچین که می رفتیم از گندم کاری در دشت و دمن ها و گله داری چوپان ها هم گفت. به یک جایی که رسیدیم اسم یک روستایی را گفت که نفهمیدیم و شروع کرد به تعریف کردن که این روستای تاریخی را تازه کشف کرده اند و مشغول خاک برداری اند و بعد به یک آبادی دیگر که رسیدیم لحن صحبت هایش غم انگیز شد که دولت به ما زور آورده که باید کندوان را خالی کنید بیایید توی این آبادی زندگی کنید. گفت این خانه ها را دولت ساخته، به ما هم هی اخطار می دهد که هرچه زودتر کندوان را خالی کنید. چون روستای تاریخی است نباید از بین برود باید محافظت شود. باید در معرض دید عموم قرار بگیرد. ولی آخر کندوان روستای اجداد من است و... به کندوان که نزدیک شدیم شروع کرد به اطلاعات رو کردن از روستای سرزمین گمنام فرهادان. که روستای ما در فاصله ی 19کیلومتری جنوب اسکو واقع شده و 680نفر جمعیت دارد و ارتفاع بعضی از این کله قندها به 5متر هم می رسد و این کله قندها را اجداد من درست نکرده اند. آن دوره های قدیم که زمین به وجود می امده در نتیجه ی جابه جایی کوه ها و فشارها سنگ های بزرگ مثل کله قند از زمین بیرون زده اند و گازهای دورن شان آزاد شده و توی شان توخالی شده و...پیاده که شدیم و توی کله قندها که پرسه زدیم جایی به تابلویی برخوردیم که همه ی چیزهایی را که راننده در معرفی کندوان گفته بود به همان ترتیب نوشته بود. دوزاری مان افتاد که حضرتش نشسته این تابلو را خوانده و حفظ کرده تا روز مبادایی همچون امروز برای آدم هایی همچون ما روایت کند. تابلو وسط کله قندهای روستا بود. ولی پایینش نوشته شده بود: سفر خوشی را برای شما آرزومندیم، بخشداری اسکو. از این طرف هم دوزاری مان افتاد که این تابلو که حالا وسط روستا است روزگاری کنار  جاده بوده و... کلی خندیدیم. هم به آن راننده ی باصفا که زحمت خواندن تابلو را برای مان کشیده بود و هم از اهل کندوان که همان تابلوی کنار جاده را صاف کاشته بودند وسط روستای شان و زحمت تابلوی جدید را نکشیده بودند و...

 پس نوشت 1: مگر همیشه باید 1و2و3 به هم ربط داشته باشند؟!

پس نوشت 2: عنوان پست را از این جا دزدیده ام: @

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۸۹ ، ۱۵:۲۴
پیمان ..

شنیده استم که آن قدر دلدار شده ای که دیگر دلت برای من تنگ نمی شود. شنیده استم آن قدر آدم های جدید آمده اند توی زندگی ات که دیگر به من سلام گفتن برایت لطفی ندارد. شنیده استم که دیگر صدای زنگ دار و لهجه ی مجهول المکان من توی گوش هایت نمی پیچد و گوش هایت پر شده از انگلیسی لش و کثیف و آمریکنی که جان و ریچارد و آلیس حرف می زنند. شنیده استم عصرها توی فیوث اونیو قدم می زنی و  به این فکر می کنی که دارم توی خیابان های شهری پیاده روی می کنم که انتهای شهر در دنیاست. شنیده استم برادوی هم می روی. پروفسور بوبوس تماشاکردن کجا و برادوی رفتن کجا؟! تو البته کجا کجا نمی کنی. دنیا دیده تر از این حرف ها شده ای که بخواهی کجا کجا کنی. این من ندید بدید هستم که کابل هم که بروم کجا کجا می کنم و برمی دارم فرت فرت مقایسه اش می کنم با این وطنی که دارم تویش... می زیم یا می میرم یا می بالم یا می پوسم یا فرو می روم یا اوج می گیرم یا...؟!

آدمی همیشه به دنبال چیزهایی است که مال خودش باشد. تکه هایی که پخش و بلا شده اند در جاهای مختلف و در آدم های گوناگون و در زمان های گذشته و آینده. شنیده استم داری تکه های خودت را خوب می جویی و پیدا می کنی. تکه هایی که در جای جای این کره پخش و پلا شده اند. اوس کریم آن روز ازل کوزه ی وجود آدم ها را این جوری کوبید به سنگ سخت دیگر. یک تکه ات ایران است و یک تکه ات اروپا و یک تکه آمریکا و یک تکه در من و یک تکه در آن دخترک و... و می خواهم بگویم خوشابه حالت که رفته ای دنبال تکه های خودت. می خواهم بگویم داری خودت می شوی. خود خودت. یعنی این جور احساس می کنم. از همه ی بی محلی هات، از همه ی بی خبری هات این جور احساس می کنم. حس می کنم ان قدر داری خودت می شوی که نیویورک دیگر چیزی بیرون از تو نباشد. که نیویورک جزئی بشود از درونت. نیویورک که سهل است، بوستون و پنسیلوانیا و واشینگتن و کارولینا و... هم می شوند اندرونت و این خود شدن... آخ لعنتی. این جوری که می گویم "خوشابه حالت" احساس گون بودن می کنم. نمی دانم، این جوری که می گویم"خوشابه حالت" تو احساس نسیم بودن می کنی؟ گون و نسیم دیگر...:

- به کجا چنین شتابان؟

            گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زاین جا

            هوس سفر نداری

            زغبار این بیابان

- همه آرزویم اما

            چه کنم که بسته پایم

-به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

غلط بی جا کرده ای اگر در مقابل احساس گون بودن من احساس نسیم بودن کرده باشی! غلط کرده ای اگر فکر کرده ای من دنبال تکه های خودم نیستم. تکه هایی که مال خودم باشد...

 این همه را گفتم برای این که بخوانم بیتی را که پسرک کندوانی در دامنه ی سهند به آوازی غمگین می خواند و من آن لحظه به یاد تو افتادم و از این جدایی لعنتی دلم برایت تنگ شد و حالا هم و امان امان امان:

آیریلیق آیریلیق آمان آیریلیق

آیریلیق آیریلیق یامان آیریلیق...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۸۹ ، ۰۸:۲۴
پیمان ..

"دین بدون علم کور است و علم بدون دین لنگ است."  (آلبرت انیشتین)

 "دستگاه حاکمه با این جنایت ، ‏خود را رسوا و مفتضح‏ساخت و ماهیت چنگیزى خود را به خوبى نشان ‏داد دستگاه جبار با دست‏زدن به این فاجعه شکست و نابودى خود را حتمى ساخت. ما پیروزشدیم ما از خدا مى‏خواستیم که این دستگاه ماهیت ‏خود را بروز دهد و خود را رسوا کند ... "

(امام خمینی/2فروردین 1342/مدرسه ی فیضیه ی قم)

"اما آیا حرمت‌شکنی و توهین به مبانی این نظام، تاسف و پیگیری ندارد؟ آیا حریم ولایت فقیه کم‌تر از کوی دانشگاه است؟ آیا حریم امام، آن انسان کم‌نظیر، کم‌تر از جسارت به یک دانشجو است؟ آیا چند روز امنیت کشور را دچار اخلال کردن و به هر مؤمن و متدین حمله کردن و آتش زدن فاجعه نیست؟ آیا زیر سئوال بردن جمهوری اسلامی، این یادگار ده‌ها هزار شهید و شعار علیه آن دادن فاجعه نیست؟

جناب آقای خاتمی، چند شب پیش وقتی گفته شد عده‌ای با شعار علیه رهبر معظم انقلاب به سمت مجموعهٔ شهید مطهری در حرکت‌اند، بچه‌های کوچک ما در چشم ما نگریستند، انگار از ما سؤال می‌کردند غیرت شما کجا رفته است؟"

(نامه ی جمعی از فرماندهان سپاه پس از حوادث 18تیر1378)

٪٪٪

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بگیری توی دستت توی همان مقدمه،صفحه ی دوم به عنوان "طلیعه ی نهضت" برمی خوری. که اشاره دارد به وقایع خرداد ماه 1342 که آن را نقطه ی آغاز شکوفایی قیام انقلاب اسلامی می داند. قاطبه ی تاریخ نویسان 15 خرداد را سرآغاز این انقلاب می دانند. و البته خیلی از آن ها این قیام را به حادثه ی دیگری در همان سال ارجاع می دهند: حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم در دوم فروردین 1342. قانون اساسی جمهوری اسلامی هم همچون این مورخان از فیضیه ی قم در طلیعه ی نهضت نام می برد: "رژیم استبداد که سرکوبی نهضت اسلامی را با حمله ی دژخیمانه به فیضیه و دانشگاه و همه ی کانون های پرخروش انقلاب آغاز نموده بود..." پس می توان گفت حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم جرقه ی آتشی بود که به انقلاب بهمن 1357 انجامید...

اما عنوان این نوشته چه ربطی به فیضیه ی قم و دوم فروردین 1342 دارد؟ 18تیر کجا و دوم فروردین 1342 کجا؟ کوی دانشگاه تهران کجا و مدرسه ی فیضیه ی قم کجا؟ راستش به نظر من این دو تاریخ این دو مکان آن چنان هم از هم دور نیستند. یک جورهایی اصلن دو روی یک سکه اند. هر دو از یک قماش اند. و حتا می خواهم نتیجه بگیرم که این دو را می توان یک بازی "تکرار تاریخ" هم دانست....

لباس شخصی ها

 چیزی که در واقعه یا حادثه یا صانحه یا بهتر است بگوییم فاجعه ی 18تیر 1378 در کوی دانشگای تهران بیش از هر چیز به گوش خورد افرادی بودند موسوم به لباس شخصی ها. این لباس شخصی ها بودند که در آن شب کذایی حمله کردند به داخل کوی دانشگا، حمله کردند به خوابگاه های دانشجویی و زدند و خراب کردند و شکستند و خون ریختند و ترساندند و دستگیر کردند و دستگیر کردند و بردند و بردند. موج های حمله شام دهشتنکاک بود. ابتدا دانشجویان معترضی را که در خیابان امیرآباد بودند به داخل راندند، اما نتوانستند ساکت شان کنند. ساعت 9شب دکتر کوهی را به داخل کوی فرستادند و به او سه دقیقه فرصت دادند که با دانشجویان معترض صحبت کند و آن ها را متقاعد به ختم اعتراض خود کند و بعد از سه دقیقه حمله کردند به داخل کوی و کردند آن چه کردند...

اما در دوم فروردین 1342 هم می توان رد لباس شخصی ها را دید. روز دوم نوروز 1342 مصادف بود با 25 شوال 1383 ه ق و شهادت امام جعفر صادق(ع). به همین مناسبت مراسم سوگواری با حضور هزاران نفر در سراسر کشور برگزار شد. از سوی دیگر سران رژیم پهلوی برای جلوگیری از شورش مردمی علیه رژیم جمع بسیاری از نیروهای گارد جاویدان را با لباس های مبدل به قم فرستاد تا در لباس دهقانان بر عزاداران هجوم برند. کامیون های سربازان مسلحدر میدان آستانه مقابل مدرسه ی فیضیه متوقف شده و ماموران امنیتی محل را در محاصره ی خویش گرفتند. عصر آن روز مجلس سوگواری اما صادق برگزار شد و هزاران نفر از اقشار مختلف مردم همراه طلاب و مراجع به سوگ نشستند. هنگامی که یکی از فضلای حوزه ی علمیه ی قم مشغول بیان مبارزات اما صادق با حاکم جور اموی و عباسی و ربط دادن این موضوع به محمدرضا شاه و روزگار معاصر بود ناگاه صدای صلواتی بلند شد. و صلوات پشت صلوات و واعظ دیگر نتوانست ادامه بدهد. در همین حال یکی از لباس شخصی ها میکروفون را به دست گرفت و لباس شخصی ها به رهبری او شعار جاوید شاه سر دادند. این افراد به طلاب جوان حمله کردند. نیروهای شهربانی هم وارد معرکه شدند و شروع به شلیک کردند. ماموران به طبقه ی دوم رفته بودند و طلاب جوان را از طبقه ی دوم به پایین پرت می کردند و لباس ها و کتاب های شان را آتش می زدند و...

حمله برای چه؟

اما خمینی در اعتراض به انقلاب سفید و تصویب لوایح شش گانه نوروز 1342 را عزا اعلام کرده بود. اعتراضات پی در پی امام خمینی به لوایح شش گانه از ماه ها پیش شروع شده بود. زیرا این لوایح را حمله به اسلام می دانست. مثلن در 16 مهرماه 1341روزنامه های کیهان و اطلاعات خبر زدند که :

"طبق لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی که در هیات دولت به تصویب رسید و امروزمنتشر شد، به زنان حق رای داده شده است". در این تصویب نامه قید اسلام از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان برداشته شده و در مراسم سوگند به امانت و صداقت به جای قران، کتاب آسمانی آورده شده است."

اما خمینی همان شب در واکنش به این خبر در حضور آیت الله گلپایگانی و شریعتمداری و آیت الله زاده حائری گفت: "دولت تصویب نامه ی خلاف شرع صادر می کند، به زن ها حق رای می دهد، نوامیس مسلمین در شرف هتک است ، می خواهند دختران نجیب ۱۸ ساله را به نظام اجباری ببرند، دختر و پسر در آغوش هم کشتی می گیرند، دختران عفیف مردم در مدارس زیر دست مردها درس می خوانند، مردم از گرسنگی تلف می شوند و آن ها برای استقبال از اربابان خود سیصد هزار تومان گل از هلند می آورند، قران اسلام در خطراست، اسراییل نمی خواهد دراین مملکت قران باشد، خطرامروز براسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست، اهل منبر را تهدید می کنند، اسراییل زراعت و تجارت ما را قبضه کرده است، دولت روز ننگین ۱۷ دی را جشن می گیرد ، به فرقه ضاله همراهی می کند، مطبوعات به روحانیون اهانت می کنند..."

اوج اعتراضات او همراه کردن بسیاری از علما و مراجع در تحریم نوروز 1342 بود و تجمع بزرگ عزادری اما صادق در دوم فروردین 1342 که می رفت به یک اعتراض بزرگ تبدیل شود به یک واقعه یا حادثه یا فاجعه تبدیل شد.

اما 18تیر 1378 اعتراضاع به چیزهایی دیگر بود که عمده ترینش اعتراض به بسته شدن روزنامه ی سلام بود. این روزنامه در 15تیر 1378 به جرم چاپ نامه ی محرمانه ی سعیدامامی به قربانعلی دری نجف آبادی وزیر اطلاعات برای محدودکردن مطبوعات توقیف و توسط دادگاه ویژه ی روحانیت به مدت 5سال توقیف شد. در 18 تیر هم دانشجویان کوی دانشگای تهران در اعتراض به تعطیلی این روزنامه بود که جمع شدند و با حمله ی...

 {به موضوعات مورد اعتراض توجه می کنید که؟ می توان سیر رشد فکری را در چهل سال اخیر به سادگی در این دو واقعه دید. زنان و دختران و آزادی های آنان تا آزادی مطبوعات و آزادی بیان و...}

واکنش ها و نتایج

همان طور که گفتم یکی از بزرگ ترین نتایج حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم قیام 15خرداد و متعاقب آن در سال های بعد وقوع انقلاب بهمن 1357 بود. سید علی خامنه ای در مصاحبه ای طلایی با روزنامه ی جمهوری اسلامی در 12 خرداد 1362 در مورد مدرسه ی فیضیه جملات جالبی می گوید:

"... در واقعه ی مدرسه فیضیه شاید تعداد شهدای ما از دو سه نفر بیشتر نبود. یک نفر که بانام و نشان معرفی شد شهید رودباری بود و دو نفر دیگر و هم چنین تعدادی طلبه کتک خوردند. این حادثه را شخص امام با پیگیری تبلیغاتی و سازماندهی بسیار ظریفی یعنی گسیل داشتن طلاب و فضلای حوزه در محرم همان سال به سراسر کشور و دستور به همه ی گویندگان مذهبی که از روز نهم محرم ماجراهای دوم فروردین را در سینه زنی ها و نوحه ها مطرح نمایند، توانست به آنجا برساند که قیام عظیمی چون ۱۵ خرداد را پیامد داشته باشد..."

امام خمینی در همان روز دوم فروردین 1342 در باب حمله به مدرسه ی فیضیه گفت: " دستگاه حاکمه با این جنایت ، ‏خود را رسوا و مفتضح‏ساخت و ماهیت چنگیزى خود را به خوبى نشان ‏داد دستگاه جبار با دست‏زدن به این فاجعه شکست و نابودى خود را حتمى ساخت. ما پیروزشدیم ما از خدا مى‏خواستیم که این دستگاه ماهیت ‏خود را بروز دهد و خود را رسوا کند ... " او به بهترین شکل از این حمله استفاده کرد.  از این تاریخ و با شروع محرم خمینی، سید علی خامنه ای را به بیرجند، محمد جواد باهنر را به همدان، ربانی املشی را به کاشان و محمود دعایی را به کرمان فرستاد و رهنمودی به آنها و دیگر وعاظ و مبلغین برای سخنرانی هایشان در دهه ی نخست ماه محرم داد که روی سه نکته پافشاری کنند: نخست اسلام در خطر است، دوم خطربر اسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست و سوم خطر اسراییل و عمال آنان. هم چنین از روز هفتم محرم ماجرای بزرگ شده فیضیه را در لابلای ذکر مصیبت بگویند و از امام حسین واز واقعه فیضیه یاد نمایند...

در باب عکس العمل رژیم پهلوی تنها نکته ای که جالب توجه بود این بود که این رژیِم هرگز در صدد آن برنیامد که این واقعه را انکار کند و بگوید که کار نیروهای ما نبوده. در عوض جمهوری اسلامی تا می توانست چهره ی مظلومانه به خود گرفت برای این که بگوید این کار حکومت نبوده و کار نیروهای خودسر بوده و ما هیچ دخالتی نداشته ایم و مسئولیتش به عهده ی ما نیست و... سید علی خامنه ای سه روز پس از 18تیر طی یک سخنرانی عمومی گفت که این رویداد قلبش را جریحه دار کرده است. و اگر عکس او را پاره کرده یا آتش زدند نیروهای حزب اللهی باید صبر کنند و توان خود را در برابر دشمن اصلی به کار گیرند....

صبح روز 19تیر تجمعی به دعوت انجمن اسلامی دانشگای تهران و علوم پزشکی تهران و با حضور هزاران نفر از مردم و دانشجویان در مقابل سردر دانشگای تهران برگزار شد.

 در این روز مصطفا معین در اعتراض به حمله به کوی خود را ناتوان از دفاع از دانشجویان دانسته و استعفا می دهد، گرچه اسعفایش از سوی محمد خاتمی پذیرفته نشد. همچنین وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بیانینه ای در باب محکومیت این فاجعه صادر کرد. هیات رئیسه ی دانشگا تهرات نیز ادامه ی فعالیت خودش را منوط کرد به اعاده ی حیثیت از دانشجویان آسیب دیده و آزادی دانشجویان دستگیر شده و برکناری فرمانده ی نیروی انتظامی و....

برخوردها

از آن جا که رژِم پهلوی ماهیتی ریاکار(حداقل در این یک مورد) نداشت و هرگز عمل خود را محکوم نکرد و آن را به گردن دیگران و نیروهای خودسر نینداخت پس با سران و عمال حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم هم هیچ برخوردی صورت نگرفت. تنها پس از پیروزی انقلاب بود که حسن پاکروان رییس وقت ساواک به دلیل نقش موثرش در حمله به مدرسه ی فیضیه و دیگر جنایت هایش در تاریخ بیست و دوم فروردین 1358 تیرباران شد...

اما جمهوری اسلامی برای عمال فاجعه ی 18تیر دادگاه برگزار کرد. 2سال پس از فاجعه، در این دادگاه همه ی نیروهای پلیس و شبه نظامیان وابسته تبرئه شدند و فقط یک سرباز به نام اروجعلی ببرزاده به خاطر دزدین یک دستگاه ریش تراش محکوم شد...

دو بال برای پریدن یک ملت

مدرسه ی فیضیه ی قم یکی از قدیمی ترین مدارس حوزه ی علمیه است. یک جورهایی اصلن نماد حوزه ی علمیه هم می شود فرضش کرد. کوی دانشگای تهران هم بزرگ ترین مجموعه ی خوابگاه دانشجویی در خاورمیانه است. کوی دانشگای تهران از سال 1324در اختیار دانشگاتهران قرار گرفته و هزاران هزار دانشجو در آن سال های دانشجویی شان را سپری کرده اند...

می شود این طور نگاه کرد که مدرسه ی فیضیه نماد دین در ایران است. نماد آموزش دین. نمادی که در دوم فروردین 1342 مورد حمله قرار گرفت. آن روزها دین مورد تجاوز بود. اگر این طور نگاه کنیم کوی دانشگای تهران را هم می توان نماد علم در ایران دانست. نماد آموزش عالی و علم. نمادی که در 18تیر 1378 و بعدها دوباره در 24 و 25خرداد 1388 مورد تجاوز و حمله قرار گرفت. هر چه قدر که رژیم پهلوی در حمله به دین کوشید نظام جمهوری اسلامی هم... یکی نویسنده ی آمریکایی جمله ی جالبی درباره ی حکومت ها دارد. او می گوید که :"همه ی حکومت ها فاسدند." وقتی به این دو واقعه نگاه می کنم بیشتر و بیشتر به این جمله اش ایمان می آورم.

اما آیا بازی "تکرار تاریخ" به وقوع می پیوندد؟ آیا 18تیر جرقه ی جنبش دیگر در آینده ای شاید دور شاید نزدیک نخواهد بود؟ مدرسه ی فیضیه که بود. کوی دانشگای تهران هم شاید....

 

پس نوشت: در این نوشته از 25خرداد 1388 صحبت چندانی نشد. در باب 25خرداد فقط می توانم آن را وقاحت بی حدواندازه ی جمهوری اسلامی بنامم و بس!

مرتبط: ۱۸تیر۱۳۷۸ به روایت ویکی پدیا

         تابستان خشم(روایت محمد قائد از ۱۸تیر۱۳۷۸)

         ۲۵خرداد ۱۳۸۸به روایت ویکی پدیا

        انقلاب سفید

        قیام ۱۵خرداد۱۳۴۲

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۸۹ ، ۱۶:۵۵
پیمان ..

دلم می خواست فقط ما دو تا می بودیم. اگر فقط ما دو تا می بودیم نمی گذاشتم با هیزم، آتش درست کنیم... نه... می گذاشتم. اگر می دیدم سردت است و دلت می خواهد شعله های آتش به انگشتان دستت گرما ببخشند با هیزم هم برایت آتش درست می کردم. اما برای سیب زمینی پخته آتش دیگری به پا می کردم... دستت را می گرفتم می چرخاندمت توی دامنه ی کوه تا با هم خاراشتر خشکیده جمع کنیم و خارغلتان سرگردان و گون کندنی و تاپاله و سرگین خشکیده. نمی گذاشتم هم دست به هیچ کدام شان بزنی. نمی گذاشتم مثل حالا بروی بچرخی هیزم جمع کنی بیاوری کپه کنی تا ماریا نفت بریزد رویش و حسام فندک بزند و تو دستت را بگیری روی آتش تا من دیوانه ی دست هایت بشوم! نمی گذاشتم دست هات را از جیب مانتویت دربیاوری. خودم جمع می کردم هر چه را که لازم بود و برایت تعریف می کردم. همه چیز را واو به واو روایت می کردم. برایت دوره ی گه شناسی هم برگزار می کردم. که پشگل خر (همان که به خرمای دانه درشت می ماند) اصلن به درد نمی خورد. هیچ وقت نباید رفت سراغش. مثل کاغذ توی یک چشم برهم زدن می سوزد. و پشگل گوسفند مزخرف ترین نوع پشگل است. نه می شود جمعش کرد نه می شود آتشش زد. و عالی ترین نوع پشگل برای سیب زمینی پخته درست کردن مال گاو است که دیر می گیرد. اما دیر هم می میرد. گدازه ای درست می کند که سیب زمینی را مغزپخت می کند و...آن وقت تو را می نشاندم روبه رویم و سرگین ها و خاراشترها و گون ها را آتش می زدم و دود سیاهی به آسمان می فرستادم که کلاغ ها بیایند به طرفش و لابه لای دود قارقار کنند و من از پشت دود ببینمت و نبینمت و دود بخوابد و سرگین ها گداخته شوند و سیب زمینی ها را بگذارم لای آتش گدازان و تو دستت را بگیری بالای هرم گرمای آن اتش و من انگشت هایت را ببینم و...

دست هایت که روی آتش بود توی همین فکرها بودم. یک دفعه به من نگاه کردی و من از همه ی این فکرها شرمم شد. از خودم بدم آمد که چه قدر افکار تاپاله ای و مزخرفی توی مغزم وول می خورند. دوباره به دست هایت و به آتش نگاه کردی. بدی آتش همین است. به آن که خیره بشوی می روی توی فکر. تو هم رفتی توی فکر. من به دست هایت که نگاه می کردم می رفتم توی فکر. دوباره که به دست هایت نگاه کردم دلم خواست این بار برایت کتاب بخوانم. دلم خواست یک تکه از "عقاید یک دلقک" را برایت بخوانم. همان جا که از دست های زنانه و مردانه می گفت. و دست های تو زنانه ترین دست های عالم بودند...

"یک زن قادر است خیلی چیزها را با دست هایش بیان کند یا آن که با آن ها تظاهر به انجام کاری کند، در حالی که وقتی به دست های یک مرد فکر می کنم همچون کنده ی درخت بی حرکت و خشک به نظرم می رسند. دست های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن ، تیراندازی و چکاندن ماشه ی تفنگ و امضا می خورند...اما به دستان زنان در مقایسه با دست های مردان باید به گونه ای دیگر نگاه کرد: چه موقعی که کره را روی نان می مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می زنند..."

و دست های تو وقتی که روی اتش نگه شان داشته بودی تا گرم شوند داشتند ویرانم می کردند...ویران...

مرتبط: دیوانه

        شقشقه

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۸۹ ، ۲۱:۳۷
پیمان ..

جلوی او جعبه ی برگه هایش قرار داشت. جعبه ی چوبی آبی رنگی که ما قبلن مهره های دومینو را توی آن نگه می داشتیم. توی جعبه همیشه پر از برگه های هم اندازه ای است که پدرم آن ها را از بقایای کاغذها درست می کند. کاغذ تنها چیزی است که پدرم احتکار می کند. از نامه هایی که نیمه کاره رها شده اند، از دفترهای مشقی که تا آخر نوشته نشده اند، قسمت هایی را که چیزی روی شان نوشته نشده جدا می کند. از کارت های عروسی و سوگواری قسمت هایی را که چیزی روی شان چاپ نشده جدا می کند و همین طور اعلامیه های گیرا، آن که روی کاغذهای نامنظم چاپ می شود و در برخی تظاهرات ها توزیع می شود، آن دعوت نامه هایی که روی کاغذهای کتانی می آید و از آزادی در ان ها سخن می رود.

این کاغذهای چاپی او را مثل بچه ها خوشحال می کند. چون از هرکدام شان حداکثر شش برگه گیرش می آید که آن ها را مثل شی قیمتی در جعبه ی دومینوی قدیمی پنهان می کند. پدرم آدمی است که برگه فکر و ذکرش را مشغول داشته. برگه ها را لای کتاب هایش می گذارد. کیف پولش از زیادی این برگه ها سینه داده. در هر کاری، چه مهم و چه بی اهمیت، به آن ها اعتماد می کند. آن وقت ها که توی خانه بودم، همیشه به آن ها برمی خوردم. روی یکی نوشته بود: "دگمه ی پیژامه". روی یکی دیگر نوشته بود: "موتسارت" و روی یکی دیگر: "چپاول، چپاولگری" و یک بار هم برگه ای پیدا کردم که رویش نوشته بود: "توی تراموا چشمم به چهره ای افتاد که مسیح در حال احتضار قطعن چنین چهره ای داشته."

 

نان آن سال ها/هاینریش بل/سیامک گلشیری/ص68

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۸۹ ، ۱۲:۲۴
پیمان ..

از اون بدتر نمی تونسم توله سگ بازی دربیارم و اعصابم خراب بود. از سینما که زدم بیرون سات شده بود دوازده شب و من به فلانمم نبود که فیلمه شاهکار بود یا مزخرف. فقط مث سگ پشیمون بودم که چرا سه زارتومن علف کرده بودم داده بودم برم سینما. که دو سات وقتمو یه جور دیگه دود کنم؟ اینم یه توله سگ بازی دیگه بود. سه زار تومن کم پولی نبود. سینما دیگه تطیل شده بود. یه مشت دخترپسر بودن و زن و مرد که تو راهروی خروج داشتن می رفتن و من فکر می کردم فقط منم بین شون که تکم. از فیلمه هم هیچی حالیم نشده بود. فقط چند بار با اون کلوزآپای دختره که نقش اول بود انگاری و خیلی خوشگل بود حال کردم. شعورم فقط همین حد بود. داشت حالم از اون دخترپسرایی که مث کارشناسا داشتن بث می کردن به هم می خورد. زیاد طول نکشید که از راهروی تاریک خروجی زدیم بیرون و همه پلاس شدن و منم تو طول خیابون شروع کردم به حرکت.

 خیابون خلوت بود. پیاده روها تاریک بودن. مغازه ها بسه بودن. من گشنه م بود. شام نخورده بودم. ناهارم نخورده بودم. سیگارم دلم می خواس. ولی زورم می یومد برم سیگار بخرم. زورم می یومد پول بالاش بدم. فقط سی تومن داشتم و نمی دونستم می خوام چه غلطی بکنم. فقط می دونستم که با این سی تومن تا جایی که باید دوام بیارم...از یه چاررا که رد شدم یهو احساس کردم خیلی تنهام. دیگه ازین بدتر نمی شد. لنتی. مبایلم خاموش بود. هر چی فک کردم کسی به ذهنم نرسید که به خاطرش مبایلو روشن کنم بش زنگ بزنم بگم امشبو می خوام تلپ تو شم. پدرسگا. همه شون پسرای خوبی بودن. پیش خونواده شون. پسرای مثبت. خوب. هیچم مث من توله سگ بازی درنمی آوردن. همه شون مث چی تو زندگی شون موفق بودن. لنتیا. زنگ می زدم به شون زنگ می زدن خونه تا  یه جوری سی کنن با زر زدن همه چیو رف و رجوع کنن. حرف زدن. زر زدن. دیگه از همه ی اینا حالم به هم می خورد. دیگه جایی برا زر زدن نمونده بود. دلم نمی خواس دیگه باشون زر بزنم. اصن دیگه دلم نمی خواس ببینم شون. داغونم کرده بودن. البته یادمم نمیاد تو عمرم باشون بیشتر از ده دقه زر زده باشم. ینی آدمای زرزدنی ای نبودن. فقط مث چی دورو بودن و ریاکار و غمپزکار. تو روح شون.  تنها چیزی که دارم ازش می سوزم اینه که هیچی نگفتم. همچین کلی حرف این جا این بیخ گلوم گیر کرده که باس همون موقع می زدم و نمی دونم واسه چی لالمونی گرفتم و فقط لشمو برداشتم زدم بیرون. نمی دونم سات چند شده بود. فقط این خیابونای خلوت بدجوری داش حالمو می گرفت. مث چی داشتم خودمو می خوردم. هم به خاطر این که هیچی نگفته بودم هم به خاطر این که چرا هیچ دوست دختر درس درمونی که بتونم الان بزنگم بهش فش کشش کنم ندارم و چرا تو زندگی کوفتیم دنبال همچین چیزی نبودم برا همچین موقعی. بدجوری احساس می کردم که پشتم خالیه. دلم دختر می خواس. یهو یادم افتاد به ساناز و بدتر احساس تنهایی کردم که از وقتی شوهر کرده بود دیگه آبجی من نبود و چه قدر بدم می یومد که خودشو مث زنای خراب برای اون بابی جونش آرایش می کرد. لعنتی. سانازم یکی از چیزایی بود که تو همه ی زندگیم به خاطرش می سوختم. قبل این که شوهر کنه و بره گم شه سر خونه زندگیش فوق العاده بود. رفیقم بود. پناهم بود. هر چیزی رو بش می گفتم و خالی می شدم و لعنتی حالا همه ی خوبی هاشو خرج بابی جونش می کنه و همچین دیگه خوبی ای هم نمونده براش. اونم تا خرخره فرو رفته تو منجلاب ریا و دروغ هاش. اونم مث مامان یاد گرفته دروغ بگه، الکی بدبختی هاشو نشون هیچ کسی نده بگه من خیلی خوشبختم. یاد گرفته غمپز طلاجواهرشو بزنه و از مهمونی های هف رنگ پلوش قصه ها بسازه...

دلم دختر می خواس. یه جونور لطیف که شونه هامو بماله و دستمو بگیره و اگه همچین کاری می کرد ور ور اشکم در می یومد و دلم از اون دخترا می خواس که هیچ خجالت نکشم از این که جلوشون ور ور اشک بریزم....

باس می گفتم: حالم از دورویی و تظاهرهاتون به هم می خوره.

باس می گفتم: برای چی منم وارد بازی های احمقانه تون می کنید؟

باس می گفتم: غلط می کنید شما که منو وارد بازی های احمقانه تون می کنید.

باس می گفتم: نمی خوام بچه ی شما باشم. نمی خوام بچه تون باشم که بیاید غمپز الکی منو دربکنید که بچه م فلانه بهمانه. نمی خوام مث سگ خالی ببندید که پسرمون باعرضه ست ما هم بهش پروبال می دیم... نمی خوام..

باس می گفتم: فقط بلدید پز بدید.

باس می گفتم: خیلی پستید...

ولی هیچی نگفته بودم. فقط موقعی که داشتم گورمو گم می کردم درو محکم کوبیدم. این تنها چیزی بود که می تونس برام تسلایی باشه. نمیدونستم سات چنده. تا صب باید یه غلطی می کردم تا بگذره. هیچ پارکی هم سر رام نبود برم بشینم توش. یا اگه راه داد بگیرم دراز بکشم بخوابم. تازه  از پارک می ترسیدم. عین یه توله سگ بزدلم. پارک اگه می رفتم دراز می کشیدم یا علف فروشا و معتادا می یومدن سراغم یا پلیسا. علف فروشا معلوم نبود چی کار می کردن. من پیزوری زورم به شون نمی رسد. واسه پلیسا هم بایست یه دروغی می گفتم. کارت شناسایی اگه می خواسن هیچی نداشتم و این ته بدبختی بود. به چاررا بعدی که رسیدم، رفتم نبش چاررا روی جدول سیمانی نشستم. پامو انداختم رو پام و تازه فهمیدم چه قدر خسته شدم از را رفتن. زانوهامو خم می کردم و خستگی تو زانوهام مورمور می شد. نشستم برای خودم دستامو گذاشتم رو زانوهامو و به روبه روم زل زدم. چارراهه تو شب خیلی خوشگل بود. اون روبه رو پارک بود. اون دست یه ببستنی و آبمیوه فروشی.ردیف چراغای زرد هم تو هر کدوم از خیابونای چاررا ادامه داشت و ماشیا هم کم بودن. می رفتن می ویمدن. بهم کاری نداشتن. من فقط نگا می کردم. به غلطی که کرده بودم فکر می کردم و به کنکور هم فک کردم که یه ماه دیگه باس می دادم و این دفه هر جهنم دره ای شده باس می رفتم که اگه نمی رفتم باس می رفتم سربازی و به دخترا و زن ها هم فکر می کردم و هر زن و دختری که با شوهرش یا دوس پسرش رد می شد نگا می کردم و با نگا می خوردم شون و سرم گرم شده بود و گیج و ملنگ شده بودم و چیزایی که داشتم به شون فکر می کردم دس من نبودن و تو فکرهام هیچ تصمیمی هم نمی گرفتم و چشمامم سنگین شده بودن و یه ماشین که یه بوق کوچولو می زد بیدار می شدم و دوباره زل می زدم به روبه رومو و اصلن هم نمی دونسم سات چنده و به سبز و زرد و قرمز شدن چراغای چهار طرف چهاررا نگا می کردم و...

یهو دیدم یه زن جلوم وایستاده. چکمه های چرمی پاش بود. ینی اول من چکمه های چرمی شو دیدم و بعد نگام بالا رفت و مانتوی سیاه تنگشو و روسری سبزشو دید. چشماش درشت بودن ولپاش سرخ و موهاشم قهوه ای. ازم پرسید: ببخشید، می خوام برم ونک، چه طور باید برم؟

به خودم گفتم: عجب سوال احمقانه ای.

اشاره دادم به خیابان به سمت بالا. گفتم: مستقیم می ره ونک.

به خط ویژه ی اتوبوس اشاره کرد، گف: اتوبوس نمی یاد الان؟

گفتم: نه.

چند لحظه همون جوری جلوم موند و این ور اون ورو نگا کرد. بعد گف: ببخشید. می تونید منو تا ونک ببرید؟!

تو دلم گفتم: یا حضرت شلغم. بعد نگاه به صورتش کردم. لبخند زد. لنتی خیلی معصومانه لبخند زد. تو دلم گفتم: فاحشه ی لنتی.

و بلند شدم. هیچی نگفتم. رفتم ایستادم کنار خیابون. اونم دنبالم اومد و اومد کنارم وایستاد. صبر کردیم تا چراغ سبز بشه.

 

 

 

پس نوشت: انگار کن یه تیکه از یه قصه که دوست داشتم بنویسمش.

 

مرتبط: در آزمایشگاه فیزیک

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۸۹ ، ۰۸:۵۶
پیمان ..

یکی از امراضی که این روزها بهش مبتلا هستم این است که دلم می خواهد دائم حالت مطلوب همه ی چیزها و حوادث و آدم هایی را که باهاشان روبه رو هستم و به من ربط دارند برای خودم بسازم. (مطمئنن این یعنی این که از خیلی چیزها و حوادث و آدم های فعلی روزگارم ناراضی ام و شاکی و...) خیلی چیزها را نمی توانم تخیل کنم. تخیل کردن حالت آرمانی خیلی چیزها خیلی سخت است و البته مرض دیگر این روزهایم هم این است که اصلن حال و حوصله ی بیان کردن خیلی از تهوعات ذهنی ام را ندارم... اما بعضی چیزهای کوچک را می شود تعریف کرد...باری، مرض دیگری که دارم این است که هر وقت می روم سایت بلاگفا تا بروم به صفحه ی مدیریت این وبلاگ حتمن روی دو سه تا از وبلاگ های به روز شده(همین جوری، الله بختکی) کلیک می کنم و سری به شان می زنم تا ببینم ملت در چه احوال اند و شاید وبلاگ خوب و ناشناخته ای وجود داشته باشد و یکی مثل خودم و از این حرف ها...

چند وقت پیش همین جوری ها به یک وبلاگ رسیدم که برایم خیلی جالب بود. از نظر محتوایی برایم حال به هم زن بودها، ولی سبک نوشته شدنش... (متاسفانه نه به آدرسش نگاه کردم که حالا حفظ باشم و نه ذخیره کردم صفحه اش را!خیلی همین جوری و الله بختکی  بود، خب.) دو تا نویسنده داشت. مینا و علی. زن و شوهر بودند. به گواه قسمت معرفی وبلاگ. از آن زن و شوهرهای چند ساله که به ملال و این حرف ها برمی خورند و بچه پس نیندازند از هم متنفر می شوند. یک پست در میان می نوشتند. یک پست مینا. یک پست علی. مخاطب هر پست هم برعکس. مینا می نوشت برای علی و علی می نوشت برای مینا. چی می نوشتند؟ چرندیات عشقولانه. شعر عاشقانه تیکه پاره می کردند برای هم دیگر و تو و تو و تو و تو و... می خواستند با آن وبلاگ ثابت کنند که هنوز عاشق هم اند. کاری نداریم. من فقط از سبک دیالوگ وار وبلاگ شان خیلی خوشم آمد. نمی دانم. فکر می کنم هر کسی که وبلاگ می نویسد یک وبلاگ آرمانی هم برای خودش در نظر داشته باشد. با یک سری ویژگی ها و فاکتورها. یکی مثلن ممکن است دلش بخواهد مثل توکای مقدس بنویسد تا بخوانندش، یکی ممکن است دوست داشته باشد آن قدر عاشقانه بنویسد و عاشقانه باشد که تو وبلاگش مثل وبلاگ گاوخونی فقط بانویش حق نظر دادن داشته باشد، یکی ممکن است آرزو داشته باشد مثل وبلاگ تورجان بتواند از یک قشر خاص بنویسد یا مثل وبلاگ تاکسی نوشت سبک خاصی داشته باشد برای خودش و...

اگر من بخواهم بگویم شکل دوست داشتنی وبلاگ نویسی برایم چه طوری هاست، می گویم همان سبک وبلاگ علی و مینا!

من دیوانه ی کتاب نویسی به سبک یونانی های باستانم. عاشق سبک افلاطون توی کتاب هایش. کتاب هایش درست است که فلسفه اند ولی وقتی می گیری دستت می بینی با یک کتاب پر از گفت و گو و دیالوگ روبه رو هستی و فکرها و نظرهای خاص از زبان هر کدام از شخصیت های گفت و گو بیان می شوند و از زبان آدم های دیگر حاضر در گفت و گو جنبه های مختلفش بررسی و نقد و واکاوی و این حرف ها می شوند.

نمی دانم چرا این طوری ها فکر می کنم. شاید به خاطر این که شدیدن تشنه ی دیالوگم. شاید به خاطر این که به این نتیجه رسیده ام که یکی از بزرگ ترین بدبختی های من و مردمی که دارم باهاشان توی جامعه ای به نام ایران زندگی می کنم این است که بلد نیستیم با همدیگر حرف بزنیم. بلد نیستیم دیالوگ برقرار کنیم. شاید به خاطر این که عقده شده برایم که چرا در مدرسه و کودکی و نوجوانی هیچ وقت دیالوگ را بهم یاد ندادند. همیشه پای حرف زدن که به میان می آمد مهم این بود که تو بتوانی متکلم وحده ی خوبی بشوی. برای کنفرانس دادن نمره قائل می شدند. اما وقتی دونفره مشغول بحث کردن می شدی آقای معلم می گفت: "ی دوم که دارید در مورد درس بحث می کنید، اما بهتره ساکت شید و به من گوش بدید، جواب سوال هاتون رو هم می گیرید!"

هستند وبلاگ هایی که شکل دیالوگ وار داشته باشند. مثل وبلاگ علی و مینا. وبلاگ های گروهی ای هم دیده ام که بخش نظرات شان محفل دیالوگ شده است. به نظرم وبلاگ خیلی بیش از آن چه که باید چیزی عمومی است. (خدا بسوزاند ریشه ی کسی را که از  این جمله ی من مخالفتم با شخصی نویسی را نتیجه بگیرد. دور باد!) می خواهم بگویم نوشتن دیالوگ هایی که فقط دو نفر یا نهایت هفت هشت نفر از آن سر دربیاورند چیز جالبی نیست. دوست نمی دارم. بیشتر دوست دارم یک پست من بنویسم و نفر بعدی که می آید پست بعدی را می نویسد با کلی ادله و خواندن و دیدن و این حرف ها بیاید پست بعدی را بنویسد. دقیقن مشکل آن وبلاگ های گروهی هم همین است. چت روم های نظرات شان لاسکده ای ست خند دار و بی فکرانه و...

هر چه قدر گشتم پیدا نکردم دوروبرم آدم پایه ی تحقق همچین رویایی. یعنی دوروبر من آدم هایی که حال و حوصله ی نوشتن داشته باشند کم اند و البته من متاسفانه زیادی سخت گیرم و این هم یکی دیگر از امراضی است که بهش مبتلا هستم...

پس نوشت: این که موقع خداحافظی با هر کسی می گویم: دعایم کن الکی نمی گویم که. البته آن هم برای خودش مرضی است!

مرتبط: کی الیسم به زبان ساده

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۸۹ ، ۰۵:۰۶
پیمان ..

پل کارون

مشهدی نبود. این را باید همان اول می فهمیدم. از لهجه اش هم باید می فهمیدم. مشهدی ها وقتی می خواهند بگویند "این جاست" می گویند "این جایه". توی کلام روزمره شان زیاد "است"ها را "یه"می کنند. از "حاجی آقا" "حاجی آقا" گفتن هاش هم می شد فهمید. از پوست تیره ی صورتش و گرمایی که توی حرف زدنش بود و...

کارش همین بود. یعنی تابستان ها و تعطیلات که مشهد شلوغ می شد کارش می شد این. جلوی هتل ها و مهمان سراهای اطراف حرم می گشت تا اگر کسی خواست برود مشهدگردی و ماشین دربست می خواست در خدمت باشد. وابسته به جایی نبود. نه آژانس، نه سازمان گردشگری. می گفت "روزی رو باید از خدا خواست." ولی مشهد و اطرافش و ابنیه ی تاریخی و گردشگری اش را مثل کف دستش می شناخت.  سر ظهر که به شاندیز رسیدیم، گفتیم برویم پدیده ی شاندیز. به طرز احمقانه ای تحت تاثیر تبلیغات تلویزیون بودیم! ازش پرسیدیم خوبه؟ گفت: والا من چند بار مسافر بردم پدیده. مکانش خوبه، شیکه، سرسبزه، خنکه. ولی غذاش خوب نیست. مسافرهام راضی نبودند.  توی شاندیز از پدیده بهتر چندتایی هستند. و معرفی کرد و آخرش ما را برد "باغ سالار" که انصافن رستوران خوبی بود. با معماری به سبک چهارباغش و حجره هایی که عوض میزوصندلی دورتادور باغ ساخته شده بود و... آرامگاه فردوسی هم که می خواستیم برویم ما را از جاده ی خلق آباد برد تا دیوارهای مخروبه ی شهر توس را نشان مان بدهد و از تاریخ توس بگوید برای مان...هر جا که می رفتیم برای خودش دوست و آشنا داشت و تا ما برویم گشتی بزنیم با آن ها مشغول گپ زدن می شد.

بهش گفتیم. گفتیم که چه قدر دوست و آشنا دارد. همین جوری برای باز کردن سرصحبت گفتیم. انتظار داشتیم بگوید خب کارم همین است. اما آهی کشید و گفت: نه حاجی آقا. من خودم این جا غریبم.

گفت: اهل این جا نیستم.

گفتیم: پس اهل کجایید؟

گفت: خوزستان.

گفتیم: آبادان؟

گفت: نه. اهواز.

دست روی دلش گذاشته بودیم انگار. گفت: شش سال پیش امدم مشهد. از شر گردوخاک اهواز بود که آمدم مشهد. هم خودم هم زنم زندگی به مان زهرمار شده بود. نمی تونستیم نفس بکشیم... توکل کردیم به خدا و از اهواز کندیم آمدیم مشهد. دوست و اشنا هم نداشتیم این جا. این ماشینو خریدم و به امام رضا توکل کردم ...

گفتیم: هوای مشهد خوبه؟

گفت: در مقایسه با اهواز بهشته، بهشت!

%%%

نمی دانم سالانه چند نفر مثل آقای آسان (آخر سفر آن روزمان کارت ویزیتش را به ما داد: یک تکه کاغذ که اسمش و شماره تلفنش را با خودکار آبی روی آن نوشته بود!) دلش را پیدا می کنند که از خوزستان و ایلام و استان هایی که با شروع فصل های بهاروتابستان غرق گردوغبار می شوند آن طور مهاجرت کنند.

فقط می دانم دیگر مهاجرت هم چندان فایده ای ندارد.

 اگر تا دو سه سال پیش فقط این استان ها بودند که درگیر این مساله می شدند حالا پای گردوغبار تا تهران و سمنان هم رسیده و دور نیست روزی که پایش به مشهد هم برسد!

گردوغبار درتهران-30اردیبهشت1389

گردوغبارهایی که می گویند منشااش در عراق و سوریه و عربستان است و می گویند که علتش خشک شدن تالاپ ها و دریاچه ها و برکه های این کشورها و از بین رفتن پوشش گیاهی شان است از سال 1380 شروع شد.

آمارو ارقام پیشرفت این گردوخاک ها این جوری هاست:

در سال ۸۱، ۱۰ مرتبه با ۷۲ ساعت ماندگاری؛
سال ۸۲، ۱۱ مرتبه با ۳۶ ساعت ماندگاری؛
سال ۸۳، ۹ مرتبه با ۴۸ ساعت ماندگاری؛
سال ۸۴، ۱۲ مرتبه با ۶۰ ساعت ماندگاری؛
سال ۸۵، ۱۹ مرتبه با ۱۲۰ ساعت ماندگاری؛
سال ۸۶، ۳۲ مرتبه با ۸۴ ساعت ماندگاری؛
سال ۸۷، ۵۹ مرتبه با ۲۴۰ ساعت ماندگاری
و سال ۸۸ تاکنون  (۹ اسفند) ۶۲ مرتبه با ۱۲۰ ساعت ماندگاری روی داده است.

به قول آقای محمد درویش"شتاب افزایش ریزگردها در آسمان خوزستان نسبت به سال آغازین آن، بیش از یک هزار درصد رشد داشته است."

چند روز پیش که دوباره موج این گردوخاک ها شروع شد و دامنه اش به همدان هم رسید تلویزیون مصاحبه ای با یکی از سران سازمان محیط زیست انجام داده بود توی بخش خبری بیست و یک. چیزی که برایم جالب بود  آن مسئول بود که با خیال راحت می گفت که از بین بردن این گردوخاک ها تا دوسه سال آینده هم میسر نخواهد بود.

یادم افتاد به بیست و سی دو یا سه سال پیش که مسئول وقت سازمان حفاظت محیط زیست طرف مصاحبه بود و او هم پس از کلی تشریح فعالیت های عظیم خودشان در اعزام نیرو به عراق برای مالچ پاشی همین جمله را تکرار کرده بود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۸۹ ، ۱۸:۱۴
پیمان ..