سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

من کامنت بازی بلد نیستم. یکی برایم کامنت می‌دهد نمی‌دانم باید چه کار کنم. اسمس بازی هم بلد نیستم. یعنی حوصله‌اش را ندارم. وقتی به یکی اسمس می‌دهم حال و حوصله ندارم بیش از سه بار متوالین اسمس بدهم. خیلی زیاد پیش می‌آید که بهم اسمس می‌فرستد کسی و من یه روز بعد دو روز بعد جواب می‌دهم. یا اصلن جواب نمی‌دهم. آخریش دیگر شاهکار بود. میم اسمس زده بود که حالت چطوره؟ خوبی؟ خوشی؟ حالا کلی هم دو هفته پیشش برام کار کرده بود و بهم حال داده بود‌ها. حال نداشتم جواب بدهم. جواب هم ندادم. فکر می‌کنم سر همین چیزهاست که کسی برام اسمس نمی‌فرسته. مگه اینکه کارش پیشم لنگ باشه... کامنت بازی بلد نیستم. نمی‌دانم وقتی یکی برام یه جمله‌های قشنگ قشنگ می‌نویسه چی جواب بدم. کلی زور زده‌ام چندین بار که من هم جواب بدهم، بعد مبارزه با ذاتم بوده فکر کنم. نتوانسته‌ام. سر همین چیز‌ها هم هست که فکر کنم وبلاگم بعد از دو سال و نیم هنوز تعداد کامنت هاش از تعداد انگشتان یه دست هم فرا‌تر نمی‌ره. یعنی خیلی وقت‌ها بی‌کامنت می‌مانم. حس دیده نشدن بهم دست می‌دهد. بعد بعضی وقت‌ها من هم دلم کامنت می‌خاهد. ولی خیلی وقت‌ها هم حوصله‌ی کامنت ندارم... یعنی تنهایی‌های من ازین جا‌ها شروع می‌شود؟ نه... بهتر است بگویم یعنی تنهایی‌های من ازین جا‌ها شروع به نمود پیدا می‌کنند؟... نمی‌دانم...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۰ ، ۱۱:۲۸
پیمان ..

"اگر بخاهم شهر مدینه را توصیف کنم در یک جمله می‌گویم: مدینه، شهری که عابر پیاده ندارد.
ندیدم. عابر پیاده ندیدم. کسی را ندیدم که دستش را گذاشته باشد توی جیبش و خیلی بی‌خیال راه برود و فقط برای راه رفتن راه برود. توی آن خیابان قباء چند تا زن بودند. آن‌ها هم برای خرید حتمن. مرد که اصلن ندیدم. جاهای دیگر هم ندیدم. کل خیابان سیدالشهدا را بالا رفتم. این‌ها اصلن راه نمی‌روند. اصلن پیاده روی نمی‌کنند. اصلن عابرپیاده ندارند. ماشین‌های شاسی بلند و پهن پیکر. هر جا بخاهند بروند با ماشین می‌روند. اصلن مردِپیاده معنا ندارد. پیاده روی معنا ندارد.
و ملتی که پیاده روی بلد نباشند، ملتی که قدم زدن بلد نباشند، حرکت کردن بلد نیستند. و معلوم است که این ملت باید بسته‌ترین و بی‌تغییر و تحول‌ترین ملت دنیا باشند... ملتی که قدم زدن و دست توی جیب گذاشتن و پیاده رو‌ها را گز کردن بلد نباشد تغییر دادن و تغییر کردن را هم بلد نیست... "

سفرنامه-صفحه‌ی ۳۰

مشغولم. دست هام خسته می‌شوند از نوشتن. گاهی هم از خودم نومید می‌شوم. از معمولی بودن و معمولی نوشتنم... ولی سعی می‌کنم....

پس نوشت: نوشتم. تمام شد. حس می‌کنم اشتباه بود نوشتنش. وقتی در مورد واقعه‌ای و حادثه‌ای و مکانی یا شخصیتی می‌نویسی چهار حالت دارد: نه تو ازش تجربه داری و نه کسی که قرار است بخاند ازش تجربه‌ای دارد، تو ازش تجربه داری ولی کسی که قرار است بخاند نه، بالعکس حالت قبل و حالتی که هم تو ازش تجربه داری هم کسی که قرار است بخاندت. نوشتن در دو حالت اول عاقلانه است و حالت آخر اشتباه محض. فردیتی وجود ندارد. سوتی بدهی مچت را می‌گیرند... و نوشتن این «سفر به قبله» همین اشتباه محض بود. سفری که خیلی‌ها ازش حالا دیگر تجربه دارند... بالاخره نوشتمش. برای آن‌هایی که فکر می‌کردم می‌خانندش ایمیل کردم. اگر کسی دوست دارد بخاندش خیلی خوشحال می‌شوم بگوید تا برایش ایمیل کنم...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۰ ، ۲۰:۰۵
پیمان ..

از راننده‌ی تاکسی یاد گرفتم. راننده‌ی تاکسی جده. بهش گفتم ببردم موقوف المکه. جوان بود. به ایرانی‌ها بیشتر شبیه بود. تمیز و مرتب. دشداشه پوش هم نبود، برخلاف اغلب هم وطن هاش. من با صورت آفتاب سوخته‌ام از او عرب‌تر بودم. حرفی نداشتیم به هم بزنیم. یعنی حصار زبان بین مان خیلی بلند‌تر ازین حرف‌ها بود. نه من عربی بلد بودم و نه او فارسی. آرام بود. یک جور آرامش عجیب. برای منی که سوار تاکسی‌های تهران شده‌ام این جور رانندگی آشنا نبود. اینکه پدال گاز را از روی حرص فشار ندهد... تویوتا کرولایش هم بی‌سروصدا رامِ دست‌هایش بود. از چند خیابان رد شد و بعد ولوم رادیویش را زیاد کرد. قرآن بود. صدیق منشاوی بود. نمی‌دانم کدام سوره. فقط صدیق منشاوی با لحن خاصش ترتیل می‌خاند و من و او ساکت بودیم و ماشین هم بی‌سروصدا با کولر روشن می‌رفت. جده بزرگ بود. از خیابان‌ها رد شد. توی بزرگراه‌ها راند. منشاوی هنوز می‌خاند. به ظاهر ترافیک بود. ماشین‌ها زیاد بودند توی بزرگراه‌ها. منشاوی می‌خاند. او بی‌خیال می‌راند. وقتی عقربه‌ی سرعتش را نگاه می‌کردم می‌دیدم ۱۲۰تا دارد می‌رود... وقتی نزدیک موقوف المکه و سواری‌های مکه رسید منشاوی هم صدق الله العظیمش را گفت‌و‌گوینده‌ی رادیوی سعودی شروع کرد به بلغور کردن و...
امشب خاستم‌‌ همان کار را بکنم. خاستم برانم و قرآن گوش کنم و آن جور آرام باشم. ماشین را برداشتم و از سه راه تهرانپارس به سمت جاده دماوند راندم. ولی نمی‌شد. نمی‌چسبید. آن حسِ مسافر مکه بودن را نمی‌داد... این تهران چیز دیگری است. آنجا سرزمین دیگری است. نمی‌دانم دقیقن چی هست و چرا. آن سرزمین بیابانیِ نازیبا انگار در خودش چیزهای دیگری دارد...
راستش هر وقت که از سفری به تهران برمی گشتم در راه رسیدن به تهران به این فکر می‌کردم که وقتی رسیدم به تهران چه کنم و چه نکنم و روزهای آتی‌ام را چگونه بگذرانم و دنبال چه چیزهایی باشم و الخ. این بار این طور نبودم. اصلن به تهران فکر نکردم. توی هواپیما خابیدم و وقتی چشم هام را باز کردم از پنجره‌ی هواپیما تهران را زیر پا می‌دیدم. آن دور‌ها آسمان در افق شیری رنگ می‌شد و خورشید در حال برآمدن و نارنجی کردن آسمان بود. اصلن به هوش نبودم که دارم برمی گردم...
عجیب بود...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۰ ، ۱۹:۴۸
پیمان ..

شک و تردید که همیشه هست. این بار هم هست. کمی آرمانگرایی شاید. کمی تنبلی شاید. هنوز هم نمی‌دانم. حس خوبی ندارم. حس آمادگی ندارم. نگاه که می‌کنم می‌بینم بیشتر بوی فرار دارد تا بوی سازندگی. فرار ازین منجلاب و خرابه‌ای که به اسم زندگی ساخته‌ام برای خودم. این چند روز که سهل است، این یک ماه آخر هم عملن کار خاصی نکردم. یک جور وادادگی ازین زندگی. وادادگی به امید واهیِ بهتر شدن... کدام بهتر شدن؟ حکم فرار دارد. و اصلن هر بار که بن کن کرده‌ام رفته‌ام فرار بوده. و همینش است که نگرانم می‌کند. واقعن دارم لبیک می‌گویم؟!

نشستم توی این چند روز سفرنامه‌ی ناصرخسرو را خاندم. توصیف سفرهای حجش را به دقت می‌خاندم و آن هم حس خوبی به من نمی‌داد. سفر حج سفر سختی بوده. همین سختی‌هایش بوده که مقدمه می‌شده. یک جایی ناصرخسرو تعریف می‌کند که:
 «و به همین حج از مردم خراسان قومی به راه شام و مصر رفته بودند و به کشتی به مدینه رسیدند. ششم ذی الحجه ایشان را صدوچهار فرسنگ مانده بود تا به عرفات رسند. گفته بودند هر که ما را در این سه روز که مانده است به مکه رساند چنان که حج دریابیم هر یک از ما چهل دینار بدهیم. اعراب بیامدند و چنان کردند که به دو روز و نیم ایشان را به عرفات رسانیدند و زر بستاندند و ایشان را یک یک بر شتران جمازه بستند و از مدینه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده که بر آن شتران بسته بودند و چهار تن زنده بودند اما نیم مرده....» سفرنامه‌ی ناصرخسرو/انتشارات ققنوس/ص۱۸۰
مقایسه که می‌کنم آن سفر قبله‌ها را با این سفر قبله یی که قرار است بروم....

۲۳صفحه یادداشت سفر ترکیه وسوریه و لبنان را که می‌گذارم جلویم تازه می‌بینم که چه قدر من آدم تنبلی بوده‌ام و هستم و چه قدر چیز‌ها بوده که باید یادداشت و ثبتشان می‌کردم و تنبلی کرده‌ام و به محاق نسیان رفته‌اند. ولی‌‌ همان چیزهایی که قلمی کرده‌ام بد نیستند. مثلن:
 «بعد این سوریه‌ای‌ها به طرز ابلهانه‌ای بشار اسد را دوست دارند. توی اتوبانی که دیروز از زینبیه رفتیم به مزار هابیل در سلسله جبال جولان به ماشین‌ها که نگاه می‌کردم به چند مورد برخوردم که پشت شیشه‌ی ماشینشان عکس بشار اسد و حافظ اسد را روی کل شیشه‌ی عقب چاپ رنگی کرده بودند یا برچسبانکی چسبانده بودند یا یک همچین چیزی. توی پارکینگ مزار هابیل هم یک ون فولکس واگن بود که روی شیشه عقب دودی‌اش عکس بشار اسد را چاپ رنگی کرده بود. خدا را شکر این چشم آبی بلندوالا خوش تیپ است وگرنه... توی اطراف مزار سکینه بنت علی (ع) هم یک شکلات فروشی بود که یک ال سی دی بالای مغازه‌اش گذاشته بود و توی ال سی دی عکس بشار اسد را با کت و شلوار و عینک دودی فیکس کرده بود و الخ. راننده‌ی پرایدی هم که ما را توی دمشق گرداند هم با اینکه از اوضاع اقتصادی و پراید زیر پایش می‌نالید وقتی ازش پرسیدیم بشار اسد چطوره؟ گفت بشار اسد خوب. بشار اسد خوب. بعد هر جا دستشان آمده عکس بشار اسد و حافظ اسد را گذاشته‌اند. آدم عقش می‌گیرد. بالای اسم مدرسه ابتدایی عکس این دو تا را گذاشته بودند. چی شود؟ حال به هم زن‌های عقب مانده.»
به پاسپورتم که نگاه می‌کنم علاوه بر تاریخ‌های میلادی و شمسی و رومی این بار طعم تاریخ قمری را هم خاهد چشید....‌ای کاش می‌شد گفت پرسه در خاورمیانه... ولی.... نمی‌دانم.... بیش از حد درگیر خودم هستم...

هیچی. همه‌ی این‌ها را نوشتم برای اینکه بگویم رهسپار قبله‌ام. اگر کسی بدی‌ای چیزی از من دیده  خاهش می کنم حلالم کند و از من راضی باشد. دعاگویش خاهم بود...

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۰ ، ۰۴:۰۵
پیمان ..

جذاب‌ترین بخش یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ بخش یخچال آن است.‌‌ همان جا که یخچال‌های روباز باد خنک خود را به فضای بالای خودشان می‌فرستند. پر است از چیزهایی که باید سرد نگه داشته شوند و یخچال‌های روباز با تمام قدرت سرما تولید می‌کنند و علاوه بر سرد نگه داشتن محتویاتشان خنکای خیلی خوشایندی را در اطراف خود به وجود می‌آورند. بزرگ‌ترین لدت یک فروشگاه زنجیره‌ای قدم زدن در بین راهرو‌ها و نگاه کردن به ردیف قوطی‌ها و بسته بندی‌ها و بطری‌ها و اشیای همانندی است که کنار هم با نظم و ترتیب نشانده شده‌اند. این لذت در بخش مواد یخچالی دو سه برابر می‌شود. تو کنار یخچال‌ها شروع می‌کنی به راه رفتن و نگاه کردن و خنکای مطبوعی را هم حس می‌کنی... احساس آرامش و آسایش فوق العاده‌ای به آدم می‌دهد این بخش یخچال... دست‌هایت را فرو می‌کنی تو جیب شلوارت، آرام و با طمانینه از کنار یخچال‌ها رد می‌شوی. به بسته‌های توی یخچال نگاه می‌کنی. نور مهتابی‌های سقف همه چیز را روشن و شفاف کرده است. بسته بندی‌ها برای خودشان حکایتی‌اند. از شیر مرغ تا جان آدمیزادی که می‌گویند... سیراب شیردان گوسفند. جگر. دل. شنسیل مرغ. سینه و ران بی‌پوست مرغ. سینه‌ی بوقلمون. بلدرچین میبد. فیله‌ی ماهی هوکی. فیله‌ی ماهی گوازیم. فیله‌ی بچه شیر بی‌استخان. گوشت منجمد گوساله‌ی برزیلی. ران ممتاز (!) گوساله- آبگوشتیِ گردن گوساله و... ناگهان ترست می‌گیرد. تعجب می‌کنی. خیلی عجیب است. در این گوشه‌ی خنک و مطبوع و آرام این فروشگاه زنجیره‌ای چه خشونتی نهفته است... آبگوشتیِ گردن گوساله؟ بلدرچین؟ سینه‌ی بوقلمون؟ چه قساوت خونینی در این بخش پاکیزه و روشن و خنک این فروشگاه نهفته است... این آرامش و خنکای مطبوع....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۰ ، ۰۸:۳۰
پیمان ..