سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۹ ثبت شده است

1)این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست

2)از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

3)بر چشم تو عالم ار چه می آرایند
مگرایی بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند

4)از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

5)چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله رخی اگر تو را فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

6)مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ زامید رحمت و بیم عذاب
از آذر خاک و باد و از آتش و آب

7)رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره ی این؟

8)هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه ی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

9)تا چند اسیر رنگ و بوی خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد

10)گاویست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۴۷
پیمان ..

وقتی شیشه پراز قطره های ریز باران شدهیچ وقت به ت نگفته ام که دیوانه ات هستم. همیشه جلوی خودم را گرفته ام. نمی خواهم خرابش کنم. می­خواهم دیوانه ات بمانم. این ماه تا ماه غیب زدن هایم هم به خاطر همین است. هر چه قدر کمتر ببینمت دیوانه ترت می شوم. دلش را دارم. می توانم. می خواهم. دیوانه ی خیلی چیزهایت هستم. آن شب تنهایی بدجور زده بود به سرم. یک هفته ای می شد که تنها بودم و دوماهی هم می شد که ندیده بودم ت. آسمان ابری و گرفته بود. ولی باران نمی بارید. توی حیاط خانه، تنهای تنها، قدم رو می رفتم و به آسمان نگاه می کردم که از زور زیادی ابرها قرمز شده بود انگار. دلم خواست شعر ناظم حکمت را زیر لب زمزمه کنم که:

چه می کند اکنون

در این لحظه؟

در خانه است یا بیرون؟

کار می کند، دراز کشیده یا سرپاست؟

شاید درست هم اینک دستش را بلند کرده

چه زیباست مچ های برهنه اش

چه می کند اکنون در این لحظه؟

و به این جای شعر که رسیدم خنده ام گرفت. خواستم شعر را برایت بفرستم بخوانی. اما طولانی تر از آن بود که بشود با اس ام اس فرستاد. اهل اینترنت و چت و چک کردن ای میل هم که نیستی. ای میلت را خودم برایت ساختم... و آن قدر توی اتاق های خانه راه رفتم و دلم از تنهایی خودم به تنگ آمد که هوس خیابان ها را کردم و دلم خواست که سوار ماشین شوم تا مهستی برایم بخواند:

مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه

این جوری ها بود که برایت اس ام اس فرستادم که پایه ی خیابانگردی با ماشین هستی؟ و تو نیم ساعت بعد جواب دادی. و توی این نیم ساعت همه اش به این فکر می­کردم که داری تلافی جواب ندادن ها و دیرجواب دادن ها و بی محلی های من را می کنی... من فرشته ی تو بودم و تو فرشته ی من. همان شب اسمت را تغییر داده بودم. اسمت اولین اسم دختری بود که می رفت توی کانکت-های موبایلم. برایت همان شب گفتم. تو از همان اول من را فرشته ی خودت ذخیره کرده بودی. بردمت پارک آرمان. پرایدک را خواباندم کنار خیابان و با هم رفتیم توی پارک. و هیچ کس نبود. و من درختی را که سبزی برگ هایش توی آن شب تاریک هم دوست داشتنی بود بغل کرده بودم و تو خندیده بودی. سفت و محکم در آغوشش کشیده بودم و چشم هایم را بسته بودم و سرم را چسبانده بودم به تنه ی درخت. درخت خنک بود و من گرمم بود. روی نیمکت که نشستیم موبایلت را گرفتم و به گوشه گوشه اش سرک کشیدم. این باکست همه فرشته بود و پگاه و ایرانسل. فرشته من بودم و پگاه محمد. دلم می خواست سروکله ی یک دختر دیگر راهم توی گوشی ات پیدا می کردم. دلم می خواست در این دوماهه با کسی سروسر پیدا می­کردی تا من در آن شب تار بشوم سنگ صبور تو از ماجراهای رازآلودت با او. اما خبری نبود. و من دیوانه ی همین خبری نبودن هایت هستم. به من گفتی: تو چه طور؟ و من هم گفتم خبری نیست. گفتم دل من مثل قلعه ی حسن صباح می ماند. تسخیرشدنی نیست. گفتم: هنوز پست نشده ام.

خواستم حتا بگویم: فقط دیوانه ی تو هستم هم چنان.

اما نگفتم.

کنارم نشسته بودی و من پرایدک را می راندم و تو ساکت بودی و من فقط هوایی را که از پنجره ی باز می خورد به صورتم بو می کردم. خیابان ولی عصر بودیم که بوی هوا مست و ملنگم کرد. بوی نا. بوی خاک و بعد قطره های ریز باران بر شیشه ی ماشین. صبر کردم تا شیشه ی ماشین پر از قطره های ریز باران شد و بعد برف پاک کن را زدم. باران تندتر شد و صدای برف پاک کن شد موسیقی زمینه ی انتهای شب مان...

یادت هست؟ من خوب یادم هست. خوب یادم هست که حتا آن شب هم نگفتم که دیوانه ات هستم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۲۶
پیمان ..

چند ماهی می شد که دلم می خواست کسی بزند توی گوشم. دلم می خواست کسی پیدا شود و بزند توی گوشم و شروع کند سرم فریاد کشیدن. که داری چه کار می کنی؟ این چه طرز زندگی کردن است؟ چه می خواهی؟ چرا این طوری می کنی؟ چرا آن طوری می کنی؟ دلم می خواست بزند توی گوشم و بعد شروع کند به نصیحت کردنم. همیشه توی عمرم از نصیحت شدن بیزار بودم ولی این بار واقعن دلم می خواست کسی پیدا شود که نصیحت های بزرگ بزرگم کند... نمی دانم شاید یک جور مریضی باشد. ولی چنین آدمی پیدا نشد پیدا شد. یعنی آدم نبود چنین کسی. یک کتاب بود. کتابی به نام "در باب حکمت زندگی". اثر آرتور شوپنهاور. "در باب حکمت زندگی" یک جورهایی یک رساله ی عملیه پر از پند و اندرز و راهنمایی درباره ی رسیدن به "سعادت" در زندگی است.

در باب حکمت زندگی

ویکی پدیا می گوید آرتور شوپنهاور یکی از بدبین ترین و بزرگ ترین فلاسفه ی اروپا بوده. مترجم کتاب(محمد مبشری) هم در مقدمه درباره ی اساس دستگاه فکری شوپنهاور می گوید: " شوپنهاور امکان سعادت انسان را به صراحت نفی می کند. جهان از دیدگاه او محنتکده ای است که در آن شر بر خیر غلبه دارد. طبیعت جایگاه تعرض قوی بر ضعیف و اعمال اراده است که به صورت سبعیت خون آلود جلوه می کند. تاریخ نوع بشر نیز به طور عمده چیزی جز توالی جنایت و خشونت نیست و فضایلب نوع بشر تاکنون بر نهاد حیوانی اش چیره نگشته است. زندگی انسان عادی وضعیتی اسفناک است که میان دو قطب نوسان می کند: در یک سو رنج روحی، درد جسمانی و نیاز قرار دارد که آدمی برای رهایی از این ها می کوشد و هنگامی که خلاصی یافت و به فراغت رسید، در قطب دیگر دچار ملال و بی حوصلگی می گردد و برای رهایی از این وضع به هر وسیله ای متوسل می شود، تا خلال درونی خود را فراموش کند. تنها تسلای انسان در این جهان کوشش در راه شناخت درون خویش و جهان بیرون به ویژه از راه اشتغال به هنر است."ص10

شوپنهاور در جای از کتاب(صفحه ی 45) توصیفی از جهان ارائه می کند که به شدت دوستش داشتم:"جهان پر از رنج و مصیبت است و اگر کسانی از آن در امان باشند بی حوصلگی در هر گوشه در کمین آن هاست. به علاوه معمولن پلیدی در جهان حاکم است و سفاهت غالب. سرنوشت بی رحم است و انسان ها تاسف برانگیزند. در چنین جهانی کسی که غنای درونی دارد مانند کلبهای روشن، گرم و شادمان در شب میلاد مسیح است، در میان برف و یخ بندان زمستانی."

"در باب حکمت زندگی" پر بود از نصیحت و راهنمایی درباره ی چگونه زیستن. اما شوپنهاور قبل از این نصیحت ها ابتدا اساس دستگاه فکری اش را بیان می کند. یک جورهایی آدم را می پزاند تا نانش در تنور  خوب بچسبد و پخته شود. کتاب را با بیان هدفش شروع می کند. این که بگوید که چگونه زندگی را به گونه ای سامان دهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد. بعد هم می گوید که: "آن چه اساس سرنوشت انسان های فانی را پی می افکند از سه مشخصه ی اساسی ناشی می گردد:

1-آن چه هستیم: یعنی شخصیت آدمی به معنای تام که از این لفظ سلامت، نیرو، زیبایی، مزاج، خصوصیات اخلاقی، هوش و تحصیلات را می فهمیم.

2-آن چه داریم: یعنی مالکیت و دارایی از هر نوع.

3-آن چه می ماییم: یعنی در نظر دیگران چه هستیم یا به بیان روشن تر دیگران چه تصوری از ما دارند..."

و در قالب این سه دسته شروع می کند به بیان حرف هایش. شوپنهاور به شدت به اصالت فرد اعتقاد دارد. می گوید: "هیچ کس نمی تواند از حیطه ی فردیت خویش بیرون رود". به همین جهت به مشخصه ی اول از سرنوشت مان (یعنی آن چه هستیم و تصور خودمان از خودمان) به شدت تاکید دارد. می گوید: " سعادت ما به آن چه هستیم یعنی به فردیت مان وابسته است، حال آن که غالبن فقط سرنوشت را یعنی آن چه را که داریم یا می نماییم به حساب می آوریم."ص24

و بعد در ادامه ی کتابش کلی در ستایش غنای درونی و روحی و تنهایی و آدم های باهوش حرف می زند و به آدم های عامی که توجهی بیش از حد به داشته های شان و نظر دیگران در مورد خودشان نشان می دهند فحش و بدوبیراه می گوید.

شو پنهاور به " اصالت رنج" معتقد است:

"به نظر من مهم ترین قاعده در میان همه ی قواعد خردمندانه برای گذراندن زندگی جمله ای است که ارسطو به طور ضمنی در اخلاق نیکوماخوس بیان کرده است: "هدف خردمند لذت جویی نیست، بلکه فارغ بودن از رنج است." حقیقت این جمله مبتنی بر این واقعیت است که همه ی لذت ها و سعادت ها ماهیتی سلبی دارند اما رنج دارای ماهیتی مثبت است."ص146

بعد با طول و تفصیل شروع می کند به اثبات این گفته اش. از زندگی روزمره مثال می آورد که وقتی در تندرستی کامل هستیم و فقط یک جراحت خیلی کوچک و ناچیز بر مثلن انگشت مان پیدا می شود تمام وجودمان می شود توجه به آن زخم کوچک، تمام توجه مان می رود به آن رنج. اصلن به لذت تندرست بودن چهارستون بدن مان توجهی نمی کنیم، بلکه فقط به رنج کوچک ناشی از آن زخم فکر می کنیم. همین طور اگر تمام زندگی مان بر وفق مراد باشد و فقط یک مشکل کوچک داشته باشیم تمام حواس مان معطوف می شود به آن مشکل کوچک و به آن مانع. بعد می گوید که: "هر لذت فقط عبارت از برطرف کردن این مانع و رهایی از آن است و در نتیجه پایدار نیست."

و نتیجه می گیرد که:"اساس این قاعده ی در خور تحسین ارسطو که قبلن نقل کردم این است که به ما می آموزد، هدف خویش را لذت ها و راحتی های زندگی قرار ندهیم، بلکه تا ان جا که ممکن است از مصیبت های زندگی بگریزیم. این روش به همان اندازه درست است که معنای این گفته ی ولتر مصداق دارد:"سعادت رویای بیش نیست، اما رنج واقعیت دارد" "ص147.

و روی همین حساب هاست که می گوید: "اگر به وضعیتی که رنج در آن وجود ندارد فقدان دلتنگی و بی حوصلگی نیز اضافه شود آن گاه سعادت این جهان به طور عمده حاصل شده است، زیرا باقی همه وهم است."ص148

"در باب حکمت زندگی" روی من تاثیر زیادی گذاشت. سطرهای فراوانی از کتاب بودند که زیرشان خط کشیدم. سطرهای فراوانی بودند که با جان و دل می پذیرفتم شان. شاید آن ها که به دنبال جمله های قشنگ قشنگ اند از این کتاب به عنوان یک کتاب پر از جمله های قصار خوشش شان بیاید. اما " در باب حکمت زندگی" خیلی فراتر از این است. به جرئت می توانم بگویم برای خودش یک دستگاه فکری است این کتاب...

توصیف عمر آدمیزاد در دوره های مختلف آخرین صفحات کتاب را تشکیل می داد:

"البته برخلاف آن چه طالع بینی ادعا می کند مسیر زندگی یکایک انسان ها از پیش مقرر نشده است. اما به طور کلی در هر دوره ی سنی با سیاره ی خاصی تطابق دارد، به طوری که زندگی او به ترتیب تحت تاثیر همه ی سیارات است. در سن ده سالگی سیاره ی تیر بر او تسلط دارد. انسان در این سن مانند تیر در مداری کوچک به تندی و سبکی حرکت می کند. اتفاقات کوچک ممکن است حال روحی او را تغییر دهند، اما آدمی به آسانی بسیاری چیزها را می آموزد. سن بیست سالگی زیر سلطه ی ناهید خدای هوش و فصاحت آغاز می شود. عشق و زن کاملن بر او چیره اند. در سی سالگی بهرام حاکم است: آدمی در این سن آتشین مزاج، نیرومند، شجاع، جنگجو و لجوج است.

در چهل سالگی چهار سیارک بر انسان حاکم اند، بنابراین زندگی اش گسترش می یابد: در این سن آدمی مقتصد است، یعنی به یاری ceresدربند امور مفید است، تحت سلطه ی vesta کانون خانواده ی خود را دارد، pallasبه او آموخته است که به چه دانشی نیاز دارد و همسر او، juno به عنوان بانوی خانه بر او حکومت می کند.

اما در پنجاه سالگی مشتری بر انسان حاکم است. آدمی در این سن از غالب هم سالان خویش بیشتر عمر کرده است و بر نسل بعد از خود احساس برتری می کند، درحالی که هنوز از نیروهای خود کاملن بهره مند است، از حیث تجربه و شناخت غنی است و اگر شخصیت و جایگاه اجتماعی خود را داشته باشد در میان اطرافیان خود واجد اقتدار است. بنابراین مایل نیست از کسی دستور بگیرد، بلکه می خواهد خود دستور دهد. اکنون رهبری و حکومت کردن در محیط برایش مناسب ترین کار است. این ها نقطه ی اوج سیاره ی مشتری و پنجاه سالگی انسان است. سپس در شصت سالگی کیوان فرا می رسد و به همراه او سنگینی، آهستگی و لختی سرب: "بسیاری از پیران به مردگان می مانند، چون سرب سنگین، لخت، بی حرکت و رنگ پریده."( شکسپیر، رومئو و ژولیت)

سرانجام اورانوس می آید و ان طور که می گویند آدمی به بهشت می رود."...

در باب حکمت زندگی/ آرتور شوپنهاور/ ترجمه ی محمد مبشری/  انتشارات نیلوفر/  277صفحه/5500 تومان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۱۲
پیمان ..

سایت عجیبی است. اسمش این است:آیا دوستان شما آن جا بوده اند؟(Have your friends there?) . به شما این امکان را می دهد که با یک لینک ساده بفهمید آیا دوست شما از سایت های مبتذل بازدید کرده یا نه؟ خیلی ساده با چند تا کلیک می توانید این را بفهمید. وارد سایت می شوید و لینکی را که در پایین صفحه به شما داده می شود به کسی می دهید که روی آن کلیک کند. چند ثانیه بعد از ان که دوست تان روی ان کلیک کرد لیست سایت های مبتذلی را که از آن بازدید کرده روی صفحه ی نمایش شما نشان می دهند. به همین سادگی. نه ویروس است. و نه کرم کامپیوتری. با یک تکنیک هوشمندانه ی برنامه نویسی به راحتی این کار میسر شده است.(آشنایی با طرز کارش: این جا)

وقتی این سایت را دیدم رفتم توی فکر. واقعن من در چه جهانی زندگی می کنم؟> این جا کجاست؟ چه طوری هاست؟ مختصاتش چگونه است؟ به خودم گفتم این جهان جهانی با مختصات دکارتی قدیم نیست. یک جهان با مختصات ریمانی است که مجموع زوایای مثلث در آن کمتر و بیشتر از 180درجه می شود.

@@@

"هدف گوگل این است که همه ی دانش جهان را به آسانی برای همه قابل دسترسی سازد. گوگل امیدوار است زمانی فرا برسد که هر کس در هر کجا با یک تلفن همراه بتواند همه ی اطلاعات جهان را در جیب خود داشته باشد"

این دو خط از کتاب "جهان مسطح است" احتمالن بهترین توصیف برای "جهان گوگلی" است. چند وقت پیش توی وبلاگ بامدادی پستی خوانده بودم به نام "مواظب اینده ی مجازی خودتان باشید". (چون وبلاگه فیلتر است ناچار بگویم چه گفته). نوشته بود:

آیا تا به حال به این موضوع توجه کرده‌اید که هر مطلبی توی فضای عمومی اینترنت می‌نویسید در بانک‌های اطلاعاتی موتورهای جستجو برای مدت طولانی (و شاید برای همیشه) ثبت می‌شود و ممکن است روزی از این‌که چنان چیزی نوشته‌اید و همه می‌توانند آن را ببینند خرسند نباشید؟دقت کنید، من از خطر دزدیده شدن اطلاعات شخصی مثل حساب بانکی یا نشانی منزل حرف نمی‌زنم. موضوع نشر افکار و عقاید شماست. توجه داشته باشید نوشته‌های امروز «آینده مجازی» شما را شکل می‌دهند. آینده‌ای که قابل تغییر دادن یا پاک شدن نیست، چون برای همیشه در حافظه اینترنت ضبط می‌شود.

و نوشته بود:

مهم نیست کجای جهان باشید. روزی خواهد رسید که هر کجا آفتابی شوید، ابتدا شما را توی اینترنت جستجو می‌کنند. اگر دنبال شغل جدیدی باشید، شک نکنید ابتدا پرونده اینترنتی شما خوب بررسی می‌شود و اگر جایی در روزگار جوانی از سر خشم گفته باشید «زمین صاف است» تا پایان عمر همه شما را به عنوان فردی خواهند شناخت که روزی گفته است «زمین صاف است».

بعید نمی‌دانم روزی برسد (شاید الان هم حتی برخی این‌گونه باشند) که حتی پسرها و دخترها قبل از این‌که با هم دوست شوند، اول زیر و بالای یکدیگر را از توی اینترنت در بیاورند. هر چه باشد شاید مایل باشند بدانند «عشق آینده‌شان» چه‌کار بوده است؟

فراموش نکنید «شما را جستجو خواهند کرد» و شما هم چه بخواهید و چه نخواهید «پیدا خواهید شد».

نوشته ی بسیار خوب و آگاهی دهنده ای بود که می خواست هشداردهنده هم باشد. لب کلامش این بود که مواظب گفته های امروزتان باشید. چون ممکن است فردا برای تان ضرر و زیان داشته باشند. یعنی نگاه حاکم بر نویسنده اش یک نگاه کاملن منفعت گرایانه بود. لب کلامش را جدا از اطلاعاتی که یادآوری کرده بود و خیلی لرزشمند بود نپسندیدم. این دلیل نمی شود که چون ممکن است فردا به ضرر خودم تمام شود امروز من حرف نزنم، نظرم را بیان نکنم. اصلن خود این ابراز عقاید است که باعث می شود آدمی رشد کند و دید پیدا کند و حتا به عقیده ای کاملن مخالف عقیده ی اولش برسد و چه اشکالی دارد که این فرآیند تطور فکری در عالم اینترنت برای همه شفاف باشد و در دسترس؟

اما وقتی سایت "آیا دوستان شما آن جا بوده اند؟" را دیدم بعد اخلاقی قضیه برایم برجسته شد. به خودم گفتم: "در جهان گوگلی ما محکومیم که خوب باشیم. در جهان گوگلی ما نمی توانیم بد باشیم. بد بودن غیرقابل پنهان کردن است." مارک تواین نویسنده ی نامدار آمریکایی جمله ای دارد که می گوید: "همیشه راست بگویید. چون در غیر این صورت ناچار خواهید بود آن چه را گفته اید به یاد داشته باشید." شاید این جمله ی تواین در طول صد سال اخیر هیچ گاه به اندازه ی امروز و در جهان گوگلی مصداق نداشته.

توماس فریدمن  در کتاب"جهان مسطح است" درباره ی بعد اخلاقی این جهان می گوید:

"پیش از این کف زندگی و گذشته ی ما با سیمانی به سختی سنگ پوشیده شده بود. با گذشت زمان، این کف مستحکم و سخت، حفاری شد. اما با این وجود نفوذ به لایه های زیرین آن به دشواری امکان پذیر بود...گوگل، یاهو و ام اس ان سرچ این سیمان سخت را خیلی سریع در هم شکستند  درنتیجه هر کس تنها با چند کلیک قادر به کندوکاو در گذشته ی افراد می شود. اکنون دیگر اطمینانی از غیرقابل جست و جو بودن جاپاهای الکترونیکی ما در پایگاه های داده ی مختلف که با تصور خصوصی بودن ان بر جا گذاشته ایم وجود ندارد... در یک جهان مسطح فرار و اختفا ممکن نیست و باید خوب و شرافتمندانه زندگی کرد. چون همه ی اعمال و همه ی اشتباهات ما روزی قابل جست و جو خواهد شد.

به گفته ی زایدمن که شرکت ال.آر.انرا اداره می کند"در این جهان بهتر است کارها را درست انجام دهید، چون دیگر بستن باروبندیل و جابه جا شدن مکرر در این شهر و ان شهر به قصد اختفا چندان آسان نیست". در دنیای گوگل شهرت و اعتبار شما چون سایه در پی شماست، تا ایستگاه بعدی از شما پیشی می گیرد و قبل از شما به آن جا خواهد رسید. شهرت شما در مراحل خیلی ابتدایی زندگی شکل می گیرد...در عصر ابرجست وجوگری همه یک شخصیت مشهورند. گوگل سطح اطلاعات را هموار کرده و مرزهای طبقاتی را از میان برداشته است."ص207 و ص208

بله. مثل این که در این جهان ما محکومیم که خوب باشیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۳۸
پیمان ..

قطار تهران ساری- پل ورسک

من دیوانه­ی قطارم. دیوانه­ی واگن­‌ها، کوپه­‌ها و لکوموتیوی که به پیش می‌­راندش. من دیوانه­ی راه­رفتن توی راه­روهای قطارم و ایستادن توی راه­رو‌ها، کنار پنجره. دیوانه­ی اینم که پنجره را پایین بیاورم تنه­ام را بیندازم روی پنجره بگذارم باد بزند توی صورتم و نگاه کنم به منظره­هایی که از پیش رویم می‌­روند و می‌­روند. دیوانه­ی صدای تلق تولوق مداومش هستم که «آیریلیق آیریلیق» هم می‌­توانم بشنومش…
و آن قدر دیوانه­اش بودم که فقط و فقط به خاطر او برای خودم و اسی تور مازندران گردی راه بیندازم…
وقتی آن روز با اسی رفتیم شرکت مسافرتی «زرین­گشت» و دو تا بلیط قطار برای ساری خریدیم به قیمت هر بلیط ۱۴۵۰ تومان توی ذهنم رویایی بودنش را حدس می‌­زدم. اما فکرش را نمی‌­کردم که به خاطرش آن همه دعا به جان رضاشاه کبیر بکنم…
۶نفری که توی یک کوپه بودیم بلیط­مان یک ویژگی مشترک داشت. توی قسمت توضیحاتش نوشته بود: ویژه­ی برادران. من تهرانی بودم و اسی لاهیجانی و یکی مشهدی و یکی اراکی و آن یکی اردبیلی و آن یکی که کم حرف‌تر از همه­مان بود ماسالی. مشهدیه و اراکیه سرباز بودند و دم به دقیقه سیگار می‌­کشیدند. اردبیلیه و ماسالیه دانشجو بودند. و من و اسی هم فقط مسافر بودیم. برای هیچ کاری به ساری نمی‌­رفتیم. هدف­مان‌‌ همان چیزی بود که برای آنچهارتا وسیله بود. دو تا کوپه آن طرف­ترمان دو تا خارجکیه هم بودند. فارسی بلد نبودند. افسوس خوردم که چرا انگلیسی بلد نیستم بروم با‌هاشان گپ بزنم. حدس می‌­زدم مثل من و اسی باشند. در پی یک رویا. برای فرار از جهان مزخرفی که درش زندگی می‌­کردند…
و قطار از تهران راه افتاد و به گرمسار رفت و بعد به فیروزکوه. سر راه‌مان کویر و برهوت بود و بعد کوه­های عجیب غریب و فیروزکوه چند ده­دقیقه‌ای علاف شدیم. میان کوه­‌ها و باد خنکی که می‌­وزید. اردبیلی که پای ثابت قطار تهران ساری بود می‌­گفت اینجا قطار می‌­ایستد تا لکوموتیوش را تقویت کنند تا بتواند از کوه بالا برود. و بعد راه افتادیم. مسیر پرپیچ­وخم بود. کنار پنجره ایستاده بودم و سر پیچ­‌ها با خوشحالی به لکوموتیو و ته قطار نگاه می‌­کردم. پیرمرد‌ها و بچه­هایی که کنار خط آهن ایستاده بوند دست تکان می‌­دادند. برایشان بای بای کردم. توی یکی از روستاهای کنار خط آهن مادری بچه­اش را بغل کرده بود آورده بود کنار ریل و به بچه­هه یاد می‌­داد که برای قطار و مسافر‌هایش بای بای کند…و بعد تونل­‌ها شروع شدند. یکی از تونل­‌ها خیلی طولانی بود. چندین دقیقه فقط تاریکی بود و تاریکی. انگار تونل نمی‌­خواست تمام بشود. توی تونل ظلمات محض بود. چشم چشم را نمی‌­دید. و وقتی تونل تمام شد… یک رویا بود. دقیقن یک رویا بود. قطار داشت از میان مه‌ها حرکت می‌­کرد. از بین کوه­هایی به هم چسبیده. آن قدر به نزدیک که انگار کوه­‌ها فقط برای عبور قطار صبر کرده­اند و به هم نچسبیده­اند و مه. مه. مه. و بعد درخت­‌ها و سبزه­‌ها. و درخت­‌ها. درخت­‌ها. درخت­‌ها. بوی باران. و به پنجره که تکیه می‌­دهی برای دیدن مناظر بیرون حس می‌­کنی صورتت دارد خیس می‌­شود. و از باران نیست. از این است که حالا تو وسط ابر‌ها داری به پیش می‌­روی…قطار از بالای بالای کوه می‌­رود. جاده­ی آسفالته ته دره است. خیلی خیلی پایین. و تو ماشین­‌ها را دقیقن اندازه­ی قوطی کبریت می‌­بینی و خودت از بالای کوه­‌ها و جنگل­‌ها می‌­روی…هیجان­انگیز بود. آن­قدر هیجان­انگیز که اسی موبایلش را دربیاورد و وسط راهروی قطار آهنگ بگذارد. آن­قدر هیجان­انگیز که هر شش نفرمان از کوپه بزنیم بیرون و بچسبیم به پنجره­ی راهرو و مست و ملنگ شویم…و بعد قطار کم کم شروع کرد به پایین آمدن از قله­‌ها. مسیر پرپیچ­وخم­‌تر از همیشه بود. سر قطار را که نگاه می‌­کردم نمی‌­دانم چرا خیلی از یادهای دوران کودکی­ام داشت توی دلم زنده می‌­شد. یاد یکی از کتاب­های دوست­داشتنی دوران بچگی­م افتادم. یاد «جیم دگمه و لوکاس لوکوموتیوران «. بعد یاد «بچه­های راه آهن» افتادم و از خوشی خندیدم. قطار از زیر پل ورسک رد شد و بعد راهش از راه جاده­ی آسفالته جدا شد. رفت وسط جنگل. رفت وسط درخت­‌ها. دل جنگل. جاهایی که وقتی از پنجره نگاه می‌­کردم گاهی اوقات فقط یک رنگ را می‌­دیدم: رنگ سبز برگ­‌ها و علف­‌ها و درخت­‌ها را. نه از این سبز معمولی­‌ها. نه. سبز اردیبهشتی. قطار از جاهایی رد می‌­شد که دست آدمیزاد‌ها به آنجا‌ها نرسیده بود تا به گند بکشانندش. سبز رادیبهشتی و آسمان ابری شمال و… و من دیوانه­ی قطارم. من دیوانه­ی قطار تهران ساری توی اردیبهشتم…دیوانه­ی دیوانه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۲:۲۵
پیمان ..

خداحافظ بلاگفا. سلام وردپرس:

 
 
 
 
 
 
 
 
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۸:۰۹
پیمان ..