سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

مدل والد، کودک، بالغش را اگر بخواهی این‌طوری بود:‏

شب بود. بالغ منطقی‌ام به من دستور داد که تا وقتی چراغ برای ماشین‌ها سبز است کنار درخت بایستم و صبر کنم. هم ‏احترام به قانون عبور و مرور و هم حفظ جانم از خطر برخورد ماشین‌ها به من. 120 ثانیه منتظر ایستادم و به رد شدن ‏ماشین‌ها زل زدم. کم‌کم سرعت رد شدن ماشین‌ها کم شد و بعضی‌ها نرسیده به چهارراه به حالت توقف درمی‌آمدند. نگاه ‏کردم دیدم چراغ برای ماشین‌ها زرد شده است و ثانیه‌ای بعد قرمز می‌شود. ‏

کودک درونم نق زد که برو دیگه. چی وایستادی؟ حالا حق توئه که رد شی. 120 ثانیه منتظر بودی کم بود؟ بدو برو. این ‏همه صبر کردی حالا نوبت توئه. چراغ برای اونا قرمز شده. تو می تونی رد شی. در همان حال که چراغ زرد شده بود یک کیا ‏سراتو را دیدم که تا چراغ قرمز 100 متر فاصله داشت. سرعتش 30 کیلومتر بر ساعت می‌زد. چراغ که قرمز شد دیدم کیا ‏سراتو از فاصله‌ی 50 متری سرعتش را زیاد کرد و صدای غرش موتور ماشینش بلند شد. بالغم محاسبه کرد که دور ‏موتورش الآن روی 6000 دور بر دقیقه است که این‌طوری صدای غرشش بلند شده و گفت که رد نشوم. خطرناک است. ‏چراغ قرمز شده ولی این ماشین نمی‌ایستد.‏

والدم در همان آن به فاصله‌ی صدم ثانیه صدایش بلند شد: طرف 100 میلیون پول ماشین داده، گه می خوره با این ‏سرعت چراغ قرمز می خواد رد کنه. آدمی رو که رفتارش به‌اندازه‌ی پولش نیست باید ادب کرد. بزن نابودش کن. این تخمه ‏سگو باید ادبش کرد.‏

بطری آب معدنی دستم بود. خالی شده بود. دنبال یک سطل آشغال بودم که از شرش راحت شوم و تا آن لحظه گیر ‏نیاورده بودم. صدای والد درونم خیلی بلند بود. کیاسراتو با سرعت خیلی بالایی به طرفم آمد (قشنگ 80-90 کیلومتر بر ‏ساعت سرعت داشت). و همین که به نزدیکی من رسید بطری آب معدنی خالی را عمود بر مسیر حرکتش پرتاب کردم به ‏سمتش. باید ادب می‌شد.‏

بطری آب معدنی خورد به در عقب و رکاب ماشین و بعد لاستیک عقب رفت رویش.‏

بیش از آنی که فکر می‌کردم صدا داد. انگار یک چیزی ترکیده و شکسته باشد. خب سرعت کیا سراتو خیلی بالا بود و ‏هر جسم توخالی‌ای بهش می‌خورد صدای بلندی می‌داد. ‏

اتفاق خوبی افتاد. طرف ترسید. با تمام قدرت یکهو زد روی ترمز و وسط چهارراه ایستاد. ماشین‌های سمت دیگر به ‏سمتش می‌آمدند. سریع چراغ‌های دنده‌عقبش روشن شدند و کشید عقب. والدم احساس پیروزی کرد: طرف غلط کرده بود ‏که می‌خواست با آن سرعت چراغ قرمز رد کند. کودکم خوشحال شد. هورا... نتوانست قانون را پیروزمندانه بشکند. به غلط ‏کردن افتاد. در همان آن بالغ و کودکم احساس خطر کردند. کودکم گفت فرار کن. اینجا ایران است. مردم برایشان ‏آهن‌پاره‌هایشان از جانشان بیشتر ارزش دارد. الآن طرف می‌افتد دنبال این‌که کی بود به ماشینم تجاوز کرد. درست است. او ‏به اعصاب و روان تو تجاوز کرد. اما تو هم به آهن‌پاره‌اش تجاوز کردی... فرار کن. بالغم اما گفت هیچ غیرطبیعی نباش. ‏خیلی ریلکس از حق عبورت از خیابان استفاده کن. ماشین او هم طوریش نشده. بطری آب معدنی خالی نرم است. صدایش ‏هم به خاطر رفتنش زیر لاستیک عقبش بود. به حرف بالغم گوش دادم و آرام از خیابان رد شدم.‏

بعد یک نگاه به عقب انداختم. طرف هنوز تقریباً وسط مانده بود و چراغ دنده‌عقبش هم روشن. خنده‌ام گرفت. ‏نفهمیده بود چه اتفاقی برایش افتاده. اصلاً من را ندیده بود که کنار درخت منتظر قرمز شدن چراغ ایستاده بودم. فقط ‏خواسته بود چراغ قرمز را با حداکثر شتابی که ممکن بود رد کند که یک چیزی از عقب ماشینش صدای وحشتناکی داده بود. ‏حتماً فکر می‌کرد که یک تکه‌ای از ماشینش سر گاز دادن بی محابایش ترکیده. ‏

کودکم راضی بود. ‏

اما والدم نق زد که تو آشغال را توی خیابان ریختی عملاً با این کارت. کارت درست نبود. ‏

بالغم هم نومیدم کرد: آدمی که این‌قدر احمق است با این کار تو ادب نمی‌شود. متأسفانه باز هم چراغ قرمز رد می‌کند! ‏کارت بیهوده بود.‏


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۰۴
پیمان ..

یک دوره‌ای در ‏edx‏ هست که 2 تا از اساتید دانشگاه کورنل آن را ارائه می‌کنند: تاریخ کاپیتالیسم در آمریکا.‏

دوره‌ی قشنگی است. تاریخ درس دادن آمریکایی‌ها هم مثل کتاب نوشتن و فیلم ساختنشان می‌ماند. همه‌چیز را ساده و ‏راحت می‌کنند. ساده، راحت و البته واضح. همین‌که بیانی از یک مسئله وجود داشته باشد خودش نصف راه‌حل است... ایرانی ‏جماعت پیوسته در کار پاک کردن هر نوع بیانی از مسائل است.‏

چه بخواهیم چه نخواهیم کاپیتالیسم اساس زندگی جهان امروز است. چه بخواهیم چه نخواهیم ملتی که اقتصاد ‏درست‌ودرمان نداشته باشد دین و اخلاق هم نخواهد داشت. این‌که منظور از کاپیتالیسم دقیقاً چی است، سؤال مناقشه ‏برانگیزی است. خود اساتید این دوره‌ی ‏Edx‏ هم در همان درس‌های اول به این اشاره می‌کنند و البته سریع هم از آن ‏می‌گذرند. چون که کارشان تاریخ است و بررسی تغییر تحولات و به دست آوردن الگوهای تکرارشونده و روندها.‏

کاپیتالیسم از منظر آدام اسمیت بازار آزاد است و از منظر مارکس یک سیستم واقعی حقوق و دستمزد برای نیروی کار ‏و از منظر جوزف شومپیتر اجازه دادن به کارآفرین‌ها برای نوآوری‌های مخرب... ورای همه‌ی تعریف‌ها،‌ اساس کاپیتالیسم ‏بر تغییر است. به قول بعضی چپ‌ها ناف کاپیتالیسم را با بحران بریده‌اند و بحران هم یعنی تغییرات پیوسته...‏

اما کاپیتالیسم از منظر مورخ‌ها نقطه شکست جهان مالتوسینی است.‏

توماس مالتوس یک کشیشی بود که حوالی سال‌های 1700 به تفکر مشغول بود و کتاب می‌نوشت. او در باب مسائل ‏اقتصادی هم فکر می‌کرد. یکی از نظریات اقتصادی جالبش در مورد پیشرفت بشریت و محدودیت‌های رشد جمعیت است. ‏می‌گفت که بشر میل زیادی به تولید مثل دارد. در حقیقت الگوی رشد جمعیت آدم‌ها تصاعد هندسی است. اما می‌گفت ‏آدمیزاد احمق است. چون در زمینه‌ی تأمین غذای خودش و رسیدگی به وضعت سلامت و صلح و جنگ نکردن به‌صورت ‏تصاعد حسابی رشد می‌کند. جمعیت هندسی زیاد می‌شود، اما منابع غذایی حسابی. در نتیجه بعد از هر افزایش جمعیت یک ‏رکود به وقوع می‌پیوندد و جمعیت زیادی می‌میرد و همیشه رشد بشریت محدود است. ‏

اصل و اساس حرفش این بود که بشریت عرضه ی پیشرفت اقتصادی ندارد و همیشه وضعیتش تقریباً ثابت است.‏

حرف او تا حوالی قرن 18 کاملاً درست بود. از نظر اقتصادی جهان طی قرن‌ها تغییر چندانی نداشت. حدود 10،000 ‏سال بود که بشر کشاورزی را اختراع کرده بود. یعنی حدود 100 قرن بشر توانایی تأمین خوراک را پید کرده بود. ولی ‏سرعت تولید غذایش به‌اندازه‌ی سرعت تولید مثل و افزایش جمعیتش نبود. هی جمعیتش زیاد می‌شد و بعد گرسنگی فشار ‏می‌آورد و جمعیتش کم می‌شد و نوسان و در جا زدن...‏

به این دوره از تاریخ دوره‌ی مالتوسینی می‌گویند... دوره‌ای که جهان تغییر اقتصادی چندانی را طی چند صد سال تجربه ‏نکرد.‏

نمودارهای سرانه ی تولید ناخالص داخلی کشورهای مختلف جهان از 2000 سال پیش هم همین نکته را بیان می‌کنند.‏

وضعیت اقتصادی جهان در 2000 سال پیش (سال 1 میلاد مسیح).‏

‏1500 سال بعد هم از نظر اقتصادی همانی بود که بود:

در سال 1700 میلادی نواحی شمالی اروپا از نظر اقتصادی شروع به بهبود کرد... و این همان دوره‌ای است که کاپیتالیسم ‏در جهان سر بر آورد. البته اساتید دانشگاه کرنل روند پیدایش کاپیتالیسم و رشد تجارت جهانی را از سال های جنگ های صلیبی و سال های 1200 به بعد که اروپایی ها از مسلمانان حسابداری بدهکار بستانکاری و کاربرد صفر را یاد گرفتند ریشه یابی می کنند. ایتالیای 1700 از همه کشورهای جهان اوضاع اقتصادی بهتری دارد. آن هم به خاطر نوآوری های مالی ایتالیایی ها است. 

در سال 1820... نظریات اقتصاد کاپیتالیستی عملیاتی شدند. انقلاب صنعتی به وقوع پیوست و آمریکای شمالی و اروپا ‏وضعیت اقتصادی‌شان روزبه‌روز بهتر شد.:

در سال 1913، قبل از جنگ جهانی اول، جهان به‌طورکلی وضعیت اقتصادی خیلی بهتری را تجربه می‌کند. کشورهای ‏جهان به هم وابسته شده‌اند:

بعد از دو جنگ جهانی در سال 1960 همچنان جهان روبه‌پیشرفت و ترقی است. نظریه مالتوس که جنگ یکی از عوامل ‏محدودکننده‌ی بشری است عملاً باطل شده است. کاپیتالیسم کاری کرده است که دیگر جنگ هم جلوی پیشرفت بشریت ‏در زمینه‌ی اقتصادی را نمی‌گیرد.‏

در قرن بیست و یکم مردمان جهان پیوسته در حال افزایش جمعیت‌اند و هیچ کمبودی در خوردوخوراک ندارند و سطح ‏رفاهشان فراتر از آن چیزی است که اجدادشان می‌توانستند رؤیا کنند...‏

ولی خودمانیم. زندگی در جهان مالتوسینی هم عالم دیگری داشته است. جهان کاپیتالیستی یعنی جهان تغییر پیوسته. تا ‏تو بیایی فکر کنی و دو دو تا چهار تا کنی و بسنجی همه چیز تغییر کرده... تغییر... تغییر...تغییر... جهان مالتوسینی قبل از ‏قرن 17 تغییر چندانی نداشته. همیشه می‌شد ایستاد و به جهان و بشریت نگاه کرد و همه چیز را مثل یک قاب نقاشی از ‏جلوی چشم گذراند و لذت برد. شاید هم کسل‌کننده بود. نمی‌دانم...‏


منبع نمودارها: ‏https://ourworldindata.org‏/‏


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۲
پیمان ..

همیشه با رفتن آدم‌ها حوادثی هم رخ می‌دهند.  حوادثی که خیلی وقت‌ها دیده نمی‌شوند. حوادثی که خیلی وقت‌ها هم با ‏تأخیر اتفاق می‌افتند. ‏

فلافل فروشی بی‌نام‌ونشان انتهای خیابان جشنواره خیلی بی‌سروصدا یکی از مشتریانش را از دست می‌دهد. در ساعت 12 ‏نیمه‌شبی تابستانی آن فلافل فروشی برای آخرین بار در آن روز  فر کوچک پیتزایش را روشن می‌کند و اصلاً نخواهد دانست ‏که آخرین مشتری شبش، دیگر طعم پیتزاهای او را نخواهد چشید.‏

صندلی‌های ماشینی قدیمی خوشحال از نشستن 5 نفر کنار هم در فضای درون ماشین و گپ و گفت های شان، خبر نخواهند ‏داشت که یکی از آن 5 نفر دیگر آن صندلی‌ها را تجربه نخواهد کرد.‏

هوای شهر و به‌خصوص لوپ سیگاری‌های دانشگاه دیگر طعم نفس‌های سیگاری یک نفر را نخواهند چشید . ‏

ارز مسافرتی برای تمام شهروندان ایرانی به‌جز

‏ آن‌هایی که می‌روند کربلا قطع می‌شود و...‏

آخر شب خیلی آرام رساندیمش دم خانه‌شان. ازش شیک و مجلسی خداحافظی کردیم. شب خوبی بود. بعد از مدت‌ها ‏دورهم جمع شدیم. یک تآتر نگاه کردیم. صادق را تا میدان آزادی رساندیم. دور میدان آزادی چرخیدیم. هیچ قصدی ‏نداشتیم. هیچ برنامه‌ی دراماتیکی در نظر نبود. حتی وقتی دور میدان هم چرخیدیم هیچ معنای نمادینی وجود نداشت. ولی ‏خب... حالا که دارم می‌نویسم به نظرم میدان آزادی در آخرین شب با هم بودنمان نمادین شده. او داشت آزاد می‌شد. شاید ‏هم داشت آزادی‌اش را از دست می‌داد. آزاد می‌شد. چون می‌توانست از تمام قیدوبندها و اماواگرها رها شود و دل ببندد به ‏فقط تلاش کردن خودش. خاکی دیگر،‌ قوانینی دیگر،‌ آدم‌هایی دیگر، مستقل شدن، مرد شدن... شاید هم داشت آزادی‌اش را ‏از دست می‌داد. دور شدن از خانه و کاشانه،‌ کار کردن، از دست دادن تمام‌وقت‌های بیهوده‌ای که در دانشگاه سپری می‌کرد... ‏

نزدیک‌های خانه‌شان از دانیال نالید که خیلی دوست داشت ببیندش. ولی نیامد. خودش را،‌ گذشته‌اش را گم‌وگور کرده و ‏حاضر نیست حتی برای آخرین بار کسی از گذشته‌اش را ببیند. وقتی از هم جدا شدیم حمید گفت تهمینه دوست داشت او را ‏ببیند. گفتم دست نخواهد داد. بعدش به این فکر کردم که این ویژگی روابط انسانی را کجای دلم بگذارم؟

پسری در شرف رفتن. حسرت دیدن دوستی قدیمی، بی‌خبر از این‌که دیدن خودش هم حسرت کسی دیگر است. شاید این ‏قصه‌ی زنجیره‌ی روابط انسانی است. انگار همیشه آدم‌ها باید به یک نفر دیگر نگاه کنند،‌ کسی که به آن‌ها نگاه نمی‌کند و ‏این تسلسل در آدم‌هاست که آن‌ها را مثل یک زنجیر کنار هم نگه‌داشته. ‏

لحظه‌های پشیمانی هم بود. ‏

‏- اگر در ایران نوشیدن و رقصیدن آزاد بود و این‌قدر پارتی‌بازی و همه‌چیز دست ژن‌های خوب نبود می‌ماندم ها... هیچ جای ‏دنیا مثل اینجا نیست. حال می دادها... ولی بی‌خیال. دیگه دارم می رم. برم زور بزنم ببینم اون جا چه کخی می شم.‏

‏- رفتن مثل یه خون تازه ست. می ری اون جا و خون تازه‌ای با گلبول‌های قرمزتر و با اکسیژن بیشتر تو رگ هات پمپاژ می ‏شه. یه نیروی تازه پیدا می‌کنی. سعی می‌کنی. زور می‌زنی. از کرختی درمیای. با تمام وجودت شروع به دویدن می‌کنی و ‏دویدن یعنی زندگی کردن... خون تازه‌ی رفتن یه چیز دیگه ست...‏

این را محمد بهم گفت. 10 روز بعد از رفتن فرزان. ‏

دیدن بعضی آدم‌ها حادثه است. دیدن بعضی آدم‌ها بعد از رفتن کسی دیگر حادثه است. آدم‌هایی که یادت بیاورند درجا ‏زدن یعنی چی. رفیقی که چندین سال بشناسدت و ماسک‌های مختلف تو را دیده باشد و بداند که فلان جا کدام ماسکت را ‏به‌صورت زده‌ای و بهمان جا کدام ماسک را و درک کند که چه قدر ماسک به‌صورت زدن خسته‌کننده است و در این بوم و ‏برای ادامه‌ی نفس کشیدن لازم و ضروری...‏

شام نخوردیم. ایده‌ای برای شام نداشتیم. پیتزا و ساندویچ و این مزخرفات؟ رها کنیم. دهن معده من صاف شده با این آت و ‏آشغال ها. رستوران و این حرف‌ها؟ محمد،‌ من آس و پاس تر ازین حرف‌هام. نه که خسیس باشم، نه... دخل و خرج ‏نمی‌خواند... بیا نان سنگک داغ بگیریم با الویه به رگ بزنیم. باشه... رفتیم نشستیم توی پارک و نان و الویه خوردیم و از 13 ‏سال رفاقتمان حرف زدیم و راستش ته تهش دلم گرفت که توی این شهر هیچ پاتوقی ندارم. هیچ ساندویچی یا قهوه‌خانه‌ای ‏من را مشتری خودش نکرده. هیچ پاتوقی نیست که برای یک پیاله لب را تر کردن بارها سراغش رفته باشم و رفیقم را ‏مهمان خودش بداند... این‌جوری، رفتن راحت‌تر باشد شاید... شاید هم نه... عادت به غریبگی باشد شاید...‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۰
پیمان ..

آقا سبحانی شاگرد اول دوره‌ی لیسانس ما بود. از همان روز اول معلوم بود که شاگرد اول است. جدی و کوشا بود. سر ‏کلاس‌های ریاضی 1 دکتر حشمتی توی تالار شهید رجب‌بیگی تروتمیز جزوه می‌نوشت. رها نمی‌کرد. شوخی نمی‌گرفت و با ‏همان فرمان رفت و شاگرد اول شد و بدون کنکور وارد ارشد شد و بعد هم زد تو گوش دکترا... البته برای من به‌شخصه ‏بیش از شاگرد اول بودن دو ویژگی دیگرش توی ذهنم پررنگ است: اخلاقش و تعصبش به ایران. ‏

توی لیسانس بچه خرخوان داشتیم که برای رنک دانشکده شدن می‌رفت زیرآب بچه‌ها را توی کلاسی که خودش برنداشته ‏بود می‌زد تا استاد آن درس نمره‌های پایین‌تری بدهد و او از یک کلاس دیگر نمره‌های بالاتری بگیرد. تا در مجموع بتواند ‏معدلش را بالاتر بکشد... بچه خرخوان‌هایی داشتیم که حال آدم را به هم می‌زدند. ولی آقا سبحانی از آن هاش نبود. مرد و ‏مردانه درس می‌خواند.‏

آقا سبحانی عجیب دانشگاه تهرانی است. از همان اول دانشگاه تهران ماند،‌ ارشد را هم دانشگاه تهران ماند و دکترا را هم. ‏نرخ خروج از ایران دانشگاه تهرانی‌ها نسبت به شریفی‌ها خیلی پایین‌تر است. ماه رمضان امسال که افطاری دور هم جمع ‏شده بودیم، حساب کتاب کردیم دیدیم 50 درصد از هم‌کلاسی‌هایمان در سال‌های لیسانس الآن دیگر ایران نیستند. آقا ‏سبحانی از آن‌هاست که هر کس اندیشه‌ی رفتن دارد می‌نشیند ساعت‌ها با او صحبت می‌کند و تا دلیل رفتنش منطقی نباشد ‏قانع نمی‌شود...‏

قصه چی است؟ قصه فیلم کوتاهی است که آقا سبحانی برایم فرستاده. یک فیلم کوتاه 4دقیقه‌ای. مصاحبه‌ای با دانشجوهای ‏اول و آخر خط. کسانی که آمده‌اند همایش آشنایی با رشته‌های دانشگاه شریف. نوگل و نوشکفته‌اند. رتبه‌های کنکورشان ‏خوشگل و مناسب برای در و دیوار مدرسه و بروشورهای تبلیغاتی است و دانشجوهایی که سال آخری‌اند،‌ یا آخر لیسانس، ‏یا آخر فوق‌لیسانس یا دانشجوی دکترا. تفاوت حرف‌ها و صحبت‌هایشان. ‏

تصورات خنده‌دار ترم صفری ها‌ که 99 درصد شریفی‌ها درس خوانند و 80 درصدشان بعد از دانشگاه موفق می‌شوند و ‏حرف‌های آخر خطی‌ها: دلم می‌سوزد برای این نوشکفته ها که با روزی 12ساعت درس خواندن دارند وارد دانشگاه ‏می‌شوند و چه تصوراتی که برای خودشان ساخته‌اند. این‌که وقتی وارد شدند چنان حیف می‌شوند و چنان ویران می‌شوند که ‏خودشان هم فکر نمی‌کنند. (البته آقا سبحانی یک‌چیزی بگویم: درصد حماقت در شریفی‌ها بیش از تهرانی‌هاست. من ارشد ‏آنجا بودم. ولی چون تغییر رشته داده بودم مجبور شدم 16 واحد با لیسانسه‌ها دم خور باشم... یک عده‌ای‌شان تا آخرش ‏هم نمی‌فهمند چه قدر سگ‌دو زدن‌هایشان پوچ است!) حرف‌های آن دانشگاه دکترا در مورد یک «که چی؟» بزرگ... که چی ‏بشود؟


 

نظر من در مورد این فیلم چیست؟

سؤال سختی است.‏

تصورات ترم صفری ها که احمقانه است. ولی راستش من شبیه آن آخر خطی‌ها هم نیستم. چون اصلاً به آخر خط نرسیدم. ‏زود واگنم را عوض کردم. لیسانسم مکانیک بود و فوق‌لیسانس سیستم‌های اقتصادی اجتماعی. کارم برنامه‌ریزی تولید بود، ‏بعد شد کارشناس بیمه‌های مهندسی و بعد طرح و توسعه و حالا هم خیر سرم تولید محتوا... کلاً تبدیل شده‌ام به آدمی که در ‏حال تعویض واگنش است و مثل بچه‌ی آدم نمی‌تواند یک جا بماند و ادامه بدهد... البته اگر قرار به کی چی گفتن باشد که از ‏همه‌شان بیشتر باید بگویم که چی؟ چه زمان‌هایی همچه جمله‌ای به کله‌ام می‌زند؟ آخرین بارش 6ماه پیش بود که به‌طور ‏خیلی موقتی کارمند شده بودم. همکارم هم سن خودم بودم. پیام نور خوانده بود. کودن بود. سرگرمی‌هایش آن‌قدر احمقانه ‏بودند که نمی‌توانستم به رخش نکشم که چه قدر احمق است. ولی آن احمق حقوقش 2 برابر من بود... من نمی‌توانستم با او ‏رقابت کنم... با همه‌ی دبدبه و کبکبه و تیز بودنم به درد بخور نبودم... این همه درس خواندم و جای درست و درمان هم ‏خواندم... که چی؟!‏

بعد از ترم 4 بود که فهمیدم گند زده‌ام به معدلم رفته. زور زدم با از خط بیرون زدن‌ها جبران کنم. زور زدم چیزهایی یاد ‏بگیرم. چیزهایی غیر از مهندسی مکانیک. کمی شاید سیاست. مقدار زیادی داستان و رمان خواندن. مثلاً نوشتن. البته حالا که ‏نگاه می‌کنم می‌بینم همان زور زدن‌هایم هم بیهوده بوده. من یادگرفتن بلد نبودم. گیج و گول بودم. نه مهندسی مکانیک یاد ‏گرفتم. نه مهارت‌هایی خارج از خط...‏

یک چیزی هست... دو تا اشتباه کردم. دو تا اشتباهی که شاید تمام گند زدن‌هایم زیر سر همین‌ها باشد. یعنی شاید بهتر ‏است بگویم دو تا اشتباه نکردم. ‏

آدم هر چه جوان‌تر است باید بیشتر اشتباه کند. ‏

اشتباه بزرگ‌تر زندگی من این بوده که سعی کرده‌ام کم ‌اشتباه کنم. ‏

اشتباه اول: سربه‌زیر بودم و عاشق نشدم. 20 سالگی سنی است که حتی اگر عاشق هم نشوی باید ادای عاشق شدن را ‏دربیاوری. ‏

اشتباه دوم: من که دیده بودم معدلم افتضاح است. چرا زور می‌زدم بعد از ترم 4 آن را بهبود بدهم؟ معدل‌های 17 به بالای ‏ترم‌های 6 و 7و 8 به هیچ دردی نمی‌خوردند. باید می‌رفتم کار می‌کردم. باید می‌رفتم مجانی هر جهنم‌دره‌ای شده‌ کار ‏می‌کردم و در محیط کار قرار می‌گرفتم... ‏

چند تا چیز هست... ‏

من دیگر دانشجو نیستم. به دکترا نرسیدم. نتوانستم خودم را قانع کنم که مسیر دیگران را بروم. دکترا خواندن دیگر مسیر ‏دیگران رفتن است. مخصوصاً این‌که مصاحبه دارد و باید در فوق‌لیسانس و لیسانست بچه‌ی درسخوانی بوده باشی. من آدم ‏پاره‌پاره‌ای هستم. راستش از پاره‌پاره بودن هم خسته شده‌ام. ولی به خودم که نگاه می‌کنم باید پاره‌پاره‌تر بشوم...  هنوز به ‏آن چیزهایی که آرامم کند نرسیده‌ام. باید پاره‌پاره‌تر شوم و البته روند پاره‌پاره شدنم کند شده است و از این شاکی‌ام!‏

چیزی که هست این است که من هنوز هم از یادگرفتن، از خواندن لذت می‌برم... باورت نمی‌شود وقتی توی کورسرا و ‏edx‏ ‏می‌گردم،‌ وقتی به یک دوره‌ی ‏solar engineering‏ که برمی‌خورم چه قدر هیجان‌زده می‌شوم. من از مهندسی مکانیک دور ‏شده‌ام. بعید می‌دانم هم که دیگر بتوانم از مهندسی مکانیک پولی به جیب بزنم. ولی هنوز هم درس‌هایش من را به شوق ‏می‌اندازند. هنوز هم شوق یادگرفتن در من وجود دارد...می‌خواهم بگویم امثال ماهایی که دانشگاه‌های پدر و مادر دار ‏درس‌خوانده‌ایم،‌ شاید با نگاه کردن به محیط بیرون از دانشگاه و مقایسه کردن‌ها ناراحت و نومید شویم. یک که چی بزرگ ‏در ذهنمان شکل می‌گیرد. به انتهای پوچی می‌رسیم. ولی یک شادمانی کوچک در وجودمان هست که به نظرم باید مثل گل ‏سرخ سیاره‌مان ازش مواظبت کنیم و آبش بدهیم: لذت یاد گرفتن...‏

این گل کوچک همان چیزی است که ته ته ماجرا احساس پوچی و بی‌نتیجه و عقیم بودن را از یاد آدم می‌برد... و راستش ‏هرکسی که از این گل‌های کوچک دارد به نظرم بهترین راه فرار از آن «که چی» لعنتی را دارد....‏

و یک چیز دیگر... ته ماجرا باید به نظرت چه چیزی باقی بماند؟ فرمول‌ها و تسلط به چم‌وخم و نکته‌های درسی؟ خلاقیتِ به ‏کار بردن آن همه دانش در راستای یک کار و شغل برای این جامعه؟ پول و پله‌ی درست‌وحسابی؟ ممم... نه، به نظرم ته ته ‏ماجرا یک چیزی باقی می‌ماند برای آدم به اسم سرمایه‌های انسانی. می‌دانی؟ شریف و تهران و فلان و بیسار به امکانات و ‏اساتیدشان نیست که اسم درکرده‌اند. به خاطر دانشجوها و میزان هوش و خلاقیت آن‌هاست که دانشگاه پدرمادردار ‏شده‌اند... آدم هر چه قدر از سال‌های تحصیل اجباری دور می‌شود می‌بیند تعداد آدم‌های دوروبرش دارند کم و کمتر ‏می‌شوند. آدم‌هایی که بشود باهاشان خارج از چهارچوب‌ها حرف زد،‌ درد دل گفت، چیزهای دور از ذهن ازشان یاد گرفت... ‏این جور وقت‌ها چاره‌ای نمی‌ماند جز رجوع به آدم‌های گذشته... همان رفقای قدیمی. همان چیزی که من اسمش را می‌گذارم ‏سرمایه‌های انسانی... راستش اگر این‌جوری نگاه کنی می‌بینی ته تهش این سرمایه‌های انسانی از رفقای آن سال‌ها خیلی ‏باارزش‌اند...‏

نمی‌دانم. خیلی در و بی‌در گفتم. بی ساختار گفتم... شاید هم چرند گفته‌ام. نمی‌دانم...‏

 
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۱
پیمان ..

هنوز هم پرچم کوچولوهای روی داشبورد هستند. پرچم قزاقستان شل شده است. اما بقیه هنوز پابرجایند. با همان ترتیبی ‏که دوست داشتم: آلمان و روسیه، ژاپن و کره‌ی جنوبی، آمریکا و کانادا، انگلستان و فرانسه. مثل چی ازشان مواظبت کردم. ‏نگذاشتم کنده شوند. نگذاشتم کسی دستشان بزند. حتی بابام که مخالف درجه‌ی یک این‌جور بازی‌ها بود. هر بار هم که ‏سوار می‌شوم از اول تا آخر دوباره پرچم‌ها را محکم به داشبورد فشار می‌دهم که شل نشوند،‌ خاک نرود زیر چسبشان. حالا ‏دورتر و فانتزی تر شده‌اند... ‏

پرچم‌ها یادگار همان روزی‌اند که تو صاحب آن دوربین صورتی چاپ در جا شدی. کاغذ رنگی‌های سبز دور ورق چسبانکی ‏پرچم‌ها هنوز هم جایشان در طبقه‌ی دوم کتابخانه است. بدون پاره شدن. ‏

الآن نمی‌دانم با دوربین صورتی کاری هم می‌کنی یا نه. امسال عید، دیدوبازدیدهای خانواده‌ات را رنگی کرد و عکس‌های ‏کوچک پر از جمعیتش می‌رفت در جیب‌های مهربانی تا بشود یادگاری از لحظه‌های پرمعنای با هم بودن یک جمع. من هنوز ‏هم توی کیفم عکسمان را دارم. زیر کارت گواهینامه‌ام است. هر بار که در خیابان‌های خلوت این شهر راه می‌روم، احساس ‏خطر می‌کنم. فکر می‌کنم الآن کسی می‌آید و خفتم می‌کند. چاقوی بزرگش را درمی‌آورد و ازم طلب کیف پول و موبایلم را ‏می‌کند. هیچ‌کدام ارزشی ندارند. نه توی کیف پولم، نه توی کارت‌های بانکی‌ام هیچ‌چیزی نیست که ضرری بزرگ برایم ‏باشد. موبایلم هم به مفت نمی‌ارزد. فقط فکر از دست دادن عکس کوچکمان (یادگار آخرین دیدارمان) است که من را از هر ‏چه دله دزد این شهر است متنفر می‌کند، به مرز جنون می‌کشد. ‏

هنوز هم تابلوی قاب خاتم و پرنده‌های مسی به دیوار خانه‌مان هست. ‏

بسته‌ی آخرین هدیه هم هست. شعر جعبه‌ی جواهر اِبی هم هست. ابی این شعر را با سوز نمی‌خواند. انگار دردناکی ‏شعرش را درنیافته. ولی خب... شعرها و ترانه‌ها روایت مشترک‌اند و وقتی ترانه‌ای «هم روایت» زندگی‌ات می‌شود...‏

و آب‌نبات‌های کاوندیش اند هاروی... 3-4 تای شان مانده. رو به اتمام هستند. جایشان دیگر توی کشوی آرزوها نیست. ‏کنار دستم، کنار این کاغذها می‌گذارم. کنار یادداشت‌های کارهای امروز، یادداشت‌های ایده‌های امروز، یادداشت‌های ‏لغت‌های امروز، روی دفتر نخودی... آخرین صفحه‌ی دفتر نخودی هم از روزنوشت‌هایم پر شد... رمق رفتن سراغ دفتر ‏جدید را ندارم. توی کشوی آرزوها خیلی وقت است که چیزی اضافه نکرده‌ام. ‏

زندگی‌ام سیاه‌وسفید شده است. گفتی نگرانم نیستی. لجم می‌گرفت که می‌گفتی نگرانم نیستی. لجم می‌گرفت که می‌گفتی ‏تو کار خودت را انجام می‌دهی و من هم واقعاً فقط کارم را انجام می‌دادم. لجم می‌گرفت که ویران شدن بلد نبودم... ‏

دیزلم. سربالایی و سرپایینی نمی‌شناسم. اول صبح و آخر شب ندارم. به همان یکنواختی، با همان دور پایین بدون هیجان و ‏شتاب گرفتن ادامه می‌دهم و نمی‌دانم به کجا و چگونه... فقط لحظه‌هایی که به خودم می‌آیم، به خودم فکر می‌کنم می‌بینم ‏نیستی، می‌بینم مجموعه‌ای از نقاشی‌های سیاه‌وسفیدم که آبرنگ و مداد رنگی‌های تو می‌توانستند قشنگش کنند.‏

من کم بودم. دیشب که تآتر خداحافظ را می‌دیدم وسط نمایش به کم بودن خودم یقین پیدا کردم. ‏

آدمی که ویران شدن بلد نیست کم است.‏

حمید می‌گفت انتظار داشتم بروی وسط صحنه معضل نمایش را حل‌وفصل کنی. حل‌وفصل ناپذیر بود. من اگر اهل حل‌وفصل ‏بودم برای خودم را حل‌وفصل می‌کردم. برلین را هم ندیدی. من از برلین بود که به خداحافظ رسیدم.‏

برلین قصه‌ی دعوا و قهر یک زن و شوهر بود. مرد استاد فلسفه بود. باید می‌رفت صداوسیما. باید کتش را می‌پوشید تا در یک ‏برنامه‌ی تلویزیونی حاضر شود. کتش توی اتاق بود و زن قهر کرده بود و در اتاق را قفل کرده بود و باز نمی‌کرد. علت دعوا ‏چه بود؟ مرد شب قبلش خواب‌دیده بود که با زنی دیگر مشغول هم‌آغوشی است و جنب شده بود. بعد صبح آن خواب ‏افتضاح را برای زنش تعریف کرده بود... بر این باور بود که زن و شوهر نباید چیزی را از هم پنهان کنند و حالا به یک ‏بن‌بست رسیده بودند. مرد هر کاری می‌کرد زن قانع نمی‌شد که در اتاق را باز کند.‏

تماشاگران می‌آمدند و جای شخصیت‌های نمایش راه‌کارهایشان برای خروج از بن‌بست را اجرا می‌کردند...‏

خداحافظ هم همچه قصه‌ای بود. با سؤال اول کارگردان شروع می‌شد که به نظر شما زن‌ها از چه چیزهایی در رفتار مردها ‏می‌رنجند؟

من هم می‌دانستم: بی‌توجهی‌های ریز، نگفتن‌های کوچک.‏

البته که فقط می‌دانستم. همین و بس. راه‌حل خروج از بحران آن زن و شوهر چه بود؟ سکوت نبود. هر چه بود سکوت ‏نبود...‏

خداحافظ یک گیم تئوری بود. هیچ وقت نشد که برایت از گیم تئوری حرف بزنم. از مدل‌های ساده ولی به‌شدت کاربردی ‏گیم تئوری. راستش را بگویم؟ خودم هم گیم تئوری و مدل‌هایش را خوب یاد نگرفتم. من فقط همان مدل‌های ساده‌ی دو ‏زندانی را یاد گرفتم. بقیه را در لحظه‌ی خواندن و تماشا کردن فیلم‌ها بلد شده بودم. ولی تا یک چیز جالب را به کسی یاد ‏ندهی خودت یادش نمی‌گیری... نبودی که یادت بدهم. خودم هم یاد نگرفتم... ‏

زن و شوهر داستان خداحافظ چهار تا راه‌حل پیش رو داشتند: یا هر دو کوتاه بیایند. هر دو یک امتیاز منفی بگیرند و با کوتاه ‏آمدن دوطرفه منفی‌هایشان در هم ضرب شود و تبدیل شود به مثبت. که چون در نگاه اول هر دو در حال از دست دادن ‏امتیاز بودند عمراً کوتاه بیایند. ‏

یا یکی کوتاه بیاید و آن‌یکی سر حرفش بایستد. در این صورت آنی که کوتاه می‌آید امتیاز منفی می‌گیرد و آن یکی امتیاز ‏مثبت که در نگاه اول قابل پذیرش نیست و احساس غبن با خودش دارد.‏

یا این‌که هیچ‌کدام کوتاه نیایند و در نگاه اول هیچ امتیازی از دست ندهند، اما در پایان بازی بیشترین امتیاز ممکن را از دست ‏می‌دهند... و همین است دعواهای زن و مرد...‏

هفته‌ی پیش حوض جلوی تالار مولوی هم جولانگاه خیال‌های من بود. نبودی. بودی. درست روبه روی همان نیمکتی نشسته ‏بودم که آن روز نشسته بودیم. همان نیم ساعتی که بعدش باید می‌رفتی ساختمان مرکزی دانشگاه تهران و برای ‏پایان‌نامه‌ات هزار کار باقی مانده بود و اضطراب داشتی. ‏

من کم بودم...‏

تابش نور خورشید زمستان و تابش نور خورشید در ماه آخر تابستان عظمت و زیبایی بدون شک است. خورشید غروب ‏تابستان به حوض می‌تابید. حوض از آب پر بود. دو ماهی قرمز دور هم می‌چرخیدند و دور حوض می‌چرخیدند. ماهی قرمز ‏تنهایی هم بود که فقط دور خودش می‌چرخید. آن‌طرف درختی بود که دوشاخه شده بود و هر شاخه خودش به 5 شاخه ‏تبدیل‌شده بود. مثل دو دست یک آدم بود. آدمی که انگشت‌هایش را به طرف آسمان باز کرده باشد...‏

هفته‌ی پیش هم «فالو می» را دیدم. ‏

و نبودنت بیشتر اذیتم کرد. سکوتت نه،‌ نبودنت.‏

که اگر بودی همان کاری را می‌کردم که در نمایش «فالو می» دیدم. همان شخصیتی می‌شدم که در «فالو می» تکانم داد. به ‏همان نزدیکی و دوری... به همان کیفیت خواستن و دنبال کردن...‏

راستش هنوز هم نمی‌دانم و مطمئن نیستم که از کجای وجودم ضربه خورده‌ام و این کورم کرده، کرم کرده،‌ لالم کرده.‏


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۳
پیمان ..

‏1-‏ اولین باری که فرآیند یادگیری برایم خیلی برجسته شد احتمالاً سال کنکور لیسانس بود. سال تحصیلی 86-87. ‏دبیرستان دکتر شریعتی تهران‌پارس بهترین مدرسه‌ی دولتی نزدیک به خانه‌ی ما بود. گزینه‌ی دیگری حوالی ‏منطقه‌ی ما وجود نداشت. تنها جایی که می‌فهمیدم مدارسی بهتر در سطح تهران وجود دارند، کتاب‌های نمونه سؤال ‏امتحانی نشر گل‌واژه بود. بعدها که وارد دانشگاه شدم و هم شاگردی بچه‌هایی شدم که اسم مدرسه‌هایشان را ‏توی کتاب‌های گل‌واژه خوانده بودم تازه فهمیدم که برای بعضی‌ها چه قدر مدرسه و دبیرستان مهم بوده. ‏

دبیرستان دکتر شریعتی و مدیریت سید رضا خاتمی داستان مفصل دیگری است. تنها بدی شریعتی این بود که ‏پیش‌دانشگاهی نداشت. همه‌مان دیپلم را گرفتیم و بعد هر کس به سمتی رفت. خیلی‌ها رفتند سراغ ‏غیرانتفاعی‌های مختلفی که آن دور و بر بودند. غیرانتفاعی‌هایی که یک خانه‌ی 100متری-200 متری را برداشته ‏بودند کرده بودند مدرسه. این روزها آن غیرانتفاعی‌ها تبدیل شده‌اند به دانشگاه‌های مختلف و توی هر ‏کوچه‌پس‌کوچه‌ای هستند. ‏

من اما نرفتم. گشتم دنبال یک مدرسه‌ی پیش‌دانشگاهی دولتی و یافتمش: مدرسه‌ی شهید رجایی میدان امامت. از ‏خانه‌مان دور بود. ولی خوب بود. چون مدرسه‌ای دولتی بود احساسات چپ‌گرایانه‌ی من را به غلیان می‌آورد و ‏دوست داشتم در همان مدرسه از تمام هم‌کلاسی‌های دوران دبیرستان شریعتی که به مدارس غیرانتفاعی رفته ‏بودند رتبه‌ی بهتری داشته باشم!‏

اما استراتژی طول سالم این نبود. بعد از 2-3 تا آزمون آزمایشی فهمیدم که مقایسه‌ی رتبه‌های آزمون ‏آزمایشی‌ها با دیگران بلاهت محض است. اصلاً سمت قلم چی نرفتم. چون بقیه همه آزمون قلم چی می‌دادند. رفتم ‏گزینه‌ی دو که تعداد شرکت‌کنندگانش یک‌بیستم قلم چی هم نمی‌شد. برایم اما مهم نبود. مهم این بود که در هر ‏آزمون نسبت به آزمون قبلی درصد درس‌هایم بهتر شود. حتی با رتبه هم کار نداشتم. فقط و فقط با خودم کار ‏داشتم. به درصدهای خودم کار داشتم...‏

یک نکته‌ی دیگر هم بود: حوصله‌ی کلاس را نداشتم. یعنی حوصله‌ی کلاس را داشتم. اما فقط به‌عنوان یک ‏انگیزه‌ی شروع. به‌عنوان جرقه و خوبی یک مدرسه‌ی دولتی همین بود. معلم‌ها فقط می‌رسیدند درس‌های ‏پیش‌دانشگاهی را بدهند و خبری از اضافه جات مدارس غیرانتفاعی نبود. من نکته را می‌گرفتم و خراب می‌شدم ‏روی کتاب کنکورها و تا ته ماجرا را خودم در می‌آوردم...‏

رتبه‌ی کنکورم که آمد خوشحال شدم. خبر قبولی در دانشگاه تهران هم مشت محکمی بر دهن کاپیتالیسم و ‏مدارس غیرانتفاعی بود. ‏

فکر می‌کردم شاخ غول شکسته‌ام. اما زیاد طول نکشید که فهمیدم اصلاً مهم نیستم. نه شیوه‌ی درس خواندنم و نه ‏دانشگاه تهران قبول شدنم برای کسی مهم نبود. وقتی خواستم بروم مدرک پیش‌دانشگاهی‌ام را بگیرم دیدم همه ‏را می‌فرستند پیش مشاور مدرسه. هیچی. طرف فقط می‌خواست بداند کدام دانشگاه قبول شده‌ای و با چه رتبه‌ای. ‏پیش‌دانشگاهی خفنی نبود. تنها رتبه‌ی سه‌رقمی‌اش من بودم. رتبه‌های بعد 3500 و 4500 و 6700 و بقیه ‏می‌رفتند سمت رتبه‌های 5 رقمی... مشاور تعطیلی بود. در طول سال 86-87 همیشه دلم به حال کسانی که پیشش ‏می‌رفتند می‌سوخت. خلاصه تریپ من چه خفنم برداشتم و رفتم پیشش. ازم پرسید کدام دانشگاه قبول شدی؟‏

گفتم: تهران.‏

کلافه ازم پرسید: کجای تهران قبول شدی؟

همان‌جا در یک آن فهمیدم که هیچ پخی نیستم. گفتم: دانشگاه تهران.‏

بعد گفت رتبه‌ات چند شد؟

گفتم و او هم پایین برگه‌ی دریافت مدرک پیش‌دانشگاهی‌ام را امضا کرد و گفت: به‌سلامت.‏

در هیچ‌کدام از آزمون‌های قلم چی هم شرکت نکرده بودم که حداقل قلم چی حالم را بپرسد. ولی خب... هنوز هم ‏وقتی به انتخاب‌های آن سالم (چه مدرسه‌ای، چه شیوه‌ای برای درس خواندن و...) فکر می‌کنم ته دلم گرم می‌شود! ‏


‏‏2-‏ دانشگاه اما داستان دیگری داشت. 2 سال طول کشید تا بفهمم که شیوه‌ی قبلی درس خواندنم فقط برای کنکور ‏جواب می‌داده. کسی هم نبود که یادم بدهد. یک سال اول گیج و گول محیط دانشگاه بودم. سال و دوم هم مبهوت ‏حوادث 88. هنوز هم وقتی یادداشت‌های آن سال‌هایم را نگاه می‌کنم از حجم ابله بودنم شرمسار می‌شوم. ‏بلاهت‌ها داستان دیگری‌اند که باید در مجال دیگری گفته شوند.‏

اما از سال سوم بود که فهمیدم باید گروهی درس بخوانم. فهمیدم تنهایی از پسش برنمی‌آیم. یعنی اگر هم بربیایم ‏برای نمره گرفتن آن چیزهایی که باید بلد باشم چیزهای دیگری‌اند... چیزهایی که از طریق شرکت در گروه‌ها به ‏دست می‌آید. نمره‌هایم درخشان نبود و تصمیمی هم نداشتم که جزء تاپ مارک‌های دوره شوم. تاپ مارک های ‏مان بچه‌های نحیفی بودند که حرص زدنشان برای صدم صدم یک نمره غم‌انگیز بود. فهمیدم که با گروهی درس ‏خواندن هم کمتر باید درس بخوانم و هم بازدهی بهتر خواهد بود.‏


‏3-‏ دخل‌وخرج‌هایم را دسته‌بندی کردم که ببینم برای چه‌کارهایی بیشترین پول را خرج می‌کنم. می‌خواستم خودم را ‏بیشتر بشناسم. پول ارزشمند است. به‌خصوص آدمی مثل من که عرضه‌ی خوب پول در‌ آوردن ندارد ریال ریال ‏پولش را بیخود خرج نمی‌کند. حتم برای چیزهایی که برایش ارزش دارند خرج می‌کند... از این طریق می‌فهمی که ‏چه چیزهایی برایت بیشترین ارزش را دارند.‏

دخل‌وخرج را حساب کردم. چیزی آنجا بود که خیلی ناراحتم کرد: مقدار پولی که برای آموزش خودم خرج ‏می‌کنم نسبت به بقیه‌ی خرج‌ها (خورد و خوراک، رفت و آمد، مصارف فرهنگی و...) ناچیز است. توی 6 ماه فقط 2 ‏درصد از هزینه‌هایم صرف آموزش شده بود. حالا آموزش هر چیزی... آموزش یک نرم‌افزار،  آموزش یک ‏مهارت، آموزش یک مجموعه رفتار... من آدمی بودم که برای آموزش خودم، برای توسعه‌ی مهارت‌های خودم پول ‏خرج نمی‌کنم. ‏

تفسیر بدبینانه کردم که این روند من را در چرخه‌ی نابودکننده‌ی فقر له‌ولورده خواهد کرد. روز به روز فقیرتر ‏خواهم شد. آدم فقیر چون کاری بلد نیست پول درنمی‌آورد. چون پول در نمی‌آورد برای یاد گرفتن و توسعه‌ی ‏مهارت‌هایش در یک کار هم پول خرج نمی‌کند. در نتیجه بی‌عرضه‌تر و فقیرتر می‌شود.‏

بی‌پولی مؤثر بود. اما تنها دلیل نبود. این را یکی از رفقا گفت: فلانی، تو ماتحت سر کلاس نشستن و کلاس رفتن را ‏نداری. به خاطر همین هم برای کلاس پول خرج نمی‌کنی. اصلاً اعصاب این را نداری که بنشینی سر کلاس و یک ‏نفر بیاید شسته‌رفته و کلاسه‌بندی شده مطالب را بگوید. یا از موضوع خوشت می‌آید یا نمی‌آید. اگر خوشت بیاید ‏از روند کند کلاس دیوانه می‌شوی. احساس می‌کنی طرف قصد کلاه‌برداری دارد که این‌قدر آهسته‌آهسته دارد ‏چیزها را می‌گوید. دوست داری سریع چیزهای بیشتری چنگ بزنی و این توی کلاس‌ها غیرممکن است. اگر هم ‏خوشت نیاید که نشستن در یک فضای سقف دار برایت دیوانه کننده است. تو داری استاد سلف استادی می‌شوی...‏

پربیراه نمی‌گفت. کل کارهای پایان‌نامه‌ی ارشدم را خودم انجام دادم. با در و دیوار زدن خودم. استادم آدم گیری ‏نبود. ولی از آن طرف هم کوچک‌ترین راهنمایی کردنی در قاموسش نبود. کلاً 3 بار پیشش رفتم. یک بار برای ‏این‌که استاد راهنمایم بشود، یک بار برای این‌که درس پایان‌نامه را برای ترم بعد تمدید کند و یک بار هم برای ‏فیکس کردن زمان و مکان جلسه‌ی دفاع.‏


‏4-‏ سایت تیونینگ تاک را دوست دارم. برای هر دسته از ماشین‌ها یک فوروم خاص دارد. ماشین‌هایی که تیراژشان ‏بالا است جالب نیستند: پژو، سمند، پراید، ال90... این‌ها ماشین‌هایی هستند که همه سوار می‌شوند. سر همین ‏مشکلاتشان شایع است و هر مکانیکی از پسشان برمی‌آید. اما بقیه‌ی ماشین‌ها کم شمارند. تولیدشان متوقف شده ‏است. خاص‌اند. اینجاست که سایت تیونینگ تاک ارزش خودش را نشان می‌دهد. مخصوصاً اگر ماشینت قدیمی ‏باشد که اغلب همین‌طور است. تو با تعدادی آدم که ماشینشان همانند تو است هم‌کلام می‌شوی. می‌بینی که چطور ‏آن‌ها هم ماشینی قدیمی اما دوست‌داشتنی مثل تو را سوار می‌شوند و چطور خاطرش را می‌خواهند. هر تعمیرکاری ‏نمی‌تواند برایت دست به آچار شود. لیست تمام تعمیرکارهای ماهر مربوط به ماشینت را پیدا می‌کنی. ملت در ‏فروم ها از مشکلات عجیب‌وغریب ماشینشان صحبت می‌کنند. تو هم با همین مشکل روبه‌رو شده‌ای و بعد از ‏کش‌وقوس‌های فراوان فهمیده‌ای که درمانش چه بوده. پاسخ سؤالشان را می‌دهی. و خیلی وقت‌ها برعکس. ‏مشکلی برایت پیش می‌آید و دیگران هستند که تجربه و راهنمایی‌های لازم را بدون هیچ منتی در اختیار ‏می‌گذارند. افرادی که عضو فروم ها هستند از تعمیرکارهای خیلی حرفه‌ای هستند تا آدم‌های مبتدی که تازه آن ‏ماشین را خریده‌اند... ولی همه در حال یادگیری از همدیگرند... همه یاد می‌دهند و یاد می‌گیرند...‏

‏5-‏ کلاً با ویدئوهای آموزشی سایت ‏edx.org‏ حال می‌کنم. چند وقت پیش دوره‌ای از دانشگاه‌هاروارد توجهم را جلب ‏کرد. عنوانش خیلی سلطنتی به نظر می‌آمد: ‏Leaders of Learning‏. ‏

در زمینه‌ی شغلی و کاری تابه‌حال هر کاری که انجام داده‌ام کاملاً بی‌ربط به رشته‌ی دانشگاهی و حتی بی‌ربط به ‏گذشته‌ام بوده. تنها چیزی که در این ویژگی برایم حیاتی است توانایی یادگیری است... و عنوان این دوره‌ی سایت ‏edx‏ به‌شدت اغواکننده بود. این‌که دانشگاه‌هاروارد هم ارائه‌کننده‌اش بود در ذهنم برایش اعتبار ایجاد کرد.‏

اول فکر کردم در مورد سلاطین یادگیری در عصر معاصر است. در مورد شیوه‌های مختلف یادگرفتنشان.‏

هم بود و هم نبود.‏

بیشتر در مورد مدیریت شیوه‌های آموزش است. چند تا فیلم اول را دیدم و از لحن حرف زدن آقای ریچارد المور ‏خوشم آمد و مشتری شدم. ‏

الآن بخش اول را که در مورد انواع یادگیری است به اتمام رسانده‌ام و از چیزهایی که یاد گرفته‌ام خوشم آمده. ‏جوری که توانستم به کمک آموزه‌های این دوره تئوری‌های یادگیری خودم را سازمان‌دهی کنم.‏

دوره‌ی «رهبران یادگیری» چند تا ویژگی دارد. یکی این‌که به‌شدت روی این تأکید می‌کند که شمای مخاطب این ‏دوره چه نظری داری؟ تئوری شما چیست؟ از کدام دیدگاه به موضوع نگاه می‌کنی؟ به‌شدت انتظار دارد از تو که ‏حتماً تئوری داشته باشی. مهم نیست اشتباه باشد. مهم این است که برای خودت نظر داشته باشی. از تو می‌خواهد ‏که نظرت را بنویسی. از تو می‌خواهد که پرسشنامه‌های مربوط به درس را پاسخ بدهی و الویت هایت را در ‏موضوعات گوناگون تعیین کنی. ‏

نکته‌ی بعدی استفاده از افراد خبره‌ی کار است. مثل دوره‌های دانشگاهی مسخره نیست که فقط تئوری باشد. فقط ‏آقای المور نیست که حرف می‌زند. بلکه مدیران موفق مدارس ، مدرسان موفق دانشگاه‌ها و نوآوران آموزشی هم ‏جابه‌جا نظراتشان را اعلام می‌کنند. نظراتی که با دیدگاه‌های ساختارمند آقای المور می‌توانی آن‌ها را توی ذهنت ‏دسته‌بندی کنی و ویژگی‌های خوب و بد هرکدامشان را برداری و با آن‌ها نظریه‌ی خودت را ابداع کنی...‏


‏6-‏ ویل ریچاردسون 5 ویژگی آینده‌ی یادگیری برای بشریت را به‌صورت زیر فهرست کرده است:‏

‏-‏ محتواهای آموزشی همه‌جا در دسترس خواهد بود و دیگر منحصر به مدارس و دانشگاه‌ها و امثالهم نخواهد ‏بود.‏

‏-‏ معلم‌ها و یاددهندگان همه‌جا در دسترس خواهند بود.‏

‏-‏ یادگیری شخصی‌سازی خواهد شد.‏

‏-‏ شبکه‌ها و شبکه‌سازی افراد مرتبط و علاقه‌مند به هر موضوع، کلاس درس‌های آینده خواهند بود.‏

‏-‏ یادگیری در همه‌جا اتفاق خواهد افتاد.‏


‏7-‏ بیشتر مباحث یادگیری که من دیده‌ام حول‌وحوش مسائل روان‌شناختی و این‌ها بوده‌اند. دوره‌ی رهبران یادگیری ‏چهارچوبی برای انواع یادگیری ارائه کرده که با همه‌ی سادگی‌اش به‌شدت دید آدم را نسبت به یادگیری باز ‏می‌کند. این‌که تئوری یادگیری من در این مدل ساده کجا قرار می‌گیرد تمام داستان‌های روان‌شناختی بعدی را به ‏وجود می‌آورد. ‏

مهم‌ترین چیز این است که تئوری یادگیری من چیست.‏

چهارچوب نظری تئوری‌های یادگیری در یک صفحه‌ی مختصات دو بعدی قابل رسم است. در دو سوی محور افقی ‏یادگیری سلسله مراتبی (‏Hierarchical‏) و یادگیری توزیع‌شده (‏Distributed‏)‏‎ ‎‏ قرار دارد. در دو سوی محور ‏عمودی هم یادگیری فردی (‏Individual‏) و یادگیری جمعی (‏Collective‏)‏‎  ‎‏ قرار دارد.‏

بر این اساس ما چهار مدل تئوری یادگیری داریم:‏

سلسله مراتبی فردی (Hierarchical Individual)

سلسله مراتبی جمعی (Hierarchical Collective)

توزیع‌شده‌ی فردی (Distributed Individual)

توزیع‌شده‌ی جمعی (Distributed Collective)

تئوری های یادگیری

‏8-‏ یادگیری سلسله مراتبی فردی (‏Hierarchical Individual‏) یعنی چه؟

این نوع از یادگیری در مدارس معمول‌اند. ‏

ساختار سلسله مراتبی مدارس از پیش‌دبستانی و بعد دبستان و دبیرستان. یادگیری از صفر شروع می‌شود و در هر ‏سال مجموعه مطالبی ارائه می‌شوند تا سال بعد و مطالبی سطح بالاتر. (منظور از سلسله‌مراتب همین است.) موفقیت ‏فقط به‌صورت فردی تعریف می‌شود: نمره‌هایی که هر دانش‌آموز و هر یادگیرنده در پایان دوره کسب می‌کند. ‏نمره‌های هر کس هم خاص او است و برای مجموعه‌ی یاددهنده (مدرسه) این مهم است که تمام افراد تا جای ‏ممکن نمره‌ی بالایی کسب کنند.‏

محتوای درسی طراحی‌شده مهم‌ترین هدف یادگیری است. همه‌ی مراحل یادگیری قابل‌اندازه‌گیری با نمره است. ‏معلم خوب بسیار مهم است.‏

یادگیری چگونه اتفاق می‌افتد؟ از طریق تلاش‌های فردی و فراگرفتن محتواهایی که معلم‌ها فراهم می‌کنند.‏

ساختار اجتماعی این مدل از یادگیری ساختار یادگیری جوانان از بزرگ‌سالان است و این پیش‌فرض را دارد که ‏کسانی که در مدرسه نمره‌های خوبی کسب می‌کنند سزاوار موفقیت‌های اجتماعی و اقتصادی‌اند.‏

مثال‌های تکمیلی‌اش در درس‌های دوره عالی است. ویدئوهای تد مرتبط با این مدل که چه چیزهایی باعث می‌شوند ‏دانش آموزان بهتر ریاضی یاد بگیرند تا طرح مدارس تیزهوشان و...‏


‏9-‏ یادگیری سلسله مراتبی جمعی (‏Hierarchical Collective‏)‏‎  ‎‏ یعنی چه؟

نمونه‌ی پیشرفته‌ی تئوری سلسله مراتبی فردی است. ‏

مدرسه‌هایی که چیدمان نیمکت‌ها به‌صورت دورتادور کلاس است و در درس‌ها میزان مشارکت بچه‌ها مهم است ‏بر اساس این تئوری یادگیری عمل می‌کنند. ‏

بر اساس این تئوری یادگیری بیشتر یک فعالیت گروهی است تا فردی و رقابتی.‏

دانش آموزان باید مطالب طراحی‌شده در کتاب‌های درسی را به صورت گروهی و ارتباط برقرار کردن بین ‏خودشان و با معلم‌هایشان یاد بگیرند.‏

در این تئوری یاد گرفتن ارزش‌های اجتماعی و اهداف تعیین‌شده توسط طراحان محتواهای درسی مهم‌ترین هدف ‏است تا دانش آموزان بتوانند فردای روزگار فردی مفید در جامعه باشند.‏

یادگیری از طریق همکاری با دیگران اتفاق می‌افتد. معلم‌ها دانش آموزان و یادگیرنده‌ها را راهنمایی می‌کنند و ‏یادشان می‌دهند که چه طور با دیگران همکاری کنند.‏

در این تئوری کسانی یادگیرنده‌ی موفق به شمار می‌روند که بتوانند به نحوی مؤثر با جامعه همکاری کنند. ولی ‏مهارت‌های شناختی و اجتماعی ضروری برای موفقیت فردی به‌راحتی قابل‌اندازه‌گیری و نمره دهی نیست.‏


‏10-‏ یادگیری توزیع‌شده‌ی فردی (‏Distributed Individual‏) یعنی چه؟‏

فرض اساسی این تئوری این است که بشر ذاتاً یادگیرنده است و یادگیری هیچ‌وقت متوقف نمی‌شود. کسانی که ‏دوره‌های آنلاین را می‌گذرانند با این تئوری یادگیری بسیار آشنا هستند.‏

توزیع‌شده یعنی این‌که محتواهای آموزشی کلاسه‌بندی شده نیست. در دانشگاه نیست. درجاهای مختلف ‏پخش‌شده (مثل اینترنت) و متناسب با سؤالی که به وجود آمده قابل پیگیری است. نیازی به دسته‌بندی افراد بر ‏اساس سن و سال و جنسیتشان نیست. هر فرد در هر دوره‌ای از زندگی می‌تواند شروع به یادگیری چیزی کند که ‏به آن احساس نیاز دارد و محتواهای آموزشی لازم هم در اختیارش خواهند بود.‏

در اینجا محتوای طراحی شده‌ای وجود ندارد. هر فرد به نیازها و سؤال‌های خودش نگاه می‌کند. بر اساس آن‌ها ‏جست‌وجو می‌کند و به منابع یادگیری دست پیدا می‌کند و دانش و مهارت‌های خودش را گسترش می‌دهد.‏

افراد خودشان هستند که تعیین می‌کنند چه چیزی را بر اساس ارزش‌ها، علائق و توانایی‌هایشان یاد بگیرند.‏

موفقیت در یادگیری هم بر اساس نمره نیست، بلکه توسط خود فرد قابل‌تعیین است،‌ این‌که تلاشش برای ‏یادگیری چه قدر توانسته اهدافش را تأمین کند.‏

خودآموزی‌های آنلاین مثال بارز این تئوری یادگیری است.‏


‏11-‏ یادگیری توزیع‌شده‌ی جمعی (‏Distributed Collective‏) یعنی چه؟‏

فرض اساسی این تئوری این است که مردم خارج از هر سلسله مراتبی می‌توانند با ایجاد شبکه‌های علائق مشترک ‏به‌طور همزمان هم یاد بگیرند و هم یاد بدهند. شبکه‌ی افراد مرتبط با یک موضوع می‌تواند شامل افرادی با مدرک ‏تحصیلی بالا در آن حوزه تا افراد معمولی باشد. ‏

علاقه‌ی مشترک کلیدواژه‌ی این تئوری است. ایفای نقش یادگیرنده و یاددهنده به صورت همزمان قدرت هر ‏شبکه را تقویت می‌کند. محتواهای یادگیری از پیش تعیین شده نیست. محتواها بر اساس نیازهای افراد پی در پی ‏تولید می‌شود. یادگیری در بشر امری ذاتی است و فقط مرگ است که آن را متوقف می‌کند.‏

‏ از آنجا که بشر موجودی اجتماعی است اگر برای موضوع مورد علاقه و مورد سؤال اجتماع و شبکه‌ای شکل بگیرد ‏که در آن افراد از یکدیگر یاد بگیرند، برای هم سؤال ایجاد کنند و به دنبال پاسخ سؤال‌های هم بیفتند یادگیری به ‏بهترین شکل ممکن اتفاق می‌افتد و توانمندی‌های فردی و اجتماعی همه تقویت می‌شود.‏

در این تئوری موفقیت یادگیری به صورت میزان اثرگذاری و معناداری افراد در شبکه‌های اجتماعی گوناگون برای ‏در دسترس گذاشتن و یاد گرفتن و یاد دادن و مشارکت‌ها تعریف می‌شود.‏

یکی از افرادی که در فیلم‌های دوره‌ی «رهبران یادگیری» مورد مصاحبه قرارگرفته بود جملاتی طلایی در مورد ‏یادگیری گفته بود:‏

‏... و یادگیری همیشه فرآیند گفت‌وگو است. خواندن هم درنهایت یک گفت‌وگو است. گفت‌وگو با یک نویسنده، ‏با کسی از زمانه‌ای دیگر یا از زمانه‌ی خودمان،‌ گفت‌وگو با فضایی که کتاب آن را ایجاد کرده... و زمانی شما ‏می‌توانید واقعاً یاد بگیرید که بتوانید وارد یک گفت‌وگو بشوید...‏


‏12-‏ دوره‌ی «رهبران یادگیری» قبل از شروع آموزش‌ها یک تست برگزار می‌کند که با پاسخ دادن به آن می‌فهمی که به ‏صورت پیش‌فرض کدام تئوری را بیشتر قبول داری.‏

من تئوری یادگیری توزیع‌شده‌ی فردی را 72 درصد، تئوری توزیع‌شده‌ی جمعی را 47 درصد و سلسله‌مراتب ‏فردی را 1(یک!) درصد قبول داشتم... احتمالاً شما اگر در دوره شرکت کنید تئوری پیش‌فرضتان متفاوت خواهد ‏بود.‏


‏13-‏ ‏4 شماره‌ی اول این متن در مورد هر یک از تئوری‌های یادگیری است در مکان و زمان خودش. می‌توانید بگویید هر ‏کدام مربوط به کدام تئوری یادگیری است؟

 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۲
پیمان ..