سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

taghdimeketab

"من آموختم که انسان‌ها نسبت به یکدیگر در رابطه‌ی منفی آزادی قرار دارند. موظفند دیگران را آزار ندهند، ولی قطعا مجبور نیستند اگر دلشان نمی‌خواهد، کسی را دوست بدارند. احساسی بدوی مرا قانع کرده بود که خشمم مرا محق می‌کند کسی را سرزنش کنم. و متوجه شدم که سرزنش فقط بسته به انتخاب است. 

آدم از یک الاغ، چون خوب آواز نمی‌خواند، خشمگین نمی‌شود، چون طبیعت الاغ انتخابی جز عر عر کردن به او نداده است. به همین ترتیب نمی‌توان معشوقی را سرزنش کرد که چرا عاشق نمی‌شود. چون این موضعی است فراتر از گزینش و لاجرم مسئولیت او... چیزی که تحمل سرخوردگی در عشق را دشوارتر می‌کند، در مقایسه با الاغی که نمی‌تواند بخواند آن است که عاشق شاهد بود که معشوق زمانی عاشق‌اش بوده،‌ چه بسا اندک مدتی پیش, که در نتیجه، تحمل واقعیت این ادعا را که "دیگر نمی‌توانم دوستت داشته باشم"، دشوارتر هم می‌کند..."

جستارهایی در باب عشق/ آلن دو باتن/ گلی امامی/ نشر نیلوفر/ ص 191


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۸
پیمان ..

از کتابفروشی نشر ثالث توی خیابان کریم‌خان بدم می‌آید. 

هر بار هم که از جلوی آن کتابفروشی رد می‌شوم تبری(!) می‌جویم. دلیلش خیلی ساده است. 2سال پیش رفته بودم و توی کتابفروشی ثالث برای خودم چرخ زده بودم. بادقت کتاب‌ها را نگاه کرده بودم. یکی از کتاب‌های نشر نیلوفر را یافتم که قیمت پشت جلدش تغییر نکرده بود. به قیمت اصلی‌اش بود: 5000 تومان. کتاب را گذاشتم جلوی‌ صندوق‌دارش که حساب کند. گفت 17000 تومان می‌شود. اشاره دادم که قیمت پشت جلد کتاب و توی کتاب و همه‌جایش 5000 تومان است. گفت: نه. این فراموش‌مان شده که برچسبش را بزنیم. 17000 تومان است. چک و چانه نزدم. بهم برخورد. توی دلم گفتم: زنیکه فکر کردی من الکی این کتاب را برداشتم؟ فکر کردی سر گنج نشستم؟ بهش گفتم: باشه. نمی‌خوام کتابو و سریع از کتابفروشی زدم بیرون و هرگز دیگر پایم را توی کتابفروشی نشر ثالث نگذاشتم.

دیروز که با محمد و امین رفتیم نارمک و توی میدان 54 نشستیم به ساندویچ خوردن به‌شان گفتم: دلم که می‌گیرد، حوصله که ندارم می‌آیم 7حوض. می‌روم توی شهر کتاب 7حوض و یک چرخ می‌زنم و برمی‌گردم خانه. 

مثل یک آدم‌آهنی از متروی سرسبز می‌زنم بیرون و بی این که جلوی هیچ مغازه‌ای درنگ کنم می‌روم شهر کتاب 7حوض و شاید کتابی بخرم،‌شاید نخرم... بیشتر وقت‌ها نمی‌خرم. من با کتاب‌فروش‌های شهر کتاب 7 حوض دوست نیستم. یعنی با هیچ کتاب‌فروشی دوست نیستم. طبیعی است که دوست نباشم. من مشتری خوبی نیستم. ممکن است 1ساعت عطف تمام کتاب‌ها را لمس کنم و تعداد زیادی کتاب را تورق کنم. اما آخرش سرم را بیندازم بیرون و دست خالی بروم بیرون. کتاب هم اگر قرار باشد بخرم،‌ می‌گردم از بین 1000 تا کتاب 3تا کتاب پیدا می‌کنم که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد و چاپ قدیم باشد و ارزان باشد. آن‌ها را می‌خرم. فکر کنم در طول 1 سال به اندازه‌ی 3تا کتاب چاپ جدید از شهر کتاب 7حوض کتاب نخریده باشم. خوبی اهالی شهر کتاب 7حوض این است که تا جای ممکن برچسب پشت کتاب‌ها را عوض نمی‌کنند. توی شهر کتاب 7حوض اگر کتابی چاپ قدیم باشد با همان قیمت می‌فروشند. ولی باهاشان دوست نیستم. چون مشتری نیستم. چون خریدار نیستم. اصلا رویم نمی‌شود با یک کتابفروش رفیق شوم. چیزی که ازش نمی‌خرم. از مال دنیا هم فقط 5-6تا دوست دارم که همه‌شان از دم مهندس‌اند و آس و پاس. فقط وقتی دلم می‌گیرد، وقتی می‌بینم بعد از 26 سال زندگی نه دختری توی زندگی‌ام است، نه چیزی که بهش بشود نازید و دیگران هم آرام بودنم را به پای ابله بودنم می‌گذارند می روم شهر کتاب 7 حوض و با کتاب‌هایی که نخوانده‌ام خیال بازی می‌کنم.

رویایی‌ترین تصویرم از یک کتابفروشی شروع کتاب داستان بی‌پایان میشل انده است. هنوز هم 2صفحه‌ی اول آن کتاب یک حس گرمای عجیبی بهم می‌دهد. هنوز هم برایم رویایی است: 

"صبح تاریک و سرد یکی از روزهای پاییز بود. باران سیل‌آسا می‌بارید و قطرات آن از روی شیشه به پایین می‌لغزید و نوشته‌ی روی آن را در هم می‌کرد. چیزی که از ورای شیشه دیده می‌شد، تنها دیوار باران خورده و پیسه دار آن سوی خیابان بود.

ناگهان در مغازه با چنان شدتی باز شد که زنگوله‌ی بالای آن سراسیمه به صدا در آمد و مدتی طول کشید تا از حرکت باز ماند. مسبب این سر و صدا پسرک چاق ده یازده ساله‌ای بود که موهای باران‌خورده‌ی قهوه‌ای رنگ او روی صورتش ریخته بود و از پالتوی خیسش آب می‌چکید. بند چرمی کیف مدرسه‌اش را به روی یک شانه انداخته کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید و نفس نفس می‌زد. ولی درست برخلاف شتابی که در لحظه‌ی ورود داشت، اکنون در میان در میخکوب شده بود. روبه‌روی او،‌ دالان دراز و باریکی قرار داشت که انتهای آن،‌به تدریج در سایه روشن ناپدید می‌شد. قفسه‌ها پر از کتاب‌های کوچک و بزرگ بودند که تا زیر سقف می‌رسیدند. روی زمین کتاب‌های کوچکی روی هم انباشته شده بود و روی بعضی از میزها، کوهی از کتاب‌های کوچک‌تر با جلد چرمی تلنبار شده بود طوری که وقتی از گوشه به آن‌ها نگاه می‌کردی،‌ همچون طلا می‌درخشیدند.

در پشت انبوه کتاب‌ها،‌که در انتهای دیگر دکان مانند دیواری بلند چیده شده بود، نور چراغی دیده می‌شد. در آن نور،‌گه گاه حلقه‌های دود بالا می‌آمد که بزرگ و به تدریج در تاریکی محو می‌شد؛ درست شبیه علامت‌هایی که سرخپوست‌ها برای خبر کردن یکدیگر از این کوه به آن کوه می‌دهند. ظاهرا کسی آن‌جا نشسته بود چون در همان دم پسرک صدای خشنی از پس انبوه کتاب‌ها شنید که گفت: یا بیایید تو یا بیرون بمانید،‌ولی در را ببندید،‌باد می‌آید..." داستان بی‌پایان/ میکائیل انده/ شیرین بنی‌احمد/ نشر چشمه

راستش یاد گرفته‌ام که رویاهایم را حفظ کنم. یاد گرفتن که مواظب باشم که یک وقت نخواهم بعضی رویاها را به واقعیت تبدیل کنم. بعضی از رویاها هستند که تلاش برای واقعی کردن‌شان یعنی از بین بردن‌شان. یعنی نیست و نابود کردن‌شان. رویای کتابفروشی 2 صفحه‌ی اول کتاب داستان بی‌پایان برایم ازین جور رویاهاست...

دیروز که عصر جمعه بود، یک کتابفروشی جدید برای خودم کشف کردم. 

شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. یعنی 1300 تا لایک فیس‌بوک می‌گوید که من کشف جدیدی نکرده‌ام. ولی مواجهه‌ی من با کتابفروشی هنوز دیروز را برایم یک جورهایی جادویی کرد. هر چند که غم آخر شبش بدجور من را گرفت. ولی وقتی از جلوی کافه کیوسک و آن بغلی‌اش (اسمش یادم رفته!)، وقتی از جلوی سر و صدا و دود کافه‌ها گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم و وارد سکوت طبقه‌ی سوم شدم،‌ آن‌جا یک خانه پر از کتاب از کف دیوارها تا سقف من را غافلگیر کرد. دقیقا یک خانه پر از کتاب. خانه‌ای که پنجره‌اش رو به خلوتی دلگیر عصر جمعه‌ی خیابان کریم‌خان بود. خانه‌ای که تویش هم مثل خیابان بیرون خلوت بود. اما حضور آن همه کتاب... فقط دیوارها پر از کتاب بودند. چند تا نردبان هم برای صعود به کتاب‌های نزدیک سقف تعبیه شده بود. کف زمین ساده و خلوت بود. و مهم‌تر از همه این که کسی نمی‌آمد فضولی کند که تو چه می‌خواهی چه نمی‌خواهی. از این لطف‌های بازاریابی نداشت. صاحابش آن طرف‌تر روی مبل دراز کشیده بود و کتابش را می‌خواند و کاری به کار من نداشت که دارم توی کتاب‌ها و آلبوم‌های موسیقی فضولی می‌کنم. یک حس عجیبی داشتم. تنها بدی‌اش این بود که کتاب‌های ارزان قدیمی که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد نداشت... تنها بدی‌اش این بود که نمی‌توانستم چند تا کتاب برای خریدن انتخاب کنم!


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۵
پیمان ..

آتلان را نگاه کردم. آتلان یعنی سوار اسبت شو و رهسپار شو. 60 دقیقه بود و عجیب بهم چسبید. خیال‌انگیز بودن مهم‌ترین ویژگی یک فیلم خوب است. یک فیلم ممکن است نفس‌گیر باشد،‌ ممکن است از همان دقیقه‌ی اول تا آخر یقه‌ات را بگیرد و با خودش هر جا می‌خواهد تو را خِرکش کند و ببرد و تو هم تحت تاثیرش قرار بگیری. یک فیلم ممکن است پر از صحنه‌های اعجاب‌انگیز و غافل‌گیرکننده باشد. ولی اگر خیال‌انگیز نباشد آن فیلم فیلم تمام و کمالی نیست... یک فیلم خوب باید به تو بازیچه‌ای بدهد برای خیال بازی... و آتلان خیال‌انگیز بود. ترکمن‌صحرای توی فیلم ترکمن‌صحرای فصل‌های مختلف سال بود. از زمستان تا بهار. و سرشار بود از اسب... و مردهایی که از 7سالگی بر زین اسب بزرگ می‌شوند تا کهن‌سالی... 

می‌دانی دقیقا کجای فیلم با من بازی کرد؟ آن‌جایی که علی می‌گفت اسب‌های کورس باید صبح و عصر 10 کیلومتر گردش بروند. همان‌جایی که او سوار بر ایلحان لابه‌لای بوته‌ها و در دشت فراخ ترکمن‌صحرا هر روز 2 بار می‌تازید و می‌گشت. شغلش پرورش اسب بود. شغلش این بود که صبح و عصر سوار بر اسب‌هایش در ترکمن‌صحرا بتازد و برود و بیاید...

کار و شغل از آن چیزهاست که در مرکز زندگی هر آدمی قرار می‌گیرد. اولین سوالی که از آدم می‌شود این است که کارت چیست؟ این که جزء مهمی از شغلت این باشد که روزانه 20 کیلومتر در ترکمن‌صحرا در هواهای گوناگون،‌ در دشتی که انگار بی‌پایان است و جادویی پرسه بزنی... خیال‌انگیز است. از آن چیزهاست که شاید تا مدت‌ها هر روز هر روز بهش فکر کنی...


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۱
پیمان ..

من آدم بی‌ربطی‌ام. سرشارم از تجربه‌هایی که ارتباطی به هم ندارند. توی راه رفتن‌های زندگی‌ام یک پایم این طرف جوی است و یک پایم آن طرف جوی. و زور می‌زنم که لذت هر دو طرف جوی را هم ببرم. ولی هر چه قدر که زندگی جلوتر می‌رود جوی آب پهن‌تر می‌شود و من از تجربه‌های نامتجانسم بیشتر احساس پاره شدن می‌کنم. 

کار جدیدم هم ربطی به من ندارد. 

خیلی اتفاقی جستمش. یعنی جاهایی که فکر می‌کردم به تحصیلات و تجربه‌های قبلی‌ام ربط داشته رزومه فرستادم. ولی کسی محل نداد و شخمش هم حسابم نکرد. تا این که اهالی کار جدید صدایم کردند. من از کار جدیدم هیچی نمی‌دانستم. توی جلسه‌ی مصاحبه ولی بلبل‌زبانی کردم. اولین باری بود توی عمرم که خواندن یکی از کتاب‌های بی‌ربط کمکم کرد. هر چه توی آن کتابه (تاریخ مالی جهان به روایت نیال فرگوسن) بود بلغور کردم و کار جدیدم را به دست آوردم. 

از کار جدیدم راضی‌ام؟ نمی‌دانم راستش. 

من بی‌کار نبودم. از آن آدم‌ها هستم که می‌توانم 6ماه در یک اتاق خالی با چند تا ورق کاغذ و یک مداد زندگی کنم و خودکشی نکنم. ولی بی‌پول چرا... بی‌پولی بد دردی است و راستش چیزهایی فراتر از بی‌پولی هم بود. مثلا یاکریمی که روز اول رفتنم به کار جدید کشفش کردم. آن یاکریم خیلی چیزها بود... حالا اندکی پول درمی‌آورم وراستش روزهای اول...

کار جدیدم سخت نیست. یک کار پشت میز و زیر باد کولرنشینی تمام عیار است. ساعتی یک بار از پشت میزم بلند می‌شوم و کش و قوس می‌آیم. دارم آدم‌های جدید و سبک زندگی‌های جدیدی‌ را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم خوب نگاه کنم. درست است که چیز زیادی برای یاد گرفتن وجود ندارد و نیازی چندانی به مغزم ندارم، ولی کوچک‌ترین کارهایم را با دقت انجام می‌دهم. دوست ندارم از آن‌ها باشم که کوچک‌ترین کارهای‌شان را هم درست انجام نمی‌دهند. ولی از این که روز به روز به این نکته پی می‌برم که در کار جدیدم نیاز چندانی به مغزم ندارم دارم کم کم اذیت می‌شوم.

برای رسیدن به محل کارم، هم مترو سوار می‌شوم و هم اتوبوس و هم تاکسی و خیالم راحت است پولی که درمی‌آورم حلال بی‌شبهت است. چیزی که باعث شد لبخند به لب وارد کار جدیدم شوم، چیزی که باعث شد با یک جور ترس و یک جور امید شیرین وارد کار جدیدم شوم،‌کشف آن یاکریم در روز اول بود. 

روز اول کارم در ایستگاه سیدخندان از اتوبوس پیاده شدم. با طمانینه سوار پله برقی شدم و از پل بالای بزرگراه رسالت گذشتم. از جای خالی گیتاریست بعضی غروب‌های پل عابر پیاده گذشتم و پا روی پله برقی گذاشتم. آدم‌های جلویم سرگرم صفحه‌ی موبایل یا زیر پای‌شان بودند. من اما سرم بالا بود که یاکریم را کشف کردم. بالای پرو‌ژکتوری بود که شب‌ها پله‌برقی را روشن می‌کرد. آن‌جا برای خودش لانه ساخته بود. حتم شب‌ها پروژکتور گرم و نرم می‌شد. او توی لانه‌اش نشسته بود و به آمدن و رفتن آدم‌ها نگاه می‌کرد. با آرامش هر چه تمام تر, با طمانینه و معنای هر چه تمام تر به آدم ها نگاه می کرد و کسی در بند او نبود و او یاکریم من بود. چیزی بود که باعث شد به کار جدیدم خوشبین شوم.

عصرها تاکسی سوار نمی‌شوم. از تقاطع میرداماد و شریعتی پیاده روانه می‌شوم به سوی سیدخندان. تنهایی، کیف به دست روانه می‌شوم. ازین که تنها هستم حس بدی ندارم. کسی هست که به او فکر کنم. کسی که مثل یاکریم توی پله‌برقی حس گرما بهم می‌دهد. ازین که کسی نیست که در این پیاده‌روی عصرگاهی همراهی‌ام کند حس بدی ندارم. تند راه می‌روم. از جلوی بیمارستان مفید رد می‌شوم. بعضی روزها جلوی بیمارستان پدر و مادری بچه به بغل را می‌بینم. پدر و مادرهایی شهرستانی که دفترچه‌ی تامین اجتماعی به دست‌شان است و بچه‌ی مریض شان را بغل گرفته‌اند و از عابرهای پیاده تقاضای کمک می‌کنند. تنها جایی است که دست به جیب می‌شوم و کمک می‌کنم. بعدش به ردیف ماشین‌فروشی‌های خیابان شریعتی می‌رسم. بالای سه راه ضرابخانه یک بی ام و آی 8 می‌بینم. 2 یا شاید 3 میلیارد تومان قیمتش است و تعدادش توی دنیا هنوز 4رقمی نشده. پایین‌تر می‌روم و توی یک مغازه باز هم یک بی ام و آی 8 می‌بینم. چندین میلیارد تومان در اختیار یک سری آدم خاص و آن‌طرف به فاصله‌ی 100 متر پدر و مادری که پول داروی بچه‌شان را هم ندارند... 

هر روز از کنار پل سید خندان می‌گذرم. چند روز اول یاکریم را می‌دیدم. هم صبح‌ها می‌دیدم و هم عصرها موقع برگشتن. توی لانه‌اش بود و حس خوبی به من می‌داد. اما از سه شنبه‌ی هفته‌ی پیش دیگر نه صبح‌ها می‌بینمش و نه عصرها. و این دارد کم کم کلافه‌ام می‌کند... کم کم دارم از حس ناامنی عبور موتور سیکلت‌ها از پیاده‌روی میرداماد تا سیدخندان خسته می‌شوم. هر روز به امید یاکریم از اتوبوس پیاده می‌شوم و به امید یاکریم مسیر 30 دقیقه‌ای را پیاده‌روی می‌کنم،‌ اما وقتی نیست،‌وقتی می‌بینم رفته است، وقتی می‌بینم لانه‌ی کوچک و شلخته‌اش را رها کرده و رفته خسته می‌شوم. خیلی خسته می‌شوم...

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..

   1- بنزین مثل سیگار می‌ماند. یعنی به نظر من از سیگار هم بدتر است. آدمی که سیگار می‌کشد بیش از هر کسی شاید به خودش ضرر بزند. آدمی که سیگار می‌کشد شاید در آینده نیاز بیشتری به خدمات تامین اجتماعی و درمان پیدا کند. در آینده بیشتر مریض شود و الخ. به خاطر همین به سیگار مالیات می‌بندند که جبران شود. اگر سیگار نخی 10 سنت درمی‌آید، آن را نخی 30 سنت می‌فروشند. یعنی 20 سنت به آن مالیات می‌بندند تا هزینه‌های ثانویه‌ی آن جبران شود. 

بنزین بدتر است. ماشینی که بنزین می‌سوزاند به خودش آسیبی نمی‌رساند. آسیب آن به طور خالص از آن دیگران است. از آن عابران پیاده‌ای است که دارند می‌رود و می‌آید. آسیبش از آن کسانی است که توی خانه‌ها زندگی می‌کنند. آسیب آن به طور خالص می‌رسد به هوایی که مردم دارند با تنفس می‌کنند. ماشین‌هایی که بنزین و سوخت‌های فسیلی را می‌سوزانند یکی از اولین نیازهای آدمی را از او سلب می‌کنند: هوا. اولیه‌ترین نیازهای بشریت سلب می‌شود... بنزین نباید مالیات داشته باشد؟!

   2- تویوتا لندکروزی که 4500 و یا 5200 سی سی حجم موتورش است در ترافیک تهران به ازای هر 100 کیلومتر 20 لیتر بنزین می‌سوزاند. تقریبا دو برابر پرایدها و پژوهایی که مردم عادی سوار می‌شوند. یعنی یک ماشین 700میلیون تومانی به ازای هر 100 کیلومتر تردد در تهران 20 هزار تومان پرداخت می‌کند و یک ماشین 20میلون تومانی به ازای هر 100 کیلومتر 10 هزار تومان. نسبت قیمت بنزین به قیمت ماشین در این مساله‌ی ساده، ظلم و بی‌عدالتی را مشخص می‌کند... 

نگویید که آلایندگی تویوتا لندکروز کمتر است... دارد بنزین می‌سوزاند. با هر اگزوزی هم که باشد باز هم کربن مونوکسید و باز هم دوده و ذرات معلق وارد هوای تهران می‌کند و دو سه برابر ماشین‌های دیگر هوا را به گند می‌کشد...

   3-یک رفیقی داشتم که نرسیده بود یکی از پروژه‌های سنگین درسی را انجام بدهد. پروژه‌ی یک نفر دیگر را گرفته بود که کپ بزند. ولی چون سنگین بود سر در نمی‌آورد و نمی‌توانست و وقتش را نداشت که معادلات و محاسبات و متغیرها را تغییر بدهد و شخصی سازی کند. برداشت تمام "است" های توی متن را به "می‌باشد" تبدیل کرد و اسم خودش را هم نوشت و پروژه را تحویل داد. به خیال این که پروژه را شخصی سازی کرده!

حالا حکایت دولت تدبیر و امید است. نمی‌تواند قیمت ارز را تک نرخی کند، برمی‌دارد قیمت بنزین را تک نرخی می‌کند...

   4-چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم...

   5-توی شهر رویایی من بنزین گران است. خیلی گران است. 

آن قدر گران که مردم به راحتی ماشین سوار نمی‌شوند. 

آن قدر گران که مردم از ماشین سوار شدن می‌ترسند. 

آن قدر گران که درآمد دولت از فروش بنزین چند برابر می‌شود. 

و شهر رویایی من آن قدر شفاف است که اضافه پول ناشی از گران کردن بنزین یک‌راست می‌رود به حساب پرو‌ژه‌های ساخت مترو و توسعه‌ی خطوط اتوبوس عمومی. توی شهر رویایی من کسی پول گران شدن بنزین را نمی‌دزدد. پول آن یک راست می‌رود خرج مترو می‌شود و کمتر از 6ماه مترو توسعه پیدا می‌کند.

توی رویای من بنزین چه‌قدر گران است؟ خیلی. و راستش تک نرخی هم نیست. توی ناحیه‌های جنوب شهر و ناحیه‌هایی که قیمت مسکن از یک حدی کمتر است لیتری 2000تومان و توی ناحیه‌های شمال شهر (مثلا پمپ بنزین ولنجک) لیتری 2500 تومان و یا 3000 تومان. 

چی؟ پورشه‌سوارها و لندکروزسوارها می‌آیند جنوب شهر بنزین می‌زنند؟ نه... این کار را نمی‌کنند. یک مثال ساده: قیمت میوه. همان میوه‌ای که توی مغازه‌های جنوب شهر فروخته می‌شود توی شمال شهر تهران هم فروخته می‌شود. اما تفاوت قیمت خیلی است. یک گرمک را ممکن است در نواحی مرکز و جنوب شهر بخری 3هزار تومان. اما بروی ولنجک ببینی همان گرمک 10هزار تومان پولش است. آیا دیده‌اید که ولنجکی‌ها بروند گرمک 3هزار تومانی بخرند؟ اصلا برای‌شان مهم نیست که... به خودشان زحمت نمی‌دهند...

در مورد بنزین هم همین طور است. آدمی که پورشه سوار می‌شود (به غیر از استثناها) خانه‌اش جنوب شهر نیست. همان شمال شهر است و از پمپ بنزین نزدیک خانه‌شان استفاده می‌کند. او آن‌قدر پولدار است که به خودش زحمت ترافیک و دوری راه را نمی‌دهد تا مثلا 50هزار تومان صرفه‌جویی کند. 50 هزار تومان برای من یک لاقبا شاید پولی باشد، ولی برای آدمی که تویوتا لندکروز سوار می‌شود صدقه است...

   6-اگر بنزین این قدر گران شود،‌ خیلی‌ها بی‌کار می‌شوند. خیلی از مسافرکش‌های شخصی بی‌کار می‌شوند. چون کرایه‌ی ماشین سواری آن قدر گران می‌شود که دیگر آدم‌ها به راحتی ماشین کرایه سوار نمی‌شوند. و اتوبوس و مترو هم بعد از مدت کوتاهی این‌قدر زیاد می‌شود که می‌شود روی‌شان حساب کرد. دیگر نمی‌صرفد که مردم با پرایدشان مسافرکشی کنند. همان تاکسی‌های زرد و سبز زیادی هم می‌آیند... خیلی‌ها بی‌کار می‌شوند. درست است... ولی این اتفاق بدی نیست. چرا یک نگاه به کشور بغل‌دستی مان نمی‌اندازیم؟ ترکیه. کشوری که بنزین در آن به شدت گران است... مردمش بی‌کار شده‌اند؟ مردمش بی‌کارند؟ نه. چی ما از آن‌ها کمتر است؟!

اتفاقا این باعث می‌شود که مردم بروند به سراغ کارهایی که باید. مسافرکشی با ماشین شخصی هیچ‌ جای دنیا کار درستی نیست. یک مثال دم دستی: در ایران، در هر شرکت بیمه، بیمه‌ی اتومبیل گندترین بخش است. زیان‌ده‌ترین بخش. شرکت‌های بیمه برای این که بتوانند زیان اتومبیل را جبران کنند،‌ می‌روند از بیمه‌های دیگر می‌زنند. مثلا بیمه‌های درمانی را کم می‌کنند. پوشش کامل درمانی نمی‌دهند تا بتوانند هزینه‌ی اتومبیل‌ها را جبران کنند. سلامت مردم به خاطر ماشین‌ها کنار گذاشته می‌شود... وقتی بنزین گران است، پوشش بیمه‌های درمانی افزایش پیدا می‌کند. تازه نه به زور پول نفت و چیزی که ازبین رفتنی باشد. نه... با یک سیاست پایدار...

   7-قیمت واقعی بنزین حتا اگر لیتری 1000 تومان هم باشد، باید به آن مالیات ببندند تا قیمتش دو برابر شود... ر.ک بند1.

   8-مجله‌ی تجارت فردا توی شماره‌ی 134 به سراغ دکتر جواد صالحی اصفهانی رفته بود و یک مصاحبه با ایشان داشت. در باب یارانه نقدی و منتقدان آن... توی یک جای مصاحبه دکتر صالحی یک چیزی گفت که من را به شهر رویایی‌ام امیدوار کرده:

"بگذارید کمی تاریخی صحبت کنیم. ما صنعت نفت را زمانی ملی کردیم که مصرف داخلی شاید یک‌دهم یا یک‌صدم صادرات نفت بود. درک ما از ملی شدن صنعت نفت این بود که خارجی‌ها نفت ما را می‌برند و باید این ذخایر ملی شود تا درآمدش به مردم برگردد. 

حالا وضعیت کاملاً برعکس شده است. اکنون بیش از دو برابر صادرات نفت، مصرف داخلی داریم. یعنی امروز ملی شدن صنعت نفت در مورد مصرف داخلی مطرح است. اما به معنای اینکه همه مردم و شهروندان حق یکسانی از این منبع ببرند. در اینجا اصل ملی بودن در شراکت مساوی ایرانیان است نه‌تنها اینکه خارجی آن را نبرد چون با رقابتی شدن بازار نفت مساله دزدیدن نفت توسط خارجی‌ها منتفی است. 

گفتمان اصلی ما باید این باشد که مصرف داخلی را ملی کنیم. 

یعنی انرژی را به قیمت واقعی بفروشیم و شهروندان به طور مساوی از منافع آن بهره‌مند شوند."


پس نوشت: عکس از فلیکر Shabnam Qaderi

پس نوشت 2: آقای جان.د. استرمن در کتاب فوق‌العاده خواندنی‌اش، پویایی‌شناسی کسب و کار، در فصل نمودارهای علّی یک مثال خواندنی را تشریح کرده است. این مثال مدل‌سازی گران کردن قیمت بنزین و تاثیرات کوتاه مدت و بلندمدت آن است. یک مدل‌سازی جالب که در تکمیل رویای من خواندنش پرفایده است. مدل‌سازی جالبی که نشان می‌دهد برای رسیدن به شهر رویایی‌ام یک فرآیند حداقل حداقل 10 ساله باید طی شود و زیرساخت‌هایی فراتر از بنزین و قیمت و مصرف آن باید فراهم بیاید...!:

"واکنش فروش بنزین به افزایش قیمت با تاخیر طولانی صورت می گیرد. کشش تقاضای بنزین در کوتاه مدت کاملا پایین است. با افزایش قیمت‌ها، ممکن است مردم بتوانند بعضی سفرهای غیرضروری را حذف کنند اما هنوز هم بیشتر مردم باید برای رسیدن به مدرسه، کار و بازار از خودرو استفاده کنند. وقتی مردم متوجه می‌شوند که ممکن است قیمت‌ها بالا باقی بماند، امکان دارد اقدام به راه‌اندازی سرویس رفت و آمد نمایند یا ازسیستم‌های حمل و نقل عمومی استفاده کنند.

در طول زمان قیمت‌های بالا واکنش‌های دیگری را ایجاد می‌کنند. 

نخست این‌که مصرف‌کنندگان و شرکت‌های خودروسازی مدتی انتظار می‌کشند تا احساس کنند قیمت‌ها به اندازه‌ی کافی و به مدت طولانی بالا باقی خواهند ماند، در این صورت توجیهی برای خرید یا طراحی خودروهایی با بازدهی بالا پیدا می‌کنند (تاخیر تقریبا یک ساله یا بیشتر در درک شرایط و تصمیم‌گیری). زمانی که مردم متوجه شدند قیمت‌ها تا مدت‌ها پایین نخواهد آمد، شرکت‌های خودروسازی باید اقدام به تولید خودروهای کم‌مصرف‌تر بکنند. (تاخیری چند ساله). حتی با وجود تولید خودروهای کم‌مصرف، هنوز هم قسمت اعظم خودروهای در حال استفاده بازدهی کم و مصرف بالایی دارند و این خودروهای قدیمی تنها پس از استهلاک از رده خارج شده و جایگزین می‌شوند که شاید تاخیری 10 ساله داشته باشد. 

اگر قیمت‌ها بالا باقی بماند، مردم مناطق حومه را ترک خواهند کرد و به محل کار خود نزدیک‌تر می‌شوند که باعث تغییر الگوی تراکمی جمعیت خواهد شد. 

در مجموع، تاخیر زمانی کلی رابطه‌ی بین قیمت و تقاضای بنزین، بیش از یک دهه است. 

زمانی که به تدریج خودروهای موجود یا خودروهای کم‌مصرف جایگزین می‌شوند و مردم (احتمالا) به استفاده از سیستم‌های حمل و نقل عمومی جدید که طراحی و ساخته می‌شوند روی می‌آورند مصرف بنزین به میزان قابل توجهی کاهش می‌یابد. کشش تقاضا در بلندمدت زیاد است. شکل بالا راه‌های مختلف تنظیم تقاضای بنزین را نشان می‌دهد.

نشان دادن تاخیرهای فراوان موجود بین تغییر قیمت و تغییر تقاضا، مشاهده‌ی رفتار بدتر شدن پیش از بهتر شدن را در پرداخت هزینه‌ی بنزین که ناشی از افزایش قیمت است آسان می‌کند. قسمت پایین شکل واکنش تقاضا و هزینه‌های بنزین به یک افزایش فرض پیش‌بینی نشده و پله‌ای شکل را در قیمت بنزین نشان می‌دهد. 

چون در کوتاه‌مدت رفتار تقاضای بنزین نسبتا انعطاف‌ناپذیر است، نخستین واکنش به افزایش قیمت بنزین،‌افزایش هزینه‌ها برای خرید بنزین است. وقتی قیمت بالای بنزین تداوم می‌یابد، بهبود بازدهی خودروها به تدریج نرخ مصرف بنزین را به ازای هر مایل مسافت طی‌شده کاهش می‌دهد و سرانجام تغییر الگوی سکونت و دسترسی به حمل و نقل عمومی باعث کاهش تعداد مایل‌های پیموده‌شده در سال خواهد شد. در بلندمدت تنظیم تقاضا از افزایش بیشتر قیمت بنزین جلوگیری کرده و هزینه‌ها کاهش می‌یابد. 

از دیدگاه مصرف‌کننده،‌این یک وضعیت بدتر شدن قبل از بهتر شدن است. این تاخیرها و تعدیل‌هایی که ایجاد می‌کنند به ما کمک می‌کند تا مشکل بودن تصمیم‌گیری برای افزایش مالیات بر بنزین را حداقل در ایالات متحده راحت‌تر تشریح کنیم. با این‌که مزایای بلندمدت آن از مزایای کوتاه مدت، حتا از نظر ارزش خالص کنونی بیشتر است، با این حال آثار خود را بعد از گذشت چندین سال نشان می‌دهند. دولت‌مردان با توجه به انتخابات پیش‌رو اعتقاد داشتند در کوتاه مدت، هزینه‌های بالا زا لحاظ سیاسی قابل‌قبول نیستند. در حقیقت قضاوت آن‌ها این بود که مردم تمایل ندارند تا با کمی ضرر در کوتاه‌مدت، سود بیشتری در آینده به دست بیاورند..."

پویایی‌شناسی کسب و کار/ جان. د. استرمن/ ترجمه‌ی گروه مترجمان زیر نظر علینقی مشایخی/ انتشارات سمت/ صفحه‌ی 234 تا 236


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۱
پیمان ..

سلام

پسر تو کجایی؟ اسمس جواب نمی دی. زنگ جواب نمی دی. شماره تو عوض کردی یا از عالم فانی دور شده ای؟ زنده ای؟ یکی از همین روزا تولدت بود... تولدت مبارک. پیمانی را با اطلاع دادن از وضعیت خود از نگرانی نجات بده.

قربانت

@@@

سلام پیمان خوبی؟ ببخشید رییس. من مامانم فوت کردن حقیقتش حالم خوب نیست خیلی. ببخشید کلا خیلی جواب نمیدم به بچه ها. زنگ میزنم حالا بهت. قربونت


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۷
پیمان ..

خیلی وقت پیش:

  ... این بار کفش کتانی صورتی پوشیده. خیابان گاندی، بالای پل بزرگراه همت به کفش‌هایش نگاه می‌کنم. کفش‌های پاشنه‌بلند زنانه نمی‌پوشد. کفش‌های کتانی صورتی و آبی می‌پوشد. یک کفش هم دارد که طرح گل‌گلی دارد. اسم کفش‌های من را گذاشته کفش‌های تنهایی. از آن دست کفش‌هایی که ساده‌اند. یک تکه چرمند بی‌هیچ دوخت و دوز اضافه‌ای. خشک و بی‌حالت‌اند. از آن کفش‌ها که 4-5سال کار می‌کنند و قیافه‌شان عوض نمی‌شود. خودش هم از آن‌ها داشته. یک مارک کترپیلارش را. و چه‌قدر از آن کفش به تلخی یاد می‌کند... به خاطر خشکی‌شان. به خاطر قدرتی که در پاها و بدنت ایجاد می‌کنند. یک قدرت دروغین که باورت می‌شود که تنهایی می‌شود. تنهایی می‌توانی... 

   .... دارم خودم را پنهان می‌کنم؟ دارم پیمانی را می‌سازم که او می‌خواهد؟ نه. هیچ اجباری نیست. او نمی‌خواهد. من هم نمی‌خواهم. نباید از هم انتظاری داشته باشیم. قرار نیست من پیمانی باشم که او می‌خواهد و قرار نیست او همانی باشد که می‌خواهم. 

    خاطره‌های آواز خواندن‌هایش را تعریف می‌کند. ازین که بعضی وقت‌ها دوست دارد آهنگ حبیب را بخواند: من مرد تنهای شبم... این همان آهنگی است که هم‌وزن با آن هجویه‌ها ساخته‌اند. برایش بگویم آن هجویه‌ها را... بگویم که ادامه‌اش مهر خموشی بر دلم نیست. چیز دیگری است. چیزهای دیگری است. بهش بگویم؟ نمی‌گویم. آن‌قدر معصوم و مودب است که رویم نمی‌شود. فقط لبخند می‌زنم. دارم خودم را پنهان می‌کنم؟

   فهمیده‌ام که غذاهای کبابی را دوست ندارد. گفته که وقتی می‌روم رستوران کباب نمی‌خورم. ولی حالا که برده‌امش صفاتهران، مثل من کوبیده می‌خورد. 4ساعت راه رفته بودیم و گرسنه و خالی بودیم. می‌گفت معده‌م داره سوراخ می‌شه. برای غذا باید کجا می‌رفتیم؟ باید جایی می رفتیم که جیب‌مان خالی نشود. بهش پیشنهاد رستوران توی میدان انقلاب را دارم. نوستالژی روزهای تحصیلم توی دانشگاه تهران. همان‌جایی که پاتوق صادق زیباکلام برای ناهار بود. از آن رستوران‌های سبک بین‌راهی که حالا دیگر توی جاده‌های ایران نمی‌توانی پیدای‌شان کنی. صفاتهران با صندلی‌های قدیمی‌اش و مشتری‌هایی که پیدا بود همه مسافر تهران اند. شهرستانی‌هایی در میدان انقلاب. رفتیم طبقه‌ی بالا. از آن‌جا به مردهایی که در طبقه‌ی اول ناهار می‌خوردند نگاه کردیم. به زن و شوهر میز بغلی و بچه‌شان نگاه کردیم. به بچه قاشق قاشق غذا می‌دادند و او برای هر لقمه کلی سر و صدا می‌کرد. هیجان زده بود یا دوست نداشت؟ ساک‌های‌ بزرگ‌شان هم کنارشان بود. 

    نمی‌دانستم او همچه فضایی را دوست دارد یا نه...!

    ... پارک ملت خلوت است. باران ریز ریز می‌بارد. به درخت کاج‌های کریسمسی پارک نگاه می‌کنیم و در مورد درخت‌های دوست‌داشتنی‌مان حرف می‌زنیم. 

    این که با ورود به جایی خاطره‌های کودکی در درون‌مان سر برمی‌آورند به خاطر همراه‌مان است یا به خاطر خود آن مکان؟

    خاطره‌هایم از پارک ملت را برایش تعریف می‌کنم. اردوی دبستان که ما را برداشتند آوردند توی پارک ملت تا بچریم. همان اردویی که بچه‌های یک مدرسه‌ی بهتر هم آمده بودند و یکی از آن بچه‌ها دفترچه‌یادداشتی قشنگی داشت که تویش داشت مشاهدات یک گردش علمی با مدرسه را یادداشت می‌کرد. من از همان موقع عقده‌ی دفترچه یادداشت شدم... کسی روی نیمکت‌ها ننشسته. نیمکت‌ها همگی خیس‌اند.آن طرف یک مرد و زن دارند بدمینتون بازی می‌کنند. محکم ضربه می‌زنند. دلش بدمینتون بازی کردن می‌خواهد. از مسیر دوچرخه‌سواری پارک رد می‌شویم و او یاد دوچرخه‌سواری‌های کودکی و نوجوانی‌اش می‌افتد. این‌که همیشه دوچرخه‌ای که بهش می رسیده دورچرخه‌ی برادر و خواهر بزرگ‌ترش بوده و کسی برای او به عنوان بچه‌ی ته‌تغاری خانه دوچرخه نخرید.

    از پله‌ها بالا می‌رویم. بین‌مان سکوت می‌شود. چند لحظه هیچ حرفی نمی‌زنیم. صدای باریدن باران روی برگ درخت‌ها می‌آید. از آن دورها هم صدای عبور ماشین‌ها از آسفالت خیس. تمام نیمکت‌های کنار دریاچه خالی‌اند. فقط ما هستیم. روی یک نیمکت هم مردی تنها چتر به دست نشسته. از کنارش رد می‌شویم. می‌گوید: به خاطر این‌که امروز، توی این روز بارانی باهام اومدی ممنونم. من هم از او همچه تشکری دارم. دریاچه‌ی پارک ملت پر از دایره‌های باریدن باران است. دلم می‌خواهد شعر بخوانم. اصلا شعر بگویم. چیزی که با کلمه‌های دور و بی‌ربط، آن حس نازک و لطیف زیر باران در کنار او را بیان کند. از او می‌پرسم که تو بلدی همچه شعری بگویی؟ او هم بلد نیست. بیانش را نداریم. ولی خود آن حسه را داریم. از پله‌های پل بالای دریاچه‌ی پارک ملت رد می‌شویم و وسط پل به تماشای دریاچه می‌ایستیم. عینکش را هم درمی‌آورد تا بتواند بهتر ببیند.کلاغی را که آن وسط روی فواره نشسته می‌بیند و نشانم می‌دهد. ساکت می‌شویم و به منظره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنیم. بعد از چند ثانیه به او نگاه می‌کنم. دارد به روبه رو نگاه می‌کند. انگار به دور دست‌ها نگاه می‌کند. یک جور حالت خشنودی و رضایت دارد. یک لبخند محو هم دارد. شیشه‌های عینکش هم مثل من پر از قطره‌های ریز باران شده. موها و شالش هم خیس‌ شده‌اند. زیباست. به نظرم زیباست.

    با دست‌هایش شلال موهایش را زیر شالش پنهان می‌کند و من می‌گویم برویم... می‌رویم. از پل رد می‌شویم و در مورد نهال‌های میوه‌ای که آن جا کنار هم ردیف شده‌اند شروع به حرف زدن می‌کنیم...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۶
پیمان ..