سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۸۹ ثبت شده است

 هامر

اهلش به شان می گوید اس یو وی. مخفف sport utility vehicle. عامه به شان می گوید ماشین شاسی بلند. "شاسی بلند" را هم با بادی در دهان و تکیه ای خاص می گویند که یعنی خیلی ماشین است ها! مهندس وطنی که چهارتا مقاله در موردشان توی ژورنال ها خوانده و به زبان فارسی هم علاقه دارد به شان می گوید خودروی بیابانی. اما من به شان می گویم جیپ. جیپ قشنگ تر است. همه شان جیپ هستند. از لندروور و نیسان پاترول تا میتسوبیشی پاجرو و اینفینیتی و سانتافه و پرادو و هامر جیپ هستند. آخر بابابزرگ همه شان جیپ است! جیپ اولین ماشین دودیفرانسیله ی تاریخ است. محصول جنگ جهانی دوم. قضیه اش این بود که توی جنگ وسط میدان درگیری، آدم ها و اسب ها و توپ و تفنگ هاشان به زمین های باتلاقی و گل آلود که می رسیدند گیر می کردند و واویلایی می شد. رساندن آذوقه و مهمات ناممکن می شد و زخمی ها و مجروحان آن وسط جنگ می ماندند و جان می دادند. روی همین حساب ارتش آمریکا دستور داد تا ماشین خاصی طراحی بشود که حلال این مشکلات باشد.

 هامر

نام جیپ از همین دستور ارتش آمریکا آمد. ارتش امریکا ماشینی می خواست که general purpose  باشد. یعنی چند منظوره. به اختصار گفته شد جی پی(G.P) و بعد بر اثر تکرار و تکرار راحتش کردند گفتند جیپ. طراحیش را کمپانی ویلیز انجام داد. طراحیش با یک مهندس مکانیک نابغه ی اهل دترویت بود به نام پرابست(probst) که دو روزه طراحی اش کرد. ارتش آمریکا یک ضرب العجل چهل و نه روزه تعیین کرده بود. کمپانی ویلیز که دید نمی تواند در این مدت کم تولید انبوه کند، سپرد به خط تولید کمپانی فورد و.... جیپ ها ماشین های پرقدرتی بودند که هم خودروی فرماندهی بودند، هم خودروی شناسایی نظامی، هم ماشین حمل تیربار و توپ های سبک، هم آمبولانس، هم ماشین شخم زدن زمین کشاورزی و ماشین برف روبی و سمپاشی و هم وسیله ای برای جابه جا کردن واگن های قطار روی ریل راه آهن و...

امروزه روز جیپ ها بزرگ ترین کاربرد چندمنظوره شان این است که خودروی بیابان هم هستند.  البته توی ایران صادق نیست. جیپ ها توی ایران ماشین بیابان نیستند! دختر پولدار بالاشهرنشین تهرانی پرادو می خرد که باهاش توی اتوبان تهران قزوین 150 تا پر کند و توی خط سبقت به منی برسد که با پراید ریقویم 120 تا پر کرده ام تا از پیکان ریقوتری که با 100 تا توی باند وسط می رود سبقت بگیرم. خریده است تا به پراید ریقوی من برسد و هی چراغ بزند و هی بوق بزند و حتا دو ثانیه، فقط دو ثانیه صبر نکند که من سبقتم را با حداکثر سرعت مجاز بگیرم و... و من بپیچم توی لاین وسط و او رد شود و من فقط بهش زیر لب فحش بدهم که ای کاش می شنید و بعد فحش بدهم به مملکتی که جریمه ی سرعت غیرمجازش خرج یک بار سرخاب سفیداب این جور لچک به سرهایش هم نیست!

 

@@@

اما خودروی دو دیفرانسیل بیابانی هم که زیر پایت باشد دلیل نمی شود که خودت را راننده ی کویر و بیابان بدانی. کویر و بیابان و راندن با ماشین توی آن ها برای خودش قلق هایی دارد. مثلن همین با لاستیک پنچر رانندگی کردن.

اولین کار برای رانندگی در میان ماسه ها و شن ها و باتلاق های کویر کم کردن باد لاستیک هاست. باعث می شود که سطح تماس لاستیک ماشین با زمین سست زیاد شود و فشار کمتری بر مساحت واحد زمین وارد شود. در نتیجه فرورفتگی لاستیک توی شن ها و باتلاق ها به طرز محسوسی کم بشود. تازه فشار کمتری هم روی موتور ماشین می آید.

و یا مثلن با سرعت ثابت حرکت کردن. توی مناطق شنی و باتلاقی هرگز نباید با نوسان سرعت رانندگی کرد. یعنی نباید سرعت به طور ناگهانی کم و زیاد شود. اصلن نباید ترمز کرد. ترمز کردن توی کویر باعث ایجاد تلی از شن جلوی ماشین می شود و حتا ممکن است ماشین توی شن گیر کند. برای سرعت کم کردن فقط باید از دنده و کلاچ استفاده کرد.

 

یا بالا رفتن از تپه ماهورهای کویر. سراشیبی جاده چالوس که نمی خواهی بروی بالا برای خودت دلی دلی کنی! باید صاف و سیخ و مستقیم رفت بالا. نه مارپیچ و تراورس. (تراورس یعنی کجکی رفتن). تراورس که بروی چرخ های سمت شیب وزن بیشتری تحمل می کنند و بیشتر توی زمین فرو می روند و ممکن است ماشین چپ کند. مرکز ثقل ماشین های شاسی بلند از ماشین های معمولی خیلی بالاتر است. عامه فکر می کنند چون این ماشین ها سنگین ترند سخت تر چپ می کنند. در حالی که اصلن این طور نیست. مرکز ثقل ماشین بالاتر است و راحت تر هم حتا چپ می کند. تازه پایین آمدن از تپه ها و ماهورها هم قلق دارد. باید با سرعت ثابت پایین آمد. یک موقع داری پایین می آیی می بینی عقب ماشین برای خودش دارد می رقصد. نباید بترسی و ترمز کنی و بدبخت شوی. ترمز که کنی توی سراشیبی لای شن ها گیر می کنی. باید فقط آرام ارام سرعتت را زیاد کنی.

 موتور هامر به علت بزرگی در وسط ماشین قرار داره!

و یا همین روش های بیرون آوردن ماشین از شن و ماسه. اگر توی زمین صاف توی شن گیر کردی اصلن نباید گاز بدهی. بیشتر فرو می روی. باید دنده عقب بیایی. دنده عقب هم دقیقن در همان مسیری باید باشد که آمده ای. چون شن هایش کوفته شده اند و محکم ترند. بعد که به حد کافی عقب آمدی آرام شروع به حرکت کنی و به یک نمودار خطی سرعتت را زیاد کنی و با سرعتی بیشتر از سرعت قبلیت از مکانی که گیرکردی رد شوی. اما باز ممکن است چند متر جلوتر گیر کنی. دوباره باید این عمل را تکرار کنی. حالا آمدیم و دنده عقب هم گیر کردی. یعنی واویلا. هم چرخ های جلویت گیر بود هم چرخ های عقبت. یک راهش این است که باد لاستیک ها را باز هم کمتر کنی و دوباره گاز بدهی. شاید بیرون آمدی. یک راهش این است که زیر دو تا از لاستیک ها سطح شیب دار بسازی. با دو تا تخته چوب که احتمالن برای سفر به بیابان همراهت است. یک راه دیگرش این است که ماسه های زیر چرخ ها را با آب خیس و مرطوب کنی و...

و خیلی چیزهای دیگر...

 

@@@

کویر یعنی جایی که کیلومترها از تمدن دور هستی. فرسنگ ها از روزمرگی و رذالت ها فاصله داری و آسمان با تمام ستاره ها و خورشیدش به تو نزدیک تر است. یک جای بکر که خبری از آدمیزاد نیست و فقط تو هستی و خدایت. یعین دقیقن همان چیزی که هر از چند وقتی دلت هوایش را می کند. آخ خدا جان! یک چیزی می گویم نه نگو دیگر! یکی از این هامرها برای مان جور کن. من که این همه قلق های رانندگی توی کویر را می دانم یک هامر بهم بده تا قلق هایم را اجرا کنم و به تو نزدیک تر شوم! قول می دهم باهاش به هیچ کسی فخر نفروشم. قول می دهم باهاش توی جاده های معمولی از صد تا بیشتر نروم و توی شهر هم ازش اصلن استفاده نکنم. اصلن قول می دهم باهاش جاده شمال و جاده های پررفت و آمد نروم که ملت الکی حسرت بخورند و الکی بگویند چه ماشینی! قول می دهم باهاش فقط بیابان گردی کنم...

@@@

در باب هامر همین بس که خودروی ضد مین ارتش آمریکا هم هست.

@@@

هنوز هم پارک دوبل توی رانندگی برایم عذاب عظما است!

 مرتبط: hummer-desert-driving

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۸۹ ، ۲۳:۰۶
پیمان ..

در مورد "رنج های ورتر جوان" می توانم بگویم که یک کتاب جادویی و عجیب است. یک رمان عاشقانه و تا حد افراط رمانتیک که ناپلئون بناپارت آن را هفت بار توی عمرش خواند و خواند. یوهان ولفگانگ گوته بیست و چهارساله بود که در سال 1774 میلادی آن را نوشت و منتشر کرد. توی ایران از سال 1303 تا به حال چند نفری این رمان 160-170صفحه ای را ترجمه کرده اند. تیراژ چاپ دوم ترجمه ی نصرالله فلسفی در سال 1317 ده هزار نسخه بود.(فقط جمعیت الان ایران و جمعیت باسوادهای الان ایران با آن موقع را مقایسه کنید...) خود گوته(همان شاعر آلمانی است که شیفته و مجنون حافظ بود) در مورد این کتابش بعدها نوشت که:

آلمان به تقلید از من روی آورده است،

و فرانسه مشتاق آثار من است

نیز انگلستان با مهربانی این دوست پریشان خود را پذیرا می شود

با این حال مرا به این همه چه نیاز،

جایی که حتا چینی هم با دستی لرزان،

تصویر لوته و ورتر را بر جام می نشاند...

رنج های ورتر جوان

قصه ی "رنج های ورتر جوان" یک مثلث عشقی است. قصه ی دلدادگی ورتر به لوته ای که شوهری به نام آلبرت دارد. و ورتر که تمام لحظات مجنون وار شیفتگی اش را از آغاز تا انجام(!) برای دوستش ویلهلم طی نامه هایی تعریف می کند. قصه ی عشق های دوران بیست سالگی آدم ها. از همان ها که عاشق برای معشوقش حاضر است بمیرد... و البته یک لایه ی دیگر هم دارد این قصه. قصه ی مرگ اندیشی ورتر که آخرش هم به خودکشی می رسد...:

"هی! من نه از آن بدبختی های گاه و بیگاه جهان بزرگ، از آن سیل هایی که دهکده های تان را می شوید و می برد و آن زمین لرزه هایی که شهرهای تان را به کام خودش می بلعد، می سوزم و رنج می برم، که قلبم از آن نیروی فرساینده ای از پا درمی آید که در بطن کائنات نهفته است و هرگز و هیچ گاه چیزی نیافریده که همسایه و همجوار و یا خویشتن خویش را ویران نکند. از همین است که هراسان و منگ به راه خودم می روم و در همه طرف در آسمان و زمین و نیروهای پرجنب و جوش آن ها جز هیولایی جاویدان در کار بلع و گرم نشخوار نمی بینم."ص75

@@@

شاید چیزی که این همه این کتاب را تاثیرگذار کرده این باشد که ماجرای کتاب عینن برای خود یوهان گوته اتفاق افتاده. او هم به سبک ورتر عاشق شده و گرفتار آن مثلث عشقی لعنتی. به سبک ورتر رنج برده. و به سبک ورتر برای رهایی از رنج هاش تصمیم به خودکشی گرفته. اما دیده که مرد خودکشی نیست. پس نشسته و برای رهایی خودش "رنج های ورتر جوان" را نوشته. اما...

"گوته با به فرجام رسانیدن نوشتن "رنج های ورتر جوان" خود را سبکبار، و برای یک زندگی نو سزاوار یافت. اما در همان زمان که حس می کرد خود با تبدیل واقعیت به داستان آزادی یافته و به وضوح رسیده است دیگر جوانان از این شیوه گیج می شدند و می پنداشتند باید که از داستان واقعیت ساخت..."ص191

@@@

بعضی کتاب ها کتاب های بالینی اند. کتاب هایی هستند که با جایی از روح و جانت بازی کرده اند و یک چیز بیان ناشدنی از تکه ای از روحت را بیان کرده اند. کتاب هایی هستند که دلت می خواهد هر از چند وقتی که با خودت بیگانه می شوی بروی سراغ شان و چند صفحه و یا اصلن کلش را دوباره بخوانی و... برای من "ناتوردشت" این طوری هاست. "دلقک به دلقک نمی خندد"ِ حسن بنی عامری این جوری هاست. "خداحافظ گاری کوپر" و "عقاید یک دلقک" و "دمیان" و "سفر به انتهای شب" و "کتاب عجایب"ِ شروود اندرسن هم این جوری هاست. حس می کنم برای هر کسی که طعم عشق را چشیده باشد هم "رنج های ورتر جوان" یک کتاب بالینی باشد. خود یوهان گوته هم همان صفحه ی اول کتابش این را گفته:

"من، هر چه از داستان ورتر بینوا جسته و یافته ام همه را در این دفتر گرد آورده ام و پیشکش شما می کنم و می دانم که از این بابت قدردانم خواهید بود. چه، یقین که از روح و منش او ستایش و محبت و اما از سرنوشتش اشک خود را دریغ نخواهید داشت. و تو ای جان نیکی که به سهم خود همان دلبستگی های او را داری، از رنج او تسلایی برگیر، و اگر که به حکم تقدیر و یا گناهی شخصی دوست دیگری نمی یابی این کتابچه را همدم خود قرار بده."

@@@

رنج های ورتر جوان/یوهان ولفگانگ گوته/ترجمه ی محمود حدادی

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۸۹ ، ۲۱:۰۲
پیمان ..

ایده ی جدیدی نبود. سال ها پیش، اول دبیرستان که بودم همچون ایده ای را توی کتاب "شهر شیشه ای" پل استر خوانده بودم. و آن موقع چه قدر هم به وجد آمده بودم و چه قدر عاشق پل استر شده بودم. توی شهر شیشه ای این جوری ها بود که یک کارآگاه خصوصی برای پیدا کردن سرنخ تصمیم می گیرد سوژه اش را که یک پیرمرد است هر روز با دقت زیر نظر بگیرد. پیرمرد هر روز صبح از خانه اش می زند بیرون و تا غروب پیاده روی می کند و این کارآگاهه هم سایه به سایه به دنبالش می رود و کوچک ترین حرکاتش را توی دفترچه یادداشتش می نویسد(و این دفترچه یادداشت های رمان های پل استر چه قدر خواستنی اند!) بعد از چند روز که کارآگاهه هیچ نکته ای پیدا نمی کند می نشیند دفترچه اش را بادقت دوباره می خواند و بعد از کلی کنکاش به یک نتیجه ی عجیب می رسد: مسیرهای گوناگونی که پیرمرد هر روز می پیمود فقط یک مسیر الکی نیستند، بلکه در پایان هر روز او یک حرف از حروف الفبای انگلیسی را با قدم هایش می ساخته. بعد حروفِ هر روز پیاده رویِ پیرمرد را که کنار هم می گذارد به یک کلمه می رسد و پیامی خطاب به اوی کارآگاه است و الباقی ماجرا...

حالا این آقای "نیک نیوکومن" هم از ایده ای مشابه همان استفاده کرده تا "بزرگ ترین نوشته ی دنیا" را ایجاد کند. چند روز پیش توی وبلاگ یک پزشک قضیه اش را خواندم. او برای بزرگ ترین نوشته ی دنیا از کاغذ و قلم استفاده نکرده. بلکه با یک ماشین و یک سیستم GPS همچین ترینی را ساخته: بزرگ ترین نوشته ی دنیا با وسعتی که دو اقیانوس اطلس و آرام را به هم پیوند داده. طی یک مسافرت دوازده هزار و سیصد مایلی. این جوری ها که اول نشست یک نقشه کشید که چی می خواهد بنویسد و مسیر حرکتش را مشخص کرد. بعد سوار ماشینش شد و شروع کرد به سفر. دستگاه GPSش را روشن کرد تا مسیر حرکتش را ثبت کند. هر جا که حروف نوشته اش تمام می شدند دستگاه GPS را خاموش می کرد و... بعد اطلاعات ثبت شده توی دستگاه را می برد توی گوگل ارث و آخرسر با همین کارها توانست بزرگ ترین نوشته ی دنیا را بسازد: Read ayn rand

دقیقن همین جای کارش است که من را برده توی فکر. این همه جمله و عبارت و کلمه توی دنیا، اخر رفته است چی را انتخاب کرده است! آین رند را بخوانید. و این آین رند یک نویسنده-فیلسوف روسی-آمریکایی است که سال 1982 مرده و یک کتاب محبوب هم دارد و ترویج دهنده ی فلسفه ی عینی گرایی بوده و الخ. آخر بنشینی کلی نقشه بکشی و کلی سفر بروی و بزرگ ترین نوشته ی دنیا را بسازی که فقط بگویی کتاب های یک جوجه فیلسوف را بخوانید؟! (مسلمن در مقابل نیچه و هگل و هایدگر و کیرکگارد و... او جوجه هم نیست!) نمی دانم... یک جوری احساس کردم عجب احمقی بوده این "نیک نیوکومن"!

بعد با خودم کلنجار رفتم که اگر من جای او بودم و قرار بود سوار ماشینم بشوم و بزرگ ترین نوشته ی کره ی زمین را بنویسم چی می نوشتم؟

دیدم سوال سختی است. اول گفتم یک چیزی می نوشتم که برای کل دنیا یک پیام خوب باشد. صلح. دوستی. عشق. بعد خودم به خودم خندیدم. بس که این کلمات کلیشه ای شده اند و برای این جور وقت ها به کار برده شده اند. دیدم خیلی دم دستی است این جور کلمه ها. بعد دیدم عجب چیز سختی است. باید یک کلمه پیدا می کردم که به دوازده هزار وسیصد کیلومتر سفرم معنایی بدهد. یک کلمه که خلاصه ی معناها باشد. به ذهنم رسید که مثلن می نوشتم گاد. مثلن می نوشتم الله. ولی... نه... خیلی کلی بودند. گفتم من هم با همان read شروع می کردم. ولی آخر چه کسی؟ بگویم کتاب های چه کسی را بخوانید؟ یعنی نویسنده ای به ذهنم نرسید که به کل دنیا بگویم بروید کتاب هایش را بخوانید. بروید دنیا را از دید او نگاه کنید... بعد به خودم گفتم من اگر بودم اسم او را با حروف انگلیسی می نوشتم تا عالم و آدم بداند و بفهمد... اما... هنوز هم نمی دانم من اگر بودم به عنوان بزرگ ترین نوشته ی دنیا چه کلمه و چه عبارتی می نوشتم؟!...

تو اگر به جای نیک نیوکومن بودی چه می نوشتی؟ عبارتی که بزرگ ترین نوشته ی روی کره ی زمین باشد و همه ی عالم و آدم بخوانندش...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۸۹ ، ۱۷:۲۹
پیمان ..

سیاست امری است که به شکیبایی نیاز دارد. باید در عین حال هم شوراننده و هم حسابگر بود. سیاست اخلاقیات خود و منطق خاص خود را دارد که من لزومن به آن ها باور ندارم. به علاوه باید قدرت خواه بود. من هرگز خواستار قدرت نبوده ام، هر چند که از امتیازات آن نصیب برده ام. من آدم ساده و یک سونگری نیستم. اگر از قدرت انتقاد می کنم به محدودیت ناشی از قدرت نیز نظر دارم. مثل رمون آرون از خودم می پرسم: "اگر به جای فلان یا بهمان سیاستمدار بودم چه می کردم؟"

به علاوه نزد سیاستمداران چیز عجیبی وجود دارد که مرا هم متعجب و هم متاثر می کند. غالب آنان آدم هایی درس خوانده و باهوش اند که تحصیلات درخشان داشته اند و از زیر بوته بیرون نیامده اند. سخنورانی حرفه ای اند که باید با به کار گرفتن قالب های متحجر موجود مردم را متقاعد سازند و بی وقفه برای پیرامون شان موعظه کنند و عجیب است که از این کار خسته نمی شوند. مگر می شود تمام روز یک سلسله حرف های بی خون و مرده را تکرار و باز تکرار کرد و به نتیجه ای یکنواخت و حتا به زبانی قالبی نرسید؟ حاشیه ی تفکر چنان تنگ می شود که جایی برای تخیل و خیال بافی و کشف و شهود باقی نمی گذارد. آن ها که به سیاست می پردازند خودشان را در معرض این خطر قرار می دهند. اصل تنگ کردن تفکر را بر خود هموار می کنند، جلوی استعدادهای طبیعی خود را می گیرند و بر عقاید خود مهار می زنند. گویی که نوعی ریاضت منفی تحمیق را بر خود روا می دارندتا همه چیز را به غم انگیزترین سطح ابتذال کاهش دهند. و این کار کوچکی نیست. بی شک به نیرویی نیاز دارد که در توان همه کس نیست.

زیر آسمان های جهان(گفت و گوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان)-ترجمه ی نازی عظیما-نشرفرزان روز-ص42 43

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۸۹ ، ۱۷:۴۰
پیمان ..

1- پس از مدت ها که فری گیت را باز کردم و رفتم فیس بوق دیدم گوشه ی صفحه ی فیس بوقم نوشته که امروز تولد محمد سلطانی نژاد است. شاد شدم. کمی هم تعجب کردم. انگاری یک نیروی خارج از اراده ای من را واداشته بود که سراغ فیس بوق بروم تا ببینم که امروز تولد محمد است. رفتم توی صفحه اش و شروع کردم به نوشتن که: "اووووه! تو تازه بیست سالت شد؟! پس از مدت ها اومدم فیس بوق و دیدم تولدته. مبارک." و می خواستم بنویسم: "بابا این بچه های علوی همه دارن پیر می شن. مثلن این حامد ناظری داره بیست و دوسالگی رو تجربه می کنه، اون وقت تو تازه بیست ساله شدی؟!!" که دیدم یک جور بار تحقیری ناخواسته دارد. بی خیالش شدم. اما این بچه برقی باحال که از نوادر روزگار است(تعارف نداریم که!) در جواب برگشت برام نوشت: "الان گمونم شد هشت سال که می شناسمت". تکانم داد با این جمله ای که برایم نوشت...

مگر من چند سال عمر کرده ام که رفاقتی هشت ساله را با هم گذرانده باشیم. اما بعد که فکر کردم دیدم عمر رفاقتم با بعضی ها از دهه هم گذشته است و این بود که تکان خوردم. یاد امیر افتادم و میثم پیروزی و مقداد چمک و تمام سال هایی که رفیق بوده ایم و هستیم و پستی بلندی گذرانده ایم و گذر ایام نارفیق مان نکرد و حالا رفاقتمان از دهه هم دارد می گذرد... نادر ابراهیمی یک جمله ای دارد که می گوید: "دوست مثل عتیقه می ماند. هر چه قدر قدیمی تر باشد ارزشش بیشتر است." نمی دانم حالا ارزش رفاقت های دهه ای چه قدر است...

2- از صدقه سر خوابیدن روی پشت بام و هم آغوشی نافرجام با پتو در دم دمای صبح سرما خوردم و رفتم پیش دکتر پیمانی. دکتر پیمانی دکتر اطفال است. از آن زمان ها که خیلی جیگیلی بودم من را می بردند پیش او. هم او بود که من را ختنه کرد و  بعدها واکسن های تلخ به دهانم ریخت و من را از آبله مرغان وحشتناک نجات داد و هنوز که هنوز است مریض که می شوم می روم پیش او! به دست شفادهنده اش ایمان راسخ دارم. خیلی پیر است. خیلی. ولی عقل و هوشش سر جاست. کلن مثل من هم انگار زیاد می آیند پیش او. جوان هایی که از بچگی می آمده اند پیش او. آخر من را که دید گفت: "خب، تو یکی الان چه کارها می کنی؟" گفتم" درس می خونم." گفت" درس رو که همه می خوانند." گفتم: "کتاب هم می خونم." گفت: "اونم همه باید بخونن." گفتم: خب دیگه باید چی کار کنم؟" همان طور که چوب بستنی را می کرد تو حلقم گفت: "باید تجربه کنی. جوون به سن تو باید همه چیزو بچشه. باید تجربه کنی. آخه درس خوندن و کتاب خوندن کار نیستن که. باید بخونی ها. ولی اینا کار نیستن، جوون..." بعد گفت: "از آمپول می ترسی؟" لبخند زدم گفتم: "از کجا می دونید؟" گفت: " اگه نمی ترسیدی که پیش من نمی یومدی! البته اوضاعت خراب نیست. کپسول می دم خوب می شی." و دستش را دراز کرد و از توی قندان جلویش یک دانه شکلات کاکائویی درآورد و به طرفم گرفت...

3- تو راه دانشگا بودم که مهدی اسمس زد که: نمیای دانشگا؟ خوشحال شدم که پس از مدت ها آمده دانشگا. جواب دادم که دارم میام. کجایی؟ کتابخانه مرکزی بود. رسیدم. رفتم توی تالار پیدایش کردم. داشت هملت شکسپیر را می خواند. رهایش کرد و با هم رفتیم بیرون تالار. بعد از یک ماه کلی گفتنی داشتیم برای هم. گفتم چه کارها می کنی؟ گفت: الان کارآموزی ام. گفتم: الان که این جایی. گفت: اینجائم ولی ساعت کارآموزیم داره سپری می شه برای خودش! و شروع کرد از کارخانه ی نورد ولوله که کاراموزی اش ان جا بود گفتن. از سستی و رخوتی که آن جا هم بود، مثل هرجای دیگری از ایران. از بی کاری و تن به کاری ندادن و علاف بودن همه ی انانی که آن جا بودند. فقط گفت که کل کار اون شرکته که خیلی هم مهم و حیاتیه روی دوش چند تا مهندسه که توی یک اتاق اند وبقیه علاف و مفت خور... مسئول بخش کارآموزی البته نبوغ مهدی توی مهندسی را فهمیده بود و این که کله اش کار می کند و به او یک چیزهایی هم یاد داده بود... تا بعدازظهر با هم ایم. با هم ناهار می خوریم و عصر هم با هم می رویم آش فروشی نیکوصفت توی میدان انقلاب آش می زنیم. من هم از سفرهایم به تبریز و اردبیل و گیلان و مازندران و گلستان و مشهد برایش می گویم و بعد هم کلی می نالم. از عقب مانده بودنم. از بی تجربگی و خامی ام. از درس نخواندنم. از زبان اگلیسی که بلد نیستم. از زبان المانی که اول تابستان می خواستم یاد بگیرم و سراغش نرفتم. از این که خیلی جاها را ندیده ام. با خیلی از ادم ها نپلکیده ام... خیلی چیزها را بلد نیستم. و این که درسم خوب نیست که به خاطر درسم بتوانم از این جا بکنم بروم! از خیلی کارهایی که نکرده ام...از کتاب هایی که الکی و پوچ خوانده ام و هیچ چیزی به من نداده اند. از کنکور ارشد که نمی خواهم دوباره مهندسی بخوانم. مهدی گفت: ترک تحصیل کن. مکانیکو ول کن. گفتم: که چی کار کنم؟ گفت: برو یه رشته ی انسانی. گفتم: ممد دادگر هم می خواد ارشد بره فلسفه. گفت: اونم ترک تحصیل نمی کنه؟ گفتم: نه. لیسانسو می گیره بعد. منم می خواهم فعلن همین لیسانسو بگیرم بعد ببینم چی می شه. گفت: این جوری حال نمی ده. بایست بزنی زیر همه چیز. این جوری باحاله. گفتم: نه. می خوام مهندسی رو یاد بگیرم. دوستش دارم! و...

4- و مهندسی شرط لازم برای زندگی است. البته شرط کافی نیست. توی مهندسی یک چیزهایی هست که باید یاد گرفت. برای زندگی کردن، برای فکر کردن، برای جنگیدن با مشکلات زندگی این چیزها خیلی مهم اند. چیزهایی که باید توی دبیرستان به همه ی بچه ها یاد بدهند. باید تو مغز همه ی بچه ها فرو کنندش. ولی فقط مهندسی خوانده ها این چیزهای پایه ای را یاد می گیرند... و من از خودم متنفر می شوم وقتی که بعضی از این اصول را فراموش می کنم و توی انجام دادن شان سوتی می دهم. نمونه اش وقتی داشتم یکی از نقشه های سالیدورکس(یک نرم افزار خیلی پیش پا افتاده ی مکانیک) را می کشیدم. این جوری ها بود که نقشه هه در نگاه اول پیوسته به نظر می رسید. اما از سه تکه ی مختلف تشکیل می شد که باید این تکه ها را به ترتیب هر کدام کامل کشیده می شدند و بعد به هم وصل می شدند.(در زندگی معمولی: در مواجهه با یک مشکل باید آن را تکه تکه کرد و هر تکه ی کوچک را انجام داد تا مشکل بزرگ به راحتی حل شود!) من تکه تکه کردم. اما از هول کشیدن نقشه و سوتی دادن هنوز تکه ی اول را اندازه گذاری نکرده رفتم تکه ی دوم و سوم را کشیدم. وقتی شکلی اندازه گذاری نداشته باشد یعنی ناقص است دیگر. خلاصه در کشیدن هر کدام مشکلی پیش نیامد. اما وقتی به هم وصل شدند، همه چیز به هم ریخت. به یک علت خیلی ساده: من شکل های کوچک را کامل و دقیق نکشیده بودم... خیلی اعصابم خرد می شود سر همین چیزها. همین سوتی ها. همین حماقت ها و کارها را درست و به کمال انجام ندادن.

5- از خامی و بی تجربگی و کمبود سفر و حضر و بچه بودن و مرد نبودن و خیلی چیزهای دیگر داشتم برای حمید می نالیدم و می گفتم: تنها چیزی که مایه ی تسلام می شه، اینه که نسبت به خیلی از مردم، خیلی از دوروبری هام بیشتر سفر کرده ام و این حرف ها...

خندید. گفت: خودتو با اینا مقایسه می کنی؟!!!

و واقعن درست می گفت. ملاک کاملن احمقانه ای بود!

6- این بیژن نجدی فوق العاده ست. این دو تا مجموعه داستانش ("یوزپلنگانی که با من دویده اند" و "دوباره از همان خیابان ها" ) تارهای وجودم را به لطافت لرزاندند. یادم باشد این بار که رفتم لاهیجان حتمن بروم شیخ زاهد. بروم قبرش را پیدا کنم برایش فاتحه بخوانم... ای کاش زنده می بود و معلم هندسه ی تحلیلی ام توی پیش دانشگاهی می شد...

7-خسته شدم. بس که ور زدم! از فردا بدبختی داریم...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۸۹ ، ۱۶:۲۳
پیمان ..

شب ها می روم بالاپشت بام خانه مان می خوابم. برای خودم موکت پهن می کنم و یک پتو زیرم و یک پتو هم تا خرخره می کشم رو خودم. دراز می کشم و زل می زنم به آسمان سورمه ای شب. یک دستم را می گذارم زیر سرم و ساعد دست دیگر را هم روی پیشانی ام و نگاه می کنم به آن بالا بالاها. ستاره ها را نمی شمرم. بی کار نیستم که! کلی فکر می کنم. به زندگی مزخرف و بی معنایم فکر می کنم. به پوچی و خامی خودم. نسیم که می آید و با خنکایش به پوست صورتم حال می دهد به خدا هم فکر می کنم. به روزی که گذرانده ام هم فکر می کنم. یک دسته ورق سفید هم کنارم می گذارم. تا وقتی از تماشای آسمان سیر نشده ام، درِ خرپشته را کمی باز می گذارم. آن قدر که باریکه ی نوری صاف و مستقیم بریزد کنار رخت خوابم. دقیقن روی دسته ی کاغذها و بعد موکت و بعد آسفالت پشت بام. همین طور که فکر می کنم گاه گاه هوس می کنم چیزی بنویسم. نیم خیز می شوم. مداد نوکی ام را دستم می گیرم و شروع می کنم به نوشتن. آن نوری که از خرپشته روی دستم می ریزد آرمانی ترین نوع نور برای نوشتن است! آخر نور از سمت راست می پاشد روی دستم و من که می نویسم، سمت چپ دستم از سایه ی دستم تاریک می ماند. دقیقن سفیدی نومیدکننده ی کاغذ در تاریکی سایه ی دستم فرو می رود و ترس من از نوشتن می ریزد و نوشته های خرچنگ قورباغه ی امیددهنده در روشنایی نور می مانند...

شب ها که می روم روی پشت بام خانه مان بخوابم، وقتی دراز می کشم و زل می زنم به تاریکی بی وسعت آسمان شب، دلم می خواهد شعر بخوانم. آدم لطیف می شود یک جورهایی. آن وقت برای خودم زیر لب می خوانم:

در دل ظلمات می درخشی

نمی دانم کجایی

خواه نزدیک و خواه دور.

نمی دانم نامت چیست

هر چه می خواهد گو باش

فقط بدرخش،

بدرخش ستاره ی کوچک!

آره...این شب ها کلی برای خودم خیال می کنم و فکر می کنم و کلی برای خودم شاعر می شوم... آن قدر که چشم ها و بدنم زیر سنگینی پلک هام دفن شوند و به یک عالم رویایی دیگر بروم...

دم دمای صبح که می شود، من و پتوم همدیگر را محکم بغل می کنیم و وای خدای من چه لذتی دارد این هم آغوشی...!




مرتبط: هیچی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۸۹ ، ۱۵:۱۶
پیمان ..

هی می گوید: نرو.

هی می گوید: سعی بیهوده نکن.

هی می گوید: باور کن آن بالا هم هیچ خبری نیست. آن بالا هم چیزی نیست...هی می گوید نرو...

تو از کجا می دانی؟!

شاید آن بالا خبرهایی باشد.

شاید آن بالا سرزمین های دیگری باشند...

شاید آن بالا آدم هایی دیگر باشند

و روزگاری رنگین

و اتفاقاتی دیگر...

من هم نمی دانم. همه ی "شاید شاید" گفتن هام هم از همین ندانستن است.

اما تو هم نمی دانی.

پس هی نگو که نرو...


تهمتن، دوست دارم انگار کنی راوی این نوشته بوده ای... تولدت مبارک...


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۸۹ ، ۰۴:۲۳
پیمان ..

نگاه دولت به زنان!

1-ما مانده بودیم دخترک صبح به آن زودی چه می خواست از جان ما. همه مان مشغول دویدن بودیم و حضرت بانو نشسته بود روی نیمکت و نگاه به دوردورها و شاید زیرچشمی به ما می کرد. چند تا پسر بودیم. چند تا مرد بودیم. چند تا پیرزن هم بودند و چند تا زن. دختر مانند او(یعنی به وضع او) نبود. همه دو تا دو تا یا سه تا سه تا یا چند تا چند تا مشغول دویدن و نرمش و ورزش توی پارک. و هر بار که می دویدیم و به نیمکتی که او رویش نشسته بود می رسیدیم نمی شد نگاه را از او دریغ کرد. که بت خداتراشیده ای بود مانتو به تن و پا زیر دامنش روی پای دیگر انداخته و همچون مجسمه ای دیدنی نشسته بود و نمی شد گفت که ورزش کردن ما را به نظاره نشسته. اما هر بار که از جلویش رد می شدیم. هر بار که نیم نگاهی به او می انداختیم یک جور لبخند ژوکوندوار را روی لب هایش می دیدیم. هیچ کس که از جلویش رد نمی شد و از دور که نگاه می کردی خیلی مغموم و افسرده می نمود. اما با نگاه کردن به او... انگار یک جور حس رضایت بهش دست می داد این نگاه های مردان و پسران. انگار یک جورهایی تشنه ی نگاه های لذیذ پسران و مردانی که ما باشیم بود...

2- توی واگن مترو و ردیف صندلی ها همه مرد بودند و غرق در فکرها و خیال های خودشان. دو دختر که وارد شدند با خنده های شان همه را از آن عوالم بیرون آوردند و مرکز توجه شدند. یکی شان چادری بود با آرایشی غلیظ و هرازچندگاهی هم چادرش را باز می کرد و آن دیگری هم مانتویی و یحتمل به اندازه ی خرج دو ماه زندگی من خرج آرایش موهایش. پسری که کنارش نشسته بودند مشغول خواندن کتابی بود و حتا یک نگاه هم حرام شان نکرده بود و هرچه قدر آن ها با خندیدن سعی می کردند که حواسش را پرت کنند بی خیال کتابش نمی شد.(من می دانم که او دیگر نمی توانست کتابش را بخواند. فقط سر یک جور لج و لج بازی کتاب را رها نمی کرد!) و آخرسر چادریه گیر داد که آقا!ببخشید ما می خوایم بریم آریاشهر باید چی کار کنیم؟ و پسر هم مجبور شد سر از کتاب بلند کند و نگاهی برای توضیحی...

3-جایی گزارشی به نقل از روزنامه ی تلگراف می خواندم که مردان به طور متوسط در هر روز 43دقیقه صرف نگاه کردن به زنان می کنند. یعنی چیزی حدود یازده روز در هر سال و تقریبن یک سال از عمر متوسط هر مرد! در مقابل، زنان به طور متوسط در هر روز 20دقیقه صرف نگاه کردن به مردان می کنند.

خب، این گزارش در مورد جامعه ای مدرن شده به نام انگلیس است که این نکته در شماره ی بعدی مهم خواهد بود. یعنی شاید در جامعه ای مثل ایران این آمار این قدر هم بالا نباشد، البته فقط شاید! اما چیزی که مطمئنن هست همان نسبت نگاه ها در دو جنس است که گمان نکنم چندان فرقی بین ایران و انگلیس باشد. این که در دو شماره ی اول به چشم چران بودن و هیز بودن مردان اشاره ای نکردم به این خاطر بود که آن را امری بدیهی پنداشتم!

نکته دیگری که وجود دارد این است که بعضی زن ها و بعضی دخترها همیشه از این نگاه های مردان شاکی اند. آن ها را موجودات مزخرفی می پندارند که قادر نیستند خودشان را کنترل کنند و این حرف ها... اما چیزی که می خواستم با آن دو حکایت بگویم این بود که همان طور که میل به نگاه کردن در مردان است میل به نگاه شدن هم در زنان هست... این که بعضی زنان و دختران از نگاه شدن زجر می کشند(!) شاید دلایل فرهنگی زیادی داشته باشد. یکی ش به نظرم آموزه های آموزش و پرورش از دوران کودکی تا جوانی است. چیزی که برایم همواره جالب بوده این بوده که طبق این آموزه ها در مورد نگاه و این حرف ها همواره این جنس زن است که مبدا گناه دانسته شده و از همان نه سالگی به گوش دختران این بوم و بر می خوانند که خانم شما باید خودتان را بپوشانید خانم اگر خودتان را نپوشانید فلان می شوید بهمان می شوید. اما از آن طرف در مورد پسرها چندان آموزه ای در مورد نگاه نکردن من یادم نمی آید. مثلن تنها چیزی که یادم می آید حدیث پیامبر توی دین و زندگی دبیرستان بود که نکته کنکوری خیلی مهمی بود در مورد نگاه به نامحرم و تیر شیطان و این حرف ها... نتیجه اش چه می شود این می شود که یک جور حس گناه کار بودن به زنان و دختران القا می شود که این حس گناه کاری در مردان اصلن به وجود نمی آید... سر همین چیزهاست که می گویم: نگاه یک مرد ایرانی به قوزک سفید پای یک زن چادری همان قدر شه{ وانی است که نگاه مرد انگلیسی به انحنای ساق پای زن انگلیسی. حتا اگر قوزک پا پوشانده شود نگاه مرد به انگشتان زن همان قدر شهو{ انی است، حتا اگر دست ها هم پوشانده شود و مثل زن های عربی برقعه به صورت زنان چادری بسته شود نگاه به چشمان شهلای شان همان قدر شه{ وانی است که... اما... اما... ما در عصری به سر می بریم که روزبه روز تاثیر آن آموزه ها مخصوصن بر زنان و دختران کمتر می شود. روزبه روز زنان و دختران به آن میل درونی دیده شدن بیشتر و بیشتر وقع می نهند و همچون مردان که تشنه ی دیدن بودند و هستند حالا آنان تشنه ی دیده شدن اند...

4-این که جامعه ی ایران مدرن شده یا نه محل اختلاف علما است. اما چیزی که تقریبن بین همه شان مشترک است این است که جامعه ی ایران در مرحله ی گذر است. مرحله ی گذر از سنت به سوی مدرنیسم. یعنی یک جایی بین این دو است. نه می توان گفت مدرن است و نه می توان گفت سنتی است. اما می توان گفت که در حرکت به سوی مدرنیسم است. تفصیلی اش را می توانید این جا بخوانید. در شماره ی قبل از آمار و ارقام نگاه کردن در انگلیس گفتم. کشوری که جامعه ای کاملن مدرن دارد...

داریوش شایگان در کتاب "افسون زدگی جدید" در مورد یکی از ویژگی های جالب عصر مدرنیسم چیزهای جالبی می گوید. می گوید که افسون زدایی جهان[یک چیز تو مایه های مدرنیسمی که در این نوشته می گویم و در ان لینک داده شده منظور است]با رشد بی سابقه ی حس بینایی و تضعیف دیگر حواس بشر همراه بود... سایر حواس انسان در نتیجه ی غلبه ی حس بینایی به خواب فرورفتند و فلج شدند. غلبه ی حس بینایی موجب شد که چیزها دیگر به صورت شفاف پدیدار نشوند، یعنی ظاهر شدن آن ها نتیجه ی "ترکیب همه ی حواس" نباشد، بلکه ما آن ها را در زیر نورپردازی مقطعی و جزئی ای ببینیم که نگاه، از زاویه ی دید خود، بر ان ها می افکند...

حال در نظر بیاورید آمار نگاه کردن مردان و نگاه شدن زنان در روزنامه ی تلگراف را. ایران در حال پیشروی به سوی مدرنیسم است. بی راه نیست اگر نتیجه بگیریم که روز به روز شاهد نگاه های لذیذ بیشتری خواهیم بود...دقایق بیشتر و بیشتری صرف نگاه کردن و تلاش برای نگاه شدن خواهد شد...و البته که این تازه جزء کوچکی از ماجراست...

5- داریوش شایگان در ادامه ی حرفش می آورد که: "انسان امروز تحت تاثیر انقلاب الکترونیکی و مجازی سازی حاصل از آن به نوعی گرایش های قبیله ای و محلی جدید باز می گردد. او غرقه در سیلان اطلاعات همزمان است. به طوری که امروزه همدلی و همداستانی به جای سردی و بی احساسی، همزمانی به جای توالی، و فضای دوبعدی موزاییک وار به جای پرسپکتیو سه بعدی نشسته است. ونگهی "تضعیف بخش بصری فی نفسه امکان کنش و تاثیر متقابل همه ی حواس را به حداکثر فراهم می کند" گسترش همه ی حواس و تداخل ساختارهای آن ها با یکدیگر و بازتاب آن ها بر هم عرصه ای یگانه برای تجربه ایجاد کرده که در آن همه ی حواس و سطوح آگاهی با هم و بر هم عمل می کنند و گونه ای آگاهی جمعی فرا می افکنند" افسون زدگی جدید ص351

خب. یک نگاه که به سرووضع خودمان بیندازیم می بینیم ما در عین حال که داریم به سرعت به سمت مدرنیسم پیش می رویم تحت تاثیرات پس از مدرنیسم نیز هستیم و هیچ جوره مدرن شدن مان مثل بچه ی آدم نیست! اما غرضم از آوردن این پاراگراف از گفته های داریوش شایگان چه بوده؟

چند روز پیش خبری می خواندم که در آن یکی از نویسنده های معروف ژاپن آخرین کتابش را روی دستمال کاغذی به چاپ رسانده. خبر عجیبی بود. تا وقتی کتاب به شکل معمولش هست و کاغذ هست چرا باید رفت مثلن روی دستمال کاغذی های لوله ای مخصوص توالت کتاب چاپ کرد؟! این کار آن نویسنده ی ژاپنی دقیقن مطابق با همین پاراگراف شایگان بود. این که او می خواسته علاوه بر حس بینایی مثلن حس لامسه ی خواننده اش را هم به کار بگیرد... یعنی دور نیست روزی که نویسنده ای رمانی بنویسد و همراه با آن یک مجموعه ی عطر با بوهای مختلف تحویل خواننده اش بدهد که این ها عطرهای شخصیت های مختلف رمان من هستند...برای این که علاوه بر حس بینایی حس بویایی خواننده اش را هم کار بگیرد و...

اما موضوع اصلی این نوشته نگاه کردن مردان و نگاه شدن زنان بود و اگر قصه ی آن پاراگراف داریوش شایگان را بخواهیم این جا دنبال کنیم... بله شاید دور نباشد روزگاری که پسری با دیدن ماتحت برجسته ی دختری غریبه ازگاه کردن سیر نشود بلکه بخواهد کمی هم با سر انگشتانش آن ها لمس کند یا بو کند و دور شاید نباشد روزگاری که دختران و زنان از لمس شدن در کوچه و خیابان، از بوییده شدن توسط هر مردی خوشش شان بیاید و آن ها هم بخواهند و... شاید دارم فانتزی می بافم. شاید...

6-و انسان یک تردید است، یک نوسان میان روح خداوند و گندزار لجن...و به هر سو برود انتهایی برایش متصور نیست...

7- و چه قدر این نادر ابراهیمی سرخوشانه می نویسد از خیلی چیزها!:

"سولماز یک باغ گل بود. اگر جوانی به او خیره می شد سولماز می ایستاد و فرصت می داد. بعد می گفت:"پسر، خوب نگاه کردی؟ حلالت باشد! گناهت پای من! دلت می خواست سولماز اوچی را ببینی و دیدی؛ اما اگر دفعه ی دیگر که از مقابلت رد می شوم، سرت را پایین نیندازی، به گالان می گویم چشم هایت را از کاسه دربیاورد و برای مادرت بفرستد."

با این وجود سولماز که خوش نقش ترین قالیچه ی صحرا بود چشمت را خیره می کرد و در جا نگاهت می داشت. به تو گفته اند که :فر.شی نیست"؛ به تو گفته اند که افعی روی آن خوابیده است... اما مگر می توانی به این دلایل چشمت را ببندی و رد شوی؟ زیبایی مِلکِ خداست نه مِلکِ یک خنجرکش وحشی. و خدا زیبایی را خلق کرده تا تو نگاه کنی. پاک، نگاه کنی. بی ریا نگاه کنی... این بود که پیرمردهای نودساله هم نمی توانستند از کنار او بگذرند و نگویند: تبارک الله احسن الخالقین!" آتش بدون دود-جلد دوم-ص18

 

مرتبط: نگاه کردن

بازتاب:63

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۸۹ ، ۱۹:۵۷
پیمان ..

شب. پس از لحظات طولانی سکوت:

اسی: به چی فکر می کنی؟

وحید: به فاحشه ی دیشب.

- چیه؟ تو هم دلت می خواد؟

- آخه بیش تر از 90درصد زن ها و دخترها به جز بدن شون و نازواداهاشون چیز دیگه ای ندارن. زنی که با نازواداهاش و با بدنش تجارت می کنه همیشه برام مرموز بوده...

- همه ی زن ها با بدن و ناز و اداهاشون تجارت می کنن.

- خب. یه جورایی آره. ولی فاحشه ها یه چیزای دیگه ای ان... مثلن این دیشبیه. کجا زندگی می کنه؟ شوهر داره؟ همسایه هاش می دونن اون چی کاره ست؟...هزار تا سوال تو کله م انداخته زنیکه ی عوضی. ولی باید سوار اون پرایدیه می شد.

اسی: برای چی؟ تا پرشیا هست پراید چی کاره ست؟

وحید: نمی دونم. باید سوار پرایده می شد. یا حداقل یه نیم نگاه به راننده ی پرایده می نداخت ببینه پسره سکسی هست یا نه. تا بوق پرشیارو شنید رفت سمتش. لعنتی. حداقل یه چونه سر قیمت می زد با پرشیائه...

- هیچ وقت سوار پراید نمی شن. زور نزن. خیالم نباف!

- آره. اون دفعه که جلوی قنادی نادران اول جاده لنگرود منتظرت بودم یه دونه دیگه شونو دیدم. یه پرایدیه سه بار بلوارو دور زد برای این که سوارش کنه. سوارش نشد. یه دویست و شش پلاک 56 هم براش کلی وایستاد سوار نشد. آخرش سوار یه دویست و شیش نمره 33 شد. خیلی عوضی بود...لاهیجان چه قدر فاحشه داره. نه؟

اسی: بیشتر از قم و مشهد نداره که!

وحید: ب...له(به سبک مهران مدیری جنگ 77)

- می گم اسی چه قدر این جا ساکته. چه قدر این جا تاریکه.

- نیم ساعت دیگه صبر کنیم هم صدای زوزه ی گرگ بلند می شه هم هاپ هاپ سگ هم جیرجیرک ها هم...

- اینا که صداهای خدا اند. تا باشه از این صداها باشه!

اسی: ما تو دل جنگل های سیاهکلیم. زیر نور ماه و ستاره ها. در سایه های تاریک درخت ها...

وحید: جنگل سیاهکل... یه آهنگ داره فرهاد گمونم داشته باشمش الان. در مورد همین جنگل سیاهکله و جمعه ی سیاهش... داره از ابر سیاه خون می چکه...خداست...آها... پیداش کردم... گوش کنیم...

(سوییچ روی حالت باطری استارت است و ضبط ماشین روشن)

...

وحید: همیشه وقتی این آهنگو می شنوم فکر یاغی بودن به سرم می زنه. فکر این که با همه چیز چپ باشم. هیچ چیزی رو نپذیرم. بزنم زیر همه چی...می دونی؟ یاغی بودن همیشه جزءآرمان هام بوده...ولی نمی دونم باید چه جوری یاغی باشم... پاری اوقات فکر می کنم همین که دنیا و مافیهاش رو تخمم حساب نکنم یعنی یاغی ام. اما چند روز که بی خیال دنیا و نگاه کردن به دخترها و پول و این جور چیزا می شم می بینم ارضا نشده م. می بینم یاغی نبوده م. نمی دونم باید چی کار کنم. پاری وقتا هم فکر می کنم باید برم یه جای دور...اما دو سه بار هم که رفتم دیدم باز یاغی نیستم....

اسی: اقتضای دوران دانشجوییه.

- یعنی بعدش بی خیال می شم؟

- دقیقن.

- تو هم بی خیال شدی که رفتی بعد از چهارسال درس خوندن کنتورنویس خونه های مردم شدی؟

- اون دست سرنوشته که سمبه ش خیلی پرزوره.

- چرند نگو... درد من فقط این نیست که می خوام یاغی باشم و نیستم. دردم اینه که نمی دونم. نمی دونم چی به چیه؟ از یه طرف دلم می خواد پول دار باشم از اون طرف به خودم می گم تو که 12 سال فقط توی مدرسه های دولتی درس خوندی باید از پول دارها نفرت داشته باشی. باید چپ باشی...نمی دونم می خوام چی باشم...می فهمی؟... نمی دونم...نمی دونم...

- ماهو تو آسمون سیر کن. حال بیا. این قدر سکوت تا حالا شنیده بودی تو یه جا؟!

- الله وکیلی خداست این جا. این تهرانی ها خداروشکر همه شون این جاده رو بلد نیستن. وگرنه به گه می کشوندن...

اسی: حالا این چهار لیتر بنزین ما رو تا سیاهکل می رسونه؟

وحید: آره. فک کنم... ولی خدا بود اون پمپ بنزینه. یعنی جهان سومی بودنو با تمام وجود حس کردم ها. دیلمان که شهره پمپ بنزین نداشت. بعد اسپیلی که داهاتشه داشت. اونم چه پمپ بنزینی. یه مغازه ی شیروونی که وسطش یه پمپ کاشتن و ملت جلوی مغازه سروته می کنن بنزین بزنن. ولی این هیچی... اون بشکه ی بنزین خدا بود. یارو چهارلیتری رو که دید دستم گفت آزاد می خوای؟ گفتم آره. چهارلیتری رو کرد توی بشکه آورد بیرون گفت هزاروشیشصد تومن می شه. کلن اون بشکه برای همین کار بود...

(ماشینی رد می شود)

- اسی، اینایی که رد شدن در مورد ما چی فک می کنن؟

- هیچ  فکری در مو.رد ما نمی کنن.

- تشکر می کنم.

- باور کن. چیه؟ می خواستی بگم فک می کنن من دخترم و تو داری ترتیب منو می دی؟ نه داداش. از این خبرا نیست. هیش کی به ما فک نمی کنه...

- پسره ی نومید...

- منظره رو بچسب. تاریکی رو حظ کن. من داره سردم می شه. ول کن این حرفارو.

- آره. فکرشو بکن. تو چله ی تابستون داریم این جا می لرزیم. بریم؟

- آروم برو. لنتا داغ نکنن...

- خودم مواظبم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۸۹ ، ۱۷:۰۴
پیمان ..

رولد دال هنوز هم نویسنده ی دوست داشتنی من است. هنوز هم کتاب هایش را که توی دستم می گیرم با اشتیاق شروع به خواندن شان می کنم. همه ی کتاب هایش برایم مزه ی شکلات و کاکائو می دهند. با این که دیگر نه کودکم و نه نوجوان باز هم با کتاب هایش حال می کنم. رولد دال از آن نویسنده هایی است که هیچ وقت از خواندن کتاب هایش احساس تلف کردن وقت و پشیمانی نکرده ام. از معدود نویسنده هایی که تمام کتاب هایش را توی قفسه ی کتاب هایم سال هاست که نگه می دارم. آخر من هر چند وقت به چند وقت یک سری از کتاب ها را از توی قفسه ام می کشم بیرون و می ریزم توی یک کارتون تا تار عنکبوت ببندند. کتاب هایی که عمرم را سرشان هدر داده ام... ولی رولد دال هرگز این طور نبوده. آن زبان خشن و بی رحم و در عین حال خنده دارش همیشه برایم جذاب بوده. از آن نویسنده ها بوده که خیال کردن و تخیل کردن را به آدم یاد می دهند. از آن ها که به آدم یاد می دهد که باید علیه آدم های خبیث و مزخرف طغیان کرد و به بهترین شکل حال شان را گرفت...

امروز همین جوری یک سری به سایت رولد دال زدم و روحم به پرواز در آمد...

Welcome to the world of roald dahl

این عبارتی است که هنگام ورود به سایت بهت خوش آمد می گوید. اولش گفتم شوخی می کند. جهان رولد دال؟ همین جوری خواسته که غمپز در کند. اما بعد که فلش سایت اجرا شد و نقاشی رولد دال به سبک کوئنتین بلیک(تصویرگر ثابت کتاب های رولد دال) آمد و گزینه هایی که دوروبر کله ی کچل رولد پراکنده بودند فهمیدم که نه...مثل این که به یک سرزمین رویایی وارد شده ام...کنار کله ی کچل رولد دال جیمز هلوی غول پیکر هست که گزینه ی books and stuff بالای سرش است و آن طرف هم نقاشی "دنی، قهرمان جهان" هست که GMP notice board است. پایینش بچگی های ماتیلداست با گزینه ی dahly telegraph blog و... بعد از چند ثانیه سروکله ی یک مرغ(باز هم به سبک نقاشی های کوئنتین بلیک) گوشه ی صفحه پیدا می شود و عطسه ای می زند و یک خروار دود سیاه می دهد بیرون و می رود. گفتم: هی پسر. این همون مرغ توی کتاب "داروی معجزه گر" بود. بعد یک دفعه از این طرف صفحه کله ی یک زرافه آمد بیرون و تا نصف صفحه بالا آمد و بعد یک پلیکان هم آمد روی کله اش نشست. همان شخصیت های کتاب "من و زرافه و پلی"...

خلاصه اسیر سایت رولد دال شدم و هر گوشه ای که سر می زدم یاد یکی از کتاب ها و یادداشت های رولد دال می افتادم و کلی خاطره برایم زنده می شد. یادم است دوم راهنمایی که بودم هفت هشت تا از کتاب های رولد دال را یک جا خریده بودم و آن سال نمایشگاه به امتحان های پایان سال خیلی نزدیک بود. جوری که عطش خواندن رولددال من را دیوانه می کرد. آخرش هم با شروع اولین امتحان خرداد اولین کتاب رولد دال را دستم گرفتم(آقای روباه شگفت انگیز بود به گمانم) و شروع کردم به خواندن...چیه؟! الان انتظار داری بگویم که امتحان هایم را بد دادم؟ نه. آن سال بود که فهمیدم چه قدر رولد دال خواندن مخ آدم را قوی می کند و هوش ادم را با خیال پردازی هایش بالا می برد! آخر معدل آن سالم بالاترین معدل طول تاریخ درس خواندنم شد!.... توی صفحه های مختلف چیزهای زیادی بودند که جذبم می کردند. مثلن توی صفحه ی خود رولد دال عکس هایش بامزه بودند. رولد دالی که جوانی هایش خلبان هواپیما بود... توی همان صفحه نوشته هایش در مورد معلم ها فوق العاده بود. یعنی به نظرم بر هر معلمی واجب است خواندن آن نوشته های رولد دال. آن قسمت گپ و گفت با رولد دال هم جالب بود. سبک دیالوگ برقرار کردن با نویسنده ای که حالا زنده نیست... توی قسمت treats هم کلی بازی هست در مورد جهان رولد دال و شخصیت های کتاب هایش که برای بازی کردن باید عضو سایت بشوی که عضو شده ام و گذاشته ام یک روز دیگر نوستالژی خونم را با آن بازی ها و شخصیت ها بالا ببرم....تازه قسمت roald dahl day هم هست که نوشته های جالب کسانی است که از اتفاقات دوروبرشان و مدرسه شان می نویسند و سعی می کنند سبک نوشته های شان مثل رولد دال باشد و...

ژوزه ساراماگو می گفت: ادبیات و رمان به جمعیت دنیا آدم اضافه می کند. نگاه که می کنم رولد دال هم از این جمله ی ژوزه ساراماگو برکنار نیست. شخصیت های کتاب هایش مثلن جیمز هلوی غول پیکر، غول بزرگ مهربان، ماتیلدا، چارلی کارخانه ی شکلات سازی، دنی، جورج داروی شگفت انگیز و... کلی بچه ی باحال و ماندنی برای همه ی نسل ها به جمعیت دنیا اضافه کرده...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۸۹ ، ۱۴:۰۵
پیمان ..

مرد من، سلام.

حالت چه طور است؟ به ادبیات خودم: خوفی؟ خوشی؟ چه کارها می کنی؟ یعنی کجا هستی؟ آلمان؟ اتریش؟ هلند؟ پراگ؟ بروژ؟ یا همین دوروبرها؟... اگر به من بگویی که الان هندم و کلکته تعجب نخواهم کرد. حتا اگر بگویی ایرانم و بشاگرد باز هم تعجب نخواهم کرد. فعل رفتن را معنا بخشیده ای با آن ذهن پرسودایت...اما من و روزگارم... نمی دانم چرا این روزها این قدر حرف دارم که بزنم. یعنی تا آن جا که یادم می آید همیشه با آن که آدم بسیار کم حرفی بوده ام حرف برای زدن زیاد داشته ام و نگفته ام. اما این روزها یک جور تحجر هویتی هم به من دست داده که این جور حرف هایم قلنبه شده. تحجر هویتی؟! می گویم صبر کن. می دانم. اگر بخواهم هر چه حرف دارم بزنم تو هم بی خیال حرف هایم می شوی و نمی خوانی شان و به شان گوش نمی دهی. برای همین هر چه که توی یک نشست می توانم بنویسم می نویسم و هر وقت خسته شدم رها می کنم. احتمالن نوشته ای که در یک نشست نوشته شده در یک نشست هم خوانده می شود دیگر. اه. تو روحت. یک جوری نوشتم انگار کی هستم. بابا همه اش چسناله است به جان خودم. جدی نگیر! راستی. تهمتن پری روز رسید امریکا. کلی التماسش کردم که هر چه می بینی بنویس و عکس بینداز. فعلن از شروع سفرش چیزکی نوشته. امیدوارم ادامه بدهد... یک چیزی. همین تهمتن اتریش که رفته بود از یک رسم جالب اتریشی ها گفته بود که پسرها وقتی به هم می رسند دست می دهند. دخترها وقتی به هم می رسند دست می دهند. پسرها و دخترها وقتی به هم می رسند همدیگر را می بوسند. اگر اروپا بودی و سوئیس نبودی(ببو نیستتم که. می دانم سوئیسی ها ممنوع کرده اند بوسیدن دخترهای مجرد را) چند تا از خوشگلک ها را دوبل از طرف من هم ببوس! حالم خوب نیست. نمی خواستم همان اول بگویم. حالا باور کردی؟

دیروز شش ساعتی راه رفتم. میم هم همراهم بود. بیچاره اش کردم. خواسته بود مرام کشم کند. ولی جسم لاغرش را یارای آن همه پیاده روی ممتد نبود. من هم لاغر شده ام. خودم حالیم نیست. هر کس می بیند می گوید. شش ساعت راه رفتیم، ولی انگار نه انگار. آدم وقتی فعالیتی را انجام می دهد و در آن فعالیت از یک حالت اولیه(اولیه را نوشته بودم اولویه، گرسنه ام شد) به یک حالت ثانویه می رسد می تواند بگوید یک "کار" انجام داده است. حالت ثانویه هم همیشه برایم به معنای یک دگرگونی درونی بوده. دگرگونی خیلی کلمه ی بزرگی است برای این حالت ثانویه. یک تغییر کوچک مثلن. چه می دانم. یک تکان روحی. می دانی؟ شش ساعت راه رفتم و از حالت اولیه ام به هیچ حالت ثانویه ای نرسیدم... انگار یبس شده ام. انگار موجی در درونم وجود ندارد...چه طور بگویم؟ یک جور نیاز عمیق به یک موتور محرکه ی خیلی قوی در خودم احساس می کنم. نه یک موتور معمولی ها. یک موتور محرکه ی خیلی قوی و پرشتاب. این نیازی که می گویم فقط در خودم احساس نمی کنم. در آدم های دوروبرم، در ذرات معلق هوایی که در آن تنفس می کنم(هوای تهران) در تک تک آدم هایی که می بینم در تمام مکان هایی که می روم، این احساس نیاز را می بینم. یک جور رخوت، یک جور سرخوشی، شاید هم یک جور نومیدی، همه جا پاشیده است. خودت بهتر از من می دانی این حرف ها را. انگار هیچ کس نمی خواهد روزبه روز بهتر باشد. انگار همه باور دارند که اینی که هست بهترین حالت است. فقط باید در مقابل هر نیروی تغییردهنده ای منفعل بود تا بی خیال شود و قضایا ماست مالی شود. برای چه باید تغییر داد؟ برای چه باید زور زد؟ خیلی کلی دارم می گویم. ولی می دانم که می فهمی. نمی دانم چرا. بعضی ها الکی می گویند به خاطر نفت است. اما...بدیش این است که من هم در خودم چنین احساس مشابهی را دارم! یعنی اگر جامعه ی بیرون من این گونه است حس می کنم جامعه ی درون من هم همین جوری ها شده. یک جور رخوت. سستی. بی هدفی. اسمش را اگر دلت خنک می شود بگذار نهیلیسم. (اما اخر این نهیلیسمه با مقیاسی بزرگتر و تاثیری عظیم تر در جامعه ی بیرون من هست، چه کار کنم؟)

قضیه ی جامعه ی درون من را هم که می دانی؟ به نظر من هر آدمی توی وجودش کلی آدم دیگر دارد. ادم هایی مختلف و حتا متضاد. چیزی که تازگی ها در خودم کشف کرده ام، این که تعداد دخترها و زن های درونم همچین کم هم نیست ها! سر این فهمیدم که سعی کردم به صداهای شان گوش بدهم. به خودم گفتم که همان طور که یک جور مردانگی در وجود زن ها و دخترها جذاب ترشان می کند شاید بالعکسش هم جالب باشد...این کتاب "افسون زدایی جدید" داریوش شایگان را که می خواندم، فصل "هویت چهل تکه" را این جوری شروع کرده بود:

اری دِلوکا نویسنده ایتالیایی در کتاب طبقه هم‌کف درباره اشخاص متعددی که در وجود انسان مأوا گزیده‌اند، چنین می‌گوید: «هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هر چند که با گذشت زمان تمایل می‌یابیم این کثرت را به فردیتی بی‌مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشیم، از این رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آمده‌اند به خاموش ماندن عادت داده‌ایم، نوشتن کمک می‌کند آنها را باز یابیم

این روزها از خیلی چیزها نگرانم. حال نوشتن ندارم. نوشتنی که به اعتقاد دلوکا و داریوش شایگان آدم های درونم را زنده و پویا نگه می دارد. ان رخوت و سستی از میل به زندگی آدم های درونم قوی تر است. اما چرا رخوت و سستی؟ کاملن مطمئنم که عقب مانده ام که خیلی چیزها را بلد نیستم، که خیلی چیزها را یاد نگرفته ام، که خیلی چیزها را تجربه نکرده ام (همه ی فعل های این جمله را می توانی اول شخص جمع هم به کار ببری) اما باز همه ی این عقب افتادگی تبدیل به موتور محرکه نمی شوند. عجیب نیست؟!

و دیگر این که حس می کنم بنیان های فکری ام دارند دگرگون می شوند.(خواستم بگویم در هم کوبیده می شوند، اما دیدم باز بزرگ نمایی است) کوچک کوچکه اش را بگویم؟ یک زمانی به این خیلی افتخار می کردم که دوستان زیادی ندارم. به این افتخار می کردم که رابطه ام با آن ها عمیق است و سطحی و کشکی کشکی نیست و با هر کسی رفیق نمی شوم و رفیق که شدم تا ته خط هستم و... اما این روزها چیزی که فکرم را مشغول کرده همین دوستان کم تعدادم است که حس می کنم دیگر روابطم با آن ها چندان عمیق هم نیست. یعنی عمیق بودن و نبودن علی السویه شده. قشنگ ترش را باز این داریوش شایگان تو "افسون زدایی جدید" گفته.  گفته ارتباطات قدیمی مثل یک درخت نظام مند بودند. اما ارتباطات عصر مدرن ریزوم وارند. و ریزوم ساقه ی زیرزمینی بعضی گیاهان است که عامل تکثیرشان هم هست. ریزوم در جهت افقی رشد می کند. برخلاف درخت که در جهت عمودی رشد می کرد.ریزوم در نفس خودش متعدد است و آزاد از قید یگانگی. ریزوم می تواند سبب ارتباط نظام های بسیار متفاوت و حتا نامتجانس شود. ریزوم نه آغازی دارد نه پایانی. حافظه اش کوته زمان است و ضدخاطره است... فکر کن منی که روزگاری به ان درخت اعتقاد داشتم حالا به آن درخت دیگر نمی توانم اعتقاد داشته باشم. از ان طرف هم آن قدر مدرن نبوده ام که یک شبکه ی ارتباطات ریزوم وار برای خودم ترتیب بدهم. و آخر چه طور ارتباطات ریزوم وار برقرار کنم؟ منی که نمی توانم آدم ها را دیلیت کنم به راحتی چه طور ریزوم وار بروم به سمت شان؟ و همین هاست که یک جورتحجر هویتی را می سازد برای من. این روزها بیشتر در لاک خودم فرو می روم. غیرقابل فهم تر شده ام. آن وبلاگه یادت هست؟ سپهرداد. دیگر جذاب نمی نویسمش... و تحجر هویتی یعنی این که حال ندارم به اسمس ها جواب بدهم. اگر کسی زنگ بزند جواب نمی دهم... و زنگ ها و اسمس ها هم آن قدر زیاد نیستند که مختل شود زندگی دیگران به خاطر بی حالی ها و بی موتور محرکه بودن من...و حالا می خواهم از آن غربت عظیمی که دیروز خیابان ولیعصر به من داد بگویم. به شدت درش احساس غریبه بودن می کردم. انگار که آن خیابان با من نیست. برای من نیست. انگار همه چیز برای یک دنیای دیگر بود و من از یک دنیای قاچاقی آمده بود م راه می رفتم... اگر آن اول می گفتم، حس نمی کردی. حالا حس می کنی...

و دیگر این که دو سه هفته پیش جاوید اسمس داده بود که: "حالم خوب نیست دوسه هفته ای است. چه کار کنم؟" ته موقعیت مضحک بودها. آمده بود از کسی که خودش از هرکسی مریض تر است درمان می خواست. و من شده بودم دکتری که مرضی را که خودش دچارش است می خواهد معالجه کند...

گرسنه ام شده. از همان اولویه گرسنه م شده بود. این از یک نشست نوشتن... ای کاش می توانستم مثل تو بی خیال همه چیز بشوم و فقط بروم...

 

دوستت دارم(یک بار به ممد گفتم"دوستت دارم" برگشت بهم گفت"هیچ وقت دیگه این جمله رو به یه مرد نگو"، اما من باز هم گفتم این بار به تو!) به امید دیدار

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۸۹ ، ۱۶:۴۴
پیمان ..