سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۸۹ ثبت شده است

 هامر

اهلش به شان می گوید اس یو وی. مخفف sport utility vehicle. عامه به شان می گوید ماشین شاسی بلند. "شاسی بلند" را هم با بادی در دهان و تکیه ای خاص می گویند که یعنی خیلی ماشین است ها! مهندس وطنی که چهارتا مقاله در موردشان توی ژورنال ها خوانده و به زبان فارسی هم علاقه دارد به شان می گوید خودروی بیابانی. اما من به شان می گویم جیپ. جیپ قشنگ تر است. همه شان جیپ هستند. از لندروور و نیسان پاترول تا میتسوبیشی پاجرو و اینفینیتی و سانتافه و پرادو و هامر جیپ هستند. آخر بابابزرگ همه شان جیپ است! جیپ اولین ماشین دودیفرانسیله ی تاریخ است. محصول جنگ جهانی دوم. قضیه اش این بود که توی جنگ وسط میدان درگیری، آدم ها و اسب ها و توپ و تفنگ هاشان به زمین های باتلاقی و گل آلود که می رسیدند گیر می کردند و واویلایی می شد. رساندن آذوقه و مهمات ناممکن می شد و زخمی ها و مجروحان آن وسط جنگ می ماندند و جان می دادند. روی همین حساب ارتش آمریکا دستور داد تا ماشین خاصی طراحی بشود که حلال این مشکلات باشد.

 هامر

نام جیپ از همین دستور ارتش آمریکا آمد. ارتش امریکا ماشینی می خواست که general purpose  باشد. یعنی چند منظوره. به اختصار گفته شد جی پی(G.P) و بعد بر اثر تکرار و تکرار راحتش کردند گفتند جیپ. طراحیش را کمپانی ویلیز انجام داد. طراحیش با یک مهندس مکانیک نابغه ی اهل دترویت بود به نام پرابست(probst) که دو روزه طراحی اش کرد. ارتش آمریکا یک ضرب العجل چهل و نه روزه تعیین کرده بود. کمپانی ویلیز که دید نمی تواند در این مدت کم تولید انبوه کند، سپرد به خط تولید کمپانی فورد و.... جیپ ها ماشین های پرقدرتی بودند که هم خودروی فرماندهی بودند، هم خودروی شناسایی نظامی، هم ماشین حمل تیربار و توپ های سبک، هم آمبولانس، هم ماشین شخم زدن زمین کشاورزی و ماشین برف روبی و سمپاشی و هم وسیله ای برای جابه جا کردن واگن های قطار روی ریل راه آهن و...

امروزه روز جیپ ها بزرگ ترین کاربرد چندمنظوره شان این است که خودروی بیابان هم هستند.  البته توی ایران صادق نیست. جیپ ها توی ایران ماشین بیابان نیستند! دختر پولدار بالاشهرنشین تهرانی پرادو می خرد که باهاش توی اتوبان تهران قزوین 150 تا پر کند و توی خط سبقت به منی برسد که با پراید ریقویم 120 تا پر کرده ام تا از پیکان ریقوتری که با 100 تا توی باند وسط می رود سبقت بگیرم. خریده است تا به پراید ریقوی من برسد و هی چراغ بزند و هی بوق بزند و حتا دو ثانیه، فقط دو ثانیه صبر نکند که من سبقتم را با حداکثر سرعت مجاز بگیرم و... و من بپیچم توی لاین وسط و او رد شود و من فقط بهش زیر لب فحش بدهم که ای کاش می شنید و بعد فحش بدهم به مملکتی که جریمه ی سرعت غیرمجازش خرج یک بار سرخاب سفیداب این جور لچک به سرهایش هم نیست!

 

@@@

اما خودروی دو دیفرانسیل بیابانی هم که زیر پایت باشد دلیل نمی شود که خودت را راننده ی کویر و بیابان بدانی. کویر و بیابان و راندن با ماشین توی آن ها برای خودش قلق هایی دارد. مثلن همین با لاستیک پنچر رانندگی کردن.

اولین کار برای رانندگی در میان ماسه ها و شن ها و باتلاق های کویر کم کردن باد لاستیک هاست. باعث می شود که سطح تماس لاستیک ماشین با زمین سست زیاد شود و فشار کمتری بر مساحت واحد زمین وارد شود. در نتیجه فرورفتگی لاستیک توی شن ها و باتلاق ها به طرز محسوسی کم بشود. تازه فشار کمتری هم روی موتور ماشین می آید.

و یا مثلن با سرعت ثابت حرکت کردن. توی مناطق شنی و باتلاقی هرگز نباید با نوسان سرعت رانندگی کرد. یعنی نباید سرعت به طور ناگهانی کم و زیاد شود. اصلن نباید ترمز کرد. ترمز کردن توی کویر باعث ایجاد تلی از شن جلوی ماشین می شود و حتا ممکن است ماشین توی شن گیر کند. برای سرعت کم کردن فقط باید از دنده و کلاچ استفاده کرد.

 

یا بالا رفتن از تپه ماهورهای کویر. سراشیبی جاده چالوس که نمی خواهی بروی بالا برای خودت دلی دلی کنی! باید صاف و سیخ و مستقیم رفت بالا. نه مارپیچ و تراورس. (تراورس یعنی کجکی رفتن). تراورس که بروی چرخ های سمت شیب وزن بیشتری تحمل می کنند و بیشتر توی زمین فرو می روند و ممکن است ماشین چپ کند. مرکز ثقل ماشین های شاسی بلند از ماشین های معمولی خیلی بالاتر است. عامه فکر می کنند چون این ماشین ها سنگین ترند سخت تر چپ می کنند. در حالی که اصلن این طور نیست. مرکز ثقل ماشین بالاتر است و راحت تر هم حتا چپ می کند. تازه پایین آمدن از تپه ها و ماهورها هم قلق دارد. باید با سرعت ثابت پایین آمد. یک موقع داری پایین می آیی می بینی عقب ماشین برای خودش دارد می رقصد. نباید بترسی و ترمز کنی و بدبخت شوی. ترمز که کنی توی سراشیبی لای شن ها گیر می کنی. باید فقط آرام ارام سرعتت را زیاد کنی.

 موتور هامر به علت بزرگی در وسط ماشین قرار داره!

و یا همین روش های بیرون آوردن ماشین از شن و ماسه. اگر توی زمین صاف توی شن گیر کردی اصلن نباید گاز بدهی. بیشتر فرو می روی. باید دنده عقب بیایی. دنده عقب هم دقیقن در همان مسیری باید باشد که آمده ای. چون شن هایش کوفته شده اند و محکم ترند. بعد که به حد کافی عقب آمدی آرام شروع به حرکت کنی و به یک نمودار خطی سرعتت را زیاد کنی و با سرعتی بیشتر از سرعت قبلیت از مکانی که گیرکردی رد شوی. اما باز ممکن است چند متر جلوتر گیر کنی. دوباره باید این عمل را تکرار کنی. حالا آمدیم و دنده عقب هم گیر کردی. یعنی واویلا. هم چرخ های جلویت گیر بود هم چرخ های عقبت. یک راهش این است که باد لاستیک ها را باز هم کمتر کنی و دوباره گاز بدهی. شاید بیرون آمدی. یک راهش این است که زیر دو تا از لاستیک ها سطح شیب دار بسازی. با دو تا تخته چوب که احتمالن برای سفر به بیابان همراهت است. یک راه دیگرش این است که ماسه های زیر چرخ ها را با آب خیس و مرطوب کنی و...

و خیلی چیزهای دیگر...

 

@@@

کویر یعنی جایی که کیلومترها از تمدن دور هستی. فرسنگ ها از روزمرگی و رذالت ها فاصله داری و آسمان با تمام ستاره ها و خورشیدش به تو نزدیک تر است. یک جای بکر که خبری از آدمیزاد نیست و فقط تو هستی و خدایت. یعین دقیقن همان چیزی که هر از چند وقتی دلت هوایش را می کند. آخ خدا جان! یک چیزی می گویم نه نگو دیگر! یکی از این هامرها برای مان جور کن. من که این همه قلق های رانندگی توی کویر را می دانم یک هامر بهم بده تا قلق هایم را اجرا کنم و به تو نزدیک تر شوم! قول می دهم باهاش به هیچ کسی فخر نفروشم. قول می دهم باهاش توی جاده های معمولی از صد تا بیشتر نروم و توی شهر هم ازش اصلن استفاده نکنم. اصلن قول می دهم باهاش جاده شمال و جاده های پررفت و آمد نروم که ملت الکی حسرت بخورند و الکی بگویند چه ماشینی! قول می دهم باهاش فقط بیابان گردی کنم...

@@@

در باب هامر همین بس که خودروی ضد مین ارتش آمریکا هم هست.

@@@

هنوز هم پارک دوبل توی رانندگی برایم عذاب عظما است!

 مرتبط: hummer-desert-driving

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۸۹ ، ۲۳:۰۶
پیمان ..

در مورد "رنج های ورتر جوان" می توانم بگویم که یک کتاب جادویی و عجیب است. یک رمان عاشقانه و تا حد افراط رمانتیک که ناپلئون بناپارت آن را هفت بار توی عمرش خواند و خواند. یوهان ولفگانگ گوته بیست و چهارساله بود که در سال 1774 میلادی آن را نوشت و منتشر کرد. توی ایران از سال 1303 تا به حال چند نفری این رمان 160-170صفحه ای را ترجمه کرده اند. تیراژ چاپ دوم ترجمه ی نصرالله فلسفی در سال 1317 ده هزار نسخه بود.(فقط جمعیت الان ایران و جمعیت باسوادهای الان ایران با آن موقع را مقایسه کنید...) خود گوته(همان شاعر آلمانی است که شیفته و مجنون حافظ بود) در مورد این کتابش بعدها نوشت که:

آلمان به تقلید از من روی آورده است،

و فرانسه مشتاق آثار من است

نیز انگلستان با مهربانی این دوست پریشان خود را پذیرا می شود

با این حال مرا به این همه چه نیاز،

جایی که حتا چینی هم با دستی لرزان،

تصویر لوته و ورتر را بر جام می نشاند...

رنج های ورتر جوان

قصه ی "رنج های ورتر جوان" یک مثلث عشقی است. قصه ی دلدادگی ورتر به لوته ای که شوهری به نام آلبرت دارد. و ورتر که تمام لحظات مجنون وار شیفتگی اش را از آغاز تا انجام(!) برای دوستش ویلهلم طی نامه هایی تعریف می کند. قصه ی عشق های دوران بیست سالگی آدم ها. از همان ها که عاشق برای معشوقش حاضر است بمیرد... و البته یک لایه ی دیگر هم دارد این قصه. قصه ی مرگ اندیشی ورتر که آخرش هم به خودکشی می رسد...:

"هی! من نه از آن بدبختی های گاه و بیگاه جهان بزرگ، از آن سیل هایی که دهکده های تان را می شوید و می برد و آن زمین لرزه هایی که شهرهای تان را به کام خودش می بلعد، می سوزم و رنج می برم، که قلبم از آن نیروی فرساینده ای از پا درمی آید که در بطن کائنات نهفته است و هرگز و هیچ گاه چیزی نیافریده که همسایه و همجوار و یا خویشتن خویش را ویران نکند. از همین است که هراسان و منگ به راه خودم می روم و در همه طرف در آسمان و زمین و نیروهای پرجنب و جوش آن ها جز هیولایی جاویدان در کار بلع و گرم نشخوار نمی بینم."ص75

@@@

شاید چیزی که این همه این کتاب را تاثیرگذار کرده این باشد که ماجرای کتاب عینن برای خود یوهان گوته اتفاق افتاده. او هم به سبک ورتر عاشق شده و گرفتار آن مثلث عشقی لعنتی. به سبک ورتر رنج برده. و به سبک ورتر برای رهایی از رنج هاش تصمیم به خودکشی گرفته. اما دیده که مرد خودکشی نیست. پس نشسته و برای رهایی خودش "رنج های ورتر جوان" را نوشته. اما...

"گوته با به فرجام رسانیدن نوشتن "رنج های ورتر جوان" خود را سبکبار، و برای یک زندگی نو سزاوار یافت. اما در همان زمان که حس می کرد خود با تبدیل واقعیت به داستان آزادی یافته و به وضوح رسیده است دیگر جوانان از این شیوه گیج می شدند و می پنداشتند باید که از داستان واقعیت ساخت..."ص191

@@@

بعضی کتاب ها کتاب های بالینی اند. کتاب هایی هستند که با جایی از روح و جانت بازی کرده اند و یک چیز بیان ناشدنی از تکه ای از روحت را بیان کرده اند. کتاب هایی هستند که دلت می خواهد هر از چند وقتی که با خودت بیگانه می شوی بروی سراغ شان و چند صفحه و یا اصلن کلش را دوباره بخوانی و... برای من "ناتوردشت" این طوری هاست. "دلقک به دلقک نمی خندد"ِ حسن بنی عامری این جوری هاست. "خداحافظ گاری کوپر" و "عقاید یک دلقک" و "دمیان" و "سفر به انتهای شب" و "کتاب عجایب"ِ شروود اندرسن هم این جوری هاست. حس می کنم برای هر کسی که طعم عشق را چشیده باشد هم "رنج های ورتر جوان" یک کتاب بالینی باشد. خود یوهان گوته هم همان صفحه ی اول کتابش این را گفته:

"من، هر چه از داستان ورتر بینوا جسته و یافته ام همه را در این دفتر گرد آورده ام و پیشکش شما می کنم و می دانم که از این بابت قدردانم خواهید بود. چه، یقین که از روح و منش او ستایش و محبت و اما از سرنوشتش اشک خود را دریغ نخواهید داشت. و تو ای جان نیکی که به سهم خود همان دلبستگی های او را داری، از رنج او تسلایی برگیر، و اگر که به حکم تقدیر و یا گناهی شخصی دوست دیگری نمی یابی این کتابچه را همدم خود قرار بده."

@@@

رنج های ورتر جوان/یوهان ولفگانگ گوته/ترجمه ی محمود حدادی

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۸۹ ، ۲۱:۰۲
پیمان ..

ایده ی جدیدی نبود. سال ها پیش، اول دبیرستان که بودم همچون ایده ای را توی کتاب "شهر شیشه ای" پل استر خوانده بودم. و آن موقع چه قدر هم به وجد آمده بودم و چه قدر عاشق پل استر شده بودم. توی شهر شیشه ای این جوری ها بود که یک کارآگاه خصوصی برای پیدا کردن سرنخ تصمیم می گیرد سوژه اش را که یک پیرمرد است هر روز با دقت زیر نظر بگیرد. پیرمرد هر روز صبح از خانه اش می زند بیرون و تا غروب پیاده روی می کند و این کارآگاهه هم سایه به سایه به دنبالش می رود و کوچک ترین حرکاتش را توی دفترچه یادداشتش می نویسد(و این دفترچه یادداشت های رمان های پل استر چه قدر خواستنی اند!) بعد از چند روز که کارآگاهه هیچ نکته ای پیدا نمی کند می نشیند دفترچه اش را بادقت دوباره می خواند و بعد از کلی کنکاش به یک نتیجه ی عجیب می رسد: مسیرهای گوناگونی که پیرمرد هر روز می پیمود فقط یک مسیر الکی نیستند، بلکه در پایان هر روز او یک حرف از حروف الفبای انگلیسی را با قدم هایش می ساخته. بعد حروفِ هر روز پیاده رویِ پیرمرد را که کنار هم می گذارد به یک کلمه می رسد و پیامی خطاب به اوی کارآگاه است و الباقی ماجرا...

حالا این آقای "نیک نیوکومن" هم از ایده ای مشابه همان استفاده کرده تا "بزرگ ترین نوشته ی دنیا" را ایجاد کند. چند روز پیش توی وبلاگ یک پزشک قضیه اش را خواندم. او برای بزرگ ترین نوشته ی دنیا از کاغذ و قلم استفاده نکرده. بلکه با یک ماشین و یک سیستم GPS همچین ترینی را ساخته: بزرگ ترین نوشته ی دنیا با وسعتی که دو اقیانوس اطلس و آرام را به هم پیوند داده. طی یک مسافرت دوازده هزار و سیصد مایلی. این جوری ها که اول نشست یک نقشه کشید که چی می خواهد بنویسد و مسیر حرکتش را مشخص کرد. بعد سوار ماشینش شد و شروع کرد به سفر. دستگاه GPSش را روشن کرد تا مسیر حرکتش را ثبت کند. هر جا که حروف نوشته اش تمام می شدند دستگاه GPS را خاموش می کرد و... بعد اطلاعات ثبت شده توی دستگاه را می برد توی گوگل ارث و آخرسر با همین کارها توانست بزرگ ترین نوشته ی دنیا را بسازد: Read ayn rand

دقیقن همین جای کارش است که من را برده توی فکر. این همه جمله و عبارت و کلمه توی دنیا، اخر رفته است چی را انتخاب کرده است! آین رند را بخوانید. و این آین رند یک نویسنده-فیلسوف روسی-آمریکایی است که سال 1982 مرده و یک کتاب محبوب هم دارد و ترویج دهنده ی فلسفه ی عینی گرایی بوده و الخ. آخر بنشینی کلی نقشه بکشی و کلی سفر بروی و بزرگ ترین نوشته ی دنیا را بسازی که فقط بگویی کتاب های یک جوجه فیلسوف را بخوانید؟! (مسلمن در مقابل نیچه و هگل و هایدگر و کیرکگارد و... او جوجه هم نیست!) نمی دانم... یک جوری احساس کردم عجب احمقی بوده این "نیک نیوکومن"!

بعد با خودم کلنجار رفتم که اگر من جای او بودم و قرار بود سوار ماشینم بشوم و بزرگ ترین نوشته ی کره ی زمین را بنویسم چی می نوشتم؟

دیدم سوال سختی است. اول گفتم یک چیزی می نوشتم که برای کل دنیا یک پیام خوب باشد. صلح. دوستی. عشق. بعد خودم به خودم خندیدم. بس که این کلمات کلیشه ای شده اند و برای این جور وقت ها به کار برده شده اند. دیدم خیلی دم دستی است این جور کلمه ها. بعد دیدم عجب چیز سختی است. باید یک کلمه پیدا می کردم که به دوازده هزار وسیصد کیلومتر سفرم معنایی بدهد. یک کلمه که خلاصه ی معناها باشد. به ذهنم رسید که مثلن می نوشتم گاد. مثلن می نوشتم الله. ولی... نه... خیلی کلی بودند. گفتم من هم با همان read شروع می کردم. ولی آخر چه کسی؟ بگویم کتاب های چه کسی را بخوانید؟ یعنی نویسنده ای به ذهنم نرسید که به کل دنیا بگویم بروید کتاب هایش را بخوانید. بروید دنیا را از دید او نگاه کنید... بعد به خودم گفتم من اگر بودم اسم او را با حروف انگلیسی می نوشتم تا عالم و آدم بداند و بفهمد... اما... هنوز هم نمی دانم من اگر بودم به عنوان بزرگ ترین نوشته ی دنیا چه کلمه و چه عبارتی می نوشتم؟!...

تو اگر به جای نیک نیوکومن بودی چه می نوشتی؟ عبارتی که بزرگ ترین نوشته ی روی کره ی زمین باشد و همه ی عالم و آدم بخوانندش...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۸۹ ، ۱۷:۲۹
پیمان ..

سیاست امری است که به شکیبایی نیاز دارد. باید در عین حال هم شوراننده و هم حسابگر بود. سیاست اخلاقیات خود و منطق خاص خود را دارد که من لزومن به آن ها باور ندارم. به علاوه باید قدرت خواه بود. من هرگز خواستار قدرت نبوده ام، هر چند که از امتیازات آن نصیب برده ام. من آدم ساده و یک سونگری نیستم. اگر از قدرت انتقاد می کنم به محدودیت ناشی از قدرت نیز نظر دارم. مثل رمون آرون از خودم می پرسم: "اگر به جای فلان یا بهمان سیاستمدار بودم چه می کردم؟"

به علاوه نزد سیاستمداران چیز عجیبی وجود دارد که مرا هم متعجب و هم متاثر می کند. غالب آنان آدم هایی درس خوانده و باهوش اند که تحصیلات درخشان داشته اند و از زیر بوته بیرون نیامده اند. سخنورانی حرفه ای اند که باید با به کار گرفتن قالب های متحجر موجود مردم را متقاعد سازند و بی وقفه برای پیرامون شان موعظه کنند و عجیب است که از این کار خسته نمی شوند. مگر می شود تمام روز یک سلسله حرف های بی خون و مرده را تکرار و باز تکرار کرد و به نتیجه ای یکنواخت و حتا به زبانی قالبی نرسید؟ حاشیه ی تفکر چنان تنگ می شود که جایی برای تخیل و خیال بافی و کشف و شهود باقی نمی گذارد. آن ها که به سیاست می پردازند خودشان را در معرض این خطر قرار می دهند. اصل تنگ کردن تفکر را بر خود هموار می کنند، جلوی استعدادهای طبیعی خود را می گیرند و بر عقاید خود مهار می زنند. گویی که نوعی ریاضت منفی تحمیق را بر خود روا می دارندتا همه چیز را به غم انگیزترین سطح ابتذال کاهش دهند. و این کار کوچکی نیست. بی شک به نیرویی نیاز دارد که در توان همه کس نیست.

زیر آسمان های جهان(گفت و گوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان)-ترجمه ی نازی عظیما-نشرفرزان روز-ص42 43

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۸۹ ، ۱۷:۴۰
پیمان ..

1- پس از مدت ها که فری گیت را باز کردم و رفتم فیس بوق دیدم گوشه ی صفحه ی فیس بوقم نوشته که امروز تولد محمد سلطانی نژاد است. شاد شدم. کمی هم تعجب کردم. انگاری یک نیروی خارج از اراده ای من را واداشته بود که سراغ فیس بوق بروم تا ببینم که امروز تولد محمد است. رفتم توی صفحه اش و شروع کردم به نوشتن که: "اووووه! تو تازه بیست سالت شد؟! پس از مدت ها اومدم فیس بوق و دیدم تولدته. مبارک." و می خواستم بنویسم: "بابا این بچه های علوی همه دارن پیر می شن. مثلن این حامد ناظری داره بیست و دوسالگی رو تجربه می کنه، اون وقت تو تازه بیست ساله شدی؟!!" که دیدم یک جور بار تحقیری ناخواسته دارد. بی خیالش شدم. اما این بچه برقی باحال که از نوادر روزگار است(تعارف نداریم که!) در جواب برگشت برام نوشت: "الان گمونم شد هشت سال که می شناسمت". تکانم داد با این جمله ای که برایم نوشت...

مگر من چند سال عمر کرده ام که رفاقتی هشت ساله را با هم گذرانده باشیم. اما بعد که فکر کردم دیدم عمر رفاقتم با بعضی ها از دهه هم گذشته است و این بود که تکان خوردم. یاد امیر افتادم و میثم پیروزی و مقداد چمک و تمام سال هایی که رفیق بوده ایم و هستیم و پستی بلندی گذرانده ایم و گذر ایام نارفیق مان نکرد و حالا رفاقتمان از دهه هم دارد می گذرد... نادر ابراهیمی یک جمله ای دارد که می گوید: "دوست مثل عتیقه می ماند. هر چه قدر قدیمی تر باشد ارزشش بیشتر است." نمی دانم حالا ارزش رفاقت های دهه ای چه قدر است...

2- از صدقه سر خوابیدن روی پشت بام و هم آغوشی نافرجام با پتو در دم دمای صبح سرما خوردم و رفتم پیش دکتر پیمانی. دکتر پیمانی دکتر اطفال است. از آن زمان ها که خیلی جیگیلی بودم من را می بردند پیش او. هم او بود که من را ختنه کرد و  بعدها واکسن های تلخ به دهانم ریخت و من را از آبله مرغان وحشتناک نجات داد و هنوز که هنوز است مریض که می شوم می روم پیش او! به دست شفادهنده اش ایمان راسخ دارم. خیلی پیر است. خیلی. ولی عقل و هوشش سر جاست. کلن مثل من هم انگار زیاد می آیند پیش او. جوان هایی که از بچگی می آمده اند پیش او. آخر من را که دید گفت: "خب، تو یکی الان چه کارها می کنی؟" گفتم" درس می خونم." گفت" درس رو که همه می خوانند." گفتم: "کتاب هم می خونم." گفت: "اونم همه باید بخونن." گفتم: خب دیگه باید چی کار کنم؟" همان طور که چوب بستنی را می کرد تو حلقم گفت: "باید تجربه کنی. جوون به سن تو باید همه چیزو بچشه. باید تجربه کنی. آخه درس خوندن و کتاب خوندن کار نیستن که. باید بخونی ها. ولی اینا کار نیستن، جوون..." بعد گفت: "از آمپول می ترسی؟" لبخند زدم گفتم: "از کجا می دونید؟" گفت: " اگه نمی ترسیدی که پیش من نمی یومدی! البته اوضاعت خراب نیست. کپسول می دم خوب می شی." و دستش را دراز کرد و از توی قندان جلویش یک دانه شکلات کاکائویی درآورد و به طرفم گرفت...

3- تو راه دانشگا بودم که مهدی اسمس زد که: نمیای دانشگا؟ خوشحال شدم که پس از مدت ها آمده دانشگا. جواب دادم که دارم میام. کجایی؟ کتابخانه مرکزی بود. رسیدم. رفتم توی تالار پیدایش کردم. داشت هملت شکسپیر را می خواند. رهایش کرد و با هم رفتیم بیرون تالار. بعد از یک ماه کلی گفتنی داشتیم برای هم. گفتم چه کارها می کنی؟ گفت: الان کارآموزی ام. گفتم: الان که این جایی. گفت: اینجائم ولی ساعت کارآموزیم داره سپری می شه برای خودش! و شروع کرد از کارخانه ی نورد ولوله که کاراموزی اش ان جا بود گفتن. از سستی و رخوتی که آن جا هم بود، مثل هرجای دیگری از ایران. از بی کاری و تن به کاری ندادن و علاف بودن همه ی انانی که آن جا بودند. فقط گفت که کل کار اون شرکته که خیلی هم مهم و حیاتیه روی دوش چند تا مهندسه که توی یک اتاق اند وبقیه علاف و مفت خور... مسئول بخش کارآموزی البته نبوغ مهدی توی مهندسی را فهمیده بود و این که کله اش کار می کند و به او یک چیزهایی هم یاد داده بود... تا بعدازظهر با هم ایم. با هم ناهار می خوریم و عصر هم با هم می رویم آش فروشی نیکوصفت توی میدان انقلاب آش می زنیم. من هم از سفرهایم به تبریز و اردبیل و گیلان و مازندران و گلستان و مشهد برایش می گویم و بعد هم کلی می نالم. از عقب مانده بودنم. از بی تجربگی و خامی ام. از درس نخواندنم. از زبان اگلیسی که بلد نیستم. از زبان المانی که اول تابستان می خواستم یاد بگیرم و سراغش نرفتم. از این که خیلی جاها را ندیده ام. با خیلی از ادم ها نپلکیده ام... خیلی چیزها را بلد نیستم. و این که درسم خوب نیست که به خاطر درسم بتوانم از این جا بکنم بروم! از خیلی کارهایی که نکرده ام...از کتاب هایی که الکی و پوچ خوانده ام و هیچ چیزی به من نداده اند. از کنکور ارشد که نمی خواهم دوباره مهندسی بخوانم. مهدی گفت: ترک تحصیل کن. مکانیکو ول کن. گفتم: که چی کار کنم؟ گفت: برو یه رشته ی انسانی. گفتم: ممد دادگر هم می خواد ارشد بره فلسفه. گفت: اونم ترک تحصیل نمی کنه؟ گفتم: نه. لیسانسو می گیره بعد. منم می خواهم فعلن همین لیسانسو بگیرم بعد ببینم چی می شه. گفت: این جوری حال نمی ده. بایست بزنی زیر همه چیز. این جوری باحاله. گفتم: نه. می خوام مهندسی رو یاد بگیرم. دوستش دارم! و...

4- و مهندسی شرط لازم برای زندگی است. البته شرط کافی نیست. توی مهندسی یک چیزهایی هست که باید یاد گرفت. برای زندگی کردن، برای فکر کردن، برای جنگیدن با مشکلات زندگی این چیزها خیلی مهم اند. چیزهایی که باید توی دبیرستان به همه ی بچه ها یاد بدهند. باید تو مغز همه ی بچه ها فرو کنندش. ولی فقط مهندسی خوانده ها این چیزهای پایه ای را یاد می گیرند... و من از خودم متنفر می شوم وقتی که بعضی از این اصول را فراموش می کنم و توی انجام دادن شان سوتی می دهم. نمونه اش وقتی داشتم یکی از نقشه های سالیدورکس(یک نرم افزار خیلی پیش پا افتاده ی مکانیک) را می کشیدم. این جوری ها بود که نقشه هه در نگاه اول پیوسته به نظر می رسید. اما از سه تکه ی مختلف تشکیل می شد که باید این تکه ها را به ترتیب هر کدام کامل کشیده می شدند و بعد به هم وصل می شدند.(در زندگی معمولی: در مواجهه با یک مشکل باید آن را تکه تکه کرد و هر تکه ی کوچک را انجام داد تا مشکل بزرگ به راحتی حل شود!) من تکه تکه کردم. اما از هول کشیدن نقشه و سوتی دادن هنوز تکه ی اول را اندازه گذاری نکرده رفتم تکه ی دوم و سوم را کشیدم. وقتی شکلی اندازه گذاری نداشته باشد یعنی ناقص است دیگر. خلاصه در کشیدن هر کدام مشکلی پیش نیامد. اما وقتی به هم وصل شدند، همه چیز به هم ریخت. به یک علت خیلی ساده: من شکل های کوچک را کامل و دقیق نکشیده بودم... خیلی اعصابم خرد می شود سر همین چیزها. همین سوتی ها. همین حماقت ها و کارها را درست و به کمال انجام ندادن.

5- از خامی و بی تجربگی و کمبود سفر و حضر و بچه بودن و مرد نبودن و خیلی چیزهای دیگر داشتم برای حمید می نالیدم و می گفتم: تنها چیزی که مایه ی تسلام می شه، اینه که نسبت به خیلی از مردم، خیلی از دوروبری هام بیشتر سفر کرده ام و این حرف ها...

خندید. گفت: خودتو با اینا مقایسه می کنی؟!!!

و واقعن درست می گفت. ملاک کاملن احمقانه ای بود!

6- این بیژن نجدی فوق العاده ست. این دو تا مجموعه داستانش ("یوزپلنگانی که با من دویده اند" و "دوباره از همان خیابان ها" ) تارهای وجودم را به لطافت لرزاندند. یادم باشد این بار که رفتم لاهیجان حتمن بروم شیخ زاهد. بروم قبرش را پیدا کنم برایش فاتحه بخوانم... ای کاش زنده می بود و معلم هندسه ی تحلیلی ام توی پیش دانشگاهی می شد...

7-خسته شدم. بس که ور زدم! از فردا بدبختی داریم...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۸۹ ، ۱۶:۲۳
پیمان ..