سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

شالیزار در فصل بهار

پیج «سنگ کاغذ قیچی» توی گوگل پلاس ایده‌ی جالبی زده... ایده‌اش اصلن جدید نیست. خیلی سال است که یک نفر برای هر سال یک ملت اسم تعیین می‌کند. اسم تعیینی او هم تبدیل می‌شود به شعار و کتاب و فیلم و بیلبورد. خب مسلمن هر کسی به ذهنش می‌رسد که من هم می‌توانم حداقل حداقل برای سال آتی خودم اسم تعیین کنم. چرا تعیین نکنم؟! خوبی «پیج سنگ کاغذ قیچی» این است که خیلی‌ها می‌خانندش و خیلی‌ها برایش می‌نویسند و جامعه‌ی آماری جالبی دارد. خود پیج ایده‌اش را این طور توضیح داده بود:
 «نامگــذاری سال یک هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی

سنگ کاغذ قیچی از شما ملت فهیم پلاس دعوت می‌کند جهت حفظ همبستگی بیشتر و کوبیدن مشت محکم بر دهان سایر پیج‌های مشابه، ضمن نامگذاری سال ۹۱؛ سند چشم انداز سه ماه آتی پیج را به دلخواه خود تنظیم کرده و برنامه‌های پیشنهادی خود را برای تصویب و اجرا شدن در پیج با ما در میان بگذارید.»
نام گذاری سال ۱۳۹۱ از نگاه‌های گوناگون جالب و خاندنی بود. پیشنهاد می‌کنم حتمن اسم‌های سال ۹۱ را بخانید...
این روزهای آخر سال ۹۰ خیلی به ۹۱ فکر می‌کنم. به اینکه حتمن باید ۹۱ برای من یک اسم داشته باشد. یک اسم کلیدی.... این روز‌ها دارم در به در برای سال ۹۱ دنبال اسم می‌گردم...
پیشاپیش عیدتان مبارک.

 

پس نوشت: طبعن یک مدتی نخاهم بود...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۰ ، ۲۳:۲۰
پیمان ..

زخمی

خیلی وقت بود ندیده بودمش. یعنی چند سالی می‌شد که ندیده بودمش. آخرین باری که یادم می‌آمد نمره پلاک ماشینش تهران ۲۶بود. ۲کوچه پایین‌تر از ما بودند و با همین پیکان بود که هی توی خیابان‌ها دور دور می‌کرد... پیکان خردلی رنگ تهران ۲۶. پیکانش چراغ بنزی هم نبود. از آن چراغ‌ها داشت که انگار پیکانه غمگین است و دارد گریه می‌کند. می‌دانی که کدام‌ها را می‌گویم. در غروبی که خورشید داشت آن دور دور‌ها در غرب تهران غروب می‌کرد سر چهارراه تیرانداز دور زد. خیلی آرام دور زد.‌‌ همان پیکان را داشت. با‌‌ همان رنگ. فنرهاش را خابانده بود. این قدر که انگار کف ماشین به زمین می‌مالد و راه می‌رود. و ریش‌هایش... انبوه‌تر شده بود. دراز‌تر. ریش‌هایش از سینه‌اش هم پایین‌تر رفته بودند. خیلی آرام دور زد. صدای موتور پیکانش قارقاری کرد و بعد دنده سبک کرد و با سرعت ثابت انگاری که فیلمی را با حرکات آهسته نشانم بدهند از جلویم رد شد. خیلی آرام. با سرعت 15کیلومتر بر ساعت. بیشتر نمی‌رفت. با ناز و ادا. خیلی خیلی آرام. همه‌ی ماشین‌ها با سرعت از کنارش رد می‌شدند و می‌رفتند و پیکانش آرام قار قار می‌کرد و می‌رفت. تنها نبود. بغلش هم کسی نشسته بود. یک مرد ریشو‌تر از خودش. خسته‌تر از خودش... صندلی‌های پیکانه را هم حتا عوض نکرده بود.‌‌ همان صندلی‌های پیکان‌های قدیمی که وقتی می‌نشینی انگار کف ماشین ۴زانو نشسته‌ای. ۲نفری نشسته بودند توی پیکانه و...
یک آن حس کردم آخر و عاقبتمان همین می‌شود. خود خود همین. من لاک پشت را برمی دارم می‌آیم دنبالت سوارت می‌کنم و با سرعت 15 تا توی خیابان‌ها راه می‌رویم و می‌گذاریم همه‌ی ماشین‌ها ازمان جلو بزنند. ما هم عین خیالمان نخاهد بود. فنرهای لاک پشت را تا ته می‌خابانم و با حرکت اسلوموشن سر چهارراه دور می‌زنم و خیلی آرام برای خودمان می‌رویم. چند سال دیگر همین می‌شویم که دارم می‌گویم...
نه من کخی می‌شوم نه تو.
همین لاک پشت می‌ماند بیخ ریشم. می‌گویم: بابام برام خریدش. خیلی سال پیش. کیلومترشمارشو حالا نگاه کن. شده ۳۹۰۰۰۰۰. تو هم می‌گویی: یادمه. ۲۹۵۰۰۰که شده بود فکر می‌کردی کارش تمومه.... لبخند می‌زنم می‌گویم: نمی‌دونستم چی می‌خام. هی زور می‌زدم که چیزی بخام... هیچی نمی‌خاستم... به خودم تلقین می‌کردم که فکر کنم دختری پیدا می‌شه که می‌شه به خاطرش هر کاری کرد... ولی اونم نمی‌خاستم. زور می‌زدم خودمو عاشق داشتن یه شاسی بلند جا بزنم... باورم هم شده بود که می‌خام... ولی بعد دیدم نمی‌خام. یادته؟ تو ریش‌هایت را می‌خارانی می‌گویی: اوهوم.
لاک پشت برای خودش قارقار می‌کند و با سرعت ۱۵کیلومتر می‌رویم. از چهارراه تیرانداز می‌رویم به سمت یاسینی. یک ساعت برای خودش طول می‌کشد. می‌زنم به فرمان و می‌گویم: می‌دونی شباهت من و این لاک پشت چیه؟ دیر شتاب می‌گیریم. خیلی دیر. یعنی در نوع خودمون بد هم شتاب نمی‌گیریم‌ها. نسل کاربراتوری‌ها ور افتاد. ما هم دیگه دیر شدیم...
چند لحظه ساکت می‌مانم و بعد می‌گویم: از یه جایی به بعد دیگه بی‌خیال شتاب گرفتن شدم. از یه جایی به بعد دیگه از کسی سبقت نگرفتم. از یه جایی به بعد گذاشتم همه ازم سبقت بگیرن. همه نمره‌های درسی شون از من بهتر شه. همه کارای بهتر و پول و پله دار‌تر و گیر بیارن. همه از توی صف ازم جلو بزنن و زود‌تر و بیشتر چلو خورشت شونو بگیرن و بخورن.... گذاشتم همه ازم جلو بزنن. دیگه حوصله نداشتم پامو تا ته روی گاز فشار بدم... از همون موقع‌ها هم بود که یاد گرفتم دیگه از کسی و چیزی انتظار نداشته باشم. از هیچ کس و هیچ چیز، هیچ انتظاری نداشته باشم... از همون موقع‌ها بود که همیشه یادم موند که هیچ وقت برای کار خوبی که دارم انجام می‌دم انتظار جواب خوب نداشته باشم، هیچ وقت برای وقتی که برای یه آدم می‌ذارم انتظار نداشته باشم که اونم برام وقت بذاره... می‌فهمی که چی می‌گم.
تو داشبورد را باز می‌کنی. داشبورد را زیرورو می‌کنی. می‌گویی: این بانوی دو عالم کجاست؟
می‌گویم: جاسیگاری رو باز کن. جا سیگاری را باز می‌کنی. عکس مهستی را درمی آوری. می‌گویی: اگه زنده بود، زن می‌گرفتم. اگه زنده بود می‌رفتم خاستگاریش، پاشنه‌ی در خونه شونو می‌کندم تا زن من شه...
می‌خندم. پسرک دوچرخه سواری از کنارمان رد می‌شود و می‌رود. فلش آهنگ‌های مهستی را از جاسیگاری درمی آوری و می‌گذاری توی ضبط. می‌گویم: خوش به حالت که هنوز مردی. هنوز مردی داری که اگه زنی بود شوهرش بشی. من مردیم کات شد. می‌دونی کی؟ همون سال‌ها که شروع کردم به اینکه همه ازم سبقت بگیرن... یه روز غروب بود که مردیم کات شد. وسط مترو هم مردیم کات شد. اون سال‌ها از امیرآباد تا می‌دون حر رو پیاده می‌رفتم. بعد سوار متروی می‌دون حر می‌شدم و به سمت خونه می‌رفتم. یه روز غروب اسفندماه بود. سوار شدم. تو مترو ۴تا دختر و ۴تا پسر هم اون طرف‌تر وایستاده بودن. خیلی خوشحال بودن. شریفی بودن. از شهشهانی شهشهانی کردن شون فهمیدم. ازین اکیپای دخترپسرای شریفی هم بودن. خیلی رله و این حرف‌ها. می‌گفتن و می‌خندیدن. خیلی بلند می‌خندیدن. دخترای خوشگلی بودن. دختراشون وقتی اون جوری می‌خندیدن من نمی‌تونستم نگاشون نکنم. پسره تعریف می‌کرد که این امید من هر کی باهاش دوست می‌شم فرداش اونم می‌ره باهاش دوست می‌شه، چه پسر چه دختر و همه شون می‌خندیدن. بعد ایسگاه توپخونه پسراشون پیاده شدن. جا خالی شد و منم نشستم و کتابمو در آوردم به خوندن. درست ایستگاه بعد بود که دیدم یهو صدای یکی از دخترا بلند شد: بی‌شعور کثافت. دست تو بکش. آبروتو می‌برم. پشت سرش یکی از این پسرای دیلاق که کارگر مارگر می‌زد وایساده بود و خمار نگاهش می‌کرد. تا صدای دختره بلند شد یکی از اون سر واگن، به جان خودم راست می‌گم، ۲تا در اون طرف‌تر وایستاده بود و عمرن اگه دخترا رو دیده باشه داد زد که: خانم می‌رفتی واگن زن‌ها. اینجا چی کار می‌کنی؟
از دختره خوشم اومد. ایسگاه بعد وایساد جلوی در و نذاشت در بسته شه، مامور مترو رو صدا کرد که آقا من از این ۲تا آقا شکایت دارم. دقیقن همین جا بود که مردیم کات شد. همه‌ی آدمای دودول داری که توی مترو وایستاده بودن داد زدن که از جلوی در برو کنار بذار قطار بره. آقا نرو... نرو... بغل دستیم یه پسره بود. یهو پا شد و خاست بره جلوی اون ۲ تا دیلاقو بگیره که نذاره از مترو برن بیرون. می‌گفت حق ش بود... حق ش بود... اون سر واگن هم فریاد که خانم می‌رفتی واگن زنونه... اینجا چی کار می‌کردی؟ دخترا ۲ تا پسره رو کشیدن بیرون و بعدشو نمی‌دونم... آره. می‌دونم. اون طرز خندیدنای دخترا با پسرا تو ایسگاه‌های قبلی خیلی موثر بود. وقتی اون جوری بلند بلند می‌خندی یه جورایی داری مجوز می‌دی... اون ۲تا دیلاقم پیش خودشون گفتن با اون ۴تا پسر آره چرا با ما نه....!! اما اینکه دختری وسط مترو انگشت بشه و بعد یه جماعتی نه تنها محکومش نکنن بلکه طرفداری هم بکنن... آخ... نبودی... نبودی.... مردیم کات شد. دیگه از اون به بعد مرد نیستم... می‌فهمی؟!
ضبط را روشن می‌کنی. مهستی می‌خاند. از پل انتهای بزرگراه رسالت با‌‌ همان سرعت پایین بالا می‌روم. یاد روزهایی می‌افتم که عقده‌ی سرعت رفتنم را توی همین بزرگراه یاسینی خالی می‌کردم. تعریف می‌کنم برایت که: دماوندو بالا می‌رفتم. بعد می‌نداختم تو یاسینی و پام را تا ته روی پدال گاز فشار می‌دادم. اون قدر که سرعتش از ۱۲۰ رد شه. برسه به ۱۳۰. برسه به ۱۴۰. برسه به ۱۵۰. از همه جلو می‌زدم. این یاسینی اون موقع‌ها دوربین کنترل سرعت نداشت. آخ چه حالی می‌داد. زیاد هم شلوغ نبود. از خط سبقتشم ۱۵۰تا نمی‌رفتم. از وسط و لاین کندرو.... خالی می‌شدم. ۱۵۵تا بیشتر نمی‌رفت. لاک پشت بود دیگه. پراید معمولی ۱۶۰تا می‌رفت اگر بود... اما همین هم... بعد می‌رسیدم به آخرای یاسینی. تیز و بز سرعت کم می‌کردم از خروجی دماوند می‌رفتم بالا. دوباره تا انتهای خیابون دماوند. بعد می‌نداختم توی یاسینی...
مهستی می خاند.
می‌گویی: پیر شدم پیر تو‌ ای جوونی...
من هم تکرار می‌کنم: پیر شدم پیر تو‌ ای جوونی...
و برای خودمان آرام آرام می‌رویم....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۰ ، ۰۶:۰۶
پیمان ..

جاده‌ی کرمان سیرچ شهداد - اسفند ۱۳۹۰

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۳۸
پیمان ..

خننه جان

می‌نشینم روی نرده‌ی چوبی و تکیه می‌دهم به ستون چوبی ایوان خانه. شیشه‌ی دواگلی بالای ستون آویزان است. خوشه‌های حصیری سیر هم از آن یکی ستون آویزان است. بندهای حصیری کدوتنبل حالا خالی شده‌اند و از سقف چوبی آویزان مانده‌اند. نرده‌های چوبی ایوان کوچک‌اند. کوچک شده‌اند. روزگاری بزرگ بودند. روزگاری سرگرمی من عین بندباز‌ها راه رفتن روی این نرده‌های چوبی و حرکت از یک ستون به ستون بعدی بود. ننه جان همیشه می‌ترسید. می‌ترسید که حین راه رفتن روی نرده‌ها تعادلم به هم بخورد و از بالای ایوان تالاپ بیفتم توی حیاط. حالا... راه رفتن روی نرده‌ها هیچ وقت خطرناک نبود. خطرناک، نشستن مثل آدم بزرگ‌ها و تکیه دادن به نرده‌ها بود. سر همین مثل آدم بزرگ‌ها نشستن بود که زنبور عسلی زیر چشمم را نیش زد. اگر من مثل بچه‌ی آدم از ستون‌ها آویزان می‌شدم و از روی نرده‌ها گردو شکستم راه می‌رفتم... هوا سرد است. باران می‌بارد. باران آرام آرام روی سقف حلبی خانه می‌بارد و کنار پلکان و ایوان چکه چکه می‌ریزد پایین. روی برگ‌های درخت پرتقال که شکسته است و شاخه‌های لخت درخت‌های تبریزی هم می‌بارد و صدای باران می‌دهد. روی سقف حلبی لانه‌ی مرغ‌ها هم می‌بارد.
خاله از اتاق می‌آید بیرون و صدای راه رفتنش روی ایوان بلند می‌شود. توی اتاق شلوغ است. دایی هم آمده است. ننه جان و خاله مشغول پختن نان خلفه هستند. بابا رفته است آرد برنج بخرد بیاورد. آسمان انگار تاریک شده است. ولی هنوز شب نیامده است. باران از صبح یک ریز دارد می‌بارد. توی حیاط نهرهای کوچک و برکه‌های کوچک آب درست شده‌اند. مرغ و خروس‌ها و غاز و اردک‌ها رفته‌اند توی لانه. اگر بیرون بودند زیر بوته‌ها برای خودشان کنجله می‌شدند و پر‌هایشان را پوش می‌دادند و ساکت و آرام به سرما و باران نگاه می‌کردند حتمن. ننه جان اول نمی‌خاست نان بپزد. فکر اسماعیل بود. به زن دایی گفت که دبه‌ی آرد برنج را بیاورد تا خاله خمیر درست کند و ننه جان نان خلفه بپزد. هوای بیرون سرد بود و آسمان از ابرهای پرباران تیره بود و همه چپیده بودیم توی اتاق ننه جان. زن دایی دبه‌ی آرد را آورد و داشت ژاکتش را درمی آورد که ننه جان زد توی ذوقش که: «این چیه آوردی؟ کمه. با این نمی‌شه نون درست کرد که...» کم هم نبود همچین. زن دایی هم سریع از حالت درآوردن ژاکت به پوشیدنش تغییر حالت داد و از اتاق رفت بیرون. بعد بابا آمد. خیس و تلیس از باران. و زمزمه‌های نان پختن دوباره توی اتاق پا گرفت. بابا رفت سراغ زن دایی. زن دایی دبه‌ی آرد را دوباره آورد. ننه جان دیگر نمی‌توانست نه بگوید. همه‌مان نان می‌خاستیم. همه‌مان جمع شده بودیم توی اتاقش و ازش نان می‌خاستیم. خاله شروع کرد به درست کردن خمیر...

زل می‌زنم به چاه آب توی حیاط. همین طور زل می‌زنم و سرما را حتا فراموش می‌کنم... نگاه خیره. به دور‌تر نگاه می‌کنم. به منظره‌ی مه آلود شالیزارهای بایر از میان درخت‌ها و لوله‌های پرچین... پیش خودم می‌گویم باید الان یک تصمیم بگیرم. باید تکلیف خودم را با این زندگی مشخص کنم. باید الان که بی‌هیچ دغدغه و اضطرابی اینجا نشسته‌ام تصمیم بگیرم، دو دو تا چهار تا کنم... اما صدای باران و منظره‌ی تاریک و مه آلود اجازه‌ی فکر کردن و تصمیم گرفتن به من نمی‌دهد...
مامان صدایم می‌کند. همه توی اتاق نشسته‌اند. ننه جان خمیر را گلوله گلوله می‌کند، با کف دستش پهنش می‌کند و می‌گذارد روی گمج تا پخته شود. بعد خاله نان را می‌گذارد روی چراغ نفتی تا نان باد کند. منظره‌ی باد شدن نان روی چراغ نفتی...  نان حاضر است. نفری یک نان دستمان می‌گیریم. نان گرم و شیرین. با پنیر و گردو و تخم مرغ آب پز می‌خوریم... ننه جان می‌خندد و برای همسایه‌ها هم نان درست می‌کند...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۳۷
پیمان ..
هنوز داره ته نشین می شه... خیلی شاخ. خیلی خفن. خیلی...

چیزهایی هست که نمی دانی-ساخته ی فرید صاحب زمانی

پس نوشت: نظر خصوصی بود. اما نقلش خالی از لطف نیست:

امروز دو تا خلاف عادت کردم. اول اینکه امروز دوشنبه بود با این حال رفتم سینما. دوم اینکه من دو تا سانس پشت سر هم این فیلم را دیدم. به عبارتی می‌کند هشت هزاااااارر تومان. یک بلیت برای ساعت ۱۲ خریدم. نمی‌دانم چند نفر توی سالن بودند. اخر کمی دیر سیدم. همه جاگیر شده بودند. ولی خدای را شکر فیلم هنوز شروع نشده بود. پیام‌های بازرگانی بود هنوز. تا جایی که ادم نبود رفتم جلو. سینما خلوت بود و می‌شد روی هر صندلی‌ای که دوست داری بنشینی. از ردیف هشتم مرکزی‌ترین صندلی را نشانه رفتم. همه پشت من نشسته بودند. وقتی فیلم تمام شد جز من و بلت پاره کن سالن و یک نفر دیگر کسی نبود. برای سانس بعدی هم رفتم بلیت خریدم. جز من سه زوج دیگر بودند. دوباره روی‌‌ همان صندلی نشستم. دوباره همه پشتم نشسته بودند. دوباره فیلم تمام شد و فقط من و‌‌ همان بلت پاره کن و تنها یکی از زوج‌ها از سالن خارج شدیم. بلیت پاره کنه مات و مبهوت من مانده بود که پرسید مگر فیلمش خیلی قشنگ بود که دوبار نگاهش کردی؟ پس چرا سالن اتقدر خلوت است؟ چرا همه وسطش می‌روند؟ گفتم اره خب.
و هنوز مبهوت حرف نزدن‌ها و خیره شدن‌های علی هستم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۰ ، ۱۰:۴۶
پیمان ..

آره... فکر کنم از زیتون پرورده شروع شد. از زیتون پرورده شروع شد که من از کلمه‌ی «پرورده» خوشم آمد. پرورده بودن یک چیز یعنی به کمال رسیدن و به اعتدال رسیدن آن چیز. زیتون پرورده هم ترش است هم شور است هم تلخ و همه‌ی این‌ها با هم است که باعث می‌شود ملس باشد. ملس بودن خیلی ویژگی مهمی است. ملس بودن انتهای مزه است... سر همین چیز‌ها بود که عاشق کلمه‌ی پرورده شدم. بعد نمی‌دانم کی اصطلاح «احساسات پرورده» را انداخت توی دهنم.. این عقیده و باور توی ذهنم ثبت شد که آدم برای ملس شدن (یعنی کامل شدن) باید احساساتش را بپروراند. باید احساساتش پرورده باشند. نه تنها احساسات بلکه باید فکر‌ها و عمل‌ها و و کردار‌ها و گفته‌هایش همه پرورده باشند. آدمی که احساساتش پرورده است یعنی فهمیده است عاشقی یعنی چه، شور عشق را تا به انت‌ها کسب کرده و عشق را در خودش پرورده است و می‌داند که به هر آدمی باید چه قدر از عشق جوشانش را بدهد. می‌داند که کی باید عشقش را فوران بدهد. برای اینکه آن را پرورده است. آدمی که احساساتش پرورده است، نفرت را تجربه کرده، عشق را تجربه کرده، حسرت و غرور را به غایت تجربه کرده چوب همه‌شان را خورده و می‌داند که هر کدامشان را باید چه جوری و کجا ابراز کند. آدمی که اراده‌اش پرورده است می داند کی باید کاری را شروع کند می‌داند که باید چه جوری کاری را به انجام برساند. می‌داند که چه طور بر اندیشه‌ی نتوانستن و نشدن پیروز شود. آدمی که احساسات و عقل و شعورش پرورده است همه چیزش دست خودش است... نمی‌دانم. همیشه این حسرت پرورانده بودن احساسات و عقل و شعور برایم مساله بوده‌اند... همیشه فکر کرده‌ام به همین راحتی‌ها نیست، به «عرق ریزان روح» نیاز دارد این جور چیز‌ها...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۰ ، ۰۷:۳۹
پیمان ..

کاری ندارم که درایو فیلم خوبی هست یا نیست. فقط یک جاهایی از فیلم هست که شدیدن فهمیده‌ام.‌‌ همان جاهایی که رایان گاسلینگ نشسته است پشت فرمان ماشین و دوربین کاشته شده کنارش روی صندلی کمک راننده. او رانندگی می‌کند. در خیابان‌های سیاه و پرسایه‌ی لس آنجلس می‌راند. ۴راه‌ها را رد می‌کند. از این خیابان به آن خیابان می‌پیچد. و دوربین هر از چند گاهی صورتش را نشان می‌دهد. آن حالت پشت فرمان نشستنش. آن بی‌خیالی‌اش. آن حالت آرامش چشم‌ها و صورتش. آن لبخند نامحسوسی که روی لب‌هایش نشسته. آن سکوت حاکم بر فضای ماشینش. آن نگاه آرام و خیره‌اش به رو به رو. به خیابان‌ها. به جاده‌ها... خوب درک می‌کردم. یعنی اگر یک چیز فیلم شاهکار باشد همین پشت فرمان نشستن‌های رایان گاسلینگ است. رانندگی آدم‌ها خیلی چیز‌ها را در موردشان مشخص می‌کند. طرز سرعت رفتن و پیچیدن و راه دادن و ایستادن و توقف کردن و خیلی چیز‌ها می‌توانند معرف خیلی ویژگی‌های اجتماعی راننده باشند. اما توی جاده... به نظر من وقتی راننده می‌افتد توی جاده‌ای که فقط خودش است و آن جاده و رفتن، بُعد دیگری از وجودش نمایان می‌شود. وقتی دقایق زیادی فقط رفتن است و راندن، و سکوت در ماشین برقرار است، وقتی دیگر مسابقه‌ی ابلهانه‌ی جلو زدن از دیگران مطرح نیست و فقط باید رفت، دقیقن‌‌ همان جا‌ها صورت راننده، طرز خیره شدنش به جاده و سرگردانی چشم‌هایش عمیق‌ترین حالات درونی‌اش را نمایان می‌کند. دقیقن‌‌ همان جا است که آدم خود خودش است. دقیقن‌‌ همان جا‌ها است که حال و هوای اصلی آدم توی صورتش نمایان می‌شود. لبخندی اگر باشد زورکی نیست. احساس نفرتی اگر هست حاصل برانگیختگی حضور یک کثافت نیست. غمی در چشم‌ها اگر هست غمی به راستی عمیق است... می‌فهمی چه می‌گویم؟! من و بابام زیاد کنار هم نشسته‌ایم. او راننده و من کناردستش یا بالعکس... به هر حال زیاد بوده. بابام این جور وقت‌ها اخم می‌کند. جدی جدی می‌شود.. خودم را زیاد نمی‌دانم... خودم، راستش بستگی به جاده‌ی جلوی چشم هام دارد... نمی‌دانم... زمستان جاده می‌طلبد رفیق....
چیزهایی هست که باعث سرخوشی عمیق می‌شوند. چیزهایی هستند که ته ته‌های وجود آدم را از شدت لذت قلقلک می‌دهند. چیزهایی که لذت بخشند. مثلن یک هوای خوب. دوستانی دارم که برای توصیف یک هوای خیلی خوب می‌گویند هوا ۳کصیه. انگار ۳کصی بودن چیزی یعنی ‌‌نهایت لذت آوری‌اش. چرند می‌گویند. همه‌شان سگ دریوزه‌ی فرویدند... بعضی هوا‌ها جاودانه‌اند. حسی از همیشگی بودن را به دل آدم می‌نشانند. همیشگی بودن... من مانده بودم تهران. خانواده رفته بودند و من مانده بودم تنها. از خانه زدم بیرون. به یک پیاده روی طولانی رفتم. هوا ابری بود. از آن ابری‌های بهمنی تهران. در پیاده روهای خلوت تهرانپارس گشتم و بعد از بالای خیابان به سمت خانه برگشتم. هوا ابری بود. ولی نه ابری محض. از آن ابری‌ها که خورشید هم گه‌گاه از پشت ابر‌ها نور روز را زیاد و کم می‌کند. صبحش باران باریده بود و آسفالت خیابان هم خیس بود و هم خشک. یک جور حالت خنکی و سردی مطبوع. چیزی که هست آن قاب عکسی است که جلوی چشم هام شکل گرفته بود. ابرهای خاکستری بالای سرم بودند. آن انتهای خیابان خورشید از پشت ابر‌ها شیری رنگ به نظر می‌رسید. خیابان خلوت بود. ماشینی درش پارک نبود. آسفالت از باران صبح گله به گله خیس و خشک بود. نسیمی می‌وزید و آن پایین پراید مظلومی که اسمش لاک پشت است گوشه‌ی خیابان کپیده بود. برای من هواهای ابریِ این جوری،‌‌ همان هوای جاودانه‌اند. احساسی از همیشگی بودن در من شروع شد و بعد احساسی از دلتنگی... باید می‌رفتم. آن احساس دلتنگی نمی‌گذاشت آرام و قرار بگیرم... باید می‌کندم و می‌رفتم... باید به جاده می‌زدم... و رفتم...
یک چیزی هست در جاده‌های مه آلود که همیشگی است. جاودانه است. ته وجودم را قلقلک می‌دهد. می‌فهمی؟! آن آبی و خاکستریِ مه که کوه‌ها را در بر گرفته و حالا پایین آمده و خودش را به سطح جاده می‌مالاند. جاده‌های مه آلود یادت می‌آورند که سنگ روح دارد. چشمه روح دارد. درخت و کوه هم روح دارند و روحِ کوه‌‌ همان مه است... مه روح کوهستان است... چراغ‌های ماشین‌های توی جاده. یک جور مشخص نبودن و ابهام و یک جور احساس خطر شیرین... می‌فهمی؟!
توی کتابی می‌خاندم که: "ما خاطرات پررنگ خود را از تجارب خوشایند روی هم می‌گذاریم و به یاد می‌آوریم و به این ترتیب مدام در پی فعالیت‌های تازه‌ایم و از آن‌ها ارضا نمی‌شویم. ما اگر بیاموزیم که چنین خاطراتی را مدام بازسازی کنیم دیگر نیازی نیست که در جست‌و‌جوی بی‌پایان لذت باشیم...." راستش این روز‌ها کارم شده است بازسازی خاطرات جاده‌ی مه آلود و راندن و رفتن و زیر باران و برف رفتن. یک جور دلخوشکنک. شاید هم یک جور بازسازی مداوم حس جاودانگی. نه... حالم خوب است. خیلی خوب است. آرام آرامم. بی‌قرار نیستم. نگرانی... نمی‌دانم. شاید... خیال بازی می‌کنم. کیف پول صورتی‌اش مانده بود توی دست‌های تو... برایت تعریف کردم که چه قدر خیال انگیز بوده همین اتفاق کوچولو برایم و برایت که تعریف کردم خندیدی از این همه خیال بازی من... آدم‌هایی هستند که آزاردهنده‌اند. مثلن پسرکی که ترم پیش موقع ارائه‌ی پروژه‌ی درسی‌اش برای نشان دادن اهمیت به صرفه بودن اقتصادی یک پروژه با تمام وجود داد می‌زد: ما در جهان امروز زندگی می‌کنیم. جهانی که مهم‌ترین چیزش پول است. پول. پول.... من نمی‌فهمم این چیز‌ها را... چیزهایی که همه می‌فه‌مند و من نمی‌فهمم یک جور حس خطر و ناامنی بهم می‌دهند... این روز‌ها حکایت‌های پولدارشدنش (رسیدن به آرمانش) متوا‌تر نقل می‌شود و نمی‌دانم چرا برایم آزاردهنده است این... این روز‌ها که همه‌اش خابمان می‌گیرد و می‌رویم و توی نمازخانه دراز می‌کشیم و نگرانی‌‌هایمان را می‌شماریم... همه چیز دارد تمام می‌شود. راستش دیگر حال و حوصله‌ی حسرت خوردن ندارم. اصلن یکی از دلایل آرام بودن و خوش بودنم این است که دارم یاد می‌گیرم حسرت از دست رفته‌ها و نکرده‌ها و کرده‌ها را نخورم... این روز‌ها می‌نشینم به بازسازی خاطرات جاودانه... خیلی وقت است که دیگر به خودم فشار نمی‌آورم. چند وقت است که دیگر خودم را اذیت نمی‌کنم... چه می‌گویم من؟ من حالم خوب است...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۰ ، ۱۸:۵۲
پیمان ..