سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۱۰۸ مطلب با موضوع «خواندنی ها» ثبت شده است

این روزها مشغول خواندن رمان ریگستان هستم. قبل از نام کتاب نام نویسنده بود که من را جذب کرد: شهزاده سمرقندی (نظروا)،‌ اهل ازبکستان و شهر سمرقند، ساکن کشور هلند که تابه‌حال سه رمان به زبان فارسی نوشته است: سندروم استکهلم، زمین مادران و ریگستان. با خودم گفتم این دیگر چه بانویی است، اهل ازبکستان باشی و به زبان فارسی رمان بنویسی؟ چه قدر یک آدم می‌تواند عاشق یک فرهنگ باشد مگر؟

پشت جلد کتاب نوشته بود که شهزاده سمرقندی به علت حشرونشر با ایرانیان و علاقه مفرط به فرهنگ و زبان فارسی‌زبانش دیگر نه تاجیکی که به فارسی سخت نزدیک است.

شهزاده سمرقندی و کتابش باعث شد که علاوه بر خواندن داستان خود کتاب (که خیلی خوب و قشنگ از تیغ سانسور هم در امان مانده) در مورد تاجیکستان هم کنجکاو بشوم و به خودم فحش بدهم که چرا در مورد تاجیکستان هیچ نمی‌دانم؟ چرا در مورد ازبکستان هیچ نمی‌دانم؟ چرا در مورد ترکمنستان هیچ نمی‌دانم؟ افغانستان را هم حتی نمی‌شناسم و حتی پاکستان و حتی عراق...

سال 90 بود که رفتم به عربستان و حج عمره. یکی از دستاوردهای آن سفر برای من این بود که فهمیدم عرب‌ها از ما ایرانی‌ها تمیزتر هستند. بعدازآن سفر به شکل متعصبانه‌ای مخالف آدم‌هایی بودم که عرب را با تحقیر نام می‌بردند، مخالف آدم‌هایی بودم که می‌گفتند عرب‌ها کثیف‌اند، آدمیزاد نیستند، فلان‌اند بهمان‌اند. افتخار به نژاد هزار بار مورد تجاوز قرارگرفته‌ی آریایی بعدازآن سفر برایم غیرقابل درک شد. اما با کتاب ریگستان بی‌سوادی‌ام به رخم کشیده شد. 

از فحش دادن به خودم که خسته شدم شروع کردم به فحش دادن به آموزش‌وپرورشی که نه تاریخ یادمان داد نه جغرافیا نه ادبیات فارسی... مگر چند تا کشور توی جهان هستند که فارسی حرف بزنند؟ که فارسی‌زبان فکر و زندگی‌شان باشد؟ آخر لعنتی‌ها چون تاجیکستان و ازبکستان زیرمجموعه‌ی اتحاد جماهیر شوروی بودند باید آن‌ها را از فکر و ذهن خودمان هم حذف می‌کردیم؟

توی عمرم از ریگستان هیچ اسمی نشنیده بودم. وقتی عکس‌های ریگستان را تماشا کردم اندر کف ماندم. ریگستان ازنظر شکوه معماری هیچ کم از نقش‌جهان اصفهان نداشت. چرا نباید شباهت عظمت این دو میدان بزرگ فرهنگ فارسی‌زبان یادآوری نشود؟ چرا نباید ما همان‌طور که اسم میدان نقش‌جهان را توی مدرسه‌ها یاد می‌گیریم و آرزوی دیدنش از کودکی در ما جوانه می‌زند در مورد ریگستان سمرقند هم همچه حسی داشته باشیم؟ مگر چه می‌شود که شوق دیدن سمرقند ازبکستان به جان بچه‌هایمان بیفتد؟ مگر چه می‌شود که علاوه بر عراق دیدن ازبکستان و تاجیکستان هم برای ما معمول و ممکن شود؟

پشت جلد کتاب ریگستان دروغ نوشته بود که شهزاده سمرقندی به خاطر حشرونشر با ایرانیان به فارسی رمان نوشته. نه... او یک تاجیک است. تاجیک‌ها فارسی‌زبان هستند. خطشان فارسی نیست. ولی تا عمیق‌ترین لایه‌های زندگی‌شان فارسی‌زبان هستند. چون 80 سال تحت سلطه‌ی یک حکومت ایدئولوژیک به نام اتحاد جماهیر شوروی بودند خط فارسی ازشان گرفته شد. خطشان سیریلیک شد. تمام کلمات فارسی با حروف الفبای سریلیک نوشته می‌شوند. مثل ترک‌ها که ترکی حرف می‌زنند اما حروف الفبایشان انگلیسی است. مثل فینگلیش خودمان که زمانی رایج بود و حالاها خدا رو شکر خیلی کم شده که کلمات فارسی با حروف انگلیسی نوشته شوند. 

تاجیک‌ها در شهرهای بخارا و سمرقند و خجند و کشور تاجیکستان و افغانستان پراکنده هستند. به شیرین‌ترین و دست‌نخورده‌ترین وجه ممکن فارسی حرف می‌زنند. اما در زمان شوروی سمرقند و بخارا و خجند زیرمجموعه‌ی جمهوری ازبکستان قرار گرفت. بعد از فروپاشی هم فقط خجند به کشور تاجیکستان برگشت و دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا زیرمجموعه‌ی ازبکستان باقی ماندند. حالا ما فرهنگی داریم که حداقل در چهار کشور جاری و ساری است... اما... ما که ایرانی هستیم از فرهنگ زبان فارسی در آن سه کشور چه قدر می‌دانیم؟ هیچ. تقریباً هیچ نمی‌دانیم.


پس نوشت: "اسفند 92 و فروردین 93 مسیر ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان رو با همسرم سفر کردیم. "سمرقند دقیقا کجاست؟" رو که خوندم گفتم شاید بخشی از روایت‌ها و اطلاعات این مسیر بی مانند، یه روزی، یه جایی به یه کاریت بیاد. نمی‌دونم وبلاگ "کوله پشتی نارنجی" رو که فرشته می‌نویسه (می‌نوشت) تا به حال دیدی یا نه؟ گفتم شاید اگه فرصت داشتی و علاقه، از نگاه ما به این بخش از آسیای میانه نگاه کنی."

کامنت آقای نمازی من را رساند به سفرنامه تاجیکستان و ازبکستان وبلاگ کوله پشتی نارنجی که بس خواندنی و یادگرفتنی بود برایم. شما هم خواندنش را از دست ندهید: 

سفرنامه ترکمنستان

سفرنامه ازبکستان

سفرنامه تاجیکستان

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۴۹
پیمان ..

می‌خواهم از داستان کوتاه‌های موردعلاقه‌ام حرف بزنم. هفته‌ای یک داستان. با نوشتن ازشان می‌فهمم  که واقعاً چرا ازشان خوشم آمده. چه چیزهایی، چه عناصر مشترکی داشته‌اند که من را به هیجان آورده‌اند. قبلاً تک‌وتوک این کار را کرده‌ام. ولی می‌خواهم منظم باشم.

خب، از آخر اگر شروع کنم شاید بهتر باشد. آخرین داستان کوتاهی که من را به وجد آورد اولین داستان کتاب «کیک عروسی» است. «کیک عروسی» مجموعه‌ای است از یازده داستان کوتاه معاصر آمریکا که مژده دقیقی انتخاب و ترجمه کرده. کتاب را انتشارات نیلوفر پارسال به چاپ رسانده.

این‌که یک داستان کوتاه خوب به‌اندازه‌ی یک رمان غنا و مایه دارد برایم اثبات‌شده است. یک عقیده‌ی دیگر هم دارم و این‌که یک داستان کوتاه خوب یک منظومه‌ی کوچک است. مجموعه‌ای از عناصر که پیوند درونی ناگسستنی دارند و هر چه این پیوند نامحسوس‌تر باشد لذت کشف داستان بیشتر است.

اسم داستان اول مجموعه‌ی «کیک عروسی» هنر کدبانوگری است،‌ نوشته‌ی مگان میهیو برگمن. همان پاراگراف دوم داستان بود که یقه‌ی من را گرفت و با خودش برد:

«آیک با صدای نازک و لهجه‌ی بریتانیایی می‌گوید: به چپ بپیچید.

چپی در کار نیست- فقط یک جاده‌ی خشک‌وخالی است در کارولینا که ظاهراً بی‌نهایت صاف است،جاده‌ای در میان کاج‌ها و بیلبوردهای پراکنده‌ی بنگاه‌های فروش ماشین. مادرم را بهار گذشته از دست دادم و دارم نه ساعت را با بچه‌ای هفت‌ساله در بزرگراه آی-95 به سمت جنوب می‌رانم تا شاید یک‌بار دیگر صدایش را بشنوم.»

یک داستان جاده‌ای،‌ سه نسل از یک خانواده و یک اتفاق غیرمنتظره: شنیدن صدای مادری که یک سال از مرگش می‌گذرد. این سه عنصر در همان پاراگراف دوم داستان من را جذب خودشان کردند.

اگر بگویم «هنر کدبانوگری»‌یک داستان از نوع سفر قهرمان است پر بیراه نگفته‌ام. داستان با جاده شروع می‌شود. یک جاده‌ی طولانی که راوی داستان به همراه پسر 7ساله‌اش باهدفی روشن در حال پیمودن آن است. زن میان‌سال در آستانه‌ی یکی از لبه‌های زندگی‌اش قرارگرفته. مثل خیلی دیگر از خانواده‌های آمریکایی خبری از مرد خانواده نیست. او به‌تنهایی در حال بزرگ کردن کودکش است. کودکی که دیگر کم‌کم دارد وارد مرحله‌ی نوجوانی می‌شود. دارد از معصومیت دور می‌شود و متعاقب آن راوی هم خود را در آستانه‌ی گذر می‌بیند. گذر از میان‌سالی و نزدیک شدن به حس و حال مادرش که یک سال از مرگش می‌گذرد. گذار او نمونه‌ای بیرونی هم دارد: شغلی در یک ایالت دیگر به او پیشنهادشده و او در حال فروش خانه‌ای است که چند سال ساکن آن بوده. خانه‌ای که پر است از جیرجیرک‌های شتری مزاحم. جیرجیرک‌هایی که فروش خانه‌اش را مختل کرده‌اند. جیرجیرک‌هایی که یک‌جورهایی نماد مسائل حل‌نشده‌ی راوی در زندگی گذشته‌اش هم هستند،‌ به‌خصوص مسئله‌ی رابطه‌ی او با مادرش.

ریزداستان‌های مگان میهیو برگمن تکان‌دهنده است. او روایت‌های کوتاه از روابط آدم‌ها را در 2-3 صفحه بیان می‌کند و در پایان آن 2-3 صفحه تک جمله‌هایی می‌گوید که آدم را به اعماق پرت می‌کند.

اوایل داستان رابطه‌ی راوی با پسر کوچکش بیان می‌شود... از آن رابطه‌ها که هر ابوالبشری اندرکفش می‌ماند:

«ساق‌های آیک به کلفتی مچ دستم است، بی‌مو و رنگ‌پریده. دوست‌داشتنی و بی‌تکلف است. هنوز خبر ندارد که به خاطر جثه‌ی ریزش به او گیر خواهند داد، به خاطر این‌که ریش و سبیلش باده سال تأخیر درمی‌آید. دلم می‌خواهد او را توی پلاستیک بپیچم و نگهش دارم تا همیشه همین‌طور بماند، با همین شکل و شمایل. ته دلم، آیک هنوز نوزاد است، جسم نرمی است که می‌توانم آرام تا کنم و دوباره توی شکمم بگذارم. همین حالا هم می‌شود دید که چهره‌ی کودکانه‌اش دارد از معصومیت خالی می‌شود- روزبه‌روز.» ص 21

اما راوی چطور می‌خواهد یک سال بعد از مرگ مادرش صدای او را بشنود؟ به کمک یک طوطی. طوطی‌ای که مادرش بعد از مرگ پدرش خرید و تا به آخر عمر همدمش بود. یک طوطی آفریقایی خاکستری که استعداد خارق‌العاده‌ای در تقلید داشت. آخرین خواسته‌ی مادر از او این بود که این طوطی را نگهداری کند. اما او زیر بار این حرف نرفت. حالا یک سال بعد از مرگ او حس می‌کند که باید برود طوطی را پیدا کند،‌ حس می‌کند به طوطی و صدای مادرش نیاز دارد. حس می‌کند به تکه‌هایی از مادرش نیاز دارد. 

رد طوطی را گرفته است. مادرش طوطی را به یک لوله‌کش سپرده بود. لوله‌کش هم طوطی را بعد از مدتی به پناهگاه پرندگان برده بود. بعدازآن طوطی را برده بودند به یک باغ‌وحش در حاشیه‌ی جاده‌ی اصلی. حالا او به همراه پسر کوچکش زده‌اند به جاده تا به ملاقات طوطی بروند. در مدتی هم که در جاده‌اند قرار است جیرجیرک‌های خانه‌شان با سم و راه‌های دیگر از بین برده شوند...  

داستان پر است از فلاش‌بک. فلاش‌بک‌های صحنه‌های مختلف زندگی راوی با پدر و مادرش. صحنه‌های مختلفی که در بعضی از آن‌ها پسر کوچکش هم در آن حضور دارد و هر چه به پایان نزدیک‌تر می‌شویم سؤال‌های زندگی راوی را بیشتر درک می‌کنیم. این زندگی لعنتی، این نسل‌های آدمیزاد... مادرها، پدرها، مادربزرگ‌ها، بچه‌ها. نقش‌های دگرگون شونده‌ی آدم‌ها در طول زندگی‌شان. 

طوطی حرف نمی‌زند. راوی در ظاهر به جواب سؤالش نمی‌رسد. اما می‌رسد. عمیق‌تر می‌رسد. صدای مادرش را از منقار طوطی نمی‌شوند؛ بلکه از درون می‌شنود...

راستش بیشتر از این دیگر دوست ندارم از این داستان حرف بزنم. صفحات آخر این داستان کوتاه یک ریزداستان عمیق دیگر است و مثل دیگر ریزداستان هایی که قبلش آورده با چند جمله‌ی تکان‌دهنده تو را مبهوت می‌کند؛ وادارت می‌کند که یک‌بار دیگر به زندگی فکر کنی: به نسل‌ها، مادرها، پدرها، بچه‌ها، خودت و...


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۶
پیمان ..

شیخ بهایی آدم عجیبی بوده. یک لبنانی اسیر خاک ایران. آرامگاهش توی حرم امام رضا است. هر بار که می‌روم مشهد یک سری هم به قبرش می‌زنم. خیلی‌ها محض تبرک بعد از دستمالی سنگ‌قبرش آن را به سروصورتشان می‌مالند و ذکرگویان رد می‌شوند. می‌دانند که این بابا کی بوده؟ نمی‌دانم راستش. 

مادی‌های اصفهان کار این بشر بوده. مادی‌های زندگی‌بخش اصفهان. بااینکه این مادی‌ها این روزها کاملاً خشک‌اند؛ ولی هر بار گذر از کنار این مادی‌های پیچ‌واپیچ و تنفس بوی درختان کنارشان آدم را زنده می‌کند. معمار مسجد شاه اصفهان هم بوده و کسی هست که مسجد شاه را ببیند و اندر کف نماند؟ مخترع پخت نان سنگک هم بوده و کلی کتاب شعر و ادبی و...

داشتم کتاب مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران را می‌خواندم. کتاب جالبی است. حکایت سربداران و اولین جرقه‌های تشکیل حکومت توسط فقیهان در ایران و بعد صفویه و دم‌ودستگاه حکومتشان عجیب خواندنی است. دارد نظرم را به خیلی چیزها تغییر می‌دهد راستش. 

نویسنده‌اش یکجایی از سفرنامه‌ی یکی از این مهاجران نام می‌برد: شیخ حسین بن عبدالصمد جبعی حارثی که در قرن پانزده میلادی از جبل عامل لبنان راهی ایران و اصفهان شد. به خواست استادش شهید ثانی از این مهاجرت یک سفرنامه نوشت. 

اما این شیخ حسین چه کسی بوده؟ پدر شیخ بهایی مشهور. شیخ بهایی 13 سالش بود که همراه پدرش از لبنان به ایران مهاجرت کرد. راه سخت و درازی را طی کردند تا به بهشت علمای شیعه در ایران رسیدند: اصفهان. اصفهانی که در آن روزگار به پهنای بهشت بود و وصف آن را نمی‌شد به زبان آورد.

اما بعد از چند سال زندگی در ایران او به یک نتیجه‌ی عجیب رسید:

«نکته‌ی مهم و شایان توجه این است که علی‌رغم شادمانی بسیار و اظهار خشنودی و کامروایی و رضایت از پذیرایی و میهمان‌نوازی مردم اصفهان، وی پس از چند سال از ایران گریخت و به بحرین رفت. او برای خروج از ایران از شاه صفوی اجازه‌ی حج گرفت و ازآنجا به بحرین رفت. در آنجا به پسرش [شیخ بهایی مشهور] نصیحت کرد که اگر خواهان دنیاست به هند برود و اگر دین خود را می‌خواهد به بحرین بیاید و اگر هیچ را نمی‌خواهد در ایران بماند.»1

شیخ بهایی در ایران ماند و در سال 1000 هجری شمسی از دنیا رفت. خیلی دوست دارم ازش بپرسم که چطور توانسته بی‌خیال هم دین شود هم دنیا!



۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۶
پیمان ..

از همان صفحه‌ی مقدمه از کتاب خوشم آمد. نخ نامرئی تمام فصول کتاب چیزی بود به اسم شانگری لا: یکی از رؤیایی‌ترین مکان‌های روی زمین: «در سال 1933 نویسنده‌ی بریتانیایی، جیمز هیلتون، رمانی در مورد این مکان دیدنی و عرفانی نوشت و آن را افق گمشده نامید. شانگری لا در حقیقت اوتوپیا یا آرمان‌شهری است که به‌عنوان بهشتی زمینی هم شناخته می‌شود، شهری در حوالی کوه‌های تبت و هیمالیا که از جهان بیرون پنهان است و در آن خوشحالی ابدی است... شانگری لا واژه‌ای سانسکریت و به معنای سرزمین آرامش و سکوت است. در بسیاری از افسانه‌ها و متون مذهبی مردم هیمالیا از شانگری لا یادشده؛ شهری که برای دفاع از مردمش در برابر حمله‌ی اهریمن، برای همیشه در گوشه‌ای از هیمالیا ازنظرها پنهان‌شده است.»

کتاب «در جست‌وجوی شانگری لا» حاصل گشت‌وگذارهای مهدی فاضل بیگی است در استان‌های شمالی کشور هندوستان: کشمیر، هیماچال پرادش و کشور نپال. در جست‌وجوی آرامش و خوشی سکرآوری که شانگری لای افسانه‌ای به ارمغان می‌آورد.

فاضل بیگی دانشجوی دکترا بوده در حیدرآباد هند. در طول 5 سال تحصیلش در کشور هند از فرصت ویزا و اقامت در هندوستان استفاده کرده و در استان‌های شمالی هند هم گشت‌وگذارها کرده. استان‌هایی که شهرهایشان در ارتفاعات بالای 2500 متر است و روستاهای سر راه گاه در ارتفاع 5000 متری بنا شده‌اند.

این‌که در سفرهایت دنبال چیزی باشی به اسم شانگری لا ستایش‌انگیز است. نخ واحدی را پی می‌گیری و مطمئناً به رستگاری‌ها می‌رسی. همین من را عاشق کتاب کرد. بعد که از جاده‌ی کشمیر به لاداخ گفت دیگر دلم خواست. یکی از خوف و خفن ترین جاده‌های دنیا. توی یوتیوب هم در مورد خطرناک‌ترین جاده‌های دنیا سرچ بزنی شماره یک اکثر فهرست‌ها جاده‌ی کشمیر به لاداخ است. من باید این جاده را تجربه کنم! پرسه زدن‌های فاضل بیگی در فرعی‌های این جاده با موتورهای 350 و 500 رویال انفیلد و بولت هوس‌انگیز بود.

 

 

فاضل بیگی نویسنده‌ی خوبی نبود. توصیف‌هایش معمولی بودند. پیدا بود که در لحظه سفرنامه را ننوشته و با فاصله‌ی زمانی ثبت دیده‌ها کرده. می‌توانست بیشتر به هیجان بیاورد. می‌توانست جزئیات را بیشتر بپردازد و بیشتر تکانت بدهد. اما ایده‌ی سفرش و ماجراجویی‌هایش آن‌قدر بکر و خواستنی هستند که تو تا به آخر کتاب همراهش خواهی بود. چند جایی از کتاب غلط‌های املایی فاحشی را می‌بینی، ولی باز هم ایده‌ی شانگری لا و سفر در کشمیر و ارتفاعات هیمالیا و نپال آن‌قدر جذاب است که می‌توانی زیرسبیلی رد کنی. 

کتاب در هر چند صفحه برای تو یک اعجاز دارد. از فارسی‌زبان‌های ارتفاعات هیمالیا تا تپه‌ی مغناطیسی لاداخ. از رود خروشان ایندوس تا هندوهایی که به خیار و هلو هم فلفل می‌زنند و می‌خورند و... مگر می‌شود از هندوستان سفرنامه نوشت و اعجاز و غرابت نداشت؟

فصل آخر کتابش از یک ایده و پروژه‌ی دیگر صحبت می‌کند؛ ایده‌ای که از دیدن یک مجموعه عکس به ذهنش رسید؛ مجموعه عکس فارسی‌زبانان هیمالیا در مورد تاجیک‌های چینی منطقه‌ی تاشکرگان ناحیه‌ی سین کیانگ در شمال غربی چین. مجموعه عکسی از رضا دقتی که متأسفانه فاضل بیگی توی کتابش به او اشاره نکرد. ایده‌ی سفرهای بعدی‌اش هم جذاب بود: فارسی‌زبانان بام دنیا.

مهدی فاضل بیگی سایت ندارد. وبلاگ ندارد. اما توی اینستاگرامش از سفرهایش عکس و فیلم‌های کوتاه می‌گذارد. تمام عکس‌های سیاه‌وسفید کتاب در جست‌وجوی شانگری لا را در اینستاگرامش می‌توان دید. عکس‌های پروژه‌ی جدیدش هم فوق‌العاده جذاب‌اند. آن‌قدر جذاب که انتظار برای چاپ سفرنامه‌ی جدید مهدی فاضل بیگی بیهوده نباشد.

 
پس نوشت: آقای فاضل بیگی اشاره کردند که در نسخه ی اصلی کتاب شان از رضا دقتی نام برده بودند؛ اما بع تیغ ناجوانمردانه ی سانسورچی های وزارت ارشاد دچار شد. برایم عجیب بود که نام یک عکاس حرفه ای که عکس هایش باعث سربلندی این بوم و بر در جهان است در لیست کلمات قبیحه ی وزارت ارشاد است...
۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۱
پیمان ..

همان اول که تیزر یک‌دقیقه‌ای خبر انتشار کتاب «قطارباز» را توی اینستاگرام نشر چشمه دیدم با خودم گفتم: باید بخوانمش. داغ داغ. برای من ریل راه‌آهن قشنگ‌ترین نوع مفهوم جاده است. یک بازی شخصی دارم پیش خودم که هر چه فیلم و کتاب جاده‌ای است باید ببینم و بخوانم. 

طرح جلدش دوست‌داشتنی نبود. آب و رنگ رؤیای عبور قطار از زیباترین ناحیه‌های خاک ایران را نداشت. ولی در اولین فرصت نشستم به خواندنش. خوش‌خوان و روان بود. 

قطارباز نوشته احسان نوروزی

سرآغازش داستان بازی شخصی احسان نوروزی بود به عشقش در قطاربازی. این‌که چطور رفته روابط عمومی راه‌آهن جمهوری اسلامی و نامه گرفته که ایستگاه‌های مختلف راه‌آهن در ایران همکاری کنند با او در نوشتن کتابش. خوشم آمد ازش. کار را رسمی پی گرفته بود. فوبیای من را از اداره‌های ایران نداشت. بارها برایم پیش‌آمده که موضوعی سؤالی را خواسته‌ام پی بگیرم اما حواله داده‌شده‌ام به بوروکراسی ایران و بی‌خیال شده‌ام. 

من عادت کرده‌ام به محدود ماندن مشاهداتم. البته در طول کتاب بارها و بارها احسان نوروزی به دربسته خورد. نامه‌های اداری و دستورهای رسمی بی‌فایده‌اند. اینجا همه می‌ترسند. نگاه امنیتی دارند. دوست ندارند کسی در پی پرسش و سؤالی باشد. دوست دارند پادشاه دیکتاتور سرزمین 10 مترمربعی خودشان باشند و کسی را هم به قلمروشان راه ندهند. در طول کتاب بارها شاهدیم که این پادشاه‌های کوتوله حال احسان نوروزی را می‌گیرند. اما خب، او ادامه داد و من ازینش خوشم آمد.

برج های بخار

روایت‌های کتاب برایم فوق‌العاده بود. 

شروع سفر احسان نوروزی از پل جوادیه راه‌آهن یک دنیا خاطره‌ی ملس به دلم ریخت. 

این‌که اولین خط راه‌آهن بین‌شهری ایران جلفا-تبریز بوده. این‌که کاشف السلطنه ای که بارها به مزارش در لاهیجان رفته بودم در ستایش راه‌آهن هم کتاب نوشته بوده و رؤیاها پرداخته بوده. این‌که دکتر مصدق یکی از مخالفان تراز اول احداث راه‌آهن در ایران بود و می‌گفت که باید جاده‌ی آسفالته بسازیم به‌جای راه‌آهن (سیاستی که جمهوری اسلامی پی گرفت و حاصلش مرگ‌ومیر هزاران نفر در هر سال است). این‌که اصل پیچ‌وخم‌های احداث خطوط راه‌آهن در ایران کار دانمارکی‌ها بوده و نه آلمانی‌ها فوق‌العاده بود.

لکوموتیو GM

داستان تأسیس شبکه‌ی راه‌آهن ایران با روی کار آمدن رضا شاه. صادق هدایتی که به‌عنوان نخبه برای آموزش مهندسی راه‌آهن به فرنگ فرستاده‌شده بود و پیچانده بود. شغل‌های مختلف قطار و راه‌آهن: از مسئول کنترل خط بگیر تا لوکوموتیوران و رئیس قطار و شغل عجیبی به اسم راهبان که یک‌لحظه دلم خواست شغلم همین می‌بود: راهبان خطوط ریلی.

داستان راه‌آهنی که در قطارباز روایت‌شده یک‌جورهایی روایت تاریخ معاصر ایران هم بود. ازینش هم خوشم آمد و هم به نظرم پاشنه آشیل کتاب شد از یکجایی به بعد. مخصوصاً 100 صفحه‌ی آخر کتاب حجم تاریخ شاهنشاهی نوشتن احسان نوروزی از حجم مشاهداتش بیشتر شد. 

من منتظر بودم که احسان نوروزی از ظرایف و شاهکارهای مهندسی مثل سه خط طلا هم بگوید. اشاره کرد به پل ورسک و عبورش با قطار باری از روی آن. ولی به سه خط طلا اشاره نکرد. 

بنای یادبود

اشاره کرد به نقش کارگران راه‌آهن و مظلومیت آنان زیر فشار خردکننده‌ی کار. ولی به بنای یادبودی که مهندس لونچر به خاطر مرگ چند نفر از کارگرانش در احداث تونل شماره 6 در نزدیکی تونل ساخت و نشان از تعهدش به نیروی کار زیردستش بود اشاره نکرد. به‌سرعت ساخت‌وساز دانمارکی‌ها در ساخت خطوط راه‌آهن ایران اشاره کرد ولی به ظرایف معماری ایستگاه‌ها و تونل‌هایی که طراحی کرده بودند اشاره نکرد...

ولی درمجموع خواندن این کتاب بدجور هوس قطاربازی در خطوط ریل راه‌آهن ایران را به سرم زد... 


قطارباز/ احسان نوروزی/ نشر چشمه/ 275صفحه/25هزار تومان


عکس قطارها و ایستگاه ها و یادبود از اینجا- عکس طرح جلد از اینجا


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۷
پیمان ..

زنان امروز

یکی هم بعداً باید فیلممان را بسازد. چه ببازیم چه ببریم به نظرم باید یکی فیلممان را بسازد. مثلاً همین خود من. این‌که توی مجله‌ای به اسم زنان امروز سر دربیاورم برای خودم هم عجیب است. پیمان 20 ساله‌ی چند سال پیش هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که برود توی کار ویژه‌نامه‌ی مجله‌ای که خوش آب و رنگ‌ترین تصویر ممکن از نیکی کریمی روی جلدش باشد. فکر نمی‌کردم بزنم تو خال مسئله‌ای که این‌همه مثلاً فعال حقوق زنان هم تو فکرش نبودند و نیستند. ولی بار خورد دیگر.

اصل مسئله چیز دیگری بود. چیز دیگری هست اصلاً. یعنی کار خودمان بود که مسئله را تعریف کردیم.  هزارتا مسئله وجود دارد. ولی مگر ما چند نفریم؟ مگر چه قدر زمان و توانایی داریم؟ باید فقط یک مسئله را تعریف می‌کردیم و مسئله‌مان شد مهاجران در ایران. یک‌جور خلاف عادت بازی. یک‌جور برعکس شنا کردن.

ایران هم مگر مهاجر دارد؟ به‌جز افغانی‌های بدبخت کدام دیوانه ای پا می‌شود بیاید ایران؟ شما این‌همه نخبه و همکلاسی‌ات را ول کرده‌ای چسبیده‌ای به چهار تا عمله بنا؟ از این حرف‌ها... در بهترین حالت دلسوزی بود به حال یک اقلیت 3-4 میلیون نفری. 

ولی شروع کردیم. تازه فهمیدیم که دامنه‌ی این مسئله هم بزرگ‌تر از چیزی است که فکر می‌کردیم. از یک‌گوشه‌اش گیر می‌کند به کودکان کار و این‌که 80 درصدشان ایرانی نیستند. از یک‌گوشه‌ی دیگر گیر می‌کرد به سازمان‌های بین‌المللی و دلارهایی که برای ایران به ارمغان می‌آورند. از یک گوشه گیر می‌کرد به مدرسه و دانشگاه و خب در هر جمعیت بالای میلیون نفر مطمئناً آدم‌های فوق‌العاده باهوش هم زیاد پیدا می‌شود. تیزهوش‌هایی که بدتر از خود ایرانی‌ها در این خاک هرز می‌رفتند...

من آدم مهربانی نیستم. حوصله‌ی خیریه بازی و آدم خیر بودن ندارم. نمی‌گویم کمک موردی کردن کار بدی است. می‌گویم فایده‌ای ندارد. راه‌حل کوتاه‌مدت است. راه‌حل اساسی نیست... راه‌حل اساسی قانون‌های ایران بود. این را همان اول فهمیدیم. مثلاً همین قانون انتقال تابعیت ایران. این‌که مرد حق دارد تابعیت ایرانی را به فرزندش منتقل کند. ولی زن به‌هیچ‌وجه این حق را ندارد. یک گوشه‌ی کارمان گیر کرد به ازدواج‌های فراملی: زن‌های ایرانی که با مردهای افغانستانی و عراقی و فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی و... ازدواج‌کرده بودند و برای زندگی در ایران به خاک سیاه نشسته بودند. نه‌تنها خودشان که بچه‌هایشان که نسل‌های بعدشان... 

اما تا رسیدن من به مجله زنان امروز خودش قصه‌ی حسین کرد است.

راستش دوست دارم چند تا فیلم و کتاب گیر بیاورم در مورد تغییرات کوچک در قوانین کشورها. این‌که چطورها گروه‌هایی شکل گرفته‌اند و مطالبه ایجاد کرده‌اند برای تغییر قانون. احیاناً چطور قانون‌گذاران چفت و چول و نفهم مجبور به تغییر قانون شده‌اند؟ با چه فرآیندهایی؟ چه آدم‌هایی همراه شده‌اند؟ اصلاً چطور آدم‌ها همراه شده‌اند؟ آدم‌ها را چطور همراه کرده‌اند؟ با نوشتن؟ با دادوبیداد کردن؟ با تجمع و جلسه گذاشتن و جمع تشکیل دادن؟ چطور؟ با چه ابزارهایی؟ 

من نوشتنم بد نیست. ولی آدم‌ها را همراه کردن و از آدم‌ها درخواست کردن سختم است. اما این روزها فهمیده‌ام که به همراهان زیادی نیاز داریم... 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۹
پیمان ..

لیست کتاب نداشتم. پارسال هم لیست کتاب نداشتم. خودم را رها کردم تا کتاب‌ها خودشان من را صدا کنند. جایی از اعماق ناشناخته‌ی من را بیابند. خودشان را جلو بیندازند تا من لمسشان کنم. بالا پایینشان کنم. دلم بلرزد و سرکیسه را شل کنم. حالا به معجزه‌ی کتاب‌ها اعتقاد دارم. به این‌که گاهی اوقات کتاب‌هایی که توی دست‌وبالم قرار می‌گیرند یک نشانه‌اند. مثل خواب‌های عمیق پرماجرا می‌مانند. آینه‌ی نقطه‌هایی از ناخودآگاه‌اند که هیچ رقمه نمی‌شود مستقیم و بی‌واسطه دیدشان.

همین‌جوری‌ها بود که چشمم خورد به «اصفهان نصف جهان» صادق هدایت. داشتم توی راهروها تند راه می‌رفتم که اسم به نگار را دیدم. یاد روزگاری افتادم که نشر چشمه تعلیق شده بود. بعضی کتاب‌هایی که به این خاطر معلق شده بودند آمده بودند توی انتشارات به نگار چاپ‌شده بودند. به نگار مثل جاده‌ی باریک و خاکی کنار تونل‌ها بود. وقتی تونل مسدود می‌شود باید از آن راه انحرافی رفت. هیچ مانعی نمی‌تواند در جاده وجود داشته باشد.

حس خوبی داشتم از ‌به نگار. ایستادم و کتاب‌هایش را دید زدم. و آنجا بود که «اصفهان نصف جهان» دلم را لرزاند. همان‌جا یادم آورد که این اردیبهشت که دارد می‌گذرد من باید اصفهان می‌بودم. باید چهارباغ بالا و پایین و عباسی و غیر عباسی را زیر پاهایم به ستوه می‌آوردیم. یادم آورد که این اردیبهشت قرار نبود تهران باشم. قرار نبود پنج‌شنبه‌ام را در تهران بگذرانم. نگاهش کردم. نیمی از کتاب شرح محمد بهارلو بر این سفرنامه‌ی صادق هدایت بود. نخوانده بودم. خریدم.

قدیر دیر آمد. تا او بیاید نشستم روی یک نیمکت. از بین کتاب‌هایی که خریده بودم «اصفهان نصف جهان» بی‌قرارم کرده بود. بازش کردم. شرح و مقدمه را بی‌خیال شدم. اول باید سفرنامه‌ی هدایت را می‌خواندم. خواندم. ای‌دل‌غافل... هدایت هم اردیبهشت‌ماه بود که به اصفهان رفت. سفرنامه‌ی او هم در اردیبهشت می‌گذشت... لعنت بر اعجاز کتاب‌ها. چرا باید زمان خواندن این کتاب بازمان نوشته شدنش در 86 سال پیش قرینه شود؟

آخرین باری که اصفهان رفتم یکی از درخشان‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. یک سفر یک‌روزه که پربارترین و حالا لعنتی‌ترین سفر عمرم بود. آن‌قدر درخشان که دوست ندارم برای کسی تعریفش کنم. دوست دارم اگر قرار است روایت کنم آن‌قدر خوب روایت کنم که حاصل عمر من باشد. مثلاً یک کتاب بشود. کتابی که وقتی دارم می‌میرم کنارم باشد و حس کنم چیزی به این دنیا اضافه کرده‌ام و بیهوده نبوده‌ام. حالا 6 ماه می‌گذرد... 

آدم‌ها در راهروی مصلا درآمد و رفت بودند. راهرو جلوتر تاریک می‌شد. من اولش نشسته بودم و نور ظهر گاهی اردیبهشت خواندن را برایم ممکن کرده بود. هدایت خواندم. شرح سفرش از مناظر کنار جاده را واژه به واژه لمس کردم. مسجد شاه و مسجد شیخ لطف‌الله و عالی‌قاپویش را خواندم و رفتم به آخرین هفته‌ی سال 95... آن سفر هم جادویی بود. آن سفر را هم نمی‌شود برای کسی تعریف کرد.

دیگر کم‌کم یک شعر و آهنگ کم داشتم. یک‌چیزی تو مایه‌های آهنگ شمال رضا یزدانی. با این توفیر که شمال و شیشه‌ی پر از قطره‌های باران نباید توی ترانه باشد. باید همین توصیف‌های هدایت از جاده (منظره‌ی رنگارنگ کوه‌ها، کشاورزهای مشغول شخم زدن، خرها و شترها و گاوها و حکایت‌ها و افسانه هاو... ) توی شعر باشد به‌علاوه‌ی آن تکه‌ی «جای من اون جا خالیه»...

قدیر رسید. حالش خوب بود. گفت «خوندی مصاحبه‌ی مطبوعاتی اصغر فرهادی توی جشنواره‌ی کن رو؟» 

گفتم: «نه». 

- یه جمله داره که ویران می کنه آدمو. 

- چه جمله‌ای؟

- برگشته گفته «ما نمی‌دانیم چه گذشته‌ای در انتظارمان است.»

ساکت شدم. قدیر هم بلد است لعنتی باشد.


۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۲
پیمان ..

قصه‌ای از جنگ جهانی دوم. هجوم شوروی و آلمان به لهستان. به اسارت رفتن خانواده‌ای لهستانی در کنار هزاران لهستانی دیگر. مهاجرت اجباری به روسیه و سپس کوچانده شدن به ایران. زندگی مادر و دختری مهاجر در ایران: امیلیا و دخترش باربارا. باربارایی که رنج‌های زندگی مادرش و سپس قتلش را به چشم دید و در تهران روی پای خودش بزرگ شد، درس خواند، شوهر کرد و بچه‌دار نشد و شد. آدریانا تا 19 سالگی دختر باربارا بود و بعد یکهو غیبش زد. رفت. دیگر پیدایش نشد. رفتنی که آتش زد به جان شمیم. آتش زد به عشق زیبای نوجوانی‌اش و تمام سال‌های زندگی‌اش در حسرت آن عشق باقی ماند؛ و رمان دقیقاً از جایی شروع می‌شود که دختر آدریانا از لهستان می‌آید به ایران سال 1388 و سراغ مادربزرگش را از شمیم می‌گیرد. شمیمی که خودش درگیر مهاجرتی دیگر است: همسرش فرشته و دخترش سحر رفته‌اند به آلمان و او حالا تک‌وتنها مانده در ایران، شده استاد ادبیات دانشگاه تهران و تنهایی‌اش را با دوست دوران نوجوانی‌اش، طاهر غم شریکی می‌کند.

قصه‌ی 4 نسل از مهاجران لهستانی: امیلیا، باربارا، آدریانا و در آخر الیزایی که در حقیقت مهاجر نبود. اما مهاجرت مادر و مادربزرگ و اجدادش هزاران سؤال را مثل خوره به جانش انداخته بود.

قصه‌ی زندگی خانواده‌ای در ایران که مهاجرت چندپاره‌اش کرد: شمیم و فرشته و سحر.

قصه‌ی طاهر که مرگ دایی سیامکش در اوایل انقلاب یک معمای ناگشوده مانده بود برایش.

انصافاً «تو به اصفهان بازخواهی گشت» رمان خوبی بود. من را گرفت و رها نکرد. فصل‌های کوتاهش را هر جا که فرصت دست می‌داد (مترو،‌ تاکسی، اتوبوس، قبل خواب) می‌خواندم و دلم می‌خواست ببینم روایت‌های موازی و دور هر یک از فصل‌هایش به کجا خواهد انجامید. راضی بودم. چیزهایی بود که حس می‌کردم بودونابودشان برای رمان تفاوتی ندارد. مثلاً این‌که ماجراهای کتاب در شلوغی‌های سال 88 اتفاق می‌افتاد. به نظرم کمکی به طرح اصلی رمان نکرده بود. بیشتر حس کردم تمام کارکردش ص 213 کتاب بود. آنجا که مصطفی انصافی خرداد 88 را جا داد کنار انقلاب 57 و کودتای 32 و... یک‌جور ادای دین شخصی نویسنده بود به وقایع سال 88 در اولین رمانش.

من خوشم آمد. هر چند می‌دانستم که پایان کتاب من را تکان نخواهد داد و فراتر از انتظارم نخواهد بود. ولی باز هم دوست داشتم به پایانی که فکر می‌کردم برسم و رسیدم. حس بدی بهم دست نداد. حس اعجاز هم نداشتم البته. ولی دست‌مریزاد باید گفت به نویسنده‌اش.


پس نوشت: عکس از سایت سفرنویس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۷
پیمان ..

تجربه‌ی خواندن داستان مردگان جیمز جویس


هشدار: خطر لو رفتن داستان مردگان- می‌توانید قبل از خواندن این نوشته داستان را از مجموعه داستان «دوبلینی‌ها» یا ‏مجموعه‌ی «بهترین داستان‌های کوتاه جیمز جویس» بخوانید.‏ من ترجمه ی احمد گلشیری را خواندم.


اعتراف می‌کنم که 45 صفحه‌ی اول از 70 صفحه‌ی داستان را خیلی کند و طی چند نشست خواندم. دو سه بار هم پیش ‏خودم گفتم چرا به این می‌گویند شاهکار جیمز جویس؟ خبری از سیال ذهن و لفاظی و این حرف‌ها هم نبود که تقصیر ‏ترجمه بیندازم. ‏

داستان یک مهمانی سالیانه بود. سه خواهر سالخورده به‌رسم سال‌های گذشته مهمانی شب کریسمس برگزار می‌کردند. ‏ورود مهمان‌ها. برفی که در سراسر کشور ایرلند شروع به باریدن کرده بود. سرمای بیرون. گرمای خنده‌ها و گپ و گفت ‏های کسالت‌آور آدم‌های توی مهمانی. پیانو نواختن‌ها و آواز خواندن‌ها. شخصیت اول داستان گابریل بود و لحن کند داستان ‏دقیقاً متناسب با حالت او در مهمانی: کسالت و خمودگی. یک مهمانی کسل‌کننده که نهایت ماجرایش درگیری لفظی یکی از ‏خانم‌های مهمانی با گابریل بود. آنجا که او را برای تعطیلات به غرب ایرلند دعوت کرد. اما گابریل گفت که دوست دارد به ‏نروژ و فرانسه و انگلیس و کشورهای دیگر برود تا ایرلند. سخنرانی بعد از شام گابریل هم چنگی به دلم نزد.‏

با صبر و تحمل داستان را خواندم. تا که به صبح روز بعد از مهمانی رسیدم. آنجا که میزبان‌ها مهمان‌ها را بدرقه ‏می‌کردند. دقیقاً یک توصیف بود که من را تکان داد و حس کردم دارم تحت تأثیر این داستان قرار می‌گیرم:‏

‏«گابریل با دیگران دم در نرفته بود. در یک جای تاریک سرسرا ایستاده و به بالای پلکان چشم دوخته بود. زنی روی پلکان ‏نزدیک طبقه‌ی دوم ایستاده بود. او هم در تاریکی بود. گابریل چهره‌اش را نمی‌دید اما نوارهای قرمز و ارغوانی مایل به زرد ‏دامنش که در تاریکی سیاه‌وسفید می‌زد دیده می‌شد. همسرش بود. او روی نرده خم شده بود و به چیزی گوش می‌داد. ‏گابریل از سکوت متعجب بود و گوش خواباند تا ببیند چه می‌شنود. اما به‌جز صدای خنده و گفت‌وگو از جانب پله‌های جلو ‏در خانه و نیز صدای آرام پیانو و گهگاه صدای آواز مردی چیزی شنیده نمی‌شد. در تاریکی سرسرا آرام ایستاده بود. به ‏زنش خیره شده بود و سعی می‌کرد آهنگی را که نواخته می‌شد بشناسد. در حالت زنش وقار و رازی بود که او را چون مظهر ‏چیزی نشان می‌داد. از خود می‌پرسید،‌زنی که در تاریکی بر پلکانی ایستاده باشد و به آهنگ دوردستی گوش دهد مظهر چه ‏چیزی می‌تواند باشد. اگر نقاش بود او را در آن حالت می‌کشید. کلاه آبی ن رنگ خرمایی گیسوانش را بر زمینه‌ی تاریکی ‏نمایان می‌کرد و نوارهای تاریک دامنش نوارهای روشن آن را مشخص می‌ساخت. اگر نقاش بود تابلو را آهنگ دوردست ‏می‌نامید.»‏ ص 364 و 365

همین یک بند کافی بود که کسالتم را بپراند. عاشق این توصیف‌های دور و نزدیکم. زنت را از فاصله نگاه کنی. زنت را در ‏تنهایی خودش غوطه‌ور ببینی. او را چنان یک تابلوی نقاشی ببینی،‌ نه این‌که صاف بروی و تنهایی‌اش را پاره کنی. او ‏نزدیک‌ترین کست باشد، ولی بتوانی مثل یک اثر هنری او را از دور نگاه کنی.‏

اما بعد این نگاه دور با توصیفی هنرمندانه به شوری آتشین تبدیل می‌شود. بلافاصله بعدازآن نه. بلکه بعد از پایان روز. ‏گابریل و گرتا سوار کالسکه می‌شوند. خیابان‌های برفی را نگاه می‌کنند. گابریل سرشار از شور و شوق می‌شود. دلش سرشار ‏می‌شود از شوق یکی شدن با بدن گرتا. جویس این شور آتشین را فوق‌العاده و به انسانی‌ترین حالت ممکن توصیف می‌کند.‏

‏«موج ناگهانی شادی دیگری قلبش را انباشت و سپس به‌تمامی رگ‌های تنش سرریز شد. لحظه‌های زندگی مشترکشان که ‏هیچ‌کس از آن‌ها خبر نداشت یا خبر پیدا نمی‌کرد،‌چون سوسوی لطیف ستارگان درخشیدند و حافظه‌اش را روشن کردند. ‏دلش می‌خواست آن لحظه‌ها را به یاد او بیاورد،لحظه‌های کسالت‌بار زندگی‌شان را از خاطر او بزداید و تنها لحظه‌های ‏وجدآمیز را به یاد داشته باشد.» ص 370‏

‎ ‎آن‌ها وارد هتل می‌شوند و این جای داستان بود که من را تکان داد.‏

داستان عاشقانه شده بود. گابریل سراپا شور و شوق بود. انگار او عاشق‌ترین مرد روی زمین بود. بعدازآن مهمانی و آن ‏سخنرانی بعد از شام و تصویر نقاشی زنش در حال گوش دادن به یک آواز دور، به نظر می‌رسید او عاشق‌ترین مرد روی ‏زمین است. زنش را بعد از چند فرزند به بی‌سابقه‌ترین شکل ممکن دوست داشت. به نظر می‌رسید که گرتا را با تمام ‏وجودش دوست دارد.‏

اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست این عشق را با یکی شدن بدن‌ها به اوج برساند،‌ گرتا از غم گفت. از غمی که دقیقاً از ‏همان لحظه‌ی تابلوی نقاشی صبح به دلش ریخته شده بود. او در حال گوش دادن به آواز آهنگی بود که او را پرت کرده بود ‏به سال‌های 17سالگی‌اش. به سال‌هایی که عاشقی داشت به اسم مایکل. مایکلی که همیشه آن آواز را می خواند...‏

بدجور توی برجک گابریل خورد. طعم خیانت را لحظه‌ای چشید. ولی نه... از خیانت خبری نبود. گرتا آن موقع از شهر ‏کوچکشان کوچ کرد به دوبلین. به صومعه رفت. می‌دانست که مایکل دوستش دارد. از آن عشق‌های پرشور و روحانی دوران ‏نوجوانی. درست شب قبل از رفتنش به صومعه،‌ باران می‌بارید. مایکل به سراغش آمد:‏

‏«التماس کردم که فوری برگردد برود خانه و گفتم که زیر باران می‌میرد. اما گفت که نمی‌خواهد زنده بماند.» ص380‏

و یک هفته بعد از رفتن گرتا مایکل مرد.‏

جیمز جویس به این جای داستانش که رسید من را دیوانه کرد. گابریل را از ته دل می‌فهمیدم. مردی که تا لحظاتی پیش فکر ‏می‌کرد عاشق‌ترین مرد روی زمین است...اما...‏

‏«سیلاب اشک چشمان گابریل را انباشت. او خود هیچ‌گاه نسبت به زنی چنین احساسی پیدا نکرده بود،‌ اما می‌دانست که ‏چنین احساسی به‌یقین عشق است. اشک‌های بیشتری چشمانش را انباشت و در تاریکی اندک اتاق تصور کرد طرح جوانی را ‏می‌بیند که زیر درخت آب‌چکان ایستاده است. طرح‌های دیگری در آن نزدیکی دید. روحش به آنجا که انبوه عظیم مردگان ‏گردآمده بودند نزدیک شد. از حضور لرزان و سرکش آن‌ها آگاه بود اما آن‌ها را درک نمی‌کرد. هویت او درون جهانی تیره ‏و درک ناپذیر رنگ می‌باخت؛ و جهان درک پذیر نیز که این مردگان روزی در آن به دنیا آمده و زیسته بودند تحلیل ‏می‌رفت و آب می‌شد.» ص 382‏

کم بود. گابریل کم بود. با تمام وجود کم بودنش را حس کردم. در عشق کم بود. در زندگی در این جهان کم بود. در ایرلند ‏کم بود و نمی‌توانست بیشتر بشود. چطور می‌توانست بیشتر بشود؟ هر بیشتر شدنی یعنی مرگ... ‏

این‌جوری‌ها بود که «مردگان» جیمز جویس تکانم داد. مسلماً ایرلندی که سراسر آن را برف پوشانده و هرکدام از خاله‌های ‏گابریل در مهمانی و مهملاتی که می‌گفتند و شعرهایی که توی سخنرانی گابریل بود همگی قابلیت معنایی دارند. ولی من این جوری ها تحت تاثیرش قرار گرفتم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۱
پیمان ..

رمان ایرانی خوب حال آدم را جا می‌آورد و «افغانی کشی» کتابی بود که دیروز حال اساسی به من داد. کمکم کرد که از خودم ‏جدا شوم و یک صبح تا غروب غرق شوم در ماجرایی پر از هیجان و دلهره و عشق و خواستن.‏

افغانی کشی

چرا از افغانی کشی خوشم آمد؟

‏1-‏ افغانی کشی یک رمان غیرتهرانی است.‏

اولین دلیل همین بود. راستش من دیگر حالم از داستان کوتاه‌ها و رمان‌های تهرانی به هم می‌خورد. داستان‌هایی که روایت کات ‏کردن‌ها و به هم پیوستن‌های پی‌درپی آدم‌ها در شهرهای بزرگ هستند، دل‌مرده‌اند، قهرمان ندارند، بی‌عرضگی و ناتوانی از ‏سرتاپایشان را گرفته، حرکت نمی‌کنند، خروج از مرزهای ایران را تقدیس می‌کنند و... در یک کلام اگر بخواهم بگویم 80 ‏درصد داستان کوتاه‌ها و رمان‌های ایرانی نشر چشمه و امثالهم.‏ کتاب هایی که بوی گند تکرار می دهند و خودشان هم می دانند و زور می زنند با بزک دوزک فرم خوشگل کنند و البته که نمی توانند.

افغانی کشی نه به لحاظ جغرافیایی و نه به لحاظ شخصیت‌ها به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود. کرمانی بود. شخصیت‌ها و کردارها و ‏ویژگی‌هایشان به‌هیچ‌وجه تهرانی نبود.‏

رسول محبی: جوان کرمانی. راننده‌ی آژانس. تجربه‌ی زندان به خاطر مهریه‌ی زنش او را تنهاتر و منزوی‌تر از هر وقت ‏دیگری در زندگی‌اش کرده. زنی که باقی مهریه را بخشید و او هم طلاقش داد و تصمیم گرفت دور هر چه زن است خط ‏بکشد و در شروع رمان قرار است فیروزه و مادرش را برساند به زاهدان.‏

فیروزه: دختری با زیبایی خیره‌کننده که از پدر و مادری افغان در ایران متولدشده. تمام عمرش را ایران بوده. در ایران ‏دانشگاه رفته. دوست دارد خودش را ایرانی بداند. ولی شناسنامه  ایرانی ندارد. دوست‌پسرش یکی از همکلاسی‌های ‏دانشگاهش بود. ولی حاضر نشده بود با او ازدواج کند و حالا قرار است به تصمیم خانواده با مادرش برود به افغانستان تا با ‏پسرعمویش در افغانستان ازدواج کند... باید برود زاهدان، بعد مرز و بعد افغانستان... دوست ندارد از ایران برود و همین ‏نخواستنش موتور محرک رمان است...‏

مادر فیروزه: زنی پشتون که فارسی حرف زدن بلد نیست و نمادی است از تمام رنج‌هایی که نسل اول مهاجران افغان در ‏ایران دیده‌اند.‏

زن رسول: نام ندارد و همان بهتر که نام ندارد. تیپ معمول زن‌های ایرانی: پرحرف. زیاده‌خواه با مهریه‌ی سنگین. مهریه‌ای ‏که به خاطرش رسول را به زندان می‌اندازد. ‏

مهتاب: دختر اهل روستای تاریک ماه. لیسانسه‌ای که به روستا و خانه‌ی پدری برگشته و بیکار است. لیسانس گرفته، ولی به ‏خاطر لیسانسش در روستا کسی به خواستگاری‌اش نمی‌آید. دختر لیسانس گرفته را دختر شهری و پررو می‌دانند. لیسانس ‏گرفته و کار پیدا نمی‌کند... و حالا دربه‌در شوهر است تا حداقل طعم یک زندگی معمولی را بچشد.‏

گارسون رستوران، راننده‌ی کامیون، عموی فیروزه، مرتضی و...‏

‏2-‏ افغانی کشی یک رمان جاده‌ای است.‏

زمستان است. فیروزه و مادرش باید به زاهدان بروند. اما در سیاه‌زمستان اتوبوس برای آن روز نیست. رسول قبول می‌کند ‏که در مقابل کرایه‌ی نسبتاً بالایی آن‌ها را دربست برساند به زاهدان. سوار ماشین رسول می‌شوند و رمان شروع می‌شود.‏

رسول است و یک جاده‌ی کویری طولانی که پر است از خطر. مسافرانش معمولی نیستند، یک دختر زیباروی افغان است و ‏مادرش. شروع دلهره‌ی این جاده در رستوران بین‌راهی است. جایی که گارسون رستوران به رسول پیشنهاد می‌دهد که بیا ‏این مادر و دختر افغان را خفت کنیم. افغان‌ها همه جایشان پر از پول است. رسول از همین‌جا قهرمان می‌شود. نمی‌پذیرد و ‏خطر چاقو خوردن را به جان می‌پذیرد و با فیروزه و مادرش فرار می‌کنند. سرعت‌های نجومی و جاده‌ی یخ‌بندان کویری.‏

بعد سرمازدگی رسول و خطر مرگ... فیروزه‌ای که طی مجموعه‌ای از حوادث مجبور می‌شود کنارش بخوابد و با گرمای تنش ‏او را زنده نگه دارد... طوفان شن و...‏

اما فقط رسیدن به زاهدان نیست. اصل ماجرا در راه برگشت رسول اتفاق می‌افتد...‏

شروع فصل "چاقو" تکان‌دهنده است. به‌شدت من را یاد آن سکانس از فیلم چهارشنبه‌سوری انداخت که حمید فرخ نژاد ‏توی ماشینش منتظر نشسته بود و یکهو پانته آ بهرام در شاگرد را باز کرد و توی ماشین نشست. به همان غافلگیری...‏

ولی شروع فصل "چاقو" علاوه بر غافلگیری آدم را هیجان‌زده هم می‌کرد...‏

و دوباره یک جاده‌ی زمستانی کویری... جاده‌ای که خلوت خلوت است و تویش آدم‌ها همدیگر را خیلی خوب می‌شناسند... ‏اوج داستان وقتی است که گارسون رستوران با سمندش می‌افتد دنبال رسول... خودش را گرگ جاده می‌داند و وحشیانه حمله ‏می‌کند...‏

‏3-‏ افغانی کشی یک رمان سفر قهرمان است

این را بعداً توی یک نقد خواندم و بیشتر از کتاب لذت بردم: ‏


[خطر لو رفتن داستان!]


"ارتباط جالبی که بین مراحل داستان این رمان با ساختاری موسوم به «سفر قهرمان» وجود دارد.‏

مراحل سفر قهرمان را می‌توان با جزئیات دقیق‌تر در کتاب‎ «The Writer’s Journey» ‎نوشته کریستوفر وگلر یافت. این ‏کتاب در کشور ما توسط نشر نیلوفر با عنوان ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلم‌نامه منتشرشده است. ‏

وگلر در این کتاب سفر قهرمان را در 12 مرحله مورد بررسی قرار می‌دهد که عبارت‌اند از: ‏

‏1-دنیای عادی 2-دعوت به ماجرا 3- رد دعوت 4- ملاقات با مرشد 5-عبور از استان اول 6-آزمون؛ پشتیبان و دشمن 7-‏رویکرد به درونی‌ترین غار 8-آزمایش 9- جایزه (تصرف شمشیر) 10- مسیر بازگشت 11- تجدید حیات و 12- بازگشت ‏با اکسیر. ‏

‏«افغانی کشی» شامل همه این مراحل است که نشان می‌دهد نویسنده این رمان احاطه خوبی بر ساختارهای کلاسیک و مدرن ‏دارد و در کنار آن از ساختاری که ولادیمیر پراپ در بررسی قصه‌های پریان به آن دست یافت، نیز غافل نبوده است. ‏

دنیای عادی ابتدای قصه همان زندگی رسول به‌عنوان راننده آژانس است که به زندگی ساکت و بی‌هیاهوی خود عادت ‏می‌کند. ‏

دعوت به ماجرا یا پیشنهاد به سفر زاهدان و پس از آن افغانستان در بدو امر برای فیروزه یا همان شخصیت نقش مکمل ‏قهرمان این ماجرا اتفاق می‌افتد. ‏

با نبودن اتوبوسی که قرار بوده فیروزه و مادرش را به زاهدان ببرد، مرحله رد دعوت را پشت سر می‌گذاریم. ‏

قرار است فیروزه با خودروی شخصی به زاهدان برده شود، رسول به عنوان راننده توسط پدر فیروزه برای رساندن دخترش ‏به زاهدان استخدام می‌شود، یعنی بخش ملاقات با مرشد را هم در این داستان پیش روی داریم. ‏

در لحظه‌ای که رسول با فیروزه و مادرش وارد رستورانی در شهر بم می‌شوند، در حال عبور از مرز بین دنیای عادی و دنیای ‏خاص هستیم، یعنی عبور از استان اول. رسول با ورود به رستوران گویی پا به دنیای جدیدی می‌گذارد. او قرار است با دوست ‏و دشمن و قواعد این دنیا آشنا شود. ‏

آزمون اولیه قهرمان هم بلافاصله در همین رستوران رخ می‌دهد. کارگر رستوران قصد دزدی از فیروزه و تجاوز به این دختر ‏افغان را دارد و می‌خواهد رسول را هم با خود همراه کند ولی رسول از این آزمون سربلند بیرون می‌آید و فیروزه را از ‏مهلکه به در می‌برد. ‏

رسول با رانندگی سریع برای فرار از دستان کارگر رستوران در معرض تصادف قرار گرفته و بعد هم دچار سرمای هوا ‏می‌شود که این بخش معادلی است از رویکرد به درونی‌ترین غار. ولی رسول که دچار سرما گزیدگی شده است، در شبی ‏سخت با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند و روز بعد که چشم به روی حیات می‌گشاید، مرحله آزمون سخت را پشت سر ‏گذاشته است و حال باید جایزه مقاومت خود را در شب جان‌فرسا دریافت کند و چه جایزه‌ای بهتر از علاقه و اعتماد فیروزه ‏برای رسول می‌توان نام برد؟ هرچند رسیدن به زاهدان و پایان سفر سخت و دریافت دستمزد سفر هم جایزه دیگری برای ‏قهرمان ماست. ‏

بازگشت از زاهدان تا کرمان همان مسیر بازگشت ساختار کمپبل است و درگیری نهایی با کارگر رستوران و زخمی شدن ‏رسول و از دست دادن خون زیاد و درنهایت زنده ماندنش همان تجدیدحیاتی است که نتیجه فراگرفتن درس‌های دنیای ‏خاص است.‏

زخمی شدن قهرمان اسطوره‌ای و کلاسیک بخشی است که پراپ در بررسی قصه‌های پریان از آن به عنوان «داغ گذاشتن» نام ‏می‌برد و درنهایت رسول یا همان قهرمان ما با اکسیری ناب باز می‌گردد؛ اکسیری ملهم از عشق و دلیری. ‏

محمدرضا ذوالعلی در «افغانی کشی» ثابت کرده است داستانی مدرن و امروزی را می‌توان بر ساختاری کلاسیک بنا نهاد و به ‏آن قوام و جذابیت بیشتر و بهتری داد‎.‎"

‏4-‏ مضمون‌های رمان افغانی کشی...‏

سفر قهرمان که مضمون اصلی و والای رمان است. ‏

تنهایی رسول و ناتوانی‌اش در ارتباط برقرار کردن با دیگران.‏

نسل دوم افغان‌ها در ایران. دختران و پسرانی که در ایران متولدشده‌اند،‌ در ایران بزرگ‌شده‌اند، در ایران دانشگاه رفته‌اند،‌ ‏با بردهای تیم ملی فوتبال ایران شاد می‌شوند، مراسم محرم را عاشقانه دوست دارند، همه جوره ایرانی‌اند، ولی حکومت و ‏جامعه‌ی ایران آن‌ها را نهایتاً ایرانی نمی‌داند. این بحران هویت وحشتناک را به‌خوبی افغانی کشی به تصویر کشیده.‏

معضل مهریه‌ی بالای زن‌های ایرانی و طلاق و زندان رفتن افرادی که به‌هیچ‌وجه بزه‌کار نیستند.‏

روابط دختر پسری در ایران و بی‌قیدی پسرها.‏

لیسانس‌ها و تحصیلات عالی بیخود و نابود کردن جوانانی که با لیسانس و فوق‌لیسانسشان نه می‌توانند کار کنند و نه ‏می‌توانند یک زندگی عادی مثل بقیه‌ی مردم داشته باشند.‏

مشاغل غیرقانونی در ایران مثل افغانی کشی.‏

و...‏

انصافاً یک کلاس درس علوم اجتماعی هم هست این افغانی کشی محمدرضا ذوالعلی...‏

حیف است که این کتاب فقط در 1000 نسخه چاپ شده است. حیف است که همچه رمان خوش‌خوان استخوان‌دار پر از ‏معنا و مفهومی خوانده نشود...‏

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۹
پیمان ..

نه این که فکر کنید من چه قدر خفن و باکلاسم ها. نه. اصلاً این‌طور نیست. هوس بازی بود. ‏

درست‌ترش این است که بیندازم تقصیر اقتصاد و پول. ترجمه‌ی فارسی‌اش بالای 30 هزار تومان بود و ‏خود انگلیسی‌اش 7 هزار تومان. افست تر و تمیزی هم بود. جوری پشت جلدش 14.95 دلار آمریکا چاپ ‏کرده بودند که آدم باورش می‌شد واقعنی یک کتاب 60هزار تومانی را دارد 7هزار تومان می‌خرد. تقریباً ‏مفت بود و خریدمش به امید این که روزی روزگاری آن قدر زبانم خوب شود که بتوانم مثل یک کتاب ‏فارسی روان و راحت بخوانمش.‏

زبانم هیچ وقت آن قدر خوب نشد. به خاطر همین کتاب 500 صفحه‌ای دوست‌داشتنی داشت توی ‏کتابخانه خاک می‌خورد. دم دست هم گذاشته بودم که هی یادم بیاید باید یک روزی زبانم خوب شود!‏

ولی نمی‌دانم چه شد که یکهو ویرم گرفت یک کتاب انگلیسی دستم بگیرم و برای خودم بلند بلند بخوانم. ‏کاری هم نداشته باشم که از 10 تا کلمه فقط معنای 5 تایش را می‌دانم. فقط ویرم گرفته بود که یک ‏متن انگلیسی بلندخوانی کنم. و توی کتابخانه‌ام دم دست‌ترین کتاب همین بود. ‏

شروع کردم به خواندن و بلند بلند 15 صفحه پشت سر هم خواندم. ‏

توصیفات مارکز را دقیق نمی‌فهمیدم. کلمه‌های توصیفی کتاب فراتر از 504 و حتی 1100 بود. ولی ‏همین قدر می‌فهمیدم که مادرش آمده دنبالش تا با هم بروند خانه‌ای را بفروشند و گابریل گارسیا مارکز ‏جوان 23-24 ساله‌ای است آس و پاس. هر روز یک ستون توی یک روزنامه می‌نویسد و 3 پزو حقوق ‏بهش می‌دهند. روزی 3 پزو خیلی ناچیز است. برای سفر به ولایت خودشان حداقل 30 پزو فقط کرایه‌ی ‏وسایل نقلیه‌ی سرراه شان است... می‌نویسد و در دریایی از کتاب‌ها غرق است. کتاب می‌خواند و سیگار ‏می‌کشد و کتاب می‌خواند.‏

مارکز نویسنده‌ای است که توی هر صفحه‌ی کتابش یک اتفاق می‌افتد و تو در هر صفحه حداقل یک بهانه ‏پیدا می‌کنی تا صفحه‌ی بعد و صفحات بعد را بخوانی. حتی اگر معنای نصف کلمه‌ها را هم ندانی، باز هم ‏می‌فهمی که قصه چی است...‏

خواندم و خواندم تا به یک پاراگراف رسیدم که فوق‌العاده بود. آدم‌های بزرگ مثل گابریل گارسیا مارکز ‏دقیقاً به خاطر همین یک پاراگراف مارکز می‌شوند:‏

I had left the university the year before with the rash hope that I could earn ‎a living in journalism and literature without any need to learn them, inspired ‎by a sentence I believe I had read in George Bernard Shaw: "From a very ‎early age I've had to interrupt my education to go to school." I was not ‎capable of discussing this with anyone because I felt, though I could not ‎explain why, that my reason might be valid only to me.‎

Living to tell the tale/ Gabriel Garcia Marquez/ Edith Grossman/Vintage ‎Books/p8-9‎

نه. به خاطر ترک دانشگاه به نظرم مارکز مارکز نشد. به خاطر آن جمله‌ی طلایی جورج برنارد شاو بود که ‏مارکز مارکز شد. این ایمان که یادگیری یک فرآیند همیشگی است. یادگیری فرآیندی است که مدرسه ‏رفتن آن را متوقف می‌کند. ولی دلیل نمی‌شود که به کل بی‌خیالش بشوی. باید هر روز شروع کنی. هر ‏روز مشغول تحصیل کردن باشی... ‏

آدم وقتی چیزی را به یک زبان دیگر می‌خواند ذهنش برای پذیرفتن حرف‌های خوب تیزتر می‌شود. ‏حرفی که شاید به زبان خودش بدیهی به نظر برسد، با کلمات یک زبان دیگر یکهو آتشش می‌زنند. و ‏مارکز و این پاراگراف از کتابش همچه کاری با من کردند...‏

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۱
پیمان ..

ما ایرانیان

در مجموع کتاب ما ایرانیان حرف جدیدی نزده. کل کتاب را می‌شود در دو جمله خلاصه کرد: ‏

1- ما ایرانیان رفتارهای گند زیادی داریم. 

2- ساختارها هستند که رفتارها را شکل می‌دهند،‌نه آدم‌ها.‏

ولی قشنگی کار آقای مقصود فراستخواه این است که همین دو جمله را مستدل و شسته‌رفته، با کلی منابع و مراجع  و کارهای ‏آماری و تاریخی به صورت مشروح توضیح داده. برای این که ببیند ما ایرانیان چه اخلاق گندی داریم به تجربیات شخصی ‏بسنده نکرده. بلکه به سراغ افراد نخبه‌ی دانشگاهی در ایران (اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های سراسر کشور) رفته و از ‏آن‌ها نظرسنجی کرده است. به خاطر همین خروجی بوی عدد و رقم می‌دهد. همین نکته باعث می‌شود تا کتاب یک سطح از ‏کتاب‌هایی چون جامعه‌شناسی خودمانی بالاتر قرار بگیرد. ‏

اصلی‌ترین مشکلات در خلقیات ایرانی جماعت چیست؟ اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های ایران این موارد را به ترتیب ‏محوری‌ترین مشکلات خلقیات ایرانیان دانسته‌اند:‏

‏- پیوند زدن میان منافع فردی و منافع عمومی

‏- فاصله‌ی میان ظاهر و باطن

‏- غلبه‌ی هیجانات و تلقین‌پذیری بر استدلال ورزی و خردگرایی

‏- مطلق‌گرایی، جزمیت و تعصب

‏- تقدیرگرایی

‏- بی‌اعتمادی

‏- ترس نهادینه

‏- بی‌قاعده و غیرقابل پیش‌بینی بودن رفتارها

و مؤلفه‌های بحث‌انگیز خلقیات ایرانی از دید اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های سراسر ایران هم جالب است: ضعف فرهنگ ‏کار جمعی و فعالیت مشترک گروهی، آزرده شدن از انتقاد، رودربایستی زیاد،‌ تعریف و تمجید در حضور یکدیگر و ‏قضاوت‌های منفی در غیاب هم، پنهان‌کاری و عدم شفافیت، خودمدار بودن، چیره شدن احساسات بر خردورزی، رواج دروغ ‏و دروغ‌گویی و این که به سختی می‌توانند گفت‌وگو و توافق پایداری انجام دهند...‏

در ادامه‌ی کتاب هم از تفکر سیستمی، نظریه‌ی بازی‌ها، نظریه‌ی مم‌ها و نونهادگرایی استفاده کرده تا ثابت کند که اخلاقیات ‏گند ایرانیان به خاطر خود ایرانیان نیست که شکل گرفته. به خاطر ساختارهایی است که ایرانیان در آن‌ها گرفتار شده‌اند. ‏حرفی که در کتاب چرا کشورها شکست می‌خورند با مثال‌های گوناگون از نقاط مختلف کره‌ی زمین و روایتی بس جذاب آن ‏را قبلاً بیان کرده بود. ولی این بار آقای فراستخواه این دیدگاه را در زمینه‌ی جامعه‌ی ایران پیاده کرده است. به سراغ تاریخ ‏پر فراز و نشیب ایران رفته و ساختارهای گوناگون ایجادکننده‌ی رفتار مردم را مطالعه کرده است.‏

زیرفصل وابستگی به مسیر و سرمشق سازگاری یکی از مباحث شیرین در دینامیک سیستم‌ها است که در کتاب ما ایرانیان ‏هم از آن بهره گرفته شده بود. یکی از شیرین‌ترین بیان‌ها در باب وابستگی به مسیر را آقای جان استرمن در فصل دهم ‏کتاب پویایی‌شناسی کسب و کار ارائه داده است. برایم عجیب بود که آقای فراستخواه از مثال‌های فراوانی که در دینامیک ‏سیستم‌ها ازین بحث وجود دارد استفاده نکرده بود. به خصوص حلقه‌های بازخوردی ایجادکننده‌ی وابستگی به مسیر که ‏جای این حلقه‌ها در کتاب به شدت خالی بود. در فصل تاریخ معاصر و ادامه‌ی مشکلات آقای فراستخواه از 8 نمایشگر ‏استفاده کرده بود که بیشتر به فهرست عوامل شبیه بود. در حالی‌که در خود متن به چرخه‌ای و بازخوردی بودن علت‌ها و ‏معلول‌ها اشاره‌ی کامل شده بود و حتی تشریح هم کرده بود. اگر حلقه‌های بازخوردی را می‌کشید هم شکل‌ها گویاتر بودند ‏و هم استفاده‌ی ایشان از مباحث تفکر سیستمی عمیق‌تر می‌شد. به کار بردن نظریه‌ی بازی‌ها در باب جامعه‌ی ایران هم هر ‏چند تازه نبود، ولی قرار دادن آن در کنار دینامیک سیستم‌ها برای بیان علت مشکلات رفتاری ایرانیان در یک کتاب کار ‏قشنگی بود.‏

ویرایش دوم کتاب یک فصل اضافه‌تر دارد: تامل در شخصیت و منش ایرانی. ترتیب مباحث ارائه‌شده در این فصل و خلاصه ‏بودنش دلچسب نبود. ولی موضوعی را مطرح کرده بود که بیانش زیبا بود: خطر شکست اخلاق در جامعه‌ی ایران...‏

"خطری که در این‌جا در کمین ما نشسته است و خطر کوچکی نیست، آن است که به طور ضمنی نتیجه بگیریم ارزش‌های ‏تابناک را فقط باید گذاشت در آسمان‌ها چشمک بزنند ولی در زمین باید راه را در پیش گرفت و زرنگی کرد و رفاقت‌بازی ‏کرد و تملق کرد و از هر نمدی کلاهی برای خویش دوخت، دروغ گفت و گلیم خود را از آب کشید و مابقی قضایای مقتضیه!‏

اگر بیشتر مردم یک چنین نتیجه‌ای را ولو به طور ضمنی بگیرند من اسم این را «شکست اخلاقی» جامعه می‌گذارم. مرادم ‏شکست نهاد اخلاق است یعنی باورها و ارزش‌ها و هنجارهایی که در طول تاریخ، مردمان در زیست اجتماعی خود آثار نیک ‏آن را تجربه کرده‌اند و آزموده‌اند و از ترجیحات کلی آن‌ها این ارزش‌ها با عملکردهای تکرارشونده نهادینه شده‌اند و ‏اعمال و روابط متقابل اجتماعی مردم را از درون و بدون هزینه‌های پلیس و دادگستری و دولت و بوروکراسی و موعظه و ‏مانند آن تنظیم می‌کنند و به صورت گرامر اجتماعی درمی‌آیند. همان‌طور که اقتصاددانان نئوکلاسیک از شکست بازار به ‏معنای آدام اسمیتی سخن می‌گویند یا همان‌طور که اینگلهارت از شکست دولت‌های مجری پروژه‌ی مدرنیزاسیون در بخشی ‏از جوامع در حال توسعه (از جمله در ایران) سخن می‌گوید اجازه بدهید در چیزی هم به نام شکست اخلاق تامل کنیم و آن ‏وقتی است که گروه‌های اجتماعی به نتیجه برسند اخلاق خوب است و زیباست اما به درد نمی‌خورد و کارایی ندارد و در عمل ‏نمی‌توان آن را به کار بست و چندان نتیجه‌ای گرفت! این به معنای نابود شدن امید اخلاقی یک جامعه است و به گمان بنده ‏در جامعه‌ی ایران چنین اتفاقی دور از تصور نیست..." ص 257 و 258‏

کتاب با طرح مبحث شکست اخلاق در جامعه‌ی ایران خیلی هشداردهنده و تقریباً نومیدکننده تمام می‌شود. برخلاف فصل ‏اول که پایان‌بخش آن سؤال راه‌حل پیشنهادی اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های ایران برای ارتقای خلقیات اجتماعی بود. ‏راه‌حل‌های آن‌ها به ترتیب فراوانی عبارت بود از:‏

‏- آموزش و یادگیری در تمام عمر

‏- برنامه‌های توسعه‌ی فرهنگی مانند گسترش ارتباطات و رسانه‌ها

‏- برنامه‌های توسعه‌ی اجتماعی مانند رفع نابرابری‌ها، حاشیه‌زدایی و پرکردن شکاف مرکز و پیرامون

‏- وضع قوانین خوب

‏- تقویت اجتماعات محلی و نهادهای شهر، روستا، محله و همسایگان

‏- ایجاد شغل و درآمد و رفاه و فقرزدایی

‏- توسعه‌ی سیاسی و اصلاح نهاد دولت

کتاب به شدت نیاز به ویراستاری و هموار کردن دست‌اندازهای روایی دارد. ولی در مجموع از آن کتاب‌هاست که باید ‏خوانده شوند.‏


ما ایرانیان، زمینه‌کاوی تاریخی و خلقیات ایرانی/ مقصود فراستخواه/ نشر نی/ 278 صفحه- 18000 تومان

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..

همه می میرند

‏1- دوست دیده یا نادیده‌ای که کتاب را از طریق آدینه بوک برایم فرستادی: واقعاً ممنونم.‏

‏2- می‌توانستم بنشینم خیره به خورشید را دوباره بخوانم. آن هم در باب مرگ است. پر است از نقل‌قول‌های ‏ادبیاتی و رمان و داستان و شعر. ولی خیلی وقت بود که رمان نخوانده بودم. و خواندن همه می‌میرند سیمون ‏دوبووار شد همان داستانی که پل استر اول کتاب سه‌گانه‌ی نیویورکش نوشته بود: ‏

کلمات عوض نمی‌شوند، اما کتاب‌ها همیشه در حال تغییرند‎. 

عوالم مختلف پیوسته تغییر می‌کنند، افراد عوض می‌شوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا‎ ‎می‌کنند و آن کتاب ‏جوابگوی چیزی است، نیازی، آرزویی‎.‎

‏3- همه می‌میرند فوق‌العاده بود. فکر نمی‌کردم این قدر حالم را بد کند. فکر نمی‌کردم این‌جوری من را بگیرد. ‏داستانی به‌شدت گیرا و عمیق. در مورد رایموندو فوسکایی که عمر جاودانه پیدا کرده است. خلاصه‌ی یک خطی ‏کتاب می‌شود داستان مردی که 700 سال است عمر جاودانه پیدا کرده است، او نمی‌میرد و تمام فرصت‌هایی را که ‏آدم‌ها فکر می‌کنند مرگ از آن‌ها می‌گیرد دارد، او نمی‌میرد و در جهان آدم‌های فانی زندگی می‌کند. او در مقابل ‏مرگ هیچ ضعفی ندارد. کتابی در باب مرگ و جاودانگی. ‏

وقتی روایت سیمون دوبووار را می‌خواندم، دیالوگ‌های فوق‌العاده‌ی بین شخصیت‌هایش را می‌خواندم خودم را ‏رایموندو فوسکا می‌دیدم. حس می‌کردم در تمام لحظه‌های خواندن کتاب من هم عمر جاودانه دارم. من هم دچار ‏همان ملال زندگی بی‌نهایت هستم. و حس می‌کردم مرگ واقعاً موتور محرکه‌ی وجود آدمی است. ‏

فوسکا از پادشاهی شروع می‌کند. سعی می‌کند با پادشاهی بر شهر خودش، بر ناحیه و کشور خودش و بر جهان ‏خودش جهانی یکپارچه را بسازد. سعی می‌کند از رویین‌تن بودن خودش در مقابل مرگ کمال استفاده را ببرد و ‏جهانی سراسر عدل و داد و رفاه و آسایش را بسازد... ولی بعد از 200 سال می‌بیند که نمی‌تواند. او نمی‌تواند بر ‏انسان‌ها حکومت کند. سعی می‌کند شخصیت دوم شود. از طریق یک سلسله‌ی پادشاهی از انسان‌های فانی به ‏آرمان خودش برسد. ولی باز هم نمی‌تواند. ‏

فوسکای بی‌مرگ حکم جسم صلب را پیدا کرده است. حکم آدمی را پیدا کرده است که تغییر نمی‌کند. مرگ ‏سرچشمه‌ی تغییرات است. آدم‌ها و حوادث پیوسته در حال تغییرند و اگر مرگ نباشد، هم‌آهنگی با سیر تغییرات ‏وجود نخواهد داشت. جهان پیوسته در حال مرگ و تغییر است. اما او تغییر نمی‌کند. فوسکای بی‌مرگ نمی‌تواند ‏تغییر کند و آدمی که تغییر نمی‌کند شور زندگی را درنمی‌یابد.‏

دیالوگ کلیدی کتاب، بین فوسکا و پادشاه شارل اتفاق می‌افتد:‏

‏«... گفتم: من می‌خواستم همه را به خوشبختی برسانم. اما می‌بینم که از دسترس من بیرون‌اند.‏

ساکت شدم؛ هیاهوی شادمانه و فریادهای مصیبت‌آلودشان را می‌شنیدم. صدای خنوخ نبی را می‌شنیدم که فریاد ‏می‌زد: باید همه چیز را نابود کرد! علیه من سخن می‌گفت، علیه منی که می‌خواستم زمین را بهشتی کنم که در آن ‏هر دانه‌ی شن سر جای خودش باشد، هر گلی در ساعت مقرر بشکفد. اما انسان‌ها نه گیاه بودند و نه سنگ؛ ‏نمی‌خواستند به صورت سنگ درآیند.‏

گفتم: پسری داشتم. به استقبال مرگ رفت. زیرا من در زندگی راه دیگری برایش باقی نگذاشته بودم. زنی هم ‏داشتم که چون همه چیز را در اختیارش گذاشته بودم ترجیح داد در عین زندگی به صورت مرده‌ای درآید. و ‏کسانی هم هستند که ما آن‌ها را سوزانده‌ایم و در دم مگر از ما ممنون بوده‌اند. این مردم خوشبختی را نمی‌خواهند؛ ‏می‌خواهند زندگی کنند.‏

شارل گفت: زندگی کردن یعنی چه؟ سری تکان داد و گفت: این زندگی چیزی نیست. دیوانگی است که انسان ‏بخواهد بر دنیایی که هیچ چیز نیست مسلط شود!‏

‏- لحظه‌هایی هست که آتشی در دلشان می‌گدازد، و همین را زندگی کردن می‌نامند.‏

ناگهان موجی از کلمات بر زبانم جاری شد؛ شاید برای آخرین بار در چندین سال، چندین قرن، فرصت داشتم ‏حرف بزنم.‏

گفتم: مسئله‌شان را درک می‌کنم. الآن دیگر درک می‌کنم. آنچه برایشان ارزش دارد هرگز آن چیزی نیست که به ‏آن‌ها داده می‌شود. بلکه کاری است که خودشان می‌کنند. اگر نتوانند چیزی را خلق کنند، باید نابود کنند. اما در هر ‏حال باید آنچه را که وجود دارد طرد کنند، وگرنه انسان نیستند. و ما که می‌خواهیم به جای آن‌ها دنیا را بسازیم و ‏در آن زندانی‌شان کنیم، چیزی جز نفرت آن‌ها نصیبمان نمی‌شود. این نظم، این آسایشی که ما آرزویش را داریم ‏برای آن‌ها بدترین نفرین است...» ص 246 و 247‏

‏4- آزادی، عشق ورزیدن و دوستی شاید کلمات پیش‌پاافتاده‌ای باشند. ولی وقتی همه می‌میرند را می‌خوانی با ‏روایت سیمون دوبووار می‌فهمی تنها چیزهایی هستند که در لحظه‌های کوتاه عمر ما در دلمان جرقه و آتشی را ‏می‌گدازند. شور زندگی همین‌ها هستند. فوسکا با عشق ورزیدن به زنان زندگی طولانی‌اش و رفیق شدن با مردان ‏جوان و کمک کردن به آن‌ها برای رسیدن به آرزوها و آرمان‌هایشان (کشف سرزمینی جدید، به راه انداختن ‏انقلاب در یک جامعه و...) در عمر نامحدود خودش لحظه‌هایی معنادار را تجربه می‌کرد. اما این معنا فقط با مرگ ‏است که جاودانه می‌شود... و شور زندگی، شور بودن، معنایی که رژین از کار کردن به دست می‌آورد برای فوسکای ‏بی‌مرگ نامفهوم بود: ‏

«فوسکا گفت: بله.‏

مهربانانه لبخندی زد. گفت: دوست دارم بازی شما را تماشا کنم.‏

‏- آخر برای چه؟ مگر برای این نیست که خوب بازی می‌کنم؟ ‏

فوسکا با حالتی مهربان او را نگاه می‌کرد. گفت: وقتی بازی می‌کنید، با چه شور و شوقی به موجودیت خودتان ایمان ‏دارید! من این حالت را در دو سه زن دیگر در تیمارستان دیده‌ام. اما آن‌ها فقط به خودشان ایمان داشتند. در ‏حالی‌که برای شما، دیگران هم وجود دارند و گاهی موفق شده‌اید وجود مرا هم برای خودم اثبات کنید.‏

رژین گفت: چه گفتید؟ همه‌ی آنچه در رزالیند و برنیس دیده‌اید همین است؟ استعداد مرا فقط در همین می‌بینید؟ ‏

لب می‌گزید. دلش می‌خواست گریه کند.‏

فوسکا گفت: کم چیزی نیست. همه‌ی مردم موفق نمی‌شوند به این خوبی ادای زنده بودن را دربیاورند.‏

رژین سرگشته گفت: اما این ادا نیست. واقعیت است. من وجود دارم.‏

فوسکا گفت: نه! خودتان هم چندان مطمئن نیستید. وگرنه این‌قدر پافشاری نمی‌کردید که مرا با خودتان به تآتر ‏ببرید.‏

رژین با هیجان گفت: مطمئنم! وجود دارم. استعداد دارم و هنرپیشه‌ی بزرگی می‌شوم. شما کورید و نمی‌بینید!» ص ‏‏79 و 80‏

‏5- ترجمه‌ی مهدی سحابی فوق‌العاده بود.‏

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۶
پیمان ..

1- "شکسپیر و شرکا در منتهی الیه چپ ساحل چپ رود سن قرار گرفته است. مغازه آن قدر به سن نزدیک است که وقتی در ‏آستانه‌ی ورودی آن می‌ایستی، اگر هسته‌ی سیبی را خوب پرتاب کنی به راحتی در رودخانه می‌افتد. همین درگاهی دید ‏بی‌نظیری به ایل دولسیته دارد و از آن می‌توانی کلیسای جامع نوتردام، بیمارستان هتل دیو و ساختمان‌های با ابهت مقر اصلی ‏پلیس را خوب نظاره کنی‎.‎

نشانی دقیق کتاب‌فروشی این است: شماره 37 خیابان بوشری...  کتاب‌فروشی در آن قسمت بوشری است که نزدیک خیابان ‏سن‌ژاک است و به لطف تصادفی عجیب در برنامه‌های شهرسازی، فقط در سمت جنوبی آن ساختمان وجود دارد و دید عالی ‏کتاب‌فروشی هم به همین خاطر است‎.‎

این سر خیابان مخصوص پیاده‌هاست، اما این تنها بخشی از دلیل آرامش خاص آن است. یک باغچه‌ی عمومی هم هست که ‏کتاب‌فروشی را از رفت و آمد سریع ماشین‌ها در کی دومونت بلو جدا می‌کندو بعد پیاده‌رو در مقابل شماره‌ی 37 خیابان ‏بوشری پهن می‌شود تا میدانگاهی تقریبا خصوصی برای شکسپیر و شرکا درست شود. گل سرسبد این فضا هم دو درخت ‏گیلاس جوان است، به علاوه‌ی یکی از آب‌خوری‌های سبزرنگ والاس که شاهانه در کناری جا خوش کرده است. همه‌ی ‏این‌ها آرامشی به کتاب‌فروشی می‌دهد که در بحبوحه‌ی جنون و سر و صدای مرکز شهر پاریس تکان‌دهنده است‎." ‎ص53 ‏کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

2- "اواخر دهه‌ی 1940 هنگامی که جرج شاهد بازگشت زندگی به پاریس بود، با خود فکر کرد شاید زمان باز کردن ‏کتاب‌فروشی‌ای که همیشه آرزویش را داشته رسیده باشد. اول سعی کرد جایی را در منطقه‌ی هفده پاریس اجاره کند. بعد سعی ‏کرد ملکی را در نزدیکی سن‌ژرمن دپره بخرد. و سرانجام در سال 1951 بو که مغازه‌ی فعلی را در کنار رود سن، آن سوی ‏نوتردام پیدا کرد. این مغازه قبلا خواربار فروشی عربی کوچکی بود، اما صاحبانش با مشکل مالی مواجه شده بودند و از ‏ترس این که طلبکاران ملک‌شان را تصاحب کنند حاضر بودند آن را مفت بفروشند. آن موقع جرج سی و هفت سال داشت و ‏حدود بیست سال بود که داشت بی‌هدف دور خودش می‌چرخید. هر چند پول زیادی نداشت، سهام داشت. سهامی که به ‏توصیه‌ی پدرش خریده بود. خصوصا سهام کمپانی‌ای به نام صنایع فولادی بث. این سهام تنها کمی بیش از دو هزار دلار ‏ارزش داشت، اما برای شروع در پاریس بعد از جنگ کافی بود و بنابراین جرج تصمیم گرفت همه‌ی آن را روی کتاب‌فروشی ‏قمار کند. او مغازه‌اش را در اوت 1951 افتتاح کرد‎.‎

جرج ابتدا کتاب‌فروشی‌اش را لومیسترال نامید که هم اسمی بود که دوس دختر آن زمانش، ژاکلین تران وان را به آن صدا ‏می‌زد و هم اسم باد شدید معروفی که در جنوب فرانسه می وزد. مغازه ی جرج اول کوچک بود، درست نصف طبقه ی ‏اصلی مغازه ی کنونی، اما او بهترین استفاده را از آن می کرد. او بر اساس مرام مارکسیستی "ببخش آن چه را می توانی؛ ‏بگیر آن چه را لازم داری" زندگی می کرد و با همین روحیه بود که کتاب‌فروشی را راه انداخت. از همان روز اول، برای ‏دوستانی که نیاز به جایی برای خواب داشتند تختی پشت مغازه گذاشت، سوپ را برای مراجعان گرسنه آماده و داغ نگه ‏می‌داشت و برای کسانی که نمی‌توانستند پول کتاب‌ها را بپردازند کتابخانه‌ی امانتی رایگان درست کرد‎...‎

در آن زمان پاریس یکی از دوران‌های ادبی شکوهمندش را می‌گذراند و کتاب‌فروشی جرج کلوب غیررسمی آن محسوب ‏می‌شد‎...‎

در سال 1963 جرج تولد پنجاه سالگی‌اش را جشن گرفت و یک سال بعد نام مغازه را تغییر داد. او مدت‌ها از هواخواهان ‏سیلویا بیچ و عاشق نام شکسپیر و شرکا بود و آن را این‌گونه توصیف می‌کرد: رمانی در سه کلمه... در سال 1964 در ‏چهارصدمین سالگرد تولد ویلیام شکسپیر، نام مغازه‌اش را به شکسپیر و شرکا تغییر داد‎...‎

در دهه‌های هفتاد، هشتاد و نود، دهه‌ها حالا دیگر مثل سال به حساب می‌آمدند، شهرت جرج و مغازه‌اش مدام بیشتر شد. ‏شکسپیر و شرکا اتاق به اتاق بزرگ شد تا این که سه طبقه از ساختمان را در بر گرفت. فرلینگتی آن را این‌گونه توصیف ‏می‌کرد: یک اختاپوس عظیم‌الجثه. هر بار که فضا بزرگ‌تر می‌شد، جرج همیشه کاری می‌کرد که چند تخت هم اضافه شود، و ‏این قضیه که در ساحل چپ سن در پاریس، کتاب‌فروشی عجیبی وجود دارد که می‌توانی مجانی در آن بخوابی در گوشه و ‏کنار دنیا سر زبان‌ها افتاد. کرور کرور آدم می‌آمد و جرج هم را دعوت به ماندن می‌کرد، دست کم به آن تعدادی که ‏کتاب‌فروشی می‌توانست عملا در خود جای دهد. نسلی از نویسندگان و خانه‌به‌دوش‌ها سرپناه یافتند و تغذیه شدند و بعد ‏فرزندان آن نسل..."ص 45 تا ص48کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

‎3-" 

- زندگی‌نامه‌ات رو با خودت آوردی؟

زندگی‌نامه. این یکی از سنت‌های مهم کتاب‌فروشی بود. در روزهای پرهیجان پاریس در دهه‌ی 1960 زمانی که دانشجویان ‏قیام کرده بودند و میزان تاثیرگذاری کمونیست‌ها، دست کم از دید مقامات فرانسوی نگران‌کننده بود جرج هدف انتقادات ‏سیاسی قرار گرفت. از آن‌جا که او عضو هر دو حزب کمونیست آمریکایی و فرانسوی بود و سالیان سال بود به تندروهای ‏سیاسی و آدم‌های مطرود اجتماع اجازه می‌داد  در مغازه‌اش بخوابند، جای تعجبی هم نداشت. اما این موضوع زندگی را برایش ‏بدجور سخت کرده بود‎.‎

پلیس برای فشار آوردن به جرج او را مجبور کرد تا از قوانین حاکم بر هتل‌ها پیروی کند و در نتیجه آمار هر کسی را که در ‏مغازه‌اش می‌خوابد نگه دارد. این غیرممکن بود، چون جرج هیچ وقت از مهمانانش پول نمی‌گرفت و همه‌شان را دوستانش ‏حساب می‌کرد، اما پلیس مجبورش کرد شماره‌ی گذرنامه، تاریخ تولد، و دیگر اطلاعات ضروری هر کسی را که در شکسپیر ‏و شرکا می‌ماند یادداشت کند. تازه برخلاف هتل‌های توریستی، جرج مجبور بود گزارشی روزانه ارائه دهد، آن هم نه در مقر ‏اصلی پلیس که آن طرف رود سن بود، بلکه در ایستگاه پلیسی دورافتاده که از مغازه پیاده نود دقیقه راه بود‎.‎

با تمام این احوال، جرج با قدم‌های استوار به پیش رفت. اول دوچرخه‌ای خرید تا رفت و آمد روزانه‌اش را برای تحویل ‏گزارش به پلیس راحت کند. ‎بعد این برنامه را به تمرینی خلاق برای مهمانانش تبدیل کرد. به جای نوشتن اطلاعات شخصی ‏خشک، از آن‌ها می‌خواست تا گزارش کوتاهی از زندگی‌شان و این‌که چه‌طور به کتاب‌فروشی آمده‌اند بنویسند‎. ‎

این سنت مدت‌ها بعد از توقف تهدید پلیس ادامه یافت و جرج حالا آرشیوی از عجایب اجتماعی دارد: ده‌ها هزار زندگی‌نامه ‏که از دهه‌ی 1960 تا به امروز نوشته‌ شده‌اند، گزارش مفصلی از آدم‌های سرگردان بزرگ چهل سال گذشته‎.‎

تکلیف روی کاغذ آوردن زندگی برای خیلی‌ها فرصتی بود برای اعتراف، و در میان جعبه‌های مملو از پرونده، داستان‌هایی ‏از عشق و مرگ،  زنا و اعتیاد، رویاها و سرخوردگی‌ها وجود دارد که به همگی‌شان یک عکس کوچک ضمیمه شده است‎." ‎ص 60 و 61کتاب شکسپیر و شرکا نوشته جرمی مرسر/ ترجمه پوپه میثاقی/ نشر مرکز

شکسپیر و شرکا

‎4- "وقتی جرج روایت من از این ماجرا را در زندگی‌نامه‌ام خواند، سری تکان دد و آن را روی میز به هم‌ریخته‌اش گذاشت. ‏با حالتی تحقیرآمیز گفت: داستان‌های بیشتری احتیاج داری. باید طولانی‌ترش کنی‎.‎

با این حال لبخند می‌زد. و بعد دست در جیبش کرد، دسته کلیدی درآورد، آن را در دستم گذاشت و مطمئن شد که انگشتانم آن ‏را در میان بگیرند‎. ‎

‎- ‎زندگی‌نامه‌ات رو این‌جا تموم کن. هر قدر که لازمه این‌جا بمون‎." ‎ص 65 و ص 66‏

‎5- ‎آیا سفر به‎ ‎کتابفروشی شکسپیر و شرکا‎ ‎یک نوع حج نیست؟‎!‎


مرتبط: زیمنس

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۷
پیمان ..

مارک کپینسکی استاد دانشگاه کراکف لهستان و نویسنده‌ی کتاب ریاضیات برای مالی (یک ورود به مهندسی مالی) در ‏مقدمه‌ی کتابش آن را از یک منظر خیلی جالب می‌دانست: اینکه در کتابی با حجم اندک (۳۰۰ صفحه) نظریات دو برنده ‏ی نوبل اقتصاد را تشریح کرده بود: ‏‎ ‎نظریه‌ی سبد سهام و بهینه سازی پورتفلیوی هری مارکوویتز و نظریه‌ی قیمت‌های ‏مشتقات مالی بلک شولز مرتون‎. ‎

اگر آقای مارک کپینسکی کتاب بینش اقتصادی برای همه (تبیین مفاهیم اقتصاد خرد به زبان ساده) نوشته‌ی آقای علی ‏سرزعیم را می‌دید احتمالا آن را معجزه می‌دانست. چون در این کتاب ۲۸۰ صفحه‌ای، ۹ نفر از برندگان جایزه‌ی نوبل ‏اقتصاد پایشان آمده وسط و نظریاتشان تشریح شده است. 

کتاب ۱۵ فصل دارد و می‌شود گفت تمام مفاهیم اقتصاد خرد به اختصار در آن تشریح شده‌اند. ‏

اقتصاد خرد از آن درس‌های دانشگاهی است که ریاضیات حجیمی دارند. ولی علی سرزعیم ریاضیات را از آن فاکتور گرفته ‏و فقط به تشریح مفاهیم آن پرداخته. کاری که هم سخت است و هم آسان. برای خواننده‌هایی که عادت به ریاضیات ‏ندارند، کتاب دوستانه‌تر به نظر می‌آید. ولی از آن طرف خیلی از مفاهیم هستند که با یک فرمول ریاضی در نصف صفحه ‏قابل بیان است و بدون آن فرمول نیاز به ۵- ۶ صفحه استدلال دارد و علی سرزعیم رنج این کار را به جان خریده است. ‏

ساختار کتاب خواندنی و جذاب است. در ابتدای هر فصل، سوال‌هایی روزمره و کلیدی ردیف می‌شوند. سوال‌هایی که واقعا ‏دلیل اصلیشان را خیلی وقت‌ها نمی‌دانیم. سوال‌هایی که دوست داریم بدانیم جواب درستشان بالاخره چی است. سوال ‏هایی که دوست داریم یک دیدگاه در مورد آن‌ها داشته باشیم. ‏

‏-‏ چرا خیلی از افراد دوست دارند خانه‌ی آن‌ها نزدیک خانه‌ی مسئولان کشوری و سفیران خارجی باشد؟ 

‏-‏ همیشه از بدی وجود صف‌های طویل در مقابل اداره‌ها، فروشگاه‌ها و مراکز درمانی سخن گفته شده است. این ‏صف‌ها چه کارکرد مثبتی می‌تواند داشته باشد؟ 

‏-‏ چرا برخی شرکت‌ها وقتی می‌خواهند نیرو استخدام کنند، فارغ التحصیلان دانشگاه آکسفورد در رشته‌های الهیات ‏و فلسفه را به نیروهای تحصیل کرده در یک رشته تخصصی در دانشگاه‌های معمولی ترجیح می‌دهند؟ 

‏-‏ چرا دانشکده‌های مالی و اقتصاد ایران بهبود نمی‌یابند؟ 

‏-‏ آیا وجود حکومت دینی برای رشد و ترویج یک دین مفید است؟ 

و... ‏

و بعد مفاهیم اقتصادی مربوط به آن فصل تشریح می‌شوند و یک به یک پاسخ سوال‌های اول فصل با دیدگاه جدید به دست ‏آمده پیدا می‌شوند... ‏

بعضی از فصل‌های کتاب فوق العاده خواندنی‌اند. مثلا فصل نظریه‌ی بازی‌ها. مثلا تشریح عقاید نوبلیست‌های اقتصاد: از ‏گری بکر و کاربرد دیدگاه اقتصادی در تشریح جرم و جنایت در یک جامعه بگیر تا دیدگاه اکرلوف و اطلاعات نامتقارن و ‏تا اقتصاد رفتاری دانیل کاهنمن. آن قدر خواندنی و نرم و راحت بیان شده‌اند که آدم دلش می‌خواهد آن‌ها را توی وبلاگش ‏رونویسی کند. ولی اصرار آقای سرزعیم بر کامل و مختصر بودن کتاب بعضی وقت‌ها باعث گنگ شدن قسمت‌هایی از کتاب ‏شده است. حذف ریاضیات از کتاب بعضی مواقع کار دست نویسنده داد ه است. مثلا به نظر من مفاهیم کارایی و بهبود پارتو ‏خوب تشریح نشدند. مفاهیمی بسیار مهم که فقط در نصف صفحه روایت شده بودند و چندین بار هم در طول کتاب مورد ‏استفاده قرار گرفتند. مثلا پیمان کیوتو و ساز و کار به وجود آمدن آن برایم گنگ بود. آن قدر کوتاه بود که نمی‌توانستم به ‏راحتی آن را هضم کنم. یا فصل عدالت اجتماعی به نظرم بسیار کوتاه و گنگ بود. فصلی که خودش شامل چندین کتاب ‏سنگین است، نباید به این آسانی ازش عبور می‌شد. یا موارد شکست بازار و شکست دولت، خیلی سریع و گذرا فقط گفته ‏شده بودند. ‏

شاید انتظار بالایی باشد که همه‌ی کتاب یک دست باشد. مفاهیم اقتصاد خرد، واقعا ساده نیستند. از طرف دیگر، این کتاب ‏فقط یک معرفی است. کتابی است که می‌توان آن را به یک دانش آموز کوشای دبیرستانی داد تا بخواند و برای جهت‌های ‏زندگی‌اش دید پیدا کند. می‌توان آن را به یک دانشجو داد تا نگاهش به اطرافش تیز‌تر و دقیق‌تر شود. ‏

دو صفحه‌ی آخر کتاب، که معرفی کتاب‌هایی برای مطالعات بیشتر بود دوست داشتم. با ماهیت هدف کتاب همخوانی ‏داشت. ولی بعد از آن صفحات منتظر فهرست اعلام کتاب بودم. حجم اطلاعات و نام‌هایی که در کتاب آورده شده، فهرست ‏اعلام را برای آن به یک نیاز تبدیل کرده است. اگر کتاب فهرست اعلام داشت، یافتن صفحاتی که مثلا در مورد عقاید الوین ‏راث و کار‌هایش صحبت شده ساده‌تر می‌شد. ‏

در طرح جلد کتاب، با مقدمه‌ی دکتر فرهاد نیلی طوری قرار گرفته که در نگاه اول و بدون دقت آدم فکر می‌کند کتاب را ‏دکتر فرهاد نیلی نوشته است. نام نویسنده‌ی کتاب آن قدر در حاشیه‌ی پایین طرح جلد قرار گرفته که اصلا خوانده نمی‌‏شود. به نظرم این درست نیست. درست است که نام فرهاد نیلی اعتباربخش است. ولی قرار نیست زحمت‌های نویسنده‌ی ‏کتاب نادیده گرفته شود. این کتاب را آقای علی سرزعیم نوشته است و حقش این است که در جلد کتاب طوری نامش ثبت ‏شود که جایگاه اول را داشته باشد. او نویسنده‌ی این کتاب است... ‏

آقای علی سرزعیم یک حرفه‌ای‌گری هم کرده. هر یک از فصل‌های کتاب را به صورت یک ارائه‌ی ۷-۸ دقیقه‌ای در ‏سایت وب یاد قرار داده. برای کسانی که حال و حوصله‌ی خواندن ندارند، ولی تشنه‌ی سوالات و مفاهیم‌اند و فیلم و صدا به ‏مذاقشان خوش‌تر است، به اندازه‌ی‌‌ همان کتاب هزینه برمی دارد. ‏

بینش اقتصادی برای همه کتابی دوست داشتنی است. حداقل با این کتاب می‌شود به مسائل دور و بر و مسائل روزمره دقیق ‏‌تر و حساب شده‌تر نگاه کرد و فهمید که چی از کجا آمده و به کجا می‌رود... ‏


بینش اقتصادی برای همه (تبیین مفاهیم اقتصاد خرد به زبان ساده) / علی سرزعیم/ انتشارات ترمه/ ۲۸۲ صفحه- ۲۰۰۰۰ ‏تومان

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۷
پیمان ..

عنوان و طرح جلد کتاب بدجور من را گرفت: ‏

‏ «سفرنامه‌ی سوزوکی شین جوء

‏ سفر در فلات ایران (۱۹۰۵-۱۹۰۶ م) ‏

‏ پیاده گردی راهب بودایی ژاپنی در شمال و شرق ایران» ‏

طرح جلد بیش از حد ساده بود. هیچ عکس و تصویری نداشت. فونت تحریری عنوان کتاب، یک جور حس قدمت و یک ‏جور حس عرفان را بهم القا می‌کرد. پیاده گردی راهب بودایی بوی کتاب هاگاکوره را به مشامم می‌رساند. انگار که قرار ‏است با خواندنش به یک سلوک و مسلک سامورایی در فلات ایران دست پیدا کنم. انگار که اگر بخوانمش تبدیل می‌شوم به ‏فارست ویتاکر در فیلم گوست داگ. با این تفاوت که به جای آدم کشی می‌روم پیاده گرد فلات ایران می‌شوم... ‏

ولی شرح آقای سوزوکی شین جوء خلاصه‌تر ازین حرف‌ها بود. خبری از سلوک سامورایی نبود. خبری از دریافت‌های ‏عرفانی راهبی بودایی در فلات ایران نبود. حقایقی فرا‌تر از آسمان‌ها نداشت. نشان می‌داد که زمینه خراب‌تر ازین حرف‌ها ‏بوده که بشود روایت‌هایی خیال انگیز و هاگاکوره وار به دست داد. بیشتر برایم سندی بود از نامهربانی‌های قومی که خود ‏را برتر‌نژاد عالم و آدم می‌داند: ‏

‏ «مردی روستایی از من پرسید که تهران پایتخت ایران زیبا‌تر است یا توکیو در ژاپن؛ و آیا در آمریکا هم شهری به قشنگی ‏تهران هست؟! تهران کم و بیش به الگوی اروپایی طراحی و خیابان بندی شده است؛ اما برایم چنین نمود که ساکنان این ‏شهر جز خانه‌های روستایی غار مانند، آبادی دیگری ندیده‌اند. این شهر جلوه و جاذبه‌ای ندارد، و فقط سگ‌های ولگرد ‏کثیف همیشه در کوی و گذر می‌گردند. این وضع را می‌توان با استانبول مقایسه کرد.» ص ۴۲‏

‏ «در این مسیر خانه و مسکنی از مردم محلی نبود. و گیاه و درختی هم دیده نمی‌شد. کم کم چشم انداز آشنای ایران که ‏بیابان برهنه و تهی است نمودار می‌شد. با تفاوت یک روز راه، از سبزی و خرمی به کوه و زمین بی‌بوته و درخت رسیدم. ‏چندان که پنداری منظره‌ی چشم نواز دیروز خواب و خیالی بیش نبود. هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی‌شد. و فنجانی آب ‏هم برای نوشیدن به سختی به دست می‌آمد. علاوه بر این، محلی‌ها که از خارجی‌ها بدشان می‌آمد بار‌ها، ندانستم چند بار، ‏از لبه‌ی بام و روی ایوان خانه‌ها به رویم آب دهان می‌انداختند. در جایی که از دکاندار محل یک فنجان چای خواستم، بیش ‏از دو برابر قیمت یا پنج شاهی با من حساب کرد. فنجان و بشقابی را که دستم به آن خورده بود از خانه بیرون می‌آوردند و ‏در جوی آب می‌شستند تا پاک شود. هرگز با ظرف‌های خودشان در هم نمی‌شستند.» ص ۳۷‏

‏ «نافهمی و بلاهت مردم محل در اینجا بیرون از حد توصیف بود؛ اما همین مردم آنجا که پای نفعشان در میان باشد و به ‏انگیزه‌ی آزمندی چنان زیرک و حسابگرند که انسان متحیر می‌ماند.» ص ۷۲ ‏

قشنگی روایت اینجا بود که سوزوکی شین جوء یک ژاپنی بود. کسی بود که در ایران به دنبال منفعت خودش نبود. زمین ‏های ایران را به عنوان منابع نفت خام برای سرزمین خودش نگاه نمی‌کرد. نمی‌خواست از خاک ایران و از مردم ایران بهره ‏برداری کند. او یک مسافر بود. یک راهب بود. مثل انگلیسی‌ها و روس‌ها نبود. و برخوردی که با او شد خوی محض ایرانی ‏بوده. نگاه چاکرمآبانه‌ی ایرانی‌ها در رفتار با او وجود خارجی نداشته. ایرانی‌ها در مواجهه با او خودشان بوده‌اند... ‏

راستش فکر می‌کنم بعد از یک قرن نواده‌ی آقای سوزوکی شین جوء به ایران بیاید و بخواهد با پاهای خودش در فلات ‏ایران پیاده گردی کند، روایتش از پدربزرگش چندان فرا‌تر نرود... ‏

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۸
پیمان ..

اسم کتاب آن‌قدر جذاب بود که برای خریدنش درنگ نکردم: بام تا شام مشاهیر. ‏

این که برنامه‌ی روزانه‌ی بزرگان چطور بوده. چطور 24 ساعت‌ شبانه‌روزشان را برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی می‌کرده‌اند که ‏چنان خروجی‌هایی داشته‌اند؟ چطور با دغدغه‌های اولیه‌ی زندگی (پول در آوردن، زن و بچه، اموری که همه‌ی آدم‌ها در آن ‏مشترک‌اند) کنار می‌آمده‌اند و می توانسته‌اند فراتر از آدم‌های دیگر زندگی کنند؟ کیفیت زندگی روزمره‌شان را چطور ‏کنترل می‌کردند؟ چطور آن 24 ساعت را می‌گذرانده‌اند که بعدها توانستند جاودانه شوند؟

زندگی و عادت‌های روزمره‌ی سیمون دوبووار، اینگمار برگمن، بتهون، سورن کی یر کگور، گوستاو فلوبر، کارل مارکس، ‏زیگموند فروید، کارل گوستاو یونگ، موراکامی، همینگوی، کانت، فرانتس کافکا، وودی آلن، تالستوی، تسلا و خیلی از ‏بزرگان ادبیات، هنر، فیلم‌سازی، دانش، اقتصاد در قالب نوشته‌های کوتاه 2-3 صفحه‌ای توی این کتاب 384 صفحه‌ای جمع ‏شده‌اند.‏

"همه‌ی آدم‌های این کتاب برای انجام کارهای‌شان زمان می‌سازند. اما این‌که چطور زندگی‌شان را سر و سامان می‌دهند تا از ‏پس این کار برآیند تنوع بی نهایتی دارد.‏

و این کتاب در مورد همین روش‌های متنوع است... اغلب به خطی از نامه ای فکر می‌کنم که کافکا در سال 1912 برای ‏محبوبش فلیسه بائر فرستاد. او مایوسانه از زندگی در مضایقه و شغل روزمره‌ی بی‌روحش شکایت می‌کند که زمان کوتاه ‏است، قدرت من محدود، کار اداره وحشتناک و آپارتمان شلوغ و اگر زندگی به شکل معمول و مطبوعی میسر نیست پس ‏باید سعی کرد با شگردهایی ظریف راه را از میان این موانع باز کرد..." ص 9 از مقدمه‌ی کتاب بام تا شام مشاهیر

چاپ فارسی کتاب دوست‌داشتنی نیست. چرا؟ خود کتاب و محتوا و سبک نوشتاری‌اش فوق‌العاده است. از آن کتاب‌ها که ‏دوست داری به سرعت بخوانی و هی خودت را با داده‌هایش مقایسه کنی. ولی ترجمه و چاپ فارسی‌اش... کتاب فهرست ‏ندارد. 161 روایت از زندگی روزمره‌ی بزرگان در این کتاب آمده، ولی دریغ از یک فهرست 4-5 صفحه‌ای در اول کتاب. ‏منابع و مراجع هم ندارد. مسلما داده‌های کتاب از تخیل کسی نیامده‌اند. جمع‌آوری شده اند... ترجمه‌ی کتاب هم بعضی جاها ‏خیلی زمخت می‌زند. مثلا "وقت تلف کردن" یا "اتلاف وقت" را "دفع‌الوقت کردن" ترجمه کردن خیلی زشت است!‏

همه چیز کتاب از یک وبلاگ شروع شده. وبلاگی که خانم میسون کوری آن را در سال 2007 راه انداخت. یک روز ‏می‌خواسته برای یک مجله داستانی بنویسد، ولی هی تعلل می‌کرد. هی دوست داشت وقت تلف کند. نمی‌توانست به کاری که ‏باید انجام بدهد بپردازد. نشست توی اینترنت جست و جو کرد که نویسنده‌های بزرگ چه کار می‌کرده‌اند؟ چطور هر روز ‏هر روز می‌نوشتند و با این حس تعلل مبارزه می‌کردند؟ دید حکایت‌های جالب زیادی وجود دارد. شروع کردن به جمع‌ ‏کردن‌شان توی یک وبلاگ: وبلاگ عادت‌های روزانه. چگونه نویسنده‌ها، هنرمندان و سایر مشاهیر زندگی روزانه‌شان را ‏سازماندهی می‌کردند؟

‏2 سال اول وبلاگش خواننده‌ی زیادی نداشته. روزی 10-12 نفر. بعد یک سایت کارش را معرفی می‌کند و یکهو ‏بازدیدکننده‌های وبلاگش زیاد می‌شوند. می‌رسند به روزی 18000 نفر. و حتا روزی 80000 نفر. این جاست که ‏کارگزاری‌های ادبی وارد بازی می‌شوند و بهش پیشنهاد می‌دهند که وبلاگش را تبدیل به کتاب کند. و او هم این کار را ‏می‌کند. بعد از کش و قوس‌ها و ویرایش‌های متعدد قرارداد کتابش را امضا می‌کند و وبلاگ عادت‌های روزانه تبدیل می‌شود ‏به کتاب آیین‌های روزانه‌... کتابی که خانم شیوا مقانلو آن را با نام "بام تا شام مشاهیر" ترجمه کرده. ‏

یک نکته‌ای که وجود دارد این است که وبلاگ کتاب هنوز در دسترس است و راستش به نظرم از خود کتاب جذاب تر است. ‏چرا؟ به خاطر دسته‌بندی‌های کنار گوشه‌ی وبلاگ...دسته‌بندی شخصیت‌ها بر اساس کارشان: نویسنده‌ها، معمارها، ‏فیلم‌سازها، هنرمندها، موسیقی‌دان‌ها، فیلسوف‌ها، دانشمندان و... دسته‌بندی شخصیت‌ها بر اساس عادت‌های‌شان: ‏مصرف‌کنندگان مواد، اهالی الکل و نوشیدن، سحرخیزها، شب‌کارها، سیگاری‌ها و... ولی خب، تمرکز آدم موقع خواندن ‏کتاب خیلی بیشتر است و امکان تاثیرگذاری نوشته‌ها و مقایسه‌های درونی خیلی خیلی بیشتر.‏

پس از خواندن "بام تا شام مشاهیر" آدم دوست دارد "شام تا بام مشاهیر" را هم بخواند... توی لینک‌های کنار وبلاگ خانم ‏میسون کوری در این باره هم چیزهایی یافت می‌شود!‏


بام تا شام مشاهیر/ نوشته‌ی میسون کوری/ ترجمه‌ی شیوا مقانلو/ انتشارات کتابسرای تندیس/ 384 صفحه- 20،000 ‏تومان


پس نوشت: متن اصلی کتاب (حتی تصاویر هم مراجع منابع شان مشخص است...)
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۲
پیمان ..
یکی مثل همه
My rating: 3 of 5 stars

"همه ی آدم ها گاهی با خودشان فکر می کنند که هیچ از آدم هایی که الان زنده اند صد سال دیگر روی زمین نخواهند بود... قدرتی عظیم همه جا را جارو خواهد زد. ولی مسئله ی او روز بود نه سال. داشت به مثابه آدمی که خودش در معرض مرگ است تعمق می کرد." ص 129
راستش گول جلد کتاب را خوردم. نوشته بود برنده ی جایزه ی پولیتزر 1997. از آن جا که پولیتزر مثل نوبل نیست که به مجموعه آثار تعلق بگیره با خودم گفتم یه کتاب جایزه پولیتزری خواهم خوند. ولی این طور نشد. نشر چشمه یک جورهایی رکب زده بود. کتاب را خریدم. قیمت توی کتاب 3300 تومان بود, ولی برادران نشر چشمه پشت جلد برچسب زده بودند 6500 تومان. این هم رکب دوم. سنت دروغگویی از همین چیزهای کوچک پخش می شود... کتاب درخشانی نبود... یه کتاب معمولی در مورد مواجهه ی یه پیرمرد 71 ساله با مرگی معمولی. تنها نکته ای که باعث شد تا تهش برم قدرت روایت فیلیپ راث بود. 

عزاداران بیل
My rating: 5 of 5 stars

فکر نمی کردم این قدر خوب باشه این کتاب.
جهان ساده ی ساعدی از پس دهه ها زمان می گذره و تر و تازه بهت می رسه و تو در عجب می مانی که این روستا و آدم های ساده و مریضش چطور به دلت می نشینند. چطور درد و مرض های شان و سیاهی و روشنایی زندگی های شان و روایت مینیمال ساعدی این قدر جذاب می شود... فوق العاده بود. 

آشفته حالان بیدار بخت
My rating: 3 of 5 stars

ناهمگون بود. بر خلاف عزاداران بیل که یکدستی مجموعه آدمو به هیجان می نداخت این مجموعه ناهمگون بود. داستان های خوبی هم داشت. ولی چون مجموعه ی 3دهه ی مختلف از نویسندگی ساعدی بوده ناهمگون شده. ولی روایت ساعدی از تنهایی آدم هاش ویرانگره. چه قدر این مرد دقیق روایت می کنه و گرم. اون قدر گرم که با خوندن آینه های تنهایی آدم های داستان هاش حال آدم بد میشه.
آدم های تنهایی که جهان تنهایی شان را دیگران و جامعه و قدرت نمی توانند تاب بیاورد(داستان های "اسکندر و سمندر و گردباد"و "صداخونه" و "میهمانی" و "ای وای, تو هم!" و "واگن سیاه") و معشوق های نامرد (داستان شنبه شروع شد و آشفته حالان بیداربخت) دو تا مضمون اصلی داستان هاست. 
روی هم رفته ارزش این مجموعه داستان ساعدی از 70درصد مجموعه های تازه چاپ ناشرهای خوش نام این روزها بیشتره. 

چوب به دست های ورزیل
My rating: 4 of 5 stars

ساعدی و جهان پیچیده ی آدم های ساده ی روستاهای کتاب هایش. همه چیز ساده و ابتدایی است. دیالوگ های نمایشنامه, قصه و روایت. ولی واکنش های بین آدم های داستان دقیقا "رفتارهای مرجع" آدمیزاد است. مثلا وقتی محرم محصولش را سر حمله ی گرازها از دست می دهد چون هیچ چتر حمایتی از سایر اعضای روستا بر سرش نمی بیند احساس دورافتادگی می کند. او بدبخت شده است و بقیه فقط دعا می کنند که مثل او بدبخت نشوند. دوست ندارند مثل او بدبخت شوند. و این حس بدبختی او را به جدایی از جامعه وامی دارد. او راهی خرابه می شود. کنج عزلت نشین می شود. و دقیقا نقطه ای که کل روستا ازش ضربه می خورد همین جاست. همین طرد کردن است. همین چتر حمایتی برقرار نکردن است. محرم تنها نمی ماند. نعمت هم به او اضافه می شود. و بعد دست یازیدن اهالی باقی مانده ی روستا به نیروهایی بیرون از سیستم خودشان... جامعه ی ساده ی ساعدی یک سیستم دینامیکی پیچیده است. سیستمی که نیروهای درونی اش و کنش ها و واکنش هایش آن را وادار به وارد کردن نیروهای خارجی به داخل سیستم شان کرد و فیدبکی که گرفت... یک چرخه ی کامل از به فنا رفتن و بیشتر به فنا رفتن یک جامعه....
واقعا لذت بردم. 

Fear and trembling
My rating: 4 of 5 stars

مجموعه ی شش داستان پیوسته از یه روستای بی نام از خطه ی سواحل جنوب ایران. به شدت آدمو یاد "عزاداران بیل" می ندازه. چون از نظر شکل روایت خیلی شبیه اونه. چند داستان با مکان جغرافیایی و شخصیت های ثابت و دیالوگ های فوق العاده ی ساعدی وار. من عاشق شخصیت "محمداحمدعلی" شده بودم.یه کلیشه ی جالبی داره ساعدی تو این داستان های روستاییش. همیشه یه کدخدایی هست که خنگه و یه مشاورگونه ای تو اهالی روستا داره که همه و خود کدخدا حرف اونو قبول دارن. تو این کتاب این مشاوره دانا که خوب بلده حرف بزنه زکریاست. ولی تفاوت هایی داره. ساعدی تو این کتاب سعی می کنه ترس رو روایت کنه و تنه به رئالیسم جادویی هم می زنه. اتفاقات عجیب و غریب و بعد از اون ترس های بی دلیل ولی درک شدنی. می تونم بگم ساعدی در روایت "رفتارهای مرجع" نوع آدمیزاد استاده. 
ولی به نظرم این کتاب مثل "عزاداران بیل" یه شاهکار نیست. یه دلیلش به نظرم اینه که مثل عزاداران بیل به یه انسجام درونی کافی نمی رسه. تو "ترس و لرز" آدمای روستا با جهان پیشرفته تر آشنا نمی شن. با محصولی از جهان پیشرفته آشنا می شن: موتور لنج و کشتی. ولی مثل عزاداران بیل با مفهومی مثل شهر مواجه نمی شن. در عزاداران بیل فرار آخر آدما به سمت شهر یه انسجام درونی فوق العاده ای به کل کتاب بخشیده بود... این جا ازون خبرا نیست. ولی باز هم داستان ها به شدت خواندنی اند. وقتی روایت اون بچه ی گمشده رو که آورده بودن به روستا و با راه رفتنش زمین مثل دریا متلاطم و ناآرام می شد می خوندم و این که اهالی روستا نمی تونستن از دستش رها بشن واقعا احساس خفگی و بیچارگی بهم دست داده بود!
کتاب به "احمد شاملو" تقدیم شده است. به نظرم باید چند مجلد ادبی تهیه شه از مجموعه آثاری که به احمد شاملو تقدیم شده. فکر می کنم این مجلد ادبی چیز فوق العاده ای بشه... 

لذتی که حرفش بود
My rating: 2 of 5 stars

به نظرم نویسنده جماعت باید وبلاگ هم داشته باشه. نه که تو وبلاگش بشینه داستان بنویسه. نه. بشینه "لذتی که حرفش بود" را بنویسه. شاید به خاطر اقتصاد ادبیات ایرانه که نویسنده ی خوب همه چیزشو برمیداره کتاب می کنه. به نظرم کار درستی نیست. خیلی از حتا نوشته های خوب لزوما نباید کتاب بشن... 

عشق های خنده دار
My rating: 4 of 5 stars

برای منی که تعلیم و تربیتم به گونه ای بوده که نباید به میل جنسی میدان داد و این میل از شرمگاه های انسانی است, خواندن کتابی که میل جنسی و آمیزش بدن مردان و زنان را به صورت یک حق مسلم و یک اتفاق معمول روایت می کرد و از دل آن معناها می جست دلچسب بود.
ترجمه ی جدید این کتاب شامل هر 7 داستان کتاب اصلی کوندرا است. ترجمه ی فروغ پوریاوری با حذف 3 داستان چاپ شده بود. ولی ترجمه ی جدید حسین کاظمی یزدی با پاره ای سه نقطه ها که کاملا قابل حدس است که چه بوده چاپ شده و کامل تر است. ترجمه ی بدی نبود.
در لحظاتی از کتاب کوندرا واقعا اعجاب برانگیز ظاهر می شود.
استاد دانشگاه داستان اول, دو مرد شیطان و هیز داستان سیب طلایی میل ابدی, دختر و پسر داستان بازی اتواستاپ, پزشکان و پرستاران داستان ضیافت, مرد و زن داستان بگذارید مرده های پیر..., خبرنگار و دکتر هاول داستان دکترهاول پس از بیست سال و ادوارد داستان آخرهمه شخصیت هایی هستند که با تاکید بر میل جنسی شان روایت می شوند ولی ته ماجرا یک حس ترحم عجیب در آدم برمی انگیزانند... حس ترحم انسان بودن. حس ترحم گونه ی بشریت...
با داستان آخر (ادوارد و خدا) خیلی ارتباط برقرار کردم. آن حس ترحم انسان بودن و بشریت در این داستان با شدتی بیشتر جاری بود...
@@@
"دوست من چیزی که تو گفتی خیلی بیشتر از انتظارم بود. باید اینو بفهمی که لذت یه بدن اگه به سکوت ختم بشه اون وقت به شکل خسته کننده ای شبیه به دیگران می شه. در این سکوت, هر زنی شبیه به زن های دیگه می شه و همه شون فراموش می شن. و قطعا مهم ترین دلیل ما برای رفتن به سراغ لذت های شهوانی اینه که اونا رو به یاد بیاریم. بنابراین این نقاط نورانی تو اون لذت هاست که با یه روبان براق جوونی ما رو به پیری مون پیوند می زنه! اونا هستن که حافظه ی ما رو تو شعله ای ادبی حفظ می کنن. این حرفو از من داشته باش دوست عزیز. تنها حرفایی که تو این عادی ترین لحظات گفته می شه می تونه اون لذتو نورانی و فراموش نشدنی کنه..." ص 199 از داستان دکترهاول پس از بیست سال...


جنگ های ارزی
My rating: 3 of 5 stars

از چند منظر می شود به این کتاب نگاه کرد. یکی شیوه ی نگارش کتاب وفرم آن. یکی محتوای آن و دیگری ظاهر و ترجمه ی آن. 
شیوه ی نگارش کتاب بسیار دوست داشتنی است. جیمز ریکاردز در اول هر فصل به عنوان خلاصه و پیش در آمد فصل, یک صفحه سوال جالب و جذاب را ردیف می کند و بعد در ادامه ی فصل با استفاده از داده های تاریخی و تحلیل های اقتصادی مجموعه عواملی را که باعث شکل گیری وقایع مختلف شده اند در جواب به آن سوال ها تشریح می کند. فصل های کتاب ساختار و شفافیت دارند و این خواندن کتاب را خیلی روان می کند.
محتوای کتاب: نگاه به خیلی از وقایع تاریخی صد سال گذشته از یک دیدگاه خاص(دیدگاه جنگ های ارزی و پولی کشورها با هم) جان مطلب کتاب را تشکیل می دهد. ساز و کار ابرتورم آلمان و سقوط پولی آلمان بعد از جنگ جهانی اول تا شکل گیری فدرال رزرو و کارهایی که رییس جمهورهای آمریکا در صد سال اخیر برای حفظ دلار در عرصه ی جهانی کرده اند تا بر آمدن چین و به وجود آمدن یورو و حتی انقلاب های عربی از دیدگاه جنگ های ارزی روایت شده اند. 
بررسی روند تاریخی جنگ های ارزی از اوایل قرن بیستم تا بحران مالی اخیر جهان بخش عمده ای از کتاب را شکل می دهد. یک بخش دیگر از کتاب محکوم کردن رویه های علم اقتصاد در قرن بیستم است. جیمز ریکاردز با شلاق بران به جان مدل های ریاضی اقتصاد در قرن بیستم و تئوری کینز و تئوری پول گرایی می افتد و معیارهای ریاضی مدیریت ریسک را زیر سوال می برد. به عنوان جایگزین هم تئوری اقتصاد رفتاری و تئوری پیچیدگی را معرفی می کند و تمام قد ازین دو دیدگاه به عنوان جایگزین مدل ریاضی و به دردنخور اقتصاد در قرن گذشته دفاع می کند. 
نکته ای که وجود دارد این است که به نظرم جیمز ریکاردز در زمینه ی تئوری پیچیدگی مطالعه ی کافی نداشته. چیزی که او به عنوان تئوری پیچیدگی معرفی می کند نمونه ی ناقصی از تفکر سیستمی است و 30-40سال است به وجود آمده و روز به روز فراگیرتر می شود. جیمز ریکاردز فقط بخش اول تفکر سیستمی را در کتابش وارد کرده و با شدت هر چه تمام تر مدل های ریاضی را محکوم کرد. در حالی که تفکر سیستمی از ریاضیات هم در لایه های بعدی بهره می گیرد. تفکر سیستمی هم چیزی است که جیمز ریکاردز توصیف کرده و هم چیزی که او محکوم کرده و به نظرم جیمز ریکاردز کم مطالعه کرده.
ترجمه ی حسین راهداری روان است. زیرنویس های او برای اصطلاحات مالی راهگشا است و به فهم مطلب کمک می کنند. یک نکته ضعف ترجمه ی فارسی طرح جلد خشک و بی روح آن است. عنوان کتاب و صفت حیرت انگیز دینامیک است . اما طرح جلد اصلا و ابدا نمودار لحن و روایت کتاب نیست. طرح جلد کتاب انگلیسی بسیار جالب تر است و نمی دانم چرا ناشر از آن طرح جلد استفاده نکرده.
روی هم رفته خواندن جنگ های ارزی به آدم بینش خوبی در فهم خیلی از اتفاقات دنیای اطراف ما می دهد.


زمینِ سوخته
My rating: 3 of 5 stars

از صفحه ی 10 تا صفحه ی 320 راوی داستان برام سوال بود. این که زاویه دید یه کتاب اول شخص باشه, اول شخصی که به طور مستقیم در تمام وقایع حی و حاضره اما تا آخر کتاب تو حتا اسمش رو هم نفهمی, نفهمی چی کاره ست, چه می خواد و... رو مخه. راوی کتاب کمترین اطلاعاتی از خودش بروز نمی ده ولی به طرز وحشتناکی فوق العاده روایت می کنه.
زمین سوخته ی احمد محمود از حیث مستند بودن یه شاهکاره. دقیقا به نقطه ای از جنگ ایران و عراق نگاه کرده و که تا سال ها بعد از جنگ هم این نگاه کلیشه نشده. نه تنها کلیشه نشده که حتا نوشتن از این نگاه سخت تر هم شده و هر کسی دل نوشتنش را ندارد.
دوست داشتم. راوی کتاب و خساست بی دلیلش برای بروز اطلاعات از خودش رو که کنار بگذارم کتاب فوق العاده بود. اهواز روزهای اول جنگ و هرج و مرج جنگ با زبان شسته رفته و تیز و بلورین احمد محمود معجونی خواندنی بود. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۹
پیمان ..

وب‌سایت معروف "گودریدز" ‎در یک نظرسنجی همگانی سوالی را درباره آرزوی کتاب‌دوستان مطرح کرده و ‏پاسخ‌های برگزیده را که بعضا خواندنی و قابل تامل هستند، منتشر کرده است‎.‎

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «چه می‌شد اگر کتاب‌خوان‌ها دنیا را به دست می‌گرفتند؟»؛ این سوالی است که ‏این وب‌سایت نام‌آشنا از مخاطبانش در فیس‌بوک و توییتر پرسیده است. علاقه‌مندان به کتاب از سرتاسر جهان به این سوال پاسخ ‏داده‌اند‎.‎

به گزارش این وب‌سایت، جواب 25 نفر در این نظرسنجی برگزیده شده است. بعضی از این پاسخ‌ها قابل تامل هستند و شاید بدون ‏حکم‌فرمایی کتاب‌خوان‌ها بر جهان هم عملی باشند. در زیر جمله‌های منتخب را می‌خوانید‎:‎

1- ‎هر روز بارانی، روز «در خانه بمانید و یک کتاب بخوانید» نام می‌گرفت‎.‎

2- ‎مقیاس زندگی‌مان فصل‌های کتاب می‌شد‌، نه دقایق. مثلا: من بعد از خوردن قهوه و دو فصل آن‌جا خواهم بود‎.‎

3- ‎در هر گوشه شهر یک کتابخانه می‌گذاشتیم... به بیان دیگر یک کتابخانه در هر کافه‎.‎

4- ‎به ازای خرید هر کتاب چاپی، یک نسخه دیجیتالی به رایگان دریافت می‌کردیم‎.‎

5- ‎جای مسابقه‌های تلویزیونی را برنامه‌های قصه‌خوانی می‌گرفت و چیزی به نام «پلیس گرامر» به واقعیت می‌پیوست‎.‎

6- ‎بودجه کافی به کتابخانه‌ها و مدرسه‌های دولتی اختصاص می‌یافت‎.‎

7- ‎روز رونمایی از کتاب‌ها تعطیل رسمی می‌شد‎!‎

8- «‎فرشته دندان» به جای پول‌، کتاب زیر بالش‌مان می‌گذاشت. (این جمله اشاره دارد به افسانه «فرشته دندان» که بسیاری از ‏کودکان کشورهای انگلیسی‌زبان به آن اعتقاد دارند. وقتی بچه‌ای دندان شیری خود را از دست می‌دهد، آن را زیر بالشش ‏می‌گذارد و بر این باور است که «فرشته دندان» شبانه دندان را برمی‌دارد و جای آن مقداری پول برایش می‌گذارد‎.)‎

9- ‎گروه‌های کتاب‌خوانی جای احزاب سیاسی را می‌گرفتند‎.‎

10- ‎وقت اداری علاوه بر ساعت ناهار، یک ساعتِ مطالعه هم در نظر گرفته می‌شد‎.‎

11- ‎کتابخانه‌ها هرگز چندجلدی‌های‌شان را گم یا جابه‌جا نمی‌کردند‎.‎

12- ‎همه صرف‌نظر از ملیت‌، جنسیت و وضعیت اقتصادی و غیره‌ می‌توانستند باسواد شوند و به کتاب دسترسی داشتند‎.‎

13- ‎فروش چای سر به فلک می‌کشید‎.‎

14- ‎یک مسیر جدا برای تردد کتاب‌خوان‌ها در خیابان درنظر گرفته می‌شد‎.‎

15- ‎آن‌قدر درگیر کتاب خواندن می‌شدیم که دیگر وقتی برای جنگ نداشتیم‎.‎

16- ‎کتابخانه‌ها شبانه‌روزی می‌شدند‎.‎

17- ‎از واحدهای انگلیسی‌زبان و کلاس‌های با مدرک رسمی حمایت بیشتری می‌شد‎.‎

18- ‎تعداد شبکه‌های تلویزیونی به شدت کاهش پیدا می‌کرد‎.‎

19- ‎کتاب‌خوانی یک شغل واقعی می‌شد! پول می‌دادند تا مطالعه کنیم‎!‎

20- ‎به جای هر کتابی که چاپ می‌شد، یک درخت کاشته می‌شد‎.‎

21- ‎به جز جیغ‌هایی از سر شادی و ترس و آه و ناله‌های کشدار‌، دنیایی ساکت و پر از صلح داشتیم‎.‎

22- ‎این جمله دلیل موجهی برای یک روز مرخصی گرفتن می‌شد: تا صبح بیدار بودم تا کتابم را تمام کنم‎.‎

23- ‎در جهان جهل کمتر و شکیبایی بیشتری داشتیم‎.‎

24- ‎هاگوارتز (مدرسه جادوگری در مجموعه رمان‌های «هری پاتر» به قلم «جی.کی. رولینگ) یک مدرسه واقعی بود،‌ ‏میان‌زمین (سرزمین افسانه‌ای در کتاب‌های «ارباب حلقه‌ها» و «هابیت» نوشته «جی.آر.آر. تاکلین») تاریخ دنیای ما بود و همه ‏چیز مثل سرزمین عجایب «آلیس» بی‌منطق بود‎.‎

25- ‎کتاب‌فروشی‌ها هم چرخ خرید داشتند‎.‎

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۵
پیمان ..

‏1- "به کافه پاراگراف خوش آمدید. گروه حاضر که هدفش لذت بردن از کتاب خوب هست قوانینی داره که به سختی پیگیر ‏اجرای اون هستیم و هر گونه تخلف از اون موجب حذف شما دوست عزیز می‌شه.‏

الف.مطالب ارسالی تنها و تنها باید شامل قسمتی از یک کتاب چاپ شده باشه. (نهایتا چند پاراگراف).‏

ب. در صورت علاقه می‌تونید تصویر اون بخش از کتاب رو قرار بدید. (تنها یک تصویر).‏

ج. ....‏"

‏ (متن معرفی گروه تلگرامی کافه پاراگراف)‏

‏2- "بن ورشبو، از موسسه‌ی آینده‌ی کتاب که شاخه‌ای از مرکز ارتباطات آننبرگ دانشگاه جنوب کالیفرنیاست می‌گوید: کتاب‌ها ‏در آینده‌ی خیلی نزدیک امکان بحث را از طریق قابلیت گپ زنده در اختیار ما قرار خواهند داد. شما می‌توانید ببینید چه کسانی ‏سرگرم خواندن کتابی هستند که شما دارید مطالعه می‌کنید و می‌توانید با آن‌ها درباره‌ی کتاب وارد گفتگو شوید. ‏

کوین کلی، نویسنده‌ی مطالب علمی در یادداشتی که بحث‌های فراوانی برانگیخت، حتی پیش‌بینی کرد که ما در اینده تشکیلات ‏جمعی کات اند پیست آنلاین خواهیم داشت. ما کتاب‌های جدیدی از قطعات و جزئیات برگرفته از کتاب‌های قدیمی تولید ‏خواهیم کرد. او می‌نویسد: زمانی که کتاب‌ها دیجیتالی شدند، می‌توانند در صفحاتی واحد قرار گیرند یا به خلاصه‌های در یک ‏صفحه تقلیل یابند. این خلاصه‌ها در قالب کتاب‌های سفارشی جدید تلفیق و سپس در مراکز عمومی منتشر و مبادله می‌شوند.‏

این سناریوی خاص یا عملی می‌شود یا نمی‌شود. اما مساله‌ی ظاهرا اجتناب‌ناپذیر این است که گرایش وب به تبدیل کردن همه‌ی ‏رسانه‌ها به رسانه‌های اجتماعی،‌دارای تاثیرات گسترده بر سبک‌های خواندن و نوشتن و ازین رو خود زبان است.‏

وقتی که کتاب در دوران قدیم تغییر کرد تا خواندن بی‌صدا را ممکن سازد، یکی از مهم‌ترین نتایج این تغییر پیدایش و رشد ‏نوشتن خصوصی و شخصی بود. نویسندگان با این فرض که خواننده‌ی دقیق که هم به لحاظ فکری و هم حسی عمیقا درگیر کتاب ‏می‌شود،‌ در نهایت سرو کله‌اش پیدا خواهد شد و از آن‌ها تقدیر خواهد کرد بلافاصله محدودیت‌‌های سخنرانی عمومی را پشت ‏سر گذاشتند و دست به کشف انبوهی از اشکال مشخصا ادبی زدند که بسیاری‌شان فقط در صفحه امکان بروز داشتند. آزادی ‏جدید نویسنده‌ی خصوصی منجر به انبوهی از تجربیاتی شد که باعث گسترش دایره واژگان، فراخی مرزهای نحو و در کل ‏افزایش انعطاف و قدرت بیان زبان شد.‏

امروزه‌، ساختار خواندن بار دیگر در حال تغییر است. از صفحه‌ی خصوصی به صفحه‌ی نمایش عمومی.‏

و نویسندگان بار دیگر خودشان را با شرایط جدید تطبیق خواهند داد. آن‌ها بیش از پیش آثار را با محیطی که کلب کرین ‏نویسنده‌ی مقالات علمی، آن را گروهی می‌نامد متناسب می‌کنند. محیطی که در آن مردم، عمدتا به خاطر حس تعلق مطالعه ‏می‌کنند تا روشنگری یا تفریح شخصی. اما با پیشی گرفتن دغدغه‌های اجتماعی از دغدغه‌های ادبی، نویسندگان ظاهرا محکوم به ‏اجتناب از ذوق‌ورزی و تجربه‌ورزی به نفع سبکی بی‌رنگ و بو، ولی با دسترسی فوری هستند. نوشتن ابزاری می‌شود برای ثبت ‏حرف‌ها و گفت‌وگوهای معمولی افراد." (اینترنت با مغز ما چه می‌کند/ نیکلاس کار/ محمود حبیبی/ نشر گمان/ ص212 و 213)‏

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۱
پیمان ..

دارم زمین سوخته‌ی احمد محمود را می‌خوانم. رسیده‌ام به صفحه‌ی 160 و راستش از خواندن توصیف‌ها و دیالوگ‌ها و زبان ‏واضح و سلیس احمد محمود در روایتش به شدت لذت می‌برم. چه قدر این احمد محمود نویسنده‌ی خوبی بوده...‏

یک جایی آن اول‌های کتاب هست که چند روز است هی به آن فکر می‌کنم. ‏

روزهای آخر تابستان است و خبر حمله‌ی عراق توی شهر پیچیده. می‌گویند که تانک‌های عراقی لب مرز صف بسته‌اند. اما خبری ‏از ارتش ایران و دولت نیست. شایعه شده. ولی تا رسانه‌های جمعی و تلویزیون رسمی‌اش نکند راوی داستان باورش نمی‌شود.‏

‏"می‌روم تو اتاق تا لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون. با بچه‌ها قرار دارم که بروم باشگاه شام بخورم. انگار حال و حوصله‌ باشگاه ‏رفتن را ندارم. فکر می‌کنم که به جای باشگاه بروم پیش محمد سلمانی، سرم را اصلاح کنم و بعد، تک و تنها، یک ساعتی قدم ‏بزنم و موقع پخش اخبار برگردم خانه." ص 9‏

دقیقا جمله‌ی آخر است که من را گرفته. اگر راوی داستان در زمانه‌ی من می‌زیست این گونه نبود. او به محض شنیدن شایعات، ‏می‌پرید سراغ کامپیوترش و به سرعت هر چه تمام‌تر صفحات زیادی از سایت‌های مختلف و چپ و راست و بالا و پایین را جلوی ‏رویش باز می‌کرد تا اخبار رسمی و غیررسمی را به دست بیاورد. هر چه قدر به جمله‌ی آخر آن بند بیشتر فکر می‌کنم زندگی در ‏‏30 سال پیش برایم یک رنگ دیگر پیدا می‌کند. زمانه‌ای که تو برای شنیدن اخبار رسمی باید صبر می‌کردی. باید یک ساعتی ‏توی خیابان‌ها قدم می‌زدی. وقت را می‌گذراندی تا موعدش برسد. آهنگ زندگی کندتر بود. معنای زندگی..؟! تا ساعت اخبار ‏برسد، در آفتاب پریده رنگ دم غروب می‌شد قدم زد و نگاه کرد و خیال کرد. زندگی تعلیق بیشتری نداشت؟ به نظرم این که ‏تو برای شنیدن خبر هجوم به مرزهای کشورت یک ساعتی بروی قدم بزنی، یعنی انتهای تعلیق. قدم زدن یک نوع آرامش دارد. ‏و انتظار برای رسیدن یک ساعت موعود اضطراب. و جمع متناقض‌ها زندگی است. هر چه این جمع متناقض‌ها بیشتر پیاله‌ی ‏زندگی پر و پیمان‌تر...‏


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۷
پیمان ..

علاقه داریم که خودمان را به خاطر خیره شدن از پنجره سرزنش کنیم. انگار همیشه باید کاری کنیم، چیزی را مطالعه کنیم یا ‏چک لیستی برای انجام دادن کارها داشته باشیم. انگار خیره شدن از پنجره یک جور وقت تلف کردن است. چیزی را تولید ‏نمی‌کنیم و هیچ هدفی را برآورده نمی‌کنیم. خیره شدن از پنجره یک جور ملالت است، یک جور حواس‌پرتی و یک جور ‏بیهودگی. چانه را در دست گرفتن،‌ ایستادن در نزدیکی شیشه‌ی پنجره و به چشم‌ها اجازه دادن برای این که فاصله‌ای نه چندان ‏دور از پنجره را دید بزنند شان و منزلتی ندارد. ما هیچ وقت نمی‌گوییم: امروز روز خیلی خوبی داشتم. نقطه‌ی اوجش جایی بود ‏که از پنجره خیره شده بودم. ولی شاید در یک جامعه‌ی بهتر،‌ در یک آرمان‌شهر آدم‌ها همچه جمله‌ای را به همدیگر بگویند.‏

نقطه‌ی متناقض خیره شدن از پنجره به بیرون این است که ما از پنجره به بیرون خیره نمی‌شویم که بفهمیم آن بیرون چه ‏اتفاقاتی در حال افتادن است. ما از پنجره به بیرون خیره می‌شویم تا لایه‌هایی از ذهن‌مان را کشف کنیم. ساده است که تصور ‏کنیم ما می‌دانیم که به چه چیز فکر می‌کنیم، چه احساسی داریم و چه چیزهایی در مغزمان می‌گذرد. ولی به ندرت به طور کامل ‏چنین تصوری درست خواهد بود. خیلی خیلی چیزها وجود دارند که ما را وادار می‌کنند بگوییم ما به دور محوری از کشف ‏ناشده‌ها و چیزهای جدید در حال چرخشیم. دروغ‌های انباشته‌ای که بروز پیدا نکرده‌اند. شرمساری‌هایی که تحت فشار ‏سوال‌های مستقیم ظاهر نشده‌اند. راستش را بخواهیم بگوییم،‌ خیره شدن از پنجره به ما راهی را پیشنهاد می‌کند تا به الهام‌های ‏آرام‌ترمان گوش کنیم و خودهای عمیق‌ترمان را دریابیم.‏

افلاطون استعاره‌ای برای ذهن پیشنهاد داده است: افکار ما مانند پرندگانی هستند که در حوالی لانه‌های‌شان در مغز در حال بال ‏بال زدن اند. ‏

افلاطون فهمید که برای نشاندن هر کدام از این پرنده‌ها در لانه‌های خود، ما به دوره‌هایی از بدون هدف بودن نیاز داریم. خیره ‏شدن از پنجره همچه آرامش بدون هدف بودنی را به ما می‌دهد. ما می‌بینیم که جهان در حال گذر است: پیچک هرزی خودش را ‏در مقابل وزش باد نگه می‌دارد، برج خاکستری رنگی در مهی از باران ریز فرو رفته است. ولی نیازی نیست که واکنشی نشان ‏بدهیم. ما قصد تاثیرگذاری نداریم، و بنابراین بخش‌های ابتدایی و تجربی بیشتری از وجودمان شانس شنیده شدن دارند. مثل ‏صدای زنگ کلیسای یک شهر وقتی ترافیک خیابان‌ها در نیمه‌شب به اتمام می‌رسد.‏

نیروی انباشته‌ی رویاهای روزانه توسط جوامعی که عقده‌ی بهره‌وری دارند شناخته نشده است. ‏

ولی تعدادی از بینش‌ها و دیدگاه‌های بزرگ ما درست زمانی به دست آمده که هدفمند بودن را متوقف کرده‌ایم و به جایش به ‏نیروی خلاق خیال‌پردازی احترام گذاشته‌ایم. ‏

خیال‌پردازی‌های پنجره‌ای یک طغیان استراتژیک علیه نیازهای بیش از حد فشارهای لحظه‌ای است. فشارهایی که در نهایت ‏بی‌معنا هستند. خیال‌پردازی‌های پنجره‌ای یک سرکشی به نفع پخش شدن افکار و جست‌وجوی فرزانگی خود عمیق ‏کشف‌ناشده‌ی ما هستند.‏



ترجمه از متن The Importance of staring out the Window 


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۶
پیمان ..

"و افتادم توی یکی از شارع‌ها که از وسط چادرها می‌گذشت. جماعت حاجیان در دسته‌های درهم شونده،‌ و علامت هر کدام در دست سرکرده‌ها شاخص از وسط چادرها می‌گذشتند. به هجومی و ترسی و شتابی. که وقتی بچه بودم در بازار تهران،‌ روزهای عاشورا می‌توانستم دید. و همه لبیک‌گویان. و همه سفید پوش. و تازه امروز فهمیدم که حتا رنگ سفید چه انواع دارد. چرک‌مرد و خامه‌ای و نیل‌خورده و شیری و براق و مات و همین‌جور... و چه هیجانی در خود ایجاد می‌کردند حضرات. با حرکات اضافی ناشی از ترس گم شدن! هم‌چنان که می‌رفتم احساس می‌کردم که سربالا می‌رویم. و راه تنگ‌تر می‌شود. گفتم لابد مثل دیگران به سمت محل رجم می‌رویم. تک و توک خانه‌های مسکونی، بر خرسنگ‌های لخت نهاده؛ با دیوارکی و مهتابی و دری و شیر آبی. و بر سر بام آن‌ها مردم تماشاچی ایستاده. یا حجاج؟... 
و هم‌چنان سربالا می‌رفتیم که یک مرتبه راه بند آمد. معلوم شد جماعت بی‌راهنما به کوچه‌ی بن‌بستی افتاده و فشار جمعیت چنان بود که یک لحظه وحشتم گرفت. تنها در میان جمعی ناشناس. و هر کس به زبانی.آوار برج بابلی فرو ریخته در یک کوچه‌ی تنگ سنگی. که خودم را از سینه‌ی سنگ‌چین دیوار بالا کشیدم؛ و نیم متری از سروکله‌ی جماعت بالا آمده،‌ فریادی به سمت هر حاجی ایرانی کشیدم که کوچه بن بست است و باید برگشت و کمک کنید و دست به دست خبر را به آخر جماعت برسانید. که شروع کردند. و بعد به عربی: اوگفوا. ما بشارع! و چندین بار. جماعت پیرمردی را چنان به قلوه سنگ‌های دیوار فشرده بود که از حال رفت. سر دست گذاشتیمش سر دیوار که همسایگان محل آب آوردند تا حالش را جا بیاورند. وحشت از گم شدن، وحشت از جای ناشناس،‌ شوق تماشا، شوق به شرکت در اعمال و مراسم، از هر حاجی ملغمه‌ای می‌سازد سر از پا نشناس. و سرتا پا هیجان، و "بی‌خود"ی و ذره‌ای در مسیلی. همه‌ی مقدمات حاضر است تا تو اراده‌ات را فراموش کنی. و خود من سه بار احرامم باز شد. نه تنها هوله، دوشم، حتا ازارم..."
@@@
"و حمال بازی قضیه، چنان به نفع دستگاه عهد بوقی سعودی است و چنان زیربنای درخوری است برای آن حکومت که گمان نمی‌کنم به این زودی مقدمات از بین بردنش را فراهم کنند. مسلم است که سال‌های سال پس ازین مراسم حج دایر خواهد بود. چون زیارت است و سیاحت و تجارت و تفنن و تجربه‌ای؛ برای هر دهاتی که از پای آب و گاوش راه افتاده و هیچ فرصت دیگری برای جهانگردی و تجربه‌ی سفر ندارد. اما اگر توانستیم این حج را در خودر آدم قرن بیستم که نه، در خور آدم قرن چهاردهمی بکنیم؛ می‌توان امیدوار بود که حج مرحله‌ای باشد و تجربه‌ای در زندگی افراد ملل مسلمان. وگرنه حج به صورت فعلی یک بدویت موتوریزه است..."


خسی در میقات(سفرنامه‌ی حج در سال 1343هجری شمسی)/ جلال آل احمد/ نشر جامه‌دران/ صفحات 126 و 134


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۳
پیمان ..

taghdimeketab

"من آموختم که انسان‌ها نسبت به یکدیگر در رابطه‌ی منفی آزادی قرار دارند. موظفند دیگران را آزار ندهند، ولی قطعا مجبور نیستند اگر دلشان نمی‌خواهد، کسی را دوست بدارند. احساسی بدوی مرا قانع کرده بود که خشمم مرا محق می‌کند کسی را سرزنش کنم. و متوجه شدم که سرزنش فقط بسته به انتخاب است. 

آدم از یک الاغ، چون خوب آواز نمی‌خواند، خشمگین نمی‌شود، چون طبیعت الاغ انتخابی جز عر عر کردن به او نداده است. به همین ترتیب نمی‌توان معشوقی را سرزنش کرد که چرا عاشق نمی‌شود. چون این موضعی است فراتر از گزینش و لاجرم مسئولیت او... چیزی که تحمل سرخوردگی در عشق را دشوارتر می‌کند، در مقایسه با الاغی که نمی‌تواند بخواند آن است که عاشق شاهد بود که معشوق زمانی عاشق‌اش بوده،‌ چه بسا اندک مدتی پیش, که در نتیجه، تحمل واقعیت این ادعا را که "دیگر نمی‌توانم دوستت داشته باشم"، دشوارتر هم می‌کند..."

جستارهایی در باب عشق/ آلن دو باتن/ گلی امامی/ نشر نیلوفر/ ص 191


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۸
پیمان ..

از کتابفروشی نشر ثالث توی خیابان کریم‌خان بدم می‌آید. 

هر بار هم که از جلوی آن کتابفروشی رد می‌شوم تبری(!) می‌جویم. دلیلش خیلی ساده است. 2سال پیش رفته بودم و توی کتابفروشی ثالث برای خودم چرخ زده بودم. بادقت کتاب‌ها را نگاه کرده بودم. یکی از کتاب‌های نشر نیلوفر را یافتم که قیمت پشت جلدش تغییر نکرده بود. به قیمت اصلی‌اش بود: 5000 تومان. کتاب را گذاشتم جلوی‌ صندوق‌دارش که حساب کند. گفت 17000 تومان می‌شود. اشاره دادم که قیمت پشت جلد کتاب و توی کتاب و همه‌جایش 5000 تومان است. گفت: نه. این فراموش‌مان شده که برچسبش را بزنیم. 17000 تومان است. چک و چانه نزدم. بهم برخورد. توی دلم گفتم: زنیکه فکر کردی من الکی این کتاب را برداشتم؟ فکر کردی سر گنج نشستم؟ بهش گفتم: باشه. نمی‌خوام کتابو و سریع از کتابفروشی زدم بیرون و هرگز دیگر پایم را توی کتابفروشی نشر ثالث نگذاشتم.

دیروز که با محمد و امین رفتیم نارمک و توی میدان 54 نشستیم به ساندویچ خوردن به‌شان گفتم: دلم که می‌گیرد، حوصله که ندارم می‌آیم 7حوض. می‌روم توی شهر کتاب 7حوض و یک چرخ می‌زنم و برمی‌گردم خانه. 

مثل یک آدم‌آهنی از متروی سرسبز می‌زنم بیرون و بی این که جلوی هیچ مغازه‌ای درنگ کنم می‌روم شهر کتاب 7حوض و شاید کتابی بخرم،‌شاید نخرم... بیشتر وقت‌ها نمی‌خرم. من با کتاب‌فروش‌های شهر کتاب 7 حوض دوست نیستم. یعنی با هیچ کتاب‌فروشی دوست نیستم. طبیعی است که دوست نباشم. من مشتری خوبی نیستم. ممکن است 1ساعت عطف تمام کتاب‌ها را لمس کنم و تعداد زیادی کتاب را تورق کنم. اما آخرش سرم را بیندازم بیرون و دست خالی بروم بیرون. کتاب هم اگر قرار باشد بخرم،‌ می‌گردم از بین 1000 تا کتاب 3تا کتاب پیدا می‌کنم که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد و چاپ قدیم باشد و ارزان باشد. آن‌ها را می‌خرم. فکر کنم در طول 1 سال به اندازه‌ی 3تا کتاب چاپ جدید از شهر کتاب 7حوض کتاب نخریده باشم. خوبی اهالی شهر کتاب 7حوض این است که تا جای ممکن برچسب پشت کتاب‌ها را عوض نمی‌کنند. توی شهر کتاب 7حوض اگر کتابی چاپ قدیم باشد با همان قیمت می‌فروشند. ولی باهاشان دوست نیستم. چون مشتری نیستم. چون خریدار نیستم. اصلا رویم نمی‌شود با یک کتابفروش رفیق شوم. چیزی که ازش نمی‌خرم. از مال دنیا هم فقط 5-6تا دوست دارم که همه‌شان از دم مهندس‌اند و آس و پاس. فقط وقتی دلم می‌گیرد، وقتی می‌بینم بعد از 26 سال زندگی نه دختری توی زندگی‌ام است، نه چیزی که بهش بشود نازید و دیگران هم آرام بودنم را به پای ابله بودنم می‌گذارند می روم شهر کتاب 7 حوض و با کتاب‌هایی که نخوانده‌ام خیال بازی می‌کنم.

رویایی‌ترین تصویرم از یک کتابفروشی شروع کتاب داستان بی‌پایان میشل انده است. هنوز هم 2صفحه‌ی اول آن کتاب یک حس گرمای عجیبی بهم می‌دهد. هنوز هم برایم رویایی است: 

"صبح تاریک و سرد یکی از روزهای پاییز بود. باران سیل‌آسا می‌بارید و قطرات آن از روی شیشه به پایین می‌لغزید و نوشته‌ی روی آن را در هم می‌کرد. چیزی که از ورای شیشه دیده می‌شد، تنها دیوار باران خورده و پیسه دار آن سوی خیابان بود.

ناگهان در مغازه با چنان شدتی باز شد که زنگوله‌ی بالای آن سراسیمه به صدا در آمد و مدتی طول کشید تا از حرکت باز ماند. مسبب این سر و صدا پسرک چاق ده یازده ساله‌ای بود که موهای باران‌خورده‌ی قهوه‌ای رنگ او روی صورتش ریخته بود و از پالتوی خیسش آب می‌چکید. بند چرمی کیف مدرسه‌اش را به روی یک شانه انداخته کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید و نفس نفس می‌زد. ولی درست برخلاف شتابی که در لحظه‌ی ورود داشت، اکنون در میان در میخکوب شده بود. روبه‌روی او،‌ دالان دراز و باریکی قرار داشت که انتهای آن،‌به تدریج در سایه روشن ناپدید می‌شد. قفسه‌ها پر از کتاب‌های کوچک و بزرگ بودند که تا زیر سقف می‌رسیدند. روی زمین کتاب‌های کوچکی روی هم انباشته شده بود و روی بعضی از میزها، کوهی از کتاب‌های کوچک‌تر با جلد چرمی تلنبار شده بود طوری که وقتی از گوشه به آن‌ها نگاه می‌کردی،‌ همچون طلا می‌درخشیدند.

در پشت انبوه کتاب‌ها،‌که در انتهای دیگر دکان مانند دیواری بلند چیده شده بود، نور چراغی دیده می‌شد. در آن نور،‌گه گاه حلقه‌های دود بالا می‌آمد که بزرگ و به تدریج در تاریکی محو می‌شد؛ درست شبیه علامت‌هایی که سرخپوست‌ها برای خبر کردن یکدیگر از این کوه به آن کوه می‌دهند. ظاهرا کسی آن‌جا نشسته بود چون در همان دم پسرک صدای خشنی از پس انبوه کتاب‌ها شنید که گفت: یا بیایید تو یا بیرون بمانید،‌ولی در را ببندید،‌باد می‌آید..." داستان بی‌پایان/ میکائیل انده/ شیرین بنی‌احمد/ نشر چشمه

راستش یاد گرفته‌ام که رویاهایم را حفظ کنم. یاد گرفتن که مواظب باشم که یک وقت نخواهم بعضی رویاها را به واقعیت تبدیل کنم. بعضی از رویاها هستند که تلاش برای واقعی کردن‌شان یعنی از بین بردن‌شان. یعنی نیست و نابود کردن‌شان. رویای کتابفروشی 2 صفحه‌ی اول کتاب داستان بی‌پایان برایم ازین جور رویاهاست...

دیروز که عصر جمعه بود، یک کتابفروشی جدید برای خودم کشف کردم. 

شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد. یعنی 1300 تا لایک فیس‌بوک می‌گوید که من کشف جدیدی نکرده‌ام. ولی مواجهه‌ی من با کتابفروشی هنوز دیروز را برایم یک جورهایی جادویی کرد. هر چند که غم آخر شبش بدجور من را گرفت. ولی وقتی از جلوی کافه کیوسک و آن بغلی‌اش (اسمش یادم رفته!)، وقتی از جلوی سر و صدا و دود کافه‌ها گذشتم و از پله‌ها بالا رفتم و وارد سکوت طبقه‌ی سوم شدم،‌ آن‌جا یک خانه پر از کتاب از کف دیوارها تا سقف من را غافلگیر کرد. دقیقا یک خانه پر از کتاب. خانه‌ای که پنجره‌اش رو به خلوتی دلگیر عصر جمعه‌ی خیابان کریم‌خان بود. خانه‌ای که تویش هم مثل خیابان بیرون خلوت بود. اما حضور آن همه کتاب... فقط دیوارها پر از کتاب بودند. چند تا نردبان هم برای صعود به کتاب‌های نزدیک سقف تعبیه شده بود. کف زمین ساده و خلوت بود. و مهم‌تر از همه این که کسی نمی‌آمد فضولی کند که تو چه می‌خواهی چه نمی‌خواهی. از این لطف‌های بازاریابی نداشت. صاحابش آن طرف‌تر روی مبل دراز کشیده بود و کتابش را می‌خواند و کاری به کار من نداشت که دارم توی کتاب‌ها و آلبوم‌های موسیقی فضولی می‌کنم. یک حس عجیبی داشتم. تنها بدی‌اش این بود که کتاب‌های ارزان قدیمی که برچسب قیمت‌شان عوض نشده باشد نداشت... تنها بدی‌اش این بود که نمی‌توانستم چند تا کتاب برای خریدن انتخاب کنم!


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۵
پیمان ..

"یک روز که یخبندان سختی بود، وقتی بسته‌ای را که برایم فرستاده بود باز کردم، در میان چیزهای بسیاری که زحمت خریدشان را بر عهده گرفته بود، زیردامنی کوچکی از فلانل انگلیسی یافتم که او اظهار می‌داشت آن را پوشیده است و اکنون از من می‌خواست تا از آن جلیقه‌ای برای خود درست کنم. نامه‌اش بیانی شیرین داشت و پر از نوازش و ساده‌دلی بود. این توجه خاص که از حد دوستی فراتر می‌رفت، چنان که گویی جامه از تن خود کنده بود تا به من بپوشاند به قدری در نظرم مهرآمیز جلوه کرد که با شور و هیجان، صد بار نامه و زیردامنی را اشک‌ریزان بوسیدم. ترز گمان کرد که دیوانه شده‌ام. جای شگفتی است که در میان آن همه مهر و محبتی که خانم دپینه نثارم می‌کرد، هیچ یک به اندازه‌ی این کار او مرا تحت تاثیر قرار نداد و حتی امروز هم پس از کدورتی که در میان‌مان به وجود آمده است،‌هرگز نتوانسته‌ام آن را دوباره به خطر بیاورم و متاثر نشوم."


اعترافات/ ژان ژاک روسو/ ترجمه‌ی مهستی بحرینی/ ص521


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۶
پیمان ..

تحفه‌ی امسال من از نمایشگاه کتاب یک مجموعه‌ی نسبتا کامل از کتاب‌های رولد دال بود. این انتشارات جنگل از آن دزدهای باکلاس و بی‌ضرر و خیلی هم بافایده‌ی صنعت نشر ایران است. و آن قدر زورش پر زور است که برخلاف ناشرهای تیراژ 500تایی، خیلی تر و تمیز 40 درصد تخفیف هم می‌داد. کتاب‌های تافل و جی‌آرئی‌اش در صدر فروش بودند. اما یک گوشه‌اش هم افست‌هایش از برترین رمان‌های انگلیسی را می‌فروخت. پک رولد دال، مجموعه‌ای از 14 کتاب نوجوان رولد دال را می‌فروخت 36هزار تومان. همه‌ی کتاب‌ها را در نوجوانی خوانده بودم. ولی مواجه‌ی دوباره با رولد دال به زبان انگلیسی و دیدن نقاشی‌های کوئنتین بلیک به صورت اصلی جذابیت دیگری بود.

امروز نشستم به خواندن انگشت جادویی. حال خوبی دست داد. رولد دال سلطان انتقام از آدم‌های نفرت‌انگیز است. آدم‌های بی ‌وجدان را باید داد به رولد دال تا جوری توی قصه‌ها و داستان‌هایش آن‌ها را مچاله کند که جگر آدم حال بیاید. انگشت جادویی یک بار دیگر بهم یک حال خوب داد. 

بچه که بودم می‌گفتند سیدها را نباید اذیت کرد. جدشان می‌زند به کمر آدم. همیشه سیدها برایم یک حالت جادویی داشتند. انگار سیدها اشعه‌ای دارند که بقیه ندارند. سیدها اگر اذیت شوند، اشعه‌شان به کار می‌افتد و مردم‌آزار را مثل داروی معجزه‌گر جورج بالا و پایین می‌کنند، کوچک و بزرگش می‌کنند، به در و دیوار می‌کوبیند، او را از آدم تبدیل به اردک می‌کنند. آرزو به دل ماندم که همچه اشعه‌ای را ببینم. کتاب انگشت جادویی دقیقا همین اشعه بود. دختری که وقتی خیلی عصبانی می‌شود، آدم‌های نفرت انگیز را تبدیل به جک و جانور می‌کند...

رولد دال حتما توی بهشت است. وقتی کسی بتواند جوری کتاب بنویسد که حال آدم‌ها را جا بیاورد باید توی بهشت باشد...


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۴
پیمان ..

- چطور قوه‌ی قضاییه می‌تواند باعث رشد اقتصادی در ایران شود؟

- چرا نرخ بهره‌ی بانکی در ایران 2 رقمی و در آمریکا 1 رقمی است؟

- چرا بهره‌ی بانکی ربا نیست؟

- چگونه بانک‌های ایرانی در طول 30 سال اقشار آسیب‌پذیر و کم‌درآمد ولی اهل پس‌انداز را فقیر و فقیرتر کردند؟

- چگونه نرخ بهره‌ی پایین در ایران باعث فسادها و اختلاس‌های بی‌شمار شده است؟

- چرا روی همه‌ی اسکناس‌ها امضای رییس بانک مرکزی وجود دارد؟

- چرا باید بنزین خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی گران شود؟

- چه نفت گران شود و چه نفت ارزان شود، ما تورم داریم و روز به روز بیچاره‌تر می‌شویم. چرا؟

- چگونه بانک‌های ایرانی و ایرانی‌های خارج‌نشین خیلی شیک و مجلسی از هم‌وطن‌های ساکن وطن پول می‌دزدند؟

- چطور دانشجویان دانشگاه شریف بعد از چند دهه هنوز از درآمد نفتی ایران در سال 1353 بهره‌مند می‌شوند؟

- چطور مهم‌ترین ابزار بشریت برای برقراری عدالت در سطح جامعه در ایران به هیچ انگاشته می‌شود؟

- چرا قیمت دلار این قدر مهم است؟

- چرا واردات و سرمایه‌گذاری خارجی نه تنها بد نیستند، بلکه خیلی هم خوب‌اند؟

- بیماری هلندی یعنی چه؟

- چرا ایران همیشه کسری بودجه دارد و چرا کسری بودجه بیش از دولت برای مردم فاجعه است؟

- چرا نباید همه‌ی شهرهای ایران فرودگاه داشته باشند؟

- برای نرخ بیکاری 18 درصدی در سال‌های نزدیک آینده چه کار باید کرد؟

و بی‌شمار سوال دیگر که کتاب "اقتصاد برای همه" برای آن‌ها جواب‌هایی خلاصه،‌ ولی در عین حال جامع و روشن‌کننده ارائه کرده است. 

مفاهیم اقتصاد کلان برخلاف مفاهیم اقتصاد خرد که ملموس و در دسترس هستند، کمی انتزاعی هستند و تشریح ساز و کارهای آن‌ها کار سخت‌تری است. ولی در زندگی اجتماعی روزمره همیشه‌ مفاهیم اقتصاد کلان در آدم بی‌نهایت سوال ایجاد می‌کند. سوال‌هایی که مثل خوره روح آدم را می‌خورند. چیزی که باعث شد به سراغ این کتاب بروم همین ادعای همگانی و ساده بودن آن بود و حالا که کتاب را خوانده‌ام می‌گویم که الحق و الانصاف نویسنده‌ از پس این کار برآمده بود. و راستش کمی هم ناراحتم که چرا این کتاب 5-6سال پیش چاپ نشده... در حالی‌که مصالح خامش از سال 84 آماده بوده. ولی در موقعی که باید...

کتاب "اقتصاد برای همه" یک جورهای در ردیف کتاب‌های به زبان آدمیزاد قرار می‌گیرد که ترجمه‌اش در ایران مد روز شده است. ولی حقیقتی که وجود دارد این است که کتاب‌های اقتصاد به زبان آدمیزاد و اقتصاد در یک درس و آشنایی با اقتصاد و... ترجمه هستند. اقتصادی که در آن‌ها تشریح شده با اقتصاد ایران فرق می‌کند. خیلی از مفاهیمی که در آن‌  کتاب‌ها تشریح شده اصلا در اقتصاد ایران وجود ندارد. علاوه بر زبان ساده و مثال‌های خوبی که کتاب دارد، توجه به این که چرا اقتصاد ایران این‌گونه است و چرا این‌طوری شده در سراسر کتاب "اقتصاد برای همه" وجود دارد و این برگ برنده‌ی کتاب نسبت به ترجمه‌های فراوان موجود در بازار کتاب ایران است. مثلا در این کتاب خیلی مفصل به نظام بانکی و گردش سرمایه در ایران و تشریح ساز و کارش پرداخته شده. ولی بورس و اوراق قرضه خیلی گذری تشریح شده. به نظرم نویسنده کار درستی کرده. حجم سرمایه‌ی بورس در ایران در قیاس با بانک‌ها تقریبا هیچ است، اقتصاد ایران اقتصاد آمریکا نیست که سهم بانک و بورس در آن برابر باشد. پس به چیزی که با آن سر و کار داریم باید پرداخت...

کتاب اسپانسر مالی دارد. شرکت تامین سرمایه‌ی سپهر که آرم موسسه گوشه‌ی بالای کتاب جا خوش کرده. قبل از مقدمه‌ی نویسنده و دکتر صالحی اصفهانی هم مقدمه‌ی مدیرعامل موسسه‌ آمده. 

دقیقا نمی‌دانم که اسپانسر مالی کتاب چگونه عمل کرده و مثلا هزینه‌ی چاپ و پخش را متقبل شده یا نه و اگر متقبل شده چند درصد و ... ولی به نظرم این که کتاب اسپانسر مالی داشته باشد اتفاق خوبی نیست. چرا؟ چون کتاب را باید خواننده‌ی کتاب بخرد. کتاب 1 کالا است که خواننده‌ در قبال آن به نویسنده و ناشر پول می‌دهد. و نویسنده و ناشر در قبال پولی که دریافت می‌کنند مسئول می‌شوند. حکم مالیات و دولت را دارد. و اسپانسر هم حکم پول نفت...

شاید وجود اشتباهات تایپی و ویرایشی فراوان در کتاب به خاطر حاشیه‌ی امنیتی باشد که اسپانسر مالی ایجاد کرده است. البته شاید... چند مورد محض اشاره: صفحه‌ی 69 یک پاراگراف از کتاب جا افتاده و معلوم نمی‌شود که بانک مرکزی دقیقا چه می‌خواهد. صفحه‌ی 77 کتاب ارجاع اشتباه داده شده است. پیوست شماره‌ی 1 اصلا در مورد نرخ تورم ایران در سال‌های مختلف نیست. صفحه‌ی 83  غلط املایی دارد: تقلب را نوشته تغلب. صفحه‌ی 123 عنوان جدول با خود جدول هم‌خوانی ندارد. در صفحه‌ی 174 و صفحه‌ی 271 نمودارهای انگلیسی بدون ترجمه شدن توضیحات روی نمودار آورده شده‌اند و جاافتادگی حروف و... امیدوارم در چاپ‌های جدید کتاب ویرایش ادبی هم بشود تا راحت‌خوان‌تر شود.

یکی ویژگی خوب کتاب بهره‌گیری از مقاله‌های تخصصی فراوان است. مقاله‌های تخصصی اقتصاد ایران و مقاله‌های خارجی. این استفاده از مقاله‌ها سطح علمی کتاب را بالا برده.

فصل‌های سیاست پولی و سیاست‌های ناظر به مهار تورم و سیاست ارزی و سیاست مالی و تجاری واقعا خوب بودند. مفاهیم با مثال‌های ملموس به خوبی تشریح شده بودند. ولی فصلی مانند رقابت و انحصارزدایی به نظرم ضعیف بود. به خصوص که توضیح مفاهیم اضافه رفاه مصرف‌کننده و عرضه‌کننده، نیازمند آشنایی با اقتصاد خرد بود. در حالی‌که پیش‌فرض کتاب این است که خواننده‌اش کتاب‌های پایه‌ای اقتصاد را نخوانده.

و 1 چیزی که به نظرم جایش در کتاب خالی بود... کتاب حالت معرفی را دارد. معرفی و نقد اقتصاد ایران به صورت توام. هر فصل به معرفی مفاهیم پایه‌ای می‌پردازد. خوب بود که در انتهای هر فصل کتاب‌ها و مقاله‌های مرتبط با آن فصل برای مطالعه‌ی بیشتر و دقیق‌تر به صورت مجزا لیست می‌شدند. 

مقدمه‌ی دکتر هادی صالحی اصفهانی به خوبی کتاب را معرفی می‌کند:

"به عنوان یک ناظر بیرونی مشکلی که در عرصه‌ی اندیشه‌ی اقتصادی در ایران مشاهده می کنم، درک محدود اقتصادی در میان شهروندان و سیاستگذاران است. نتیجه آن افراط، تفریط و ناکارآیی رویکردهای اتخاذ شده به سیاست اقتصادی است. نخستین بار که پیش نویس کتاب حاضر را دیدم، ارایه نسخه نهایی آن را به عموم گام بسیار مثبتی ارزیابی کردم و متوجه شدم که قلم ساده و روان سرزعیم در بیان موثر و همه فهم مباحث پیچیده اقتصاد، توانمند است، لذا وی را به تکمیل و ادامه کار تشویق کردم و خودم نیز به سهم خود در بهبود آن مشارکت ورزیدم."

حیف است که همچه کتابی خوانده نشود و به چاپ‌های بالاتر نرسد.

اقتصاد برای همه، تشریح مفاهیم اقتصاد کلان به زبان ساده/ نوشته‌ی علی سرزعیم/ انشارات ترمه/ 293صفحه- 15هزار تومان


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۵۷
پیمان ..

"آقای سفیر" خواندنی بود. 

هر چند که 50صفحه‌ی آخر را تندخوانی کردم و فقط رد دادم، (مثال رجوع به سازمان‌های بین‌الملی و رفتن به مغازه‌های چلوکبابی و دیزی‌پزی و انتظارها در این صفحات برای بار دوم در کتاب تکرار شدند و به نظرم سوتی بدی بود که 1 مثال دم دستی 2بار تکرار شود... به هر حال کتاب فصل بندی نداشت و همچه مشکلی از فصل بندی نشدن کتاب است!) ولی از کتاب خوشم آمد. از حالت زندگی‌نامه‌طور آن خوشم آمد و یک جورهایی برایم تاریخ 40سال اخیر ایران از زاویه‌ای دیگر بود. نه از زاویه‌ی بیرون از کشور و بی‌طرف و این‌ها. نه، از زاویه‌ی کسی که در خط مقدم بعضی از وقایع مهم این 40سال بوده، بی‌هیچ واسطه‌ای. صفحات اول کتاب به زندگی خانوادگی محمدجواد ظریف می‌پردازد و مهاجرتش در 16سالگی به آمریکا و تمام کردن دبیرستان در آمریکا و تحصیل در مهندسی کامپیوتر و انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و انقلاب اسلامی و رها کردن مهندسی و ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی روابط بین‌الملل و...

این که ظریف بار اول که رفته سازمان ملل با کاپشن خلبانی می‌رفته و اشتباهات خام جوانی در آن سال‌های اول انقلاب خواندنی بود. خیلی نکته داشت برایم این کتاب. جذاب‌ترین صفحات کتاب برایم یکی کشمکش‌های قطعنامه‌ی 598 سازمان ملل و پایان جنگ ایران و عراق بود. یکی مذاکرات ایران و آمریکا بر سر تعیین حکومت در افغانستان بعد از جنگ افغانستان. یکی مذاکرات ایران و آمریکا در مورد عراق بعد از حمله‌ی آمریکا به عراق و مذاکرات ظریف در مورد مساله‌ی هسته‌ای در زمان دولت آقای خاتمی. هر جا که ظریف در خط اول مذاکره بود کتاب به شدت خواندنی می‌شد. 

عالم بی‌پدر و مادر سیاست را ظریف در این کتاب با حرف‌هایش به جذاب‌ترین شکل ممکن توصیف کرده بود. 

کار دیپلماسی بسیار سخت است. در دیپلماسی باید واقع‌بین باشید و نباید کسی را دوست قلمداد کنید. ضمن این که باید در مقابل همه تظاهر به دوستی کنید. زمانی که می‌خواستند قطعنامه‌ی اول هسته‌ای را علیه ایران تصویب کنند، تصویری از من هست که در کنار سفیر انگلیس می‌خندم. ‌می‌خواستم به آن‌ها نشان دهم که کاری که می‌کنند،‌برای ما آخر دنیا نیست. اما این دلیل نمی‌شود که من او را آدم قابل اعتمادی بدانم یا کار کردن با وی برایم لذت‌بخش باشد. ص 87 و ص 88

کتاب مصاحبه‌ی 380صفحه‌ای با ظریف تصویرهایی شخصی از ظریف را به صورت ضمنی نشان می‌دهد که سر همین از کتاب خوشم آمد. این که محمدجواد ظریف از آن آدم‌های فاصله‌دار است برایم جالب بود. از آن آدم‌ها که فقط تا یک فاصله‌ای آدم‌ها را به خودشان راه می‌دهند و بیش از آن اجازه‌ی نزدیک شدن نمی‌دهند. از آن آدم‌ها که ممکن است 30سال در یک کشوری زندگی کنند، اما حشر و نشرشان با فرهنگ آن کشور در حداقل‌ترین شکل ممکن باشد. (ظریف و همسرش هنوز اسم ادویه‌ها به زبان انگلیسی را بلد نیستند.) این که ظریف تا آخرین روزهای حضورش در سازمان ملل به عنوان سفیر یک سیگاری تیر بوده برایم جالب بود. روزی 3عدد سیگار برگ می‌کشید...

حق گرفتنی است. صفحات مفصلی که ظریف از مجموعه کارهایش برای این که در جنگ ایران و عراق، عراق متجاوز شناخته شود به تو ثابت می‌کند که حق گرفتنی است. حتی واضح‌ترین حقایق هم در نظام بین‌الملل وارونه جلوه داده می‌شوند و ای کاش آدم‌هایی مثل ظریف تعدادشان بیشتر بود... وقتی بعد از همه‌ی آن گزارش‌ها به این افتخار می‌کند که من بودم که باعث شدم عراق متجاوز شناخته شود، به او حق می‌دهی. در نگاه بیرونی شاید بدیهی باشد، ولی نیست. بدیهی نبود و این حق داشت از ما سلب می‌شد. مثل خیلی از حقوق دیگر که سلب شده...

نگاه کردن به آگهی‌های تبلیغاتی دانشگاه دنور هم جالب بود. این که محمدجواد ظریف فارغ‌التحصیل دکترا از دانشگاه دنور است، آن‌قدر برای‌شان مهم بوده که عکس او را در بروشورها می‌زنند. 1 زمانی هم عکس او را می‌زدند و هم عکس کاندولیزا رایس (وزیر اسبوق خارجه‌ی آمریکا). ولی بعد از حمله‌های آمریکا به افغانستان و عراق، دیگر کاندولیزا رایس فارغ‌التحصیل قابل افتخار دانشگاه دنور نبود. ظریف اما... چرا... بود و هست...

ماجراهای ظریف و روزنامه‌ی کیهان و ظریف و خطبه‌های نماز جمعه را هم دوست داشتم. مثال زدنی بودند.

کتاب به چاپ پنجم رسیده. با تیراژ 3000 نسخه. در مقیاس بازار کتاب ایران کتاب پرفروشی است. غربی جماعت وقتی کتابی پرفروش می‌شود چند تا کار انجام می‌دهند. یکی این‌که کتاب را حتما در قطع جیبی و پالتویی و کوچک و ارزان‌تر هم چاپ می‌کنند. و یکی هم این که در چاپ‌های جدید به کتاب ضمیمه اضافه می‌کنند. کتاب آقای سفیر می‌تواند در چاپ‌های جدید ضمیمه‌ی یک گفت‌وگوی مفصل دیگر در مورد روزهای وزارت محمدجواب ظریف را هم داشته باشد. مطمئنا خواندنی و یادگرفتنی و تاریخی خواهد بود...


آقای سفیر, گفت و گو با محمدجواد ظریف/ محمدمهدی راجی/ نشر نی/ 368 صفحه- 15هزار تومان

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۴۴
پیمان ..

خودم را مجبور می‌کنم. زبانم خوب نیست. کتاب 1100 را دستم گرفته‌ام و زور می‌زنم که روزی 1 درس را بخوانم. می‌دانم که روزی 1 درس کم است. این‌جوری 1 سال طول می‌کشد. من 1 سال هر روز 1 کاری را انجام می‌دهم؟ نه. به آخر اسفند نکشیده رهایش می‌کنم. ولی نه. باید بخوانم. نباید به انتهایش نگاه کنم. فقط باید به 2گام جلوترم نگاه کنم و بعد از آن را هرگز نگاه نکنم. مثل کوه می‌ماند. اگر آدم به ارتفاعی که باید برود نگاه کند نمی‌تواند. آرام آرام، قدم به قدم. واژه‌هایش سخت‌اند و من هم حافظه‌ی تعطیلی در یادگیری واژه‌های انگلیسی دارم. خودم را مجبور می‌کنم.

باید کتاب انگلیسی بخوانم. باید واژه‌هایی را که یاد می‌گیرم در جاهای مختلف مشاهده کنم تا از یادم نرود. کتاب what I talk about when I talk about running را پرینت گرفته‌ام. شهاب می‌گفت انگلیسی آسانی دارد. از ترجمه‌ی فارسی‌اش بهتر است. شروع کرده‌ام به خواندنش. خیلی کندم. هر 10صفحه را 90 دقیقه طول می‌دهم تا بخوانم. جانم درمی‌آید. توی هر صفحه هم حداقل 10تا لغت است که بلد نیستم. (آی حرصم می‌گیرد از بی‌سوادیم.) ولی کارم پیش می‌رود. کتاب موراکامی سخت‌خوان و ادبی نیست. بدون آن 10تا لغت هم می‌فهم دارد از چه حرف می‌زند. ولی کندم. از یک لاک‌پشت عینکی هم کندترم.

یک نکته‌ی جالب: آدم وقتی برای به دست آوردن چیزی زحمت می‌کشد، خیلی بهتر آن را می‌فهمد. کتاب موراکامی برایم همین حکم را پیدا کرده. اصلا مواجه با مسائل به یک زبان دیگر آدم را تیزتر می‌کند. مفاهیم را بهتر و عمیق‌تر در خودش هضم می‌کند. ضریب دقتت بالا می‌رود. هر چند سرعتت... چند تا چیز بود توی کتاب که شک دارم اگر ترجمه‌ی فارسی‌اش را می‌خواندم باز هم این قدر برایم برجسته می‌شد یا نه؟ یک جایی خود موراکامی هم همین را برمی‌گردد می‌گوید: 

The art of translation is a good example. I learned it on my own, the pay-as-you-go method. It takes a lot of time to acquire a skill this way, and you go through a lot of trial and error, but what you learn sticks with you.

موراکامی توی این کتابش یک جوری از دویدن حرف می‌زند که آدم وسوسه می‌شود حتما هر روز بدود. حتما هر روز 5صبح بیدار شود و لباس ورزشی تنش کند و تا 7صبح بدود. کیلومتر هم بزند. دقیقه هم بگیرد. حرفه‌ای کار کند. کتاب آموزش دویدن بخرد و تبدیل شود به یک دونده‌ی مسافت‌های طولانی. هر روز بدود. مهم‌ترین نکته هر روز دویدن است. عضلات آدم مثل حیوان می‌مانند. اگر به‌شان 2 روز استراحت بدهی، پر رو می‌شوند. روز سوم دیگر به ضرب شلاق هم برایت کار نمی‌کنند. باید هر روز ازشان کار بکشی.

چرا همچه وسوسه‌ای در آدم می‌افتد؟ به خاطر تمام چیزهایی که موراکامی از دویدن به دست آورده: آن حس خلایی که حین دویدن به دست می‌آورد. آن خلا و پوچی که هزاران فکر در آن زاده می‌شوند. آن خستگی حاصل از دویدن مسافت‌های طولانی که مغز و روح را از بدن جدا می‌کند و تجربه‌ی عجیبی است. وقتی که موراکامی زخم می‌خورد، وقتی که فهمیده نمی‌شود، وقتی که دیگران اذیتش می‌کنند چه کار می‌کند؟ می‌دود. مسافتی بیشتر از روزهای دیگر را می دود. دویدن پناهگاه اوست. او هر روز می‌دود. آن قدر منظم و ادامه‌دار که رمان نوشتنش را وام‌دار آن تداوم در دویدن است. وقتی تو استعداد کاری را داری و روی آن کار هم تمرکز کرده‌ای، اگر تداوم نداشته باشی نمی‌توانی کار را به سرانجام برسانی. تداوم یعنی خسته نشدن. یعنی مثل یک دونده‌ی ماراتن آرام آرام و پیوسته دویدن و هیچ گاه از حرکت نایستادن.

ما پیر می‌شویم. ما قوای‌مان را از دست می‌دهیم. بالاخره این اتفاق می‌افتد. در جوانی خیلی کارها می‌توانیم انجام بدهیم. ولی باید این جوانی را طولانی‌تر کنیم. با چه چیزی می‌توان جوانی را ممتد کرد؟ دویدن.

مثل سایت موراکامی، برای من هم طلایی‌ترین جمله‌های کتاب آن جایی است که موراکامی از درد فهمیده نشدن و درک نشدن حرف می‌زند:

As I've gotten older, tough, I've gradually come to the realization that this kind of pain and hurt is necessary part of life. If you think about it, it's precisely because people are different from others that they're able to create their own independent selves… emotional hurt is the price a person has to pay in order to be independent.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۳۹
پیمان ..