سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۸۹ ثبت شده است

من سه نقطه را خیلی دوست دارم... مورد علاقه‌ترین علامت نگارشی من است سه نقطه... سه نقطه یعنی تمام حرف‌هایی که نمی‌شود گفتشان... سه نقطه یعنی تمام کلمه‌هایی که این بیخ گلو گیر می‌کنند و نمی‌شود بیرون ریختشان... سه نقطه که می‌گذاری یعنی‌‌ همان حرف‌هایی که ناگفته می‌ماند... و همه‌ی آدم‌ها حرف‌های ناگفته‌ی خودشان را دارند و وقتی تو سه نقطه می‌گذاری می‌توانند حرف‌های سه نقطه‌ی خودشان را با حرف‌های سه نقطه‌ی تو یکی بگیرند و به هیچ جای دنیا هم برنمی خورد... سه نقطه زبان مشترک تمام آدم هاست... مثل نقطه ویرگول ولدالزنا و الکی پیچیده نیست... ساده است. سرراست است. و البته پر از حرف است... و حالا اگر احوالات این روزهای من را خاسته باشی:... و اگر احوالات تهران دودآلودِ در پناه البرز و مردمان نامهربانش را خاسته باشی:... و احوالات دانشگایی که در آن درس می‌خانم:... زندگیمان شده است:  ...  ...  ....

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۸۹ ، ۱۵:۲۰
پیمان ..

دست ها را توی جیب شلوار فرو کردن و راه رفتن. راه رفتن. راه رفتن.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۸۹ ، ۱۰:۴۴
پیمان ..

آشغال جمع کن سرش را که از سطل آشغال کنار خیابان بلند کرد دخترکوچولو با مامان بزرگش رسیدند به وسط بلوار. دخترکوچولو کلاه بافتنی سرش گذاشته بود و گیس‌های بافته‌اش را از زیر کلاه روی دوش‌هایش انداخته بود. کاپشن آبی پوشیده بود با شلوار صورتی. عینکی هم بود. از آن عینک‌های تنبلی چشم که چشم‌های کوچولویش را ورقلمبیده کرده بود. توی دستش بادکنک بود. یک بادکنک قرمز که نخش را گرفته بود. وسط بلوار که رسیدند ماشین آمد. یک مینی بوس. با سرعت زیاد. رد که شد بادش بادکنک قرمز را از دست دخترکوچولو دزدید.

بادکنک رفت هوا. بعد افتاد روی خیابان. خودش را به خیابان مالید و دور شد. دوباره ماشین می‌آمد. یک پراید. دو تا پسر بودند. با صدای بلند ضبط ماشینشان. دخترکوچولو با مامان بزرگش روی جدول وسط بلوار ایستادند. دخترکوچولو داد زد: مامان بزرگ بادکنکم.
آشغال جمع نگاه‌شان کرد. پراید سرعتش را کم کرد. راهش را کج کرد. آمد طرف بادکنک.
بادکنک خورد به کناره‌ی لاستیک و چند قدم جلو‌تر آمد.
آشغال جمع کن به دخترکوچولو نگاه کرد و دوید سمت بادکنک. پراید دست بردار نبود. دوباره راهش را به سمت بادکنک کج کرد. می‌خواست با لاستیکش بادکنک را بترکاند.
آشغال جمع کن خم شد تا بادکنک را بردارد. پراید راهش را بیشتر کج کرد.
آشغال جمع کن نخ بادکنک را گرفت.
زود قبل از اینکه لاستیک پراید برود روی بادکنک کشیدش. بادکنک فرار کرد.
پراید سرعت گرفت و رفت... دخترکوچولو و مامان بزرگ از خیابان رد شدند. آشغال جمع کن بادکنک قرمز را داد به دخترکوچولو. هر سه تایشان می‌خندیدند...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۸۹ ، ۰۹:۲۷
پیمان ..

با خانه‌ها و خیابان‌ها
کوچه‌ها و میدان‌هایش
در آغوش من است لاهیجان
ایستاده‌ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ‌های چای را می‌مالم به تنم
شاخه‌های درخت انار
بر شانه‌های من است
انگار برگ پوش شده‌ام
در خرقه‌ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله‌های ابریشم
دور می‌شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه‌ای در پیله‌ی من، این شهر
    پیر می‌شود با رویای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه‌ای ست آبی و خیس
    روی تن برهنه‌ی مهتاب
نبض کارخانه‌های برنج
آهسته می‌زند روی مچ دست‌های من
با همین دست هاست که می‌گویم:
-سلام همشهری
و بوی کلوچه می‌دهد
     هر دهانی که می‌گوید: علیک سلام
از خدا که پنهان نیست
    چرا پنهانش کنم از تو، آقا شیخ زاهد گیلانی
سیاه پوش قهوه خانه‌ای هستم
که در مسیر راه کمربندی دور لاهیجان
روزی مُرد
همین طور سیاه پوش آینه‌ای شده‌ام
که جیوه‌اش روزی ریخت
سیاه پوش قالیچه‌ای هستم
که در مغازه‌ی سمساری ست
آه آقا
بله آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی.
بیژن نجدی/از کتاب"پسرعموی سپیدار"،صفحه ی 168 و 169

مرتبط: داستان دو شهر

پس نوشت: کل وبلاگ های وردپرس و بلاگر دوباره فیلتر شدند!
پس نوشت2: من جلبک نشده ام. این که این قدر شخصی و بی ربط به حوادث دور و اطراف می نویسم به خاطر این است که حرف تازه ای ندارم. چیزهایی که بقیه می گویند کافی است دیگر.
پس نوشت3: من دلم می خاهد حمید تند تند و زیاد زیاد بنویسد: این جا.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۸۹ ، ۱۶:۲۸
پیمان ..

خردوخمیر از اتوبوس پیاده شده بودم. کیفم را انداحته بودم روی دوشم و لخ لخ کنان می‌رفتم به سمت بیرون ترمینال. نیمه شب بود. چشمهام همین جوری روی هم می‌افتادند. توی اتوبوس نتوانسته بودم بخابم. شانه‌ها و کت و کولم له و لورده بودند. هی به خودم می‌گفتم: دفعه‌ی آخرت باشد که با اتوبوس می‌روی گم و گور بشوی. حال راه رفتن نبود. حالت عادی‌اش باید پیاده می‌رفتم تا خانه. اما لشم را انداختم توی اولین ماشینی که توی خیابان ایستاده بود. سوار که شدم راننده داد زد: پروین یه نفر. پروین یه نفر. حالش را نداشتم صدایش بزنم بگویم آن یک نفر را من حساب می‌کنم بیا برویم. صبر کردم تا آن یک نفر هم پیدا شد. پراید بود. خیابان‌ها خلوت بودند. بلوار پروین از همیشه خلوت‌تر بود. عقب نشسته بودم. راننده پایش را تا ته روی پدال فشار می‌داد. دیر دنده عوض می‌کرد. روی دور موتور ۵۵۰۰-۵۰۰۰. چراغ سقفی‌اش آبی رنگ بود. روشن گذاشته بودش. یادم نمی‌آید که آهنگ هم گذاشته بود یا نه. ولی‌‌ همان صدای دور موتور ماشین به تنهایی برایم خلسه آور بود. حس می‌کردم چه قدر این صدا نشئه آور است. دور موتور کم کم زیاد می‌شد و زیاد‌تر. طرف پایش را روی پدال ثابت نگه نمی‌داشت تا دور موتور ثابت بماند. همین طور ماشین دور می‌گرفت و بعد که فکر می‌کردی دیگر دارد منفجر می‌شود دنده سبک می‌شد و از نو... فقط همین نبود. یک چیز دیگر هم بود. چیزی در صندوق عقب. انگار توی صندوق عقبش یک مکعب یا یک توپ فوتبال گذاشته بود و با کوچک‌ترین تکان ماشین این مکعب می‌خورد به درو دیوار صندوق عقب. آن صدای برخوردهای آن توپ یا مکعب هم خلسه آور بود! نه خلسه آور نه. خوشایند. نمی‌دانم. یک حالت عجیبی بود. نمی‌دانم. از منگ و خواب آلوده بودن من بود یا از بی‌‌‌نهایت خسته بودنم یا از نور آبی رنگ فضای ماشین یا از دور موتور ماشین یا آن مکعب که دائم به درودیوار صندوق می‌خورد و تق تق تتق تق صدا می‌کرد، صدایی شبیه عبور پیاپی ماشین‌ها از روی دست اندازهای زرد پلاستیکی توی جاده‌ها... همچین صدایی. و من عاشق آن صدا شده بودم. باورت می‌شود؟ من عاشق آن صدا شده بودم. اما فقط‌‌ همان شب بود که من عاشق آن صدا شدم!
فردایش رفته بودم توی پارک، درست روبه روی یکی از همین دست اندازهای پلاستیکی زرد رنگ نشسته بودم تا به صدایشان گوش کنم. فکر می‌کردم صدای مکعب توی صندوق عقب آن شبِ خسته مثل صدای عبور ماشین‌ها از دست انداز‌ها بوده. اما نبود. صدای ماشین‌ها و تق تق عبورشان از دست انداز آزارنده بود، آزارنده. من حسرت می‌خوردم. چرا آن شب آن صدا آن قدر خوشایند شده بود؟ چرا آن صدای برخورد مانند آن قدر هیجان انگیز شده بود؟ ماشین که سوار می‌شدم با اشتیاق از دست انداز‌ها با دنده دو رد می‌شدم تا شاید صدای تق تقی به مانند صدای تق تق خوشایند آن شب را بسازم. اما... نه... نمی‌شد... نمی‌شد... نمی‌شد...
رفت و رفت تا یک نیمه شب پاییزی. یک نیمه شب بارانی پاییزی. باران شلاقی می‌بارید. از خود چالوس که راه افتاده بودم تا خود لاهیجان باران شلاقی بارید. برف پاک کن‌ها تند تند برایم بای بای می‌کردند و من تند می‌راندم و بابا کنارم نشسته بود و چرت می‌زد و مامان و زن دایی و شادی عقب، خواب خواب بودند. صدای قطره‌های تند باران روی سقف ماشین بود. گه‌گاه هم که پنجره را قدری پایین می‌بردم، صدای چرخ ماشین بر جاده‌های خیس بود و ساعت یک نیمه شب بود که رسیدم لنگرود. گیر کردم بین ماشین‌هایی که بوق بوق می‌زدند و آرام می‌رفتند و دخترپسرهایی که توی ماشین‌ها می‌رقصیدند و بعضی‌هاشان دستمال سفید تکان تکان می‌دادند. کور خواب شده بودم. می‌خاستم هر چه سریع‌تر برسم به رخت خاب گرم و نرم خانه‌ی بابابزرگ و گیر کرده بودم بین آن همه آدم خوشحال. آرام دنبالشان رفتم تا بروند پی کارشان. تا میدان آخر لنگرود ول نکردند. زیاد بودند. پنج شش تایشان را جلو زده بودم و باز هم به ماشین عروسشان نرسیده بودم. به میدان که رسیدند دور زدند و من مستقیم رفتم. افتادم توی جاده‌ی لنگرود-لاهیجان. حوصله‌ام سر رفته بود. با ‌‌نهایت چابکی و سرعت عملی که در خودم سراغ داشتم گاز دادم و ماشین را جاکن کردم... اما یک چیزی آنجا بود. اول جاده‌ی لنگرود-لاهیجان آسفالت سوراخ سوراخ شده بود. دست انداز شده بود. در آن شب بارانی ندیدم. نه از آن دست انداز‌ها که بالا و پایین بپری. ماشین از روی‌‌ همان سوراخ‌ها جاکن شد و آن تق تق، تلق تولوق جادویی... بابام چرتش پاره شد، بهم گفت: چه خبرته؟ ولی من ته دلم خوش خوشانم شده بود...
من آنجاده را چند بار دیگر هم رفتم. اول جاده‌ی لنگرود-لاهیجان. آن سوراخ سوراخ شدن آسفالت هنوز هم هست. اینجا ایران است و خرابی‌ها هرگز درست شدنی نیستند. ولی هر بار که با ‌‌نهایت شتاب از آن سوراخ‌ها رد شده‌ام، دیگر صدای تق تق و تلق تولوق برایم آن حالت جادویی را نداشته‌اند. حتا برایم آزارنده هم شده‌اند. دلم برای لاستیک و رینگ‌های ماشین سوخته...
حالا من مانده‌ام که چه جوری‌ها من عاشق آن صدا شده‌ام؟ چرا همیشه من عاشق آن صدا نیستم؟ چرا فقط یک وقت‌هایی عاشق آن صدا می‌شوم؟ آیا آن صداهه فرق می‌کند یا حال من است که باعث می‌شود پاری وقت‌ها عاشق باشم و پاری وقت‌ها منزجر و متنفر؟ تقصیر من است یا تقصیر آن صدا؟ اصلن شاید تقصیر این عشقی باشد که بیژن نجدی در موردش می‌گوید:
زیرا عشق
اگر عشق
آن‌گاه عشق
پس عشق
همیشه عشق
و شاید عشق
که هرگز عشق
زیرا اگر آن‌گاه، پس همیشه و شاید که هر گز عشق...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۸۹ ، ۱۶:۱۰
پیمان ..