سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

چهارراه پایین خانه‌ی ما دوربین عابر پیاده دارد. کافی است راننده‌ای دست از پا خطا کند و وقتی که چراغ قرمز است، کمی به ‏حریم خط عابر پیاده تجاوز کند، دوربین با بی‌رحمی تمام فلش می‌زند. فلش زدن دوربین مثل رعد و برق آسمانی می‌ماند. ‏خشک می‌کند و صدای جلز ولزش کمتر از یک هفته‌ی بعد به گوش می‌رسد: 100 هزار تومان جریمه‌ی ناقابل. دیگر اهل محل ‏می‌دانند که برای رد شدن از چهارراه نباید عجله کنند و باید حریم خط عابر پیاده را حفظ کنند. برای عابر پیاده‌ای مثل من این ‏رفتار زورکی راننده‌ها خیلی دلچسب است. ‏

امشب این دست چهارراه که دوربین ندارد ایستاده بودم.منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده بودم که صدای آژیر ماشین ‏آتش‌نشانی نزدیک و نزدیک‌تر شد. رسید به آن سمت چهارراه که دوربین دارد. ردیف اول ماشین‌های پشت چراغ قرمز پر ‏بود. ماشین آتش‌نشانی نمی‌توانست رد شود. صدای آژیرش گوشخراش بود. سپر به سپر چسبانده بود به پرشیایی که خط مقدم ‏چهارراه ایستاده بود.‏

‏ موقعیت دوگانه‌ای اتفاق افتاده بود. راننده‌ی پرشیا از جایش تکان نمی‌‌خورد. ماشین آتش‌نشانی با آژیر گوشخراشش پشت ‏پرشیای سفید رنگ داشت خودش را می‌کشت. ولی پرشیا از جایش تکان نمی‌خورد. حتم اتفاقی افتاده بود. حتم جایی آتش ‏گرفته بود. حتم 10 ثانیه تاخیر هم برای ماشین آتش‌نشانی جایز نبود. ولی گیر کرده بود پشت پرشیای سفیدی که جرئت ‏نداشت از خط عابر پیاده رد شود تا راه برای کامیون آتش‌نشانی باز شود. اگر از خط رد می‌شد یک کار انسانی می‌کرد. ولی ‏قیمتش 100 هزار تومان جریمه‌ی عبور از چراغ قرمز بود. ‏

آن دوربین بالای سر این چیزها را نمی‌فهمید. او یک ماشین بود و ماشین قدرت قضاوت اخلاقی ندارد. نمی‌تواند استثنائات را ‏بفهمد. راننده‌ی پرشیا سر یک دو راهی اخلاقی سنگین و پرهزینه گیر کرده بود. اگر راه نمی‌داد مسئول پنهان خیلی از اتفاقات ‏بود. اگر راه می‌داد 100 هزار تومان جریمه می‌شد و چه کسی به جز خودش باید این 100 هزار تومان جریمه را پرداخت ‏می‌کرد؟ ‏

چراغ قرمز طولانی بود و او باید تصمیم می‌گرفت. و من گوشم از شدت آژیر ماشین آتش‌نشانی داشت کر می‌شد. راننده‌ی ‏کامیون از پشت بلندگو داد زد که آقای محترم برو کنار تا ماشین آتش‌نشانی رد بشه. و راننده‌ی پرشیا دستپاچه از ماشین پیاده ‏شد! پیاده شد و به راننده‌ی کامیون آتش‌نشانی دوربین‌های بالای چهارراه را نشان داد. ولی اصلا توجیه‌پذیر نبود... سوار ‏ماشینش شد و دو دستی به فرمان چسبید. ماشین آتش‌نشانی تمام چهارراه را از شدت آژیرش کر کرد. و آن قدر آژیر کشید ‏تا 3 دقیقه بعد چراغ سبز شد و پرشیا حرکت کرد و راه برای عبور ماشین آتش‌نشانی باز شد. ‏

در این تاخیر 3 دقیقه‌ای چند نفر جان‌شان را از دست دادند؟ آیا ارزشش را دارد که آدم به خاطر عبور یک ماشین آتش‌نشانی ‏‏100 هزار تومان هزینه بپردازد؟ اگر آن آدم درآمد پایینی داشته باشد و 100 هزار تومان حقوق 3روز کارش باشد چه؟ آیا دوربین‌های کنترل خط عابر پیاده برای حفظ جان شهروندان مناسب‌اند؟ ‏

می‌گویند بعد از انقلاب صنعتی و انقلاب اینترنت، انقلاب ربات‌ها در پیش است. موجودات دست‌ساخته‌ی انسان که قرار است ‏زندگی را به کام بشریت شیرین‌تر کنند. ولی آیا با رشد حضور ربات‌ها بار انسان بودن بر دوش نوع بشریت سنگین‌تر ‏نمی‌شود؟!‏

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۵
پیمان ..

هشتمین کنفرانس ملی و دومین کنفرانس بین‌المللی مدیریت دانش، 4 و 5 اسفند برگزار شد. مکانش کتابخانه‌ ملی ایران بود. تا ‏به حال کتابخانه ملی نرفته بودم و فکر کنم از برنامه‌های سال 95م این باشد که هر روز عصرها یک زیارتی آن‌جا داشته باشم و ‏کارهایم را منظم‌تر و روی روال‌تر پیگیری کنم. ‏

برای کنفرانس مقاله داده بودیم. مقاله‌ی خاصی نبود. یک مرور ادبیات از دانش مشتری در شرکت‌ها و بعد یک مدل که ‏گرته‌برداری از یکی از همان مرور ادبیات‌ها بود و چیزکی به آن اضافه کرده بودیم. واحد طرح و توسعه در حال اجرای آن مدل ‏بودند. و ما هم دو صفحه در مورد اجرا گزارش‌وار نوشته بودیم و چکیده و منابع مراجع بسته بودیم به تنگش و فرستاده بودیم. ‏برای ارائه شفاهی پذیرفته شده بود. میان برخورد دوگانه‌ی رییس روسای شرکت (یک معاونتی موافقت کرد که برویم و پول ‏شرکت در کنفرانس را هم از جیب شرکت داد و یک مدیر بالادستی‌ای مخالفت کرد که کجا می‌خواهید بروید و تیکه باران‌مان ‏کرد که شما فقط به فکر خودتان هستید و نباید بروید و کار دارید شما این‌جا و این چیزها به درد شرکت نمی‌خورد...!) روز اول ‏را رفتیم. ‏

سخنران افتتاحیه چهره‌ی ماندگار مدیریت و پدر مدیریت دولتی در ایران بود: سید مهدی الوانی. از مدیریت دانش صحبت کرد و ‏انتقاد کرد از رویکرد نرم‌افزاری کردن همه چیز. این‌که مدیران با نرم‌افزاری کردن همه چیز هنر تصمیم‌گیری را دارند از ‏خودشان سلب می‌کنند و به کامپیوترها می‌سپرند.‏

تنها چیزی که باعث عنوان بین‌المللی همایش شده بود،‌ حضور رییس مدیریت دانش شرکت تاتای هند در کنفرانس بود: آقای ‏دوسون کروتیونتی. توی سایت کنفرانس اسم چند نفر خارجکی دیگر را هم زده بودند. ولی روز کنفرانس فقط همین آقای هندی ‏در مراسم حاضر شد و سخنرانی کرد. انگلیسی را به لهجه‌ی شیرین هندی صحبت می‌کرد. به حرف‌هایش گوش دادیم. ‏اسلایدهایش جالب بودند. از ورزش آی‌کی‌دو صحبت کرد و رابطه‌ی آن با اجرای مدیریت دانش. آی یعنی به هم پیوستن و ‏هماهنگ شدن، کی یعنی انرژی درونی، و دو یعنی راه و روش. سه مرحله‌ی اجرای مدیریت دانش هم مثل ورزش آی‌کی‌دو ‏هستند... روز دوم هم در مورد تجربه‌ی 20 ساله‌ی اجرای مدیریت دانش در گروه‌های مختلف شرکت تاتا (از خودروسازی تا ‏فولادسازی و هتل‌سازی) یک ساعتی صحبت کرد. مرد جالبی بود. ازش یاد گرفتم که لهجه‌ی انگلیسی به هیچ وجه اهمیتی ندارد. ‏تو فقط بتوانی پشت سر هم کلمات را به هم وصل کنی کافی است. همه جای دنیا حرفت را می‌فهمند. لهجه‌ی هندی هم که داشته ‏باشی عیب نیست. حسن هم هست... شرکت تاتا هم خیلی جالب بود، این که ماشین تاتا نانو در بازارهای جهانی 2000 دلار ‏قیمت دارد (حدودا 7 میلیون تومان) و آن‌قدر کیفیتش بالا هست که فروش بالایی در سراسر جهان داشته باشد،‌فقط به خاطر ‏قیمت ارزان نیروی کار در هند نیست. خیلی مهارت‌های مدیریتی و به قول ایرانی‌ها تزئیناتی دیگر هم هستند که تاثیر دارند... ‏ولی فقط همین بود. یک آقای هندی باعث بین‌الملی شدن کنفرانس شده بود. ارائه‌دهندگان همه ایرانی بودند. 3-4 نفر ‏مقاله‌های‌شان را به زبان انگلیسی فرستاده بودند. که آن‌ها هم موقع ارائه فارسی حرف می‌زدند و می‌گفتند که فکر کردیم ‏کنفرانس بین‌المللیه جوگیر شدیم! ما که فارسی بودیم و فارسی هم فرستادیم و فارسی هم ارائه دادیم رفت.‏ (من نویسنده اول نبودم و زحمت ارائه هم با من نبود دیگر!)

روز دوم را کامل نتوانستم بروم. حال و حوصله‌ی تیکه‌ی لنترانی شنیدن نداشتم و ماندم سر کار. (با خودم هم تصمیم گرفتم که ‏من‌بعد برای مدیریت دانش شرکت کاری نکنم. حالا خرج کنفرانس را دادند که دادند. هی تیکه بشنوم که به درد نمی‌خوردی ‏و الکی کار می‌کنی و این‌ها ارزشش را ندارد.) بعد عذاب وجدان گرفتم که پولم را داده‌اند. 2 ساعت دیگر هم رفتم و چند تا ارائه ‏را شرکت کردم. یک ارائه که خیلی مشتری داشت در مورد معرفی اجرای بیگ دیتا در سازمان‌ها و دولت‌ها بود. فقط یک معرفی ‏بود. در این حد که فکر کنم گوگل در اولین جست و جوها همان مطالب را بیاورد. ولی مخاطبان کنفرانس (عموما مدیران ‏شرکت‌های بزرگ و کوچک ایرانی (از شرکت‌های وزارت نفت تا شرکت‌های آی تی و نرم‌افزاری)) به شدت خوش‌شان آمد. هیچ ‏چیز خاصی نبود. فقط باکلاس بود. ‏

یک چیزی را تا این‌جای کار متوجه شده‌ام: کلمات با کلاس. ‏

مدیران عموم شرکت‌های ایرانی (چه دولتی و چه خصوصی) از روش‌های نوین مدیریت فقط اسم‌ها را دوست دارند. بعد در ‏حرف‌های‌شان این اسم‌ها را تکرار می‌کنند و خیل عظیمی تحسین‌شان می‌کنند که چه‌قدر شما باسواد و به روزید. و خودشان هم ‏هوا برشان می‌دارد که چه‌قدر من باسوادم. در اجرا همان مدیریت بریز بپاش کمونیستی قرن بیستمی را ازشان می‌بینی. مثلا در ‏بیمه، یکی از کلمات باکلاس که از دهن همه‌ی مدیرها درمی‌آید مدیریت ریسک است. بعد می‌نشینی پای صحبت‌شان از 100 تا ‏‏98 تای‌شان عمرا اگر روشی چیزی بدانند. مبانی ریاضی مدیریت ریسک که اصلا و ابدا. مبانی تشریحی هم به صورت کلی و ‏ویکی‌پدیایی... این که جوانکی با انگیزه و اهل خواندن  برود این کلمه‌های باکلاس را از بیخ و بن بشناسد و مبانی ‏ریاضی و غیرریاضی‌اش را دربیاورد برای مدیران ارزشی ندارد. مهم فقط حرف زدن است. ‏

هیچی. همان موقع توی کنفرانس ویرم گرفت که بروم بیگ دیتا و داده‌کاوی و این چیزها را از سایت ‏edx‏  یاد بگیرم. ولی بعد ‏به این فکر کردم که ببین پسر خوب،‌ حد بالا همین ارائه‌ای بود که دیدی. نتیجه‌اش هم این خواهد بود که فردای روزگار چند تا ‏مدیر برای تصمیم‌های‌شان ادعای بیگ دیتا و داده‌کاوی می‌کنند. بعد دیگر مد می‌شود. هر کسی بگوید بیگ دیتا نماد باسوادی ‏و چیز بلدی می‌شود. در همین حد...‏

غروبش مراسم اختتامیه را هم رفتیم. گفتند شما مقاله‌ی برتر کنفرانس شده‌اید. خودمان خنده‌مان گرفت. بعد منتظر شدیم که ‏خبرش را توی سایت‌شان بزنند که نزدند. منتظر شدیم حداقل سرتیفیکیتی چیز با کلاسی بدهند که تا الان ندادند. جایزه‌ هم ‏نداشت. ‏

تقدیرنامه‌ را زدیم زیر بغل‌مان از کتاب‌خانه ملی زدیم بیرون. دم غروب بود. آقای هندی تک و تنها آن طرف‌تر ایستاده بود و ‏داشت از خودش جلوی کتابخانه ملی سلفی می‌گرفت. یک لحظه یک جوریم شد. بنده‌ی خدا، تنها و غریب داشت از خودش عکس ‏می‌گرفت. بعد منظره‌ی پشت سرش هم منظره نبود آخر. آن گودبرداری عظیم کنار کتابخانه‌ی ملی، آن جا ایستاده بود داشت ‏از خودش عکس می‌گرفت. ‏Have a good time‏ ی پراندیم و ازش خداحافظی کردیم.‏

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۲
پیمان ..

"چرا کشورها شکست می‌خورند" کتابی به شدت خواندنی است. دارون عجم اوغلو  و جیمز رابینسون نظریه‌ای سیاسی اقتصادی را ‏با قصه‌هایی فراوان از تاریخ کشورهای گوناگون جهان و با زبانی خیلی ساده و روایی ارائه می‌کنند. ‏

نظریه‌های زیادی در مورد الگوهای رشد و فقر و غنا در جهان وجود دارند. عجم اوغلو و رابیسنون یک یک آن‌ها را نام می‌برند ‏و بعد مثال‌ نقض‌ها را می‌گویند تا ثابت کنند که این نظریه‌ها کار نمی‌کنند.‏

فرضیه‌ی جغرافیا عامل اصلی تفاوت ثروت در کشورهای جهان را تفاوت‌های جغرافیایی می‌داند. مثلا می‌گوید که کشورهای گرم ‏فی‌نفسه فقیرند. سنگاپور،‌ مالزی، نوگالس آمریکا و... مثال نقض این فرضیه‌اند. ‏

فرضیه‌ی فرهنگ ضعف فرهنگی را عامل اصلی فقر و غنا می‌داند. مثلا می‌گوید که آفریقایی‌ها به این علت فقیرند که اخلاق کاری ‏خوبی ندارند. این فرضیه از نظریات ماکس وبر آمده که معتقد بود اصلاحات و اخلاق پروتستانی نقش کلیدی در تسهیل ظهور ‏جامعه‌ی صنعتی غرب اروپا ایفا کرد. در مرز آمریکا و مکزیک دو شهر با یک نام حضور دارند: نوگالس. از نظر فرهنگی کاملا ‏مشابه هم‌اند. اما از لحاظ اقتصادی و سیاسی نوگالس آمریکا به مراتب از نوگالس مکزیک اوضاع بهتری دارد. یا کره‌ی شمالی و ‏جنوبی از نظر فرهنگ و زبان کاملا مشابه هم‌اند. اما از لحاظ اقتصادی و فقر و غنا... فرضیه‌ی ماکس وبر هم حتا مثال نقض دارد. ‏فرانسه در قرون وسطا و پس از آن به شدت کاتولیک بود،‌ ولی مثل انگلستان پیشرفت کرد و صنعتی شد. ربطی به فرهنگ و ‏دین و مذهب ندارد. یا یک عقیده‌ای وجود دارد که می‌گوید این فرهنگ انگلیسی بوده که باعث رشد و بالندگی کشورهایی مثل ‏آمریکا و کانادا و استرالیا و بخش‌هایی از هند و پاکستان شده. سیرالئون و نیجریه هم مثل آمریکا و استرالیا مستعمره‌ی ‏انگلستان و تحت تاثیر کامل فرهنگ انگلیسی بوده‌اند... ولی مثل آمریکا و کانادا و استرالیا پیشرفت نکردند.‏

یک فرضیه‌ی دیگر فرضیه‌ی جهل است. این‌که در کشورهای فقیر جهل مدیران و سردم‌داران و مردم باعث می‌شود که کشور ‏رشد نکند. درحالی‌که این نظریه هم کار نمی‌کند. چون در بسیاری از کشورهای فقیر رهبران دیکتاتور آدم‌های باسوادی هستند ‏که در بهترین دانشگاه‌های دنیا درس خوانده‌اند. یا در نیمه‌ی دوم قرن بیستم به کشورهای فقیر کمک‌های اقتصادی بین‌المللی ‏زیادی برای امر آموزش شده. خیل عظیمی باسواد شده‌اند. ولی تغییری در وضع این کشورها رخ نداده.‏

عجم‌اوغلو و رابینسون در مقابل نظریه‌ی نهادها را مطرح می‌کنند و می‌گویند این نهادها هستند که باعث رشد و تضعیف یک ‏ملت می‌شوند: ‏

‏"علت این‌که نوگالس آریزونا خیلی ثروتمندتر از نوگالس سونورا است قابل فهم است. این تفاوت ناشی از نهادهای کاملا متفاوت ‏در دو سوی مرز است که انگیزه‌های متفاوتی برای ساکنان نوگالس آمریکا در برابر نوگالس سونورا ایجاد می‌کند. ایالات متحده ‏به این علت امروزه ثروتمندتر از مکزیک و پرو است که نهادهای سیاسی و اقتصادی‌اش انگیزه‌ی بنگاه‌ها،‌ افراد و سیاستمداران ‏را افزایش می‌دهند. کارکردهای هر جامعه با مجموعه‌ای از قواعد اقتصادی و سیاسی توسط دولت و شهروندانش به طور جمعی ‏ایجاد و اجرا شده‌ است: انگیزه‌هایی برای آموزش دیدن، پس‌انداز و سرمایه‌گذاری کردن و پذیرش تکنولو‌‌ژی‌های جدید و ‏مواردی ازین دست.... نهادها با تاثیر گذاشتن بر رفتارها و انگیزه‌ها در زندگی واقعی، موفقیت یا شکست کشورها را رقم می‌زنند. ‏استعداد فردی در هر سطحی از جامعه مهم است. با این همه یک چهارچوب نهادی برای تبدیل آن استعداد به نیرویی مثبت نیاز ‏است. "‏ ص 69 و ص70

آن‌ها نهادها را به دو دسته‌ی فراگیر و بهر‌ه‌کش تقسیم می‌کنند:‏

‏"نهادهای اقتصادی فراگیر مانند نهادهای کره‌ جنوبی یا ایالات متحده، همان نهادهایی هستند که مشارکت انبوه عظیمی از افراد ‏را در فعالیت‌های اقتصادی مجاز می‌شمرند و ترویج می ‌کنند که به بهترین شکل از استعدادهای‌شان استفاده کنند و به آن‌ها ‏امکان می‌دهند هر چه را که می‌خواهند انتخاب کنند. نهادهای اقتصادی وقتی فراگیر خوانده می‌شوند که حاوی مالکیت خصوصی ‏مطمئن، نظامات حقوقی بی‌طرف و خدمات عمومی باشند که برای مبادله و معامله افراد، میدانی فراهم آورند. چنین نظاماتی باید ‏اجازه خلق کسب و کارهای جدید را بدهد و بگذارد مردم مشاغل خودشان را انتخاب کنند."‏ ص 106

‏"در مقابل نهادهای بهر‌ه‌کش وجود دارند که ویژگی‌هایی متضاد با نهادهای فراگیر دارند، چنین نهادهایی از آن جهت بهره‌کش ‏خوانده می‌شوند که برای تصاحب درآمدها و ثروت‌های بخشی از جامعه و سپردن آن به بخش دیگری از جامعه طراحی ‏شده‌اند."‏ ص 108

چیزی که کتاب "چرا کشورها شکست می‌خورند" را خاص می‌کند، معرفی چرخه‌های فضیلت و رذیلت است. این که چه‌طور ‏کشورها وقتی در مسیر رشد می‌افتند روز به روز قوی‌تر می‌شوند و چه‌طور کشورها وقتی در مسیر فقر و رذالت می‌افتند روز به ‏روز وضع‌شان بدتر و بدتر می‌شود. ما با یک وضعیت ثابت و ایستا هیچ وقت روبه‌رو نیستیم. همیشه یا وضع بد و بدتر می‌شود یا ‏خوب و خوب‌تر... ‏

چرخه‌های فضیلت در کشورها چگونه کار می‌کنند؟ نهادهای سیاسی فراگیر قدرت را نزد سردم‌داران جامعه قید و بند دار ‏می‌کنند. نمی‌گذارند که آن‌ها خدا بشوند. این باعث ایجاد نهادهای اقتصادی فراگیر می‌شود. نهادهای اقتصادی فراگیر با تضمین ‏حقوق مالکیت افراد، نمی‌گذارند که ثروت در دستان یک گروه کوچک از جامعه باقی بماند. نمی‌گذارند که ثروت در جامعه ‏متمرکز شود. به همین ترتیب قدرت سیاسی عایدی محدودی به دست صاحبان قدرت می‌دهد و گروه‌های جاه‌طلب به جای ‏فعالیت برای تسلط کامل بر دولت به فعالیت‌های اقتصادی می‌پردازند. و بدین ترتیب نهادهای اقتصادی فراگیر موجب تداوم ‏نهادهای سیاسی فراگیر می‌شوند و...‏

چرخه‌های رذیلت با حضور نهادهای سیاسی بهره‌کش قدرت بی‌نهایتی را برای گروه کوچکی فراهم می‌کنند. این گروه کوچک ‏تمام ثروت جامعه را در اختیار خود می‌گیرد. انگیزه برای فعالیت در آن جامعه از بین می‌رود. گروه‌های جاه‌طلب شرط بقا را ‏فقط در قدرت سیاسی می‌بینند. پس فقط برای تصاحب قدرت با هم می‌جنگند. استعدادهای مردم شکوفا نمی‌شود و این به ‏صورت چرخه‌ای ابدالدهر روز به روز عقب ماندگی را تشدید می‌کند.‏

تنها چیزی که چرخه‌های فضیلت و رذیلت را تغییر می‌دهد، بزنگاه‌های تاریخی است. بزنگاه‌های تاریخی نقطه‌ای هستند که در ‏آن مردم یک کشور جهت چرخه‌های کشورشان را تغییر می‌دهند. ممکن است کشوری در چرخه‌ی فضیلت باشد و در بزنگاهی ‏تاریخی جهت چرخه معکوس شود و وارد چرخه‌ی رذیلت شود. مثل خاورمیانه‌ی دوران باستان که گل سرسبد کشورهای جهان ‏بود، ولی تا به الان در چرخه‌ی رذیلت فرو افتاده و روز به روز بدتر می‌شود.‏

یا که در بزنگاهی تاریخی، از رذیلت وارد فضیلت شوند. در کتاب عجم‌اوغلو و رابینسون مثال‌های فراوانی از این بزنگاه‌های ‏تاریخی وجود دارد.‏

حالت‌های دیگر از نهادهای فراگیر و بهره‌کش و رشد هم در این کتاب روایت شده است.‏

یکی از دوست‌داشتنی ترین فصل‌های این کتاب برایم فصل هفتم بود. جایی که سیر تطور تاریخ انگلستان از پادشاهی تا انقلاب ‏صنعتی را روایت می‌کند. این‌که چطور انگلستان وارد یک چرخه‌ی فضیلت 600 ساله شد. این که چطور این چرخه آرام آرام ‏اوضاع جامعه را بهبود بخشید. هیچ چیز ناگهانی نبود. قشنگ چرخه‌ای بود که دهه‌ها طول کشید تا هی به صورت مثبت رشد کند ‏و رشد کند و وضع را از خیلی بد به بد و از وضعیت بد به وضعیت تحمل‌شدنی و از وضعیت تحمل‌شدنی به وضعیت قابل قبول و... ‏برساند.‏

ابتدا در انگلستان پارلمان وجود نداشت. فقط در سال 1215 میلادی بارون‌های انگلیسی پرنس جان را وادار به امضای مگناکارتا ‏‏(منشور بزرگ) کردند. طبق این منشور پرنس جان قبل از افزایش مالیات‌ها باید با بارون‌ها مشورت می‌کرد و جلسه تشکیل ‏می‌داد.‏

در سال 1265 میلادی اولین پارلمانی انتخابی بارون‌ها به صورت رسمی به وجود آمد. این پارلمان متشکل از نخبگان نزدیک به ‏شاه و طبقه‌ی پولدار جامعه بود که به خاطر منافع‌ شخص خودشان با تلاش‌های افزایش قدرت پادشاه مخالف بودند.‏

‏220 سال بعد در سال 1485 جنگ‌های گل رز بین دو خاندان مدعی سلطنت لنکستری‌ها و یورکی‌ها رخ داد. با این جنگ ‏مناقشه بر سر سلطنت به پایان رسید و سلطنت به لنکستری‌ها رسید. این باعث تمرکز سیاسی در انگلستان شد.‏

در سال 1530 با قطع رابطه‌ی هنری هشتم با کلیسای کاتولیک روم و انحلال صومعه‌ها دولت در انگلستان متمرکزتر شد. و از ‏سوی دیگر تلاش برای دخیل شدن در قدرت متمرکز پادشاه از سوی بارون‌ها افزایش یافت. آن‌ها از طریق مجمعی که حدود 3 ‏قرن سابقه‌ داشت توانستند نفوذشان بر شخص پادشاه را حفظ کنند.‏

در سال 1603 سلسله‌ی استوارت پادشاه شد. سلسله‌ای از حکومت مطلقه، مالیات‌های انحصاری، تولید انحصاری، جیمز اول و ‏پارلمان بارون‌ها سال‌ها بر سر به دست گرفتن تجارت خارجی و داخلی با کشمکش داشتند. تا این که در سال 1623 بارون‌ها ‏توانستند قانون انحصارات را بنویسند و جیمز اول را از ایجاد انحصارات داخلی جدید منع کنند.‏

اما در سال 1629 پادشاه جدید، چارلز اول دیگر تحمل بارون‌ها را نداشت و پارلمان آن‌ها را نابود و منحل کرد. خودکامگی در ‏انگلستان حاکم شد. چارلز اول به جنگ با اسکاتلند پرداخت و ضعیف شد و دوباره بارون‌ها پارلمان تشکیل دادند. ولی این بار ‏تشکیل پارلمان بارون‌ها که با حمایت‌های توده‌ی مردم هم همراه بود جنگ داخلی را به وجود آورد. جنگ داخلی بین طرفداران ‏شاه و طرفداران پارلمان که در نهایت سرتراشیده‌ها (طرفداران پارلمان) به رهبری الیور کرامول جان‌نثاران شاه را قتل عام کردند ‏و پیروز شدند.‏

در سال 1649 چارلز اول اعدام شد. ولی رهبر سرتراشیده‌ها، الیور کرامول وقتی بر تخت سلطنت نشست تبدیل به یک دیکتاور ‏دیگر شد. بعد از او چارلز دوم هم به دیکتاتوری ادامه داد. تا که در سال 1688 دوباره جنگ داخلی به راه افتاد.‏

این همان بزنگاه تاریخ انگلستان بود. جایی که مردم با حضورشان مانع از آن شدند که چرخه‌ی فضیلت‌شان به رذیلت تبدیل ‏شود. چارلز دوم سقوط کرد. و پادشاهی مشروطه با ویلیام آو اورنج شروع شد.‏

در سال 1689 قانون اساسی جدید پارلمان تدوین شد. پادشاهی موروثی کنار گذاشته شد و حکومت مشروطه آغاز شد.‏

در سال 1694 بخش مالی حکومت اصلاح شد. بانک انگلستان تاسیس شد و انقلابی مالی در جهان رخ داد.‏

در سال 1707 پارلمان روز به روز تصمیم‌گیرنده‌تر شد. در این  سال مالیات‌ها را پارلمان تعیین کرد و به مردمان عادی حق ‏رای داده شد. ‏

و دیگر انگلستان روی غلطک فضیلت افتاد. با تضمین حقوق مالکیت و انقلاب مالی که اتفاق افتاده بود، اختراعات رونق گرفتند. و انقلاب صنعتی کم کم پا به ‏منصه‌ی ظهور گذاشت... این‌که در آن بین چندین بار جنگ داخلی راه افتاد و چندین بار حکومت مطلقه تشکیل شد، نشان ‏می‌دهد که پارلمان امروز انگلستان و سطح زندگی در شهری مثل لندن به همین راحتی‌ها و الکی به دست نیامده...‏

@@@

انتخابات 7 اسفند 1394 مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان به نظرم یک قدم خوب برای افتادن در چرخه‌ی فضیلت بود. ‏یک تلاش کوچک برای این که وضعیت را از خیلی بد به بد تغییر بدهیم. ‏..


مرتبط: اسلایدهای ارائه ی دارون عجم اوغلو در مورد کتاب "چرا کشورها شکست می خورند؟"

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۰۶:۵۳
پیمان ..

به میدان شوش که رسیدیم جلوی چند نفر از راننده‌ی تاکسی‌ها ایستادیم که بپرسیم خیابان گرخانه کجاست؟ هیچ کدام‌شان ‏جواب ندادند. سختی‌شان آمد. معتادی کنار دست‌شان ایستاده بود. با نعشگی گفت: 2 تا هست. یکی سمت افسریه‌ست. خیلی ‏راهه تا اون‌جا... تو حال و هوای خودش بود و فکر می‌کرد دنبال گرم‌خانه ایم. ولی مسئولیت‌پذیری اجتماعی‌اش بالاتر از همان ‏راننده تاکسی‌های بغل‌دستی‌اش بود... ‏

راننده‌ی تاکسی آن‌قدر سگ اخلاق و غرغرو بود که دیگر تحملش را نداشتم. آدرس را بلد نبود. خودش می‌گفت خانه‌مان ‏همین‌جاست. ولی بلد نبود. از جای پارک نبودن نالید و گفت فلان جا نمی‌روم و واقعا هم نرفت. من را بهارستان پیاده کرد و من ‏پیاده رفتم تا خیابان امیرکبیر و کارم را انجام دادم و برگشتم پیشش که من را ببرد به مقصد بعدی: شوش. کلافه بود. ترجیح ‏دادم بقیه‌ی راه را سوار مترو شوم و دیگر زیر منتش نباشم. من را تا ترمینال جنوب برد. ازش تشکر کردم و تو دلم گفتم شرّت ‏کم. ‏

دست‌هام را فرو کردم تو جیب شلوارم و از کنار ترمینال راه افتادم سمت ایستگاه مترو. آسمان ابری بود. هوا خوب بود. سوز ‏سرمای بهمن رفته بود و خنکی بهاری دل آدم را بی‌خیال دنیا و مافیها می‌کرد. و یکهو حال و هوای برزخی اطراف ترمینال من را ‏گرفت. تاکسی‌های بین شهری و مسافرکش‌های جاده‌ای داد می‌زدند: اصفهان یک نفر. قم دو نفر. کاشان یک نفر.... ‏ماشین‌های‌شان آماده‌ی به جاده زدن و رفتن بود. جلوتر ردیف فلافل کثیف‌ها بود. با بوی روغن سوخته و موهای چرب ‏فلافل‌زن‌ها. و بعد دست‌فروش‌هایی که بوی شب عید می دادند. هر چه داشتند برای فروش آورده بودند و کف پیاده رو پهن ‏کرده بودند. آن‌قدر که راه رفتن در فضای بین مغاز‌ه‌ها و بساط‌شان سخت بود. پیرهن آستین کوتاه 5 هزار تومان و پیرهن ‏آستین بلند 7 هزار تومان. مسافرهایی که ساک به دست توی پیاده‌رو و خیابان می‌لولیدند. فضا فضای رفتن بود. وارد ترمینال ‏نشده بودم. ولی مغازه‌های دور ترمینال و جنس‌های ارزان بهم می‌گفتند که گور بابای چیزهای خوب و با دوام. همین که لباسی ‏بپوشی که تو را تا مقصد بعدی،‌تا دور شدن ازین‌جایی که هستی همراهی کند بس است. همین که غذایی بخوری که تو را برای ‏چند ساعت بعدی، تو را تا رسیدن به جایی دورتر سیر نگه دارد بس است. قرار نیست بمانی. قرار نیست چیزی برای تو بماند. ‏همه چیز کوتاه‌تر از آن است که دغدغه‌اش را داشته باشی... ‏

وارد ایستگاه مترو شدم. چند سال پیش دقیقا همان لحظه‌ای که وارد ایستگاه مترو شدم، آقایی جلویم را گرفت و گفت: آقا من ‏کارت متروی یک روزه خریدم. دیگه کاری ندارم. می خوای تو ازش استفاده کن. چه زمانی بود؟ وقتی که کارآموزی می‌رفتم ‏پالایشگاه نفت تهران. پسری که هیچ وقت دوباره هم را ندیدیم من را سوار ماشینش کرده بود و تا دم ایستگاه ترمینال جنوب ‏آورده بود... رفتم و توی ایستگاه منتظر قطار شدم. دو تا خانم با آرایش غلیظ و ساپورت و ساک دستی کوچک‌شان منتظر قطار ‏بودند. انگار که عازم کار شبانه باشند. مشتری طلبانه نگاه کردند. رفتم دورتر ایستادم. خط آهنی که در مسیری منحنی از ‏ایستگاه خارج می‌شد عکس گرفتنی بود. می‌شد از آن عکس‌های احساسی قطاری گرفت. ریل‌های انتهای ایستگاه و رفتن‌شان. ‏سعی هم کردم. ولی موبایلم خوب نبود. نمی‌توانستم از حجم نوری که فضای انتهای خطوط وارد عکس می‌کرد کم کنم تا عکس ‏قشنگ شود. موبایلم به اختیارم نبود. فقط تصویر را به خاطر سپردم... ‏

هوا بوی ملنگی بهاری خوبی داشت. ‏

مترو آمد و سوار شدم.‏

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۵
پیمان ..