سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

مکنزی

من ارادتمند مکنزی‌ام. ‏

این‌که یک شرکت ارائه‌ی خدمات محتوایی و مشاوره‌های مدیریتی 11 هزار نفر پرسنل داشته ‏باشد آدم را به هیجان می‌اندازد. ‏وقتی گزارش‌های ساده ولی پرمحتوای این موسسه‌ی مطالعاتی حالا بین المللی را می‌خوانم کیفور ‏می‌شوم. حس می‌کنم از فردای جهان خبر دارم. یکی از 13 مقاله‌ی مرجع پایان‌نامه‌ام هم حاصل ‏کار همین مکنزی بود و چه‌قدر برایم الهام‌بخش بود. بعد که مشتری سایتش هم شدم هیچ وقت ‏از ایمیل‌های تبلیغاتی‌اش توی ایمیلم حس بد پیدا نکردم.‏

همین امشب ارادتم به مکنزی فزون‌تر شد. ‏

سر همین عکس بالا. دیگر توی متن‌های انگلیسی جا افتاده که به خلیج فارس بگویند خلیج عربی. ‏یکهو توی گزارش جدیدی از مکنزی عبارت خلیج فارس را که می‌بینی، حس وطن‌پرستی با ‏همه‌ی حماقتش به طرز شیرینی‌ ورقلمبیده می‌شود. به خصوص که بروی توی منبع همین عبارت و ‏ببینی که توی منبع هم گفته‌اند خلیج عربی...‏!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۱
پیمان ..

رنه گید

دو سه روزی هست که لحظه‌های غروب عجیب خواستنی می‌شوند. ‏

یک ساعت پیش از غروب, آفتاب چنان تابیدن نازی به خود می‌گیرد که آدم ناچار باید همه چیز را رها کند و فقط به تماشا ‏بنشیند. ناز تابش زمستانی آفتاب در آن یک ساعت لحظه به لحظه تغییر می‌کند.‏

لحظه‌ای خیره‌ی نارنجی نگارینش می‌شوم که به زیبایی ریخته شده است بر سینه‌ی دیوار ساختمان بلند کوچه‌ی بالایی. ‏کوه‌های شمال شهر, به خصوص کوه‌های سمت لواسان یک دست سپیدپوش‌اند. در پای کوه‌ها ابرهای بنفش و کبود نوید ‏بارش برف و باران در آن خطه را می‌دهند. و بعد در این گوشه‌ی شهر پرتوهای نارنجی خورشید آدم را دیوانه می‌کنند. ‏

بعد از چند دقیقه ویرم می‌گیرد که به دامش بیندازم. صیدش کنم. تا دوربین به دست می‌شوم می‌بینم آن نارنجی دیگر ‏نیست. دیگر آن نارنجی به آن وسعت نیست. گل‌بهی شده است و منعکس شده است در شیشه‌ی ساختمان آن دست کوچه. ‏دوربین را به دست می‌گیرم. هنوز هم عکاس نشده‌ام که عناصر را تنظیم کنم و همان چیزی را که می‌بینم ثبت کنم. تا بیایم ‏سعی و خطا کنم, خورشید قهرش می‌آید و همان انعکاس گل‌بهی را هم ازم دریغ می‌کند. ‏

من هم لجم می‌گیرد و لنز را می‌گیرم سمت خود خورشید و از سر برهنه‌اش در خواب‌آلوده‌ترین روزهای سالش عکس ‏می‌گیرم. ‏

ناتوانی من برای صید کردن لحظه‌ها برای تو آشناست. لحظه‌های زیادی را گذرانده‌ایم که من با تمام وجود خیز برداشته‌ام ‏برای تصاحب و شکار کردن‌شان. برای به سیطره‌ی خود درآوردن‌شان. برای ثبت کردن‌شان. ولی همیشه گذران زمان مثل ‏صابونی بوده که به تن آن لحظه‌ها مالیده می‌شود و لیز و لیزترشان می‌کند.‏

چای در آن لحظه‌های واپسین روز عجیب می‌چسبد. خودت این را یادم داده‌ای. ولی تنبلم من. تا چای دم بگذارم آسمان ‏سورمه‌ای شده است و شب فرا رسیده است.‏

دیروز که عصر جمعه بود باز کلافه بودم. گفتی روز استراحت است. سخت نگیرم. ولی به کل دوست نداشتم فردا روز ‏استراحت باشد. دوست داشتم روز کار و سر و کله زدن با واژه‌ها باشد. نشد. کلافه بودم. ‏

عصری زل زده بودم به رنه‌گید خودم. جیپ دوران کودکی‌ام. دو سال پیش که اسباب‌کشی می‌کردیم از خرت و پرت‌های ‏انباری جستمش. از سگ‌جان بودنش به وجد آمدم. منی که اسباب‌بازی سالم از زیر دستانم بیرون نمی‌آمد, سالم ماندن جیپ ‏عجیب بود. سالم سالم هم نمانده بود. کاپوتش ضربه دیده بود. احتمالا خواسته بودم با ماشینی هم‌هیکل خودش تصادفی ‏جاده‌ای راه بیندازم و شاخ به شاخ‌شان کرده بودم. حتم شدت ضربه چنان بوده که کاپوت جیپ یک کوچولو کنده شده و آن ‏ماشین مقابل را اصلا یادم نیست..دو سال پیش که یافتمش عجیب باهاش حال کردم. یاد تو افتادم که پارسایت را سال‌هاست ‏داری. من عشق ماشینم خب و جیپ‌ها را دوست دارم. هر چیز جیپی دوست‌داشتنی است. جیپ یعنی چندکاره. یعنی ماشینی ‏که هم در جاده می‌رود و هم در باتلاق و جاده خاکی. از چاقوهای چندکاره خوشم می‌آید. از کیف‌های چندکاره هم ‏همین‌طور: کوله بشوند, دوشی بشوند, دستی هم باشند. از آدم‌های چندکاره هم خوشم می‌آید...‏

به سرم زده بود به رنه‌گید خودم به پاس این همه سال دوامی که آورده است جایزه بدهم.  چه جایزه‌ای؟

جایزه‌اش را آن دفعه که رفتیم سرخه‌حصار می‌توانستیم اجرایی کنیم: گردش یک روز دیرین, خوب و شیرین. در پستی ‏بلندی‌ها. ‏

برای آن که بهش خوش بگذرد ازش عکس هم گرفته بودم. ذوق کرده بود که در روزهای آینده بیرون خواهد رفت. اما ‏این جایزه و این بیرون رفتن ماند. ‏

من خیلی وقت است که سرخه‌حصار نرفته‌ام. باورم نمی‌شود از آن روزهایی که منظم هر روز صبح می‌رفتم سرخه‌حصار ‏می‌دویدم سه سال گذشته است. آخرین باری که رفتم سرخه‌حصار با تو بود. اصلا یادم رفت که این رنه‌گید چشم‌انتظار یک ‏گردش جانانه در میان پستی بلندی‌ها و تپه‌ها و کاج‌ها و جاده‌های سرخه‌حصار است. گرسنه بودم. یادت هست که؟ فقط ‏رسیدیم برویم پیتزا بگیریم. جای پارک نبود. دیر شده بود. اگر می‌رفتیم توی خود پیتزافروشی, سرخه‌حصار در تاریکی ‏وحشی زمستانی‌اش فرو می‌رفت. تو پیتزا گرفتی و من راندم سمت سرخه‌حصار و نشستیم روی میز چهارنفره‌ها, زیر کاج‌ها ‏و ناهاری دیرهنگام زدیم به بدن. و تابش کم‌رمق آفتاب زمستانی بود که ما را به هول و ولا انداخت. دویدیم. دویدیم تا ‏برسیم به سر تپه‌ای و غروبش را شکار کنیم... شکار کنیم... و نتوانستیم. همه چیز سریع‌تر از ما می‌دوید و می‌دود...‏

دیروز که زل زده بودم به چشم‌های گردالی رنه‌گید یکهو یادم آمد که آخرین سرخه‌حصار برای ما هم کافی نبود, چه برسد ‏به این طفلک. و بعد یکهو دیدم که دارم می‌خوانم: من و تو کم بودیم... من و تو کم بودیم...‏

هر چه‌قدر هم فیگور فرهاد را گرفتم باز هم نتوانستم آن حس کم بودن را مثل خواندن فرهاد برای خودم زنده کنم.‏

ناچار به خودش پناه بردم و شعر شهریار قنبری را از زبان خودش شنیدم و مثل چی هم‌ذات‌پنداری کردم... این آهنگ‌ها و ‏شعرهایی که آینه‌ی تمام‌نمای آدم می‌شوند خیلی لعنتی‌اند... ‏

رستنی‌ها کم نیست/ من و تو کم بودیم...‏

من و تو کم نه/ که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم...‏

 
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۵
پیمان ..