سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

پیاده‌روی در مسیرهای تکراری با دوره‌ی تناوب یک‌ماهه لذت‌بخش است. به این توجه می‌کنی که چه چیزهایی تغییر کرده. نگاه می‌کنی که اشیاء و آدم‌های قبلی هنوز سر جایشان هستند یا نه. 

پیتزافروشی ارم هنوز بسته است. هم ماه رمضان است و هم تابلوی قدیمی‌اش هنوز به‌روز نشده. پس هنوز تعطیل است. مسچیان هنوز هم دبه‌های سبزرنگ آب رادیاتورش را جلوی مغازه‌اش به‌صف چیده. جلوی کارواش نبش کوچه هنوز آن مزدا سری اف شکلاتی‌رنگ پارک است. (دفعه‌ی پیش سقف و شیشه و کاپوتش پر بود از شکوفه‌های درخت بود. این بار تمیز و بی شکوفه بود.) سقف سفالی خانه‌ی متروکه‌ی آن دست هنوز هم سبز و پر از خزه است. ساندویچی‌ها و کتلت فروشی‌ها همه‌شان بسته‌اند. این بار طباخی کنار فروشگاه فروش بسته است و دیگر عطر لعنتی‌اش بر بوی چای‌های مغازه‌ی چای بهاره چیره نیست. ماه رمضان است.

سر میدان شهدا چند پیرمرد و پیرزن توی زنبیل‌های حصیری بزرگ گوجه‌سبز و ازگیل و پرتقال محلی می‌فروختند. کمربند فروش جلوی بانک ملی بساط کمربندهایش را این بار جلوی بانک کناری (بانک مسکن) چیده بود... هوای خردادماه خنک و مطبوع بود.

وقتی رسیدم به باغ ملی دوچرخه‌سوار کوله بر پشت نگاهم را جذب کرد. کوله بر دوش، لاغر و بله باریک و تک‌وتنها بود. به کلاه ایمنی و دستکش سیاهش نگاه کردم. بعد حس کردم یک دوچرخه‌ی دیگر هم رد شده. یعنی داشتم هنوز به کوله‌پشتی او نگاه می‌کردم که رد شدن صدای جیرجیری  را کنار گوشم حس کردم. برگشتم. بله... یک دوچرخه‌ی دیگر هم رد شده بود. دوچرخه با صدای جیرجیر بلندش دور میدان چرخید.

پیرمرد بود. دو تا میله گذاشته بود دو طرف فرمان دوچرخه‌اش. دو تا گل گلایل را چسبانده بود به این دو تا میله. یک پوستر از امام خمینی هم بین این دو تا گل. یک کیسه با آرم برنج محسن هم از فرمان دوچرخه‌اش آویزان بود. توی کیسه برنج نبود. نمی‌دانم چی بود. کلاهی به سفیدی ریش‌هایش هم بر سر داشت. تنها بود. برای خودش داشت رکاب می‌زد و توی شهر می‌چرخید... 

یکهو یادم آمد توی مسیری که داشتم می‌آمدم به جز زیاد بودن ماشین های پلاک تهران هیچ نشانی از ارتحال ندیده بودم. بانک‌های سر راهم فقط تعطیل بودند. از معمار انقلاب فقط یک روز تعطیل برای ادارات دولتی شهر را دیده بودم. سیاهی به چهره‌ی سبز شهر این بار ننشسته بود.

تنها چیزی که داشتم می‌دیدم همین پیرمرد دوچرخه‌سوار بود. عکس را برداشته بود گذاشته بود روی فرمان دوچرخه‌ی قدیمی‌اش. دوچرخه‌ای که صدای جیرجیر زنگ‌زدگی و روغن نخوردن به چرخ‌ها و زنجیرش بلند بود. خیره به روبه‌رو رکاب می‌زد و زیر تونل سبز درخت های دو طرف خیابان ها می‌چرخید و می‌چرخید...

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۹
پیمان ..

سرژ شالاندون

یک ژانری برای خودم تعریف کرده‌ام به اسم «داستان‌های پدر و پسری». ژانر جالبی است که از «پدران و پسران» تورگنیف تا «پدر، عشق، پسر» سید مهدی شجاعی را شامل حالش می‌دانم. سعی می‌کنم کتاب‌هایی را که در این ژانر می‌گنجند حتماً بخوانم. «شغل پدر» را هم در همین راستا خریدم.

اصلاً سرژ شالاندون را نمی‌شناختم. کتاب جایزه‌ی خاصی هم نبرده بود. چاپ 2015 فرانسه بود. فقط مترجمش نام‌آشنا بود. ریسک کردم و خریدم و فصل اول را که خواندم پایه‌ی کتاب شدم.

از آن داستان‌های پدر و پسری لعنتی بود. یک‌جور دیگری بود. پدر این داستان بیمار بود. از آن دیوانه‌هایی که عاشق مرموز بودن و جاسوسی و مأمور مخفی بودن و اطلاعاتی بازی و وصل بودن به کله‌گنده‌ها است. از آن‌ها که دوست دارند خودشان را وصل به شخص اول مملکت بدانند. از آن ابله‌های عاشق خودنمایی و قمپز درکردن به خاطر ارتباطات سری فراوان. 

اما لعنتی بودن کتاب به این خاطر بود که این میل عجیبش را به دنیای کوچک کودکی پسرش هم تسری داد. تمام ذهن کودکی و نوجوانی امیل را با نفرت از ژنرال دوگل و نقشه برای قتل او و باز پس گرفتن الجزایر و سازمان CIA و AOS و... انباشت و او را تباه کرد. 

بااینکه کتاب کاملاً فرانسوی بود و من از داستان الجزایر و سازمان‌های اطلاعاتی فرانسه چیزی نمی‌دانستم، ولی عمیقاً درک می‌کردم. شاید چون پسرهایی چون امیل را در سال‌های نوجوانی خودم دیده بودم. انصافاً کشش بالایی هم داشت. هر فصلی را که می‌خواندم بیشتر عطش پیدا می‌کردم که بالاخره بفهمم شغل پدر چی است؟ این مرد عوضی شغل واقعی‌اش چی است که دارد این‌طور با دروغ و دبنگ پسرش را نابود می‌کند؟ این سؤال که نام کتاب هم بود موتور محرکه‌ی رمان است و تا به آخر تو را دنبال خودش می‌کشاند.

یکی از جالب‌ترین فصل‌های کتاب برایم آنجا بود که امیل هم برای خودش یک زیردست اطلاعاتی پرورش می‌دهد. امیل خودش زیردست باباش بود. در سلسله‌مراتب آن سازمان اطلاعاتی خیالی او زیردست باباش بود. توی مدرسه موقعیتی دست داد و او توانست همان‌طور که پدر قاپ او را زده بود، او هم قاپ یکی از همکلاسی‌های تازه‌وارد را بزند و او را نوچه‌ی خودش کند. سلسله مراتبی که خودبه‌خود شکل می‌گیرد و غده‌ای سرطانی که لحظه‌به‌لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود...

اسم سرژ شالاندون توی مغزم حک شد. جست‌وجو که کردم دیدم از او کتاب دیگری هم ترجمه‌شده است: افسانه‌ی پدران ما... آن‌هم یک رمان پدر و پسری دیگر. انگار تخصص سرژ شالاندون داستان‌های پدر و پسری است.


منبع عکس: @@@
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۳
پیمان ..

وقتی نام «سعید طوسی» را می‌شنوید یاد چه چیزهایی می‌افتید؟ قاری قرآن، جلسات آموزش قرائت قرآن به نوجوانان پسر، تجاوز، پرونده‌ی قضایی، بی‌بی‌سی؟ 

مطمئناً این به یادتان می‌آید که پرونده‌ی تجاوز او در جلسات آموزش قرآن به نوجوانان چند سال در قوه‌ی قضاییه باز بوده و به‌محض علنی شدن در رسانه‌ها او تبرئه شد. کاری نداریم که این اتهام واقعیت داشته یا نداشته. کاری نداریم که این اتهام راست بوده یا دروغ. ما در حد قضاوت نیستیم. فقط می‌دانیم که پرونده‌اش در قوه قضائیه از سال 1390 باز بود. بعد هم‌زمان با مصاحبه‌ی شاکیان او با بی‌بی‌سی پرونده‌اش مختومه و او تبرئه شد.  بعدازآن هم رئیس یکی از قوا هم تمام‌قد پشتش ایستاد و درج هرگونه خبر علیه او را جرم اعلام کرد. می‌خواهم بگویم آخرش روشن نشد که آن اتهام واقعیت داشته یا نه.

یک پیش فرضی در حاکمیت ایران وجود دارد که اگر خبر یک رسوایی یا فساد از زبان رسانه‌های غیرخودی اعلام شود، آن رسوایی و فساد را نباید پذیرفت. حتی در مواردی مشاهده می‌شود که چون بی‌بی‌سی یا صدای آمریکا یک فساد را بیان کرده‌اند پس آن فساد مشروع است و باید به فاسد جایزه هم بدهیم.

اتفاقات اجتماعی به‌یک‌باره رخ نمی‌دهند. سیستم‌های اجتماعی خلق‌الساعه نیستند. همگی روند دارند. بازخورد دارند. یک اتفاق کوچک می‌افتد. سیستم یک واکنشی نشان می‌دهد. واکنش بعدی مسلماً هم‌زمان اتفاق نمی‌افتد. تأخیر جزء جدایی‌ناپذیر همه‌ی سیستم‌های اجتماعی است.

خبر تبرئه‌ی سعید طوسی در بهمن‌ماه سال 1396 منتشر شد؛ و حالا با تأخیری 4 ماهه شاهد واکنش سیستم اجتماعی به آن ماجرا هستیم: تجاوز یک ناظم مدرسه‌ی غیرانتفاعی در منطقه‌ی 2 تهران به 8 دانش‌آموز پسر. اگر سعید طوسی می‌تواند چرا ما نتوانیم؟!

در سال 1390 تلگرام وجود نداشت. اینستاگرام هم نبود. خیلی‌ها هنوز گوشی‌های تلفن همراهشان اینترنت نداشت. اما در سال 1397 دیگر چنین خبری نمی‌تواند مسکوت بماند. نمی‌تواند 5 سال در سکوت مدفون شود و آخرش بی‌بی‌سی آن را علنی کند. رسانه‌های اجتماعی آن را علنی کردند. نمایندگان مجلس شورای اسلامی واکنش نشان دادند. وزیر آموزش‌وپرورش به مجلس فراخوانده شد و بعد رهبری به ریاست قوه قضاییه دستور داد پس از محاکمه، در اسرع وقت حدود الهی در رابطه با متهمان اجرا شود.

راستش نمی‌دانم چه بگویم... فقط دارم می‌بینم که نگاه «رویداد محور» جای نگاه «روند محور» را گرفته است. انگار کسی نگاه نمی‌کند که داستان از کجا شروع‌شده. من هم ادعا نمی‌کنم که می‌دانم داستان از کجا شروع‌شده. مطمئناً قبل از قصه‌ی سعید طوسی هم‌داستان شروع‌شده بوده. کسی که می‌خواهد روندمحور نگاه کند باید تحقیق کند. ولی این‌که اتفاقی بیفتد و تو بلافاصله بخواهی سروته مسئله را هم بیاوری... 

شاید یکی بگوید جلوی ضرر را هر وقت بگیری فایده است. ولی مشکل من اینجاست که ما باید یک سیستم روبه‌رو هستیم. هیچ معلوم نیست که این سیستم در واکنش به رویداد اول چه پاسخ‌های دیگری را هم داده است. پاسخ‌هایی که شاید هیچ‌کداممان خبردار نشده‌ایم. هیچ معلوم نیست که سیستم درجاهای دیگر واکنش‌های دهشتناک‌تری را نداده باشد. مشکل من اینجاست که اگر آن ناظم مدرسه را اعدام هم کنند بازهم احساس عدالت به من دست نمی‌دهد. مشکل من اینجاست که اتفاقاً اگر آن ناظم مدرسه را اعدام کنند پیش خودم احساس می‌کنم که ظلم و بی‌عدالتی بیشتری حکم‌فرما است...


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۳
پیمان ..

یک جایی قبلاً خوانده بودمش. الآن هر چه می‌گردم نمی‌یابم. ولی قشنگ یادم است. البته چند تا خبر هم در تأییدش پیدا کردم. 

دنبال سرمایه‌گذاری افغانستانی‌ها در ایران و نقششان در توسعه‌ی ایران بودم. به بندر چابهار رسیده بودم. هند و افغانستان سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی در چابهار انجام داده‌اند؛ طوری که اگر بگوییم چابهار کنونی را آن‌ها آباد کرده‌اند پر بیراه نگفته‌ایم. مخصوصاً هند که برایش افغانستان دروازه ورود به خیلی از کشورهای آسیای میانه است.

یکی از گلوگاه‌های توسعه‌ی چابهار برای هندی‌ها متصل نبودن چابهار به شبکه‌ی ریلی ایران و آسیا است. هندی‌ها گفته بودند که سرمایه‌ی موردنیاز برای ساخت راه‌آهن چابهار زاهدان و اتصالش به راه‌آهن افغانستان را تمام و کمال پرداخت می‌کنیم. ایرانی‌ها هم تیزبازی درآورده بودند که باید ریل‌ها را ایران و مشخصاً ذوب‌آهن اصفهان بسازد. تصمیم عاقلانه‌ای بود: اشتغال‌زایی و تولید ملی و این حرف‌ها. 

اما ذوب‌آهن در تأمین ریل‌های راه‌آهن چابهار زاهدان ناتوان است. عملاً باعث تأخیر عظیمی در اتصال هند و افغانستان و تبدیل‌شدن ایران به یک مسیر ترانزیتی بزرگ‌شده است. 

اولاً این‌که نوع ریلی که ذوب‌آهن اصفهان توان تولیدش را دارد ریل‌های U33 است که توان سرعت‌های بالاتر از 110-120 کیلومتر بر ساعت را ندارد. یک فنّاوری خیلی قدیمی. این محدودیت سرعت برای قطارهای باری یعنی این‌که متوسط سرعت آن‌ها 55-60 کیلومتر بر ساعت باید باشد. وقتی تو سرمایه‌گذار خارجی پر و پا قرصی چون هندوستان داری که همه جور تأمین مالی‌ات می‌کند برای چه فنّاوری 50 سال پیش جهان را به کار ببری؟

ثانیاً قرار بوده ذوب‌آهن فنّاوری تولید ریل‌های UIC60 را از سال 1389 به دست بیاورد که بعد از 8 سال هنوز نتوانسته. ریل‌های UIC60 توان سرعت‌های بالاتر از 180کیلومتر بر ساعت را برای قطارها فراهم می‌کنند. 

البته مدیرهای ذوب‌آهن زرنگ‌اند و تقصیر تو بود تقصیر من نبود خوبی راه انداختند بعدش؛ که راه‌آهن به ما پول نقد نداده. اوراق داده. اوراق حقوق کارگر ما نمی‌شود. ما تیرآهن تولید کنیم می‌توانیم صادرات کنیم. در این شرایط دلاری صادرات بهتر است یا تولید برای بازار داخل؟ و الخ... بهانه و این حرف‌ها. ته ماجرا ولی ناتوانی ذوب‌آهن اصفهان است و عقب‌ماندگی و عقب‌ماندگی.

بعد قصه‌ی این ریل‌های U33 و UIC60 من را به فکر فروبرد. 

ذوب آهنی‌ها دوست داشتند که همان ریل‌های U33 را باز هم تولید کنند و بیندازند توی خط. عمده ی خطوط راه‌آهن ایران U33 است. یعنی تقریباً تمام قطارهای حاضر در ایران مجبورند که کند حرکت کنند. حتی اگر توانش را داشته باشند باز هم نباید سریع حرکت کنند. خطوط راه‌آهن ایران کشش آن را ندارند... به این فکر کردم که کلاً کار کردن در ایران هم‌چنین وضعیتی دارد. 

آدم‌ها (قطارها)یی هستند که می‌توانند برای حل مشکلات و کسب‌وکار و به‌طورکلی انجام کار (جابه‌جایی) سریع باشند؛ می‌توانند به‌سرعت باعث پیشرفت شوند؛ به‌سرعت از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B برسند و اهداف بسیاری را محقق کنند.

 اما در عمل اتفاقی که می‌افتد این است: ریل‌ها (مسیرها) گنجایش سرعت‌بالا را ندارند. این آدم‌ها با همه‌ی توانشان در ایران مجبور می‌شوند که کند حرکت کنند. عملاً بین آن‌ها و لکوموتیوهای عقب‌مانده‌ی 70 سال پیش هیچ تفاوتی وجود ندارد. اگر تند حرکت کنند ریل‌ها آن‌ها را از مسیر بیرون می‌اندازند. این لکوموتیوهای توانمند عقربه‌ی کیلومترشمارشان تا 280 کیلومتر بر ساعت هم شماره خورده است. اما حداکثر سرعتی که می‌روند 110 کیلومتر بر ساعت است... 

و هر چه قدر هم که نیاز به ریل‌های UIC60 برای سرعت بیشتر حس می‌شود، باز هم نهادهایی وجود دارند که دوست ندارد ریل‌ها به‌روز شوند. نه توانش رادارند و نه دوست دارند که این اتفاق بیفتد. ذوب‌آهن اصفهان اینجا فقط یک استعاره است و ریل‌های U33 یک حقیقت بزرگ در ایران.


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
پیمان ..