سپهرداد

تو این هیر و ویری الان احساس می کنم آبراهام لینکلنم.

سپهرداد

تو این هیر و ویری الان احساس می کنم آبراهام لینکلنم.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

بالاخره دوچرخه سوار شدم. خود سهیل انداخت توی دهنم که دوچرخه بخرم. خودم نمی دانستم چی بخرم چی نخرم. هزار تا متن هم که بخوانی آخرش وقتی می روی پایش گه گیجه می گیری. فقط آدمی که تجربه کرده می تواند هر را از بر تشخیص بدهد. و راستش من گیر آدم کارشناسم همیشه. آدم های کارشناس غنیمت اند. آدم هایی که به مارک و یال و کوپال نگاه نمی کنند. تجربه چنان آن ها را آبدیده کرده که از پس هر زرق و برقی می توانند اصل جنس را تشخیص بدهند. توی هر کاری آدم های کارشناس غنیمت اند و راستش در آستانه ی 30 سالگی دارم به این یقین می رسم که آدم های کارشناس واقعا کمیابند. از ثمرات سپهرداد برای من پیدا کردن دوچرخه سوار خفنی به اسم سهیل است.

کچلش کردم بس که گفتم برویم دوچرخه بخریم. جور در نمی آمد. ماه رمضان بود. خسته و گرسنه بودیم. وقت نمی شد. یا من جور نبودم یا او جور نبود. تا اینکه بالاخره شنبه زدیم توی گوشش. من مصدوم بودم. کجکی و گشاد گشاد راه می رفتم. تعطیلات را رفته بودم سر زمین کشاورزی کار کرده بودم. بدنم آماده نبود و چنان عضله های پشت پایم گرفته بود که نمی توانستم پایم را خم کنم و توی راه رفتن هم لنگ می زدم. بهم گفت ساعت 5 گمرک باش. گفتم شاید کمی دیر بیایم. گفت موتور بگیر بیا. گفتم موتور نمی توانم سوار شوم با این وضعیت که. پایم را اگر بلند کنم تا اعما احشایم جر می خورد از درد. اسنپ گرفتم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم بهش. 

راه افتادیم توی تک تک مغازه های خیابان هلال احمر و خیابان قلمستان به دوچرخه نگاه کردن. مهم ترین چیز شانژمان است. برای من شانژمان همان گیربکس بود. چیزی که انرژی خروجی از پاهایت را هدر ندهد و آن قدر تند و تیز باشد که تعویض دنده ها را به موقع انجام دهد. شانژمان هم حداقل باید دئور باشد. دئور به پایین ارزش ندارد. اکثر مغازه ها شانژمان دئور به بالا نداشتند. یا اگر داشتند 2-3تا دوچرخه بیشتر نبود. وقتی تعداد گزینه ها پایین می آید انتخاب آسان تر می شود... 

و بالاخره به پاندا رسیدم. اولش نمی دانستم اسمش را چه بگذارم. آخر شب که عکسش را به یار نشان دادم گفت سیاه و سفیدش خیلی خوشگل است. بامزه است. مثل پاندای چینی می ماند. و واقعا هم چینی است خب. تک بود. قیمتش از بقیه ی دوچرخه های همرده اش پایین تر بود. خرید قبلی آقای مغازه دار بود. قیمتش را بالا نبرده بود. مارک مشهوری نبود. اما ترمزهای هیدرولیکی و رینگ و لاستیک و شانژمانش خفن بودند. قمقمه هم داشت. خوشگل بود. سهیل اکی داد. برایم کلی توضیح داده بود که مارک دوچرخه اهمیتی ندارد و مهم همین ادواتش است. و من با خیال راحت خریدمش.

اما آن روز سوارش نشدم! گرفتگی عضلات پایم به قدری بود که نمی توانستم حتی امتحانی سوار دوچرخه شوم. سهیل جورم را کشید. راه خانه ام دور بود. گفت من می برم مغازه مان می گذارم. هر وقت پایت خوب شد بیا سوارش شو برو خانه... خودش خسته بود. اما سوار شد. سربالایی خیابان کارگر و ولیعصر را کشید رفت بالا و دوچرخه را گذاشت توی مغازه اش. من خیالم راحت بود. با مترو برگشتم خانه تا امروز... 

امروز آغاز رفاقت من و پاندا بود. سهیل بهم جایزه هم داد: یک عدد دستکش مخصوص دوچرخه سواری. از این دستکش های بدون انگشت. من ناشی اول برعکس پوشیدمش. سهیل بر و بر نگاهم کرد که تو چرا این جوری دستکش می پوشی؟ این طرفش که نرم است باید بالا باشد نه پایین. خب تا به حال دستکش دوچرخه نپوشیده بودم. چند دقیقه بعدش که زنگش زدم و ازش پرسیدم آقا من این دنده ها را چطور خلاص کنم، فکر کنم به عمق فاجعه پی برد.

و راستش حس دیگری داشت. خودم را توی سرپایینی خیابان ولیعصر و توی خط ویژه رها کردم. سر ظهر بود. خورشید مستقیم می تابید. ولی سرپایینی بود. با سرعت پایین می رفتم. باد توی تنم می وزید و خنکم می کرد. داشتم رها می شدم. دست انداز های خیابان زیاد بودند. ولی کمک فنرهای چرخ جلو خوب آن دست اندازها را می کشت و من آسیبی نمی دیدم. فکر می کردم سر چهارراه ها باید پیاده شوم و دوچرخه به دست رد شوم. ولی راحتتر از آنی بود که فکر می کردم.

دقیقا خوبی اش همین بود: من عابر پیاده ای بودم که می توانستم به راحتی گذر کنم. نگاهم به خیابان و آدم ها و مغازه ها به دقت یک عابرپیاده بود. ولی مثل یک عابر پیاده اسیر سرعت کم قدم هایم نبودم. می توانستم سرعت بگیرم. می توانستم تند و تیزتر رد شوم. می انداختم توی پیاده روها. مغازه دارهای بی کار بر و بر نگاهم می کردند. اگر عابر پیاده باشی سنگینی این نگاه بر و بر را تا چند دقیقه حس می کنی. ولی با دوچرخه این طور نبود. طی چند ثانیه از نگاه های مات و بیخودشان فرار می کردم و می رسیدم به نگاه هایی که تحسین برانگیز بودند. 

با دوچرخه باید یک جور دیگری به مسیرها فکر می کردم. یک جور آشنایی زدایی در مورد تهران بود برایم. مثلا عابر پیاده که باشی برایت ایستگاه های مترو و اتوبوس اهمیت پیدا می کنند و محل های امن رد شدن از خیابان. ولی با دوچرخه باید متر و معیارهای دیگری را برای عبور پیدا می کردم. مثلا نباید از اتوبان ها برمی گشتم. اتوبان ها و بزگراه ها را باید فاکتور می گرفتم. باید عاشق پیاده روهای گل و گشاد می شدم. خطوط بی آرتی را عاشق باید بشوم.

ته لذتش می دانی کجا بود؟ رسیدم به میدان سپاه. یک لحظه ایستادم که مسیرم را انتخاب کنم. سهیل گفته بود در جهت عکس خیابان حرکت نکن. تو یک وسیله ی نقلیه هستی و در سواره رو باید هم جهت ماشین ها حرکت کنی. ولی اگر آن جا را برعکس می رفتم بهتر بود. به شک افتاده بودم که یکهو یک پسر نوجوان بهم گفت: چند خریدی اینو؟ گفتم چند می ارزه؟ عددی پراند. ارزان گفت. گفتم نه بابا. برو بالاتر ازین حرف ها... خندید و گفت: خیلی خوشگله. مبارکت باشه. چرخش بچرخه برات. ازین که از دوچرخه سوار بودن من، او هم شاد شده واقعا شاد شدم.

دوچرخه ماشین نیست که هر ننه قمری در موردش نظر بدهد. من از این که کسی بیاید بد کیومیزوی من را بگوید و مقایسه اش کند با بقیه ی ماشین های صفر کیلومتر بازار بدم می آید. ارتباط من با ماشینم فراتر ازین حرف هاست. ولی اجتناب ناپذیر است. چون یک ماشین است. متر و معیارهای جامعه برایش بی رحمانه است. مشخص است. انسانی نیست. ولی دوچرخه ماشین نیست. متر و معیارهایش پول و خشکی ناشی از پول نیست. انسانی تر است. آدم ها به خاطرش با هم ارتباط برقرار می کنند به راحتی...

خلاف نرفتم. انداختم کوچه ی پایینی اش که بروم سمت میدان امام حسین. کوچه ی تنگی بود. اصلا فکر نمی کردم محل رد شدن اتوبوس های شرکت واحد باشد. عرض کوچه 6 متر هم نمی شد. سر کوچه ترمز زدم که ببینم باید بروم سمت بالا یا پایین که یکهو صدای قیژ ترمزی را پس گوشم حس کردم. برگشتم دیدم، یا ابالفضل یک اتوبوس شرکت واحد چسبانده به چرخ عقبم. گرخیدم. آمدم کنار. مرد راننده گفت: یهو ترمز نزن. مهربان گفت. فکر کنم اگر موتور یا ماشین بودم یک بوق ممتدی می زد. ولی برایم بوق نزد. فقط مهربانانه تذکر داد که ترمز ناگهانی نزن.

بعدش انداختم توی خیابان دماوند. راحت بود. از سمت راست حرکت می کردم. سرعتم از ماشین ها و موتورها کمتر بود. اگر ماشینی جلویم دوبله می ایستاد، به آرامی می راندم سمت وسط خیابان. ماشین نبودم که حجمم راه بقیه را ببرد. کسی با من مشکل نداشت. حتی بوق هم برایم نمی زدند. سر چهارراه ها هم راحت و آرام از کنار ماشین ها رد می شدم. حتی به موتورها هم فخر می فروختم. موتورها از ترس دوربین پشت خط عابر پیاده می ایستاند. اما من یله و رها از خط عابر هم رد می شدم و جلوتر می ایستادم. ناسلامتی من هم یک عابر پیاده بودم. بعد چراغ بی آر تی ها که سبز می شد زودتر از بقیه ی ماشین ها و موتورها از چهارراه رد می شدم. البته که یک دقیقه بعد همه شان از من سبقت می گرفتند می رفتند. ولی اصلا مهم نبود. من در دنیای دیگری سیر می کردم...

امروز 20 کیلومتر با دوچرخه ام راندم. وقتی رسیدم خانه خیس و تلیس بودم. ولی خسته نشدم. اصلا و ابدا. حالا تنها دغدغه ام راستش دزدی است. دارم به این فکر می کنم که چه کار کنم که بتوانم هر روز برای رفتن به محل کار در آن سوی تهران و بعدش کلاس زبان رفتن دغدغه ی دزدیده شدن دوچرخه ام را نداشته باشم. تنها راهی که دوچرخه می تواند بدنم را بسازد همین است: هر روز برای رفت و آمد روزمره ام سوارش شوم. لباس های مخصوص هم می خواهم. باید لباس دوچرخه سواری ام از لباس طول روزم جدا شود. برای زین دوچرخه هم باید یک فکری بکنم. این زین خشک برای هر روز سوار شدن مشکلات خاصی را ایجاد می کند. مممم... بعد ازینکه رسیدم خانه، یک مسیری را دوباره پیاده رفتم. خیلی آرام و کند می رفتم. با دوچرخه انگار یک پیاده روی با دور تند را تجربه کرده بودم. سرعت بهینه ای که لذت بخش بود. پیاده رفتن را شاید کم کم باید کنار بگذارم، اگر این سرزمین ناامن با هزاران حرامی اش بگذارد...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۵
پیمان ..

دوشنبه بود که جزئیات لایحه ی اعطای تابعیت به بچه های مادر ایرانی-پدر خارجی توی مجلس تصویب شد. یکشنبه اش کلیات با 188 رای موافق تصویب شده بود. رای قاطعی بود. اصلا باورم نمی شد. هنوز هم شک دارم که کار ما بوده یا نه. مسلما فقط ما نبودیم. درستترش این است که بگویم ما هم بودیم. برای پیگیری اش خیلی زور زدیم. با آدم های مختلفی صحبت کردیم. یک سال فقط دنبال این بودیم که ببینیم مسئله چیست و چرا نمی شود که بچه های مادر ایرانی مثل بچه های پدر ایرانی شناسنامه داشته باشند. 

گزارش هم نوشته بودیم. محسن با هزار مذاکره و رایزنی بالاخره گزارشمان را توی مرکز پژوهش های مجلس چاپ کرده بود. آبان 1397 بود که گزارشمان توی مرکز پژوهش های مجلس به صورت محرمانه چاپ شد. گفته بودند گزارشتان درباره ی حقوق زنان هم هست یک جورهایی و ما نمی خواهیم گزارش های حقوق زنان به صورت رسمی منتشر شوند! گزارشی که وقتی روز رای گیری بهش استناد شد حس خوبی داشتم. من تا به حال کتاب چاپ نکرده ام. همیشه برایم نگران کننده بود که کتابی چاپ کنم که کسی نخردش و فقط کاغذ حرام شود. اما گزارش مرکز پژوهش ها حس خوبی داشت. به اندازه ی تیراژ یک کتاب معمولی در ایران چاپ شده بود و مبنا هم قرار گرفته بود. هر چند خروجی مجلس اصلا آن چیزی نبود که ما توی گزارشمان آورده بودیم. انتظار بالایی هم هست که همه چیز مطابق خواسته ی تو پیش برود. مطمئنا وقتی ده ها نفر نظر می دهند و اعمال نفوذ می کنند خروجی آن چیزی نمی شود که تو می خواهی. ولی ما راضی بودیم. این که بالاخره بچه های مادر ایرانی-پدر خارجی می توانستند قبل از ورود به مدرسه صاحب شناسنامه شوند خودش یک قدم رو به جلو بود. همیشه تغییرات جزئی اتفاق می افتند... هیچ وقت نباید به تغییرات انقلابی اعتماد کرد.

حواشی قبل و بعد تصویب لایحه برای خودش یک کتاب است. مخالفان تغییر وضعیت خودشان یک کتاب هیجان انگیزند. از کارهایی که می کردند. زیرآب زنی هایشان. نامه های محرمانه شان علیه ما. دو سال پیش وقتی سراغشان می رفتیم که بفهمیم دردشان چیست، ما را تحویل نمی گرفتند. با ما حرف نمی زدند. می پیچاندند. ولی بعد از دو سال به جایی رسیده بودیم که برای حذف کردنمان زور می زدند.

برای من اما بیش از هر چیز تصویب لایحه ی اعطای تابعیت به مادر ایرانی ها جنگ چهارچوب بندی ها بود. من یاد گرفته بودم که چهارچوب بندی یک مسئله چیست. یاد گرفته بودم که خود مسئله همیشه یک چیزی جدای از چهارچوب بندی های آن است. یاد گرفته بودم که بیان اشکال مختلف از یک مسئله برای آدم های مختلف لازم است. شناسنامه دادن به بچه های مادر ایرانی جنگ چهارچوب بندی ها بود. برای من نمونه ی عملی جنگ چهارچوب بندی ها بود... جنگی که هر کدام مان سعی می کردیم با آن ذهنیت نمایندگان مجلس و جامعه را تغییر بدهیم و موافق یا مخالف تغییر قانون کنیم...

ما می گفتیم بچه ی مریم میرزاخانی و نخبه هایی که از ایران رفته اند؛ آن ها می گفتند بچه های زن های محرومی که به اجبار فقر در نقاط مرزی شوهر کرده اند.

ما می گفتیم مبارزه با فقر مطلق و این که نباید زنی را که به دلیل فقر مجبور به ازدواج شده از حقوق شهروندی محروم کنیم؛ آن ها می گفتند تهدید امنیتی و نفوذ داعش از طریق زن های ایرانی.

ما می گفتیم حق زن ایرانی و این که او هم باید مثل مرد ایرانی حق انتقال تابعیت به فرزندش را داشته باشد؛ آن ها می گفتند ماده 1060 قانون مدنی و الزامی بودن اجازه گرفتن زن ایرانی برای ازدواجش با یک مرد خارجی.

ما می گفتیم محرومیت بچه ی مادر ایرانی-پدر خارجی و محکومیت به بی شناسنامگی به خاطر گناهی که خودش مرتکب نشده؛‌ آن ها می گفتند کودک همسری و تشویق به ازدواج زنان ایرانی در سن پایین.

آن ها می گفتند که به خاطر شناسنامه دار شدن بچه های زنان ایرانی با پدر خارجی کل جمعیت افغانستان و پاکستان مهاجرت می کنند به ایران؛‌ ما می گفتیم ایران تایلند نیست که افغانستانی ها و پاکستانی ها به خاطر زن ایرانی مهاجرت کنند، آن ها به خاطر اقتصاد و فرار از جنگ مهاجرت می کنند.

ما می گفتیم حقوق بشر و گزارش های یو پی آر سازمان ملل در مورد تبعیض های جنسیتی در ایران و بد نام شدن ایران در مجامع جهانی و این که فقط 6 کشور دیگر جهان مثل ما هستند که زن ها را در انتقال تابعیت داخل آدم حساب نمی کنند؛ آن ها می گفتند وای وای الگوگیری از کشورهای دیگر جهان؟!

ما می گفتیم خطر امنیتی تردد آدم های بی هویت و به اصطلاح بی پلاک در جامعه ی ایران و طعم تلخ تبعیض و تخم کینه و عناد؛ آن ها می گفتند خطر افزایش جمعیت سنی های ایران!

پیدا بود که ما برنده ایم. اما برگ برنده ی آن ها این بود که خیلی هایشان دست اندرکار بودند. صاحب نفوذ و قدرت بودند. جایگاه داشتند... و ما... روزنامه ها همراهمان شده بودند و نهایتا در جنگ چهارچوب بندی ها، این ما بودیم که برنده شدیم. نماینده های مجلس آدم های اهل فکری نیستند. نمی توانند هم باشند. هزار تا فکر و مصیبت توی کله شان است. حتی اگر فقط به کار خودشان (قانونگذاری) هم برسند باز هم نمی توانند اهل فکر باشد؛‌ چه برسد به حالا که دنبال حل کردن مشکلات ریز و درشت اهالی شهرهایشان و گروکشی از اهالی دولت و... نیز هستند. آن ها فقط به چهارچوب بندی ها توجه می کنند و در این جنگ ما برنده شدیم... جنگی که به خاطر یک حق بود: حق شناسنامه دار شدن و حق ایرانی بودن بچه های مادر ایرانی.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۰۵
پیمان ..

بی باد بی پارو

یک جایی می خواندم که هنر نویسندگی یعنی از کاه کوه ساختن. ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که تعبیر مزخرفی بوده. به این رسیدم که هنر نویسندگی یعنی شکوه بخشیدن به لحظه های خرد زندگی، به خصوص توی داستان کوتاه. ما آدم ها راحت از پیش پای ثانیه ها می گذریم و گذران لحظه های روز و شب برایمان شفافیت ندارد. ابر تیره و کثیف عادت لحظه هایمان را بی شکوه می کند و راستش من عاشق داستان کوتاه هایی هستم که شکوه لحظه های خرد زندگی را ابهتی عظیم به آن ها برمی گردانند.

پیرمردها و پیرزن هایی که برای انجام کارهایی ساده تبدیل به یک قهرمان می شوند. این مضمون مشترک دو داستان کوتاهی هستند که از خواندنشان لذت برده ام: داستان صعود از فریبا وفی در مجموعه داستان بی باد، بی پارو؛ و داستان از ره رسیدن نوشته ی محمدآصف سلطان زاده در مجموعه داستان کوتاه جانان خرابات.

صعود داستان ساده ای دارد. همان پاراگراف اول این داستان 10 صفحه ای موضوع را به خوبی بیان می کند:

کاش مامان مار بود. آرام آرام می خزید و از پله ها می رفت بالا. اما مامان نه نرمی مار را دارد نه سبکی اش را. صد کیلو وزن دارد و هشتاد و یک سال سن. پا هم ندارد. از چند سال پیش پاها شروع کردند پرانتزی شدن. بعد شدند عین متکا. بی حس شدند و از هشت نه ماه پیش هم دیگر کار نکردند. حالا مامان قرار است چهار طبقه بیاید بالا و برسد به آپارتمان من. ساختمان آسانسور ندارد. مامان هم از آن مادرهای فرز و بساز نیست که بگوید نرده را می گیرم و آرام آرام می کشم بالا. تا همین پارسال کسر شانش می شد عصا دستش بگیرد. یک بار حرف از ویلچر زدم،‌ چنان نگاهم کرد که فکر کردم اگر تنفنگی چیزی داشت بهم شلیک می کرد. حالا عشقش کشیده بیاید خانه ی من.

و بعد داستان صعود یک مادر پیر از 4 طبقه ی ساختمان. تمام 10 صفحه ی داستان تو در تعلیقی که آیا این مادر پیر و دخترش به مقصد می رسند؟ داستان خیلی ساده است. ولی لامصب تعلیق دارد. حتی احتمال های داستان هم زیاد نیستند: بازگشت- مرگ- موفقیت... ولی قلم قهار فریبا وفی چنان مادر پیر داستان را برایت دوست داشتنی می کند که تو برای خواندن تک تک تلاش هایش و سرانجامش داستان خط به خط می خوانی و می بلعی...

داستان «از ره رسیدن» قصه ی یک پیرمرد است که او هم قرار است یک کار ساده را انجام بدهد: از فرودگاه به خانه ی پسرش برود. داستان از زاویه ی دوم شخص مفرد روایت می شود. مخاطب روایت هم پیرمردی است که از کابل پا شده آمده به دانمارک به دیدن پسرش. اول از کابل رفته تهران. از تهران به فرانکفورت و از فرانکفورت به کپنهاگن دانمارک. حالا در فرودگاه کپنهاگن است و هر چه قدر چشم می گرداند پسرش را نمی بیند. 

پیرمرد افغانستانی به غیر از فارسی یک کلمه هم زبان خارجی نمی داند. به تازگی همسرش را بعد از 40 سال زندگی مشترک از دست داده. خواسته بود که پسرش به دیدار او در کابل برود. اما دیدار (اسم پسرش است) گفته بود من به افغانستان برنمی گردم و تو بیا به دانمارک. حالا پیرمرد در فرودگاه کپنهاگن سرگردان است. سردرد دارد. پسرش به دنبالش نیامده. استرس رها شدنش با روایت محمدآصف به جانت می افتد و رهایت نمی کند. او تصمیم می گیرد خودش به خانه ی پسرش برود: آدرسی که روی پاکت های نامه درج شده بود. اما در یک مملکت غریب، با آدم هایی که زبان شان کاملا متفاوت است و فرهنگشان هم حتی متفاوت... آیا او به دیدار فرزندش می رسد؟ آیا اتفاقی برای پسرش افتاده؟ چرا دیدار به دیدار پدرش در فرودگاه نیامده؟ آیا او خواهد توانست که او را پیدا کند؟ قلم محمدآصف سلطان زاده هم قوی و گیرا است. او چنان شخصیت پیرمرد و کشش های پدرانه اش را قوی توصیف می کند که تو عاشق شخصیت پیرمرد می شوی. خط به خط او را دنبال می کنی تا ببینی آخرش به دیدار فرزندش می رسد یا نه... پایان بندی این داستان محمدآصف سلطان زاده آن را خیلی پیچیده و عمیق تر هم می کند؛ تبدیلش می کند به یک داستان مهاجرت تلخ. فرزندی که مادرش در سرزمین مادری اش مرده و او نرفته به دیدار پدرش. حالا پدرش آمده به دیدار او. آن هم کجا؟ دانمارک؟ چرا دانمارک؟ پسری که سرزمین به سرزمین از وطن مادری اش دور شده تا این که رسیده به دانمارک و حالا پیرمرد افغانستانی بعد از تجربه ی مرگ همسرش...

این دو داستان کوتاه که شرحی از دلهره های لحظه های پیرزن و پیرمرد بودن برای انجام کارهایی به ظاهر ساده است بدجوری من را تکان دادند.



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۵۶
پیمان ..

هوا ابری بود. شیطان کوه در لایه ای از مه فرو رفته بود. ترمینال خلوت بود. به جز چند سربازی که منتظر اتوبوس کرمانشاه بودند کسی نبود. تلویزیون سالن انتظار ترمینال برای خودش تصاویری از سیل ها را نشان می داد. دور ساختمان ترمینال راه می رفتم. مجید کنار کیسه خواب و کوله ی سربازی اش ایستاده بود. مرخصی وسط آموزشی اش تمام شده بود و باید برمی گشت. مسافر کرمانشاه بود.

دلم یک چیزی مثل سیگار می خواست. چیزی که حجم اندوه آسمان ابری و انتظار برای اتوبوس کرمانشاه و سبزی درخت های انبوه شیطان کوه و مه غلیظ بالای کوه و زیبایی گنبد آبی شیخ زاهد گیلانی را یک جا توی سینه ام جا بدهد و بعد با لذتی عمیق آن را از بدنم دفع کند. حالت سیگار همین است. ولی خودش همین نبود. هیچ وقت از سیگار خوشم نیامد.

ولی به چیزی مثل سیگار نیاز داشتم. یاد یکی از شعرهای بیژن نجدی افتادم که توی همین ترمینال لاهیجان اتفاق می افتاد. لعنت به حافظه ام که هیچ وقت نمی توانم خوب حفظ کنم. به آن شعر نیاز داشتم. به کلمه های دور بیژن نجدی نیاز داشتم. باید آن کلمه ها را زیر لب زمزمه می کردم تا بتوانم تمام حجم سنگین لحظه ها را در خودم جذب کنم و بعد با لذت رها شوم. اما یادم نمی آمد. شعری بود از انتظار برای آمدن اتوبوس. یا شاید من این طور فکر می کردم. دست به دامان گوگل شدم. اتوبوس به علاوه ی بیژن نجدی. انتظار به علاوه ی بیژن نجدی. ترمینال به علاوه ی بیژن نجدی... نه هیچ کدام آن شعری را که می خواستم نمی آوردند...

این را پیدا کردم:

"اتوبوسی آمده از تهران

یکی از صندلی‌هایش خالی‌ست

قطاری می‌رود از تبریز

یکی از کوپه‌هایش خالی‌ست

سینماهای شیراز پر از تماشاچی‌ست

که حتما ردیفی از آن خالی‌ست

انگار یک نفر هست که اصلا نیست

انگار عده‌ای هستند که نمی‌آیند

شاید، کسی در چشم من است

که رفته از چشمم

نمی‌دانم…"

ولی آنی که می خواستم نبود. از گوگل بدم آمد. جست و جو کردن در گوگل را دیگر دوست ندارم. مجید با سربازهای دیگر گرم گرفته بود. فکر می کردم اتوبوس کرمانشاه دیر بیاید. ولی راس ساعت 5 عصر آمد. مجید خداحافظی کرد و سوار اتوبوس اسکانیای نارنجی شد. کنار پنجره نشست. هوا بوی باران داشت. ولی هنوز خبری از قطره های ریزش نبود. حتم امشب بارش می گرفت. حتم امشب اتوبوس در جاده هایی بارانی به سمت کرمانشاه می رفت. ایستادم تا اتوبوس حرکت کرد و رفت. با مجید بای بای هم کردم. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۱۴
پیمان ..