سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

یادم رفت یادآوری کنم بهش که امسال دقیقاً ده سال می‌شود که با هم رفیقیم. مثل برق و باد گذشتن این سال‌ها را چند بار به همدیگر گفتیم. حسرتی نبود. گذشته بود. شاید می‌شد بهتر گذراند. ولی انتخاب‌ها یحتمل همین‌ها می‌شد که داشتیم. چاره‌ای نداشتیم.  حتی ده سال بعدازآن جشن شکوفه‌های ورود به «یونیورسیتی آو تهران» هنوز هم موجودات بیچاره‌ای بودیم.

تغییر نکرده بود. همان مهدی روزهای ترم اول مکانیک دانشگاه تهران بود. تیز فکر می‌کرد. تیز تصمیم می‌گرفت و تا به آخر می‌ماند و همینش آن‌قدر ذوق‌مرگم کرد، آن‌قدر حس خوب به من داد که فراموش کردم بگویم حالا سال‌های دوستی‌مان دو رقمی شده است. این‌که ببینی دوست قدیمی بی‌تغییر مثل همان سال‌ها باقی‌مانده یک حس غریب خوشی دارد.

خیلی وقت بود با رفیق مکانیک خوانده هم‌صحبت نشده بودم. داستان اینترکولر موتور تریلی‌ها را ازش پرسیدم. برایم وظیفه‌ی اینترکولرهای توربین گازهای نیروگاهی را توضیح داد و بعد رساند به اینترکولرهای تریلی ها و خرفهمم کرد. داستان توربوشارژرها را هم تعریف کرد. به سمندهای موتور توربو رسیدیم و ایران‌خودرو را مسخره کردیم. راستش هنوز هم این‌جور چیزهای مکانیک برایم هیجان‌انگیز است. ولی خب، هیچ‌وقت پول سعی و خطاهای این‌جوری را نداشتم. پس بی‌خیال شدم. رفتم دنبال هزار و یک‌چیز دیگری که آن‌ها هم برایم هیجان‌انگیزند.

یکهو سر از ابن‌بابویه درآوردیم. عصر تاسوعا بود. حرم خلوت بود. بازارچه‌ی پشت حرم هم شلوغ نبود. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. همین‌جور رفتیم و رفتیم. تا که سر از ابن‌بابویه درآوردیم. کلی از بچه‌های قدیم حرف زدیم. از محمد گفتیم. یادم باشد حتماً یکشنبه‌ی این هفته زنگش بزنم بگویمش که آمدیم شهرری. بگویم تعجبم که چرا آن سال‌ها یک‌بار با خودش شهرری گردی نکردیم. بگویم جایش حسابی خالی بود.

رفتیم توی ابن‌بابویه و من شروع کردم برایش داستان گفتن. داستان زندگی آدم‌هایی را که آنجا خفته بودند. از فاطمی تا میرزاده‌ی عشقی. از دهخدا تا رجبعلی خیاط. از قبرهای عجیب‌وغریب تا شهدای 30 تیر و داستان آن روز تابستانی سال 1331 و بعد کودتای 1332 و بعد و بعد و بعد... 

گفتم ابن‌بابویه یک موزه قبرستان است. مرده‌ی جدید دفن نمی‌کنند اینجا. همه زیرخاکی‌اند. همه داستان‌های پر آب چشم‌اند. همین شهدای 30 تیر و داستان‌های بعدش آدم را به‌اندازه‌ی یک غروب خورشید غمگین می‌کند. همین میرزاده‌ی عشقی آدم را به‌اندازه‌ی یک اداره‌ی دولتی غمگین می‌کند. ولی مهدی سلطان مثال نقض پیدا کردن است. پایین قبرهای شهدای 30 تیر را نشانم داد و گفت: پس این چیه؟

گفتم کدام؟

قبری را نشانم داد که بالایش تصویرهایی رنگی بر سنگ چاپ کرده بودند. گفتم: عجب... پس مرده‌ی جدید هم دفن می‌کنند. 

و این‌طوری‌ها شد که قبر علی کانادایی هم برایم شد یکی از جاذبه‌های ابن‌بابویه. اول به عکس‌ها نگاه کردیم. عکس‌هایی که بر دو طرف یک سنگ سیاه چاپ‌شده بودند. علی کانادایی تکیه داده بر یک ماشین خارجی، علی کانادایی با سینه و شکم عریان و عینک دودی و کلاه کابویی. آن‌طرف سنگ هم عکس خودش بود در زمینه‌ی پرچم به اهتزاز درآمده‌ی کانادا و عکس او در فرودگاه و... آن گوشه‌ی بالا هم نوشته بود علی کانادایی. داستان زندگی این پسر چه بود مگر؟

عجیب بود. خیلی عجیب بود. روی سنگ‌قبر را که خواندم یک جوریم شد: متولد 1375 و مرگ در مردادماه 1397. یعنی این بشری که عکس‌هایش روبه‌رویم است و خودش زیر این سنگ خوابیده چند سال از من کوچک‌تر بوده؟ یعنی روزی که من رفتم کلاس اول دبستان این بشر تازه به دنیا آمد؟ و حالا زندگی‌اش تمام شده و من اینجا ایستاده‌ام بالای سنگ‌قبرش؟ شت. یک جوریم شد. افتادم به شر و ور گفتن.

گفتم من را بهشت زهرا خاک نکنند. به تو وصیت می‌کنم که وقتی مردم من را بهشت زهرا خاک نکنند. گفت مکتوب بنویس. گفتم حالا به تو می‌گویم دیگر. گفتم من را توی یک قبرستان کوچک کنار راه‌آهن دفن کنند. باشد؟ یکجایی هست بعد از بنه کوه و قبل از سیمین دشت، توی مسیر قطار تهران ساری. یک روستا هست که قبرستانش چسبیده به ریل راه‌آهن است. فعلاً از آنجا خوشم می‌آید. من مردم ببرندم آنجا دفنم کنند. اگر هم کسی خواست فاتحه بخواند به خاطرم یک سفر با قطار رضاشاهی آمده باشد. گفتم بدترین اتفاق این است که بهشت زهرا خاک کنند آدم را. مهدی گفت: بدتر هم وجود دارد همیشه. مثلاً این‌که بی جنازه بمانی. جنازه‌ای ازت نماند که بخواهند جایی خاک کنند. گفتم آره راست می گی.

نگاه کردم به قبرهایی که تا پای دیوارهای قبرستان گسترده شده بودند. گفتم: داستان زندگی اکثرشان را نمی‌دانم و نمی‌دانیم و نمی‌دانند. همه‌شان فراموش شده‌اند. ما هم فراموش می‌شویم.

گفت: انتظار دیگه ای مگه داری؟

گفتم: به بخورم اگر انتظار دیگه ای بخواهم داشته باشم.

گفت: همین درسته.

گفت: بله که درسته.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۳
پیمان ..

نشسته بودم بر صندلی ردیف آخر ون. از آن صبح‌ها بود که حال کتاب خواندن هم نداشتم. حوصله‌ی ور ‌رفتن به موبایل را هم نداشتم. چشم‌هایم درد می‌گیرند. به حد کافی به نور صفحه‌ی کامپیوتر در طول روز خیره می‌شوم. دیگر حوصله ندارم آن یک ساعت ون سواری را هم به فرسودن چشم‌های ضعیفم بگذرانم. 

پنجره باز بود. ترافیک بود. آرزو داشتم که ون پر بگیرد و از بالای ماشین‌ها بگذرد تا حداقل جریان هوا از توی آستین پیراهنم بپیچد در تنم. به ماشین‌ها نگاه می‌کردم: پرایدها، پژوها. احساس تهوع داشتم. ملت، شما دیدن ریخت و قیافه‌ی پژوها و پرایدها تهوع برانگیز نیست؟

یاد شرایط پیش‌فروش ایران‌خودرو افتاده بودم: 20 میلیون تومان پول بدهید، یک سال دیگر (چند ماه بیشتر یا شاید کمتر) یک ابوقراضه‌ای می‌اندازیم جلوی‌تان. موس‌موس ما را بکنید ای ذلیل‌شده‌ها. 

سایپا هم پراید فروخته بود و چه قدر نومید شدم که باز هم قرار است پراید تولید شود. شاید سایپا کمی محترمانه‌تر برخورد کرده بود. ولی تداوم تولید پراید هم توهین است. توهین و تحقیر. در جا زدن. ذلیل ماندن. حس می‌کردم دیگر طنز هم نمی‌تواند مرهم باشد. تیکه به ایران‌خودرو که داری لپ‌لپ می‌فروشی دقدلی‌ام را خالی نمی‌کرد. 

به این فکر می‌کردم که چرا ایران‌خودرو باید این‌قدر بتواند وقیح باشد؟ دیروز محسن طرح 10 سال پیش مجلس را برایم پیدا کرده بود. در آن روزگار نزدیک انتخابات و یارکشی‌ها، نمایندگان مجلس طرحی را نوشته و به تصویب رسانده بودند که ازشان بعید بود: سالانه 5 درصد از تعرفه‌ی واردات خودرو کم شود تا خودروسازان داخلی مجبور به ارتقای کیفیت محصولات و رقابت با بازار جهانی شوند. سالی 5 درصد یعنی امسال واردات خودرو بدون تعرفه. یعنی پول پژو پرشیا را بده و تویوتا کرولای روز سوار شو.

سال 88 تعرفه‌ی واردات خودرو برای سال 89 حدود 90 درصد اعلام شده بود. احمدی‌نژاد ننه‌من‌غریبم بازی درآورده بود که چه وضع حمایت از کالای داخلی است؟ ولی مجلسی‌ها حرفش را گوش نگرفته بودند. تصویب کرده بودند. اما در نوروز سال 1389... یک تک جمله در یک بازدید از ایران خودروی مشهد همه چیز را تغییر داد. تک‌جمله‌ای که فردایش مجلسی‌ها یک طرح دوفوریتی برایش نوشتند که بله ما غلط کردیم که داریم تعرفه‌ی واردات خودرو را کاهش می‌دهیم. تعرفه بگذارید. ماشین خارجی باید 3-4 برابر قیمت حقیقی‌اش در ایران فروخته شود. وقتی خودروی ملی داریم چه معنا دارد از خودروی ژاپنی استفاده کنیم؟

یک نمونه‌ی شکست‌خورده از یک چرخه‌ی رو به بهبود. چرخه‌ای که با فشار ارزان شدن خودروهای خارجی مطمئناً تمام زنجیره‌های مفسد ایران‌خودرو و سایپا را خانه‌تکانی می‌کرد... لعنتی‌ها برای از بین بردن لختی و فساد لازم نیست که بگیرید و ببندید و ببرید زندان و دادگاه فرمایشی برگزار کنید... فقط باید روغن درست‌ودرمان در سیستم جاری کنید. روغنی‌ای که تراشه‌ها را با خودش بشوید و ببرد. روغنی که چند وقت به چند وقت تازه‌اش کنید.

ون پیچید جلوی یک پژو تا لاین عوض کند. راننده‌ی پژو عصبانی شد و دست روی بوق گذاشت. تو دلم بهش فحش دادم که احمق حالا چه فرقی می‌کند توی این ترافیک یک ماشین بیشتر جلویت باشد یا کمتر. حتی 1 میلی‌ثانیه هم در احوالاتت تفاوت ایجاد نمی‌کند. چی را بوق می‌زنی؟ و شروع کردم به شمردن تعداد بوق‌هایی که از صبح تابه‌حال شنیده بودم. 7 تا بوق وقتی داشتم از این سمت بلوار شاهد رد می‌شدم. 4 تا بوق وقتی داشتم از آن دست می‌رفتم توی پیاده‌رو. 3 تا سر اولین چراغ‌قرمز. 4 تا هر سر دومین چراغ‌قرمز. همه‌ی این‌ها هم برای یک عابر پیاده در حال رد شدن از خیابان... لعنت به بیکاری. لعنت به ارزان بودن بنزین. مغز نمانده برایم از بس بوق شنیده‌ام.

به این‌ها داشتم فکر می‌کردم و احساس زندانی شدن داشتم. برای خودم دو دو تا چهار تا می‌کردم که دارد روزبه‌روز، دقیقاً به معنای واقعی کلمه روزبه‌روز خارج شدن از مرزهای این کشور غیرممکن و غیرممکن‌تر می‌شود. داشتم به این فکر می‌کردم که هزینه‌ی دوره‌های در پیت کورسرا 100 دلار است. به این فکر می‌کردم که قیمت ویزای افغانستان 165 دلار است. ویزای ازبکستان 110 دلار و ترکمنستان 150 دلار... ویزای شنگن را هم دیگر اصلاً نمی‌توانستم وارد خیالاتم کنم. عددهایی که روزبه‌روز نومیدکننده‌تر می‌شوند و بدتر از آن این‌که تو سقف آرزوهایت هم کوتاه می‌شود، بدترین اتفاق ممکن.

 ون ارتفاعی بالاتر از بقیه‌ی ماشین‌ها داشت. دوروبرمان تا چشم کار می‌کرد پراید دیده می‌شد و پژو و 20 تا ماشین جلوتر یک شاسی‌بلند چینی. همه چسبیده به هم. احساس زندانی شدن درون و بیرونم را فراگرفته بود که یکهو منظره‌ی یک موتور خیلی کوچک نگاهم را خیره کرد. 

از این موتوربرقی‌های خیلی کوچک بود که موتورشان 10 سی‌سی بیشتر نیست. موتورسوار یک خانم بود. اولش نفهمیدم که خانم است. وقتی رد شد از پشت فهمیدم. خانمی با مانتوی زرشکی که کلاه ایمنی به سر گذاشته بود و ریش‌ریش‌های شال بلندش از زیر کلاه بیرون زده بود. رنگ موتور زرد بود و ترکیبش با مانتوی زرشکی زن چشم را خیره می‌کرد. از اینش خوشم آمد که زن بودنش را پنهان نکرده بود. برای موتور سوار شدن لباس مردانه نپوشیده بود. هویت خودش را پنهان نکرده بود.

موتور کوچک با راننده‌ی زرشکی پوشش به‌راحتی از فضای بین ماشین‌ها رد می‌شد و می‌رفت. ته دلم احساس خوشی داشتم. توی این هیر و ویری و نابودشدن همه‌ی چرخه‌های مثبت دیدن یک زن موتورسوار برایم خوشایند بود. یکی از نفرت‌های من از تهران موتورسوارهای آن هستند. کسانی که به هیچ قانونی پایبند نیستند. همیشه مثل مگس از کنار تو رد می‌شوند. اگر عابر پیاده باشی توی پیاده‌روها دائم به تو تجاوز می‌کنند و اگر ماشین‌سوار باشی مثل مگس از کنارت رد می‌شوند و کوچک‌ترین فرمان دادن به ماشینت می‌تواند مساوی شود با ولو شدن یکی از آن‌ها بر آسفالت داغ.

چند وقت پیش صحبت این پیش آمده بود که مردم در تهران و کلا شهرهای بزرگ بهتر رانندگی می‌کنند. آرام‌ترند. به خاطر جریمه‌هاست؟ نه. به خاطر حضور پلیس؟ اصلاً و ابداً. به خاطر این‌که مجبورند؟ نخیر. به این نتیجه رسیده بودیم که به خاطر رانندگی زن‌هاست. زن‌ها آرام‌ترند. صلح‌طلب‌ترند. ماشین برای خیلی‌هایشان وسیله‌ی اعمال قدرت و خالی کردن عقده نیست، دقیقاً وسیله‌ی حمل‌ونقل است. لجبازی کمتری دارند. و مجموعه‌ی این‌ها تأثیر مثبت داشته. وقتی آن موتور زرد رد شد و رفت به این فکر کردم که شاید یکی از دلایل وحشی بودن موتورسوارها دقیقاً همین است: زن‌ها حق گرفتن گواهینامه‌ی موتورسیکلت ندارند. به این فکر کردم که چه اتفاق خوبی خواهد اگر موتورسوارهایی مثل او زیاد شوند...

ترافیک روان‌تر شد. ون کمی سرعت گرفت. باد از پنجره پیچید توی آستین پیراهنم. آرزو کردم که موتور زرد بی‌هیچ مشکل و حادثه‌ای به مقصدش برسد.


۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۳
پیمان ..

این روزها مشغول خواندن رمان ریگستان هستم. قبل از نام کتاب نام نویسنده بود که من را جذب کرد: شهزاده سمرقندی (نظروا)،‌ اهل ازبکستان و شهر سمرقند، ساکن کشور هلند که تابه‌حال سه رمان به زبان فارسی نوشته است: سندروم استکهلم، زمین مادران و ریگستان. با خودم گفتم این دیگر چه بانویی است، اهل ازبکستان باشی و به زبان فارسی رمان بنویسی؟ چه قدر یک آدم می‌تواند عاشق یک فرهنگ باشد مگر؟

پشت جلد کتاب نوشته بود که شهزاده سمرقندی به علت حشرونشر با ایرانیان و علاقه مفرط به فرهنگ و زبان فارسی‌زبانش دیگر نه تاجیکی که به فارسی سخت نزدیک است.

شهزاده سمرقندی و کتابش باعث شد که علاوه بر خواندن داستان خود کتاب (که خیلی خوب و قشنگ از تیغ سانسور هم در امان مانده) در مورد تاجیکستان هم کنجکاو بشوم و به خودم فحش بدهم که چرا در مورد تاجیکستان هیچ نمی‌دانم؟ چرا در مورد ازبکستان هیچ نمی‌دانم؟ چرا در مورد ترکمنستان هیچ نمی‌دانم؟ افغانستان را هم حتی نمی‌شناسم و حتی پاکستان و حتی عراق...

سال 90 بود که رفتم به عربستان و حج عمره. یکی از دستاوردهای آن سفر برای من این بود که فهمیدم عرب‌ها از ما ایرانی‌ها تمیزتر هستند. بعدازآن سفر به شکل متعصبانه‌ای مخالف آدم‌هایی بودم که عرب را با تحقیر نام می‌بردند، مخالف آدم‌هایی بودم که می‌گفتند عرب‌ها کثیف‌اند، آدمیزاد نیستند، فلان‌اند بهمان‌اند. افتخار به نژاد هزار بار مورد تجاوز قرارگرفته‌ی آریایی بعدازآن سفر برایم غیرقابل درک شد. اما با کتاب ریگستان بی‌سوادی‌ام به رخم کشیده شد. 

از فحش دادن به خودم که خسته شدم شروع کردم به فحش دادن به آموزش‌وپرورشی که نه تاریخ یادمان داد نه جغرافیا نه ادبیات فارسی... مگر چند تا کشور توی جهان هستند که فارسی حرف بزنند؟ که فارسی‌زبان فکر و زندگی‌شان باشد؟ آخر لعنتی‌ها چون تاجیکستان و ازبکستان زیرمجموعه‌ی اتحاد جماهیر شوروی بودند باید آن‌ها را از فکر و ذهن خودمان هم حذف می‌کردیم؟

توی عمرم از ریگستان هیچ اسمی نشنیده بودم. وقتی عکس‌های ریگستان را تماشا کردم اندر کف ماندم. ریگستان ازنظر شکوه معماری هیچ کم از نقش‌جهان اصفهان نداشت. چرا نباید شباهت عظمت این دو میدان بزرگ فرهنگ فارسی‌زبان یادآوری نشود؟ چرا نباید ما همان‌طور که اسم میدان نقش‌جهان را توی مدرسه‌ها یاد می‌گیریم و آرزوی دیدنش از کودکی در ما جوانه می‌زند در مورد ریگستان سمرقند هم همچه حسی داشته باشیم؟ مگر چه می‌شود که شوق دیدن سمرقند ازبکستان به جان بچه‌هایمان بیفتد؟ مگر چه می‌شود که علاوه بر عراق دیدن ازبکستان و تاجیکستان هم برای ما معمول و ممکن شود؟

پشت جلد کتاب ریگستان دروغ نوشته بود که شهزاده سمرقندی به خاطر حشرونشر با ایرانیان به فارسی رمان نوشته. نه... او یک تاجیک است. تاجیک‌ها فارسی‌زبان هستند. خطشان فارسی نیست. ولی تا عمیق‌ترین لایه‌های زندگی‌شان فارسی‌زبان هستند. چون 80 سال تحت سلطه‌ی یک حکومت ایدئولوژیک به نام اتحاد جماهیر شوروی بودند خط فارسی ازشان گرفته شد. خطشان سیریلیک شد. تمام کلمات فارسی با حروف الفبای سریلیک نوشته می‌شوند. مثل ترک‌ها که ترکی حرف می‌زنند اما حروف الفبایشان انگلیسی است. مثل فینگلیش خودمان که زمانی رایج بود و حالاها خدا رو شکر خیلی کم شده که کلمات فارسی با حروف انگلیسی نوشته شوند. 

تاجیک‌ها در شهرهای بخارا و سمرقند و خجند و کشور تاجیکستان و افغانستان پراکنده هستند. به شیرین‌ترین و دست‌نخورده‌ترین وجه ممکن فارسی حرف می‌زنند. اما در زمان شوروی سمرقند و بخارا و خجند زیرمجموعه‌ی جمهوری ازبکستان قرار گرفت. بعد از فروپاشی هم فقط خجند به کشور تاجیکستان برگشت و دو شهر بزرگ سمرقند و بخارا زیرمجموعه‌ی ازبکستان باقی ماندند. حالا ما فرهنگی داریم که حداقل در چهار کشور جاری و ساری است... اما... ما که ایرانی هستیم از فرهنگ زبان فارسی در آن سه کشور چه قدر می‌دانیم؟ هیچ. تقریباً هیچ نمی‌دانیم.


پس نوشت: "اسفند 92 و فروردین 93 مسیر ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان رو با همسرم سفر کردیم. "سمرقند دقیقا کجاست؟" رو که خوندم گفتم شاید بخشی از روایت‌ها و اطلاعات این مسیر بی مانند، یه روزی، یه جایی به یه کاریت بیاد. نمی‌دونم وبلاگ "کوله پشتی نارنجی" رو که فرشته می‌نویسه (می‌نوشت) تا به حال دیدی یا نه؟ گفتم شاید اگه فرصت داشتی و علاقه، از نگاه ما به این بخش از آسیای میانه نگاه کنی."

کامنت آقای نمازی من را رساند به سفرنامه تاجیکستان و ازبکستان وبلاگ کوله پشتی نارنجی که بس خواندنی و یادگرفتنی بود برایم. شما هم خواندنش را از دست ندهید: 

سفرنامه ترکمنستان

سفرنامه ازبکستان

سفرنامه تاجیکستان

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۴۹
پیمان ..

یکی از تجربه‌های شیرین 10 سال سپهرداد نوشتن برایم داستان سفرنامه‌ی جاده نخی‌هاست. سفری که سال 91 با میثم و امیر و امیر رفته بودیم به گنبد سلطانیه و قیدار و غار کتله خور و مجموعه‌ی تخت سلیمان. سفرنامه‌اش را بلافاصله بعد از برگشت نوشته بودم، با دقتی که حس می‌کنم حالاها در من کم شده است.

آرامگاه قیدار نبی در سال 1391

قسمت دوم سفرنامه‌ی جاده نخی‌ها توصیف شهر خدابنده و آرامگاه قیدار نبی و حوزه‌ی علمیه‌ی کنارش بود. دو سال بعدش برای آن مطلب یک کامنت داشتم از یک طلبه‌ی اهل قیدار. از من تشکر کرده بود. توصیف من از حوزه‌ی علمیه‌ی کنار آرامگاه قیدار نبی کاری کرده بود کارستان. آن طلبه به همراه دوستانش عکس‌ها و توصیف من از حوزه علمیه‌شان را برده بود پیش مقامات شهرشان، گفته بود اوضاع ما در این حوزه علمیه اصلاً جالب نیست، این هم توصیف یک مسافر که از تهران آمده بود و تفریحی حوزه‌ی علمیه ما را نگاه کرده بود،‌ این هم عکس و مدرک. همان توصیفات یک غریبه توانسته رگ غیرت مسئولان را بجنباند و کمی در اوضاعشان بهبود ایجاد کند. بعدها دیدم که رئیس حوزه‌ی علمیه‌ی آنجا هم تغییر کرد. خیلی دوست دارم بگویم این تغییر رئیس هم کار نوشته‌ی من بوده. ولی خب مطمئن نیستم!

توصیف یک‌بندی من خیلی ساده بود. ولی ظاهراً همین مستندسازی ساده باعث بهبود وضعیت زندگی چند نفر در آن شهر شده بود:

«اطراف آن بقعه‌ی قدیمی حجره‌های حوزه‌ی علمیه‌ی امام صادق شهر قیدار است. جلوی حجره‌ها راه می‌رویم و به داخلشان و جلوی‌شان نگاه می‌کنیم. یک اتاق کوچک با فرش و پشتی و مخده و بخاری. مثل عکس‌های تبعید امام خمینی به نجف اشرف. جلوی یک حجره ریکا و اسکاچ است. جلوی حجره‌ی دیگر یک کتابخانه پر از کتاب‌های عربی و قرآن و مفاتیح و عکس رهبر جمهوری اسلامی در فضای باز. جلوی یک حجره‌ی دیگر خیلی مغرورانه نوشته: وقت بیکاری شما وقت مطالعه‌ی ماست...حمام حوزه علمیه درش باز است. رختکن کثیف. گربه‌ای که مشغول رفت‌وآمد است. سقف حلبی راهروی حمام‌ها. کثیف و در هم بر هم... بوی خوبی نمی‌دهد... برمی‌گردیم. چند عکس به یادگار از بقعه‌ی قیدار نبی می‌گیریم برمی‌گردیم و سوار ماشین می‌شویم و به‌سوی گرماب و غار کتله خور راه می‌افتیم...»

بعد از 6 سال دوباره گذارم به قیدار افتاد. دلم خواست که دوباره آرامگاه قیدار نبی (ع) را ببینم. می‌خواستم ببینم سفرنامه‌ی آن سالم چه تغییراتی ایجاد کرده است!

آرامگاه قیدار نبی در سال 1397

کوچه‌ی ورودی به آرامگاه دیگر خاکی نبود. آسفالت شده بود. خبری هم از جوی فاضلاب وسط کوچه نبود. جدول‌کشی کرده بودند. اطراف بقعه ساختمان‌سازی‌ها کرده بودند. حسینیه ساخته بودند. حوزه‌ی علمیه را گسترش داده بودند. برای خود بقعه هم شبستان ساخته بودند و دیگر فقط یک چهاردیواری کوچک نبود. هنوز حجره‌های اطراف بقعه بودند. ولی چون ساختمان بقعه را بزرگ کرده بودند انگار حجره‌ها چسبیده شده بودند به ساختمان بقعه. دیگر خبری از حیاط نبود. داخل بقعه هم شبیه امامزاده‌ها شده بود: ضریح فولادی و آینه‌کاری‌های سقف و دیوارها. دیگر هیچ تشخصی وجود نداشت. 6 سال پیش شجره‌ی قیدار نبی به دیوار بود. امسال فقط دعای زیارتی به دیوار آویخته شده بود. 6 سال پیش خبری از دفتر خادم بقعه نبود. امسال در دفتر خادم جعبه‌ی آکبند یک تلویزیون 75 اینچ دوو به چشم می‌خورد.

از بقعه آمدم بیرون. خواستم بروم توی حیاط و بین حجره‌های طلبه‌های حوزه‌ی علمیه بچرخم. ببینم حمام و وضع زندگی‌شان چه تغییری کرده است. ببینم واقعاً نوشتن من باعث تغییری در این جهان شده است یا نه؟ اما... 

حوزه‌ی علمیه از بقعه‌ی قیدار نبی جدا شده بود. دیواری حلبی حیاط بقعه را از حوزه علمیه جدا کرده بود. دیواری که یک تابلوی نومیدکننده رویش نصب شده بود:

حوزه علمیه امام صادق (ع) شهر قیدار نبی (ع)- ورود افراد متفرقه ممنوع.

حوزه علمیه شهر قیدار

مثل یک ابر دلم گرفت. برایم نومیدکننده بود. انگاره‌ی خودی – ناخودی تا به کجا دامنه گسترده بود. حس کردم مخاطب اصلی این تابلو دقیقاً منم: یک آدم متفرقه که مشاهداتش را می‌نویسد و بعدها برای آدم‌ها دردسر درست می‌کند. آن‌قدر هم احمق است که نمی‌فهمد قبل از بقیه اول برای خودش دردسر درست می‌شود. 

ٱن جمله نماد بود برایم. حوزه‌ی علمیه پیام مشخصی داشت: «تمام سوراخ‌ها را می‌بندیم. نمی‌گذاریم کسی در کار ما فضولی کند. همه‌چیز مال ما است و اصلاً دوست نداریم دیگران به مال ما نگاه کنند. بروید گم شوید ای شهروندان درجه‌ی دو». 

یک نمونه‌ی احمقانه از بستن سوراخ‌ها، از انحصاری کردن چیزها،‌ از تمایل به جزیره شدن و با هیچ بنی‌بشر دیگری ارتباط برقرار نکردن. یک نمونه‌ی احمقانه از پیشرفت نکردن، بهتر نشدن، نفهمیدن مشکلات و دردها...

حرفی نداشتم. کلاً هم آدمی خجالتی‌ام. خبرنگار پررو نیستم که بی‌خیال این تابلو بشوم و درها را بی‌اجازه باز کنم و سرک بکشم. پیام را دریافت کرده بودم.

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۴
پیمان ..