سپهرداد

آخر این تابستان کجا خواهم بود؟

سپهرداد

آخر این تابستان کجا خواهم بود؟

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۱. رزومه‌ام را چند سالی هست که به روز نکرده‌ام. یعنی این ۳ سال سرگرم بوده‌ام و نقطه برجسته‌ها را لیست نکرده‌ام. اصلا یادم رفته بود که دکترا نخوانده‌ام و رشته‌ی لیسانسم و حتی عنوان رشته‌ی فوق‌لیسانسم مهندسی بوده. آخرین باری که یادم آورده بودند که مهندسم دو سال پیش بود. زمانی که محسن با کلی مذاکره توانسته بود گزارش‌مان از تابعیت فرزندان مادر ایرانی را در مرکز پژوهش‌های مجلس چاپ کند. یک گزارش حقوقی سیاسی اجتماعی بود از وضعیت موجود و پیشنهادهایی برای آینده. کلی کامنت گذاشته بودند و این را درست کن آن را درست کن. موقع حق‌التألیف که رسیده بود زده بودند توی سرم که دکترا نداری و مهندس هم که هستی. چندرغاز دادند که نفهمیدم اصلا خرج چی شد. پولش مهم نبود. اعتباری که می‌آورد و پشتوانه‌ای که برای کارهای بعدی ایجاد می‌کرد مهم بود. 

سرگرم کارهای دیگر شدم و کلا هم بی‌خیال موسسات پژوهشی شدیم که به خاطر خواندن نوشتن بهت پول می‌دهند. به چیس و افاده‌های کارشناس‌های دکترشان نمی‌ارزید که مرجع نویسی آخر هر تحقیقی را مثل بنز انجام می‌دادند.

رفت و رفت تا دو هفته پیش. مدیر یکی از موسسات پژوهشی خودش زنگ زد که بیایید دفتر من. رفتیم و چاق سلامتی کرد و سریع و تیز پیشنهاد داد که بردارید یکی از تغییرات سیاستی سه سال اخیر این مملکت را در قالب یک گزارش پژوهشی برای ما مستندسازی کنید. دورادور می‌شناخت‌مان و می‌دانست که روی موضوع تسلط خوبی داریم. ما هم استقبال کردیم و پروپوزالی را آماده کردیم و مبلغ را هم خیلی گران زدیم. هر چه‌قدر که چند سال قناعت کردیم و بخور و نمیر خواندیم و نوشتیم را باید نقد می‌کردیم. ما که درخواست پروژه نداده بودیم. هر کس خواسته دندش نرم پولش را هم بدهد. 

توی جلسه‌ی دفاع از پروپوزال خانم دکتر کارشناس شروع کرد به کوبیدن که فرمت موسسه‌ی ما را اجرا نکرده‌اید و مبلغ‌تان خیلی بالا است و توی نرخ‌نامه‌ی ما کسی که دکترا دارد ساعتی ۴۰ تومان می‌گیرد و شما برای یک کارشناس زده‌اید ساعتی ۱۰۰هزار تومان و الخ... حالا عنوان مدرک‌ها را هم نزده بودیم. فکر کنم اگر می‌فهمید مدرک‌ها مهندسی است آن‌ را هم چماق می‌کرد.

اما این بار لذتش در این‌جا بود که برگشتیم بهش گفتیم این کار را بردار بسپر به کسی که از بهترین دانشگاه‌های ایران دکترا گرفته. اگر توانست انجام بدهد ما دم‌مان را می‌گذاریم روی کول‌مان و می‌رویم. مسئله خوب انجام دادنش نیست. مسئله این است که بهترین دکتراهای‌تان را هم بیاورید باز هم نمی‌توانند انجام بدهند. 

بعدش یک لبخند موذیانه هم کنج لب‌مان نشاندیم که رقیب می‌طلبیم و آن‌ها هم به سکوت نگاه‌مان کردند و زور زدند که از جاهای دیگر پروپوزال بزنند تا ارزان‌تر دربیاید برای‌شان.

۲. نادر موسوی از نیکان روزگار است. یک بار یک تک‌نگاری بر اساس عکس‌های اینستاگرامش نوشتم که شرحی بود از مدرسه‌اش و دوران معلمی و مدیر مدرسه بودنش. خودش هم قلم روانی دارد و اصطلاحات افغانستانی را هم خیلی به جا استفاده می‌کند. هفته‌ی گذشته رفتیم و ۴ ساعت با هم گپ زدیم. از روزگاری کودکی و نوجوانی‌اش در بندر عباس گفت و درس خواندنش و قبول شدنش در دانشگاه تهران و مهندسی خواندن و اتمام درس و تأسیس مدارس خودگردان برای بچه‌های افغانستانی. روزگاری که جمهوری اسلامی درس خواندن را برای بچه‌های افغانستانی ممنوع کرده بود و نادر موسوی به صورت غیرمجاز مدرسه تأسیس کرده بود تا این‌ بچه‌ها بی‌سواد بزرگ نشوند. روزگاری که برای تأمین کتاب‌های درسی بچه‌ها به هزار جا رو می‌انداخته و روزگاری که می‌رفته خودش تنهایی لای اسقاطی‌های آموزش و پرورش برای مدرسه‌اش میز و نیمکت جور می‌کرده. روزگار سختی که گذرانده بود تا به امسال که نامزد جایزه‌ی آسترید لیندگرین شده است. 
ذوق داشت که جایزه‌ی آسترید لیندگرین را تصاحب کند. تک‌نگاری من را هم برداشته بود ترجمه کرده بود فرستاده بود برای مسئولین مسابقه که بلیا دیگران من را در این کشور این گونه توصیف کرده‌اند. پرسیدیم حالا جایزه‌ی ۵۵۰ هزار دلاری آسترید لیندگرین را ببری چه کار می‌کنی؟ گفت هیچ چی، می‌رم سواحل هاوایی لنگ روی لنگ می‌اندازم آب‌پرتقال می‌خورم و برای همه پیغام می‌فرستم که بچه‌ها کار کنید، در یک زمینه متمرکز شوید و سال‌ها سختی ببینید. بالاخره یک روزی مثل من یکی پیدا می‌شود تحویل‌تان بگیرد و حالی به‌تان بدهد...

خیلی دوست دارم جایزه‌ی لیندگرین را به نادر موسوی بدهند. حالا خودش که به نظرم لایق است به کنار، به خاطر آن تک‌نگاری هم که شده من هم می‌توانم ادعای تأثیرگذاری داشته باشم. والا!

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۹ ، ۱۹:۳۸
پیمان ..

برگشتنی باد مخالف می‌وزید. سرعتم را کم کرده بود. برایم زیاد مهم نبود. به خودم گفتم مسابقه‌ی توردوفرانس نیست که. آرام‌تر می‌روی و مناظر را بیشتر نگاه می‌کنی. اولین بارم نیست که باد مخالف می‌وزد. این‌جور وقت‌ها به جای سرعت و دور گرفتن تمرکز می‌کنم روی سرعت ثابت رفتن. 
امروز هم پل روشندلان سراسر ترافیک بود. پشت موتورها از باریکه‌ی سمت راست پل سریع رد ‌شدم. پایین پل هم از لابه‌لای ماشین‌ها پیچیدم سمت چپ تا دوباره بیفتم توی خط ویژه. ماشین‌ها گوریده بودند توی هم. سه لاین از روی پل می‌آمدند. دو لاین هم از زیر پل. بعد دقیقا زیر پل چوبی این پنج لاین می‌خواستند بشوند دو لاین. صدای آژیر آمبولانس می‌آمد. من منتظر بودم که ماشین‌ها به اندازه‌ی عرض فرمان دوچرخه‌ام راه باز کنند تا رد شوم. دو سه بار ایستادم و دوباره حرکت کردم. به ایستگاه رسیدم. دو سه پیرمرد منتظر اتوبوس بودند. من را که دیدند گفتند: بدو بدو الان آمبولانسه می‌رسه. 
من منتظر پراید سفید جلویی‌ام بودم که یک کوچولو برود سمت راست تا رد شوم. بعضی ماشین‌ها مرض دارند. توی آینه می‌بینند که لنگ یک فرمان دادن کوچولوی‌شان هستی تا به عنوان یک دوچرخه یا موتور رد شوی. فقط ۱۰ سانتی‌متر جابه‌جایی کافی است. اما حسودی‌شان می‌شود که تو جلو بزنی ازشان. تازگی‌ها به موتوری‌ها حق می‌دهم که عصبانی شوند و با فرمان‌شان بزنند آینه بغل را بپرانند و فرار کنند! پیرمردها به او چیزی نگفته بودند. به من گفته بودند. جالب بود برایم. 
بالاخره رد شدم و زیر پل چوبی ایستادم تا آمبولانس بیاید و رد شود. شاید ۴ یا ۵ ماشین با من فاصله داشت. ولی همین ۴ یا ۵ ماشین دو سه دقیقه طول کشید. من ایستاده بودم پشت ایستگاه. به ماشین‌ها نگاه می‌کردم که زور می‌زدند از سر راه آمبولانس کنار بروند. اما واقعا نمی‌شد. دستپاچگی راننده‌ی پراید نوک‌مدادی توی ذهنم ماندگار شد. با کلافگی عجیبی یک بار به آینه‌ی راستش نگاه می‌کرد که بتواند بپیچد راست و یک بار به آینه‌ی چپش نگاه می‌کرد که آمبولانسه آژیر می‌کشید و چسبانده بود به صندوق عقبش. نگاهش بین دو آینه با یک درماندگی غریبی جابه‌جا می‌شد. قشنگ حس کردم که به هیچ وجه دوست نداشته در این موقعیت قرار بگیرد. به هیچ وجه دوست نداشته سر راه آمبولانس قرار بگیرد. اما قرار گرفته بود. ناگزیر بود که مزاحم باشد. ناگزیر بود که لحظه‌های طلایی زنده ماندن یک آدم دیگر را ازش بگیرد. تهران شهر پلشتی است. ‌آدم‌ها را هم مجبور به پلشت بودن می‌کند.
آمبولانس رد شد. به آرامی دوباره سوار پاندا شدم. از کنار مأمور پلیس گذشتم. او هم نگاهش مثل قبلی‌ها مات بود. تازگی‌ها تحمل نگاه‌های مات را ندارم. الان که برمی‌گردم نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم من چه‌طور قبلا‌ها قبل از کرونا مترو سوار می‌شدم؟ نگاه شیشه‌ای و مات همین چند تا پلیس خسته‌ی توی خط ویژه ناراحتم می‌کند. توی مترو که همه‌ی نگاه‌ها مات و شیشه‌ای است...
کناره‌ی خط ویژه‌ پر است از بقایای تسمه‌های اتوبوس‌ها. زیاد است. تسمه‌هایی که پاره شده‌اند و افتاده‌اند کنار خط ویژه. هر یک کیلومتر تکه‌ای از تسمه‌های پاره پاره دیده می‌شود. کسی جمع‌شان نمی‌کند. همان‌طور رها شده به امان خدایند. 
خیابان دماوند خیابان کم‌درختی است. از میدان امام حسین که تا سه راه تهرانپارس رکاب می‌زنم بی‌درخت بودنش توی ذوقم است. درخت‌کاری دو طرف خط ویژه که خیلی رویا است. حداقلش این است که پیاده‌روهای دو طرف خیابان درختکی داشته باشند تا چشم آدم به صفای دیدن‌شان نوری بگیرد. ولی نیست. دو طرف مغازه‌ها هستند و مغازه‌ها و تالارهای دوزاری و گاراژهای تعمیر ماشین. و ۹۰ درصد عرض خیابان هم آسفالت است. آسفالت خط ویژه و آسفالت ماشین‌ها. و سبزه‌زار این جنگل آسفالت تسمه‌های پاره‌پاره‌ی اتوبوس‌هاست. انگار نگه‌داری معنایی ندارد. تسمه را وقتی عوض می‌کنند که پاره شود؛ وقتی که اتوبوس به خاطر پارگی تسمه از حرکت باز بماند و مسافرها پیاده شوند و یکی از آن آکسورهای یدک‌کش که همیشه‌ی خدا جایی از خط منتظرند بیاید سراغ اتوبوس. این خودش یک جور فلسفه‌ی زندگی است: تا وقتی پاره نشده بهش فکر نکن. 
فقط در مورد نگه‌داری ماشین‌ها نیست. در مورد نگه‌داری تن و بدن هم همین است. اکثر آدم‌های این شهر کاری برای بدن‌ و حتی روح‌شان نمی‌کنند. تن آدمی نیاز به تحرک دارد. این ماهیچه‌ها اگر به جنب و جوش نیفتند تبدیل به پی و چربی می‌شوند. تبدیل به جرثومه‌ می‌شوند. انگار اکثر آدم‌های این شهر در زندگی‌شان خط ویژه‌ای ۲۰ کیلومتری و تکراری را دارند که هر روز در آن می‌روند و می‌آیند. آن قدر می‌روند و می‌آیند تا جایی که تسمه‌های‌شان شروع می‌کند به پاره شدن. یکی از مواد خون‌شان بالا پایین  می‌شود. جایی‌شان بیهوده درد می‌گیرد. مرض می‌گیرند. آن وقت می‌روند بیمارستان. آن وقت از خط خارج می‌شوند. به همین راحتی. به همین مسخرگی.
صبح کسی آمده بود برای مصاحبه. چاق بود. بیش از حد چاق بود. این روزها هر کسی که دارد می‌آید مصاحبه‌ی شغلی چاق است. این یکی غبغب دو طبقه داشت و علی‌رغم پیراهن گشادی که تنش بود لایه‌های چربی طبقه طبقه خودشان را نشان می‌دادند. کلی از روابط سیاسی‌اش غمپز در کرد و این‌که فلان بوده و بیسار بوده و عضو حزب بوده و این قدر روابط داشته و...  ازش از آینده پرسیدیم و این‌که برنامه‌اش چیست، چند تا دوره‌ی آموزشی و امید و آرزو گفت. اما از این نگفت که برای آن غبغب دوطبقه‌اش چه خاکی می‌خواهد بر سرش بکند. برای آن طبقه طبقه چربی‌ها چه می‌خواهد بکند. انگار نه انگار که قرار است آن بدن همه‌ی امیدها و آرزوهایش را به اجرا دربیاورد...
جاهای کت و کلفتی کار کرده بود. جاهایی از دولت و حکومت که دریافتی آدم‌ها به دلار است و خروجی‌‌شان در حد ریال هم نیست. می‌گفت به خاطر ارتباطات سیاسی‌ام مشغول به کار شده بودم. سین‌جیمش کرده بودیم که ما خودمان خررنگ‌کنیم. ما خودمان دوران دانشجویی را برای این‌ کارها حرام کردیم و هیچ چیزی به ما نماسید و آن‌هایی که گوشت به تن‌شان شد از ما بهتران بودند. آدم تا تخم جن نباشد جن نمی‌شود. حزب و سیاست و این حرف‌ها شر و ور محض است. ننه بابات جور کرده بودند؟ وا داده بود که آره. و من وقتی در خلاف جهت بادی که از روبه‌رویم می‌وزید رکاب می‌زدم به خودم می‌گفتم آن آدم هیچ وقت نمی‌تواند دوچرخه‌سوار شود!
دوچرخه یعنی قائم به خودت بودن. موتور محرکه‌ خودت هستی. منبع سوخت خودت هستی. تعادلت بر دو چرخ خودت هستی. حرکت خودت هستی. همه چیز خودت هستی و خودت. هیچ کسی نمی‌تواند به تو کمک کند. خودت هستی که باید خودت را به جلو بکشی. کسی نمی‌تواند هلت بدهد. کسی نمی‌تواند نیرویت را زیاد کند. فردیت عجیبی دارد. برای من استوار بر خودت بودن عجیب‌ترین تجربه‌ی دوچرخه‌سواری است. جایی که اتکا به غیر نداشته باشی و خب سخت است. بعضی‌ها اصلا نمی‌توانند دوچرخه‌سوار شوند. اصلا و ابدا... حالا هر چه قدر هم پیش خودشان و بقیه غمپز در کنند که ما الیم و بلیم. غرور دوچرخه‌سوار چیز دیگری است... 
چهارراه سبلان را رد می‌کنم. زمانی فکر می‌کردم تقاطع‌های خط ویژه احتمالا برایم سخت باشند. ولی نه. از بیرون این طور به نظر می‌آید که ماشین‌ها ماتحت به ماتحت می‌آیند دور بزنند و تو نمی‌توانی رد شوی. در عمل این اتفاق نمی‌افتد. تو مستقیم و بی‌ترس می‌روی توی فاصله‌ی بین دو ماشین و خیلی راحت‌تر از چیزی که فکرش را می‌کنی رد می‌شوی. مهم این است که نترسی.
موتوری‌ها کاریم ندارند. ویژی از کنارم رد می‌شوند. زیاد بوق می‌زنند که یک موقع بی‌هوا جلوی‌شان نپیچم. حواسم هست. بوق‌زدن‌های‌شان را دوست ندارم. 
چند وقت پیش حمید گزارشی برایم فرستاده بود از تجربه‌های آزار و اذیت شدن دوچرخه‌سوارها توسط ماشین‌ها و موتوری‌ها. یک عامل مهم برای جلب توجه لباس است. لباسی که من برای دوچرخه‌سواری تنم می‌کنم من را عبدالله‌تر از این حرف‌ها نشان می‌دهد که کسی بخواهد انگولکم کند. یک پیراهن آستین کوتاه چهارخانه‌ی مندرس می‌پوشم با یک شلوار گرم‌کن سیاه گل و گشاد. تصمیم دارم این شلوارم پاره شد شلوار کردی بپوشم. پاری‌وقت‌ها کتانی هم پایم نمی کنم و همان کفش چرمی‌های سیاه کفی تخت را پایم می‌کنم. پدال زدن باهاشان سخت نیست. تنها عنصرهایی که من را شبیه دوچرخه‌سوارها می‌کند یکی دستکش دوچرخه‌سواری‌ام است و یکی هم کلاهم. لباس چسبان‌های دوچرخه‌سواری که پاچه‌ات را لخت و عیان نشان می‌دهد به نظرم به درد این شهر نمی‌خورند. 
یک بار پشت چراغ قرمز نیروی هوایی ایستاده بودم. یک موتوریه آمد کنارم ایستاد. ازین موتور سنگین‌ها بود که قشنگ معلوم بود به اندازه‌ی یک پراید قیمت دارند. پسرکی که رویش نشسته بود نگاهم کرد. گفت: می‌ای با هم مسابقه بدیم؟ لبخند زدم. چراغ که سبز شد دیدم حرفش را جدی گرفته. با شدت تمام به موتورش گاز داد و به آنی از کنارم رد شد. وقتی رسید آن دست چهارراه یک نگاه به پشتش انداخت. من تازه ۱۰ متر از چهارراه را رد شده بودم. نگاهم کرد و دوباره گاز داد و توی خط ویژه نقطه شد. 
از چهارراه قبل از خاقانی رد می‌‌شوم. دوچرخه‌سواری از روبه‌رو می‌آید. عینک دودی به چشم دارد. نگاهش می‌کنم. صورتش به سمتم متمایل می‌شود. مثل خودم کوله‌پشتی انداخته به دوشش و دارد رکاب می‌زند. دستم را بلند می‌کنم و برایش سلام می‌فرستم. او هم می‌خندد و با دستش برایم بای بای می‌کند. دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید است دیگر.
از خاقانی تا سه راه تهرانپارس شیب دارد. سرعتم کم‌تر می‌شود. اتوبوس‌ها به من می‌رسند و یکی یکی ازم سبقت می‌گیرند. تو همان سه تا ایستگاه پایانی ۵ تا اتوبوس ازم سبقت می‌گیرند. روزهایی هم شده که تا ته خط هیچ اتوبوسی به من نمی‌رسد و ازم سبقت نمی‌گیرد. باد مخالف می‌وزید. ولی مهم نبود... 
 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۹ ، ۰۰:۱۳
پیمان ..

امروز دیگر از خیابان طالقانی نرفتم. خط دوچرخه‌سواری‌اش به لعنت خدا نمی‌ارزد. اولا دست‌انداز زیاد دارد. سرعت آدم را می‌گیرد. ثانیا هم آخرهای خیابان را خراب کرده‌اند و خبری از خط دوچرخه نیست. باید بپیچی لای ماشین‌ها. راهم هم دور می‌شد بی‌آن‌که جانم حفظ شود. گفتم بروم همان خط بی‌آرتی انقلاب آزادی. به تجربه‌ی این یک سال می‌گویم که خط بی‌آرتی انقلاب آزادی برای یک دوچرخه‌سوار شهری یکی از امن‌ترین مسیرهای تهران است. 

از پیاده‌روی میدان توحید که آمدم پایین دیگر نپیچیدم سمت خیابان فرصت. سختی‌ام آمد بروم لای ماشین‌ها. این‌قدر به هم می‌چسبند که کاغذ هم از لای‌شان رد نمی‌شود. چه برسد به دوچرخه. پیاده‌رو را رکاب زدم رسیدم تقاطع نواب و آزادی. حس می‌کنم خطرناک‌ترین کاری که این چند ماه دوچرخه‌سواری انجام دادم گذرم از چهارراه نواب بود!

هیچ جوره چراغ‌ها برای پیچیدن به سمت خط بی‌آرتی همراهی نمی‌کردند. وسط چهارراه مانده بودم. آخرش خسته شدم و بین سبز و قرمز دو طرف پریدم وسط چهارراه. عدل همان موقع یک موتوری شاخ به شاخم درآمد. جفت‌مان ایستادیم. همین ایستادن باعث شدن که فرصت چند ثانیه‌ی بین سبز و قرمزها را از دست بدهم و با ماشین‌های سمت سبز روبه‌رو شوم. موقعیت مضحکی شده بود. یک دوچرخه‌سوار در جهت معکوس یک گله‌ ماشین! یعنی یکی اگر از بالا عکس می‌گرفت خیلی نمادین می‌شد. دوچرخه‌‌سواری که هیچ مسیری ندارد و قانون را هم لگدمال که چه عرض کنم لجن‌مال دارد می‌کند. به والذاریاتی خودم را انداختم توی خط بی‌آرتی و یک نفس آسوده‌ی عمیق کشیدم و رکاب زدم.

تا برسم به دروازه دولت ۴ تا اتوبوس ازم سبقت گرفتند. از سرگرمی‌هایم شمردن تعداد اتوبوس‌هایی است که ازم سبقت می‌گیرند. به پل روشندلان که رسیدم دیدم بدجور ترافیک است. از فضای باریک بین ماشین‌ها رکاب زدم. ۵ تا اتوبوس توی ترافیک گیر کرده بودند. هر کدام‌شان را که رد می‌کردم توی دلم می‌شمردم. 

تا دوباره توی خط ویژه بیفتم ۵ تا اتوبوس را رد کرده بودم. زیرگذر امام حسین قبلا این قدر بیل‌بیلک نداشت. این بیل‌بیلک‌های جداکننده‌ی مسیر برای من بدند. باید مواظب باشم که پشتم اتوبوس نباشد. چون در بقیه‌ی مسیر می‌توانند سبقت بگیرند. اما این‌جا نه... اتوبوس‌ها توی ترافیک مانده بودند. خبری از موتورها هم نبود. آخر ورودی خط پلیس ایستاده بود. نمی‌گذاشت موتورها بیایند. در مقابل دوچرخه‌سوارها کاری نمی‌کنند. کله را می‌اندازم پایین توی صورت‌شان زل می‌زنم رد می‌شوم. اگر چشم تو چشم شدیم سلام می‌گویم. خیلی وقت‌ها هم چشم‌ تو چشم نمی‌شویم. تا به حال پیش نیامده بهم گیر بدهند. حتی چند بار شده که دروازه را برای عبور من باز کرده‌اند سربازها.

بعد از امام حسین تا خود تهرانپارس مسیر یکنواخت می‌شود. فقط ۴ تا چراغ قرمز در مسیر است. رکاب می‌زنم و فکری می‌شوم برای خودم. هر از گاهی هم سر می‌چرخانم به این طرف آن طرف نگاه می‌کنم. 

امروز دیدم که توی مسابقه‌ی ادبی جمالزاده هم داستانم و هم زندگی‌نگاره‌ام وارد مرحله‌ی دوم داوری شده‌اند. زندگی‌نگاره‌ی اصفهانم را دوست دارم. حق است که به خاطرش کسی بهم دست مریزادی بگوید.

امروز توی مسیر یکنواخت امام حسین تا تهرانپارس به نومیدی‌هایم فکر می‌کردم. به این‌که عمیقا حس می‌کنم هیچ چیز بهتر نمی‌شود. خیلی وقت‌ها دست خودم نیست. تجربه‌ی زیسته‌ام است؟ نمی‌دانم. ولی عمیقا نومیدم. به هر چیزی که نگاه می‌کنم رنگی از زوال می‌بینم. به هر چیزی که نگاه می‌کنم حس می‌کنم همین الان در اوجش است و بعد از این دیگر در اوج نخواهد بود. گاه این اوج‌ها این قدر کوچک‌اند که برایم رقت‌انگیز می‌شوند. بهم می‌گفت تو آدم غرغرویی نیستی. کار می‌کنی. غر نمی‌زنی. حرف نمی‌زنی. تلاشت را می‌کنی. بدترین وضعیت را هم سعی می‌کنی بهتر کنی. فقط به طرز عجیبی نومیدی. به هیچ وجه خوش‌بین نیستی که کارت به بهترین نتیجه‌ی ممکن منجر بشود. انگار همیشه در حال حرکت از منفی ۱۰۰ به منفی ۹۰ هستی. شاید از بیرون منفی ۱۰۰ را کرده باشی مثبت ۱۰۰. اما خودت حس حرکت از منفی‌تر به منفی داری. انگار هیچ وقت هیچ چیز به سمت مثبت شدن پیش نمی‌رود... و این بدجور تلخت می‌کند.

راست می‌گفت. ولی هیچ جوره نمی‌توانم نومید نباشم. 

پری‌شب که داشتم با امیرحسین سوار ماشین می‌رفتم پادکست رادیو سرگذشت، اپیزود مشکاتیان را برایم گذاشت تا گوش کنم. مشکاتیان از خاطره‌ی ساختن آهنگ خزان گفت. این که یک روز پاییزی در تهران رفته بوده قدم‌زنی. به درخت‌ها نگاه کرده بود. همان آن برگی را دید که از درخت کنده شد و به آرامی به سمت زمین آمد. گه‌گاه نسیمکی هم می‌وزید و برگ را به سمت بالا هل می‌داد. اما برگ در نهایت چرخ‌زنان آمد پایین و رسید به زمین. مشکاتیان با خودش گفته بود: این برگ احتمالا می‌داند یا شاید هم نمی‌داند که دارد به سمت خزان زندگی پیش می‌رود، منتها با رقص. این برگ با رقص دارد به سمت خزان زندگی‌اش می‌رود...
عمیقا از آن خاطره‌ی مشکاتیان تکان خوردم. حس کردم واقعا همین است... تنها کاری که می‌شود کرد همان رقص است. اتفاقات خوب همان نسیمک‌هایی هستندکه گاه تو را بالا می‌برند. اما به هر حال باید پایین بیایی. قشنگی‌اش فقط آن رقص است... برگ‌ پهن درخت‌ها بلدند چطور برقصند و پایین بیایند. اما ما آدم‌ها...

امروز تا برسم به تهرانپارس ۴ تا اتوبوس ازم سبقت گرفتند. سر ترافیک پل روشندلان من از ۵ تای‌شان سبقت گرفته بودم. ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه طول کشید تا برسم به خانه. هم از ماشین و هم از اتوبوس سریع‌تر بودم...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۹ ، ۲۲:۱۴
پیمان ..

باغچه را آب می‌دهم. درخت انگور امسال خوب بار داده. خوشه‌های غوره از شاخه‌ها آویزان شده‌اند. هنوز فضای بین دانه‌‌های انگورها خالی است. هنوز مانده تا چاق و چله شوند. چند تا سی دی به شاخ و برگ‌های درخت آویزان کرده‌ام. نمی‌خواهم امسال هم به محض رسیدن انگورها کلاغ‌ها و گنجشک‌ها قبل از من دخل‌شان را دربیاورند. امیدوارم نور رنگابه‌رنگ سی‌دی‌ها بترساندشان. هوای آن‌ها را هم دارم. پلو که می‌پزم لایه‌ی زیرین قابلمه ته‌دیگ می‌شود. دندان‌هایم را که عصب‌کشی کردم دیگر روکش نکردم. هم خیلی گران می‌شد هم کرونا شد. دیگر نمی‌توانم ته‌دیگ و چیزهای سفت بجوم. یعنی یک بار جویدم یک تکه از دندانم شکست. جان ندارد دیگر. ته‌دیگ‌ها را می‌برم پشت‌بام می‌ریزم روی سقف. به ساعت نکشیده دخل‌شان درمی‌آید. گنجشک‌ها دور و بر خانه زیاد می‌پلکند.

شب شده است. گرسنه‌ام است. تصمیم می‌گیرم هم‌زمان دو تا غذا درست کنم. می‌خواهم مغز تک‌کاره‌ام را به چالش بکشم. 

یک پیاله عدسی را می‌ریزم توی قابلمه و آب می‌بندم بهش و یک راست می‌گذارم روی گاز. چند تا سیب‌زمینی برمی‌دارم و می‌ریزم توی قابلمه‌ی کج و کوله و آب می‌بندم به خیک‌شان و می‌گذارم روی گاز. یک سیب‌زمینی را هم می‌گذارم که پوست بگیرم خام خام. بعد دو تا پیاز برمی‌دارم. یکی را باید رنده کنم یکی را خلال. اول رنده می‌کنم. اشکم گردالی گردالی درمی‌آید. دوست دارم درآمدن اشکم را. چشمم را تمیز می‌کند. پیاز رنده شده را می‌گیرم توی دستم و می‌چلانمش. هی می‌چلانمش. می‌اندازمش ته یک قابلمه‌ی دیگر. آن یکی پیاز را خرد می‌کنم. ماهی‌تابه را می‌گذارم روی گاز. سعی می‌کنم تیز و فرز باشم. ولی می‌دانم که باز هم دستم کند است. 

پیازها را سرخ می‌کنم. زردچوبه می‌ریزم. از این که زردچوبه‌ها موقع سرخ شدن سیاه می‌شوند لجم می‌گیرد. با چنگال سیب‌زمینی‌ها را آزمایش می‌کنم. نمی‌خواهم مغزپخت شوند. پیازها سرخ می‌شوند. سیب‌زمینی‌ها نیم‌پز می‌شوند. عدسی سر می‌آید. در قابلمه را برمی‌دارم. حالا کرمم گرفته که به عدسی‌ها نگاه کنم. آن قدر نگاه کنم تا نیم‌پز شوند. همیشه همین‌جوری بوده‌ام. من از آن‌ها هستم که وقتی آنتی‌ویروس در حال اسکن کامپیوتر است می‌نشینم پر شدن خط اسکن را تماشا می‌کنم. از آن‌ها که تا فایلی دانلود نشود نمی‌تواند سراغ جای دیگری از کامپیوتر برود. عدسی‌ها قلپ قلپ می‌کنند. خودم را سرزنش می‌کنم که بس کن ازین تلف کردن وقت. با موبایلم هایده می‌گذارم برای خودم. می‌دانم آدمی که وسط آشپزی‌ هایده گوش می‌دهد یک مرگیش هست. ولی می‌طلبد.

تنها سیب‌زمینی روی سینک را پوست می‌کنم و مربع مربع می‌کنم و می‌اندازم توی قابلمه‌ی عدسی. سیب‌زمینی‌پخته‌ها را پوست می‌کنم و سریع رنده می‌کنم. دو تا تخم‌مرغ می‌شکنم می‌ریزم. کشوی ادویه‌ها را باز می‌کنم. نمک، فلفل، دارچین، زردچوبه. آویشن‌ها پودر شده نیستند. بی‌خیال. ادویه جوجه کباب؟ یک قاشق می‌ریزم. ادویه‌ی قرمه‌سبزی؟ یک قاشق می‌ریزم. ادویه‌ی فلافل؟ یک قاشق می‌ریزم. فلفل تند؟ همین که درش را باز می‌کنم سه تا عطسه می‌زنم. قد یک عدس می‌ریزم. ورز می‌دهم. نیم‌پز بودن سیب‌زمینی‌ها کار را خوب پیش برده. پیاز هم که اصلا آب نداشت. ولی محض محکم‌کاری یک قاشق آرد هم اضافه می‌کنم. 

ویرم می‌گیرد توی همان ماهی‌تابه‌ی پیازها کوکو سرخ کنم. یک ظرف کمتر شستن هم یک ظرف است. اما زردچوبه‌ها گند زده‌اند... یک ماهی‌تابه‌ی دیگر برمی‌دارم. آب عدسی کم شده است. آب می‌بندم به خیکش. پیاز سرخ‌شده‌ها را می‌ریزم. رب اضافه می‌کنم و هر ادویه‌ای که دم دستم می‌آید می‌ریزم. در قابلمه را می‌گذارم. کوکو‌ را قل‌قلی می‌کنم می‌اندازم توی روغن ماهی‌تابه. سرخ می‌شود. عدسی دوباره سر می‌آید. گند می‌زند به اجاق گاز. دوباره درش را برمی‌دارم. یک گردالی کوکوی دیگر به روغن اضافه می‌کنم. کوکوها هنوز چسبناکند. ولی دیگر تمام شده. 

کوکو‌ها را سرخ می‌کنم و سرخ می‌کنم. عدسی می‌پزد و می‌پزد. اما باز آبش تمام می‌شود. باز آب می‌ریزم. این‌قدر می‌پزد تا عدسی‌ها نرم شوند. عدسی‌ام کم‌آب شده است. شت. یادم رفت برای ناهار فردا پلو هم بپزم. حالا یک لیوان برنج، آب ریختن و باز هم به سرعت پختنش... پلو پختنم ۲۰ دقیقه طول می‌کشد همیشه. 

هایده هنوز می‌خواند. ساکتش می‌کنم. گرسنه‌ام است. ساعت ده و نیم شده. قیافه‌ی کوکوهایم خیلی جذاب شده‌اند. برای ناهار فردا اول پلوها را می‌ریزم. بعد کوکوها را می‌چینم رویش. پیداست که مشتی و خوشمزه‌ شده‌اند. ولی عدسی‌ام... با احتیاط مزه مزه می‌کنم... ادویه‌ها کار خودشان را کرده‌اند. خوشمزه شده. یک پیاله ماست هم می‌ریزم و در سکوت شامم را می‌خورم. خیلی وقت است (شاید ۱۰ روز) که تلویزیون را روشن نکرده‌ام. باز هم روشن نمی‌کنم. گرمم است. کولر را روشن نمی‌کنم. پنجره را باز می‌کنم. بوی سیگار پیرمرد خانه‌ی بغلی می‌پیچد. همیشه این ساعت سیگار می‌کشد. بوی سیگارش خیلی تلخ است. پنجره را می‌بندم. باز هایده می‌گذارم برای خودم. دخل عدسی‌ها را درمی‌آورم.

خسته‌ام است. کلی ظرف برای شستن جمع شده. حوصله‌ی شستن‌شان را ندارم. می‌گذارم همان جور بمانند تا فردا شب. همین که برای فردا ناهار دارم خودش کلی است. چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. پنجره‌ها را باز می‌کنم. دم سحر خنکای نسیمی که می‌وزد خواب را دلچسب می‌کند. دراز می‌کشم. حوصله‌ی چک کردن موبایلم را ندارم. خبری نیست. مطمئنم که خبری نیست. چند تا کتاب گوشه‌ی اتاق هستند. خیلی وقت است (شاید چند هفته) که همان‌جا مانده‌اند. خوابم می‌آید. به پشت دراز می‌کشم به سقف نگاه می‌کنم. 

هفته‌ی پیش با دوچرخه تا لواسان رفتم. حالاها دیگر اصلا دوست ندارم با ماشینم جایی بروم. سربالایی گردنه قوچک را رفتم. پارسال هم رفته بودم و اشکم در آمده بود. امسال اما راحت‌تر رفتم. خیلی آرام و سلانه سلانه رفتم.دنده جلو یک و دنده عقب سه و گاه دو. سرعتم ۲ تا ۴ کیلومتر بر ساعت بود. تنها بودم. یک گروه سه نفره‌ی دوچرخه‌سوار همان اول سربالایی با سرعتی دوبرابر ازم سبقت گرفتند رفتند. تحت تأثیرشان قرار نگرفتم. راه خودم را آرام آرام رفتم. از یکنواخت رفتن خوشم آمده بود. 

یاد ممد دادگر افتاده بودم. ممد دادگر آهسته و پیوسته‌روترین آدم زندگی‌ام است. حالا دارد توی آخن دکترای مهندسی مکانیک می‌خواند. کی فکرش را می‌کرد ممد دادگر دکترای مکانیک بخواند؟ هیچ وقت عجله نداشت. هیچ وقت سرعت نمی‌گرفت. ولی همیشه در راه بود. از سال دوم دانشگاه شروع کرد به آلمانی خواندن. تغییر مسیر هم نداد. وقتی چیزی را شروع می‌کرد تا تهش می‌رفت. بدون هیچ شتاب‌گرفتن و کم و زیاد کردن سرعتی پیش می‌رفت. سال دوم شروع کرد و خیلی آرام و ترم به ترم پیش رفت. یکهو دیدیم بعد از ۴ سال مدرک زبان آلمانی گرفته. مکانیک خواندنش هم همین‌طور بود. من یکی فکر نمی‌کردم مکانیک را تا دکترا ادامه بدهد. فکر می‌کردم ارشد تغییر رشته می‌دهد و می‌رود فلسفه می‌خواند. اما ادامه داد... خیلی از بچه‌های‌مان ارشد و دکترا را تمام کردند و رفتند این طرف و آن طرف. اما او رفت آلمان و حالا دارد دکترای مکانیک می‌خواند. یک فهرست ۲۰۰تایی رمان جمع کرده و دارد دانه به دانه‌ی آن فهرست را می‌خواند. می‌دانم که چند سال بعد تمام کتاب‌های آن فهرست را خوانده... 

وقتی داشتم سربالایی گردنه قوچک را به آهسته‌ترین شکل ممکن می‌ٰرفتم حس می‌کردم من هم می‌توانم ممد دادگر باشم. می‌توانم یک سربالایی پرشیب را به آهستگی بروم. شاید کند ولی پیوسته و بی‌توقف بروم. حس کردم من هم یک جاده‌ی مشخص دارم که مهم فقط این است که پیوسته ادامه بدهم... ولی بدیش این بود که این حس را فقط سوار بر دوچرخه داشتم. 

بدیش این است که زندگی مثل دوچرخه‌سواری نیست. توی دوچرخه‌سواری تو هیچ وقت درجا نمی‌زنی. همیشه در حال حرکتی. حالا گیریم به آهسته‌ترین شکل ممکن. اگر حرکت نکنی می‌افتی. اما توی زندگی گاه درجا می‌زنی. گاه مثل یک ماشین قدرتمند می‌شوی که توی پارکینگ روشن مانده و توی خیابان و جاده نمی‌رود. توی پارکینگ کار می‌کند. با پایین‌ترین دور موتور ممکن و کل فضای پارکینگ را پر از دود می‌کند و خفه می‌شوی از درجا کار کردنش...

پیرمرد خانه بغلی باز هم دارد سیگار می‌کشد. امشب حالش خوب نیست. قبلا شبی دو تا سیگار نمی‌کشید. خیلی تلخ است بوی سیگارش. پنجره را می‌بندم...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۴۳
پیمان ..

حالم خوب نبود. وقت‌هایی که حالم خوب نیست چیزی لزج ولی به شدت چسبناک من را توی خانه نگه می‌دارد. نمی‌گذارد از جایم تکان بخورم. حتی نمی‌گذارد که بروم تا حیاط خانه و گلدان‌ها را آب بدهم. یخچال را باز کردم. میوه‌ها ته کشیده بودند. گفتم خریددرمانی کنم. لباس پوشیدم و با سختی زیاد از خانه زدم بیرون. رفتم میوه‌فروشی. شلوغ بود. مردم سبد سبد میوه برمی‌داشتند. سریع سه قلم میوه برداشتم. ۵۱هزار تومان شد. آمدم خانه شستم‌شان. چیدم‌شان. ۱۲ تا زردآلو بود و ۶ تا شلیل و ۴ تا موز.  میانگین گرفتم. هر دانه میوه حدود ۲۳۰۰تومان برایم آب خورده بود. بعد حساب کردم دیدم روزهای آخر هفته که خانه‌ام به طور میانگین احتمالا هر یک ساعت در یخچال را باز می‌کنم و پاتکی می‌زنم... حالم از خرید خوب نشد.
قبلا از آدم‌های ماهی‌طور بدم می‌آمد. آدم‌هایی که انگار هیچ وقت نمی‌توانند هیچ چیزی را به خاطر بسپرند و همه چیز پی در پی برای‌شان جدید است. ممکن است تو را ۱۰ بار ببینند. اما عین هر ۱۰ بار دقیقا مثل قیافه‌ی ماهی قرمز توی تنگ برای‌شان جدید و تعجب‌آور باشی. حالا خودم هم توی هر بار خرید کردن مثل آدم‌های ماهی‌طور شده‌ام. در هر بار خرید عددی که از کارتم کم می‌شود برایم جدید و تعجب‌آور است. از خودم هم بدم می‌آید.
 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۲
پیمان ..

اما همه‌ی شهرهای ایران روایت‌هایی دیگر هم دارند. آن‌ها را باید با عینک‌هایی دیگر هم دید. همه‌ی شهرهای ایران برای بار دوم و سوم و شاید صدم قصه‌هایی جدید برایت دارند. دیدن شهرها با عینک شاعران و نویسندگان‌شان لطف دیگری دارد. لذت دیگری را به تو می‌چشاند. عینک شاعران و نویسندگان هر شهر، دیدی عمیق‌تر، چندلایه‌تر و رنگی رنگی‌تر را برایت به ارمغان می‌آورد. حالا می‌خواهم عینک بیژن نجدی را روی چشم‌هایتان بگذارم و دعوت‌تان کنم که با عینک او به استخر لاهیجان نگاه کنید.
 

 

گزارش به خاک صحرا-4: استخر لاهیجان با عینک بیژن نجدی

 

مدت پادکست: 35 دقیقه

حجم: 41 مگابابت

با همکاری حمید واشقانی فراهانی

 

آهنگ‌های این پادکست:
از آلبوم Gadfly ساخته‌ی دمیتری شوستاکویچ
آهنگ لاهیجان از پرهام ابراهیمی
قسمتی از آهنگ سیا ابران از ناصر وحدتی
آهنگ پس از باران از فریدون پوررضا
 
منبع عکس

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۲۳
پیمان ..

تهران زیر پای‌مان بود. دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به شاخسار درخت بالای سرمان. من داشتم در مورد تجربه‌های یک سال دوچرخه‌سواری‌ام داد سخن می‌دادم. از حوادثی که برایم پیش آمده بود و لحظه‌های خوب و بدی که داشتم. گیر داده بودم به پدیده‌ی اختلاف سرعت. این که سرعت به خودی خود پدیده‌ی خطرناک و احتمالا دردناکی نیست. اختلاف سرعت است که فاجعه به بار می‌آورد. 

اتوبان‌ها همان‌طور که حداکثر سرعت دارند، حداقل سرعت هم دارند. این که در اتوبانی یک ماشین ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت برود و یک ماشین ۴۰ کیلومتر بر ساعت برود به شدت خطرناک است. چون احتمال تصادف به شدت بالا می‌رود. اگر در بعضی اتوبان‌های آلمان حداکثر سرعت آزاد است به خاطر این است که ماشین‌ها توان سرعت‌های بالا را دارند. اگر در آن اتوبان یک ماشین ۲۵۰کیلومتر بر ساعت می‌رود، ماشین لاین وسط هم ۲۰۰کیلومتر بر ساعت دارد می‌رود. اختلاف بالا نیست. کیفیت ماشین‌هایشان خوب است. فیلمی می‌دیدم که یک بنز مدل ۱۹۷۶ را نشان می‌داد که ۴۴سال پس از تولید هم‌چنان به نرمی و راحتی به حداکثر سرعت خودش (۲۲۰کیلومتر) بر ساعت می‌رسید. اما در اکثر کشورهای جهان چنین چیزی ممکن نیست.

به خاطر همین اختلاف سرعت است که با دوچرخه به هیچ وجه من‌الوجوه نباید وارد بزرگراه‌ها و اتوبان‌ها بشوی. مسیرت را کیلومترها دورتر کن. اما وارد یک بزرگراه پر رفت و آمد نشو. شاید یک بزرگراه خلوت که تک و توک ماشین می‌رود توجیه‌پذیر باشد. ولی حداقل تهران چنین بزرگراه‌هایی ندارد. شاید در ساعات اولیه‌ی صبح در بزرگراه‌های انتهایی شهر. چون یک دوچرخه کوهستان در حالت کفی دیگر خیلی برود ۴۰کیلومتر بر ساعت است. سرپایینی ۵۰-۶۰ تا می‌رود. اما همه جا که سرپایینی نیست. من خودم سرعت متوسطم ۱۵ کیلومتر بر ساعت است. بعد تصور کن ماشین‌ها با سرعت ۷۰ تا ۸۰ تا ۹۰ تا می‌رانند. مطمئنا نمی‌توانند جمع کنند و تصادف می‌شود. اما خیابان‌ها از بس دست‌انداز و چراغ قرمز و... دارند که ماشین‌ها عموما سرعت ۳۰-۴۰ تا را دارند و اختلاف سرعت کم است.

مرض بسط دادنم هم عود کرده بود. مفهوم اختلاف را گرفته بودم و تسری‌اش داده بودم به جامعه و داشتم اندیشه‌های چپ‌گرایانه‌ام را هم تئوریزه می‌کردم که این کاپیتالیست‌های حرام‌لقمه اصلا درکی از اختلاف ندارند. یک مشت کودن هم فکر می‌کنند همین‌که سرعت همگان بالا برود یعنی پیشرفت. این‌که تو از سرعت ۴۰کیلومتر به سرعت ۶۰ کیلومتر برسی خوب است. بله خیلی خوب است. پیشرفت است. اما اگر در کنارت یکی باشد که ۲۰۰ تا سرعت گرفته کجایش خوب است؟ می‌زند نابودت می‌کند. نابود شدن لذت دارد؟ من در خودم نمی‌بینم که جای آن ۲۰۰ تا سرعت بگیره باشم. اکثر آدم‌ها هم نمی‌توانند ۲۰۰ تا سرعت‌بگیر بشوند. حداقل این آدم‌هایی که من در این عمرم دیده‌ام و این جامعه‌ای که در آن نفس کشیده‌ام نمی‌تواند. اگر توانستید آدم‌های باکیفیتی تربیت کنید از این حرف‌ها بزنید که سرعت را آزاد کنیم.

عصر که بعد از استراحت نشستم به خواندن خبرها، خبر فوت یک دوچرخه‌سوار در تهران در روز جهانی دوچرخه‌سواری توجهم را جلب کرد. یک خانم ۳۶ ساله که بی‌بی‌سی هم خبرش را کار کرده بود. یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای که در تقاطع شیخ‌ فضل‌الله- حکیم ماشین از پشت بهش زده بود و درجا کشته بودش. واقعا برایم خبر ناراحت‌کننده‌ای بود. اما بلافاصله یاد یاوه‌سرایی‌های صبحم افتادم و این‌که زر مفت نزده‌ام. توی اتوبان چه کار می‌کرد آخر؟ اگر دوچرخه‌سوار حرفه‌ای بوده باید یاد می‌گرفته که توی بزرگراه‌های نفرت‌انگیزترین شهر دنیا نمی‌شود دوچرخه‌سواری کرد. ما هنوز برای این‌که توی خیابان‌ها دوچرخه‌سواری را جا بیندازیم راه درازی داریم. چه برسد به بزرگراه‌ها آخر...

به عکس‌هایش که نگاه کردم دیدم کم حرفه‌ای نبوده و احتمالا بدنش از من به مراتب قوی‌تر بوده و متوسط سرعتش ۱۵ کیلومتر بر ساعت نبوده. ولی باز هم اشتباه بزرگی کرد... 

و این‌که می‌گویم تهران نفرت‌انگیز‌ترین شهر دنیاست به خاطر راننده‌ای است که با ماشینش زد او را در جا کشت و حتی لحظه‌ای نایستاد که ببیند چه غلطی کرده. گازش را گرفت و فرار کرد...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۳
پیمان ..

نشسته بودم وسط حمام، روی چهارپایه‌ی پلاستیکی آبی فیروزه‌ای و تلیک تلیک قیچی خوردن موهایم را می‌شنیدم. چشم‌هایم را بسته بودم. کوتاه شدن موهایم یک جور نوازش بود برایم. سبک شدن سرم را لحظه به لحظه حس می‌کردم. بعد از ۴۰ روز دو نفری پا شده بودیم آمده بودیم تهران. موهایم بلند و فرفری شده بودند. گفت بشین درستش می‌کنم. پیرهنم را در آوردم و نشستم وسط حمام. گفت اول یه دور سرت را بشور که موهایت چرب نباشد. من با شامپو موهایم را شسته بودم و خشک کرده بودم و دوباره نشسته بودم وسط حمام. ماشین موزرمان خراب شده بود. وقتی هلش می‌داد لای موهایم، گاز می‌گرفت. آخ آخ کردم. گفتم بی‌خیال می‌روم پیش شهروز. 
چند ماه است که پیش شهروز نرفته‌ام. قبل از کرونا هم ۳-۴ ماه پیشش نرفته بودم. یک بار کچل کرده بودم. وقتی کچل می‌کنم دو ماه بی‌نیاز از سلمانی‌ها می‌شوم. یک بار هم لاهیجان بودم و رفته بودم پیش آقا رضای گل‌ها. شهروز و آقا رضا تنها سلمانی‌هایی هستند که دلم باهاشان است. وقتی ۶ سالم بودم بابام من را برد پیش شهروز. یک تخته گذاشت روی صندلی آرایشگاهش و کچلم کرد. موهای خودش فرفری و پرپشت‌اند. بعد از آن چندین سال است که فقط او را قبول دارم. یک دلیل مهم‌ترش البته این است که شهروز درک می‌کند که من چشم‌هایم ضعیف است. چون چشم‌های پسر خودش هم ضعیف است. پسرش هم‌سن من است. شهروز خیلی دوست داشت پسرش برود آلمان. می‌گفت برایش جور کردم که پناهندگی برود آلمان. احمق بود. قبول نکرد. می‌خواست ور دل من بماند. جمله‌ی آخرش را با یک لذت پنهان می‌گفت. شهروز به خاطر پسرش می‌داند که وقتی می‌نشینم روی صندلی‌اش خودم را در آینه فقط به صورت یک پرهیب تار می‌بینم. سرآخر خودش عینک را می‌دهد دستم و نظرم را می‌پرسد. چند باری که رفتم این طرف آن طرف، همه‌شان اول می‌پرسیدند که خوب است؟ بعد من به‌شان می‌گفتم نمی‌بینم. عینکم را بده. آن‌ها هم با تعجب عینکم را می‌دادند بهم. این تعجبه اذیتم می‌کرد. شهروز این تعجب را ندارد. 
آقا رضای گل‌ها را هم به خاطر میز انتظار آرایشگاه بزرگش نزدیک باغ ملی لاهیجان دوست دارم. جایی که به جای مجله‌ی خانواده‌ی سبز، مجله‌ی دیلمان می‌گذارد و من دوست دارم ساعت‌ها روی مبل‌های مغازه‌اش بینشینم و داستان‌ها و مقاله‌های مجله‌ دیلمان را بخوانم. آقا رضا تنها کسی بوده که دیده‌ام میز انتظارش برای سرگرمی دست به دامان مجله‌های زرد نشده است. آقا رضا جوانی‌هایش بازیکن تیم فوتبال چای لاهیجان هم بوده. هنوز هم توی مغازه‌اش وقتی مسابقه‌ای از فوتبال ایران پخش می‌شود، با تلویزیون ۱۴ اینچ صنامش به تماشا می‌ایستد. علاقه‌اش به فوتبال یک جور معصومیتی دارد که من توی هم‌سن‌وسال‌ها و جوان‌تر از خودم ندیده‌ام...
حالا چند ماه بود که نه پیش شهروز رفته بودم و نه پیش آقا رضا. بابام گفت: ماشینه خراب شده. بذار با قیچی کوتاه می‌کنم.
شانه را برداشت و موهایم را از لای دندانه‌هایش عبور داد و با قیچی تند تند کوتاه‌شان کرد. بعد از مدتی به یک حس خلسه‌ی عجیب رسیدم. خودم را ول داده بودم زیر دست‌های بابام. هیچ نگرانی‌ای نداشتم. بالاخره یک کاری‌شان می‌کرد. نگران چشم‌هایم هم نبودم. لازم نبود ببینم چه کار می‌کند. لازم هم نبود که نظر بدهم در مورد کارش. یک حالت راضیا مرضیه. هر چه رخ بدهد برایم خوب خواهد بود...
لحظه به لحظه سبک‌تر می‌شدم و هر چه سبک‌تر می‌شدم به مرگ بیشتر فکر می‌کردم. این‌که کدام‌مان زودتر می‌میریم... مطمئنا هر کدام‌مان دیرتر بمیریم خاطره‌ی این کوتاه کردن مو در ایام کرونا با آن یکی تا سال‌ها باقی خواهد ماند. این‌که شب قبلش آخر شب (بعد از گذراندن یک ماه طلایی) راه افتاده بودیم و تا قزوین را او رانده بود و تا تهران را من. این که ماشین موزر خراب شده بود و گاز گرفته بود. این‌که قبلش من حمام رفته بودم تا موهایم چرب نباشند و او راحت‌تر بتواند کوتاه‌شان کند. این که موها با قیچی کوتاه شده بودند. این‌که سکوت بین دو نفر مان را فقط صدای تلیک تلیک قیچی می شکست. این‌که مطمئنا هم من و هم او داشتیم به چیزهایی در مورد خودمان فکر می‌کردیم. هر لحظه که داشتم با کوتاه شدن موهایم و سپردن خودم به او سبک‌تر می‌شدم از خاطرات سال‌های بعد سنگین‌تر می‌شدم...
کرم است دیگر. در خوش‌ترین لحظه‌ها هم به چیزهایی فکر می‌کنم که بعدها احتمالا ناراحتم خواهد کرد... 
ساکت بودم. موهایم را کوتاه و کوتاه‌تر کرد. تا جایی که حس کرد خوب شده‌اند. گفت خوب است. گفتم خوب است. از حمام بیرون رفت تا دست‌هایش را بشورد. بعد یکهو برگشت گفت ببینم تو سرت را با چی خشک کردی؟
گفتم با حوله‌ی آبی خودم.
گفت مطمئنی؟ حوله‌ی دستشویی من را برنداشتی؟ آن هم آبی است‌ها.
گفتم نه بابا. درسته چشم‌هام ضعیفه. ولی دیگر تشخیص می‌دهم دیگر. حوله‌ی خودم بزرگ است. دور کمرم را می‌گیرد. حوله‌ی دستشویی تو دور کمر من جا نمی شود که.
گفت اها.
بعد دوباره نگاهم کرد گفت مطمئنی؟
در حمام را بستم و شیر آب داغ را باز کردم. این حوله‌های هم‌رنگ هم بعدها شر خواهند شد...
 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۲۰
پیمان ..

این طولانی‌ترین دوری من از تهران بود. تمام اردیبهشت به جز ۲ روزش را از تهران دور بودم. و راستش هنوز هم دلم برای تهران تنگ نشده. به جز دوری دوستان و نبود یار هیچ ملالی ندارم. اردیبهشتی کاملا سبز و پاک را تجربه کردم. اردیبهشتی که دمخورم فقط پاندا بود و فهمیدم که لاهیجان علی‌رغم تمام بی‌حجابی و آغوش بازش برای غریبه‌ها، پرده‌هایی هیجان‌انگیزتر را برای یک دوچرخه‌سوار تنها نگه داشته است. پرده‌هایی که عمرا برای یک ماشین‌سوار عیان شود...

آن دو روز را هم به خاطر یک ملاقات و یک جلسه آمدم تهران. ملاقات با خانم کولایی بود. استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران. زن آهنین اصلاح‌طلب‌ها. استاد امیرحسین توی دانشگاه تهران و هم‌حزبی‌اش بود. اما دعوای‌شان شده بود یا نمی‌دانم چی، گفت تو برو باهاش حرف بزن. فهمیده بودیم که خانم جنیدی بالاخره آیین‌نامه‌ی تابعیت بچه‌های مادر ایرانی را نوشته. خوانده بودیمش. فهمیده بودیم که دستگاه‌های مختلف دو هفته وقت دارند که نظر بدهند. فهمیده بودیم که رونوشت فرصت دو هفته‌ای برای ۴-۵ تا انجمن حمایت از زنان هم فرستاده شده. فهمیده بودیم که یکی از انجمن‌های حمایت از حقوق زنان برای خانم کولایی است. باید باهاش صحبت می‌کردیم. باید می‌فهمیدیم که مثل آن یکی رفیق اصلاح‌طلبش از بیخ مخالف است یا نه. باید متقاعدش می‌کردیم که اولا همراه باشد و ثانیا هم دو سه تا سخت‌گیری آیین‌نامه را اشاره کند تا بعدها اذیت نکنند. ما دست‌مان به جایی بند نبود. کسی ما را تحویل نگرفته بود. البته می‌دانستیم که آن دو سه تا سخت‌گیری به خاطر فشارها بوده. وگرنه خانم جنیدی‌ای که توی جلسه‌ی آذرماه پارسال پیشش رفته بودیم مقتدرتر از این حرف‌ها بود... ولی تمام آدم‌ها زیر بار حرف زور نمی‌روند، مگر اینکه زورش پرزور باشد.

با این که به اصلاح‌طلب‌ها هیچ ارادتی ندارم، ولی خانم کولایی محترم بود. از کلاس‌های مجازی و شاگردهای حتی دوره‌ی فوق‌لیسانسش شاکی بود. کلی برای‌مان از تنبلی‌هایشان شکوه شکایت کرد. حسین جلسه را برقرار کرده بود. خودش هم شاگردش بود. شاگرد زرنگ بود البته. بعد هم برایش داستان پیگیری‌ها را گفتیم. می‌دانستم که هانا آرنت و مغز عقیده‌اش کلید خوبی برای همراه کردن کولایی است. این‌که زور زدیم تا احسان علیخانی توی برنامه‌اش از این موضوع صحبت کند. زور زدیم تا همه چیز در روزنامه‌ها مطرح شود. این‌که التماس دبیر اجتماعی روزنامه شرق را می‌کردیم که مقاله‌های‌مان را چاپ کند (البته که دل خونی از این دبیر اجتماعی دارم و حرمت نگه نداشت. باری...) و این که اوج کارمان جایی بود که آن پیرزن مخالف، زیرآب‌زنی‌ها و پشت پرده کاری‌ها را کنار گذاشت و توی سرمقاله‌ی روزنامه‌ی شرق مخالفتش را ابراز کرد. به نظرمان قشنگ‌ترین چیز همین بود. این‌که یک مخالف در ملاء عام مخالفتش را ابراز کند و زیرآبی نرود.

و کولایی خودش همراه بود. تعریف کرد که توی همان مجلس ششم دنبال حل این مسئله بوده... هنوز هم که نگاه می‌کنم مسخره است. خیلی از آدم‌هایی که این چند سال دیدم تعریف می‌کنند که  این مسئله ۲۰ سال پیش، ۳۰ سال پیش مطرح بوده. اما رها شده و رها شده و رها شده و هیچ وقت حل نشده و شل کن سفت کن و...

نه که خیلی موثر بوده باشد. نه... ولی شاید اثر می‌گذاشت. هیچ وقت هیچ آدمی را نباید دست کم گرفت. آن روز توی دانشگاه تهران خاک مرده پاشیده بودند. هیچ دانشجویی نبود. حتی استادها هم نبودند. دانشکده علوم سیاسی مجموعه‌ای از راهروها و تالارهای خلوت و سوت و کور بود. شبیه بیمارستانی بود که هیچ بیماری ندارد. حراست برای ورودم به دانشگاه گیر داده بود. گفته بود با کی کار داری. گفته بودم با دکتر کولایی. من را فرستاده بودند به آن ساختمان نفرت‌انگیز حراست مرکزی. سین جیمم کرده بودند و آخرسر بعد از ۱۰دقیقه پرسیدن منت گذاشته بودند که این بار را برو. ولی از دفعه‌های بعد باید با ما هماهنگ شده باشد. تا برسم به دانشکده علوم سیاسی به خودم فحش می‌دادم که خاک تو سرت که ۵ سال از زندگی‌ات را دانشجوی این خراب‌شده بوده‌ای. ولی تا نگاهم به آن قسمت زنانه‌ی نماز جمعه افتاد یکهو یک حالی شدم. چند سال پیش بود؟ آن روز پاییز بود یا زمستان؟ می‌دانستم که اگر همین‌جوری دور بچرخم و به هنرهای زیبا و ادبیات برسم باز حالی به حالی می‌شوم. جلوی فنی هم که برسم دیگر هیچی. تندی رفته بودم توی علوم سیاسی که خوشبختانه تنها خاطراتم پینگ پنگ بازی کردن در راهروهایش بود...

درخت‌های دانشگاه تهران سبزی بهاری تردی داشتند. ولی سبزی بهاری‌اش به پای لاهیجان نمی‌رسید. جلدی برگشته بودم و دور شده بودم از تهران... 

تا امروز که بالاخره آخرین غول هم رفت پی کارش. اگر سه سال پیش دنبال غول فرستاده شدن لایحه از دولت به مجلس بودیم، اگر دو سال پیش دنبال غول مجلس بودیم و بعد غول شورای نگهبان و منطق‌های عجیب و غریب را یکی یکی می‌فهمیدیم، حالا چند ماه بود که غول خود دولت به جان‌مان افتاده بود. قانون آمده بود و اجرا نمی شد. به این بهانه که آیین‌نامه‌ای در کار نیست... 

دیروز بعد از یک ماه رفتم پیاده‌روی. بعد از یک ماه دوچرخه‌سواری، پیاده‌روی به غایت آهسته و کند به نظرم می‌آمد. حس می‌کردم با راه رفتن چیزی درنمی‌یابم. نمی‌توانستم بگذرم. با دوچرخه می‌توانی بگذری. اگر چیزی را نمی‌توانی کشف کنی، می‌توانی روی رکاب زدن خودت متمرکز شوی، مثلا سریع‌تر بروی و عبور کنی. اما در پیاده‌روی نمی شود. بعد از دو ماه فهمیدم که تنهایی پیاده‌روی کردن کار خیلی غم‌انگیزی هست. فهمیدم که پیاده‌روی فقط با دیالوگ می‌تواند معنا پیدا کند... 

یکی از چیزهایی که توی دوچرخه‌سواری‌های این یک ماه بهش فکر می‌کردم این بود که چه‌قدر زمان و عمر بی‌اهمیت است. پارسال همین‌موقع‌ها قانون تصویب شد و یک سال طول کشید تا برایش آیین‌نامه بنویسند... و من حالا یک مرد سی و یک ساله‌ام. سی و یک ساله‌ای که شاید این پروژه برایش تمام شده باشد و به قول مهدی بتواند بگوید mission completed، اما انگار برای شروع یک پروژه‌ی دیگر سرزندگی لازم را ندارد. حس می‌کنی آن قدرها هم چیزی یاد نگرفته‌ای و آن قدر هم... بیش از حد طول می‌کشد. آن قدر طول می‌کشد که تو از بیرون اوراق می‌شوی. شاید در درونت هنوز حس جوان ۲۰ ساله‌ای را داشته باشی که به راحتی روزی ۳۰-۴۰کیلومتر رکاب می‌زند، اما از بیرون آن جوان ۲۰ ساله نیستی. از بیرون مردک سرخوش سبیلویی هستی که عمرش را برای یک مسئله می‌گذارد و انگارش نیست که از ماشین شیفت کرده به دوچرخه و عمه بزرگش وقتی او را مشغول «چرخ‌سواری» می‌بیند تیکه می‌اندازد که بچه‌ات الان باید همچه دوچرخه‌ای سوار شود!

من این روزها چرا این قدر مار می‌بینم؟ نه توی خواب. توی واقعیت. امروز شمردم. توی یکی مسیر ۳ کیلومتری ۳ تا مار مرده دیدم. یکی‌شان روی آسفالت نصفه له شده بود. از جاده که می‌خواهند رد شوند سرعت ماشین‌ها امان‌شان نمی‌دهد. لاستیک و ۱ تن وزن ماشین می‌رود روی تن‌شان... خودم پری‌روز یک مار زیر گرفتم. سیاه و دراز و تپل بود. هم رنگ اسفالت بود. ندیدمش. سرعتم هم زیاد بود. یکهو دیدم اوه یک چیزی دقیقا روبه‌روی لاستیک جلو دارد وول می‌خورد که از جاده رد شود. تا بخواهم فرمان بدهم زارت از رویش رد شدم. فکر کردم الان می‌پیچد به لاستیک دوچرخه‌ و پرتاب می شود توی صورتم. ولی نپیچید. فکر کردم کشتمش... برگشتم ببینم واقعا کشتمش؟ دور زدم برگشتم... نه. نبود. آن جایی که ازش رد شدم نبود. زنده مانده بود. از جاده رد شده بود... دست و بال هم نداشت که بگویم دست و بالش طوری شده. امیدوارم قطع نخاعی نشده باشد که بچه‌هایش مجبور شوند برای دفع روده‌اش لگن بیاورند! اما این که در این دوره از زندگی‌ام این‌ همه مار می‌بینم حتما باید یک معنایی داشته باشد...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۰۳
پیمان ..

خواندن «با کفش‌های دیگران راه برو» تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. یک داستان جاده‌ای از روابط انسانی. داستان دختری ۱۲ ساله که مادرش گذاشته رفته. سال، تمام کودکی‌اش را در یک مزرعه با پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگش گذرانده. اما مادرش یکهو می‌گذارد می‌رود. بعد از آن پدرش تصمیم می‌گیرد که برای زندگی از مزرعه به شهر کوچ کنند. و داستان از این‌جا شروع می‌شود که پدربزرگ و مادربزرگش تصمیم می‌گیرند او را به یک سفر جاده‌ای ببرند. یک سفر چند هزار کیلومتری برای این‌که بتواند در روز تولد مادرش، او را ببیند. او در طول سفر توی ماشین داستان دوست تازه‌اش را برای مامان‌بزرگ و بابابزرگش تعریف می‌کند. داستان فی‌بی و دوست‌های تازه‌اش در مدرسه را. مادر فی‌بی هم یکهو می‌گذارد می‌رود و سال با روایت داستان او یک داستان در داستان را به وجود می‌آورد. طوری که می‌تواند به کمک تعریف کردن قصه‌ی او، قصه‌ی خودش را هم کشف کند و بفهمد. قصه‌ی روابط پیچیده‌ی انسانی را و شاه‌کلید کتاب همین جمله است: با کفش‌های دیگران راه برو و تا وقتی با کفش‌های کسی راه نرفته‌ای درباره‌ی او قضاوت نکن. 

کتاب را از طاقچه خواندم. بی‌نهایت لذت بردم. کتاب جنبه‌های مختلفی داشت که به نظرم فراتر از یک رمان نوجوان محض بود. یعنی باید بگویم نوجوانی که این کتاب را می‌خواند اگر این جنبه‌ها را دریابد،‌ خودش چند سال از زندگی است...
به سایت نویسنده‌ی کتاب سر زدم. شارون کریچ یک نویسنده‌ی حرفه‌ای است. کتاب کودک و نوجوان زیاد نوشته. شاهکارش همین کتاب «با کفش‌های دیگران راه برو» است. برای اکثر کتاب‌هایش توی سایت یک راهنمای کتاب هم وجود داشت. راهنمایی که به معلم‌ها یاد می‌داد که چه‌طور با بچه‌هایشان کتاب را بخوانند. اصل کتاب چی است. قبل از این که خواندن گروهی کتاب را شروع کنند توی کلاس در مورد چه چیزهایی حرف بزنند و تعدادی سوال داشت که بعد از خواندن کتاب بر محور آن‌ها بتوانند با بچه‌ها در مورد کتاب بحث گروهی کنند. 
راهنمای خواندن گروهی «با کفش‌های دیگران راه برو» جالب بود. ترجمه‌اش کردم. (اگر کتاب را نخوانده‌اید این بخش را نخوانید!):

قبل از خواندن کتاب به بچه‌ها در مورد تک جمله‌ی روی جلد کتاب بحث کنید: تا وقتی با کفش‌های کسی راه نرفته‌ای در موردش قضاوت نکن. این جمله چه معنایی دارد؟ در زندگی روزمره‌شان چه مصداق‌هایی دارد؟ آن‌ها فکر می‌کنند جمله‌ی پشت این داستان چی است؟
سوال‌هایی برای بحث بیشتر بعد از خواندن کتاب:
۱- سال می‌گوید که پشت داستان فی‌بی داستان خودش است. معنی این جمله‌اش چی است؟ شباهت‌های داستان او و فی‌بی چیست؟ تفاوت‌های داستان‌های‌شان چیست؟ مادرهای هر کدام از آن‌ها فکر می‌کرده که مجبور است برود و رها کند. چرا؟
۲- پدر سال می‌گوید که تو داری تلاش می‌کنی که از هوا ماهی بگیری. این طرز صحبت کردن را توضیح بدهید. برای سال چه کاربردی دارد این توصیف؟
۳- رابطه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ سال را توصیف کنید. از داخل کتاب مثال بیاورید.
۴- وقتی توی کلاس از بچه‌ها خواسته شد که روح‌شان را بدون فکر کردن در ۱۵ ثانیه به تصویر بکشند سال و بن هر دو دایره‌ای که یک برگ درون آن است کشیدند. سال و بن چه چیزی دارند که واداشت آن‌ها را تا از یک تصویر برای روح‌شان استفاده کنند؟
۵- رابطه‌ی پدر سال با مارگارت کاداور چگونه است؟ چه‌قدر از آن‌چه که سال فکر می‌کرد متفاوت است؟
۶- فکر می‌کنید چرا نویسنده حول مرگ مادر سال یک حالت ابهام ایجاد کرده بود؟ چرا او از همان اول واضح نگفت که مادر سال مرده است؟
۷- در هر دوره از زندگی چیزهایی مهم‌اند. برای سال این چیزها چه بودند؟ در مورد خودتان این چیزها چیستند؟
۸- در طول سفرش به آیداهو، سال با درخت‌ها مناجات می‌کند چون که آن را از مناجات با خدا راحت‌تر می‌یابد. چرا سال به درخت‌ها اعتماد می‌کند که پاسخ مناجات‌های او را بدهند؟ رابطه‌ی او با درختان چگونه رابطه‌ای است؟
۹- سال وقتی به جعبه‌ی پاندورا فکر می‌کند که تنها عنصر خوب آن امید بوده،‌ پیش خودش فکر می‌کند که یک جعبه‌ای هم باید وجود داشته باشد که تمام عناصر آن خوب باشند و تنها یک عنصر بد داشته باشد: نگرانی. آیا نگرانی متضاد امیدواری است؟ هر کدام از آن‌ها چگونه می‌توانند به ما کمک کنند و آسیب بزنند؟
۱۰- آقای بیرک‌وی از شعری از ای.ای.کامینگ به اسم اسب کوچکی در نیو آی وای صحبت می‌کند. ربط سال به شعر چی بود؟ چرا در اولین بوسه‌اش با بن یاد این شعر افتاد؟

بعد از خواندن این راهنما فهمیدم که کلا یک فصل کتاب (عشق بین سال و پسر همکلاسی‌اش که منجر به اولین بوسه‌ی عاشقانه‌ی زندگی‌اش شد) سانسور شده... ارادتم به کتاب حتی بیشتر شد!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۴۹
پیمان ..

۱- مقبره‌ی استر و مردخای توی همدان قرار دارد. برای کلیمی‌های ایران مکان مقدسی است. استر همسر یهودی خشایارشاه بوده و مردخای دایی او که در دربار خشایارشاه بوده است. با این ازدواج پای یهودی‌ها به دربار هخامنشیان بیشتر باز شد. بعضی‌ها احساس خطر کردند و خشایارشاه را قانع کردند که باید مردخای را بکشد. استر پادرمیانی کرد. خشایارشاه گفت که حکم شاه غیرقابل برگشت است. اما می‌تواند که حکم دیگری بدهد تا مردخای و دیگر یهودیان بتوانند جان سالم به در ببرند. او یک حکم دیگر داد که دفاع از جان در برابر حکم شاه قانونی است. مردخای و دیگر یهودی‌های دربار به خاطر این حکم از قتل عام جمعی نجات پیدا می‌کنند. کلیمی‌های ایران در سالروز این حکم هر سال مراسمی را در مقبره‌ی استر و مردخای دارند.

دیروز  خبر آمد که مقبره‌ی استر و مردخای دچار آتش‌سوزی شده. خود مقبره آتش نگرفته بود. یکی از ساختمان‌های مجاور مقبره آتش گرفته بود.

۲- معبد هندوها توی بندرعباس معماری عجیب و غریبی دارد. گنبدش پر از قر و قمیش و بچه گنبدهایی است که از این طرف و آن طرف بیرون زده‌اند. عمر بالایی ندارد. تاسیس در سال ۱۲۶۷ هجری شمسی. برای رفع نیازهای دینی کارگران هندویی که در بندرعباس مشغول کار بودند و توسط خودشان ساخته شد. این روزها دیگر هندویی در بندرعباس نیست که برای نیازهای دینی ازش استفاده کند. هنوز پابرجاست. وقتی می‌روی به بازدیدش مثل اکثر موزه‌های ایران قصه و داستانی برایش طراحی نشده و تو فقط چند بت می‌بینی و بوی عود که با رطوبت شدید بندرعباس مخلوط شده می‌زند زیر دماغت. توی مرکز ساختمان هم بت‌های اصلی برهمایی‌ها قرار دارد.

دیروز خبر آمد که معبد هندوها دچار آتش‌سوزی شده. خود معبد آتش نگرفته بود. یکی از ساختمان‌های مجاور معبد آتش گرفته بود.

۳- از سال ۱۳۳۵ به بعد جمعیت اقلیت‌های دینی و مذهبی در ایران همواره رو به کاهش بوده است. اگر در سال ۱۳۳۵ اقلیت‌های دینی (زرتشتی‌ها، کلیمی‌ها و مسیحی‌ها) طبق آمار ۱.۰۵ درصد از جمعیت ایران را شکل می‌دادند، در سال ۱۳۹۰ فقط ۰.۲درصد را شکل دادند. یعنی در طی تقریبا نیم‌قرن جمعیت اقلیت‌های دینی در ایران یک پنجم شد.

۴- اقلیت‌ها برای هر جامعه‌ای حکم ویتامین برای بدن را دارند. بعضی اقلیت‌ها شاید اگر خیلی زیاد شوند یکپارچگی جامعه را به هم بزنند. اما رو به صفر میل کردن‌شان جامعه را مضمحل می‌کند و خشونت و خشم را به طرزی غیرقابل باور افزایش می‌دهد. اقلیت‌ها همان نقطه‌ای هستند که قصه‌ها و داستان‌ها شکل می‌گیرند و قصه‌ها و داستان‌ها همان چیزهایی هستند که هر جامعه‌ای برای گفت‌وگو و ادامه‌ی حیاتش به‌شان نیاز دارد. تفاوت‌هایی که اقلیت‌ها در نگاه‌شان به جهان و ماوقع دارند باعث می‌شود خیلی‌ها بتوانند یک جور دیگر هم نگاه کنند. حضورشان امکان راه رفتن با کفش‌های دیگران را فراهم می‌کند.

اما نگاه‌هایی هست که حضورشان را برنمی‌تابد. نگاه‌هایی که شعارشان نابودی کامل است... نمی‌گویم این آتش‌سوزی‌ها از قصد بوده‌اند. حرفم این است که این آتش‌سوزی‌ها و هم‌زمانی‌شان یک نشانه است. مثل تب کردن بدن که خبر از یک نارسایی جدی می‌دهد. نمی‌دانم هم که چه‌طور می‌شود ویتامین‌های بدن دچار اضمحلال را دوباره تأمین کرد... واقعا نمی‌دانم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۰۳
پیمان ..

«آدم‌های چهارباغ» از آن کتاب‌های حال‌خوب‌کن است. از آن‌‌ها که وقتی می‌خوانی‌شان حس می‌کنی زندگی هم چیز جالبی است‌ها. روایت‌هایی کوتاه از آدم‌های چهارباغ در زمانه‌ای دور. در زمانه‌ای که هتل جهان در چهارباغ عباسی رونق داشته. همان هتلی که صادق هدایت هم در سفرنامه‌ی اصفهان، نصف جهانش در آن‌جا به سر برده بود و تا سال‌ها هتل شماره یک اصفهان بود. این روزها مخروبه شده است. اما آدم‌های چهارباغ قصه‌ی آدم‌های آن سال‌هاست. اولش فضای پیرمرد پیرزنی روایت‌ها، کمی تو را اذیت می‌کند. اما هر چه جلوتر می‌روی شور زندگی را بیشتر می‌بینی. می‌بینی احمد سیبی دوسپسر عادله دواچی است و آن‌چه بین‌شان می‌گذرد یک عاشقانه‌ی تمام‌عیار است.
قهرمان کتاب آدم‌های چهارباغ، عادله دواچی است. نقطه‌ی وصل آدم‌هایی که توی کتاب روایت شده‌اند هم اوست. کسی که قبلا شغلش شستن کهنه‌ی کثیف بچه‌ها در مادی‌های اصفهان بوده و با کساد شدن کارش آمده خدمتکار هتل جهان شده. زنی که عجیب شور زندگی دارد و سرشار است از ترانه‌های شاد و شنگولی:

«- شوما چی چی می‌‌گوی عادله دواچی؟
عادله نه گذاشت و نه برداشت، رنگ گرفت به سینی و گفت:
عرق‌چین به سرم گل گوشه کرده/ دیشب خواب می‌دیدم عقد ما کرده
آقاجون جازو بیگیر جازو بیگیر حالا می‌برندم/ شوورم خوب شووریست خوب شووریست خیر نبیند خارشوورم
عروسه، گل ملوسه، چادر به سر کون، حالا وقت رفتنس/ خونه بابا نون و پسه، خونه شوور غم و غصه/ بادا مبارک بادا...»

حتی وقتی قدر نمی‌بیند و غم دارد هم غمش را با شادی بیان می‌کند:

«زیر لب آوازی می‌خواند، از همان‌ها که لب مادی با بقیه‌ی دواچی‌شورها وقتی دواچی‌ها را می‌شستند می خواندند.
- ای خدا  چه سازم؟ دستم نمک ندارد، ندارد/ خودم وفادار و یارم وفا ندارد،‌ندارد
و این ندارد ندارد را با بشکن آن قدر می‌زد که وقتی می‌رسید به مهتابی هتل و زیر آسمان پرستاره‌ی چارباغ نفس عمیق می‌کشید.»

عادله دواچی زنی است که به مهمان‌های خارجی هتل لذت خوردن یک سیب را یاد می‌دهد:

عادله دست خانم مهمان را گرفت تا از میز که پایین می‌آید نیفتد. خانم مهمان باز هم گفت «دلی‌شِس!» عادله گفت «همینِس. دلیِس. قیافه‌ی دلی هم دارد.»

لهجه‌ی اصفهانی‌اش شیرین است. شادی‌ها و خوشی‌های زندگی‌اش شاید کوچک به نظر بیایند، اما عمیق‌اند. صاحب هتل جهان برای اتاق‌ها تشک‌های فنردار خریده و سرگرمی عادله پریدن روی این تخت‌هاست. پریدنی که او را از سطح زندگی جدا می‌کند و بالا و بالاتر می‌برد.

دور و برش را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی نیست. کفش‌هایش را درآورد. رفت روی تخت و بعد پرید، پرید بالا و بالاتر. بالاتر. یک چراغ دورتر از چارباغ ید. دو چراغ بالاتر از چارباغ دید. «انگاری زمین زیر پامه. انگاری رو درختام. کاش می‌پریدیم با هم. از دل سقف می‌رفتیم آسمون با هم... می‌رفتیم بالا. بالای سی‌وسه‌پل. چه شب عیدیس. بش می‌گفتم پر آب روونی زنده‌رود، نون‌بده‌ی مایی زنده‌رود. این دم عیدی، غم‌هام را به‌تون بوگم می‌بری بشوری و یه قلب خشوحال برام بیاری؟ آی زنده‌رود، آی زنده‌رود..»

دلش برای احمد سیبی غنج می‌رود. احمد سیبی دوس‌پسرش است. احمد سیبی توی گاری‌اش در چهارباغ سیب می‌فروشد. بعضی روزها هم عادله را سوار گاری‌اش می‌کند. می‌نشاندش روی سیب‌ها و می‌بردش لب آب. آن‌جا هم می‌نشینند سیب‌های فالوده‌شده زیر عادله خانم را می‌خورند.
و یکی از آدم‌های داستان هم بهترین توصیف را از او به دست می‌دهد:

عادله نغمه را دید و به او گفت: «مادرِدون خب مادریه. پشتی حال‌بدیش همه‌ش شوماهاید.» نغمه گفت «شما هم خیلی خوبید. انگار مادر همه‌ی اصفهان شمایید.»
اولین بار بود عادله می‌شنید کسی به او می‌گوید مادر اصفهان. چیزی تازه حس کرد که با نم اشک گوشه‌ی چشمانش برق زد. به خودش گفت «بعد این همه دواچی‌شوری شدم مادر اصوان. خب بچا بزرگ می‌شند و می‌رند پی کارشون، اما یادشون انگار بچه‌ی نداشته‌م. انگار خودم قنداق‌شون کردم و اوی اوی کردم براشون. خب مادر اصوانم. معلومه.» به نغمه گفت «خب گفتی.»

خیلی یاد کتاب واینزبورگ-اوهایوی شروود آندرسن افتادم. آن کتاب هم در مورد آدم‌های یک شهر کوچک آمریکا در اوایل قرن بیستم است. آدم‌هایی که هر کدام برای خودشان قصه‌ای دارند. آدم‌های چهارباغ علی خدایی هم همین‌جوری است. هر کدام‌شان قصه‌ای دارند. داستان‌های شروود آندرسن طولانی‌ترند و غم دارند. روایت‌های آدم‌های چهارباغ کوتاه‌ترند و شادند. شاد به معنای سرخوش نه. شاد به معنای پر از حس مثبت و خوبی. 
علی خدایی خُب کتابی نوشته است. لهجه‌ی اصفهانی را به شکلی زیبا به کار برده و تو نمی‌توانی این آدم‌های مهربان را بدون لهجه‌شان تصور کنی. شگردهای روایی جالبی را هم به کار بسته. 
خدایی شروع به توصیف کار و بار و عقاید و گفته‌های یک آدم می‌کند. اشیاء، مکان‌ها و آدم‌هایی دیگر را هم وارد بازی می‌کند و در انتها با همان عناصر محدودی که در چند صفحه‌ی قبل آورده یک پایان‌بندی سر هم می‌کند. غافلگیری‌های علی خدایی در خیلی از روایت‌های این کتاب از جنس حادثه نیست. مثل این می‌ماند که جلوی رویت چند تا تیله می‌ریزد زمین. تیله‌ها کار خاصی نمی‌کنند. نه به سمت کسی یا چیزی پرتاب می‌شوند و نه چیزی را می‌شکنند. او فقط در آخر کار دو تا از تیله‌ها را می‌گذارد جلویت و می‌گوید به این دو تا خوب نگاه کن. دو تا تیله‌ای که شاید از بین کل تیله‌ها کمتر به‌شان توجه کرده بودی. غافلگیری روایت‌ها نهایتا در این حد است. اما با همان دو تا تیله فلسفه‌ی تیله‌باز (علی‌ خدایی) را می‌گیری و توی ذهنت حک می‌کنی. 
توی بعضی روایت‌ها هم ره افسانه می‌زند. روایت را با یک خیال شیرین تمام می‌کند. بهتر است بگوییم با یک خیال شیرین‌تر تمام می‌کند. چون در اکثر روایت‌ها فضای روایت‌ها و آدم‌های اصفهان مثبت و شیرین است. گرم و مهربان و با خوش‌طینتی است.
در کتاب آدم‌های چهارباغ مال حلال گم نمی‌شود. آدم‌ها نیت‌شان خیر است. متصدی فروش بلیت سینما اگر پول ۴ تا بلیت را کم می‌آورد، شب سر راه برگشتش به خانه به اندازه‌ی پول آن ۴بلیت جلوی راهش پول پیدا می‌کند، علی زلفی حمامی درست می‌کند که در آن بتواند بهترین خدمات را به مشتری‌هایش بدهد.... آدم‌ها می‌خواهند کمک کنند. می‌خواهند جهان را جای بهتر و راحت‌تری برای زندگی کنند. و گل سرسبدشان هم عادله دواچی است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۱:۴۹
پیمان ..

خب حدودا یک ماه است که رادیو سپهرداد منتشر نکرده‌ام. سه هفته‌ی اول سال منظم بودم و هفته‌ای یک اپیزود منتشر می‌کردم. آماتورم و مشغول تجربه و سوتی و خام‌دستی و کم‌حوصلگی زیاد دارم. ولی رو به پیشرفتم. 
چند تا موضوع توی ذهنم هست و متن‌ها را باید بنشینم آماده کنم. چند تایش فقط کار خودم است و چند تایش نیاز به جمع کردن روایت‌های دیگران و صداهای دیگر دارم:
- نیویورک من
- کرجی‌های سند اسم منو فریاد می‌زنن
- عابر خیابان بخارست
- بلدی ولگردی کنی؟
- زبان آدم می‌تونه وطنش باشه؟
- تجربه‌ی مهاجرت غیرقانونی
- تصادف‌های رانندگی با آدم چی کار می‌کنند؟
مثلا برای آخری خیلی دوست دارم یک مجموعه روایت جمع کنم از تصادفات رانندگی. از مرگ‌ها. از مصدومیت‌ها. از اثرات پایدار هر تصادف و...
دوباره می‌خواهم پی‌اش را بگیرم. اما قبلش می‌خواهم توی شبکه‌های انتشار پادکست کانال‌هایش را درست کنم تا برای انتشارش داستان غم‌انگیز آپلود در جاهای نامعلوم نداشته باشم. برای انتشار توی شبکه‌های انتشار پادکست هم نیاز به لوگو دارم و خب... سلیقه‌ی گرافیکی من از ۶سالگی‌ام به این طرف نه تنها پیشرفت نداشته که پسرفت داشته‌ام و الان در حد یک کودک دو ساله‌ام. 
کسی هست که بنشیند برای رادیو سپهرداد یک لوگوی ساده و شیک و مجلسی درست کند تا بچسبانم به تنور شبکه‌های انتشار پادکست مختلف وطنی و ناوطنی؟

 

پس‌نوشت:

بالاخره لوگو دار شدم... آقا رضا ادبی زحمت کشید و این لوگو را طراحی کرد. دستش درد نکند.

پس‌نوشت ۲:

دوباره لوگودار شدم... فاطمه خانم حسینی زحمت کشید و این یکی لوگو را طراحی کرد. دمش گرم. کمی که خلوت شدم برای ناملیک از این یکی استفاده می‌کنم...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۳۸
پیمان ..

ساعت 7:30 است که از خواب می‌پرم. خیلی خوابیده‌ام. آفتاب دیگر از پنجره نمی‌تابد و تاریکی افتاده توی خانه.  کسی توی خانه نیست. وحید توی حیاط مشغول جوجه اردک‌ها و جوجه‌غازها و مرغ و خروس‌هاست. دارد هر کدام‌شان را می‌فرستد لانه‌شان. از همان ساعت ۵ که رسیدم خانه‌ی خاله او مشغول بود. تا دم افطار مشغول است. خاله توی حیاط است. به وحید کمک می‌کند. سریع می‌روم سمت دوچرخه که گوشه‌ی حیاط پارکش کرده‌ام. زمین کنار دوچرخه را شخم زده‌اند که آن گوشه هم سبزی بکارند.
دیروز خاله یکی از اردک‌ها را سر برید. گفتم: خوب خودکفا هستیدها. گفت: چه کار کنیم دیگر.
زیاد حرف نمی‌زنم. هر روز از لاهیجان می‌آیم خانه‌ی خاله. یک ساعت دراز می‌کشم می‌خوابم و دوباره برمی‌گردم لاهیجان. افطار را خانه هستم هر روز. خواهرم از وقتی آمده‌ایم شمال یک بار هم نیامده خانه‌ی خاله. به طرز بیمارگونی وسواس کرونا دارد. از خانه جنب نمی‌خورد. 
خاله هر روز می‌گوید: افطار را خانه‌ی ما نمی‌مانی؟ 
تنها تنها یک جوری‌ام است. می‌گویم نه. این بار هم می‌گویم نه. و سریع می‌پرم روی دوچرخه.
فاصله‌ی عجیبی بین خودم و همه حس می‌کنم. حتی بین خودم و خاله و وحید که تقریبا هر روز دم غروب می‌آیم پیش‌شان. آقا را هم تقریبا هر روز می‌بینم. خانه‌اش نمی‌روم زیاد. خانه نیست. همیشه می‌رود پیل دکان، با پیرمردهای دیگر توی قهوه‌خانه‌ی رضا لال می‌نشینند و حرف می‌زنند. نیست خانه. سر راهم به سمت خانه‌ی خاله می‌بینمش. ولی با او هم حرفی ندارم. او هم با من حرفی ندارد.
برای کسی حرفی ندارم. حال و احوال‌پرسی است و بعد بی‌آن‌که خودم بخواهم خوابم می‌گیرد. می‌روم بالا دراز می‌کشم و چشم‌هایم بسته می‌شوند. امروز دیرم شده است. خیلی خوابیده‌ام. تند رکاب می‌زنم و جاده خاکی را به سرعت طی می‌کنم. لاستیک‌های دوچرخه از خاک جاده سفید می‌شوند. می‌ایستم از زین فاصله می‌گیرم و پستی بلندی‌های جاده خاکی را به سرعت رد می‌کنم و می اندازم توی جاده آسفالت روستا.
خانه‌ی خاله‌ی من انتهای دنیاست. بعد از یک بیشه‌ی پر از دار و درخت و گذشتن از یک پیچ جاده یکهو تمام می‌شود. یکهو می‌رسد به شالیزارها. خانه‌ی خاله‌ی من انتهای آن جاده‌ی خاکی است. جاده‌ای که هر وقت باران تند می‌بارد، رودخانه‌ی کنارش طغیان می‌کند و جاده را آب می‌گیرد. دم غروب جای غم‌انگیزی می‌شود...
ساعت 7 همه تعطیل می‌کنند می‌روند خانه. فصل نشاءکاری است. بذرهای برنج قد کشیده‌اند و به اندازه‌ی یک کف دست سبز شده‌اند. وقتش است که با نظم و ترتیب توی گل شالیزارها کاشته شوند. سامان امسال ماشین نشاءکاری خریده است. بعضی‌ها می‌دهند ماشین برای‌شان نشاء می‌کند. بعضی‌ها هنوز به کار دست اعتقاد دارند. خودشان با پای خودشان می‌روند توی گل و شل زمین‌ها، ساعت‌ها خمیده می‌مانند و نشاء‌ها را می‌کارند. ساعت ۸ است. خوبی این ساعت این است که کسی من را از سر زمین‌ها زیر نظر ندارد. خودشان چشم‌های‌شان خیلی تیز و دوربین است. از کیلومترها تشخیص می‌دهند که فلانی که دوچرخه‌سوار است و کلاه سرش است پسر فلانی است. تحلیل هم می‌کنند که سرش را بالا نکرده ما را نگاه نکرده نشناخته از دور سلام نداده. پس آدم بی‌تربیتی است. چشم‌های من ضعیف‌اند. نه که عینکم هم ضعیف باشدها. دیدم ده دهم نیست. هیچ وقت هم ده دهم نمی‌شود. نمی‌توانم دورها را خوب ببینم. حوصله ندارم زور بزنم ببینم آن دور دورها آشنا و فامیل ما هستند یا نه. بعضی روزها از جاده‌های خیلی فرعی‌تر و سنگلاخی‌تر می‌روم که آمارم را به بابا و مامان ندهند که فلان بیسار.
رکاب می‌زنم. سرعت می‌گیرم. گرسنه‌ام نیست. جان دارم. سوار بر دوچرخه حتی فکر هم می‌توانم بکنم. ولی فکرهایم شاد و شنگولی نیستند. از جانم خسته‌ام. از خودم خسته‌ام.
به جاده‌ی اصلی سیاهکل-لاهیجان می‌رسم. از حاشیه‌ی خاکی جاده می‌اندازم و ۲۰۰ متر روی سنگلاخ رکاب می‌زنم تا به جاده‌ی فرعی دیگری می‌رسم. جاده‌ای که تازه آسفالت شده. در حقیقت یک جاده‌ بین شالیزارهای برنج است که به عرض یک ماشین آسفالتش کرده‌اند. ماشین‌ها از این جاده نمی‌روند. چون باریک است. از روبه‌رو که ماشین بیاید باید بروند توی شانه‌ی گلی جاده. اما برای من ایده‌آل است.
غروب‌هایی که آسمان صاف است خورشید در سمت چپ من غروب می‌کند و من طی مسافتی چند کیلومتری سایه‌ام را در سمت راستم می‌بینم که پا به پای من می‌آید. آسفالت جاده صاف است و من می‌توانم نرم و روان با دنده ۷ رکاب بزنم. سایه‌ کاری به بدن من ندارد. کاری به تمناهای تن من ندارد. کاری به آشوب‌های درون تنم ندارد. کاری به احوالات من ندارد. سایه‌ای که حتی برایش مهم نیست که من سبیل قیطانی گذاشته‌ام یا ریش چند روزه به صورتم نشسته. سایه‌ای که به زوال من کاری ندارد. برایش پیمان چند سال پیش با پیمان چند سال آینده هیچ توفیری ندارند. چند سال پیگیری کردن و نتیجه ندیدن نمی‌فهمد. حل نشدن و عمر را تلف کردن و لذت نبردن نمی‌فهمد. نزول نمی‌فهمد. خستگی را نمی‌فهمد. عینک ۶ ساله‌ای که پر از خط و خش شده است نمی‌فهمد. روحی که از رها شدن آش و لاش شده نمی‌فهمد. سایه‌ام اصلا نمی‌فهمد که من هنوز هم نمی‌توانم رفتن و نبودن و نخواستن آدم‌ها را بپذیرم. فقط می‌چسبد به زمین سمت راستم و پا به پایم می‌آید. و خب... حقیقت این است که من در اذهان همگان همان سایه‌ام هستم. سایه‌ای که زیر و زبر ندارد، رنگ و رخسارش یکنواخت است. شاید زیبا نباشد،‌ اما همیشه هست. می‌توان اطمینان داشت که در هر آفتابی هست. می‌شود رویش حساب کرد. به تو حسی از زیبایی نمی‌دهد. تو نمی‌توانی از او لذتی ببری. نمی‌توانی ستایشش کنی. اما خوبی‌اش این است که هست...
رکاب می‌زنم تندتر و تندتر. امروز هوا ابری است. امروز سایه‌ام پا به پایم نمی‌آید. هوا دارد تاریک هم می‌شود. چراغ جلو و عقب دوچرخه را روشن می‌کنم. همان حال که دارم رکاب می‌زنم این کار را می‌کنم. چراغ عقب را سه بار فشار می‌دهم تا چشمک‌زن شود. یک نگاه هم می‌اندازم ببینم واقعا دارد چشمک می‌زند یا نه. چشمک می‌زند. قرمزی‌اش در تاریک روشنای غروب تاریک جاده شعاع دو متری نور را پخش می‌کند. 
یک چیزی هست که درون تنم وول می‌خورد. اذیتم می‌کند. ناآرامم می‌کند. تندتر رکاب می‌زنم که آن چیز را خسته کنم. از پا بیندازمش. می‌دانم که اگر خسته‌اش نکنم من را به عصیان وا می‌دارد. عصیان من بیرونی نیست. عربده نمی‌کشم. کسی را نمی‌آزارم. عصیانم درونی است. از دنیا کناره می‌گیرم و درون خودم به همه چیز و همه کس فحش می‌دهم. از عصیان درونی بدم می‌آید. بعدش عصبانی‌ترم می‌کند. می‌بینم که بیشتر از آدم‌ها فاصله گرفته‌ام. می‌بینم که حرف زدن با بقیه سخت‌ترم شده است. تندتر رکاب می‌زنم. با هیجان رکاب می‌زنم. می‌کشمش. باید بکشمش. 
شالیزارها نشاء شده‌اند. زن‌های خسته از نشاءکاری افتان و باز باز کنار جاده راه می‌روند. با فاصله و به سرعت ازشان سبقت می‌گیرم. به رودخانه‌ی شمرود می‌رسم. به آن تکه از جاده که انگار خمپاره خورده است. جاده‌های شمالی این طوری‌اند. باران کاری می‌کند باهاشان که خمپاره هم نمی‌تواند این کار را باهاشان بکند. اما باریکه‌ای به اندازه‌ی یک چرخ دوچرخه هست که از آسفالت سالم مانده. ماشین‌ها ترمز می‌گیرند که چاله‌چوله‌ها رینگ چرخ‌شان را کج و ماوج نکند. من اما به سرعت از همان باریکه‌ی به عرض چرخ دوچرخه رد می‌شوم. 
شمرود پر از آب است.آشغال‌هایی که قبلا به شاخه‌ی درخت‌های کنار رود می‌چسبیدند حالا دیگر نیستند. شاخه‌ها رفته‌اند زیر آب. آن تکه از جاده شبیه سوییس است. چند باری عکس گرفته‌ام. اگر بخواهم توی اینستاگرام و این طرف آن طرف بگذارم به درد دل سوزاندن می‌خورد. اما من حوصله‌ی سوزاندن دل کسی را ندارم. بیشتر به این فکر می‌کنم که هم‌رکابم نیست. سوراخ سنبه‌هایی را بلدم که فقط دوچرخه از پس هضم زیبایی‌شان برمی‌آید. اما هر چه خواستم بیشتر چنگولیده و رانده و خلیده شدم. بعد به این فکر می‌کنم که لعنت به کرونا که اگر نبود می‌شد خیلی‌ها را دعوت کرد بیایند ببینند این‌جا را... بعد درگیر این می‌شوم که اگر کرونا نبود خودم هم الان این‌جا نمی‌بودم و باید در جایی نفرت‌‌انگیز روزگار می‌گذراندم.

نزدیک اذان است. بعضی‌ها نشسته‌اند روی چمن‌های کنار رود و به گذر آب نگاه می‌کنند. بعضی‌ها هنوز هم دست از سر قلاب ماهی‌گیری‌شان برنداشته‌اند و منتظرند که بالاخره یک ماهی رودخانه‌ای به قلاب‌شان گیر کند.  آن‌ها را هم رد می‌کنم و به جاده‌ی اصلی آستانه- لاهیجان می‌رسم. به سرعت‌سنج موبایلم که نگاه کرده‌ام این‌جای مسیر را ناخودآگاه با سرعت بیشتری طی می‌کنم. همه‌اش هم به خاطر ماشین‌هاست. سرعت آن‌ها من را وادار به سرعت می‌کند. یک جور حس رقابت شاید. یک جور خوف جان شاید. نمی‌دانم. با این‌که در جایی دیگر از مسیر حس کرده‌ام که باید رس خودم را بکشم، باید با خلجان‌های درونم در بیفتم. اما انگار فقط در حضور دیگران است که همچه اتفاقی واقعا می‌افتد. دیگرانی که به مراتب از من تندتر می‌رانند. بلوار ورودی لاهیجان و دست‌اندازهایش را به سرعت رد می‌کنم و به خانه می‌رسم. خیس عرقم. ولی هنوز هم احساس ناآرامی و فاصله می‌کنم...
 
 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۱۵
پیمان ..

حالا دیگر روی آورده‌ام به کتاب‌های الکترونیک. فایل‌های پی دی اف هیچ وقت تجربه‌ی دلچسبی برایم نبودند. توی موبایل ریز بودند و چشم‌هایم اشک‌آلود می‌شدند. اگر هم زوم می‌کردم یه اشاره‌ی اشتباهی کافی بود تا صفحات جابه‌جا شوند و اعصابم خرد شود برای دوباره پی گرفتن. توی لپ‌تاپ هم چشم‌هایم خسته می‌شد. اصلا من صفحه‌کلید جلویم باشد بیشتر دوست دارم بنویسم تا این‌که بخوانم. اما اپ‌های موبایلی به دلم نشسته‌اند. توی هر صفحه تعداد خط محدودی را می‌خوانم. می‌توانم تمرکز داشته باشم. یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای خواندن کتاب خط کشیدن و نظر گذاشتن است. اپ‌های موبایلی این را هم برایم فراهم می‌کنند. می‌توانم با رنگ‌های مختلف هایلایت کنم و نظر بگذارم و آخرسر این هایلایت‌شده‌ها و نظرهایم را هم مرور کنم.

البته که کاغذ چیز دیگری است. ولی اقتصاد این‌ چیزها حالی‌اش نمی‌شود که. وقتی می‌توانم کتابی ۱۰۰صفحه‌ای را که نسخه‌ی کاغذی‌اش حدود ۲۵ تا ۳۰هزار تومان است به ۴هزار تومان (و حتی ارزان‌تر) بخرم نباید به اپ‌های موبایلی کتاب علاقه‌مند شوم؟

با کتاب‌های صوتی نتوانستم کنار بیایم. یک دلیلش همین هایلایت کردن و نظر گذاشتن است. وقتی کتابی صوتی را گوش می‌دهی فقط باید گوش بدهی. لذت هایلایت کردن و دوباره خوانی کتاب را نمی‌توانی بچشی. یا اگر بخواهی بچشی اعمال شاقه است. باید کاغذ قلم بگذاری کنارت و بنویسی دقیقه‌ی فلان و بیسار. یک دلیل دیگر البته که اقتصاد است. حجم دانلود کتاب‌های صوتی بالاست و من خسته شده‌ام بس که باید پول به خیک همراه اول ببندم. همین‌که بابت فیلترشکن سه لا پهنا با من حساب می‌کنند بسم است. و دلیل دیگر هم البته سلامت گوشم است. هندزفری و وز وز کردن خواننده‌ی کتاب پرده‌ی گوش نمی‌گذارد برای من...

بین اپ‌های کتابی فعلا از طاقچه بیشتر خوشم آمده. با فیدیبو دلم همراه نشد. آن اول‌ها که کتاب صوتی گوش می‌دادم نوار را به فیدیبو ترجیح می‌دادم. برای کتاب صوتی اپ نوار مناسب‌تر بود. حواسش بود که من کجا کتاب را رها کرده‌ام. فیدیبو قرم‌قاط می‌زد برای خودش. 

طاقچه هم کتاب صوتی دارد. اما من دیگر قید کتاب صوتی را زده‌ام. بین کتاب‌هایی که من خواسته‌ام طاقچه غنی‌تر بوده تا فیدیبو. اما دلیل اصلی ترجیح طاقچه، طرح طاقچه بی‌نهایتش بوده. برای من حتی نسخه‌ی التکرونیک کتاب‌ها هم گران به نظر می‌آیند. مثلا نسخه‌ی الکترونیک کتاب هیاهوی زمان چاپ نشر چشمه با تخفیف حدود ۱۳هزار تومان است. باز هم برای من گران است. اما طرح طاقچه بی‌نهایت طرحی است که در آن تو مبلغی پول به حساب طاقچه واریز می‌کنی و در ازای آن طاقچه این امکان را به تو می‌دهد که هر چند تا کتاب که می‌خواهی در یک بازه‌ی محدود زمانی بخوانی. خودشان می‌گویند طرح طاقچه بی‌نهایت مثل قرض دادن کتاب در کتابخانه‌های عمومی است. مثلا تو ۹هزار تومان پرداخت می‌کنی و یک هفته وقت داری که چند تا کتاب بخوانی. به ازای هر کتابی که می‌خوانی طاقچه به ناشر آن کتاب مبلغی پرداخت می‌کند. هم تو داری سود می‌کنی (چند کتاب با یک مبلغ کمتر می‌خوانی) و هم ناشر دارد سود می‌کند. چون اگر چنین طرحی تیراژ پیدا کند مطمئنا برای ناشر کتاب سودآور می‌شود...

یک دلیلی هم حس بدی به فیدیبو دارم این است که با دیجی‌کالا دستش توی یک کاسه است. دیجی‌کالا به نظرم انحصارطلب است و اصلا حال نمی‌کنم که توی هر سوراخی انگشت می‌کند. من دیجی‌کالایی را که کالای دیجیتال می‌فروشد دوست دارم. ولی دیجی‌کالایی که می‌خواهد کتاب‌فروشی کند برایم حال‌به‌هم زدن است...

تنها ناراحتی‌ام از اپ‌های موبایلی این است که هنوز به سراغ کتاب‌های قدیمی و تجدید چاپ نشده نرفته‌اند. خیلی کتاب‌های خوب وجود دارند که گیر آوردن نسخه‌ی فیزیکی‌شان به خاطر قدیمی بودن سخت است. اما اپ‌های موبایلی به راحتی می‌توانند این کتاب‌ها را بارگزاری کنند. هزینه‌ی بالایی برای‌شان ندارد. اگر این کار را بکنند به نظرم خوره‌های کتاب بیشتر به سراغ‌شان خواهند آمد. 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۱۴
پیمان ..