سپهرداد

97 سال بدی بود

سپهرداد

97 سال بدی بود

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

تا خلیج پارس

سفرنامه‌ی «تا خلیج پارس» را توی این چند روز نوشتم... توی وبلاگ حاج سیاح هم آمدم بگذارم. فقط متن گذاشتم. آپلود کردن عکس و گذاشتن آدرس عکس‌ها در وبلاگ خیلی وقت‌گیر بود. بی‌خیال شدم. به تلگرام بسنده کردم. سفرنامه را تکه‌تکه و تبدیل به 109 تا پست تلگرامی کردم و توی کانال سپهرداد منتشر کردم. اولین پست این سفر توی این آدرس است:

https://t.me/sepehrdad_channel/1176

و آخرین پست هم توی این آدرس:

https://t.me/sepehrdad_channel/1293

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۳۱
پیمان ..

اگر سرعتمان بیشتر بود حتمی چپ می‌کردیم. مثل همیشه حادثه در یک آن اتفاق افتاد.

 من ردیف آخر نشسته بودم. دو نفر در ردیف آخر بودیم. ون پر از مسافر نبود. غرق فکرهای خودم بودم. بغل‌دستی ام چند لحظه قبلش موبایلش را آورده بود جلوی من. بارکد تومن را با دوربین موبایل اسکن کرده بود کرایه را آنلاین پرداخت کرده بود. من هیچ‌وقت بارکد را اسکن نمی‌کنم. همیشه کد راننده را وارد می‌کنم. یکی دو بار سعی کرده بودم بارکد اسکن کنم. اما تکان‌ها و دست اندازها نگذاشته بودند. کلاً بی‌خیال شدم. شاید به خاطر موبایلم هم بود. عرضه‌ی اسکن کردن را نداشت. همیشه فکر می‌کردم که موبایل و کامپیوتر و ماشین آدم باید به‌روز باشد. داشتم به خودم نگاه می‌کردم. اشیای به‌روزم همه قدیمی و به معنایی از رده خارج بودند. ولی کار می‌کردند...

داشتم به این چیزها فکر می‌کردم که یکهو صدای تقی آمد. ماشین یک وری شد. ناخودآگاه صندلی را گرفتم که تکان نخورم. اما تکان‌های ماشین ادامه داشت. تق تق. اول چرخ جلوی سمت راننده رفت بالای جدول. بعد چرخ عقب رفت بالا. ون کج‌تر شد. بغل دستی‌ام ناخودآگاه چپه شد سمت من و شانه‌ام را با دست گرفت که بیشتر چپه نشود. تق تق... روی جدول وسط بلوار همین‌جور داشتیم حرکت می‌کردیم. بعد ماشین گاز خورد. درجا گاز خورد و ایستاد. انگار یک جای جدول گیر کرده بود به دریچه‌ی گاز و همین جور ماشین گاز می‌خورد. راننده خودش توی شوک بود. چند لحظه سکوت برقرار بود. روی جدول وسط بلوار آرام گرفته بودیم.

بعد از چند لحظه راننده از شوک در آمد. در را زد که تک تک پیاده شویم. خودش هم پیاده شد. از آن راننده‌های مهربان بود. نگاه کرد به ماشینش. پریشان شده بود. چند نفر کرایه خواستند بدهند. گفت نمی‌خواهم. تا آخر مسیر نرساندمتان. کرایه‌هایمان را گذاشتیم روی صندلی. زیربندی ماشینش به فنا رفته بود. ون خیلی آرام روی جدول وسط بلوار نشسته بود و داشت به همه‌ی ماشین‌هایی که از دو طرفش بالا و پایین می‌رفتند می‌خندید.

فهمیده بودم چه اتفاقی افتاده. ماشینی دوبله ایستاده بود. راننده ون فرمان داد سمت چپ که مویی رد کند. اما به‌اندازه‌ی دو سه سانتی‌متر، فقط دو سه سانت اشتباه محاسباتی کرد و لاستیک سمت خودش گرفت به جدول. خودم هم قبلاً همچه سوتی‌ای داده بودم. آمده بودم آرتیستی پارک کنم ماشین را. گرفت به لبه‌ی جدول و از بغل پاره شد. ماشین من شاسی پایین بود و علاقه‌ای به بلندپروازی نداشت. منتها ون لاستیکش بزرگ‌تر بود و شاسی‌اش بلند و علاقه‌اش برای پرش و ورجه‌وورجه و حتی چپ شدن بیشتر... اول چرخ جلو رفت. بعد هم چرخ عقب....

بعد به این فکر کردم که واقعاً درست فهمیده‌ام؟ آیا فقط همین بوده یا من فقط حلقه‌ی آخر را دیده‌ام؟ همیشه این‌جوری است. آن دو سه سانتی‌متر اشتباه است که حادثه را تمام می‌کند. ولی قبلش حتماً خیلی چیزهای دیگر هستند. مثل روابط انسانی می‌ماند. هزاران عامل کوچک و بزرگ هستند. ولی یکهو می‌بینی که یک سهل‌انگاری ساده در فراموش کردن خرید مثلاً یک آدامس باعث می‌شود تا تمام گرمای چند ماه بودن یخ بزند. تو فقط آدامسه را راحت تشخیص می‌دهی و یخ زدن را. بقیه‌ی چیزها را پیدا کردن و فهمیدن... راننده‌ی ون هم مسیر هر روزش بود. روزی شاید ۵۰بار این خیابان را می‌رفت و می‌آمد. چرا باید آن سوتی را می‌داد؟ حتم چیزهای دیگری هم بودند. نمی‌دانم.

دوست داشتم کمکش کنم. ولی ون بدجوری روی جدول وسط بلوار نشسته بود... جرثقیل لازم بود. چیزی نگفتم و راهم را کشیدم رفتم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۲۵
پیمان ..

قبلاً در مورد آقای محمدرضا توکلی صابری نوشته بودم؛ در مورد کتاب سفر برگذشتنی و پروژه‌ی دوست‌داشتنی‌اش برای دوباره رفتن تمام مسیرهایی که هزار سال پیش ناصرخسرو رفته:

«ولی جا پای ناصرخسرو گذاشتن کاری بس سترگ و عظیم است. فراتر از یک گلگشت یکی دو روزه است. کاری که محمدرضا ‏توکلی صابری تک‌وتنها آن را انجام داد و کتابش را نوشت. کتاب سفر برگذشتنی شیرین نیست. لحن و زبان توکلی صابری نکته‌ی ‏خاصی ندارد. به تب‌وتاب نمی‌اندازد آدم را. آرام است. خیلی به‌ندرت احساسی است. اوج و فرود ندارد. ولی همین‌که ببینی دیده‌ها و ‏تجربه‌های ناصرخسرو بعد از 1000سال چه شکلی شده‌اند و چه چیزهایی جای آن‌ها را گرفته آن‌قدر جذاب است که لحن یکنواخت ‏کتاب توی ذوق نمی‌زند.‏»

دیروزم گذشت به خواندن کتاب سوم او از آن سفر طولانی: «سفر دیدار. سفر به کوهستان‌های بدخشان و دیدار از مزار ناصرخسرو قبادیانی.»

کتاب «سفر برگذشتنی» از سال 1379 شروع شد. در آن زمان صابری نتوانسته بود به خاطر جنگ افغانستان به مزار ناصرخسرو برود. سفرش را از منتهاالیه شمال شرقی ایران شروع کرده بود. و واقعاً حسرت می‌خورد که چرا به دیدار مزار ناصرخسرو نرفته. در تابستان سال 1392 او بالاخره توانست یمگان برود و مزار ناصرخسرو را زیارت کند. «سفر دیدار» شرح سفر او به تاجیکستان و دوشنبه و از آنجا به افغانستان و ولایت بدخشان و روستای حضرت سعید است. اوج کتاب هم لحظه‌ای است که او به بارگاه چوبی ناصرخسرو در روستای حضرت سعید بدخشان می‌رسد. به لقای مردی که سال‌ها پا جای پای او نهاد.

قبلاً ها با خودم قرار داشتم که هر کتابی که نام و نشانی از جاده دارد بخوانم: چه نویسنده‌اش مشهور باشد چه نباشد. 

حالاها یک قرار دیگر هم به آن اضافه شده: سفرنامه ای از افغانستان را ناخوانده نگذارم. سفر دیدار را با این هدف خواندم و واقعاً چسبید. از سماجت توکلی صابری برای دیدار مزار ناصرخسرو کیفور شدم. مخصوصاً این‌که خیلی سخت هم به این هدف دست پیدا کرد:

«این بخش‌ها را تکه‌تکه و قطعه‌قطعه رفتم. یعنی راه افتادم و هرچه پیش آید خوش آید گفتم و حرکت کردم. فقط رفتم. ناصرخسرو هم همین‌طور سفر کرده بود. پرسان رفته بود. جنگل را درخت به درخت پیموده بود و صحرا را بته به بته و هر ناحیه را دیه به دیه و شهر به شهر. و من هم ‌چنین کرده بودم، بی‌آنکه بدانم. و رمز موفقیت نیز همین بود. من فقط با داشتن نشانی و تلفن شگرف که از حقدادوف گرفته بود به تاجیکستان رفتم و سپس با داشتن تلفن جهانگیر کرامت به افغانستان رفتم. به جای نشستن و امید بستن و توجیه کردن، راه افتاده بودم. بی‌آنکه کسی را بشناسم. و هر که را شناختم و با او آشنا شدم، پس از حرکت بود...» ص 122 کتاب

برای من اما یک نکته‌ی کتاب هم جالب بود. توکلی صابری در این کتاب دو بار از خروج سربازان آمریکایی نام می‌برد و این‌که باید حتماً تا پایان 2014 از مزار ناصرخسرو دیدن کند. چراکه بعد از خروج نیروهای آمریکایی معلوم نیست که بتواند بازهم به بدخشان بیاید؛ امیدش به حضور آمریکا بود... و این‌که بنیاد آقاخان و کارمندان محلی این بنیاد بودند که توکلی صابری را در راه زیارت مزار ناصرخسرو یاری دادند. بله... خود توکلی صابری خیلی همت کرد که از آمریکا به تاجیکستان رفت و بعد به امید یک شماره تلفن رفت به بدخشان افغانستان. ولی این بنیاد آقاخان بود که در آن ناحیه از افغانستان مشغول مدرسه‌سازی بود. بنیاد آقاخان بود که در حال بازسازی مزار ناصرخسرو بود. توکلی صابری وقتی در تاجیکستان بود به سفارت ایران زنگ زد که از آن‌ها کمکی بگیرد. ولی سفارتی‌ها هیچ فایده‌ای نداشتند. 

وقتی کتاب را می‌خواندم حسرت می‌خوردم که چرا نباید ایران در آنجا همچه آدم‌های نازنینی را برای یاری‌رساندن به یک بزرگ‌مرد فرهنگی داشته باشد. توی صفحه‌ای از کتاب توکلی صابری جلوی افغانستانی‌ها از ایران دفاع کرده بود که دشمن طالبان است و فلان بیسار. ناراحت شدم که چه ساده‌دلانه نوشته بود این تکه را توکلی صابری... ایران از طالبان بودن هم ابایی ندارد...

بعد به این فکر کردم که خب، هر فرقه‌ای در راستای ایدئولوژی خودش است. اگر بنیاد آقاخان در بدخشان مدرسه می‌سازد و این‌چنین امدادرسانی می‌کند به خاطر ایدئولوژی خودش است. به خاطر نشر آن. به خاطر حفظ آن... ایران هم در راستای ایدئولوژی حاکمانش است که آنجا حضور ندارد. نمی‌توانم ایران را محکوم کنم. حاکمانش ناصرخسرو را دوست ندارند. برای حاکمانش زبان فارسی کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. فارسی‌زبان‌های بام دنیا برایشان معنایی ندارد. پس چرا محکوم کنم؟ 

نمی‌دانم... هر چه بود خواندن سفر دیدار جذاب بود. تکه‌های مربوط به زیارت ناصرخسرو را ازاینجا هم می‌توانید بخوانید.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۷ ، ۲۲:۵۰
پیمان ..

1- دبیرستآن‌که بودیم یک معلم تاریخ داشتیم به اسم آقای اکبری. موجود خاصی بود. قصه‌های جنسی پادشاهان مختلف ایران را در طول سال برایمان تعریف می‌کرد و این‌طوری زنگ تاریخ را به جذاب‌ترین کلاس طول هفته تبدیل کرده بود. هر از چند گاهی هم بچه‌ها را می‌آورد پای تخته به سؤال و جواب. یک سؤالی که همیشه می‌پرسید این بود: اگر به اختیار خودت بود، دوست داشتی در کدام دوره‌ی تاریخ ایران زندگی کنی؟ هخامنشیان؟ ساسانیان؟ طاهریان؟ آل‌بویه؟ قاجار؟ پهلوی؟

خیلی از همکلاسی‌ها دوره‌ی هخامنشیان را اسم می‌بردند و پرسپولیس و کوروش و داریوش را. علت را این می‌نامیدند که پرشکوه‌ترین زمان تاریخ برای ایران آن زمان بوده. یا می‌گفتند ایران آن زمان پهناورترین ایران تاریخ بوده. البته آقای اکبری اصلاح می‌کرد که پهناورترین ایران تاریخ برای زمان سلجوقیان بوده.

بعدها به این سؤالش خیلی فکر کردم: دلم نمی‌خواست در هیچ‌کدام از دوره‌های قبلی تاریخ ایران زندگی می‌کردم. حتی دلم نمی‌خواست در دوره‌ی کنونی تاریخ ایران هم زندگی می‌کردم. چون من یک آدم معمولی‌ام. یک آدم معمولی که لایه‌های طبقاتی سفت و محکم نمی‌گذارند آن‌قدر بالا بروم و بخواهم بلندپروازی داشته باشم. یک آدم معمولی که فقط اذیت می‌شود. حتم دوره‌ی هخامنشیان هم همین می‌شدم که الآن هستم... پس چرا آرزوی دوره‌ی هخامنشیان را داشته باشم؟!

تاریخ بی خردی اثر باربارا تاکمن

2- مرحوم باربارا تاکمن کتابی دارد به اسم «تاریخ بی‌خردی؛ از تروآ تا ویتنام». حسن کامشاد آن را به فارسی ترجمه کرده و نشر کارنامه آن را چاپ کرده. یک کتاب به‌تمام‌معنا است: از محتوا و مفهوم بگیر تا ترجمه و کیفیت چاپ.

به نظرم فصل اولش به‌غایت مفهوم بی‌خردی را توضیح می‌دهد و 600 صفحه‌ی مابقی کتاب فقط افزایش اطلاعات عمومی و تاریخی است. اسم فصل کتاب «پیگیری سیاست‌های مغایر با منافع خویش» است.  تاکمن توی این فصل می‌نویسد:

بشر در همه‌ی زمینه‌های دیگر جز حکومت شگفتی آفریده است: در طول عمر خود ما، وسایل ترک زمین و مسافرت به ماه را اختراع کرده؛ درگذشته به باد و برق مهار زده، سنگ‌های اسیر زمین را بر هم نهاده و کلیساهای جامعه سر به فلک کشیده ساخته، از تارهایی که کرم به گرد خود می‌تند پارچه‌ی زربفت ابریشمین بافته، آلات موسیقی ساخته، از بخار نیروی محرک به دست آورده، امراض را از میان برده یا مهار کرده، دریای شمال را عقب رانده و بر وسعت خاک خود افزوده، انواع موجودات طبیعی را رده‌بندی کرده و رازهای کیهان را گشوده است. جان آدمز، دومین رئیس‌جمهور آمریکا اعتراف می‌کرد: درحالی‌که همه‌ی علوم دیگر پیشرفت داشته است، علم حکومت متوقف مانده؛ و امروزه بهتر از سه یا چهار هزار سال پیش اعمال نمی‌شود.» ص 24 کتاب

بعد می‌آید بد حکومت کردن را دسته‌بندی می‌کند و می‌گوید که:

«سوء حکومت چهار گونه است و اغلب آمیزه‌ای از هر چهار:

1) استبداد یا ظلم و فشار، که تاریخ چنان آکنده از نمونه‌های مشهور آن است که نیازی به ذکر شواهد نیست؛

2) جاه‌طلبی بیش‌ازحد، مانند جدوجهد آتن برای فتح سیسیل در جنگ پلوپونزی یا تلاش‌های فیلیپ دوم برای فتح انگلستان به اتکای ناوگان جنگی‌اش، یا دو بار تکاپوی آلمان برای تسلط بر اروپا به پیروی از پندار خودساخته‌ی سیادت نژادی، یا تقلای ژاپن برای تشکیل نوعی امپراتوری آسیایی؛

3) بی‌کفایتی یا انحطاط، مثل داستان امپراتوری روم باستان و آخرین تزارهای رومانف روسیه و واپسین دودمان امپراتوری چین؛

4) و بالاخره بی‌خردی یا اصرار در کژاندیشی. این کتاب درباره‌ی تجلی ویژه‌ای از شق اخیر است، یعنی پیروی از سیاست‌های مغایر با منافع مردم و کشور خود. غرض از منافع هر آن چیزی است که به آسایش و سود مردم تحت حکومت بینجامد و مراد از بی‌خردی گزینش سیاست‌هایی که نقض این غرض کند.» ص 24 و 25 کتاب

تاکمن سیاستی را نابخردانه می‌داند که واجد سه شرط باشد:

اول این‌که نه‌تنها ازا دید حال به گذشته بلکه در زمان خود ناقض غرض انگاشته شده باشد.

دوم این‌که می‌باید راه دیگری سوای آن‌که پیموده شده وجود می‌داشته است.

و شرط سوم این‌که سیاست موردبحث باید متعلق به گروه باشد نه یک فرد حکمران و از طول عمر سیاسی یک نفر تجاوز کند.

3- پیگیری سیاست‌های مغایر با منافع خویش...کتاب تاریخ بی‌خردی پر است از مثال‌های بی‌خردی در حکمرانی؛ از رحبعام پسر حضرت سلیمان پادشاه اسرائیل تا جنگ ویتنام و سیاست‌های آمریکا. باربارا تاکمن علت‌هایش را هم توصیف می‌کند:

«خشک‌مغزی منشأ خودفریبی است و در حکومت نقش بسیار بزرگی دارد و عبارت از این است که اوضاع‌واحوال را بر مبنای تصورات ثابت و پیش‌ساخته ارزیابی کنیم و علائم و قرائن مخالف را نادیده بگیریم یا مردود بشماریم و به پیروی از آرزوهای خود عمل کنیم و واقعیت‌ها را گردن ننهیم.» ص 27 

«خشک‌مغزی به معنای سرپیچی از عبرت گرفتن از تجربه نیز هست،» ص 28 

«بی‌خردی معمولاً حاصل طرح‌های عظیم نیست و دیگر آن‌که نتایج آن غالباً حیرت‌انگیز است. بی‌خردی سماجت در تداوم ماجراست.» ص 47 

4- وقتی کتاب را می‌خواندم به ایران فکر می‌کردم. به این‌که ایران و حکومت‌هایی که بر آن فرمانروایی کرده‌اند سرشارند از مثال‌های بی‌خردی. به این فکر کردم که این هم خودش می‌تواند سوژه‌ی یک کتاب باشد؛ یک‌چیز تو مایه‌های «ما چگونه ما شدیم؟». با این تفاوت که بروی و بی‌خردی‌های تاریخی حکومت‌ها در ایران را دربیاوری. دقیقاً هم با همین تعاریفی که باربارا تاکمن از بی‌خردی داشته: پیگیری سیاست‌های مغایر با منافع خویش و ملت.

حسرت خوردم که چرا تاریخدان نیستم. اگر کلی کتاب تاریخ ایران خوانده بودم آستین‌ها را بالا می‌زدم برای نوشتن چنین کتابی.

بعد به این فکر کردم که لازم نیست زیاد هم دور بروم. خود من، زندگی این روزهای من، زندگی این روزهای آدم‌های دوروبر من تحت تأثیر تعداد زیادی بی‌خردی است. مثلاً این هفته‌ای که گذشت: چه قدر من زجر کشیدم به خاطر فیلترینگ تلگرام. فیلتر کردن یک بی‌خردی بزرگ است. تمام ویژگی‌های یک بی‌خردی را دارد: 

- خیلی عظیمی وجود دارند که فیلترینگ را بی‌معنا می‌دانند. اصلاً شما نگاه بینداز به همین کشور مثلاً توسعه‌نیافته‌ی همسایه‌مان: افغانستان. حکومتش نه فیس بوک را فیلتر کرده، نه تلگرام، نه یوتیوب نه سایت‌های پذیرش مقاله برای کنفرانس‌های علمی را.  چنین پارادایمی هست. می‌بینندش. اما بازهم به فلیترینگ ادامه می‌دهند.

- راه جایگزین فیلترینگ هم واضح و مبرهن است. 

و خب... فیلترینگ در زمان محمد خاتمی بوده. در زمان احمدی‌نژاد بوده. در زمان روحانی هم هست. 

و خنده‌دارش اصرار بر فیلترینگ است. اصرار بر این‌که ما از تلگرام کوچ کردیم به سروش و آی گپ و بله. شما هم دیگر نباید در تلگرام بمانید. دهن تان را سرویس می‌کنیم. شما هم بیایید به سروش. ملت اولش جا می‌خورند. نمودار استفاده از تلگرام فروکش می‌کند. ولی بعد سوراخ‌ها پیدا می‌شود. آن‌ها می‌بینند که سوراخ‌هایی پیداشده. محض کم نیاوردن هاتگرام و تلگرام طلایی را راه می‌اندازند. اصرار می‌کنند که بله... 15 میلیون نفر از هاتگرام استفاده می‌کنند. پس فیلترینگ موفق بوده و هی اصرار می‌کنند و هی اصرار می‌کنند و تمام آدم‌هایی را که نسبت به حکومت هیچ عنادی ندارند انگولک می‌کنند، اذیت می‌کنند، کاری می‌کنند که همه بهشان فحش بدهند. ما همه از فیلترشکن استفاده می‌کنیم. نرم‌افزارهایی که به‌نوعی جرم‌اند. ولی آن‌قدر فراگیر شده‌اند که دیگر آدمی که قانون را نمی‌شکند عجیب می‌نماید.

یک مثال خیلی خوب دیگر گشت ارشاد است و اصرار بر رعایت حجاب.

یک مثال خوب دیگر بی‌خردی نحوه‌ی مبارزه با فساد است: کی ها را اعدام کرده‌اند؟ کی ها را جریمه کرده‌اند؟ قاضی مرتضوی نمونه‌ی اعلای بی‌خردی است و حیف است که کتاب بارابارا تاکمن با این مثال‌ها غنی نشود.

شما چه مثال‌های دیگری یادتان می‌آید؟ 40 سال حکومت مطمئناً هزاران مثال خواهد داشت. مثال‌هایی که شاید با مرورشان بتوان یک‌جورهایی جلوی تکرارشان را گرفت و نگذاشت که بیش از این ما را آزار بدهند!







پس نوشت: ممنون از محمدجواد حاجیعلی خانی که برایم کتاب را از کتابخانه دانشگاهشان قرض گرفت. وگرنه که نمی توانستم بخوانم این کتاب را با قیمت نجومی اش!
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۷ ، ۱۶:۰۹
پیمان ..