سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «حکمت های زندگی» ثبت شده است

این از حکمت‌های زندگی است. جای چون و چرا ندارد. چانه زدن ندارد. قانون است. از آن قانون‌هایی که هم در درون و هم ‏در برون حاکم‌اند: تا چیزی یا چیزهایی را از دست ندهی، چیزی را هم به دست نخواهی آورد. ‏

به شک افتاده بودم. آن قدر شک که حس می‌کردم به لبه‌ی دیگری از زندگی نزدیک شده‌ام. ‏

صفحه‌ای که در آن بودم گرم و نرم و امن بود. ارتفاعش را نمی دانستم. فقط می‌دانستم با گذشت یک سال آن جور که باید ‏و شاید ارتفاع زیاد نکرده بود. انتظارش را نداشتم که یک سال در آن صفحه بپلکم. ولی پلکیده بودم. و حالا شک برم داشته ‏بود که به مرزهای صفحه نزدیک شوم و از آن بپرم یا برگردم و پستی بلندی‌هایش را خوب یاد بگیرم؟ از دست بدهمش یا ‏نگهش دارم؟

اسم صفحه کار منظم کارمندی بود. و من نمی‌دانستم که باید از آن بپرم یا نه...‏

دو تا ستون جدا کردم. خوبی‌ها و بدی‌ها. کار ساده‌ای است. ولی به شدت آدم را کمک می‌کند. مدل‌های ذهنی آدمیزاد ‏پیچیده و اغلب غلط‌اند. نوشتن، آن هم به این سادگی آدم را کمک می‌کند که از شر جریال سیال ذهنش خلاص شود. با ‏خودم گفتم گفته‌های آدم‌ها مهم نیست. زخم‌زبان‌هایی که شنیده‌ای، نادیده گرفتن‌ها، تیکه‌ها و نامهربانی‌ها مهم نیستند. ‏مهم نیست که خانم احمدیان دو هفته‌ی پیش به تو گفته: اصلا تو چرا باید این‌جا باشی و پسر من باید سربازی باشه؟ مهم ‏نیست که یک ماه پیش برگشته جلوی همه گفته که آدم‌های کتابخوان معمولا به درد کار اجرایی نمی‌خورند. مهم نیست که ‏به جای تو آدمی را که بلد نیست حتی از روی یک متن انگلیسی بخواند برداشته‌اند فرستاده‌اند دوره‌ی بیمه‌ی لویدز ‏انگلستان و تو را پشم هم حساب نکرده‌اند... آدم‌ها را بگذار کنار. خودت را بچسب.‏

ستون "دلایلی برای ماندن" با این‌ها پر شده بود:‏

‏- نظم و ترتیب هر روز سر ساعت کاری را شروع و تمام کردن.‏

‏- حقوق ماهانه‌ی ثابت و امکان برنامه‌ریزی برای پول.‏

‏- یاد گرفتن چیزهایی که امکان یادگرفتن‌شان برای من وجود نداشت.‏

‏- سابقه‌ی بیمه‌ی تامین اجتماعی جمع کردن برای روزگار پیری.‏

‏- بیکاری‌های گاه به گاه که با سوال پرسیدن از گوگل پر می‌شوند.‏

‏- محیط آرام کاری.‏

‏- آسان بودن کار.‏

‏- چیزهای زیادی که مانده تا یاد بگیرم.‏

‏- خوبی ادامه دادن یک کار. (وقتی این شاخه آن شاخه می‌پری، همیشه برای کار بعدی دچار مشکل می‌شوی. بیشتر مدیرها ‏و آدم‌های استخدام‌کننده از کسانی که مکان‌های زیادی را تجربه کرده‌اند خوشش‌شان نمی‌آید...)‏

و ستون "ازین شهر باید رفت" با این دلایل پر شده بود:‏

‏- 12 ساعت کار روتین هر روزه مغز را می‌فرساید.‏

‏- خستگی بیهوده‌ی فکر کردن به بدبختی‌های الکی، مشکلات الکی، سنگ‌ لای چرخ‌ گذاشتن‌های الکی. (ایرانی‌ها خنگ‌اند. ‏باور کنید کودنیم...)‏

‏- کوچک شدن ذهن. (بعد از مدتی عمق دیدت می‌شود به اندازه‌ی اتاقی که در آن هر روز کار می‌کنی و آدم‌هایی که هر روز ‏می‌بینی، مناعت طبعت فراموش می‌شود...)‏

‏- از دست دادن آزادی فکر و آزادی عمل و خلاقیت

‏- بی‌استفاده ماندن توانایی‌هایی که تا این‌جای زندگی به دست آورده‌ام.‏

‏- ترسو شدن.‏

‏- گشاد و تنبل شدن.‏

‏- درس و مشق.‏

‏- کم شدن سفرها.‏

‏- از دست دادن تجربه‌های استرس‌زا، ولی بیدارکننده.‏

‏- از دست دادن جسارت.‏

‏- حقوق ناچیز.‏

آزادی و ترس و جسارت واژه‌هایی بودند که بی‌درنگ من را هل دادند سمت مرزهای صفحه‌ای که در آن بودم. صفحه‌ی ‏دیگری می‌دیدم؟ صفحه‌ای که همسطح باشد یا بالاتر و پایین‌تر باشد؟

هوا بس مه‌آلود بود.‏

اوضاع اجتماعی و اقتصادی چنان مه غلیظی را در جزیره‌های درونم به راه انداخته بودند که نمی‌توانستم هیچ دیدی داشته ‏باشم.‏

فقط لب مرز ایستاده بودم. به خودم گفتم: هوا مه آلود است. هیچ چیز را نمی‌بینم. ولی نهایتش مگر چیست؟ نهایتش سقوط ‏آزاد من است به گدازه‌های قرمز اعماق... فوقش صفحه‌ی دیگری زیر پایم قرار نمی‌گیرد. فوقش می‌پرم و یک راست سقوط ‏می‌کنم به گدازه‌ها... ذوب شدن مگر ترس دارد؟ این همه آدم که از ترس ذوب شدن حتی به مرزهای صفحه‌ی زندگی‌شان ‏هم نزدیک نشده‌اند، این همه آدم که از لبه‌های زندگی هیچ درکی ندارند، کجا را گرفته‌اند؟ ذوب می‌شوم و دوباره به ‏موجودی دیگر تبدیل می‌شوم. مگر نه این است؟

هم خدا هم خرما نداریم. حرکت بر لبه‌ها به قصد یافتن صفحه‌ای قابل اطمینان در هوایی بس مه‌آلود مضحک است. ‏غیرممکن است. باید می پریدم. 

و پریدم...‏

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۵
پیمان ..

مترو ایستگاه به ایستگاه شلوغ‌تر می‌شد. اول صندلی‌ها و بعد گوشه‌ها و بعد فضای بین واگن‌ها پر شدند. حالا دیگر جلوی درها ‏هم داشت از جمعیت پر می‌شد که آن‌ها وارد شدند. پدر و دختر بودند. من اول دختر را دیدم. دختر کوچکی که باباش را محکم ‏بغل کرده بود و از روی شانه‌هایش به ما نگاه می‌کرد. چشم‌هایش گود افتاده بودند و پای چشم‌هایش کبود بود. لاغر بود. ‏موهایش فرفری بود. گوشواره‌هایش پلاستیکی بنفش رنگ بودند و النگوهایش هم پلاستیکی بود. از جنس بچه‌ خوشگل‌های ‏تبلیغ‌های پوشک بچه‌ی تلویزیون نبود. پوست لاغر و سوخته‌اش می‌گفت که اهل این شهر نیست و چمدان بزرگ پدرش هم ‏گواه بود. پدرش آفتاب سوخته بود. یقه‌ی پیراهنش باز بود و پوست زیر گردنش با پوست صورتش دو رنگ متفاوت بودند. از ‏آن جنس ‌آفتاب‌سوختگی‌های کار مداوم زیر آفتاب. دختر خس خس کرد و مظلومانه به همه‌ی آدم‌ها نگاه کرد.

بعد یک نفر ‏گوشه‌ای را به مرد تعارف کرد تا چمدانش را آن‌جا بگذارد و سر راه ملت نباشد. همین که او در گوشه جاگیر شد، جوان نشسته ‏کنار شیشه از جایش بلند شد و گفت: بفرمایید. بچه همراه‌تونه. مرد آفتاب‌سوخته خسته بود. زیر لب تشکر کرد و دخترک را ‏نشاند روی صندلی. جوان گفت خودتون هم بفرمایید. مرد آفتاب سوخته گفت نمی‌خواد. دخترک نشست و تکیه داد به صندلی و ‏آرام به پدرش نگاه کرد. بعد پیرمرد بغل دستی دست کرد تو جیب پالتویش و شکلاتی در آورد و جلوی دخترک گرفت. ‏دخترک هم بی‌معطلی شکلات را گرفت و باز کرد. شکلات کاکائویی بود. خوشمزه بود. پدرش به پیرمرد لبخند زد و لبخند ‏گرفت...

همه‌ی این‌ها دومینو وار اتفاق افتاد. کسی گوشه را تعارف کرد،‌ کسی صندلی‌اش را به آن‌ها داد و کسی شکلات به ‏دخترک داد... به این فکر کردم که اگر حلقه‌ی اول و دوم اتفاق نمی‌افتادند آیا پیرمرد باز هم به دخترک غریب شکلات می‌داد؟ ‏اصلا حلقه‌ی دوم... اگه آن گوشه پیشنهاد نمی‌شد، پسر جایش را به آن پدر و دختر می‌داد؟ شک داشتم. اتفاق‌های دوم و سوم ‏شیرین‌تر و دراماتیک‌تر و تعریف‌کردنی‌تر بودند. اما کار آدم شماره‌ی یک ماجرا برایم ارزشمندتر بود. یک کار خیلی کوچک ‏بود. یک جابه‌جایی ساده. ولی باعث حرکت دومینو واری از مهربانی شده بود... ‏


پس نوشت: نسخه ی صوتی این نوشته!

حجم: 1.45 مگابایت
۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

آخرش فقط چند تا چیز ته‌نشین می‌شود. ممکن است هزاران تصویر در تو بچرخند و هم بخورند. ولی از این هزاران تصویر فقط چند تا چیز است که می‌مانند. سنگین‌تر می‌شوند و ته‌نشین می‌شوند. سفرهای آدمی را می‌گویم. هزاران چیز تازه‌ای را که می‌بیند. نمی‌دانم به چه چیزی بستگی دارد. ولی این چیزهای سنگین ته‌نشین‌شونده، این گنج‌های گران‌قیمت هر سفر همیشه محدودند.

(بی‌ربط: دیروز توی مترو خوابیده بودم. خسته می‌شوم. هیچ کاری که بگویم کار است انجام نمی‌دهم. ولی خسته می‌شوم و کتابم را که دست می‌گیرم، به صفحه‌ی دوم نرسیده می‌خوابم. همان‌جا وسط هیاهوی دست‌‌فروش‌های مترو و مسافرها. دیروز خوابیده بودم که با صدای جیغی و ویغی زنانه بیدار شدم. چشم که باز کردم دیدم به ایستگاه‌های پایانی داریم نزدیک می‌شویم و مردها لب مرز زنانه مردانه تجمع کرده‌اند و دارند توی زنانه را نگاه می‌کنند. و صدای داد و قال زنی و بگو مگوی مردی می‌آمد. مرد می‌گفت پیاد شو و زن پیاده نمی‌شد. به دور و بری‌ها نگاه کردم که قضیه چیه؟ خواهری توی زنانه روسری‌اش را برداشته بود و برادری از توی مردانه صدایش کرده بود که روسری‌ات را بگذار. و خواهر به تریج ساپورتش برخورده بود و مترو را روی سرش گذاشته بود. داد زد: اصلا این‌جا قسمت زنونه‌ست و من دوست دارم توش لخت بگردم. به تو ربطی نداره.

کل مردها زدند زیر خنده. خانمه قاطی قاطی بود. اما از خانمه جالب‌تر بغل‌دستی سمت راست من بود. هندزفری به گوشش بود. یک لحظه موبایلش را روشن کرد تا آهنگ را تنظیم کند. دیدم دارد به یک فیلم سخنرانی گوش می‌دهد. بی‌خیال دنیا و جیغ و ویغ دختره که دلش لخت شدن می‌خواست، به سخنرانی آقا گوش می‌داد...)

امشب ساکت بودم. نمی‌توانستم حرف بزنم. حرفی نداشتم بزنم. اگر قرار بر حرف‌های نومیدانه بود من از همه‌شان حق نومیدی‌ و فاز منفی‌ام بیشتر بود. سعی می‌کردم که فاز مثبت بدهم. اما انگارشان نبود. در حسرت گذشته بودند و تف و لعنت به خودشان که نکرده‌اند و هم من و هم خودشان می‌دانستند که عرضه‌اش را نداشته‌اند و نمی‌دانستم چرا دوست نداشتند بپذیرند. و من ساکت بودم. هیچ نمی‌گفتم. هیچ نمی‌توانم بگویم. نومیدی فراتر از تحمل من است. چیزهایی هست که نمی‌توانم تحمل‌شان کنم. نحیف‌تر ازین حرف‌هام که بتوانم این حجم از نومیدی را به دوش بکشم. 

ولی فقط این‌جا نبود. من روز به روز دارم ساکت‌تر می‌شوم...

چند تا چیز بود که در من ته‌نشین شده. بعد از 1 هفته ته‌نشین شده. آتش یکیش بود. آتش آتشکده‌ی زرتشتیان یزد. آتشی که 1500 سال بود خاموش نشده بود. از آتشکده‌ای در لارستان به عقدا برده شده بود. از عقدا به اردکان رفته بود. و از اردکان به یزد آمده بود. آتشی فروزان و مقدس که هیچ‌گاه خاکستر نشده بود. نه به شیر گاز و پیت نفت وصل نبود. آتش از کُنده‌ی درخت بود. کنده‌ای که در طول این 1500سال بارها و بارها نو شده بود. آدم‌هایی با تمام وجود سعی کرده بودند به هر طریقی که شده نگذارند این آتش خاموش شود. نگذاشته بودند این آتش سرد شود. 

چیزی که آتش را برایم سنگین کرد، شب آخر بود. شبی که در کویر بودیم و کنده‌ها را جمع کرده بودیم و آتش درست کرده بودیم. چند تا کنده را با خودمان آورده بودیم و چند تا را هم کنار جاده‌ی خاکی گذاشته بودیم. کنده‌ها سنگین بودند. آن شب، آتش ما را دور هم جمع کرد. نیمه‌های شب بود که کنده‌ی آخر داشت رو به زغال شدن می‌رفت. با صادق بلند شدیم رفتیم تا کنده‌ی کنار جاده را هم بیاوریم. با والذاریاتی کنده را آوردیم و تا صبح آتش را روشن نگه داشتیم. سخت بود. ولی توانستیم که آتش را برای یک شب تا صبح فروزان نگه داریم. 

خاموش کردن آتش کاری نداشت. یک بطری آب رویش ریختیم و خاموش شد. ولی فروزان نگه داشتنش بود که کار بود.

آدم نباید بگذارد آتش‌های درونش خاموش شوند. به هر زحمتی که شده باید کنده‌ها را جمع کند و برای آتش سوخت فراهم کند تا آتش و گرمای درون از بین نرود. آخرش، به این که زود آتشت را خاموش کرده‌ای جایزه نمی‌دهند. چیزی که معنا می‌دهد، چیزی که قدسی و فرازمینی می‌شود آتشی‌ست که روشن مانده...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۲۰
پیمان ..

حمید گفت دیگه مثل سابق وبلاگ نمی‌نویسی. گفتم از مشکلات تکراری خودم خسته شدم. از تکرار شدن مشکلات و واکنش‌های خودم خسته شدم. راستش دیگر حال غر زدن هم ندارم. نه که حالش را نداشته باشم... یک حالت یُبسی به شخمم دارم. من آن خانمه را که هر شب ساعت ۲۰ کانال ۶ اخبار می‌گوید دوست دارم. صدایش خوب است. بر و رو و قد و بالایش را هم دوست دارم. بیش از همه‌ی این‌ها طرز اخبار گفتنش را دوست دارم. وقتی اخبار قاضی القضات شهر را می‌خواند که در مورد هر چیز این عالم اظهار نظر کرده به غیر از عدالت در شهری که قاضی القضاتش خودش است از خواندن این خبر لذت نمی‌برد. خیلی به شخمم اخبار می‌گوید و این طرز اخبار گفتنش را دوست دارم. مثل اخبارگوهای ۲۰: ۳۰ نیست که از جر دادن روح و روان آدم لذت می‌برند. هیچی دیگر. الان غرم را زدم. چیزی درست شد؟ من خالی شدم؟ نه. تنگ حوصله‌تر و سنگ‌تر ازین حرف‌ها شده‌ام. 
الان که دارم این را می‌نویسم اولین نوشته در هفتمین سال وبلاگ نوشتن است. نوشته‌ای که خوانده شود ارزش دارد. یعنی ارزشش را دارد. ولی بین نویسنده و خواننده چهار نوع رابطه وجود دارد: ۱- تو از چیزی می‌نویسی که هم خودت آن را تجربه کرده‌ای و هم کسی که دارد نوشته را می‌خواند. ۲- تو از چیزی می‌نویسی که خودت آن را تجربه کرده‌ای ولی کسی که می‌خواند نه. ۳- تو از چیزی می‌نویسی که خودت تجربه نکرده‌ای ولی خواننده‌ات چرا، تجربه کرده. ۴- تو از چیزی می‌نویسی که نه خودت تجربه کرده‌ای و نه خواننده‌ات. 
وبلاگ نوشتن دو نوع اول است. یعنی نوع دومش لذت بخش‌تر است. به رخ کشیدن است. نوچ نوچ کردن و دلت بسوزه من دارم تو نداری است. لذت دانستن است. اگر وبلاگت پرخواننده باشد نوع اول هم با نظربازی‌های اهلش شیرین می‌شود. ولی از من بپرسی ته لذت نوشتن دو نوع آخر است. یعنی انتهای لذت نوع آخر نوشتن است. کشف و شهود در نوع آخر است. اینکه تو بتوانی از نوع آخر بنویسی و خوب هم بنویسی است ارزشش را دارد. لذتش را دارد. بدی‌اش این است که باید تنهایی به کشف و شهود برسی و تا به کشف و شهودش نرسی نمی‌توانی نوشته‌ات را با خواننده‌ای قسمت کنی ولی وقتی به جایی می‌رسی که بتوانی.... آرزوی این نوع نوشتن را دارم. 
باید سوراخش را پیدا کنی. آلمان توی جام جهانی، آن بازی به یادماندنی با برزیل، سوراخش را پیدا کرده بود. وقتی سوراخ را پیدا کردی کار تمام است. این قدر از آن سوراخ استفاده می‌کنی تا دیوار روبه رویت شکاف بخورد و بریزد. آلمان سوراخ را پیدا کرد و آن قدر با آن ور رفت تا برزیل فرو ریخت. با خاک یکسان شد. 
این ترم که تمام شد زیاد توی مقاله‌های علمی این طرف و آن طرف می‌گشتم. گه‌گاه با مقاله‌ای برمی خوردم که موضوع خوبی داشت. نویسنده‌اش یادم می‌ماند. بعد می‌رفتم موضوعات مرتبط را پیدا می‌کردم و جست‌و‌جو می‌کردم و می‌دیدم‌‌ همان نویسنده در موضوعات نزدیک هم پی در پی مقاله نوشته و هی رتبه و اعتبار برای خودش کسب کرده. همچین آدم‌هایی سوراخ را پیدا کرده‌اند. 
لازم نیست جامع الاطراف باشی. لازم نیست همه چیز را بدانی. لازم نیست خودت را برای دانستن هلاک کنی. فقط باید سوراخ را پیدا کنی و بعد دیوار‌ها را از هم بپاشانی... منتها پیدا کردن سوراخ... 
کتاب‌هایی که توی مترو خواندم؟ یک مدی تازگی‌ها بین ناشرهای درست و درمان راه افتاده که خیلی بد است: چاپ کتاب‌های خیلی لاغر. کتاب‌هایی که از شدت لاغری حتا اسم جزوه هم لایقشان نیست. مثلا نشر نیلوفر کتاب «در ستایش بطالت» را چاپ زده که ۵۰ صفحه هم نیست. یا من کتاب «جنبش تسخیر، اشغال وال استریت» را خواندم. نوشته‌ی نوام چامسکی، نشر مرکز. ۹۰ صفحه بود و مجموعه مصاحبه‌های چامسکی درباره‌ی جنبش تسخیر. لاغر بود. ارزان بود. ولی کتاب نبود. یک جزوه بود. هیچ گونه اطلاعات اضافه‌ای هم در مورد جنبش تسخیر وال استریت به آدم اضافه نمی‌کرد. ۵۸۰۰تومان گه شد. کتاب «میرزاده‌ی عشقی» محمد قائد هم هست. فکر می‌کردم در ستایش عشقی باشد، ولی کتاب ضد اسطوره است. خوب است. محمد قائد خوب می‌نویسد. ازش راضی‌ام. کتاب «صد میدان» یوریک کریم مسیحی را هم خریدم. به خاطر عنوان فرعی کتاب: ۱۰۰داستان از ۱۰۰میدان نارمک. هر چه باشد من بچه‌ی شرق تهرانم! خوراک مترو است. چون قصه‌ی هر میدان ۴-۵صفحه بیشتر نیست. ولی خب، از ۵تا میدانی که تا الان خوانده‌ام فقط ۱ میدان قصه‌ی خوبی داشته و بقیه‌ی میدان‌ها نوشته‌هایی به غایت ابتدایی بوده‌اند... 
این ویدئوی این بالا؟ ربطی ندارد. همین جوری خوشم آمد. ربط بخواهی بدهی هم می‌شود ربطی پیدا کرد. این ۲ تا خوب بلدند سوراخ‌ها را پیدا کنند. نوربالا و بوق کار آدم‌های بی‌عرضه ای است که ادای باعرضه ها را می خواهند دربیاورند. لایی کشیدن بی‌مزاحمت کار آدم‌هایی است که بلدند سوراخ را پیدا کنند و خب، راستش کار هر کسی هم نیست...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۱
پیمان ..

بعضی آدم‌ها هم تریلی‌اند. غول و زمخت. مغرور و آهسته. زنانه نیستند. نرم و راحت نیستند. تیز و بز نیستند. لخت و سنگین می‌روند. باید لخت و سنگین بروند. ولی صاحبان جاده همین‌ها اند. همیشه هستند. گرفت و گیر دو روز تعطیلی و دو روز یشرکش خوش‌گذرانی سرپایی نیستند. آفتاب و مهتاب، باد و بوران، در گردنه‌ها هزارها کیلو بارشان را می‌کشند و می‌روند و می‌رسند و برمی‌گردند و سیزیف بودن را به شکوه برگزار می‌کنند. 

نکته‌‌ی این آدم‌ها این است که تریلی بی‌بار معنا ندارد. تریلی بدون کفی، بدون کانتینر، بدون تانکر معنا ندارد. کشنده‌ی خالی سبک است. با 10000 سی سی حجم موتور به نظر می‌رسد می‌تواند کل هر چه ماکسیما و پرادو را در شتاب و قدرت بخواباند. ولی نمی‌شود. نه این که پدال گازش اجازه ندهد. سبک کردن دنده از 2 به 6 بی‌بار کاری ندارد که. 

تعادل ندارد. 

تریلی بی‌بار تعادل ندارد. نرم و راحت نمی‌تواند حرکت کند. هر کیلومتر سرعت برایش حکم خطر چپ کردن را دارد. فکرش درگیر است. اعصابش خط‌خطی است. به کوچک‌ترین طنزی از جا در می‌رود. نمی‌تواند حس طنز داشته باشد. باید بار بزند. باید تا می‌تواند سنگین شود. هر چه سنگین‌تر متعادل‌تر. تریلی جماعت از بار نمی‌ترسد. 10تن؟ کم است. 20 تن؟ کم است. 30 تن؟ خوب است. تازه توی 30 تن است که دنده 2 با 3 توفیر پیدا می‌کند و صدای توربوشارژر لذت دو عالم را به این جور آدم‌ها می‌دهد. 


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۳ ، ۲۲:۱۲
پیمان ..