سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با موضوع «خواندنی ها :: نشریات» ثبت شده است

همشهری سرزمین من۱-همین دو روز پیش بود که وقت گذشتن از خیابان از دست موتوری‌ها عصبانی شدم. خیابان یک طرفه بود و داشتیم به سمت چپ نگاه می‌کردیم تا ماشین نیاید و رد شویم. از خیابان رد شدیم و یکهو از سمت مخالف صدای گاز یک موتوری و ترمز گرفتنش زهره ترکم کرد. خلاف می‌آمد و سرعت هم می‌آمد. برگشتم به پایه‌ی پیاده روی‌ام گفتم اگر من مسئول راهنمایی رانندگی بودم تردد هرگونه موتور را ممنوع می‌کردم. همه‌ی کارخانه‌های موتورسازی را تعطیل می‌کردم و جلوی واردات موتور سیکلت را هم می‌گرفتم. دلیلش هم همین که این موتوری‌ها از حیوان‌ها هم وحشی ترند. کوچک‌ترین قانونی برایشان معنایی ندارد. فقط آلودگی صوتی دارند و مزاحمت. هم برای عابرهای پیاده‌ی توی پیاده رو مزاحم‌اند و هم برای ماشین‌های توی خیابان. معلوم نیست از کدام طرف سروکله‌شان پیدا می‌شود و با کوچک‌ترین انحراف ماشین تقی می‌خورند به ماشین و فرتی می‌میرند... به هیچ دردی نمی‌خورند این موتور‌ها و موتورسوار‌ها. وقتی آن حرف‌ها را می‌زدم اصلن یاد یک گونه‌ی خاص از موتوری‌ها نبودم. گونه‌ای از موتوری‌ها که عقب موتورشان یک خورجین آویزان است و روی خورجین آرم اداره‌ی پست است و خورجین از زور نامه‌ها و بسته‌هایی که باید به دست صاحبانشان برسد دارد می‌ترکد.. این موتوری‌های اداره‌ی پست که آرام و بی‌صدا توی کوچه پس کوچه‌ها می‌گردند و نگاه‌شان به پلاک خانه‌ها است و نامه‌ای که باید به مقصد برسانند...
تنها نوع موتورسوارهایی که دوست داشتنی‌اند...
۲-یادم نیست کجا و کی در مورد عادت ژورنال خریدن فرانسوی‌ها خانده یا شنیده بودم. اینکه هر روز و هر هفته و هر ماه یک عالمه مجله توی فرانسه چاپ می‌شود. اینکه هر قشر از جامعه‌ی فرانسه برای خودش یک ژورنال تخصصی و معتبر دارد و اعضای آن قشر حداقل آن ژورنال تخصصی را حتمن می‌خانند و دنبال می‌کنند. همه‌ی اقشار، از کارگر دخانیاتشان بگیر تا مهندس مکانیک و دکتر‌ها و پرستار‌ها و نجار‌ها و پلیس‌ها و... همه‌شان یک ژورنال در رابطه با کارشان دارند و اینکه همه‌شان حداقل آن ژورنال را می‌خرند و می‌خانند. رسم اشتراک ژورنال تخصصیشان هم بود. مهم نبود در کدام شهر و روستای فرانسه هستند. مهندسی که در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی فرانسه بود با اشتراک مجله‌ی مخصوص خودش هر ماه مجله را در محل کار خودش می‌خاند. اصلن هر کس که کار تخصصی داشت مجله‌ی مربوط به کارش را به صورت اشتراک می‌خرید و خلاصه اینکه هر فرد حداقل مشترک یک ژورنال تشریف دارد...
۳-اما رسم خریدن از دکه‌ی روزنامه فروشی هم هست...‌گاه برایم پیش آمده که در یک پیاده روی امیرآباد تا انقلاب جلوی تمام دکه‌های روزنامه فروشی طول خیابان ایستاده‌ام و به مجله‌ها و روزنامه‌ها نگاه انداخته‌ام. همه‌شان هم تکراری‌ها. فقط طرز چیدن مجله‌ها و روزنامه‌ها و جایگشت‌‌هایشان عوض شده بود. ولی نمی‌دانم چه مرضی است. این طرز چیدن مجله‌ها... خودم می‌دانم که چه مجله‌ای را خاهم خرید. مجله‌هایی که می‌خرم ۲-۳تا بیشتر نیستند. می‌توانم از‌‌ همان دکه‌ی اول بخرم. ولی باز ۳-۴تا دکه را نگاه می‌کنم. به مجله‌هایی که کنار مجله‌ی مورد نظرم قرار گرفته‌اند نگاه می‌کنم. سلیقه و شعور دکه دار را بالا پایین و وزن می‌کنم و بعد که به یک حداقلی در مورد سطح سلیقه و شعورش رسیدم تصمیم به خریدن می‌کنم. اما فقط دکه‌های روزنامه فروشی تهران هستند که همه‌ی مجله‌ها را دارند.. اصلن فقط توی تهران است که تعداد دکه‌های روزنامه فروشی زیاد است... و سر همین اگر من هفته‌ای تهران نباشم ممکن است مجله‌ی مورد نظرم (مثلن مجله‌ی آسمان) را از دست بدهم. ممکن است اصلن یادم برود که مجله‌ای هست که من معمولن می‌خرمش و شماره‌ی تازه‌اش درآمده. ممکن است از بس فکرم مشغول باشد که برخلاف بعضی روز‌ها اصلن در مقابل هیچ دکه‌ی روزنامه فروشی‌ای نایستم... این‌ها حالت‌هایی هستند که مجله‌ی مورد نظرم را از کف می‌دهم...
۴-هیچی. مشترک مجله‌ی «سرزمین من» شده‌ام. دیروز موتور اداره‌ی پست با خورجین پر از نامه و بسته‌اش آمد دم خانه‌مان. مجله را تحویلم داد و رفت. سه چهار روزی می‌شد که «سرزمین من» را روی دکه‌ها می‌دیدم ولی نمی‌خریدم. دیگر سه ساعت با خودم در مورد سطح شعور دکه دار کلنجار نمی‌روم که آیا لیاقتش را دارد که ازش مجله بخرم یا نخرم...!!! حالا که مجله به دستم رسیده احساس صرفه جویی ارزی هم بهم دست داده. اینکه ۳۰۰۰تومان به نقدینگی روزانه‌ام افزوده شده!! و خب نکته‌ی مهم‌تر اینکه موتور اداره‌ی پست را هر ماه جلوی خانه‌مان ببینم حس خیلی خوبی دارد... حس نامه داشتن...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۰ ، ۰۷:۰۷
پیمان ..

یک نگاه به مطالبی که واقعن خاندنی بودند می‌اندازم:--

- ترجمه‌ی خاطرات محمد البرادعی از دوران مدیرکلی آژانس هسته‌ای و پرونده‌ی هسته‌ای ایران
- بازماندگان میراث عثمانی به چه می‌اندیشند؟
- سپاه قدس چگونه تشکیل شد؟
- قضایای باغ قلهک و به حال خود‌‌ رها شدن باغ ایران در منچستر انگلیس
- گزارشی از فعالیت‌های اقتصادی آستان قدس رضوی
- گزارشی از فعالیت‌های اقتصادی دانشگاه امام صادق و رئیس روسای آن
- ایران سومین تورم بالای دنیا
- سه چرخه‌ی زنان به جای دوچرخه‌ی مردانه
- پرونده‌ی بوکر آسیایی و کاندید شدن محمود دولت آبادی
مگر یک مجله‌ی هفتگی باید چند تا نوشته‌ی خاندنی داشته باشد تا ارزش خریدن داشته باشد؟ اوصیکم به کنار گذاشتن هفته‌ای ۲۰۰۰تومان برای خرید مجله‌ی «آسمان»...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۰ ، ۱۷:۰۳
پیمان ..

روزنامه ی اعتماد امروز (سوم آبان 1390) توی صفحه ی اندیشه اش خلاصه ی یکی از سخنرانی های مصطفا ملکیان را چاپیده بود که خوشم آمد:

«استاد ملکیان در این نشست با توضیح آنکه نیکخواهی در ذات و فطرت آدمیان سرشته شده و همه بدان اذعان دارند، درباره شرایط و زمینه‌های نیکخواهی سخنانی ایراد کرد. وی با طرح این پرسش که برای تحقق نیکخواهی و شفقت، آدمی چه زمینه‌هایی را باید فراهم آورد. وی اذعان داشت: من برای اینکه نیکخواه باشم و شفقت بورزم چه مجالی را باید برای خودم فراهم آورم تا بتوانم چنین باشم و نسبت به دیگران نیکخواه شوم؟ ملکیان گفت: لااقل باید پنج مقدمه پشت سر گذارده شود تا نیکخواهی حاصل آید و بدون حصول این مقدمات، انسان به درجه و مرتبه نیکخواهی نسبت به دیگران نمی‌رسد.

 

نخستین مقدمه این است که «انسان خودش را دوست بدارد.» - تا انسان خودش را دوست نداشته باشد، نمی‌تواند دوستدار دیگران باشد. دوست داشتن خود هم دو شرط دارد: یکی «سلامت روان» است و دیگری «بهره‌مندی از درجه‌یی از اخلاقی زیستن». اگر انسان شاد نباشد و آرامش نداشته باشد، نمی‌تواند خودش را دوست بدارد. همچنین اگر آدمی خود را به درجه اخلاقی زیستن نرسانده باشد، مثلا ریاکار، بی‌انصاف، دروغ گو و ظالم باشد، خودش را دوست نداشته است. انسانی که خود را دوستدارد چنین زیستنی ندارد و به‌عکس نوعی تنفر و انزجار از خودش پیدا می‌کند. از خودش بیزار می‌شود. بنابراین سلامت روانی و کمال اخلاقی اگر وجود داشته باشد، آدمی می‌تواند خودش را دوست بدارد و چنین انسانی می‌تواند دوستدار دیگران نیز بوده و نیکخواه باشد.

دومین مقدمه آن است که «انسان بفهمد که دیگران هم همانند او هستند. » - زیرا کسی که خودش را دوستدارد تا به‌این همانندی دیگران با خودش پی نبرده باشد، دلیل ندارد که دوستدار دیگران باشد. او باید دانسته باشد که دیگران نیز مثل اویند. آنها نیز در تنگناهای وجودی، ناداری‌ها، ناتوانی‌ها و... با وی مشابهت دارند. همانطور که او از مرگ، تنهایی، بی‌معنایی و پوچی زندگی می‌ترسد، دیگران هم از اینها ترسانند. او و دیگران ترس‌های مشترک، ناتوانی‌های مشترک و ناداری‌های مشترک دارند و در این صورت است که شفقت و مهرورزی شکفته می‌شود و انسان کسانی را که مثل اویند و مثل او دارای رنج‌ها و دردهای مشترک هستند، دوست خواهد داشت و نسبت به آنها شفقت خواهد ورزید. برای مثال کسانی که در پشت در مطب یک دکتر به انتظار نشسته و درد مشترک دارند، راحت‌تر و سهل‌تر احوال یکدیگر را می‌پرسند و از درد مشترک می‌گویند و نسبت به هم مهرورزی نشان می‌دهند. شاید اگر آنان با همان شرایط در خیابان یکدیگر را می‌دیدند، چنین احساسی را نشان نمی‌دادند، زیرا حضور در مکانی خاص به آنها این فهم مشترک را القا می‌کند که هر کدام مثل دیگری از درد مشترکی رنج می‌برند. بنابراین فقط وقتی می‌توانیم دیگران را دوست بداریم که فکر کنیم دیگران نیز مثل ما هستند و ما نیز مانند آنهاییم.

سومین مقدمه این نکته است که «دارای قدرت تخیل کافی باشیم. » - به میزانی که بتوانیم قدرت تخیل خودمان را افزایش دهیم، به همان میزان می‌توانیم دوستدار دیگران باشیم. در واقع قدرت تخیل می‌تواند فاصله ما و دیگران را کم و کمتر کند. لذا گفته‌اند ادبیات ظرف زندگی اخلاقی است. آنچه شعرا با پدیده شعر به وجود می‌آورند، افزایش قدرت تخیل کسانی است که به آن مضامین توجه می‌کنند. کسانی که دارای قدرت تخیل قوی باشند، براحتی می‌توانند خود را جای دیگران بگذارند و وقتی کسی خود را جای دیگری گذاشت، درد و رنج او را احساس می‌کند، همان‌گونه که درد و رنج خود را می‌فهمد. هر چه ادبیات بیشتر گسترش پیدا کند، مردم بیشتر می‌توانند خود را جای دیگران بگذارند و نیکخواهی آنان بیشتر می‌شود. شاید به‌همین خاطر رژیم‌های مستبد و تمامیت خواه مثل رژیم آلمان نازی، اسپانیا و نظام کمونیستی در گذشته با ادبیات مخالفت می‌کردند و به اشکال مختلف برای ادیبان مشکل‌سازی می‌کردند، چون نمی‌خواستند قدرت تخیل مردم افزایش یابد.

مقدمه چهارم اینکه «دنیای خود را بهتر بشناسیم. » - تا دنیای خودمان را نشناسیم، نمی‌توانیم نیکخواه مناسبی باشیم و شفقت موثری بورزیم. زیرا اگر دنیا را نشناسیم و نفهمیم که چه اقتضائات و شرایطی بر انسان‌های دیگر حاکم شده است، وضع روحی آنان چگونه است، مشکلات اقتصادی، فرهنگی و... چه مسائلی را برای آنان ساخته و پرداخته کرده است، نمی‌توانیم نیکخواه مناسبی برای آنان باشیم. حتی اگر کسی به‌لحاظ شخصی نیکخواه باشد، شفقت موثری نمی‌تواند داشته باشد. اگر کسی نداند مثلا فقدان تحصیل در جامعه‌یی، مثل فقدان سلامت، مضر به بهداشت روانی و جسمی افراد آن جامعه است، قاعدتا نمی‌تواند نیکخواهی خود را بصورت موثر بروز و ظهور دهد.چه بسا کسانی که با نسبت خیرخواهی، عملی را انجام داده‌اند، به دلیل عدم شناخت دنیای خارج از خود و شرایط حاکم، ضرر و زیان حاصل از کارشان بسیار بیشتر از اثر مثبت کارشان بوده است و اگر عمل او درد و رنج کسی را در یک نگاه کاهش داده است، در ابعاد دیگری باعث افزایش درد و رنج او شده است. مثلا عزت نفس او را که بزرگ‌ترین سرمایه خداوند به انسان‌هاست لکه‌دار یا نابود کرده است و از این راه او را به موجودی بی‌مقدار تبدیل کرده است.

مقدمه پنجم «آشنایی با راه‌هایی است که با اتکاء به آنها این نیکخواهی و شفقت باید جاری و ساری شود. » - همانطور که در مقدمه چهارم نیز توضیح داده شد، خیلی وقت ها شفقت را به گونه‌یی می‌ورزیم که به‌دلیل نشناختن راه صحیح آن، ممکن است در ازای یک واحد کمک چندین واحد ضرر و زیان برسانیم. نیکخواه حتما باید روان دریافت‌کننده را مورد توجه قرار دهد، به‌گونه‌یی که در کمک کردن هیچگونه ضربه‌یی به روان و مناسبات و حیثیت دریافت‌کننده وارد نیاید. مثلا اگر شما به من، به گونه‌یی کمک کنید که عزت نفس من گرفته شود، چیز کمی به من داده‌اید و چیزهای بزرگی از من گرفته‌اید. داشتن عزت نفس ارزش بزرگ زندگی آدمی است که بدون آن سلامت روانی انسان مخدوش است. اینکه انسان پیش خودش موجود باقدر و با ارزشی باشد، غیر از مساله تکبر است که کسی نسبت به دیگران فخر فروشی کند. اگر احترام من از دست رفت، روح من خالی شده است و کسی که کمک مادی وی باعث خالی شدن روح دیگری شده است، در واقع به‌جای نیکخواهی، به‌وی ضرر و زیان رسانده است. این مساله بسیار حایز اهمیت است که در کمک کردن روانشناسی دریافت‌کننده کمک، در نظر گرفته شود. در این باب می‌توان از طریق تجارب محسوس با آدمیان با هر کس به نسبت ظرفیت وجودی‌اش تعامل داشت.»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۰ ، ۱۰:۲۲
پیمان ..

اغراق نمی‌کنم. اصلن کور شوم اگر اغراق بکنم. واقعن این طوری بود برایم. شنیدن این خبر که فردا ۱۵دی ماه تولد ده سالگی دوچرخه است برایم قشنگ یک دنیا خاطره و یک عمر یاد و تصویر بود... این‌هایی را هم که الان دارم می‌نویسم همه با شتاب و عجله است. باید وقت بیشتری می‌گذاشتم برای نوشتن آن یک دنیا خاطره‌ای که امروز به جانم ریخته شده. این امتحان‌های لعنتی نمی‌گذارند...

@@@
بابای من روزنامه بخر نبود. عوضش دایی هر روز روزنامه می‌خرید. هر دو هفته یا سه هفته یک بار می‌رفتیم خانه‌شان. ساعت سه که از سر کار برمی گشت یک عدد روزنامهٔ همشهری هم زیر بغلش بود. سال‌های اصلاحات بود و روزنامه‌ها آزاد و او هر روز روزنامه می‌خرید. (این سال‌ها دیگر روزنامه نمی‌خرد آخر...) لباس‌هایش را که عوض می‌کرد مراسم روزنامه خوانی توی خانه‌شان شروع می‌شد. دایی و پسردایی آرش و پسردایی اسماعیل می‌نشستند هر کدام یک برگ روزنامه را می‌گرفتند می‌خواندند. من پنجم ابتدایی بودم. تشنهٔ خواندن. اصلن آن‌ها را که می‌دیدم در حرص و ولعم برای خواندن جری‌تر می‌شدم. کلمه خوانی می‌کردم. خیلی از مطالب روزنامه را متوجه نمی‌شدم. دایی این‌ها توی ذوقم نمی‌زدند. یک برگ روزنامه به من هم می‌دادند و من هم زور می‌زدم کلمه‌هایش را بخوانم. چیز زیادی نمی‌فهمیدم. مخصوصن از بعضی صفحه‌ها. یک بار که رفتیم خانه‌شان لای روزنامه‌ها یک روزنامهٔ کوچک‌تر رنگی هم بود. دقیق یادم نیست. عکس یک پسر که یک مارمولک روی صورتش نشسته هم روی صفحهٔ اول بود. روزنامه پر از رنگ‌های شادو شنگول بود. بعد نوشته‌هایش را راحت می‌توانستم بخوانم. می‌توانستم تمام کلمات را بخوانم و بفهمم که در مورد چی صحبت می‌کند... خیلی خوشم آمده بود. هفته‌های بعد هم که رفتیم خانه‌شان باز هم از آن روزنامه‌ها بود. آن روزنامه رنگی‌های خوشگل را می‌دادند به من. اسماعیل حتا چند تای دیگر از آن‌ها را برایم از روزنامه‌های هفته‌های قبل جدا کرده بود نگه داشته بود. دادشان به من. بهم گفت: این‌ها دوچرخه‌اند. مخصوص خودت‌اند! من از دوچرخه بی‌‌نهایت خوشم آمده بود. همهٔ دوچرخه‌ها را برداشتم آوردم خانهٔ خودمان. مسابقهٔ روزنامه دیواری راه افتاده بود توی مدرسه‌مان. نشستم کلی از مطلب‌های دوچرخه‌ها را رونویسی کردم و عکس‌‌هایشان را کندم چسباندم توی روزنامه دیواری تا اول شوم. روزنامه دیواری‌ام را توی راهروی ورودی مدرسه زدند. من برنده شده بودم. هر هفته پنج شنبه‌ها می‌رفتم روزنامه همشهری می‌خریدم. کم کم فهمیدم اگر این دوچرخه‌ها را نگه دارم خوب است. بهتر است نگذارم مامان بیندازدشان آشغالی. خودم هم ننشینم جرواجرشان کنم که عکس‌های خوبش را بچسبانم توی دفترهام... دوچرخه خوان شده بودم!
@@@
معلم هنر کلاس اول راهنماییمان مثل کتاب درسی درس نمی‌داد. می‌آمد برای ما از رنگ‌های متضاد می‌گفت. برایمان تعریف می‌کرد که رنگ مخالف قرمز آبی نیست. سبز است. رنگ مخالف بنفش زرد است. این چیز‌ها توی کتاب درسی نبود. من می‌دانستم او از کجا این‌ها را می‌گوید. او هم دوچرخه خوان بود. می‌نشست صفحهٔ هنر دوچرخه را می‌خواند بعد سر کلاس برای ما توضیح می‌داد... او را دوست داشتم. اسمش نعیمی بود. یک دوچرخه خوان خوب...
@@@
دوچرخه روزهای اول برایم خانوادهٔ آقای چرخشی بود. بعد‌ها شد یک سردبیر این شکلی و آن شکلی. بعد‌ها خیلی چیزهای دیگر شد. برایم زندگی شد. هر کدام از صفحه‌هایش یک دنیا بودند. با چرخ سبزش فهمیدم محیط زیست چی هست و چه قدر مهم است. با هزارویک شبش قصه گفتن را یاد گرفتم. با کوچهٔ آفتابش یاد گرفتم که چه طور از کتاب‌هایی که می‌خوانم حرف بزنم. با دور دنیا با دوچرخه‌اش بی‌‌نهایت لذت می‌بردم از دنیایی که این قدر متنوع و عجیب و غریب است و... و یاد گرفتم برایش نامه بنویسم. برایش داستان بفرستم. در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانم برایش حرف بزنم. بعد‌ها برایم صفحهٔ چشمه‌ها مهم‌ترین صفحه شد. هر هفته وقتی روزنامه می‌خریدم توی‌ همان راه برگشت به خانه زودی صفحهٔ چشمه‌ها را باز می‌کردم ببینم چیزی از من چاپ شده یا نه. اگر چاپ نمی‌شد می‌رفتم صفحهٔ نامه‌هایش را نگاه می‌کردم ببینم اسمم را نوشته‌اند که نامه‌ام رسیده یا نه... همچین روزگاری داشتم من با این دوچرخه...
@@@
دوچرخهٔ طلایی برگزار کرده بودند. به بهترین کتاب‌های نوجوان از دید نوجوان‌ها جایزه می‌دادند. داور‌ها هشت تا نوجوان بودند. بهم بر خورده بود. چرا من بینشان نیستم؟! من که این همه کتاب می‌خوانم و تازه داستان هم می‌نویسم چرا داور نشده‌ام؟ این هشت نفر چه طوری داور شده‌اند؟ مگر چه چیزی بیشتر از من داشته‌اند که داور شده‌اند؟ گذشت. هری پا‌تر برندهٔ دوچرخهٔ طلایی شد. یادم است. «در پیاده رو» ی بیوک ملکی هم جز کتاب‌های مرحلهٔ فینال بود. یک کتاب از شهرام شفیعی هم بود. فوتبالیست‌های رفیع افتخار هم بود. این‌ها همه را یادم است. به خاطر اینکه فکر می‌کردم من هم باید داور می‌شدم! اما همه چیز تمام شد. با خودم تصمیم گرفتم که آن قدر کتاب بخوانم و آن قدر برایشان نامه بنویسم که سال دیگر یکی از داور‌ها من باشم. (الان که نگاه می‌کنم خودم هم از روحیهٔ بالا‌ام تعجبم می‌شود. باید نومید می‌شدم و بی‌خیال کتاب خواندن می‌شدم. ولی...) بیشتر کتاب خواندن. بیشتر نوشتم... خیلی جالب است. همین چند وقت پیش نویسندهٔ نه اصلن معروفی را دیدم که تنها کتابش را آن زمان‌ها خوانده بودم. یادم بودم. هم اسمش. هم طرح جلد کتابش. وقتی این‌ها را برایش تعریف کردم که کتابت را وقتی چهارده سالم بود خواندم خیلی خوشحال و البته متعجب شده بود...! آره... من کلی تلاش کردم... اما دوچرخهٔ طلایی و داوری نوجوان‌ها برای کتاب سالشان دیگر هیچ وقت تکرار نشد...!
@@@
حالا کارت‌های خبرنگار افتخاری‌ام را گذاشته‌ام جلوی چشمم. عکسم هست که زیرش نوشته‌اند: خبرنگار افتخاری دوچرخه. بعد اسم و اسم فامیلم و سال تولدم و تاریخ اعتبار کارت. یکی از کارت‌ها تا سی خرداد ۱۳۸۴ اعتبار دارد و آن یکی تا سی دی ماه ۱۳۸۵. یکیشان امضای سردبیر دارد. یک T که در حال غش کردن است. فکر کنم امضای خانم لیلا رستگار است. حالا خیلی وقت است که همشهری پنج شنبه‌ها را نمی‌خرم. یک زمان جانم می‌رفت همشهری دوشنبه‌ها و پنج شنبه هام نمی‌رفت. (دوچرخه یک زمانی هفته‌ای دو بار چاپ می‌شد. الان را نمی‌دانم!) اما حالا... می‌گویند تولد ده سالگی دوچرخه است. من اصلن یادم نبود. اگر یادم بودم برایشان نامه می‌نوشتم و به‌شان می‌گفتم که به خاطر تمام روزهایی از نوجوانی‌ام که رنگارنگش کردید دوستتان دارم...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۸۹ ، ۱۹:۵۹
پیمان ..