سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب با موضوع «روایت :: من مریضم» ثبت شده است

چیزهای کوچکی هستند. آن قدر کوچک که خیلی وقت‌ها یادم می‌رود. آزاردهنده‌های کوچکی هستند که من را نمی‌کشند. من را زجر نمی‌دهند. زندگی من تحت تاثیرشان قرار نمی‌گیرد. حتا من را عصبانی نمی‌کنند. فقط گاهی اوقات اذیتم می‌کنند. بعضی وقت‌ها بودن‌شان برایم محدب می‌شود و از خودم می‌پرسم چرا؟ حتا نمی‌دانم چرا برایم آزاردهنده‌اند. کوچک‌اند و ناچیز. آن ‌قدر کوچک که هیچ وقت لیست‌شان نکرده بودم. این‌ها بعضی چیزهای خیلی کوچکی هستند که بعضی وقت‌ها آزارم می‌دهند:

- یکی از چراغ‌ترمزهای ماشین جلویی‌ام سوخته باشد و ماشین جلویی‌ام تک چشم شده باشد. هر چه‌قدر ماشین جلویی‌ام گران‌قیمت‌تر باشد این آزاردهندگی بیشتر می‌شود و از خودم می‌پرسم آخر 200میلیون پول این لعنتی است، یارو این قدر گشاد است که نمی‌تواند 1000تومان یک لامپ کوچولو بخرد و به راحتی عوضش کند؟ اگر ماشین جلویی‌ام به کل چراغ ترمز نداشته باشد آزار نمی‌بینم. ولی تک چشم بودن...!

- شیلنگ‌های دستشویی که واشر فشارشکن‌شان برداشته نشده و آب مثل تف سربالا بی‌رمق و پر از کف، بی هیچ زور و شدتی ازشان بیرون می‌آید. 

- پله‌ی اول از پاگرد بین طبقه‌ی اول و دوم کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه شریف. این پله برخلاف بقیه‌ی پله‌ها ارتفاعش بیشتر است. 25سانت است. بقیه‌ی پله‌ها 17سانت‌اند و این یکی 25سانت. بنایش دانشجو بوده یحتمل. به خصوص وقتی از پله‌ها پایین می‌آیم و به این پله می‌رسم. حس افتادن بدی بهم دست می‌دهد.

- وبلاگ‌هایی که آهنگ دارند. بعضی وقت‌ها سریع صفحه‌ی وبلاگه را می‌بندم.

- خانم‌هایی که کفش رنگ روشن جلو باز با جوراب نازک سیاه می‌پوشند. 

- مردهایی که کمربندشان از همه‌ی سوراخ‌های شلوارشان رد نشده. به خصوص حالتی که شلوارشان در ناحیه‌ی گودی کمر دو تا سوراخ دارد و کمربنده از یک سوراخ رد شده و از آن یکی رد نشده. لجم می‌گیرد...

و...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۰۰
پیمان ..

هر چه‌قدر که رفتن خوب باشد, برگشتن نفرت‌انگیز است. هر چه‌قدر که رفتنت دورتر باشد, برگشتنت تیزی دردناک بیشتری دارد. برگشت به شهر را از قهوه‌ای شدن ابرهای توی آسمان حس کردم. از به خاطره پیوستن آسمان به شدت آبی. از به خاطره پیوستن آسمان پرستاره‌ی شب. از همان‌جا بود که عصبانیت درونم شروع شد. حرفی نزدم. به راندن ادامه دادم. از کیا اپتیمایی که بی‌امان دادن به کنار رفتنم چسبانده بود در ماتحت ماشینم فهمیدم که دارم به تهران نزدیک می‌شوم. کیلومترها دورتر همچین ماشین‌های سوسولی حرام‌لقمه‌سواری پیدای‌شان نبود. رهای رها در جاده می‌راندم و کسی نبود. و بعد توی پمپ بنزین استراحتگاه کنار اتوبان... 

ایران سرزمین پوشیده‌ای است. در نگاه اول بیابان و برهوت محض است. یکنواخت و بی‌هیچ حاصل و جذابیت و تماشایی. ولی... 5روز تمام به سختی کوشیدم تا لایه لایه حجاب‌هایش را پس بزنم و به بلورهایی از پوستش رسیده بودم که ارزش تمام رنج‌ها را داشت. 5روز بی‌خیال دنیا شده بودم. اصلا از زندگی پرت شده‌ بودم. برایم هیچ خبری از دنیای بیرون اهمیتی نداشت. فقط سعی و تلاش می‌کردم که حجاب از سر ایران بردارم و کار سختی بود و بعد از 5روز دیگر عادتم شده بود. باید سختی بکشی. باید در نگاه اول هیچ چیز معلوم نباشد. ولی در آن استراحتگاه کنار اتوبان یکهو بوی تهران را با غلظت تمام حس کردم و بهم برخورد. آن‌ها مسافرهای جاهایی که ما رفتیم نبودند. آن خانمی که ساپورت با مانتوی جلو باز پوشیده بود و چاک لای پاهایش به صورت خطی صاف معلوم بود, هیچ چیز پوشیده‌ای نداشت. آن یکی خانم که آرایش صورتش تکمیل بود و این یکی... اصلا همچه چیزهایی یادم رفته بود. بخش خیلی زیادی عادت است. بعد از 5روز عادت به ندیدن در نگاه اول, یکهو دیدن آدم‌هایی که دوست نداشتند پوشیده باشند, دوست نداشتند رازآلود باشند, دوست نداشتند کشف‌کردنی باشند گلویم را سوزاند. به شهوت جاری و عیان در شهر داشتم نزدیک می‌شدم و این داشت بدجور ملولم می‌کرد.

دیگر حوصله‌ی آهنگ‌های تند را نداشتم. سوار ماشین که شدم گفتم که دیگر ازین آهنگ‌های کاف‌شعر نگذارید که حوصله‌اش را ندارم. اسماعیل برگشت تیکه انداخت که این چه‌ طرز صحبت‌کردنه؟ و تیکه‌اش برمی‌گشت به شکایت 2 روز قبل من سر یک سری چیزهای دیگر و همین عصبانی‌ترم کرد. پدال گاز را تا ته فشردم و از بین 5-6 تا ماشینی که داشتند از استراحتگاه بیرون می‌آمدند لایی کشیدم و وارد اتوبان شدم. میثم ناراحت شد که چه وضع رانندگی است. ولی واکنش طبیعی من به تمام ماشین‌هایی بود که بوی تهران می‌دادند.

می‌خواستم بروم به کتابخانه‌ی کامبوزیا توی زاهدان. فرصت نشد. رسیدن به زاهدان وقت فراخ‌تری می‌‌خواست. (این وقت فراخ‌تر کی می‌رسد؟!) خود کامبوزیا برایم آدم عجیب و غریبی بود. از آن آدم‌ها که رفته‌اند و برنگشته‌اند. آدم باسوادی بود. ولی توی شهرهای بزرگ که 60-70سال پیش برای آدم‌های باسواد بهشت بود نماند. از شهر بیرون زد. حتا زاهدان هم نماند. کتاب‌هایش را برداشت رفت توی بیابان‌های دور چشمه‌ی آبی پیدا کرد و کنارش کپری راه انداخت. بعد زن ستاند و ایل و طایفه درست کرد. 10-12نفر زن ستاند و کلاته‌ای برای خودش مستقل راه انداخت. با یک عالمه کتاب و مزرعه‌ای که خورد و خوراک خودش و خاندانش را از آن تامین می‌کرد. آدم عجیبی بود. به دور از شهر در بیابان‌ها کتاب می‌خواند و با زن‌هایش به کشف و شهود می‌پرداخت ...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۴ ، ۰۷:۰۰
پیمان ..

آن شب از بالا به زمین اسکیت نگاه کردم. تکیه دادم به نرده‌ها و زل زدم به زمین اسکیت. 2تا دختر بزرگسال و دو تا بچه داشتند بازی می‌کردند. یک مردی هم بود که مشغول اسکیت یاد گرفتن بود. زانوبند بسته بود و مربی هی کمکش می‌کرد که با اسکیت راه برود. اما او به محض این که یک متر حرکت می‌کرد تالاپی سر می‌خورد و می‌افتاد. بچه‌ها هم کوچک بودند و آرام حرکت می‌کردند. اما آن دو تا دختر... خیره‌کننده بودند. مانتو کوتاه و جوراب شلواری پوشیده بودند. به سرعت حرکت می‌کردند. از این سر زمین به سرعت می‌رسیدند به آن سر زمین. هر کدام موازی یک ضلع. به انتهای زمین که می‌رسیدند هم‌زمان دور در جا می‌زدند. بعد یک پای‌شان را 90 درجه بالا می‌برند و با نوک پای دیگر دور خودشان می‌چرخیدند. 30ثانیه همین‌جوری دور خودشان می‌چرخیدند. این‌جا هماهنگی‌شان یک کم به هم می‌خورد. یکی‌شان زودتر سرش گیج می‌رفت. بعد دوباره دوپا را بر زمین می‌گذاشتند و خیز برمی‌داشتند و هوا را می‌شکافتند و به وسط زمین می‌رسیدند. می‌ایستادند. انگشتان دو دست‌شان را به هم چفت می‌کردند. کمی خم می‌شدند و به حالت چمباتمه شروع می‌کردند دور خودشان چرخیدن. یعنی ایستاده شروع می‌کردند به چرخیدن و بعد هی پایین و پایین‌تر می‌رفتند و آخرسر به حالت نشسته دور خودشان می‌چرخیدند. هم‌زمان. 

چند دقیقه مبهوت حرکت‌شان بودم. خسته شدند و رفتند روی نیمکت‌های دور زمین نشستند و استراحت کردند. نرمی و چستی و چابکی بدن‌شان درگیرم کرد. به دست‌های خودم نگاه کردم. سعی کردم نوک انگشت‌هام را به مچ پایم برسانم. نمی‌شد. بدنم خشک بود. خیلی خشک بود. لَخت و سنگین بودم. راه رفتم و لختی و سنگینی بدنم را بیش از هر موقعی حس کردم. آن‌ها این سنگینی و لَختی را نداشتند. دنیا از دید آن‌ها چه شکلی بود؟ 

خیلی وقت بود که همچین سوالی به ذهنم نزده بود. یک زمانی واقعا درگیر بودم. این که دنیا از دریچه‌ی دید دیگران چگونه است؟ آن راننده‌ی کامیون چطوری دنیا را می‌بیند؟ آن دختر هم‌کلاسی توی دانشگاه چطور؟ آن نگهبان جلوی در چطور؟ هی سعی می‌کردم داستان بخوانم. رمان بخوانم. به خصوص اول شخص با شخصیت‌هایی متفاوت از خودم. روایت‌های آدم‌ها. دلیل اصلی‌ای که برای خواندن ادبیات می‌آورند: دیدن دنیا از دریچه‌ی دید دیگران. واقعا دوست داشتم چیزی مثل دریچه‌ی جان مالکوویچ پیدا شود و من 200 دلار بدهم و دنیا را از دریچه‌ی یک آدم دیگر نگاه کنم. ادبیات این کار را برای من می‌کرد. ولی نمی‌شد. با ادبیات باز هم نمی‌توانستم به دریچه‌ی آدم‌ها و زن‌ها و مردهای دور و برم برسم. آن‌ها دریچه‌های دیگری بودند... بعد از مدتی از سرم افتاد. بی‌خیال شدم. دنیا از دریچه‌ی خودم به حد کافی اسرارآمیز و عجیب بود که به دریچه‌ی دیگران کار نداشته باشم. ولی آن شب... آن دخترها با آن بدن‌های‌شان دنیا برای‌شان چه شکلی بود؟ مطمئنا دنیا از دید آن سنگین نیست. اصلا سنگین و رخوت‌آور نیست. امور دنیا آرام و سنگین روی‌شان خراب نمی‌شود. می‌شود؟ تیز و چابک می‌جهند. دنیا جایی‌ست پر از حرکت و جهش و فرار و حرکات موزون و رهایی. رهایی... حیات برای‌شان سبک است. نفس‌ها سبک‌اند. نیست؟

آن شب زیاد راه رفتم. از راه رفتنم لذت بردم. من بدنی داشتم که می‌توانست من را بکشاند. برایم نیاز سوار ماشین شدن ایجاد نمی‌کرد. می‌توانست ساعت‌ها راه برود و راه برود و من را بکشاند. ولی بکشاند... بدن من اگر نرم و سبک بود چه؟ اگر آن قدر سبک بودم که قدم‌هایم این چنین محکم نمی‌بود و مثل عبور یک پری بر زمین سبک می‌بود چه؟ دنیا شکل دیگری می‌شد برایم. 

به فیلم‌های اسپایک جونز فکر کردم. به هر. به آن سکانس از فیلم که سامانتا تصمیم می‌گیرد بدن یک نفر دیگر را اجیر کند تا بتواند بدن مرد قهرمان قصه را لمس کند. به اهمیت بدن. به آخر فیلم فکر کردم. به اهمیت بدن داشتن. به این که سامانتا بدن نداشت و علی‌رغم تمام خوب بودنش، این که حرف آدم را می‌فهمید و  همه جا یار و همدم بود، ولی چون بدن نداشت نتوانست. چون بدن نداشت کنار گذاشته شد. و بعد به آن یکی فیلم آقای اسپایک جونز فکر کردم. جان مالکوویچ بودن. دیدن دنیا از دریچه‌ی یک آدم دیگر. و دوباره هوس سبکبالی آن دخترها به سرم زد. حسرت یک لحظه سبکبالی و بدنی که آن‌چنان تر و فرز و تیز باشد...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۱۱
پیمان ..

ضبط می‌کنم. وقتی کسی نیست صدای خودمو ضبط می‌کنم.یه وقتایی هست که واقعا نمی‌شه به کسی گفت. یعنی نه که نشه. همون لحظه باید بگی و هر آدمی رو هم بخوای پیدا کنی که همون لحظه پیدا شه بهت گوش کنه چند دقیقه طول می‌کشه. چند دقیقه‌ای که همون انتظارش خشکم می‌کنه. می‌شینم با خودم بلند بلند حرف می‌زنم و ضبط می‌کنم صدامو. چرا ضبط می‌کنم؟ که بعدا به صدای خودم گوش بدم؟ ثبتش کنم که بعدها بفهمم چه مرگیم بوده و در چه حال بودم؟ ضبطش می‌کنم چون فکر می‌کنم دارم گوشه‌ای از رنج‌هامو ثبت می‌کنم؟ یا شاید برای این که از امکانات موبایلم استفاده کرده باشم؟ این عادت ضبط کردن از بچگی باهام بوده. از همون زمانی که یه ضبط کاست خور سانیو خریده بودم که یه علاوه بر دگمه‌ی پلی یه دگمه‌ی قرمز رنگ ضبط کردن داشت. بعد من می‌شستم روی نوار کاست‌های لیلا فروهر صدای خودمو ضبط می‌کردم. همون زمان که گوش دادن به صدای زن حروم بود و لیلا فروهر برام خیلی زن بود و صداش باید از نوار کاست‌هام حذف می‌شد.
چی ضبط می‌کردم؟ چی می‌گفتم؟چی ضبط می‌کنم؟ چی می‌گم؟ نکته‌ش همینه. نمی‌تونم بعدا دوباره به صدای خودم گوش کنم. یعنی هیچ وقت هیچ وقت دوباره ننشستم به صدای خودم گوش کنم. نمی‌تونم دوباره با خودم مواجه شم. یه چیزی هست که منو می‌ترسونه. نمی‌دونم چیه. ولی این همون چیزیه که منو از دوباره خوندن نوشته‌های قدیمی خودم باز می‌داره. می‌ترسم دوباره با پیمان حال‌خراب 2سال پیش مواجه شم. می‌ترسم به صداش گوش کنم و دوباره زندگی زیسته‌ی توی صدا رو نگاه کنم. یادم می‌ ره. من سریع یادم می‌ره. شاید آدم زودرنجی باشم. ولی رنج‌ها رو هم سریع فراموش می‌کنم و این‌جا توی حافظه‌ی موبایلم خیلی صوت از خودم هست که هیچ وقت دوباره سراغ‌شون نرفته‌م. هیچ وقت جرئت‌شو نداشته‌م دوباره سراغ‌شون برم. دقیقا نمی‌دونم از چی می‌ترسم. از این که شاید رنج‌های بیهوده‌ی توی اون صدا هنوز هم پابرجا باشند؟ ازین که بعد از گذشت لحظه‌ها هنوز هم برای اون رنج‌ها کاری نکرده‌ام؟ شاید...
ولی یه چیز دیگه هم هست که برام تحمل‌ناپذیره. یعنی وقتی به صدای خودم فکر می‌کنم برام تحمل‌ناپذیر می‌شه. این که بعد از مرگم خدا یه تلویزیون بذاره جلوم و صبح تا شب فیلم زندگی خودمو بهم نشون بده. اون هم نه فقط صدا. بلکه تصویر هم باشه. بعد من مجبور باشم صبح تا شب تو قبر فیلم زندگی خودمو نگاه کنم...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۳ ، ۱۷:۴۰
پیمان ..

مایلر

۳ ثانیه مانده به سبز شدن چراغ، راننده‌ی مایلر ۱۰تن گاز هرزی داد و صدای غریدن موتور در تمام خیابان و چهارراه طنین انداخت و در آن لحظه بود که من فهمیدم چه قدر ازین صدا خوشم می‌آید. چیزی بود که خیلی مردانه بود... چراغ سبز شد و راننده پا به گاز شد و تا پرایدی که کنارش بود دنده را چاق کند او دنده ۳را هم رد کرده بود. ۳بار پی در پی دور گرفتن موتورش را گوش دادم و از تصور بالا و پایین شدن آن پیستون‌های غول پیکر در درون سیلندر مایلر خوش خوشانم شد. و بعد صدای گیربکس مایلر... وقتی از جلویم رد شد حس کردم این صدای گیربکس من را سال‌های سال به عقب می‌برد و من را ازین چهارراه در تهران برمی دارد می‌برد به کارگاهی در آلمان. حس کردم این صدای گیربکس صدای جاودانگی است. صدایی است که هنرمندانه است. صدایی است که به من می‌گوید جاودانگی فقط سنگ نگاره نبشتن نیست. جاودانگی یعنی همین که ده‌ها سال پیش مهندسینی در آلمان نشسته باشند گیربکسی طراحی کرده باشند که پس از ده‌ها سال هنوز هم رودست نداشته باشد و جاودانگی یعنی همین که صدای این گیربکس پس از سال‌ها با احساست بازی کند...
خودم هم نمی‌دانم چرا. ولی این تصویر تکرارشونده‌ی زندگی من است. خیلی به یادش می‌افتم. اصلن هر وقت صحبت از الموت می‌شود بیش از آنکه یاد دژ حسن صباح بیفتم یاد آن مایلر می‌افتم... ۱۱۰کیلومتر را یک کله کوبیده بودیم و رسیده بودیم به پای دژ الموت. رسیده بودیم به روستای گازرخان. جاده هنوز ادامه داشت. با شیبی عجیب جاده بالا می‌رفت. ولی ما به دژ رسیده بودیم و باید پیاده می‌شدیم تا از آن پله‌های مزخرف بالا برویم. زانو‌هایمان را بفرساییم تا ویرانه‌ای را که باقی مانده بود ببینیم.‌‌ همان طور که به خودم کش و قوس می‌دادم به ادامه‌ی جاده نگاه می‌کردم. به آن ته می‌رسید بعد دوباره برمی گشت، وترِ یک مثلث با زاویه‌ی ۳۰درجه را طی می‌کرد دوباره برمی گشت و و‌تر یک مثلث با زاویه‌ی ۳۰درجه‌ی دیگر و... چشمم افتاد به آن مایلر. شرط می‌بندم بیش از ۱۰تن بار داشت. تا خرخره، لب به لب شن و ماسه پر کرده بود و داشت با حرکت آهسته از شیب ۳۰درجه بالا می‌رفت. یک لحظه احساس کردم حرکت نمی‌کند. اما نه... به چرخ‌هایش دقت کردم... معمولن این طور است که چرخ ماشین‌ها به وقت حرکت، مجموعه‌ای از دوایر به نظر می‌رسد. سیاهی لاستیک یک دایره می‌شود و رنگ رینگ هم یک دایره‌ی دیگر. دایره‌ای که تویش پیچ‌های چرخ هم یک دایره‌ی به هم پیوسته به نظر می‌رسند. ولی تصویری که توی ذهنم حک شده این نبود. من دانه به دانه‌ی پیچ‌های لاستیک مایلر را می‌دیدم... پیچ‌های لاستیک آن مایلر یک دایره‌ی به هم پیوسته را تشکیل نمی‌دادند... به آهستگی می‌چرخیدند و آرام آرام دور خودشان می‌چرخیدند... عجیب بود. خیلی عجیب بود. مایلر در نیمه‌های و‌تر مثلث بود که چشمم بهش افتاد. همین طور زل زدم بهش و چرخیدن دانه به دانه‌ی چرخ‌هایش را نگاه کردم و بارش را نگاه کردم. در اولین نگاه انگار حرکت نمی‌کرد. ولی می‌رفت. شاید چندین دقیقه طول کشید. ولی بعد از چندین دقیقه وقتی مایلر به انتهای و‌تر مثلث رسید و دوباره دور زد تا و‌تر مثلث بعدی را بالا برود حس می‌کردم شاهد یک معجزه بوده‌ام...
خودم هم نمی‌دانم چرا. ولی این تصویر توی ذهنم بعضی وقت‌ها خیلی تکرار می‌شود. اینکه آن مایلر توانست آن سربالایی را برود بالا، اینکه آن قدر سرعتش کم بود، اینکه آن سربالایی یک سربالایی نفس کش بود، همه‌ی این‌ها پاری وقت‌ها برایم معنا و مفهوم پیدا می‌کنند...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۱ ، ۲۰:۵۶
پیمان ..