سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

طریق بشریت مایوس کننده است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

ماشین حسابت را قرض داده باشی به یک ابله. بعد تا روز امتحان بهش دست نزده باشی.
امتحانت از آن‌هایی باشد که تا دلت بخاهد فرمول‌های دراز ۲خطی دارند که وسطشان پر است از کسینوس و سینوس و تانژانت و آرک تانژانت و در طول جلسه ماشین حساب از دستت جدا نشده باشد.
 بعد آن وقت تازه بعد از سه روز بفهمی که این ماشین حساب سینوس و کسینوس و تانژانت‌ها را بر حسب درجه برایت حساب نمی‌کند. همه‌ی جواب‌هایش بر حسب گرادیان است.
می‌فهمی یعنی چه؟ یعنی تمام جواب‌های آن امتحانی که فقط ۷صفحه جواب‌هایش شده بودند به فنای عظما رفته. یعنی توی آن امتحان، تانژانت پی چهارم یک نشده هیچ وقت... یعنی سینوس پی چهارمی که صد و پنجاه و شش صدم درآورده‌ای زر مفت است. یعنی همه‌ی جواب‌هایت پریده. آن ابله درجه‌ها را گرادیان کرده و ماشین حساب را تحویلت داده و....
می‌سوزم. می‌سوزم.

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۱ ، ۱۳:۵۹
پیمان ..

عکس از sigurr

فلیکر/ sigurr

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۷
پیمان ..

عکس از uribuli

فلیکر/ uribuli

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۴
پیمان ..

عکس از Fernando Farfán

فلیکر/ Fernando Farfán

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۲
پیمان ..

عکس از All that jazz

فلیکر/ All that jazz

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۵۸
پیمان ..

برانگیختگی. اسمش را می‌گذارم برانگیختگی. چیز خیلی مهمی است. دیدن بعضی آدم‌ها در آدم یک حس برانگیختگی ایجاد می‌کند. توی ویکی پدیا که بروی نوشته برانگیختگی به طور کلی یعنی زیاد شدن انرژی یک سیستم نسبت به حالتی که کمترین انرژی را داراست. دیدن بعضی آدم‌ها سرعت حرکت سلول‌ها در درون بدن را زیاد می‌کند. حس می‌کنی که دیدن بعضی آدم‌ها و حرف زدن با آن‌ها سرعتت را زیاد می‌کند. نه. چیزی فرا‌تر. یک جور حس رهایی از کرختی بهت می‌دهد. حس می‌کنی که دلت می‌خاهد دنبال چیزی یا چیزهایی بروی. حس می‌کنی که یک سری طناب‌ها که به دست و پایت بسته شده بود بریده شده‌اند و تو می‌توانی نفس عمیق بکشی. می‌توانی داد بزنی. می‌توانی از زمین جدا شوی و یک پرش بلند داشته باشی. حس می‌کنی خوشحالی. انرژی بهت می‌دهد. نه. نمی‌خاهم از تجربه‌ی دیدن یکی از این آدم‌ها توی زندگی‌ام بگویم. می‌خاهم اتفاقن بگویم خیلی وقت است آدمی که بتواند برانگیخته‌ام کند به پستم نخورده.
چیزی که نگرانم می‌کند همین است. در یک روز ممکن است آدم‌های زیادی را ببینم. وارد دانشکده که می‌شوم آدم‌هایی زیادی هستند که می‌شناسمشان یا من را می‌شناسند. اما اتفاقی که دیروز برایم افتاد این بود که من از در دانشکده وارد شدم اما یکهو حس کردم هیچ کسی نیست. این حس را زیاد داشته‌ام این چند وقته. آره. آنجا آدم‌هایی بودند که می‌توانستم با‌هاشان سلام و چاق سلامتی کنم. اما فقط همین. نه چیزی بیشتر. یک لحظه حس کردم تمام آدم‌هایی که الان جلوی من نشسته‌اند یا ایستاده‌اند یا دارند از این سمت به آن سمت حرکت می‌کنند یا می‌خندند یا مشغول کاری هستند یا هر چیزی، همه‌ی این آدم‌ها مقوایی‌اند. یک زمانی روغن موتور کاسترول جی تی ایکس برای تبلیغات، مجسمه‌های مقوایی دیوید بکام را ساخته بود و جلوی هر تعویض روغنی‌ای که می‌رفتی یکی از این مجسمه‌های مقوایی بود. مجسمه‌هایی که از روبه رو مثل این بودند که انگار دیوید بکام جلویت ایستاده. اما همین که می‌رفتی سمتشان می‌دیدی ضخامت این دیوید بکام فقط چند میلی متر است. می‌دیدی که اه، این مقوای چند میلی متری به چه درد می‌خورد؟ بادی می‌وزید و دیوید بکام جلویت دراز به دراز می‌افتاد. بی‌هیچ احساسی بلندش می‌کردی شاید یا اینکه می‌رفتی پی کارت. در هر دو صورت نه برای تو و نه برای آن دیوید بکام مقوایی هیچ توفیری نداشت. یک حالت اینکه این آدم نیست که. چه کارش کنم خب؟!
یک لحظه احساس کردم تمام آدم‌هایی که دارم می‌بینم مقوایی‌اند. مسطح‌اند. مسطح بودن برای یک آدم به نظرم بد‌ترین صفت است. برجستگی داشتن مهم است. در جهانی که درش زندگی می‌کنم، بدنِ زنانه حکم زیبایی و کمال و آیت الاهی بودن را دارد. و بدن زنانه یعنی بدنی که برجستگی دارد. زیر و زبر دارد. از همین جا‌ها می‌آید این حس که هر چیزی که زیر و زبر و برجستگی نداشته باشد تمام نیست. ناقص است. جلوه‌ی آیت الاهی بودن نیست. حس خوبی به آدم نمی‌دهد. همه مسطح بودند. نمی‌دانم. شاید من آدم خوب و شاد و خوشی نیستم که دیگران با دیدن من برانگیخته شوند و بخاهند تحویلم بگیرند. شاید مشکل از من است. ولی همه مسطح بودند. حس می‌کردم هیچ کدامشان برایم بعد سومی ندارند. دو بعدی‌اند. شاگرد اول ورودی ما آنجا بود. هیچ حسی ازش نداشتم. حس می‌کردم یک مقوا آنجا نشسته. یا پسری که چند وقت دیگر از ایران می‌رود و شاید دیگر برنگردد. می‌توانم پیش دیگران قمپز در کنم که آره این رفیقم الان رفته آمریکا. ولی او هم مقوایی بود. مسطح بود. کسی نبود که برانگیخته شوم با دیدنش....
می‌دانی؟ می‌توانی تصور کنی؟ آن حالت بی‌حالی را می‌توانی تصور کنی وقتی کسی را نمی‌بینی که دیدنش خوشحالت کند؟ درست وسط لابی ایستاده بودم و گیج و گنگ، نمی‌دانستم که چرا حس می‌کنم تمام آدم‌های دور و برم مقوایی‌اند...
 نمی‌دانم چه جوری‌ها می‌شود که آدم‌ها برایم ۳بعدی می‌شوند. الان که فکر می‌کنم خاطرات مشترک خیلی مهم‌اند. خاطرات هستند که به آدم‌ها برجستگی می‌بخشند. به شخصیتشان زیر و زبر می‌دهند. چیزی به ذهنم نمی‌رسد که چه طور با آدم‌ها خاطره آفرینی کنم. سفر مهم است. آدم‌ها توی سفر با هم خاطره‌هایی پیدا می‌کنند که بعد از مدتی یادآوری‌‌ همان خاطره‌ها برمی انگیزاندشان. توی چند ماه اخیر تقریبن تمام سفر‌ها و اردوهایی که می‌شد با همین آدم‌هایی مقوایی بروم رفته‌ام. آن‌ها نیامده‌اند. اهل سفر نیستند بیشترشان. نیامده‌اند بیشترشان. وقتی آدم‌هایی اهل سفر نباشند... نمی‌دانم. نمی‌دانم... رفتم اتاق کپی که برگه‌ای را کپی کنم. یکی از پسرهای مقوایی آمد سمتم. پیدا بود که خوشحال نیستم. ازم پرسید ممد کجاست؟ همیشه با هم‌اید آخه. گفتم: نمی‌اد امروز. و رفتم پی کار خودم. همین.
پاری وقت‌ها دلم می‌خاهد آدم‌ها را بغل کنم. کسی یا کسانی باشند که در آغوششان بگیرم. یا من را بغل کنند. تهمتن می‌گفت بغل کردن برای اروپایی‌ها خیلی چیز مقدسی است. می‌گفت توی فیلم‌های پ o رنشان هم اگر دقت کنی هیچ وقت زن‌ها و مرد‌ها همدیگر را در آغوش نمی‌گیرند. فقط عمل جنسیشان را انجام می‌دهند. بغل کردن حرمت دارد. گاهی وقت‌ها بدجوری دلم آغوش می‌خاهد. ولی بد‌ترین چیز این می‌تواند باشد که تو بخاهی یک آدم مقوایی را در آغوش بگیری. می‌توانی تصورش کنی؟ اینکه دست‌هایت یک حجم را لمس نکنند بلکه فقط یک سطح باشد... اصلن یکی از دلایلی که از حس مقوایی بودن آدم‌ها بدم می‌آید همین است... چه می‌گویم من؟ خودم هم نمی‌دانم. برانگیختگی چیز مهمی است...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۰۶:۳۱
پیمان ..

"موقع پیاده روی برای عکس گرفتن از یک ساختمان متروک که پیچک‌های خوش رنگی آن را پوشانده بود از جاده خارج می‌شویم و در حاشیه‌ی خط آهن حرکت می‌کنیم، در واقع فقط یک مسیر چهل پنجاه متری را از حاشیه ی ریل طی می‌کنیم. درست قبل از بازگشت به جاده، مردی از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم ایستگاه راه آهن سرش را بیرون می‌آورد و با لحنی عصبانی می‌گوید: فکر کردید اینجا مسیر خوبی برای راه رفتن است؟
این نظم و انضباط سفت و سخت آلمانی بعضی وقت‌ها زیادری افراطی می‌شود. یاد حکایتی درباره‌ی اعتصابات دهه‌ی ۱۹۲۰ آلمان می‌افتم، زمانی که کشور در آشوب گروه‌های کمونیستی و ملی گرا فرو رفته بود، در یکی از این شورش‌ها، جماعتی خشمگین که دست بر قضا چپ هم بودند، با پلاکارد‌ها و شعارگویان به سوی یک ساختمان دولتی حرکت می‌کنند. نزدیک مقصد که مجبور بودند از میدان سبزی بگذرند تابلویی می‌بینند که بر آن نوشته شده بود: ورود به چمن ممنوع؛ موج حماعت که تا آن زمان خشمگین و کف به دهان، خروشان حرکت می‌کرد، ناگهان با دیدن تابلو متوقف می‌شود و سپس راه خود را دور می‌کند و میدان را دور می‌زند و دوباره شعارگویان به طرف ساختمان دولتی هجوم می‌برد. صحنه‌ای که برای ما خنده آور، اما برای ذهنیت آلمانی کاملن معقول و طبیعی است!...
به هرحال پیش از آنکه پاسخی به کارمند خشمگین بدهم همراه من پیشدستی می‌کند و پس از عذرخاهی می‌گوید که ما فقط برای عکس گرفتن این مسیر را انتخاب کرده بودیم. یارو هم بدون اینکه جوابمان را بدهد پنجره را می‌بندد.
چندین بار شاهد بوده‌ام که حتا خوش اخلاق‌ترین آلمانی‌ها تاب کوچک‌ترین رفتار خارج از قانون یا نظم و قواعد جامعه را ندارند و به شکلی نامتناسب خشن و پرخاشگر می‌شوند ولو هنجار شکسته شده به راستی کم اهمیت و حتا غیرمنطقی باشد. خیال می‌کنم چنین برخورد تندی در مواردی چنین کم اهمیت در انگلستان به ندرت رخ می‌دهد. یادم می‌افتد وقتی در انگلستان میزبانمان اتومبیلش را جای ممنوعه‌ای متوقف کرد تا چیزی نشانمان دهد، ماشین دیگری لحظه‌ای کنارش توقف کرد و از راننده پرسید: مشکلی برایتان پیش آمده؟ می‌توانم کمکتان کنم؟ که در واقع متلکی بود که به ظریف‌ترین شکل خود و یادآوری اینکه اینجا جای توقف نیست. در برابر این ظرافت توام با بدجنسی انگلیسی، آلمانی‌ها معمولن خیلی رک و روراست و خشن و صریح‌اند. البته احتمالن اغلب مردم شاید این صداقت خشن را بیشتر ترجیح بدهند، اما من به شخصه آن ظرافت انگلیسی را ولو اینکه توام با نوعی بدجنسی باشد می‌پسندم.


رضا نجفی/ سفرنامه‌ی آلمان/ از ماه نامه‌ی تجربه/ شماره ی۱۲-خرداد ۱۳۹۱/ صفحه‌ی ۳۷ از جنگ تجربه

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۱ ، ۱۵:۳۹
پیمان ..

چشم‌هایم درد می‌کنند. باز من دقایق و ساعت‌های زیادی را مشغول حرام کردنم. می‌دانم که باید کارهای دیگری بکنم. باید بنشینم درس‌های شخمی‌ام را شخم بزنم. ۲بار و ۳بار باید بعضی‌‌هایشان را شخم بزنم تا چیزی ازشان دستگیرم شود. می‌دانم که عوض این همه ایلان و ویلان گشتن باید بروم شخم بزنم. ولی نمی‌روم. کلافه‌ام. هی صفحات را جلوی چشم هام باز می‌کنم. باز و می‌کنم و می‌بندم. گوگل ریدر و پلاس و یاهو و جی میل و بلاگفا و سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها. خبری نیست. یعنی آن طور که من لحظه لحظه خرج می‌کنم خبری نیست. ۳روز است از خانه بیرون نزده‌ام. یعنی ‌‌نهایت بیرون زدنم این بوده که آشغال‌ها را برده‌ام آن دست خیابان و برگشته‌ام. آخرین بار که رفتم بیرون چهارشنبه بود. کسی دانشگا نبود. فقط صادق و آزی و محمدرضا بودند. هر سه‌شان سال بالایی من هستند. ناهار را با آن‌ها خوردم. ترم آخرشان است و درسشان تمام است. هم ورودی‌های من هیچ کدامشان نیستند. یعنی معلوم است که کجا هستند. مشغول خر زدن‌اند. همیشه وقتی روزهای امتحان می‌روم یاهومسنجر یا جیمیل یا فیس بوق این برایم آزاردهنده بوده که چرا کسانی که اوضاعشان مثل من است نیستند. غیب می‌شوند. از تمام لحظه‌های روزشان استفاده می‌کنند. مساله حل می‌کنند. مثال حل می‌کنند. می‌شناسمشان. چهارشنبه آخرین روزی بود که از خانه زدم بیرون. سر ناهار صادق تعریف می‌کرد که توی ۳هفته‌ی گذشته ۴بار رفته شیراز و برگشته. یعنی ۸۰۰۰کیلومتر. می‌گفت نمی‌دونی چه قدر سخته تنهایی توی اون جاده‌ی کویری روندن... زل می‌زنی به افق و مگه جاده تموم می‌شه؟ تموم نمی‌شه. من تهران تا شیرازو یه کله می‌رم. دوست دارم سریع‌تر تموم شه. هیچ جا توقف نمی‌کنم. مگر برای چای و دستشویی و بنزین...
بعد نقل گفته بود از کارهایی که برای کوتاه کردن مسیر انجام می‌داده. اینکه شب می‌رود. برای اینکه جریمه نشود یک نوربالا می‌زند برای جاده. جاده را تا چند کیلومتر حفظ می‌کند و بعد تمام چراغ‌های ماشین را خاموش می‌کند و تا ۱۷۰-۱۸۰تا پر می‌کند. این جوری از جریمه فرار می‌کند. گفتیم دیوانه‌ای تو. خطرناکه. گفت می‌دونم...
گفت کل انداخته بودم با یه پرشیا. پشت سرم بود. اون سرعت مجاز می‌رفت. منم سرعت مجاز می‌رفتم. بعد که می‌یومد ازم سبقت بگیره منم سرعتمو زیاد می‌کردم. هر چه قدر اون زیاد می‌کرد منم سرعت می‌رفتم. ۱۳۰تا می‌رفت ۱۳۰تا می‌رفتم. ۱۶۰تا می‌رفت ۱۶۰تا می‌رفتم. از اصفهان تا نزدیکای شیراز همین جوری باهاش بازی می‌کردم و نمی‌ذاشتم سبقت بگیره. آخرش دیگه اومد ازم سبقت بگیره. ۱۹۰تا داشتم می‌رفتم که با ۱۹۵تا به من رسید. همون طور که داشت بهم می‌رسید خم شدم از صندلی بغل شروع کردم برای خودم چایی ریختن. یارو رسیده بود به من و داشت چپ چپ نگاهم می‌کرد که من بی‌خیال جاده تو لیوانم شروع کردم چایی ریختن. یعنی گرخیده بود‌ها...
نمی‌دانم. این نقل‌ها تکرار می‌شوند گاهی اوقات توی ذهنم. همین جوری. توی این چند روز به خیلی چیز‌ها فکر می‌کنم. به ایده داشتن فکر می‌کنم. به اینکه آدم وقتی کاری را انجام می‌دهد، وقتی چیزی را شروع می‌کند، وقتی به سراغ چیزی می‌رود باید برای آن ایده داشته باشد. باید برای آن ایده بسازد. باید بتواند به جور دیگری آن کار را انجام دادن فکر کند. به این فکر می‌کنم که ایده‌ام برای روزهای تابستانم چیست. به این فکر می‌کنم که اگر من بروم توی یک شرکت کار کنم آیا می‌توانم آن قدر خلاق باشم که ایده داشته باشم. به این فکر می‌کنم که می‌خاهم داستان بنویسم. چند تا از ایده هام را یادداشت می‌کنم. به این فکر می‌کنم که چطوری می‌شود پول درآورد. چیزی به ذهنم نمی‌رسد. از بی‌ایده گی رنج می‌برم...
دسک تاپم را سروسامان می‌دهم و دلم تنگ می‌شود... مسیر چندان طولانی نیست. چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد حتا. جابه جا کردن تعدادی فایل از دسک تاپ و فرستادنشان به فولدری در اعماقِ محاق... بخاهم دقیق‌تر و تصورشدنی‌تر بگویم این طوری‌ها باید بگویم: سر شب است، ولی شبی خفه از شب‌های تازه گرم شده‌ی خرداد. نشسته‌ام در تاریکی اتاق و برای خودم زل زده‌ام به عکس دسک تاپ: زنی که در دشتی سبز در حال دویدن است. حسی عظیم از رهایی. فایل‌ها و فولدرهای روی دسک تاپ نیمی از صفحه را پوشانده‌اند. خوشم از شلوغی نمی‌آید. حالا دیگر تمام شده است. چند دقیقه‌ی قبل هم محمد توی چت گفت که خوشحالم که تمام شد. من نگفتم خوشحالم. تمام شدن یک حس عجیبی برایم داشته همیشه. می‌گوید که راحت شدیم. اسمایلی لبخند فرستادم برایش. حالا می‌توانم با خیال راحت دسک تاپ را تروتمیز کنم. عکس‌های خانه‌های خورشیدی و شهرک خورشیدی فرایبورگ و چادرهای مسافرتی خورشیدی و سیستم‌های کنترلی برای یک خانه و فایل‌های پاورپوینت ارائه... همه و همه هستند. همه‌شان را دانه به دانه انتخاب می‌کنم. حالا مسیر شروع می‌شود...
همه‌شان را انتخاب می‌کنم. کنترل +ایکس. بعد، شروع مسیر. درایو جی. فولدر مکانیک. فولدر ترم ۸. فولدر سولار انرژی. کنترل+وی. تمام. مسیر کوتاهی ست. ۲ثانیه هم حتا طول نمی‌کشد. اما... اما ۲ثانیه نیست. خیلی بیشتر از ۲ثانیه است. لحظه‌ای درنگ روی فولدر سولار انرژی و نمایش حجم فولدر: دو ممیز چهل و هشت گیگابایت...
۳شنبه روزی بود که ارائه دادیم. در طول همین ۲ثانیه‌ای که کات پیست می‌کنم تمام لحظه‌های آن کنفرانس ۲ساعته و تمام لحظاتی که با محمد می‌نشستیم و چیزهای کنترلی برای خانه انتخاب می‌کردیم جلوی چشمم می‌آید و یک جوری می‌شوم. ۲ثانیه طول می‌کشد تا دسک تاپ را رفت و روب کنم اما بعدش ۲۰۰دقیقه زل می‌زنم به دسک تاپ و یادم می‌آید و یادم می‌آید... هول بودنم در لحظه‌های اول، خراب شدن اسلایدهای محمد، اولش گفته بودم که بگذار نگاه کنم اسلاید‌ها را، نگذاشته بود و موبایل آورده بود که وصل کند به لپ تاپ و کنترل از راه دور داشته باشد... آن پسره‌ی ته اعتماد به نفس، پویا، عصرهایی که می‌ماندم... و تمام شده است. همه چیز تمام شده است. تمام این لحظه ها تمام شده اند. دیگر نمی آیند... گذشته اند... گذشته...
می‌نشینم برای خودم آهنگ «من مرد تنهای شبم» را گوش می‌دهم. نمی‌دانم چرا... فقط گوش می‌کنم. هر از چند گاهی چت می‌کنم. با آدم‌هایی که تا به حال ندیده‌امشان. چت کردن بیشتر نگرانم می‌کند. الان وقت چت کردن است؟ سرگردان می‌شوم. چت هم که نمی‌کنم ایلان و ویلان در صفحات می‌چرخم. عکس‌های فلیکر فاطیما را نگاه می‌کنم. از عکس‌هایش هوایی می‌شوم. یک جوری است عکس‌هایش. عکس‌هایش انگار خورشید ندارند. همه‌شان در یک روز ابری‌اند. از آن روزهای ابری که همه چیز خاستنی می‌شود. عکس‌هایش یک جور حالتِ روز ابری دارند که هر چه در عکس‌هایش هست برایم خاستنی می‌شود. از یادداشت‌های روی میز تحریر بگیر تا نان و پنیر و گردو. از شیرینی‌های توی عکس‌های یک روز گردش در یک پارک بگیر تا جورابهای زنانه و نازک و گوناگونی که پای سوژه‌های عکس‌هایش است و کودکی که آن قدر ناز است... نمی‌دانم چرا خاستنی می‌شوند برایم. اما این خاستنی شدن‌ها هم حس تمام خوبی بهم نمی‌دهند... اصلن همین الان هم که دارم این‌ها را می‌نویسم... می‌دانم که دارم وقت حرام می‌کنم... ولی چرا دست خودم نیست؟!

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۲۶
پیمان ..

دانشکده مکانیک دانشگاه تهران

بر وزن و آهنگ سرود ملی قدیم ایران که یک زمانی هر روز صبح آخر برنامه‌ی «مردم ایران سلام» پخش می‌شد:

ای مکانیک خفن
آسه فالت (آسفالت) کردی دهن
هستی در فنی مکان
واسه دافای جوان

تی‌ای،‌ ای هستیِ من
ای کمک درسی من
هستی در فنی طلا
واسه دافای بلا

بشنو سوز سخنم
که پاچه خار تو منم
به منم نمره بده
می‌دونم پسرم پسرم پسرم

بشنو سوز سخنم
که پاچه خار تو منم
به منم نمره بده
می‌دونم پسرم پسرم پسرم

همه سیگاری به دهان
به تفاوت هر مارک و نشان

همه سیگاری به دهان
به تفاوت هر مارک و نشان

همه شاد و خوش و نغمه زنان
به سلامت ایران ویران
به سلامت ایران ویران
به سلامت ایران ویرااااان...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۱ ، ۰۴:۱۳
پیمان ..

حمید می‌گوید بگو غُر خورده بودم، نگو بُر خورده بودم. غُر خوردن درست است. من هم غر خورده بودم بین آن‌ها. غر خوردن قشنگ‌تر و درست‌تر است. غر خوردن به غر شدن هم نزدیک است. غر شدن من را یاد گلگیر راست ماشینم می‌اندازد که غر شده است. چند ماه است که غر شده است. با چکش صاف و صوف شده. اما به هر حال غر شده است. خودم هم غر شده بودم. چند روز بود که غر شده بودم. چند روز بود که بی‌هوا از خیابان رد می‌شدم و اگر ماشینی برایم ترمز نمی‌کرد‌‌ همان جا وسط خیابان سرعتم را کم می‌کردم و سلانه سلانه‌تر رد می‌شدم تا مجبور بشود که سرعتش را کم کند و ترمز بزند. توی دلم فحش می‌دادم به همه‌ی ماشین‌هایی که برای عابر پیاده ترمز نمی‌زنند. دفترچه‌ی فرانسوی‌ام تمام شده بود. یعنی ۲صفحه مانده بود. ولی توی آن ۲صفحه دیگر نمی‌شد از نالیدنی‌ها نالید. نه می‌شد از شکست‌های این روز‌ها گفت، نه می‌شد از بدقولی‌ها و زیر قول زدن‌ها گفت و نه می‌شد از ساعت ۱۰شبی گفت که ف آمده بود در خانه‌مان و سوار ماشینم کرده بود که نظرم را بپرسد در مورد فیلمی که می‌خاهد بسازد و نه می‌شد از این گفت که حس اوسخولی به تمام معنا در وجود تار عنکبوت بسته و نه می‌شد از وضع جمله بندی و شکسته بسته و تکه تکه حرف زدن گفت و فقط ۲صفحه مانده بود و توی این ۲صفحه چه می‌شد نوشت؟ فقط می‌شد نوشت که باید امروز بروم علوم اجتماعی غر بخورم بین بچه‌های آنجا تا ببینم چه می‌شود و چه پیش می‌آید. غر شده بودم و رفته بودم غر خورده بودم بین بچه‌های آنجا.
من هنوز هم نمی‌دانم وقتی کسی از یک تجربه‌ی بد زندگی‌اش صحبت می‌کند چه بگویم و چه کار کنم. نشسته بودیم بالای تپه‌ی چمنیِ توی حیاط علوم اجتماعی. گربه‌ها بودند که شروع به سروصدا کردند. گربه‌های دانشگاه تهران همه چاق‌اند و پشمالو و پرشروشور و پر رو. گربه نره از بالای پله‌ها گذاشت دنبال گربه ماده هه. مرنوهای وحشیانه می‌کشیدند جفتشان. مجید سیگاری روشن کرده بود. گفته بود که چه طوری‌ها شد که خورد توی برجکش... بهم گفت تو چه جوری سیگار نمی‌کشی؟ گربه نره به گربه ماده هه رسید و پرید رویش. درست کنار صندلی زیر درخت توت بود. اما گربه ماده هه جهید و از زیر دستش پرید. ۲تا دختر پشت سر ما نشسته بودند. گربه ماده هه بی‌آنکه ببیند کجا دارد می‌پرد به طرزی عجیب پرید طرف ۲تا دختر‌ها. دختر چادری جاخالی داد و جیغ کشید. لحظه‌ای خودم هم ترسیدم که اگر دختره جاخالی نمی‌داد گربه‌ی ماده با آن پنجول‌ها صورتش را می‌خراشید حتمی... خندیدیم. مجید از تجربه‌هایش گفت. گفت و گفت. بهم بچه‌های دیگر را نشان داد. گفت و گفت. تباهی‌ها را گفت... دارم غر می‌گویم. باید از غر خوردن بگویم. اصلن توی هوایش نبودم. سروکله‌اش یکهو توی حیاط پیدا شد. چند تا از دانشجوهاش دور و برش را گرفته بودند. چند تا دختر و چند تا پسر. مو‌هایش آشفته و پریشان بود و یک جور حالت خستگی. نه از آن خستگی‌ها که کسی جرئت نکند بیاید طرفت. از آن خستگی‌ها که یعنی بی‌خیال. هر کی هستی و هر جوری هستی قبولت دارم. از آن خستگی‌ها بود موهای آشفته‌ی جوگندمی‌اش. مجید گفت: می‌شناسیش؟ گفتم: آره. یوسف اباذری دیگه. یکی مجید را صدا زد که بیا اینجا ببینیم چی می‌گه. مجید داشت با من حرف می‌زد. کمی نشستیم و از دور چرخیدن پروانه وار دختر‌ها و پسر‌ها به دور یوسف اباذری را نگاه کردیم. بعد رفتند آن طرف که با هم عکس یادگاری بیاندازند. مجید گفت بیا ما هم برویم. گفتم: منم بیام؟
رفتم. کنار مجید ایستادم. بالای سر یوسف اباذری ایستادم. من غر خورده بودم بین آن‌ها و حالا داشتم توی عکس یادگاریشان هم لبخند می‌زدم. نمی‌دانم چه شده بود. انگار دعوا شده بود و سر کلاس کی به کی چیزی گفته بود و یوسف اباذری هم حرف خورده بود انگاری و بعد همه برای عذرخاهی پروانه وار دورش چرخیده بودند و آن عکس یادگاری یعنی پذیرفتن عذرخای و التیام یافتن یک زخم... نمی‌دانم. حالا دارم به آن عکس فکر می‌کنم. به اینکه همه‌ی آن‌هایی که توی آن عکس‌اند احتمالن همدیگر را می‌شناخته‌اند. احتمالن موقعی که دارند آن عکس را می‌گذارند توی فیس بوق تک تکشان با اسم‌‌هایشان تگ می‌شوند. اما آن پسرک عینکی... او کیست این وسط؟ تو تا به حال دیده بودیش؟ نه. من نمی‌شناسمش. اسمش چی بود؟ از کجا آمده بود؟ چی می‌خاست؟ برای چی آنجا بود؟ راستش حالا دو روزی هم هست که توی فیس بوق می‌گردم شاید این عکس را پیدا کنم. شاید پسری یا دختری از میان آن پسر‌ها و دخترهای عکس یادگاری پیدا کنم و توی والش عکس خودم را بجویم... بگویم آن پسرک عینکی منم. اما اسم هیچ کدامشان را نمی‌دانم. مجید هم آشنای من نبود. بار اول بود که توی عمرم می دیدمش. زود با هم رفیق شدیم. یعنی آمده بودم که رفیق شویم و برایم حرف بزند و جرف بزنم برایش. اما بار اول مان بود... مجید را جسته‌ام. ندارد. وال فیس بوق ندارد. نه... دنبال آن عکس نیستم. مهم نیست برایم. مثل عکس دسته جمعی‌های دیگر نمی‌ماند برایم که بگویم این ممد که این گوشه داره می‌خنده الان آمریکاست. این دختره رو هیچ وقت نتونستم درک کنم. این پسر کچله الان مدیر فلان جا شده... از این عکس‌ها نبود... دارم به این موقعیت فکر می‌کنم که غریبه‌ای در میان جمع بودم. اصلن نبودم من. ولی بودم. در عکسشان بودم... غر خورده بودم. غر خوردن...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۱ ، ۰۶:۵۹
پیمان ..

مردم نگاری سفر+هاروارد مک دونالد

هر دو کتاب تازه چاپ هستند. «مردم نگاری سفر» در زمستان ۱۳۹۰چاپ شده و کتاب «هاروارد مک دونالد، ۴۳نمای نزدیک از سفر آمریکا در بهار۱۳۹۱. اولی را دکترای انسان‌شناسی این بوم و بر نوشته و دومی را دکترای علوم سیاسی این مملکت. نشستم هر دو را خاندم.
به قول نعمت الله فاضلی توی‌‌ همان کتاب «مردم نگاری سفر»، «دانستن آمریکا و سفر به آن برای انسان امروز بیش از انسان شدن، چیزی واجب‌تر از نان شب شده است! از این رو همه و همه جا سخن از آمریکاست. کمتر روزنامه یا سایت اینترنتی‌ای وجود دارد که هر روز و هر لحظه آمریکا را به زبان نیاورد...»
یادداشت‌های سفر آمریکا تنها یک بخشی از کتاب مردم نگاری سفر است. بخشی که ۱۶۶صفحه از کتاب را شامل می‌شود. نعمت الله فاضلی یک سفرنامه‌ی ۱۶۶صفحه‌ای از سفر پنج روزه‌اش به واشینگتن دی سی را نوشته. شرحی که نوشته به ادعای خودش یک شرح مردم نگارانه است. از توصیف کوچک‌ترین جزئیات فروگذاری نکرده. شخصی نویسی کرده. همسفرانش و حرف‌هایی که زده‌اند، حتا تلفن‌هایی که اکرم خانم (همسرش) از انگلیس به هتل محل اقامتش داشته، همه و همه در این ۱۶۶صفحه مکتوب شده‌اند. شرح موزه گردی‌های نعمت الله فاضلی از موزه‌های واشینگتن بخش عظیمی از صفحات سفرنامه‌ی او را تشکیل می‌دهد. و نیز گزارشش از همایش ایران‌شناسی که به بهانه‌ی آن به آمریکا سفر کرده...
هاروارد مک دونالد اما سبکی مینی مال دارد، یا بهتر است بگویم می‌خاسته سبک مینی مال داشته باشد. در مقدمه نویسنده ادعا کرده که خاسته فقط ۴۳فریم و تصویر از جامعه‌ی امروز آمریکا ترسیم کند. اما هنوز ۵۰-۶۰صفحه از کتاب نگذشته می‌زند زیر حرفش. صفحات اول کتاب روایت‌هایی مینی مال هستند از جامعه‌ی آمریکا و دیده‌های سید مجید حسینی. عکس‌های رنگی کتاب به توصیف‌های مینی مال او کمک می‌کنند. اما هر چه جلو‌تر می‌رویم ارائه‌ی تصویر کمتر می‌شود. قضاوت‌های راوی و تحقیر کردن‌ها و فحش دادن‌هایش بیشتر می‌شود. هر چه جلو‌تر می‌رویم جهت گیری‌هایش بیشتر و بیشتر می‌شود. تا جایی که در صفحات آخر کتاب می‌نویسد: «اگر از من بپرسی مهم‌ترین چیزی که این چند روز همراهت داشتی چه بود؟ می‌گویم «غرور ایرانی» که به همه چیز از بالا نگاه کنم. نظر خودم را داشته باشم و برای نظر خود از همه بیشتر اهمیت قائل باشم.»(ص۲۵۰)
چیزی که در دو کتاب مشترک است، سطح تحصیلات نویسندگان کتاب است. هر دو دکترا دارند. هر دو دکترا در رشته‌ای دارند که می‌توانند به طور خیلی تخصصی و منطقی از دریچه‌ی دید خود آمریکا را نگاه کنند و هر یک زاویه‌ای مبهم را روشن کند. اما هر دو در نگارش کتابشان به شدت به عامه پسند بودن نوشته‌‌هایشان توجه داشته‌اند. از اینکه کتابی در مورد آمریکا بنویسند که به جز چند ده نفر کسی نخاند، فرار کرده‌اند. این به نظر من بسیار خوشحال کننده است. اینکه دکتراهای این مملکت از برج عاجشان پایین آمده‌اند و فهمیده‌اند که خبری نیست و باید جوری حرف بزنند که همه بفهمند...
اما، راستش هیچ کدام از این دو کتاب آن طور که باید و شاید من را راضی نکرد. شاید مقایسه‌ی این دو کتاب با هم بهتر نشان بدهد که کم و کسری‌های هر کدام چگونه است.
مقایسه‌ی توصیف یک چیز مشترک در این دو کتاب می‌تواند راهگشا باشد. مثلن توصیف نقش اتومبیل در زندگی آمریکایی.
سید مجید حسینی در فریم بیست و دومش می‌نویسد که: «آمریکا، سومین کشور پهناور دنیاست و با این وسعت عظیم و جمعیت پراکنده، همه چیزش مبتنی بر جاده است. زندگی یک آمریکایی طبقه متوسط مبتنی بر ماشین است و وجود ماشین در این حجم و مقیاس بزرگ، وابسته به جاده و جاده‌ها هر چه زیبایی و عظمت دارند مدیون پل‌ها...»ص۱۳۶
در جایی دیگر از کتاب هم می‌نویسد که: «آمریکایی طبقه متوسط اهل خانواده است و کمپینگ. اغلب خانواده‌های طبقه متوسط یک اتاق کاروان مفصل غیر از ماشین اصلی دارند که تعطیلات آخر هفته می‌بندند پشت شاسی بلندشان و «یاعلی» به سمت نزدیک‌ترین کمپینگ؛ بعضی هم که پولدارترند یک قایق هم اضافه می‌کنند روی سقف که که در ضمن روی دریاچه نزدیک کمپ چند ماهی هم به تور بزنند.» ص۱۴۴
اما نعمت الله فاضلی روایت دیگری از این پدیده ارائه می‌کند: «شیوه‌ی زندگی آمریکایی اصولن بر حول محور وسیله‌ای به نام اتومبیل شکل می‌گیرد. اتومبیل برای آمریکایی معنایی متفاوت از اتومبیل برای ملت‌های دیگر دارد. نه تنها بدنه و هیکل اتومبیل‌های آمریکایی متناسب با اندام‌های درشت آن‌ها بزرگ است، بلکه میزان استفاده از اتومبیل در زندگی آمریکایی نیز به علت فاصله مکانی و وسعت فضا‌ها در این کشور به مراتب بیش از تمام کشورهای دیگر است. آمریکا را ملت تفنگ نامیده‌اند چرا که سالانه هزاران نفر در نتیجه تیر و تپانچه گاوچران‌ها و بقیه، از پای درآمده یا زخم و زیلی می‌شوند! اما مایلم آن‌ها را ملت سواره بنامم زیرا اولا سوار بر دنیایند و از مابقی ملت‌ها، حتا از ژاپنی‌ها و اروپایی‌ها جانه سواری می‌ستانند! و ثانین در مقایسه با کشورهای دیگر میزان اتومبیل‌‌هایشان ستودنی است! به قول حسین دوست حمید که آمریکایی‌ها برای فاتحه خاندن بر مزار پدرشان نیز با اتومبیل کنار قبر می‌ایستند و از‌‌ همان داخل ماشین فاتحه می‌خانند!» ص۵۸۸
و در ادامه هم می‌گوید: «علاوه بر مسائل مذکور استفاده از اتومبیل ناشی از رشد فردگرایی نیز هست. اتومبیل حریم خصوص برای فرد است که دولت و دیگران نفوذ چندانی برای کنترل آن ندارند. اتومبیل خانه دوم انسان مدرن است. از این رو با رشد فردگرایی در جامعه میزان علاقه به داشتن اتومبیل نیز بیشتر می‌شود. فرد با تصاحب اتومبیل به نوعی صاحب استقلال و شخصیت می‌شود. از این رو جوانان علاقه‌ی بیشتری به داشتن اتومبیل نشان می‌دهند چرا که می‌خاهند آرزوی داشتن دنیای اتوپیایی و آرمانیشان که در خانه و جامعه قادر به تحقق آن نیستند در اتومبیلشان تحقق بخشند. همچین اتومبیل با روح فرهنگ سفر و جابه جایی در دنیای معاصر هم سوست. به زیگموند بومن «انسان مدرن زائر است.» انسان زائر نیز به هواپیما، اتومبیل و هر وسیله ارتباطی که او را به نقطه‌ی دورتری ببرد حرمت می‌گذارد...» ص۵۸۹
می‌خاهم بگویم کتاب «مردم نگاری سفر» را معلوم است که یک متخصص انسان‌شناسی نوشته است، اما کتاب «هاروارد مک دونالد»... بله... این کتاب یک سری جهت گیری‌های سیاسی دارد. یهودستیزی از سر و روی کتاب می‌بارد. اما اصلن معلوم نیست که این کتاب را یک دکترای علوم سیاسی نوشته. به هیچ وجه. خیلی وقت ها دیده ها و شنیده های ثبت شده معمولی تر از معمولی است. راستش یک تکه از کتاب بود که من عمیقن شک کردم که آیا این کتاب را یک متخصص نوشته یا یک دانشجوی سال دومی دوره‌ی لیسانس؟! آنجایی که که با یکی از اساتید انسان‌شناسی دانشگاه پنسیلوانیا هم صحبت می‌شود. نگاه تحقیر آمیزش به آن استاد پیر که «روباه پیر» می‌نامدش اوج جهت گیری سید مجید حسینی و غرور نا به جایش است. از اینکه بگذریم استاد پیر می‌گوید که: آینده در اختیار کشورهای نفت خیز نیست و نوع انرژی مصرفی دنیا عوض خاهد شد. اما نویسنده برمی گردد می‌گوید: این بحث را چندان نمی‌فهمیدم.... عجیب بود برایم... واقعن عجیب بود که چطور او از آینده‌ی انرژی جهان خبر ندارد و به عنوان یک دکترای علوم سیاسی...
اما از آن طرف یکی از بدی‌های کتاب مردم نگاری سفر بیش از اندازه توصیف کردن است. کتاب هاروارد مک دونالد تعداد زیادی عکس ضمیمه دارد. عکس‌هایی که به لطف ناشر رنگی و شکیل چاپ شده‌اند. نعمت الله فاضلی عوض اینکه هزاران کلمه را در توصیف موزه‌های واشینگتن خرج کند می‌توانست با چند تصویر و عکس و کلماتی در توضیح عکس‌ها سفرنامه‌اش را خاندنی کند و این همه درازگویی را کم کند... اما افسوس...
نگاه بی‌طرفانه چیزی بوده که هر دو دکتر ما در پی‌اش بوده‌اند. نعمت الله فاضلی به جز بخش‌هایی که شروع می‌کند به جنگ طلبی آمریکایی‌ها فحش دادن (و البته با توجه به همزمانی سفر او با حمله‌ی بوش به عراق، کاملن طبیعی به نظر می‌رسد) تقریبن نگاه بی‌طرف و توصیف گرش را حفظ کرده بود. تصویری که ارائه می‌داد گسترده نبود. چون اون از آمریکا فقط داشت سیاسی‌ترین شهرش (واشینگتن دی سی) را توصیف می‌کرد. اما سید مجید حسینی با اینکه در ۴-۵ ایالت شرقی آمریکا گشت و گذار کرده بود به خاطر‌‌ همان نگاه مغرورش رسم بی‌طرفی و توصیف گر بودن را به جا نیاورده بود. این نقص برای او وقتی پررنگ‌تر می‌شود که در ابتدای کتابش ادعای بی‌طرفی کرده و در آخر کتاب چیز دیگری گفته...
به هر حال برای منی که آمریکا ندیده‌ام و با اوضاع و احوالی که حضرات برایم ساخته‌اند عمرن حتا اگر بتوانم پایم را از مرز افغانستان آن طرف‌تر بگذارم به این راحتی‌ها، خاندن این دو سفرنامه‌ی آمریکا خالی از لطف نبود...

 هاروارد مک دونالد، ۴۳نمای نزدیک از سفر آمریکا/ سید مجید حسینی/ نشر افق/ ۲۶۴ص-۹۰۰۰تومان
مردم نگاری سفر/ نعمت الله فاضلی/ نشر آراسته/ ۸۰۰ص- ۱۸۰۰۰تومان

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۱ ، ۱۶:۱۲
پیمان ..

خیلی وقت بود که دست راستم را از شیشه‌ی ماشین بیرون نینداخته بودم. خیلی وقت بود که با انگشت‌های دست راستم هوا را چنگ نزده بودم. شاید چند ماه می‌شد که دست راستم این همه یله و‌‌ رها نشده بود. خیلی وقت بود که این طور بی‌خیال سوار ماشین نشده بودم و خودم را نسپرده بودم به راندن کسی که مطمئن باشم از راندنش. حالیم نبود که چند تا سرعت می‌روی و روی دور موتور چند دنده سبک می‌کنی. حتم سرعت داشتی که از همه‌ی ماشین‌های بزرگراه جلو می‌زدیم و باد آن طور ملس از لای انگشت‌هایم رد می‌شد. سرم را از پنجره بردم بیرون و باد مثل آب روی صورتم شره کشید و بعد مثل بچه‌ی آدم نشستم کنارت. گفتم: چه می‌کنی؟
گفتی: نمی‌دونم. روزا از دانشگا که برمی گردم می‌شینم تو خونه. می‌شینم کنار آشپزخونه و همین جوری زل می‌زنم به در و دیوار. یهو می‌بینم شب شده. یهو می‌بینم نصفه شب شده و من همون جوری نشستم و هیچ گهی هم نخوردم. فقط زمان گذشته.
گفتم: حیرانی. حیرانی. حیرانی.
بینزین زدن بهانه‌ی خوبی بود. رفتیم پمپ بنزین. بنزین سوپر زدی. ۳۰لیتر بنزین سوپر را ریختی توی خیک ماشین و گازش را گرفتی و گفتی: چه کنیم حالا؟
گفتم: همین جوری آروم بریم.
گفتی: تو چه می‌کنی؟
گفتم: خیلی وقته بنزین سوپر نزدم. نمی‌دونم چرا. به خاطر پولش نبوده. شاید هم بوده. نمی‌دونم. یادم نمی‌یاد آخرین باری که بنزین سوپر زدم کی بود. ولی خیلی وقته دلیلی برای بنزین سوپر زدن ندارم. بنزین سوپر بزنم که چی بشه؟ موتور ماشین جون بگیره و کاربراتش شسته شده. چه توفیری می‌کنه؟ می‌دونی چی می‌گم؟ زندگیم هم همینه دیگه.
گفتی: درسا خوب پیش می‌ره؟
گفتم: نمی‌دونم. روزام همه ش گه می‌شه. روی ۳ساعت، ۳ساعته و نیم فقط می‌رم و می‌یام. اونم از راه‌های تکراری. دیگه آدمای توی مترو رو هم می‌شناسم. مثلن یه مرد کچله ست که همیشه کت و شلوار می‌پوشه. صبحا ساعت ۷ می‌یاد سوار مترو می‌شه و بعد ایستگاه می‌دون حر پیاده می‌شه و عصرا هم ساعت ۶ می‌یاد ایستگاه حر و می‌بینمش. یا یه مرده ست که صبحا می‌بینمش. همیشه یه کتاب کوچیک همراهشه. بیشتر اوقات این کتاب کوچیکه کتاب دعاست. دعا جامعه‌ی کبیره یا چه می‌دونم جزء سی قرآن. یا یه پسر خیلی چاق و گنده ست توی ایستگاه بی‌آر تی. صبحا این بیچاره مراعات بقیه رو می‌کنه و به زور سوار اتوبوس نمی‌شه. مث من یه عالم میمونه تا یه اتوبوس خالی بیاد. می‌دونی چیه؟ همه‌ی این آدما برای من دیگه آشنا شدن. ولی بعید می‌دونم من برای کسی آشنا شده باشم...
آرام خیابان دماوند را پایین می‌رفتیم. خیابان دماوند خلوت بود. پروژکتورهای زرد رنگ روشنش کرده بودند. چیزی نگفتی. توی لاین سبقت پیکانی تک و تنها برای خودش با سرعت رد شد. خندیدیم. فنرهاش را خابانده بود و کف زمین را می‌بوسید و می‌رفت... من موقع حرف زدن روبه رو را نگاه می‌کردم. تو هم موقع حرف زدن به روبه رو نگاه می‌کردی و به آینه‌های ماشین.
گفتی: همه جا تاریکه.
گفتم: آره. بدجور.
از سه راه تهرانپارس پیچیدی به سمت فلکه اول. گفتم: ولدالزنا تو این مملکت زیاد شده. آخریشو همین ۲ساعت پیش دیدم. سر چهارراه که داشتم می‌یومدم از یه تاکسی یه دختره پیاده شد. شال قرمز داشت. باد می‌زد توی موهاش و شالش یه بار افتاد. یه زانتیاهه براش بوق زد. محل نداد. زانتیاهه خپ کرد گوشه‌ی خیابون و دختره منتظر ماشین شد. زانتیاهه چراغشو خاموش کرد و اومد سمت دختره. بازم دختره محل نداد. زانتیاهه این قدر موند تا یه تاکسی سبز اومد و دختره رفت. بعد مرتیکه عوضی درست موقعی که داشتم از خیابون رد می‌شدم پاشو رو گاز فشار داد. می‌خاست منو بزنه و زیر کنه... مادر خراب...
گفنی: اون جا هم زیاده. تهرانی زیاد می‌یاد اون جا... چی کارشون کنیم؟
ضبطت را روشن کردی. اولش نفهمیدم که کی دارد چی می‌خاند. گفتم: دلم پول می‌خاد.
بعد فهمیدم. نوای آهنگ را فهمیدم. مهران مدیری بود. آهنگ هم نفسش.
گفتم: چه قدر از این آهنگ خوشم می‌یومد. از اون آهنگاست که آچ مزم می‌کنه.
خفه شدم. گذاشتم بخاند. شیشه‌ی ماشین را دادم بالا. خاستم بگویم: خیابونای تهران لجنزارند. بوی گند می‌دن. تنگ و باریک وسیاه. با یه عالم ماشین که لجن‌ها رو انبوه و انبوه‌تر می‌کنن. خاستم بگویم: از فلکه اول و دوم نرو. ترافیکه. لجن‌های توی خیابون شتک می‌زنه به رکاب ماشینت. کثیفش می‌کنه... ولی مهران مدیری می‌خاند:
آسمون رویا، امشب گرمه از تب من.
ماه آرزو‌ها، اومده تو شب من.
عطر شرم بوسه، رو لبهای بسته‌ی باد.
غیر از یه نوازش، دل من، دل تو، دل ما،
دل همه آدما مگه چی می‌خواد؟
آچ مز شدم دیگر. گفتم: نگه دار. ویتامینه می‌خوری؟
گفتی: باشه.
رفتم یک ویتامینه‌ی مخصوص با ۲قاشق خریدم. توی بستنی فروشی آنی که پول می‌گرفت با یکی دیگر دعوایش شده بود و آن دیگری خدا و پیامبر را قسم می‌خورد که آن کار را نکرده و بستنی فروش اخمو و ترش بود و رد می‌کرد حرف‌هایش را. فحش خار مادر هم می‌داد آخر شبی. آخرش مرد برگشت گفت: گور بابای خدا و پیغمبرو کردن اصلن. چه جوری بگم من این کارو نکردم؟!
ویتامینه را گرفتم. سوار شدیم. آرام رفتی. آن قدر آرام که تا رسیدن ما به چهارراه چراغ قرمزش سبز شد. رفتیم توی یک پارک تاریک، روی یک میز شطرنج نشستیم و از دو طرفش قاشق زدیم و شروع کردیم به خوردن... شب به نیمه رسیده بود. حرف هام ته نکشیده بود. خیلی چیز‌ها می‌توانستم بگویم. ولی خسته شده بودم. در سکوت ویتامینه را خوردیم. موز‌ها و آناناس‌ها و مغز پسته‌ها و مغز گردو‌ها و... دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم. گفتم: حال ندارم صبح حموم واجب بشوم.
خندیدی. گفتی: منم.
زیاد آوردیم. چاره‌ای نبود. کمی دیگر هم نشستیم. گفتم: برویم.
گفتی: باشه.
رساندی من را در خانه. گفتم: ایشالا درست بشه و خوب پیش بری.
گفتی: تو هم.
خداحافظی کردیم. باران هم ریز ریز شروع به باریدن کرد.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۱ ، ۰۳:۰۱
پیمان ..