سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

ماشین حسابت را قرض داده باشی به یک ابله. بعد تا روز امتحان بهش دست نزده باشی.
امتحانت از آن‌هایی باشد که تا دلت بخاهد فرمول‌های دراز ۲خطی دارند که وسطشان پر است از کسینوس و سینوس و تانژانت و آرک تانژانت و در طول جلسه ماشین حساب از دستت جدا نشده باشد.
 بعد آن وقت تازه بعد از سه روز بفهمی که این ماشین حساب سینوس و کسینوس و تانژانت‌ها را بر حسب درجه برایت حساب نمی‌کند. همه‌ی جواب‌هایش بر حسب گرادیان است.
می‌فهمی یعنی چه؟ یعنی تمام جواب‌های آن امتحانی که فقط ۷صفحه جواب‌هایش شده بودند به فنای عظما رفته. یعنی توی آن امتحان، تانژانت پی چهارم یک نشده هیچ وقت... یعنی سینوس پی چهارمی که صد و پنجاه و شش صدم درآورده‌ای زر مفت است. یعنی همه‌ی جواب‌هایت پریده. آن ابله درجه‌ها را گرادیان کرده و ماشین حساب را تحویلت داده و....
می‌سوزم. می‌سوزم.

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۱ ، ۱۳:۵۹
پیمان ..

عکس از sigurr

فلیکر/ sigurr

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۷
پیمان ..

عکس از uribuli

فلیکر/ uribuli

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۴
پیمان ..

عکس از Fernando Farfán

فلیکر/ Fernando Farfán

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۰۲
پیمان ..

عکس از All that jazz

فلیکر/ All that jazz

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۵۸
پیمان ..

برانگیختگی. اسمش را می‌گذارم برانگیختگی. چیز خیلی مهمی است. دیدن بعضی آدم‌ها در آدم یک حس برانگیختگی ایجاد می‌کند. توی ویکی پدیا که بروی نوشته برانگیختگی به طور کلی یعنی زیاد شدن انرژی یک سیستم نسبت به حالتی که کمترین انرژی را داراست. دیدن بعضی آدم‌ها سرعت حرکت سلول‌ها در درون بدن را زیاد می‌کند. حس می‌کنی که دیدن بعضی آدم‌ها و حرف زدن با آن‌ها سرعتت را زیاد می‌کند. نه. چیزی فرا‌تر. یک جور حس رهایی از کرختی بهت می‌دهد. حس می‌کنی که دلت می‌خاهد دنبال چیزی یا چیزهایی بروی. حس می‌کنی که یک سری طناب‌ها که به دست و پایت بسته شده بود بریده شده‌اند و تو می‌توانی نفس عمیق بکشی. می‌توانی داد بزنی. می‌توانی از زمین جدا شوی و یک پرش بلند داشته باشی. حس می‌کنی خوشحالی. انرژی بهت می‌دهد. نه. نمی‌خاهم از تجربه‌ی دیدن یکی از این آدم‌ها توی زندگی‌ام بگویم. می‌خاهم اتفاقن بگویم خیلی وقت است آدمی که بتواند برانگیخته‌ام کند به پستم نخورده.
چیزی که نگرانم می‌کند همین است. در یک روز ممکن است آدم‌های زیادی را ببینم. وارد دانشکده که می‌شوم آدم‌هایی زیادی هستند که می‌شناسمشان یا من را می‌شناسند. اما اتفاقی که دیروز برایم افتاد این بود که من از در دانشکده وارد شدم اما یکهو حس کردم هیچ کسی نیست. این حس را زیاد داشته‌ام این چند وقته. آره. آنجا آدم‌هایی بودند که می‌توانستم با‌هاشان سلام و چاق سلامتی کنم. اما فقط همین. نه چیزی بیشتر. یک لحظه حس کردم تمام آدم‌هایی که الان جلوی من نشسته‌اند یا ایستاده‌اند یا دارند از این سمت به آن سمت حرکت می‌کنند یا می‌خندند یا مشغول کاری هستند یا هر چیزی، همه‌ی این آدم‌ها مقوایی‌اند. یک زمانی روغن موتور کاسترول جی تی ایکس برای تبلیغات، مجسمه‌های مقوایی دیوید بکام را ساخته بود و جلوی هر تعویض روغنی‌ای که می‌رفتی یکی از این مجسمه‌های مقوایی بود. مجسمه‌هایی که از روبه رو مثل این بودند که انگار دیوید بکام جلویت ایستاده. اما همین که می‌رفتی سمتشان می‌دیدی ضخامت این دیوید بکام فقط چند میلی متر است. می‌دیدی که اه، این مقوای چند میلی متری به چه درد می‌خورد؟ بادی می‌وزید و دیوید بکام جلویت دراز به دراز می‌افتاد. بی‌هیچ احساسی بلندش می‌کردی شاید یا اینکه می‌رفتی پی کارت. در هر دو صورت نه برای تو و نه برای آن دیوید بکام مقوایی هیچ توفیری نداشت. یک حالت اینکه این آدم نیست که. چه کارش کنم خب؟!
یک لحظه احساس کردم تمام آدم‌هایی که دارم می‌بینم مقوایی‌اند. مسطح‌اند. مسطح بودن برای یک آدم به نظرم بد‌ترین صفت است. برجستگی داشتن مهم است. در جهانی که درش زندگی می‌کنم، بدنِ زنانه حکم زیبایی و کمال و آیت الاهی بودن را دارد. و بدن زنانه یعنی بدنی که برجستگی دارد. زیر و زبر دارد. از همین جا‌ها می‌آید این حس که هر چیزی که زیر و زبر و برجستگی نداشته باشد تمام نیست. ناقص است. جلوه‌ی آیت الاهی بودن نیست. حس خوبی به آدم نمی‌دهد. همه مسطح بودند. نمی‌دانم. شاید من آدم خوب و شاد و خوشی نیستم که دیگران با دیدن من برانگیخته شوند و بخاهند تحویلم بگیرند. شاید مشکل از من است. ولی همه مسطح بودند. حس می‌کردم هیچ کدامشان برایم بعد سومی ندارند. دو بعدی‌اند. شاگرد اول ورودی ما آنجا بود. هیچ حسی ازش نداشتم. حس می‌کردم یک مقوا آنجا نشسته. یا پسری که چند وقت دیگر از ایران می‌رود و شاید دیگر برنگردد. می‌توانم پیش دیگران قمپز در کنم که آره این رفیقم الان رفته آمریکا. ولی او هم مقوایی بود. مسطح بود. کسی نبود که برانگیخته شوم با دیدنش....
می‌دانی؟ می‌توانی تصور کنی؟ آن حالت بی‌حالی را می‌توانی تصور کنی وقتی کسی را نمی‌بینی که دیدنش خوشحالت کند؟ درست وسط لابی ایستاده بودم و گیج و گنگ، نمی‌دانستم که چرا حس می‌کنم تمام آدم‌های دور و برم مقوایی‌اند...
 نمی‌دانم چه جوری‌ها می‌شود که آدم‌ها برایم ۳بعدی می‌شوند. الان که فکر می‌کنم خاطرات مشترک خیلی مهم‌اند. خاطرات هستند که به آدم‌ها برجستگی می‌بخشند. به شخصیتشان زیر و زبر می‌دهند. چیزی به ذهنم نمی‌رسد که چه طور با آدم‌ها خاطره آفرینی کنم. سفر مهم است. آدم‌ها توی سفر با هم خاطره‌هایی پیدا می‌کنند که بعد از مدتی یادآوری‌‌ همان خاطره‌ها برمی انگیزاندشان. توی چند ماه اخیر تقریبن تمام سفر‌ها و اردوهایی که می‌شد با همین آدم‌هایی مقوایی بروم رفته‌ام. آن‌ها نیامده‌اند. اهل سفر نیستند بیشترشان. نیامده‌اند بیشترشان. وقتی آدم‌هایی اهل سفر نباشند... نمی‌دانم. نمی‌دانم... رفتم اتاق کپی که برگه‌ای را کپی کنم. یکی از پسرهای مقوایی آمد سمتم. پیدا بود که خوشحال نیستم. ازم پرسید ممد کجاست؟ همیشه با هم‌اید آخه. گفتم: نمی‌اد امروز. و رفتم پی کار خودم. همین.
پاری وقت‌ها دلم می‌خاهد آدم‌ها را بغل کنم. کسی یا کسانی باشند که در آغوششان بگیرم. یا من را بغل کنند. تهمتن می‌گفت بغل کردن برای اروپایی‌ها خیلی چیز مقدسی است. می‌گفت توی فیلم‌های پ o رنشان هم اگر دقت کنی هیچ وقت زن‌ها و مرد‌ها همدیگر را در آغوش نمی‌گیرند. فقط عمل جنسیشان را انجام می‌دهند. بغل کردن حرمت دارد. گاهی وقت‌ها بدجوری دلم آغوش می‌خاهد. ولی بد‌ترین چیز این می‌تواند باشد که تو بخاهی یک آدم مقوایی را در آغوش بگیری. می‌توانی تصورش کنی؟ اینکه دست‌هایت یک حجم را لمس نکنند بلکه فقط یک سطح باشد... اصلن یکی از دلایلی که از حس مقوایی بودن آدم‌ها بدم می‌آید همین است... چه می‌گویم من؟ خودم هم نمی‌دانم. برانگیختگی چیز مهمی است...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۰۶:۳۱
پیمان ..

"موقع پیاده روی برای عکس گرفتن از یک ساختمان متروک که پیچک‌های خوش رنگی آن را پوشانده بود از جاده خارج می‌شویم و در حاشیه‌ی خط آهن حرکت می‌کنیم، در واقع فقط یک مسیر چهل پنجاه متری را از حاشیه ی ریل طی می‌کنیم. درست قبل از بازگشت به جاده، مردی از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم ایستگاه راه آهن سرش را بیرون می‌آورد و با لحنی عصبانی می‌گوید: فکر کردید اینجا مسیر خوبی برای راه رفتن است؟
این نظم و انضباط سفت و سخت آلمانی بعضی وقت‌ها زیادری افراطی می‌شود. یاد حکایتی درباره‌ی اعتصابات دهه‌ی ۱۹۲۰ آلمان می‌افتم، زمانی که کشور در آشوب گروه‌های کمونیستی و ملی گرا فرو رفته بود، در یکی از این شورش‌ها، جماعتی خشمگین که دست بر قضا چپ هم بودند، با پلاکارد‌ها و شعارگویان به سوی یک ساختمان دولتی حرکت می‌کنند. نزدیک مقصد که مجبور بودند از میدان سبزی بگذرند تابلویی می‌بینند که بر آن نوشته شده بود: ورود به چمن ممنوع؛ موج حماعت که تا آن زمان خشمگین و کف به دهان، خروشان حرکت می‌کرد، ناگهان با دیدن تابلو متوقف می‌شود و سپس راه خود را دور می‌کند و میدان را دور می‌زند و دوباره شعارگویان به طرف ساختمان دولتی هجوم می‌برد. صحنه‌ای که برای ما خنده آور، اما برای ذهنیت آلمانی کاملن معقول و طبیعی است!...
به هرحال پیش از آنکه پاسخی به کارمند خشمگین بدهم همراه من پیشدستی می‌کند و پس از عذرخاهی می‌گوید که ما فقط برای عکس گرفتن این مسیر را انتخاب کرده بودیم. یارو هم بدون اینکه جوابمان را بدهد پنجره را می‌بندد.
چندین بار شاهد بوده‌ام که حتا خوش اخلاق‌ترین آلمانی‌ها تاب کوچک‌ترین رفتار خارج از قانون یا نظم و قواعد جامعه را ندارند و به شکلی نامتناسب خشن و پرخاشگر می‌شوند ولو هنجار شکسته شده به راستی کم اهمیت و حتا غیرمنطقی باشد. خیال می‌کنم چنین برخورد تندی در مواردی چنین کم اهمیت در انگلستان به ندرت رخ می‌دهد. یادم می‌افتد وقتی در انگلستان میزبانمان اتومبیلش را جای ممنوعه‌ای متوقف کرد تا چیزی نشانمان دهد، ماشین دیگری لحظه‌ای کنارش توقف کرد و از راننده پرسید: مشکلی برایتان پیش آمده؟ می‌توانم کمکتان کنم؟ که در واقع متلکی بود که به ظریف‌ترین شکل خود و یادآوری اینکه اینجا جای توقف نیست. در برابر این ظرافت توام با بدجنسی انگلیسی، آلمانی‌ها معمولن خیلی رک و روراست و خشن و صریح‌اند. البته احتمالن اغلب مردم شاید این صداقت خشن را بیشتر ترجیح بدهند، اما من به شخصه آن ظرافت انگلیسی را ولو اینکه توام با نوعی بدجنسی باشد می‌پسندم.


رضا نجفی/ سفرنامه‌ی آلمان/ از ماه نامه‌ی تجربه/ شماره ی۱۲-خرداد ۱۳۹۱/ صفحه‌ی ۳۷ از جنگ تجربه

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۱ ، ۱۵:۳۹
پیمان ..