سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در خرداد ۱۳۸۹ ثبت شده است

چند باری تکرار شد. و هر بار لذتی عظیم از پیروزی بهم داد. از همان زمان ها بود که به آلمان اعتقاد پیدا کردم. بچگی بود و هیچ چیز سرگرم کننده ای نبود انگار به جز کارت بازی! می رفتیم می نشستیم توی کوچه به کارت بازی. رنگ لباس بازی می کردیم. و توی همین رنگ لباس ها بود که به آلمان ایمان آوردم. چند باری تا حد از دست دادن تمام کارت هایم رفتم و دقیقن در لحظات نومیدکننده پیرهن سفید "رودی فولر" یا "یورگن کلینزمن" یا "آندریاس برمه" یا "لوتار ماتئوس" برگ برنده ام شده بود و از باخت به پیروزی رسیده بودم و تعداد کارت هایم دو برابر و سه برابر شده بود!

بعدها آلمان برایم خیلی معناهای دیگر پیدا کرد. کشوری بود در قلب اروپا که بنزها و بی ام و های خوشگل خوشگل می ساخت. نوجوان که شدم "میشل انده" با کتاب هایش خیال هایم را رنگی می کرد. با داستان بی پایانش، با جیم دگمه اش، با مومویش و... فهمیدم که او هم آلمانی است. بعد دیدم هاینریش بل هم آلمانی است. گوته هم که دیوانه ی حافظ بود آلمانی بود. همه ی فیلسوف های گنده گنده ی معاصر هم از شوپنهاور بگیر تا نیچه آلمانی بودند. و آلمان سرزمینی است که توی اتوبان هایش تا ماشینت گاز می خورد می توانی گاز بدهی، و آلمان سزمینی است که فرهنگی غنی داشته و دارد، مردمانی منظم و یخی همچون دیگر نقاط اروپا دارد ولی ادبیات و فرهنگی گرم و غنی هم دارد... و آلمان یکی از قطب های مهندسی دنیا است. قرار باشد سه مکتب مهندسی توی دنیا بشناسیم یکیش روسیه است، یکی آلمان و یکی آمریکا. و معلوم است که آلمان چیز دیگری است. قطعه مکانیکی که بشکند، مهندس روسی نگاه نمی کند که چرا قطعه شکسته. می نشیند فی الفور قطعه را با دوتا میلگرد دیگر جوش می دهد دوباره استفاده می کند تا یک مدت دیگر دوباره بشکند و... توپولف محصول این مکتب مهندسی است دیگر! اما آلمانی ها و آمریکایی ها می نشینند بررسی می کنند که چرا قطعه شکسته. آمریکایی های جهان خوار دیوانه ی خلاقیت اند. با نابغه هایی که از چهار گوشه ی دنیا دزدیده اند می نشینند کلی فسفر می سوزانند تا فرمول های شکست مقاومت و کشش و فشار را تغییر بدهند و فرمول های ریاضی جدید به دست بیاورند و... اما آلمانی ها دزد نیستند که نابغه های دنیا را توی کشورشان جمع کرده باشند. آن ها کارشان درست است. مشهورند به مهندسی سهل و ممتنع. تمام مهندسی شان روی جدول ها و آمار و ارقام شان است. قطعه که می شکند آزمایش راه می اندازند تا جدول های شان را تصحیح کنند تا نسل های بعد دیگر مشکلی نداشته باشند و...

خیلی بیراهه رفتم.... از همه ی این ها گذشته، رنگ پرچم شان را عیش می کنی؟ این رنگ پرچم به آدم انرژی می دهد. قدرت می دهد. نیرو می دهد. حیف نیست چنین پرچمی بر فراز تمام کشورهای دنیا قرار نگیرد؟!!!

همه ی این ها را گفتم برای این که بگویم: به لطف یزدان و بچه ها/ آلمان قهرمان می شه...

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۸۹ ، ۱۰:۰۷
پیمان ..

مومو/نوشته ی میشل انده/ترجمه ی محمد زرین بال/ انتشارات ابتکار"مومو" دخترک دوست داشتنی من بود. با آن جثه ی ریز و لاغرش که نمی شد حدس زد هشت ساله است یا دوازده ساله. با آن موهای فرفری و وزکرده و سیاه و ژولیده اش و چشم های خیلی درشت و مثل شب سیاهش. خداوندگار آنارشیسم هم بود برایم. با دامن چهل تکه اش و کت مردانه و گشادی که روی دست تا می زد. و این که خیلی وقت ها کفش نمی پوشید و هیچ وقت هم تصمیم نداشت که کت را کوچک کند. چون فکر می کرد وقتی حسابی بزرگ شد کت بالاخره اندازه اش می شود... و این که تنهای تنها توی آمفی تئاتر شهر زندگی می کرد...مومو دوست داشتنی من بود، نه به خاطر این چیزها. به خاطر ویژگی به ظاهر معمولی اما در واقع منحصر به فردش....

مومو آن قدر باهوش نبود که راه درست را به هر کسی نشان بدهد. شعبده باز هم نبود. کاری هم بلد نبود که با آن مردم را به شور و شادی وادارد. آواز خواندن هم بلد نبود. فقط یک کار بود که خیلی بلد بود.

مومو می توانست چنان سراپا گوش باشد که آدم های ساده لوح هم ناگهان به افکار غیرمنتظره یی دست پیدا می کردند. نه این که مومو چیزی گفته یا سوالی کرده باشد و این طوری ها به شان راه حل داده باشد. مومو فقط می نشست و سراپا گوش می شد. با دقت فقط گوش می کرد. با چشم های درشت و سیاه و براقش به آدم خیره می شد و آدم احساس می کرد که چه طور ناگهان افکار تازه ای به او دست می دهد...

مومو طوری سراپا گوش می شد که آدم های دو دل و نومید به ناگاه متوجه می شدند که چه می خواهند و باید دنبال چه باشند. یا آدم های بزدل و کم رو به یک باره در خود احساس شجاعت و آزادگی می کردند و...

%%%

خیلی دلم می خواست مثل مومو سنگ صبور خوبی می بودم. حداقل پیش خودم فکر می کنم این طوری ها نبوده ام. حداقل حداقل اش برای دوستانم می توانستم "مومو" باشم. دقیقن نمی دانم چرا. خیلی سال پیش بود که "مومو" را گرفتم دستم و دلم خواست که من هم موموی خوبی باشم. اما حالا که نگاه می کنم نبوده ام. شاید هم بوده ام... شاید چون خیلی وقت ها یادم رفته است که مومو برای سنگ صبور شدن فقط گوش می شد و نه دهن. شاید برای این که هر وقت خواسته ام مومو بشوم دهانم را باز کرده ام و اظهار نظر کرده ام و سعی کرده ام زور بزنم راه حل ارائه بدهم. شاید برای این که هیچ وقت تسلادهنده ی خوبی نبوده ام.شاید برای این که چشم درشت سیاهی نداشته ام و شاید... شاید هم به خاطر این که خیلی اوقات وقت کافی نداشته ام... مومو همیشه به اندازه ی کافی وقت داشت. برای همه وقت داشت. وقت هایش محدود نبود. اگر برایش حرف نمی زدی نمی گفت: "حرف بزن. حرف بزن که بدبختی دارم و کار وزندگی. حرف تو بزن برم پی کارم." حرف نمی زدی برایش تا ابد می نشست کنارت و نگاهت می کرد و همین. خیلی وقت ها الکی الکی کار داشته ام. خیلی وقت ها الکی الکی فقط تا فلان ساعت در خدمت بوده ام. خیلی وقت ها وسط حرف زدن ها الکی به ساعتم نگاه کرده ام. خواستم این کار را نکنم. بی خیال بستن ساعت مچی شدم. اما الان به موبایلم نگاه می کنم و باز هم ساعت و دقیقه... الکی است... به جان خودم همه ی کار داشتن هام الکی است... شاید هم به خاطر این است که خودم هم همچین موموی خوبی نداشته ام. اما این دلیلش نمی شود. چند وقتی است که از دنیایی که قانون سوم نیوتون است فرار می کنم. دنیایی که هر قدر بهش بدهی همان قدر به تو می دهد. و هر چه قدر او به تو بدهد تو هم همان قدر به او می دهی. کنش و واکنش مسخره ی نیوتونی. همان قدر که بهش بخندی همان قدر بهت می خندد. نه بیشتر نه کمتر. دنیایی که اکر بهش چیزی ندهی بهت چیزی نمی دهد. دنیایی که تا به آدم ها ندهد آدم ها هم چیزی به او نمی دهند. چند وقتی است می خواهم قانون سوم نیوتون دنیا را نقض کنم. هر چه قدر به من نداده همان قدر به او بدهم! همان قدر که بهم موموی خوبی نداده  من موموی خوبی بدهم...چه می گویم برای خودم؟! نمی دانم!

و هنوز هم دلم می خواهد موموی خوبی باشم. می توانم یا نه را هم نمی دانم!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۸۹ ، ۲۰:۰۲
پیمان ..
به جان خودم، اگر بزند می زنم. تف بیندازد تف می اندازم. و اگر بخندد... اصلن فکرش را نمی کردم هم دانشگاهی باشیم. یعنی به تیپش نمی آمد دانشجو باشد. تودل برویی اش او را دبیرستانی نشان می داد. خیلی دست بالا بگیرم پیش دانشگاهی و پشت کنکوری. نشد حرف بزنیم بفهمم آن روز. و حالا...دیرتر از من آمده. من زود آمدم. استاده هر چه قدر این طرف آن طرف کرد که هر دو تا پسر با هم و هر دو تا دختر باهم بیفتند نشد. یک پسر دختر باید با هم می افتادند و شانس من بود. زودتر آمده بودم و کنار میز آزمایش و بالن ژوژه ها ایستاده بودم تا گل پری جونم بیایدو حالا آمده بود و مات نگاهم می کرد...

به جان خودم اگر دست روی من بلند کند چپ و راستش می کنم... و اگر بخندد...

آن روز هم خندیده بود. باورم نشده بود به آن راحتی روی لپ صورتی اش چال بیفتد. جلوی ویترین کتاب فروشی توی پاساژ ایستاده بودم که تصویر ناواضح او را چند قدم آن طرف تر توی شیشه دیدم. بعد رویم را برگرداندم و نگاهش کردم. نرم و ناز بود. بی نهایت خوشگل. بی خیال ویترین شدم و فقط به او نگاه کردم. مانتوی کوتاه چهارخانه سفید و خاکستری پوشیده بود و شال قرمز انداخته بود روی سرش. فهمید که دارم نگاهش می کنم. یک پر شالش را انداخت روی شانه­اش. همان جوری بهش زل زده بودم. بعد یک نگاه به من انداخت. لبخند زدم و او هم لبخند زد. گفتم: با من قدم می زنی؟!

انگشتش را گذاشت روی لبش. به بالا نگاه کرد. گفت:م م م م...بعد به من نگاه کرد. یک لحظه از خودم بدم آمد که چرا این همه مردنی ام و قوزی. همان طور که داشت بهم نگاه می کرد خندید و گفت: باشه.

دختر خوبی بود. راحت بود. خوره ی کتاب و فیلم. وقتی گفت بوکوفسکی را می پرستد دلم خواست ببوسمش. اما دستش را گرفتم. و انگشت هامان را به هم قفل کردیم. اسمش ترانه بود. وقتی اسمش را گفت من خواندم: باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان...بقیه ش یادم نیامد. هر چه قدر زور زدم یادم نیامد که نیامد. سه نشد اما. دستش را گرفته بودم و داشتیم توی پیاده رو می رفتیم. نمی دانستم کجا می رویم. فقط راحت بودم. دلم می خواست براش حرف بزنم. هر چی به ذهنم می آمد بی سانسور بهش می گفتم. قشنگ گوش می کرد و قشنگ لبخند می زد. خواستم بهش بگویم: تو خیلی خوشگلی. ولی توی پیاده رو حیف بود. باید می نشستیم و توی چشم هایش نگاه می کردم و می گفتم...آره...توی همین فکرها بودم و حواسم فقط به او بود که یک دفعه یک خانم چادری جلوی مان سبز شد. دست های مان از هم جدا شد. فقط یک مثلث از صورت خانمه پیدا بود که یک خیار چروکیده ی سفیدرنگ از وسطش آویزان شده بود.

به ترانه گفت: سلام دخترم. فکر نمی کنی حجابت خیلی نامناسبه؟

صورت ترانه یک دفعه معصوم و بی گناه شد. شالش را محکم پیچید دور سرش.

خانمه گفت: برگرد!

ترانه برگشت. مانتویش کشی بود و چسبیده بود به ماتحتش. جیب عقب های شلوار جینش معلوم بود. خانمه نچ نچ کرد و گفت: همراه من بیا.

ترانه به من نگاه کرد. گریه ش گرفته بود. ون گشت ارشاد توی خیابان بود. خانم چادری خیارمثلثی برگشت بهش گفت: چرا وایستادی؟

شیشه های ون دودی بودند. یک سرباز در ون را باز کرد. ترانه آرام آرام راه افتاد. گفت: دانیال، نذار منو ببرن!

-چی کار کنم؟!

-دانی نذار منو ببرن اماکن. مامانم بفهمه منو می کشه.

-با این خانمه صحبت کنم؟!

-نه. بابام اگه بفهمه خونه راهم نمی ده!

-خب، یه کاری بگو بکنم.

-می تونی برام یه مانتوی گشاد جور کنی؟!

-مانتوی گشاد؟!

-آره. تو رو خدا. سریع. قبل از این که این ونه پر شه.

-باشه.

ترانه رفت به سمت ون. قبل از این که فرصت کند برگردد من را نگاه کند، سرباز در ون را بست. از پشت شیشه ی دودی چیزی معلوم نبود.

من راه افتادم به سمت مانتوفروشی ها. قیمت ها گران بود. شصت هفتاد هزار تومن. گشتم. یک مانتوفروشی حراج کرده بود. مانتوهای دوازده هزارتومنی داشت. خیلی نازک بودند. بدتر می شد. هفده هزارتومانی داشت. کیف پولم را نگاه کردم. دقیقن فقط هفده هزار تومن داشتم. از خودم پرسیدم: ارزشش را دارد؟!

به یکی از مانتوهای سبز نگاه کردم و دوباره از خودم پرسیدم: واقعن ارزشش را دارد؟!!

بعد دیدم ارزشش را ندارد. از مغازهه ردم بیرون. رفتم توی پیاده رو به ولگردی و راه رفتن...

و حالا ترانه بعد از مدت ها توی آزمایشگاه فیزیک ایستاده روبه رویم و مات نگاهم می کند. و نمی دانم می خواهد چه کار کند. فقط اگر بزند توی صورتم می زنم توی صورتش. اگر تف بیندازد توی رویم تف می اندازم توی رویش. و اگر بهم بخندد...

اگر بهم بخندد بهش می خندم. آره. بهش می خندم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۵۴
پیمان ..
1-جان کلام چت آن شبم با حامد این بود: روابط انسانی به طرز دهشتناکی پیچیده و دیوانه کننده اند!

2-"ناتالیا گینزبورگ" نویسنده ی ایتالیایی کتابی دارد به نام "فضیلت های ناچیز". کتاب، رمان یا مجموعه  داستان نیست. یک مجموعه مقاله ی ادبی هم… نه مقاله هم نمی توان گفت. یک مجوعه نوشته های تقریبن کوتاه از دریافت های گینزبورگ از زندگی است و به شدت تاثیرگذار و تکان دهنده. برای من بهترین نوشته ی کوتاه این کتاب "روابط انسانی" بود. گینزبورگ نوشته اش را با این جملات شروع کرده بود: "در مرکز زندگی ما مسئله ی روابط انسانی ما قرار دارد. به محض این که از آن آگاه می شویم یعنی به محض این که به عنوان مساله ای روشن و نه همچون دردی مبهم بر ما حضور می یابد، شروع به جست و جوی اثراتش و بازسازی تاریخ بلند تمامی زندگانی مان می کنیم."

و بعد شروع می کند با لحنی عجیب و پر حسرت و پراندوه از کودکی و نوجوانی و جوانی می رسد به میان سالی و پدرمادر شدن و تصورات آدمی در عمرش از رابطه با دیگران. خواندن این نوشته حس عجیبی به آدم می دهد. یک جور مرور زندگانی در بیست و خرده ای صفحه… چند روز پیش که بار دیگر به سراغ این نوشته ی گینزبورگ رفتم دیدم جهانی که گینزبورگ از آن صحبت می کند جهانی نیست که من در آن زندگی می کنم و نفس می کشم. جهان او جهان روابط پایدار بود. روابط مستحکم و بادوام. روابطی که در آن آدم ها برای با هم بودن ساعت ها و کیلومترها پیاده روی می کردند و حرف می زدند…جهانی که در آن اگرچه روابط به آسانی شکل نمی گیرند اما گسستن شان هم راحت و بی رنج و درد نیست. چون که روابط در ذهن و روان عمق پیدا کرده اند…

3-آدم ها تشنه ی ارتباط برقرار کردن اند. برای فرار از تنهایی است یا غریزه شان یا هرچیز دیگری، من نمی دانم. "چارلز دیکنز" می گوید:" آدمیزادگان چنان آفریده شده اندکه هر یک بر آن دیگری معمایی شگرف است." در این باره خیلی چیزها می توان گفت. اما نکته ای که وجود دارد این است که این روزها در جهان سیال و مدرنی که می بینیم آدم ها خیلی راحت تر و خیلی خیلی زیادتر با هم ارتباط برقرار می کنند. اقتضای زمانه است یا اینترنت یا جهانی که دارد رو به آنتروپی بیشتر حرکت می کند یا… باز هم من نمی دانم. چیزی که می دانم این است که عمق روابط سیال در جهانی که می بینم و استحکام این رابطه ها و در یک کلام کیفیت شان اصلن مانند آن روابطی نیستند که ناتالیا گینزبورگ توی کتابش توصیف شان می کند… جهان امروز جهان رابطه های سطحی است. با هر کسی که می توانی رفیق شو. اما آن قدر رفیق نشو که قیدوبندی بیاید وسط کار و پابند بشوی. جهان امروز جهان رابطه های تازه است. جهان درهای همیشه باز. "ایتالو کالوینو" نویسنده ی ایتالیایی رمانی دارد به نام "شهرهای نامرئی". یکی از این شهرها لئونیا است که ساکنان آن به داشتن چیزهای جدید و متنوع و لذت بردن از آن ها عشق می ورزند. آن ها هر روز لباس های کاملن جدیدی می پوشند، از جدیدترین مدل یخچال قوطی های کنسرو تازه ای درمی آورند و به آخرین پرگویی های رادیوی آخرین مدل شان گوش می کنند. این یک روی قضیه است. روی دیگر این است که هر روز صبح پسمانده های لئونیای دیروز منتظر کامیون زباله هستند. ماموران زباله مثل فرشته ها مورد استقبال قرار می گیرند و ماموریت آن ها در هاله ای از سکوت محترمانه قرار می گیرد… یک جورهایی آدم های امروزی مثل ساکنان لئونیا شده اند و میل به برقراری رابطه های تازه مثل میل به داشتن چیزهای جدید و متنوع. "وقتی همه چیز دورریختنی باشد دیگر هیچ کس نمی خواهد زحمت فکر کردن به آن ها را بر خود هموار سازد"…

مثال دم دست روابط سیال مدرن می تواند همین دخترها و پسرهایی باشند که نهایت رابطه برقرار کردن شان برسد به یک کافه نشینی و مثال های با طول و تفصیلش را خودتان بهتر از من می دانید و می توانید تعریف کنید. اما یک مثال خاص هم من بزنم…

4- چند وقت پیش که رفته بودم به دانشکده ی علوم اجتماعی چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که اکثریت جمعیت دانشجوها دخترها بودند. اما پدیده ای که اسمش "کی الیسم" شده پدیده ای ست مختص دانشکده هایی که جمعیت دانشجوهای پسر به مراتب بیشتر از دختران است. پس در اساس پدیده ای به اسم کی الیسم مختص دانشکده های فنی است که نسبت پسر به دختر خیلی بیشتر است و دختران در اقلیت اند... و مسلم است که کی الیسم مثلن در دانشکده های هنر موضوعیتی ندارد. چه در آن جا جنسیت موضوعیت خیلی کمتری دارد (و محکومم نکنید به پایین بودن سطح نگاهم که جنسیت خودش عامل مهمی در روابط انسانی است. چه نوع قدیمی و چه نوع سیال و مدرنش! و اصلن مگر دانشجوهای هنر را به عنوان دانشجوهای تراز می توان در نظر گرفت؟!!!)

و کی ال ها را در هر دانشکده ای می توان دید. پسرانی امروزی که در ظاهر متمدن تر اند و مدرن ترند و داخل آدمیزادتر. پسرانی خوش مشرب، خوش اخلاق و در ظاهر حافظ حقوق دختران! خیلی ساده است. پسری که شایسته ی عنوان کی ال از جانب هم جنسانش شده به سادگی قابل تشخیص است. او اوقات بیکاریش را با حرف زدن با دخترها پر می کند. بوفه که می خواهد برود ترجیح می دهد با دخترها برود. تکلیف که می خواهد کپ بزند ترجیح می دهد از دخترهای درس خوان بهره مند شود. در دقایق قبل از شروع کلاس ترجیح می دهد به کل کل کردن با دختران بپردازد. و... و کی ال پسری است که با همه ی دختران رابطه ی خوب و دوستانه ای دارد. نوعی از رابطه که به راحتی می تواند آن را روابط کاری توصیف کند... اما او تیزتر از این حرف هاست. با همه ی دختران روابط حسنه دارد. اما پاگیر هیچ کدام شان نیست. اردو مختلط باشد بهتر است. اما اگر هم نبود اشکالی ندارد. خوب می داند که کی باید بکشد کنار. احساساتش را تقسیم می کند بین همه ی دخترها....می شود گفت کی ال ها سلاطین "روابط جیب بالا" هستند...نوعی رابطه که روان شناسی به نام "کاترین جاروی" درباره اش می گوید: "وجه تسمیه ی آن این است که این رابطه را به گونه ای در جیب خود می گذارید که می توانید هر وقت به آن احتیاج داشتید آن را بیرون آورید." رابطه های جیب بالا کوتاه اند و شیرین. به اندازه ی یک فرصت ده دقیقه ای بین پایان یک کلاس و شروع کلاس بعدی. شیرینی آن شاید به علت کوتاهی اش است. شاید هم دقیقن مبتنی بر این آگاهی دلگرم کننده است که لازم نیست از مسیر خود خارج بشوی. کار به عشق و علاقه و این حرف ها نمی کشد. یک دوستی ساده است. برای لذت بردن از آن لازم نیست هیچ کاری انجام بدهی. فقط باید به دخترها توجه کنی و برای باز کردن سر صحبت با آن ها جمله ای در چنته داشته باشی: مدل جدید موی سر، یا رنگ مقنعه ی جدید یا عطر جدید یا نمره ی بالای یک درس یا ...

"کی ال" یک کلمه ی مخفف است. می توانست معادل باشد. همان طور که چاپلوس و پاچه خوار معادل کلمه ی "خا... مال" اند. "کی ال" هم صورت مودب شده و قابل گفتن کلمه ی"ک... لیس" است. احتمالن کسی که اولین بار این واژه را برای توصیف چنین رابطه هایی در محیط دانشگا اختراع کرد بغض و غرضی داشته. شاید هم دشمنی ای نبوده و مثل همه ی پسرها کمی تا قسمتی بددهن بوده. شاید خودش هم از کی ال بودن بدش نمی آمده. اما نشده که کی ال بشود و همچین نامی را اختراع کرده که فردایش همچون منی بیاید مخففش را (کی ال یا کاف لام فرقی نمی کند!) توضیح بدهد و...

کی الیسم را نمی توان محکوم کرد. جبر روزگار است. در جهان رابطه های گسترده ولی سطحی، کی ال ها روزبه روز بیشتر می شوند و فاصله های ده دقیقه ای بین کلاس ها سرشارتر از خنده های دسته جمعی دخترپسری...

کی الیسم را نگفتم برای این که به یک گزاره ی اخلاقی خوب یا بد برسم و بعد اظهار تاسف کنم از رابطه های این جهان سیال... نه...فقط خواستم یک نام پیدا کنم به عنوان سمبل رابطه های جوانان امروز و آینده سازان فردا و این حرف ها. کی الیسم چیزی است که شاید مصداقش خاص باشد و فقط در یک سری دانشکده ها باشد. اما قابل تعمیم است. می توان از جزءِ کی الیسم به کلِ روابط انسانی امروزی رسید...و فقط می خواستم برای روابط امروزی یک نام خاص پیدا کنم!

5- راستی در این میانه تکلیف عشق چه می شود؟

آیا رابطه ی عاشقانه معنایی خواهد داشت؟

اصلن آیا به عشق(رابطه ای عمیق تر و سرشار از احساس تر و...) نیازی خواهد بود؟

رالف امرسون شاعر آمریکایی می گفت: "وقتی روی یخ نازک اسکیت بازی می کنید رستگاری شما در سرعت است." وقتی کیفیت (عشق) نباشد ما در کمیت(کی الیسم) دنبال رستگاری خواهیم گشت. شاید این گونه باشد. نه؟!

پس نوشت: کی الیسم در مراحل پیشرفته!: فساد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۵۴
پیمان ..
1) سال 1348، شرکت واحد اتوبوسرانى تهران اعلام کرد بهاى بلیت اتوبوس از دو به پنج ریال افزایش خواهد یافت. بسیارى از مردم تهیدست تهران اعتراض کردند. تب این اعتراض دانشگاه تهران و، بیش از همه، دانشکده ی فنى را فرا گرفت و به تخریب و سوزاندن چندین اتوبوس انجامید. پیشنهاد افزایش بلیت پس گرفته شد.(از خاطرات مهندس محسن نجات حسینی)

2) سه راه تهرانپارس محل توقف مینی بوس های خط تهران بومهن رودهن است. حوالی سال های 79-1378 کرایه ی مینی بوس ها ده تومان زیاد شد. دانشجویان دانشگاه آزاد رودهن در اعتراض به این اقدام یک روز به دانشگاه نرفتند و همگی چهارزانو نشستند کنار پیاده رو و یک صف بسیار طولانی را به وجود آوردند. این اقدام اعتراضی شان باعث ترافیک شدیدی در آن روز شد. اما قیمت مینی بوس ها سرجای خودش برگشت.

3) این روزها همه چیز دارد گران تر و گران تر می شود. از کرایه ی صدتومانی اتوبوس ها که بیست وپنج درصد افزایش یافته تا قیمت شیر یارانه ای که از 250تومان شده 350 تومان و...

4) اولین فیلمی که "دیوید لینچ" کارگردان شهیر آمریکایی ساخت اسمش بود: "کله پاک کن". بعد از نمایش فیلم شایعه ای عجیب در مورد تاثیر دیوانه کننده­ی آن شکل گرفت: گفته می شد که صدای وزوزی در فرکانس فوق العاده پایین به حاشیه ی صوتی فیلم افزوده شده است تا بر ذهن و ناخودآگاه تماشاگر تاثیر بگذارد. این صدا اگرچه محسوس نبود اما احساسی بد در تماشاگر برمی انگیخت و گاه باعث تهوع هم می شد.

می خواهم بگویم حال و احوال این روزهای دانشگا و دانشجو یک جورهایی شبیه آن فیلم لینچ شده است. تماشگر فیلم را بگیرید مسئولان حکومتی و کسانی که ید قدرت در دست آن هاست. شخصیت های فیلم و آن هایی که دارند حرف می زنند بچه های بسیج و طرفدار حکومت اند که یکه تازی می کنند و تماشاگر فیلم گفته های­شان را دنبال می کند و خشنود می شود از شنیدن قصه ای باب میلش. اما عده ی انبوهی در این فیلم هستند که حرف نمی زنند. نمی توانند حرف بزنند یا جرئتش را ندارند یا... آن ها فقط یک صدای وزوزاند. صدای وزوزی که به ناچار افزوده شده. تماشاچی از این صدا بیزار است. تا حد امکان سعی کرده نگذارد حرف بزنند و صدای شان را تا حد امکان پایین آورده. تا حدی که دیگر محسوس نیست. ولی این صدا هنوز هست. مثل یک وزوز هست.

این صدا این روزها به چیزی اعتراض نمی کند. ولی هست. و شاید تاثیر ویران کننده ای بر تماشاچی فیلم بگذارد... البته فقط شاید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۴۹
پیمان ..

نفحات نفت/ نوشته ی رضا امیرخانی/ انتشارات تفق1-رضا امیرخانی را دو بار از نزدیک دیده ام. بار اول در دانشگای امیرکبیر بود. کار سلمان قریب بود. برنامه ی معاونت فرهنگی دانشگای شان بود به گمانم که رضا امیرخانی را برای یک گپ دو ساعته با دانشجوها دعوت کرده بودند و او هم برای این جور دعوت ها نه تو کارش نیست. خوش­صحبت بود. یعنی آن قدر پر بود که می توانست پشت سر هم چیزهای شنیدنی رو کند. تند حرف می زد. قدش هم کوتاه بود. آخر جلسه هر کسی کتابی از او را می برد برایش که امضا کند. “نشت نشا” یا “من او” یا “بی وتن” یا… من و سلمان کتاب “استاتیک” جی ال مریام را بردیم پیشش که: “دادا، مکانیک دانشگا شریف خوندی یه امضا یادگاری مهندسی برای ما بزن.” چشم­هایش گشاد شد و نه کشیده ای گفت و یاد خاطراتش افتاد که با چه بدبختی استاتیک را ناپلئونی پاس کرده بود. از مرحوم مریام یادی کرد و بعد گفت: از این جسارت ها از من نخواهید و… بار دوم هم کار عباس قدیرمحسنی بود و مراسم جایزه ی شهید حبیب غنی پور که خوش و بشی بود و عکس یادگاری و واقعن حرفی برای گفتن در مقابلش نداشتم. نویسنده ای سی و هفت ساله که هنوز موهایش سفید نشده اند. اما کوله باری سنگین از تجربه  بر دوش هایش است. کوهی کتاب خوانده و دنیاها به چشم دیده…نویسنده ای که عدد و رقم را می شناسد و کارش را با اعداد و ارقام می سنجد. تعداد کلمه هایی که هر روز می نویسد با دقت یادداشت می کند. تعداد کیلومترهایی را که هر روز می دود و مجموع ساعاتی که ورزش می کند را یادداشت می کند. همه ی این ارقام را می برد روی دیاگرام و نمودار برای این که بفهمد کارش درست هست یا نه. خانه ای در آجودانیه دارد. یک خانه پر از کتاب و اتاق کاری که قهوه جوشش دائم به راه است و…

2-می گویند رضا امیرخانی به همراه “محمدرضا سرشار” سردم داران نویسندگان ادبیات داستانی متعهد و انقلابی و معتقد به آرمان های انقلاب هستند. خود رضا امیرخانی هم بارها گفته که دوست دارم علمی که دستم گرفته ام رویش نوشته شده باشد نویسنده ی انقلابی. هر چند به این موضوع به هیچ وجه من الوجوهی اعتقاد ندارم. اصلن نویسنده ی انقلابی یعنی چه؟ نویسنده ی متعهد دیگر چه صیغه ای است؟ یعنی هر کس بگوید امام خمینی محبوب من است می شود نویسنده ی انقلابی و هر کس به این گزاره اعتقاد نداشته باشد ضدانقلابی؟ مگر نویسنده و نویسندگی به همین راحتی در این چهارچوب های احمقانه ی محدودکننده می گنجد؟!…به هر حال تعریفی است که ارائه داده اند و عده ای را زیر این لوا برده اند و… چیزی که می­خواهم بگویم این است که رضا امیرخانی تومنی هزار تومان با آن هایی که زیر آن پرچم قرار گرفته­اند فرق دارد. آن قدر فرق دارد که خیلی از هم پالکی هایش مثلن خود همین محمدرضا سرشار چشم دیدنش را ندارند. (مدرک؟ مثلن این مقاله ی محمدرضا سرشار که در مورد انجمن قلم نوشته است. آن بندهای آخر هر جا از جوان نام می برد منظورش رضا امیرخانی است…). بعد از انتخابات هم رضا امیرخانی کم اذیت نشده از جانب همین هم پالکی های احمق که خیلی بهش گوشه کنایه می زدند که چرا موضع نگرفتی. چرا محکوم نکردی. چرا حمایت نکردی… اما بزرگ ترین دلیلی که می گویم فرق دارد همین کتاب آخرش است: نفحات نفت.

3-پای حرف رضا امیرخانی که نشسته باشی می بینی که نفحات نفت چه قدر شبیه خود امیرخانی است. طرز جمله بندی ها. دغدغه ها. گوشه کنایه ها. خودش توی مقدمه گفته که کتاب را برای دانشجوها نوشته. برای آن هایی که هنوز چرخ مملکت به دست شان نیفتاده. و نوشته که هدفش نوشتن کتابی دقیق و تحقیقی و گراف و دیاگرام دار نبوده. بلکه می خواسته فقط یک گفت وگو و یک بیان مساله بنویسد. یک اسی. نه یک آرتیکل. که به نظر من این خودش یک ضعف کتاب است. جای امیرخانی بودم یک نفر (که روزنامه نگاری و مقاله نویسی را خوب بلد باشد)را همراه خودم می کردم تا او آمارها و نمودارها و گراف ها را دربیاورد و من با زبان شیرین و توفنده ام بنویسم شان تا کتاب هم زیبایی ادبی داشته باشد و هم استحکام دلیل و منطق و سند و مدرک. درست است که امیرخانی خوب می نویسد و زبان گیرایی دارد اما وقتی قرار است در باب مدیریت نفتی و اقتصاد بنویسد بی مدرک و پانویس و نمودار نوشتن خطر ضعف استدلال را بسیار زیاد می کند. دامی که درش چند جایی در طول کتاب افتاده…امیرخانی دوست و رفیق کاردرست و دست اندرکار زیاد دارد. چیزهای زیادی هم دیده و تجربه کرده. گپ و گفت هم با این دوستانش مطمئنن زیاد داشته و اصلن کتاب فکر کنم از دل همین گپ و گفت های فراوانش درآمده. فکر می­کنم همین دوستان و گپ های دوستانه ی فراوان توهم علامه ی دهر بودن را به امیرخانی داده…

4-امیرخانی از قانون شروع می کند و نبود سازوکار درست در ایران و کلی مثال می آورد و با زبان توفنده و پر از ریزه کاری اش به پیش می رود. از کار آفرینی و منطقه ی آزاد و فرهنگ دولتی و فوتبال نفتی تا ریاست نفتی و نبود احزاب سیاسی در ایران واقتصاد و خطر فروپاشی و… چرا خودم را عذاب بدهم. خلاصه ی کتاب را اصلن می توانید از این جا بخوانید.

5-دوستی داشتم که از رضا امیرخانی خوشش نمی آمد. دلیلش هم فقط این بود که رضا امیرخانی توی کتاب نشت نشایش تا می توانسته به دولت خاتمی بدوبیراه گفته. اما در دولت محمود احمدی نژاد صدایش درنمی آید…دلیل بچگانه ای بود. این که در این بند می خواهم چند تا از گوشه کنایه های امیرخانی به دولت مهرورزی را نقل کنم هم بچگانه است. ولی می خواهم ازش یک نتیجه گیری کنم در شماره ی بعد…

صفحه ی 69: “برای رضایت مردمان یک شهر محروم لازم نیست که رییس جمهور در سفر استانی اول وزیر نیرو را و در سفر استانی دوم فرمان دار را ایلااولا کند! در سفر اول وعده دهد که اگر مشکل آب شور حل نشود وزیر نیرو را فرو می کنم توی لوله ی آب یا بالعکس[!] و در سفر دوم دستور دهد که حالا که مشکلات حل نشده است کارتابل کاری فرمان دار خرمشهر را بفرستید دفتر رییس جمهور یا بالعکس!این وعده وعیدها لازم نیست…”

صفحه ی 126: سال هاست که در هیچ انتخاباتی نامزدی خارج از جریان نفت نداشته ایم. همین باعث می شود که مردم عن سهو گاهی اوقات به نامزدی ناشناس تر رای دهند و او را منجی بپندارند که از شناس ها دل خوشی ندارند.”

صفحه ی 49: “دولت نمی فهمد که همه ی اقبال مردم به بورس ملک عدم نفوذ دولت در آن است. اگر قرار شود دولت به همره پیمان کار دولتی و نظامی و انتظامی مسکن مهر بسازد و مهرورزی کند عملن این صنعت قدیمی و غیرپیشرفته را نیز از دست بخش خصوصی خارج خواهد کرد.”

صفحه ی 198:  ”افق انرژی هسته ای حس امنیت را می گیرد. مردم را مضطرب نگاه می دارد. این افق به جلسات روزمره ی آژانس اتمی بستگی وثیق دارد! به پشت چشم نازک کردن دول غربی هم ایضن. به دنده ای که آقای رییس جمهور آمریکا صبح از روی آن بلند شده نیز ایضن. به دندان قروچه ی وزیر جنگ رژیم اشغالگر قدس هم ایضن… چرا افق زندگی مردم را وصل کنیم به چیزی متغیر که هر روز مضطرب باشند…”

6-کمی که اهل مطالعه باشی می بینی کتاب “نفحات نفت” هیچ حرف تازه ای برایت ندارد. فصل “زمین صاف زمین گرد زمین مشبک” را که می خواندم یاد "جهان مسطح است" نوشته ی توماس فریدمن افتادم و دقتی که آن کتاب برای توصیف جهان نو به کار برده بود.اگر کسی می خواهد بفهمد دنیا چی به چی است بهش عوض “نفحات نفت” مطمئنن "جهان مسطح است" را پیشنهاد می دهم. وقتی مثال چمن های دانشگا شریف را می خوانی و راه کار درست قضیه از نظر امیرخانی پیش خودت می گویی: این همه ملت فریاد می زنند مرگ بر دیکتاتور مگر چیزی غیر از آزادی  می خواهند؟

امیرخانی توی کتابش هشدار می دهد. هشدار فروپاشی. فروپاشی جمهوری اسلامی، از نوع فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق و بعد در ابتدای فصل بعد می نویسد:

“ذهن الاکلنگی تا به نفحات نفت برسد و تورقی فرماید مخالفت این قلم را با اقتصاد دولتی درخواهد یافت و فی الفور نقد خواهد نوشت در ذم اقتصاد آزاد و نظامات کاپیتالیستیک و… انگ زدن و لیبل گذاشتن روی مقولات فکری از جمله ی مغالطات روشی مدرن است. این که یکی را چپ بگیری و دیگری را راست، یکی را لیبرال بخوانی و دیگری را طالبان و بعد زود طبق نسخ روزنامه ای نتیجه گیری کنی، از زمره ی مصادیق این مغالطه است.

من هم می توانستم در حد چهار خط اعلام کنم که با اقتصاد دولتی مخالفم و قضیه را ختم به خیر کنم و منتظر بمانم تا دیگری از راه برسد و جدل کند که اگر تو ختمی، من شب هفتم! همین دعوای الاکلنگی روزگار ما…”ص191

نکته ای که می خواهم بگویم درباره ی مخاطب کتاب های امیرخانی است. بخش اعظمی از مخاطبان رضا امیرخانی کسانی هستند که محود احمدی نژاد را دوست دارند. مطئنن به دلایل گوناگون. یک طیف به خاطر این که آقای خامنه ای ایشان را تایید کرده اند. یک طیف به خاطر این که او را انقلابی می دانند. یک طیف به خاطر این که او را ادامه دهنده ی راه امام می دانند و… خیلی زیادند و برشمردنش ربطی به حرف من ندارد. حرفم این است که بخشی از مخاطبان امیرخانی حامیان دولت اند. نمی دانم واکنش آن ها در قبال این کتاب چه خواهد بود. (کتاب قبلی امیرخانی توی همان ایام نمایشگاه به چاپ دوم رسیده بود اما “نفحات نفت” این طور نشد!) شاید امیرخانی را منحرف شده بنامند. شاید با غم و اندوه به او بگویند: “تو هم با ما نبودی…” . شاید به او بگویند غرب زده. شاید به او بگویند لیبرال و خیلی حرف های دیگر. اما چیزی که از ته دل آرزو می کنم این است که آن ها این چیزها را نگویند. سرشان را بیندازند پایین و فکر کنند…و حرف های امیرخانی را الکی الکی به خاطر این که به حرف های مخالفان شان شباهت دارد رد نکنند…امیدوارم آن ها هم بفهمند و یاد بگیرند…

 

پس نوشت: این نوشته در سایت ارمیا: "نفحات نفت چه قدر شبیه خود امیرخانی است"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۸۹ ، ۱۲:۳۷
پیمان ..