سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

ما زمین را از پیشینیان به ازث نبردیم، آن را از آیندگان به امانت گرفتیم

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

قبل‌ها فکر می‌کردم دزدی وبلاگی یک کار دخترانه است. دخترها بیشتر وبلاگ می‌نویسند. تعداد دخترهای وبلاگ‌نویس چند برابر پسرهاست. بنابراین تعداد آدم‌های بی‌استعداد هم در بین شان باید بیشتر باشد. کسانی که نوشتن بلد نیستند و می‌خواهند نوشته‌ای را از خودشان بروز بدهند. بنابراین به واردات نوشته در وبلاگ‌شان می‌پردازند. و خب، یک دختر طبیعی‌اش این است که یک متن دخترانه را کپی پیست کند. بعد خیلی از وبلاگ‌های دخترانه‌ای که به‌شان سر می‌زدم کنار وبلاگ‌شان، یا سر در وبلاگ‌شان می‌نوشتند: لطفا کپی نکنید. اگر کپی کنید من می‌دانم و شما. لطفا هنر داشته باشید و خودتان بنویسید. کپی کردن ممنوع. و الخ. بعضی‌های‌شان معرفی وبلاگ نداشتند. فقط یک جمله داشتند: کپی کردن نوشته‌های این وبلاگ ممنوع.

این‌ها را که می‌خواندم با خودم فکر می‌کردم چه‌قدر کپی شدن کار باکلاسی است. مرگ من، این خانمه که الان نوشته اگر کپی کنید من می‌دانم و شما، از کپی شدن مطالبش به انتهای لذت می‌رسد. باور کن. اصلا اگر این گوشه بنویسی لطفا کپی نکنید، یعنی نوشته‌های وبلاگت خیلی ارزشمند است. آن‌قدر ارزشمند که خیلی‌ها در آرزوی صاحب این نوشته‌ها بودن هستند. 

از آرزوهایم در سال اول وبلاگ‌نویسی‌ام این بود که یک نفر پیدا شود، نوشته‌های من را کپ بزند. به نظرم خیلی باکلاس می‌آمد.

چند وقت پیش همین‌جوری اسمم را گوگل کردم. اولین صفحه‌ای که گوگل آورد برایم ناآشنا بود. یکی از داستان‌هایی بود که نوشته بودم. ولی من آن را به هیچ جایی نداده بودم که منتشرش کنند. ولی داستان من بود. خیلی حاضر و خوشگل و آماده‌ی پرینت. برای سایت حوزه‌ی هنری بود. شستم خبردار شد که یک بار خیلی سال پیش(تو بگیر 10سال پیش)، داستانم را برای یکی از مسابقه‌های ادبی حوزه هنری فرستاده بودم. ولی برنده نشده بود. یک بیلاخ خشک و خالی هم تحویلم نداده بودند آن موقع. ولی بعد از این همه سال می‌دیدم داستانی که برای مسابقه‌شان فرستاده بودم مفت و مجانی منتشر شده بود. باید خوشحال می‌بودم؟ بقیه می‌روند مفت مفت چند صد هزار چند صد هزار جایزه می‌گیرند، داستان‌شان منتشر نمی‌شود که آدم بخواند ببیند این داستان چه داشته که برنده شده، بعد من...

پری‌روز با دوستی حرف می‌زدم. از ماشین پدرش در زمان کودکی‌هایش و خاطرات روی صندلی‌های آن ماشین نشستن می‌گفت. از طعم امنیتی که گرما و نرمای صندلی‌های آن ماشین و حس خوبی که تودوزی درهای آن ماشین بهش می‌داد. شبش به یاد ماشین پدرم در کودکی‌ها آریا شاهین را گوگل کردم. یک سری اطلاعات ویکی‌پدیایی در مورد آریاشاهین و بعد یک سایت که در مورد ماشین‌های قدیمی، نوشته‌ها و عکس‌های نوستالژیک داشت. آمدم پایین و اوه خدای من... این عکس من و بابام است با آریاشاهینش. این جا چه کار می‌کند؟! 

از وبلاگم برداشته بود. از پستی که 4سال پیش در حسرت آریاشاهین پدرم نوشته بودم و عکسی از آن را گذاشته بودم. ولی روحم هم خبر نداشت که کسی عکسم را بردارد و توی سایت خودش استفاده کند... نه. مشکلی با استفاده از عکسم نداشتم. مشکل آن لوگویی بود که طرف پایین عکس انداخته بود. آن وقاحتی بود که در تصاحب عکس به خرج داده بود. نکرده بود عکس را همان‌طور که کپی کرده پیست کند. برده بود عکس را به نام خودش کرده بود. لوگوی سایتش را پای عکس انداخته بود که بگوید این عکس مال من است... 

از گوگل باز هم سوال پرسیدم. دستم را گرفت و از لابه‌لای صفحات مختلف من را رساند به یک سری وبلاگ سپهرداد دیگر. نه. بلاگفا و بلاگ اسپات و وردپرس و میهن بلاگ و این‌ها نبودند. وبلاگ‌هایی بودند که مطالب اخیر وبلاگم را داشتند. سایت‌هایی با دامنه‌های عجیب و غریب. با همان سردر سپهرداد و با همان عکس‌ها و تیترها و نوشته‌ها. فیدخوان نبودند. صفحاتی بودند که همان نوشته‌های وبلاگ سپهرداد را داشتند. منتها بدون قسمت نظرات و با حجمی انبوه از تبلیغات. شک برم داشت که نکند منِ پیمان برمی‌دارم نوشته‌هایم را توی این سایت‌ها هم کپی پیست می‌کنم. آن هم نو به نو... آدمی(آدمی؟!) برداشته بود تمام نوشته‌های من را کپی کرده بود و دوباره انتشار داده بود. یا خدا... 

نه... او بی‌کار نبوده. عاشق نوشتن من هم نبوده. تبلیغات بالا و پایین و چپ و راست وبلاگش بوی پول می‌داد. تبلیغات ژل حجیم‌کننده‌ آقایان، ساپورت پشم‌دار برای زمستان، کرم موبر دائمی، و تازه آن گوشه یک خانمی هم بود که حالت درآوردن زیرجامه‌اش را داشت و هر کلیک روی این تبلیغات، نه، هر بازدید از این تبلیغات ریال ریال کنتور می‌انداخت و می‌اندازد... و من در این سال‌هایی که وبلاگ نوشته‌ام هیچ پولی به دست نیاورده‌ام.

نمی‌دانم باید چه کار کنم. 

امروز ظهر به فرزان در مورد حقوق مالکیت در ایران و شاخص‌های رفاه جهانی می‌گفتم. این که ایران یکی از بدترین کشورهای جهان در زمینه‌ی حقوق مالکیت است و تو وقتی نسبت به کوچک‌ترین دارایی‌هایت نمی‌توانی هیچ حس مالکیتی داشته باشی، انگیزه‌ای برای بهتر کار کردن و درست کردن چیزهای دم دستت نخواهی داشت و می‌زنی به کانال بی‌خیالی... چس‌ناله و ناتوانی دیگر.

نمی‌دانم باید چه کار کنم. 

چند وقت پیش یکی از خواننده‌های همین سپهرداد بهم پیشنهاد کار داد. گفت یک جایی است که موضوع می‌دهند و تو می‌نویسی و آن‌ها نوشته‌ها را بانک اطلاعاتی می‌کنند و بعد به خبرگذاری‌ها و روزنامه‌ها می‌فروشند. پول‌شان نقد است و خیلی خوب هم پول می‌دهند. بهم نگفت کجا. گفت می‌توانی در مورد ترافیک چیزی بنویسی؟ 

از روزنامه‌نگارها بدم می‌آید. ولی از پول نه. 

یکی از نوشته‌های همین سپهرداد را کمی ویرایش کردم و بهش دادم و نوشته را هم از وبلاگ حذف موقت کردم که یک موقع گیر ندهند. فرستادم و یک ماه بعد جوابش آمد که چون قبلاها توی سپهرداد منتشرش کرده بودی رد شده است. گوگل دوست راستگوی همه‌ی ماست. به خودم گفتم مگر این وبلاگ چند تا خواننده دارد؟ مگر چند نفر آن نوشته را خوانده بودند. به 100نفر هم نمی‌رسند و نخواهند رسید. ولی اسم موسسه را فهمیدم: جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی. خدا را شکر کردم که نوشته‌ام رد شد، وگرنه گناه کبیره‌ای دچار شده بودم. بعد به این فکر کردم که این جبهه‌ی فرهنگی انقلاب می‌خواست مالکیت نوشته‌ام را مفت بخرد و آن را به یک خبرگذاری یا روزنامه بفروشد. می‌خواست مالکیت را از من بخرد. یعنی من نمی‌توانستم دیگر هیچ مالکیتی بر نوشته‌ام داشته باشم... و چرا باید جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی این را بکند؟ اگر بنشیند از مالکیت نوشته‌های آدم‌ها پاسداری کند، آن آدم‌ها خودشان مجاب نمی‌شوند که نوشته‌های‌شان را بفروشند؟!

نمی‌دانم باید چه کار کنم. 

بودریار یکی از نظریه‌پردازان پسامدرنیسم است. یکی از مفاهیم بنیادین نظریه‌ی او "وانمودگی" است. او می‌گوید که در گذشته اصل هر چیز بر بدلش رجحان داشت.و کپی‌هایی که سعی بر وانمودن و بازنمایی امر اصلی داشتند هیچ‌گاه به پای آن نمی‌رسیدند. مثلا تابلویی که ون‌گوک می‌کشید با تابلوهایی که نقاشان دیگر از او کپی می‌کردند تومنی صنار توفیر داشت. بودریار برای وانمودگی سه ساحت را نام می‌برد: بدل‌سازی، تولید و شبیه‌سازی.

بدل‌سازی برای دوران کلاسیک است. جایی که اصل هر چیز بر بدلش رجحان داشت و هیچ تقلیدی اصل نمی‌شد.

تولید برای عصر صنعتی شدن است. زمانی که مرز بین امر واقعی و امر بازنمایی نامشخص می‌شود. با اختیار ماشین چاپ، نقاشی‌های ون‌گوک با همان کیفیت نقاشی اصلی بازتولید می‌شد و بین نقاشی‌های تکثیر شده و اصل تفاوتی وجود نداشت.

ساحت سوم شبیه‌سازی است. جایی که فرآیند معکوس می‌شود. دیگر کپی‌ها را با اصل مقایسه نمی‌کنند. بلکه اصل را با کپی‌ها مقایسه می‌کنند. بازیگر فیلم تلویزیونی به نام شخصیت داخل سریال مشهور می‌شود، نه به نام اصلی خودش. ساختمان‌های دیزنی‌لند، از روی کارتون‌های خیالی و بدلی والت دیزنی ساخته می‌شوند، نه کارتون‌ها از ساختمان‌های واقعی. مردم سعی می‌کند از مدل‌ها و مانکن‌ها در لباس‌پوشیدن پیروی کنند، نه مدل‌ها (نمونه‌های شبیه‌سازی شده‌ی مردم) از مردم و الخ...

حالا شده حکایت من. با این سپهردادهای قلابی، حس می‌کنم آن‌ها، نوشته‌ها را می‌نویسند و من هستم که دارم کپی پیست می‌کنم...


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۲۱:۳۲
پیمان ..

لباسی برای عروسی

دو تا فیلم قبل انقلابیِ دبش از عباس کیارستمی. دو تا فیلمی که با تمام سادگی‌شان 120 دقیقه تو را از خودت دور می‌کنند و وارد جهانی دیگر می‌کنند. 

الان باید بنشینم قصه‌ی این دو تا فیلم را تعریف کنم؟ باشد. "لباسی برای عروسی" قصه‌ی 3تا پسربچه‌ی نوجوان است که در یک پاساژ پادویی می‌کنند. یکی‌شان توی یک تولیدی تریکو، آن‌ یکی شاگرد خیاطی و سومی هم شاگرد قهوه‌خانه‌ی داخل پاساژ. قصه از آن‌جا شروع می‌شود که مادری به همراه پسرش که هم‌سن آن سه تا پسر است به مغازه‌ی خیاطی می‌آیند تا خیاط کت و شلواری برای پسر بدوزد. کت و شلوار باید تا شب پنج‌شنبه آماده شود تا پسر در عروسی خواهرش بپوشد. علی شاگرد خیاط است. دو تا دوست‌هاش که می‌فهمند کتی سفارش داده شده، هر دو سعی می‌کنند شب چهارشنبه که کت آماده شده آن را از علی برای یکی دو ساعت قرض بگیرند. شاگرد قهوه‌چی با ابزار زور و قدرت وارد می‌شود. بزن بهادر است. کلاس کاراته می‌رود. می‌خواهد با زور و قدرتش و تعریف قصه‌های بزن بزن کردن‌هایش علی را وادار کند که کت را به او قرض بدهد. شاگرد تریکوبافی از در صلح وارد می‌شود. او درس‌خوان است. خودش را معقول جلوه می‌دهد. با علی بحث می‌کند که کت را به شاگرد قهوه‌چی ندهد. او مطمئن نیست. کت را پاره می‌کند. کت را برای دو ساعت به او که آدم صالح و آرامی است قرض بدهد. علی هم این وسط رفیق هر دو است و نمی‌تواند دست رد به آن‌ها بزند. نمی‌تواند کت را هم‌زمان به هر دو بدهد. باید یکی از آن‌ها را انتخاب کند. بعدش هم خود قرض دادن کت، بدون اطلاع اوستا کار یک کار پر خطر است. 

کشمکشی بین این 3نفر برای قرض گرفتن کت اتفاق می‌افتد. جنگ انگیزه‌ها. شاگرد تریکوبافی عاشق دختری است که در یک کارگاه دیگر تریکوبافی کار می‌کند. شاگرد قهوه‌چی کاراته‌کار است. خوش‌گذران است. او هم برای قرض گرفتن کت نقشه‌ها دارد. دیالوگ‌ها و استدلال‌های خنده‌دار کودکانه. و جالبش این است که تو درگیر می‌شوی. به شدت درگیر می‌شوی. نگران می‌شوی. آن سکانس آخر فیلم دلهره پیدا می‌کنی. فیلم هیچ چیزی ندارد. ولی کیارستمی جوری قصه را تعریف می‌کند که تو دلهره پیدا می‌کنی.

فیلم دوم یک فیلم قهرمانانه‌ی فوق‌العاده است. "مسافر"، قصه‌ی یک پسربچه‌ی ملایری که عشقش فوتبال است. درس‌خوان نیست. همیشه توی کوچه مشغول فوتبال بازی کردن است. روز امتحان زبان فارسی‌اش روز بازی تاج و پرسپلیس در امجدیه‌ی تهران است. او تصمیم می‌گیرد امتحان را بپیچاند و برود تهران تا بازی را توی امجدیه نگاه کند. پیچاندن امتحان به کنار، او باید پول جور کند. 10تومان پول بلیط است. رفت و آمد 20 تومان. حساب و کتاب می‌کند می‌بیند به حداقل 30 تومان نیاز دارد و باید یک جوری از هر جایی که شده 30 تومان پول جمع کند و برود تهران، برود امجدیه بازی را تماشا کند. 5تومان از مادرش می‌دزدد. مادرش می‌آید مدرسه به ناظم‌شان می‌گوید. ناظم او را تا حد مرگ کتک می‌زند. ولی او مقر نمی‌آید. تصمیم می‌گیرد دارایی‌هایش را بفروشد. خودنویسش را مثلا. ولی کسی نمی‌خرد. کلاه‌برداری می‌کند. دوربین عکاسی رفیقش را برمی‌دارد و می‌رود جلوی یک مدرسه‌ی ابتدایی الکی عکاسی می‌کند و از بچه‌های از خدا بی‌خبر پول می‌گیرد که عکس‌تان را ظاهر می‌کنم می‌آورم و... به هر دوز و کلکی شده پول را جمع می‌کند، شبانه سوار 302 می‌شود و به تهران و امجدیه می‌رود. آن صحنه‌های اول صبح وقتی 302 از ملایر به تهران می‌رسد، آن صبح رسیدن به تهران با این‌که سیاه‌‌ و سفید است، با این که کیفیت تصویربرداری‌اش خیلی پایین است، ولی به شدت باشکوه است. خیلی باشکوه...

تجربه‌ی فیلم محض. دیدن این دو تا فیلم کیارستمی توی سالن سینماها تجربه‌ی فیلم محض بود. این که کافی است روایت درست چیده شده باشد. نیازی به آب و تاب الکی نیست. نیازی به ماشین‌های آن‌چنانی و دخترهای خوش آب و رنگ و پسرهای ژیگولو و حرف‌ها و قصه‌های اجق وجق نیست تا فیلمی جذاب باشد.... همین‌که 3 تا پسر نوجوان و حرف‌های‌ بین‌شان را بتوانی درست تعریف کنی، بیننده‌ات چنان همراه‌شان می‌شود که در سکانس آخر در حد یک فیلم ترسناک چند میلیاردی استرس می‌گیرد...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۳ ، ۱۳:۴۶
پیمان ..

دو نوع روایت هست که دوست دارم. یعنی اگر قرار باشد روزی داستانی رمانی قصه‌ای بنویسم دوست دارم آدم‌ها را با این دو گونه روایت معرفی کنم و بشناسم و بسناسانم: عکس بازی و پول بازی.

آدم‌ها همان عکس‌هایی هستند که با گوشی موبایل‌شان گاه و بی‌گاه می‌گیرند. 

دیدن بخش گالری موبایل ‌آدم‌ها همیشه برایم دوست داشتنی بوده و هست. شهاب که آلمان رفته بود با گوشی موبایلش حدود 1000تا عکس گرفته بود. به توالت سرپایی‌های مترو هم که رسیده بود همین‌جوری عکس گرفته بود. بعد من نشستم هر 1000تا عکسش را با دقت نگاه کردم و هی هم پرسیدم که این کجاست، این کیه، این چی کار می‌کنه. 3 ساعت طول کشید. من همچه آدم بی‌کاری هستم. عکس نشان دادن را هم دوست دارم‌ها. یعنی اگر از آدمی خوشم بیاید، عکس‌های لپ‌تاپم را که فولدربندی‌شده است نشانش می‌دهم و شروع می‌کنم به تعریف کردن.

آدم‌ها پولی هستند که هزینه می‌کنند.

آدم‌هایی را که لیست هزینه‌ی شخصی دارند دوست دارم. می‌نویسند، کی، کجا، چه‌قدر و بابت چه خرج کرده‌اند. حساب و کتاب پول‌شان را دارند. آن صورت‌حساب‌های هفتگی و ماهانه آینه‌ی تمام رخ آن آدم‌هاست. پول عدد است و هیچ چیز مثل اعداد حقیقت لخت را نمی‌تواند بیان کند. 

یک برگه‌ی کوچک 10خطی، شامل 10-12 تا اعداد و 20کلمه در توصیف این اعداد. عریان‌ترین روایت از عمیق‌ترین تمایلات یک آدم. آدم‌ها پول کم دارند. همیشه پول کم است و به ناچار باید دوست‌داشتنی‌ها را رتبه‌بندی کرد و برای مهم‌ترین‌ها پول خرج کرد. گاهی اوقات مجموعه‌ی اعداد خرج شده چیزهایی می‌گویند که خود آدم خبر ندارد. 

مثلا من که پیمانم حدود 25 درصد از هزینه‌های شخصی‌ام، مربوط به خندق بلا است. من آدم پرخوری‌ام؟ نه. من آدم فقیری‌ام؟ شاید. غذا برایم کم کشش است. سهمش از بودجه‌ی هزینه‌های من بالاست. البته از آن بالاتر هم دارم متاسفانه و یا خوشبختانه....

هیچی. خواستم بگویم، اینستاگرام همان نوع اول روایت است: عکس‌بازی. عکس‌های یکهویی که مجموعه‌شان آدمی را می‌سازند که آن عکس‌ها را گرفته. با تمام علایق و چیزهایی که برایش جالب توجه بوده.

امیدوارم نوع دوم از روایت هم به فراگیری و در معرض عمومی اینستاگرام بشود. 


پس‌نوشت: از پدر و مادرهایی که پول تو جیبی  بچه‌های‌شان را روزانه می‌دهند متنفرم. این پدر و مادرهایی که هر روز صبح موقع کفش و لباس پوشیدن پول را تو جیب بچه می‌گذارند که برای خودت زنگ تفریح خوراکی بخر، ظالم‌اند. نوع بدتر هم هست: فرزندم. امروز چه مقدار پول می‌خواهی؟!....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۳ ، ۲۱:۴۶
پیمان ..

1- نشستم توی کتابخانه مرکزی. طبقه‌ی دوم. با آسانسور رفتم بالا. به نوشته‌های کنار دگمه‌ها دقت کردم این دفعه. نوشته بود برای این که آسانسور در بین طبقات توقف نکند از تکیه دادن به سنسور آن خودداری کنید. تازه فهمیدم چرا هفته‌ی پیش با آن پسر دختره توی آسانسور گیر کرده بودم. آسانسور هی بین طبقات می‌ایستاد و ما نمی‌توانستیم بیرون برویم. آن دو تا بد جایی ایستاده بودند. 

سالن مطالعه پر بود. یک دور زدم. یک جای خالی کنار در بود. نشستم. کتابم را درآوردم. بعد یکهو دیدم مهتابی بالای سرم پشت سر هم پلک می‌زند. هیچ چیز از این نفرت‌انگیزتر نیست. این که تو بخواهی کله‌ات را فرو کنی توی کاغذ و نوشته و بعد نور بالای سرت هی سو سو بزند. به دور و بری‌ها نگاه کردم. انگارشان نبود. ولی من نمی‌توانستم. بلند شدم. یک جایی آن پشت‌ها خالی پیدا کردم. رفتم نشستم. کیفم چرا این قدر بزرگ است؟

به نفر سمت راستی‌ام نگاه کردم. دینامیک می‌خواند. دینامیک... نفر سمت چپی؟ زبان گوش می‌داد. با هندزفری گوش می‌کرد و بعد روی یک کاغذ شنیده‌ها را منتقل می‌کرد. تمرین رایتینگ شاید. نفر آن طرفی هم داشت مبانی برق می‌خواند. مبانی برق... غمم گرفت. من هم دینامیک خوانده بودم. هم مبانی برق و حالا داشتم یک چیز دیگر می‌خواندم: اقتصادسنجی. ولی آخرش چی هستم؟ چی شدم؟ به صورت‌های‌شان نگاه کردم. کوچک‌تر از من بودند. قشنگ 3-4سالی از من کوچک‌تر بودند. دهه‌ی هفتادی بودند. من چرا دینامیک خواندم؟ پشیمان نبودم که دینامیک خواندم. باید می‌خواندم. درسم بود. وظیفه‌م بود. فقط این فکر که از دینامیک هیچ استفاده‌ای نکرده‌ام افتاد به جانم. هیچ پول و اعتباری ازش درنیامده بود برایم. 

کیفم را ول کردم و از کتابخانه زدم بیرون.

رفتم لابه‌لای کتاب‌های توی مخزن. نه. حال لاس زدن با کتاب‌ها را نداشتم. تمام این سال‌ها مشغول لاس زدن با کتاب‌ها بوده‌ام. مهندسی مکانیک می‌خواندم، بعد توی تالار ابوریحان کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران پلاس بودم، لابه‌های کتاب‌های داستانی و ادبی... چرا آخر؟ 

به اتاق‌های مطالعه‌ی 2نفره و 3-4نفره‌ی آخر سالن نگاه کردم. تنها بودم. وگرنه می‌رفتم یکی از آن اتاق‌ 2نفره‌ها می‌گرفتم. در را قفل می‌کردیم و می‌نشستیم... چه کار می‌کردیم؟ آن دفعه که با محمد اتاق دو مطالعه‌ی دونفره گرفتیم خیلی حال داد. اولش احساس بازجویی شدن داشت. تنها چیزی که از یک اتاق بازجویی کم داشت، لامپی بود که تا میز پایین آمده باشد و بشود آن را گرفت توی چشم متهم. میز و صندلی و دیوارهای لخت بودند. ولی لامپ آویزان از سقف نبود... خالی بودن اتاقه حس بیابان را به آدم القا می‌کرد. حس بیابان... جایی که انگار در آن هیچ چیزی نیست. ولی باید بگردی. در همین خالی بودنش است که باید بگردی. فقط یک میز و یک صندلی و یک پنجره و دیگر هیچ. هیچ که نه. و خودت. باید شروع کنی در خودت گشتن... این اتاق مطالعه‌های 2نفره جان می‌دهد برای نوشتن و گشتن در خودت. نوشتن؟ اه. رها کن این فانتزی‌ها را. کدام نوشتن؟ تو اگر بلد بودی بنویسی که الان یک کتاب چاپ کرده بودی برای خودت... هیچ ننه‌قمری هم مهارت نوشتنت را تایید نکرده که این قدر نوشتن نوشتن می‌کنی... چه کار داری می‌کنی؟ چی بلدی؟ از پنجره‌‌ی کتابخانه به لوپ‌های جلوی دانشکده صنایع نگاه کردم. هوا بارانی بود و توی لوپ سیگاری‌ها شلوغ بود. 10-12نفری وسط میدانک زیر باران ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند. 

ازین که فقط در یک خط پیش نرفته بودم داشت لجم می‌گرفت. هنوز هم توی یک خط پیش نمی‌روم. بهینه‌تر شده‌ام. آره... ولی باز هم فقط در یک خط نیستم. به خیلی‌های دیگر فکر کردم. به خنگول‌هایی که با هم توی یک زمینه شروع کرده بودیم و بعد من رها کرده بودم و آن‌ها ادامه داده بودند و بعدتر که توی زندگی‌ام همین‌جوری به اسم‌شان برخورده بودم به خودم فحش داده بودم که چرا ادامه ندادی؟

2- شب آخر اجرای نمایش 7 پرده بود. منتخبی از 7 نمایش‌نامه از اکبر رادی به کارگردانی میکائیل شهرستانی. اپیزود دوم: مرگ در پاییز. پیرمردی  که در حال احتضار است. زنی دارد و دختری و دامادی که کارش بارکشی است و پسری که رفته. او دلش هوای پسرش را کرده. برای دیدن پسرش در سیاهی زمستان راهی جنگل شده و تاب خشونت طبیعت را نیاورده و سرما او را به مرگ نزدیک کرده. لحظات آخر عمرش است و جملاتی را بریده بریده می‌گوید و زن و دختر کنارش بال بال می‌زنند. یعنی دقیق‌ترش این که او را هی ناز و نوازش می‌کنند. هی عرق تب از صورتش پاک می‌کنند، هی شانه‌هایش را می‌مالند، هی... 

ولی راستش من در آن لحظه به این قصه فکر نمی‌کردم. به این فکر می‌کردم که آن خانم و آن دختر که اصلا تریپ‌شان به زنانی روستایی نمی‌خورد و خیلی شیک و الاپلنگ هم هستند چه قدر به پیرمرد دارند حال می‌دهند. آیا پیرمرد تحت تاثیر این ناز و نوازش‌ها قرار نمی‌گیرد؟ (من مریضم. خودم می‌دانم!) بعد به این فکر کردم که اوه پسر فکرش را بکن، مثلا 20شب اجرا بوده باشد. هر شب، ساعت معینی پیرمردی هی... توی این فکرها بودم که چشمم افتاد به ردیف کناری‌ام. آن وسط اکبر زنجان‌پور نشسته بود. تئاتری‌ها خیلی تکریمش می‌کنند. نگاهش کردم. به پیرمرد نگاه می‌کرد. بعد از چند لحظه عینکش را درآورد و چشم‌هایش را با انگشت شست و سبابه مالید. یک جور حالت متاثر شدن. ناراحت شده بود؟ چند تا فکر همزمان بهم هجوم آوردند. اول این که من به چی فکر می‌کردم و احیانا او به چی فکر می‌کرد؟ هنرمندها احساساتی‌اند. تارهای احساسی دارند. ولی جدا بازی پیرمرد این قدر تاثیرگذار بود؟ برای من چرا نبود؟ من بیشتر به آن خانم حدودا 40ساله‌ای که به شانه‌هایش آویزان بودم فکر می‌کردم... شاید برای اکبر زنجان‌پور هم تاثیرگذار نبود. شاید او هم داشت نقش بازی می‌کرد. یک جور عکس‌العمل اجتماعی داشت بروز می‌داد. جایی از صندلی‌ها نشسته بود که دقیقا روبه‌روی چشم‌های پیرمرد بود. به هر حال جفت‌شان تئاتری بودند. شاید در آن لحظه دیوار چهارم داشت شکسته می‌شد و اکبر زنجان‌پور یک چشمک غیرمستقیم به همکارش داشت می‌زد. 

نمی‌دانم.

3- گفت شبکه‌ی اجتماعی دیوید فینچر را که دیدم یاد تو افتادم. اولش را می‌گفت. بقیه‌اش را نه. همان سکانس اول فیلم را که زاکربرگ با دوسدخترش به هم زد و بعد آمد نشست توی وبلاگش شروع کرد به فحش دادن به او. فحش دادن توی وبلاگش را هم نگفت. همان به هم زدن دختره با زاکربرگ را گفت. گفت یاد تو افتادم.

گفت همان جوری هستی. گفت بار اول که دیدمت گفتم هه هه هه. بعدها گفتم اوفش اوفش، چه خفن. بعدترش ولی گفتم وابده برادر من دیگه. وا بده. چه‌قدر سخت می‌گیری. آدم نمی‌تونه باهات مهربون باشه.

شبکه‌ی اجتماعی را یادم نبود. نشستم به نگاه کردنش. سکانس اول را بادقت نگاه کردم. من از نظر نبوغ یک صدم زاکربرگ نبودم. پس این‌جایش که با من نبوده. ولی یک جایش گند می‌زند به هیکل دختره از نظر دانشگاه و این حرف‌ها. مغرور و یک‌دنده بازی درمی‌آورد. زاکربرگ مغروری که دوست دارد توی کارهای خودش، توی ایده‌های خودش غرق بشود و هزار تا چیز برای فکر کردن دارد و اصلا در کار ستایش دختره نیست و دختره احساس حقارت(شاید) می‌کند و می‌زند زیرش... زاکربرگ مغرور دنبال دختره نمی‌رود. کار درستی کرد به نظرم!... ولی ته فیلم... آن‌جا که توی فیس‌بوک اختراع خودش دنبال دختره می‌گردد و بهش پیشنهاد دوستی در فیس‌بوک می‌دهد و هی صفحه را نو می‌کند که شاید پاسخ درخواستش را ببیند. یک جور حسرت بدی به دلم نشاند.

گفتم فیلم را می‌بینم و جواب انتقادت را می‌دهم. فیلم را دیدم. ولی چیزی ندارم بگویم. دوسدخترم کجا بود اصلا؟

4-  توی مترو ایستاده بودم. زیر پایم مادری و پسر کوچولویش روی صندلی نشسته بودند. پسربچه از آن شیطان‌ها بود. روی صندلی نشسته بود. پایش به زمین نمی‌رسید. پاهایش را تاب می‌داد و محکم می‌کوباند به دیواره‌ی آهنی زیر صندلی‌های مترو. از صدای کوبیده شدن پایش بر فلز لذت می‌برد. مامانش تشر می‌زد که نکن. سرش را بالا می‌گرفت و به ما که بالای سرش ایستاده بودیم نگاه می‌کرد. دسته‌‌های پلاستیکیِ پر از نخود و لوبیا توجهش را جلب کرد. بعد خود میله‌ها. روی صندلی‌ ایستاد که دستش به نخود لوبیاها برسد. نرسید. مامانش تشر زد که بشین. نشست و بعد با حسرت به دسته‌های پلاستیکی و میله‌ی فلزی نگاه کرد. به من نگاه کرد. بعد به مامانش گفت: اون آقاهه دستش به میله‌ها می‌رسه. قدش بلنده. منم می‌خوام دستم به میله‌ها برسه.

جمله‌اش فوق‌العاده بود. یک لحظه پرتم کرد به روزگاری که خودم هم از کوچک بودن خودم لجم می‌گرفت. ازین که قدم کوتاه بود. ازین که بچه بودم. ازین که آدم بزرگ نبودم. حسرت پسربچه به خودم را با تمام وجود می‌فهمیدم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۳ ، ۰۷:۴۹
پیمان ..