سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

بیان نشدن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۵ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

سایمون ریچسایمون ریچ، طنزنویس، رمان نویس و فیلمنامه نویس، متولد ۱۹۸۴در آمریکا است. فارغ التحصیل هاروارد است و یکی از جوان‌ترین نویسندگان مشهور آمریکا. او دومین نویسنده جوان تاریخ فیلمنامه نویسان برنامه‌ی کمدی «ساتردی نایت لیو» است که از سال ۱۹۷۵ تا به امروز به طور پیوسته در شبکه‌ی ان بی‌سی در حال پخش است. کتاب اولش «مورچه‌ی مزرعه و دیگر موقعیت‌های افتضاح» در سال ۲۰۰۷چاپ شد و در‌‌‌ همان اولین گام او نامزد جایزه‌ی طنزنویسی تربر شد. بعد از آن هر سال یک کتاب چاپ کرده است. او در نشریه‌ی نیویورکر ستون ثابت طنز دارد. داستان کوتاه «من دختر را دوست دارم» در دسامبر ۲۰۱۲ در نیویورکر منتشر شده است.

 


من دختر را دوست دارم

من اوگ هستم. من دختر را دوست دارم. دختر بوگ را دوست دارد.
این یک وضعیت بد است.
بوگ و من خیلی با هم فرق داریم. برای مثال، ما شغل‌های متفاوتی داریم.
من یک سنگ جمع کن هستم. برایتان توضیح می‌دهم. سنگ‌ها و صخره‌های زیادی در محیط اطراف وجود دارد و مردم همیشه بین آن‌ها در حال رفت و آمدند. برای راحتی باید تخته سنگ‌های زیادی را برداشت تا راه درست شود. وقتی ۱۰سالم تمام شد و یک مرد شدم، ریش سفید ما به من گفت: «برو و سنگ‌ها را جمع کن.» الان من ۱۰سال است که این کار را با سختی انجام می‌دهم. هر وقت که نور روز هست من تخته سنگ‌ها را جمع می‌کنم و می‌برم لبه‌ی پرتگاه و محکم پرتشان می‌کنم ته دره.
بوگ یک هنرمند است. برایتان توضیح می‌دهم. وقتی او یک مرد شد، ریش سفید ما به او گفت: «برو و درخت‌ها را قطع کن تا زمین برای زندگی داشته باشیم.» ولی بوگ نمی‌خاست این کار را بکند. او رفت و شروع کرد به رنگ مالیدن و کشیدن چیزهایی روی دیوار غار‌ها. او به آن‌ها می‌گوید «نقاشی». هر کسی دوست دارد که به نقاشی‌های او نگاه کند. کسی که بیشتر از همه دوست دارد به آن‌ها نگاه کند دختر است.
من دختر را دوست دارم. برایتان توضیح می‌دهم. وقتی به دختر نگاه می‌کنم حس می‌کنم همه جایم شروع به درد می‌کند و مریض شده‌ام و می‌خاهم بمیرم. من تا به حال مریضی دردناکی که من را بکشد نداشته‌ام. (معلوم است، چون من هنوز زنده‌ام!) ولی عمویم آن را برایم توضیح داد. او گفت که آنجا در سینه‌ات یک چیز سفت و سخت است که نمی‌گذارد تو نفس بکشی. تو نمی‌توانی نفس بکشد و درد می‌کشی و از دست خدایان عصبانی می‌شوی. من از او خاستم بیشتر توضیح بدهد. ولی او دیگر مرده بود. همین است. دختر با من همین کار را می‌کند. وقتی او را می‌بینم حس می‌کنم یک چیز سفت توی سینه‌ام پیدا می‌شود که نمی‌گذارد من نفس بکشم و می‌خاهد من را بکشد. اینجا، در جهان زن‌های زیادی وجود دارند. طبق آخرین سرشماری، ۷تا زن. ولی فقط آن دختر است که تا به حال او را دوست داشته‌ام.
دختر در کوهستان سیاه زندگی می‌کند. به آنجا می‌گویند کوهستان سیاه، چون که: ۱-آنجا کوهستان است. ۲-همه‌ی سنگ‌های آنجا سیاه رنگ است. هر روز دختر مجبور است از بین تخته سنگ‌های سیاه و تیز بگذرد تا به رودخانه برسد. این خیلی سخت است. او پاهای کوچولویی دارد و بیشتر موقع‌ها روی سنگ‌ها لیز می‌خورد. بنابراین یک روز من تصمیم گرفتم: «من مسیر غار دختر تا رودخانه را صاف و تمیز می‌کنم.»

بقیه داستان در ادامه  مطلب...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۱ ، ۲۱:۱۶
پیمان ..

"دبیرستان که می‌رفتم عاشق تکنولوژی و جدید‌ترین نرم‌افزار‌ها و بازی‌ها بودم و اطلاعات نرم‌افزاری و سخت‌افزاری‌ام را کاملاً به روز نگه می‌داشتم، سه سالی اینطور ماندم. وارد دانشگاه شدم و فارغ التحصیل شدنم پنج سال طول کشید و در این پنج سال دیگر سراغ اخبار و اطلاعات جدید نرفتم. روزی به خودم که آمدم دیدم آخرین مدل سی‌پی‌یو کامپیو‌تر برای من پنتیوم ۴ بوده در حالی که آدم‌ها از چیزهای دیگری حرف می‌زدند که من حتی اسمش را هم نشنیده بودم. طوری شده بود که آنقدر در طی این چند سال تکنولوژی پیشرفت کرده بود که دیگر هیچ رغبتی برای به روز شدن در من باقی نمانده بود. این شده که‌‌ همان چیزهایی که داشتم را حفظ کردم و از چیزهایی که بعد از دانش و اطلاعات من آمده بودند، بیزار شدم.

من یک مهندس عمرانم که پنج سال در دانشگاه یاد گرفتم کامپیو‌تر وسیله است و محاسبات بدون دخالت دست اصولاً امکان پذیر نیست و این موضوع علاوه بر داستان بالا، باعث شد تا یک طور مخالفت و مقاومت در من شکل بگیرد. واقعیت این است که من با گوشی تلفن همراه سری N نوکیا هم نمی‌توانم کار کنم چون دکمه‌های زیاد و اضافه دارد. گوشی‌های لمسی که دیگر جای خود دارند. لمس کردن احساسی در من نمی‌انگیزد و به نظرم این اصلاً خوب نیست امورات الکترونیکیمان را بدون فشار دادن و فرو رفتن دکمه‌ها انجام دهیم. کارهای گرافیکی‌ام را همچنان با نرم افزار Free Hnad انجام می‌دهم که آخرین نسخه‌اش سال ۲۰۰۳ آمد و از آن به بعد ادغام شد در نرم‌افزاری دیگر. موسیقی را با Winamp نسخه ۲. ۶ که به گمانم مربوط به سال ۲۰۰۰ است اجرا می‌کنم و احساس کمبود ندارم. با ویندوز ۷ هیچ احساس نزدیکی نمی‌کنم و از اپلیکیشن و تبلت و اندروید متنفرم و اصلن حاضر نیستم حتی یکبار هم که شده امتحانش کنم. اما از آن طرف رابطه‌ام با دنیای مجازی و وبلاگ نویسی بسیار خوب است، اما این باعث نشده تا احساس خوبی در مقابل تغییرات سایتهای اجتماعی و وبلاگ‌ها داشته باشم. احساس خوب؟ به شدت گریزان و ‏موضع‌گیرم. ‏

اینروز‌ها که دائم خبر از جدید‌ترین و جیبی‌ترین و قوی‌ترین محصولات کامپیوتری از گوشه کنار زندگی به آدم می‌رسد برای من این سوال همچنان باقیست که چرا، چرا باید چیزی که دارد کارش را انجام می‌دهد پیشرفت کند. داستان از آنجا شروع شد که چرخ دنیای کامپیو‌تر و ارتباطات در ابتدا دایره نبود، مربع بود. زمان گذشت و شش ضلعی شد و به مرور اضلاعش افزایش پیدا کرد و در ‌‌نهایت گرد شد. اما انگار در روزگاری داریم زندگی می‌کنیم که می‌خواهند چرخ را گرد‌تر و گرد بکنند و این اسفبار است. ‏

به نظر من که یک نظر کاملاً شخصی است، سرعت پیشرفت و بهتر شدن آنقدری زیاد شده که دیگر فرصتی نمی‌ماند برای لذت بردن از چیزهایی که داریم، داشته‌هایمان را قبل از خاطره شدن عوض می‌کنیم. این ده سال اخیر باعث شده، ضرب المثل تازه‌ای خلق شود، نو که می‌اد با بازار، نو که می‌اد به بازار، نو که می‌اد به بازار... نه، اصلاً دیگر فرصتی برای دیدن دل آزردگی کهنه‌تر‌ها پیدا نمی‌شود. لذا در این روزهای تند و گذران، بنا بر یک تصمیم شخصی، اولدفشن ماندن را به قیمت تجربه نکردن چیزهای جدید انتخاب کرده‌ام و فکر می‌کنم وقتی ابزاری دارد کارش را می‌کند هیچ نیازی به بهتر شدنش نیست. چرخی که گرد است، گرد‌تر نمی‌شود. زیاده روی اگر بخواهم بکنم، باید بگویم که من شاکی‌ام از پیشرفت تکنولوژی کامپیوتر‌ها و عمیقاً امیدوارم روزی برسد که هیچ پیشرفتی در دنیای تکنولوژی و کامپیو‌تر و اینترنت با استقبال عمومی مواجه نشود."

از وبلاگ مستر بکس

عکس از فلیکر- رویازا

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۲۲:۲۹
پیمان ..

دانشگا تاریکه. دانشگا تعطیله. هنوز ساعت ۶نشده. من تازه دارم می‌رم دانشگا. از نرده‌ها که نگاه می‌کنم دانشگا خلوته. یه جوری خلوته که به خودم می‌گم الان این حراستیه ازم می‌پرسه می‌خای بری کجا؟ من چی جواب می‌دم؟ می‌خام برم فنی. کار دارم. نرسیده به در کارت آبی مو در می‌یارم. من از کی این جور شرطی شدم؟ قبل اینکه اصلن حراستیه بگه کارت، خودم کارتمو می‌گیرم بالا که بیا ایناهاش. اون سال اول این جوری نبودم. بهم برمی خورد بهم می‌گفتن کارت. فک می‌کردم فک می‌کنن من قیافه م به دانشجو نمی‌خوره. فک می‌کردن بهم می‌گن تو بچه‌ی این دانشگا نیستی. فک می‌کردم فقط گیر الکیه. الان دیگه هر وقت می‌یام دانشگا کارتمو دستم می‌گیرم. اصلن قیافه هاشونم نگا نمی‌کنم. سال اول مودب بودم سلام هم می‌کردم به شون. سلام نمی‌کنم. هوا سرده. کلامو تا روی ابروهام پایین می‌کشم. پره‌های کنار گوش رو می‌کشم پایین تا گوشامم گرم شن. با این کاپشن اوری قدیمی و این کلا پره داری که دورتادور کله مو پوشونده شبیه مومو شده م. مومو. شبیه نقاشی‌های کتاب میشل انده شدم. دیروز یه بار دیگه این کتابو دستم گرفتم. ورقش زدم. دوباره دلم خاست بخونمش. چه قدر کتاب خوبیه. همون چاپ قدیم ترجمه‌ی محمد زرین بال که با فونت قهوه‌ای چاپ شده. چاپ۱۳۶۳. من شبیه همون نقاشی مومو شده م. اما مومو کجا؟ من لعنتی کجا؟ چرا بعضی دخترا با لباس زمستونی این قدر خاستنی می‌شن. زل می‌زنم به اون دختره که موهاشو از زیر کلاهش داده بیرون و شال گردنو روی دهنش پیچیده و دستاش تو جیب شه و از صورتش فقط چشم و ابرو و مو‌ها و پیشونیش معلومه. پسر چه قدر چشماش خوشگله. موهاش هم همین طور. رد می‌شه. خب رد می‌شه. چی کارش کنم؟ مهمه؟ دانشگا خیسه. آسفالتش خیسه. چراغای زردش روشنن. از خیابونا دانشگا که رد می‌شم یه حس یه جوری‌ای بهم دست می‌ده. حس طرح جلد کتاب سلوک محمود دولت آبادی و اون توصیف هوای گرفته و مه الود یه شهر اروپایی تو چند صفحه‌ی اولش. پسر چه کتاب مزخرفی بود. ولی اون حال گیری اون کتاب و توصیفاش تو طرح جلدش قشنگ و کامل بود. هوا چه قد سرده. من چه قدر عصبانی‌ام. سرفه می‌کنم. عین یه سیگاری تیر سرفه می‌کنم. از وقتی فهمیدم سیگاری به اسم ۶۸هم وجود داره خودمو سیگاری حساب می‌کنم. توی لابی هم شلوغ نیست. یه ۲تا دختر ۲پسر اون گوشه ان. یه پسره داره از عابربانک توی لابی پول بر می‌داره. یه موکت دراز قهوه‌ای هم پهن کردن که کفشای خیس و گلی رو بمالی بهش دیگه سنگ و کف سالن به گه نکشی. می‌تونی خیال کنی برات فرش قرمز هم پهن کردن. یه فرش قرمز که ورودتو به دانشکده خیر مقدم بگن. کی به کیه. رنگش قهوه ایه. درستش هم همینه. یه آدم علاف وقتی می‌رسی وسط لابی و از پله‌ها می‌ره بالا چی کار می‌کنه. وای می‌سه بوردا رو می‌خونه دیگه. بورد انجمنو نگا می‌کنه. بورد بسیجو نگا می‌کنه. بورد کتابخونه دانشجویی رو نگا می‌کنه. بورد گروه کوهنوردی رو نگا می‌کنه. می‌دونی؟ فقط نگا می‌کنه دیگه. همه چی تکراری و بی‌رنگه. آهان همین. دانشگا رنگش یه جوریه. می‌دونی رنگ چی؟ این جوراب زنونه‌ها هستن. جوراب نازکا که چند تا رنگ دارن. سیاهن، رنگ پا و یه رنگی هم دارن طوسی. طوسی‌ها وقتی پوشیده می‌شن یه رنگ مزخرفی دارن. فقط پیرزنای واریسی اون رنگ رو می‌پوشن. می‌دونی کدوما رو می‌گم که؟ یه رنگ بی‌روح. توصیف بهتری به ذهنم نمی‌رسه. ولی در و دیوار دانشگا انگار اون رنگیه. می‌دونی زمخت نیست. فقط تعطیله. همچین چیزی. شاشم می‌گیره. می‌رم دسشویی سمت راست سالن چمران. این آبخوریه می‌بینیش؟ همین که کنار در دستشوییه. این اولش ازین شیر برنجی‌ها نداشت. ازین شیر دگمه‌ای‌ها داشت. بعد اصلن اصلن اولش این آبسردکن نبود. یه دونه دیگه بود که گذاشته بودن رو یه چهارپایه. هم قدت بود. مث این نبود که برای آب خوردن مجبور باشی خم شی. آره. مغز من خرابه. مغز من پر از این جزئیات مزخرف و به درد نخوره. مثلن من کلی زور زدم تا این شماره‌های مایلرا رو یاد بگیرم. ۱۹۲۱ و ۱۹۲۶و ۲۶۲۸ و این مزخرفات. هر وقت یکی شونو می‌بینم بقیه شونم می‌گم. به چه درد می‌خوره؟ مشتی مزخرف. تاریخ تطور آب سردکن کنار دستشویی. من همین مزخرفاتو فقط یاد می‌گیرم. آرمان پارمانم کجا بود. چیزای گنده؟ چی می‌گی؟ خاطرات عاشقانه؟ جمعش کن بابا. من حوصله ندارم کسی رو دوست داشته باشم. دیگه حال ندارم رویا هم ببافم. این قدر تو واقعیت گه می‌خوره به همه چیز که رویا‌پردازی احمقانه س. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم اون رنگ طوسی جورابیِ در و دیوار رنگ خودم هم هست. دستشویی خیلی سرده. لامصب آدم لرزش می‌گیره تو اون دستشویی و شاشش کور می‌شه. می‌تونم دور سالن چمران یه چرخ بزنم. حوصله شو ندارم. می‌رم تو لابی. به لابی کریدور هم می‌گن. وای می‌سم کنار اون ۲تا. انجمن ریده به هیکل بسیج. رو بوردش یه پوس‌تر بود در مورد برنامه‌ی بسیج با حضور یه تحلیلگر آمریکایی. بعد انجمنی‌ها نشسته بودن درآورده بودن این بابایی که بسیجی‌ها کلی پز داده ن که آمریکاییه و ما تو برنامه مون آوردیمش مدافع حمایت از حقوق همجنس بازهاست. بعد تو بوق و کرنا کرده بودن که بسیجی‌ها رو نگا کنین. رفته همجنس باز آوردن تو برنامه شون. دعواشون شده. این ۲تا یکی شون بسیجی یکی شون انجمنی. دارن حرف می‌زنن. منم کنارشون وای می‌سم. بسیجیه گله می‌کنه که نباید این جوری آبروی ما رو ببرید. من نگا می‌کنم به این ۲تا. دارن درباره‌ی این جور چیزا صحبت می‌کنن. اون ور‌تر ۳تا دختره و ۲تا پسره نشسته ن دارن یه چیزی رو برای هم تعریف می‌کنن و هی می‌خندن. هی می‌خندن. سر در نمی‌یارم چی دارن تعریف می‌کنن. ولی ۲تا جمله پسره می‌گه بعد از کمر تا می‌شه و ادامه شو دخترا می‌گن و اونا زا خنده تا می‌شن و همین جوری. هیچ حسی ندارم. همون حس جوراب طوسی. اون ورترم ۲تا پسره خسته و غمگین دست شونو جک کردن زیر سرشونو و بی‌حال دارن یه چیزایی برای هم پچ پچ می‌کنن. منم از این ۲تا که حالا بحث شون کشیده به آرا و اندیشه‌های جواد طباطبایی فاصله می‌گیرم. نمی‌دونم کجا برم. به اتاقک نگهبانی نگاه می‌کنم که یه کارت دانشجویی رو چسبونده به شیشه ش. کارت دانشجویی یه دختره ست که المثنا هم هست. چه شاهکاریه دختره. کارت المثناش رو هم گم کرده. بنازم هوش و حواسشو. رو بوردهای دیگه هم خبری نیست. هیچ کدوم ازون آدمایی که اونجا هستن آدمایی نیستن که منو از حس جوراب نازک طوسی دربیارن. بیرون سرده. به هیچ وجه آدم میلش نمی‌کشه که بزنه بیرون. کلام هنوز سرمه. من یه مومو‌ی بی حوصله ام که توی لابی هی می‌چرخه و نمی‌دونه باید چی کار کنه...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۱۷:۵۷
پیمان ..

جیب هام را پر از تخمه‌ی آفتابگردان می‌کنم و راه می‌افتم سمت متروی عصر جمعه. انگار سال هاست که من وقت راه رفتن تخمه آفتابگردان نجویده‌ام. تازه است برایم. تخمه آفتابگردانش خوب است. زیاد نمک ندارد. تخمه‌های نمکو لب آدم را می‌سوزانند. این خوب است. توک تخمه را می‌گذارم توک دندان هام و می‌شکنم و مغزش را با زبان می‌کشم به کام. پاری وقت‌ها همراه مغز، تفاله هم وارد کامم می‌شود. این لذت بخش‌ترین نقطه‌ی راه رفتن و تخمه آفتابگردان جویدن است. جایی که تو با تمام قدرت تفاله‌ی اضافی را تف می‌کنی. اصلن مزه‌ی تخمه آفتاب گردان یک طرف، این تف کردن آشغال‌های اضافی‌اش و سروصدایش یک طرف دیگر... گند و کثافت کاری تف انداختن را ندارد. ولی یک جور حالت دنیا به خشتک چپت را دارد... جیب هام تا رسیدن به متروی عصر جمعه خالی از تخمه می‌شوند.
متروی عصر جمعه خوب است. متروی عصر جمعه خلوت است. آدم‌های تویش‌‌ همان مرد‌ها و زن‌های خسته و عنق هر روز نیستند. خانوادگی است. پر است از مردهایی که بچه‌ی چند ماهه بغلشان گرفته‌اند و با احتیاط راه می‌روند. پر است از صدای ونگ زدن بچه‌های کوچک و مامان‌هایی که زور می‌زنند ساکتشان کنند. هر کدامشان یک جور. یکی با شیشه شیر و پستانک. یکی با ادا و اطوار در آوردن و ناز و قربان رفتن. متروی عصر جمعه پر است از مامان‌هایی که بچه‌های کلاس اولیشان را می‌برند کنار تابلوهای تبلیغاتی در و دیوار مترو تا آن‌ها آب بابا و اَ اِ اُ‌ها را با هزار زور و زحمت تشخیص بدهند و باسواد شوند. متروی عصر جمعه پر است از سربازهای شهرستانی.
- هی پدافندی چند ماهته؟
- یه ماه و سه روزم مونده.
- بچه‌ی کجایی؟
- کردستان.
- اوورتو کجا دادی تنگ کردن؟
- برای خودم نیست. از یکی گرفتم.
- هر جایی بلد نیستن تنگش کنن. پلنگیِ پدافند از همه‌ی پلنگی‌های دنیا قشنگ تره. می‌دونستی؟
ایستگاه امام خمینی همچنان بوی روزهای معمولی را دارد. هنوز چند نفری که بیرون مترو‌اند بهت راه نمی‌دهند. می‌خاهند هجوم بیاورند. اما صبر کردن برای متروی بعدی ضرر و زیان نیست. متروی عصر جمعه متروی پسربچه‌های ۶ساله‌ای است که عینک تنبلی چشم تمام صورتشان را پوشانده و وقتی از پشت آن عینک بزرگ با چشم‌های ورقلمبیده‌شان بهت زل می‌زنند دلت قنج می‌رود. مترو به سمت جنوب می‌رود. همین است. اصلن متروی جمعه‌ای که به سمت شمال تهران برود به درد لای جرز می‌خورد. جنوب یعنی روشنایی. یعنی به در آمدن از تاریکی زمین. شمال تهران یعنی فرو رفتن. یعنی اینکه ۵تا پله برقی ایستگاه تجریش هم برای نجات دادنت از اعماق منجلاب کافی نیست. جنوب یعنی ایستگاه شهرری. یعنی ماکت ماشین دودی. یعنی سوار شدن بر تاکسی سبز رنگ و رفتن به سمت خیابان دیلمان. دیلمان... می‌دانی چند ماه است که جاده‌ی دیلمان را نرفته‌ام؟! تاکسی سبزرنگ پژوی صفرکیلومتری است که پیرمرد راننده هنوز راه نیفتاده دنده را می‌گذارد توی ۳. سر میدان نماز و بیرون آمدن از میدان لحظه‌ای توقف می‌کند و من چشمم به دور موتور است که آمده زیر ۱۰۰۰ و حس می‌کنم الان است که ماشین خاموش شود. اما پیرمرد بی‌سنگین کردن دنده گاز می‌دهد و ۴۰۵چه پسر خوبی است. چه گشتاوری دارد. به نیش گازی بی‌خرخر کردن زنده می‌شود...
خیابان دیلمان. دیلمان شمالی. به مهمانی یک دوست رفتن و به اصرارش چای و نارنگی مهمان شدن... نگاه کردن به قفسه‌ی کتاب‌هایش... عه... پسر تو هم که آخرین گودال را داری... آن هم چاپ قدیمش را... همین برای نخ یک رابطه شدن کافی است. همین که نوجوانیتان خیلی دور از هم بوده باشد ولی کتابی مثل آخرین گودال در هر دو مشترک بوده باشد...
و بعد پیاده روی. عصر جمعه باید پیاده روی رفت. عصر جمعه باید خیابان دیلمان را بگیری بیایی تا برسی به سه راه ورامین. و بعد حرکت کنی به سمت مسجد فیروزآبادی و بعد به سمت حرم شاه عبدالعظیم و بازارچه‌ی حرم. باید عصر جمعه خراب شوی روی سر محمد تا ببردت به بازارچه‌ی حرم و از آن نان قندی‌های خوشمزه و داغ برایت بخرد...
عصر جمعه باید توی شهرری باشی و سراغ جلال را بگیری... می‌رویم توی مسجد فیروزآبادی. سمت راست شبستان مسجد است و خانه‌ی سرایدار مسجد. حوضی آبی در وسط حیاط و یک در ساده که به مسجد باز می‌شود و سادگیِ همه چیز، عجیب آدم را وامی دارد که آستین‌ها را برای وضو بالا بزند. سمت چپ قبرستان است. قبرهای مرتب و منظم. باید بگردیم میان این‌ها به دنبال مزار جلال. می‌چرخیم. راه می‌رویم. سنگ قبر‌ها را می‌خانیم. نامی از جلال نیست. بعضی قبر‌ها هنوز خالی‌اند و بی‌نام و نشان. از مردی که نزدیکمان است می‌پرسیم. می‌گوید: خودم هم دنبال جلال آل احمدم. او هم میان قبر‌ها می‌رود و می‌آید و اسم‌ها را می‌خاند. از مردی که دارد وضو می‌گیرد می‌پرسیم. اشاره می‌دهد به آبدارخانه‌ی مسجد که به «محرم» بگویید بیاید قفل در را باز کند. قبر جلال توی شبستان بالای قبرهای توی حیاط است. محرم به‌مان می‌گوید در باز است. بروید پیدا می‌کنید. می‌رویم. در وسط قبری هست که از همه‌ی قبر‌ها بلند‌تر است. قبر آیت الله فیروزآبادی است. همه‌ی قبرهای دور او هم فیروزآبادی‌اند. می‌گردیم میان قبر‌ها. محمد از سمت چپ و من از سمت راست و یکهو بیخ دیوار چشمم می‌خورد به امضای جلال. داد می‌زنم: اورِکا... اورِکا... یافتم... یافتم...
قبرش ساده است. خیلی ساده. هم سطح بقیه‌ی قبر‌ها. با یک امضای ساده‌ی جلال آل احمد (۱۳۰۲-۱۳۴۸). همین و تمام. نه. می‌نشینیم به فاتحه خاندن. جلال کجایی؟ پدر من، جلال من، کجایی که ببینی به نام و جلالت یه جایزه‌ی دولتی مزخرف راه انداختن و دارن آبروتو می‌برن؟ آخه کجای تو دولتی بود؟ آخه کجای تو باندبازی و موافقت همه جانبه با حکومت بود؟... جلال فحش بدم شون؟ جلال یادته می‌گفتی هر آدمی سنگی ست بر گور پدر و مادرش؟...
وقتی از شبستان می‌زنیم بیرون اذان را گفته‌اند. عصر جمعه تمام شده است و شبِ سیاه از راه رسیده است...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۱ ، ۱۱:۳۱
پیمان ..

فولکس وستفالیا

وسط کالیفرنیا، تو دل جنگل‌های ملی "لوس پادرس" بود که بهش برخوردیم. گفتم: «هی مرد این خانم خانما مال توئه؟»
مرد نشسته بود روی یک صندلی. رو به دریاچه هم نشسته بود. پاهاش را روی هم انداخته بود و بی‌خیال دنیا سرش را فرو برده بود توی یک کتاب. سرش را بالا آورد و گفت: «۱۰۰در ۱۰۰.»

 فیلیپ

گفتم: «می‌تونم یه نگاه بهش بندازم؟ مال سال چنده؟»
همان طور که روی صندلیش نشسته بود گفت: «البته. این خانمی مال سال ۱۹۶۶ ست و ازین که جلب توجه کنه اصلن بدش نمی‌یاد. من دیوونه‌ی وستفالیام۱. این یکی از قدیمی‌ترین مدل هاشه. سنگین ازش کار کشیده شده. ولی به شدت دوست داشتنیه. به زنگ زدگی‌ها و نقطه نقطه‌های تنش نگاه نکن. بعد این همه سال و آفتاب مهتاب دیدن هنوز هم بی‌رنگه بی‌رنگه.»

 موتور مرصع کاری

موتورش را نگاه کردم. یک اثر هنری بود. یک تابلوی مرصع کاری شده با تشتک تمام نوشابه‌های سال‌های مختلف. پر واضح بود که موتورش آن موتور فابریک قدیمی نیست. به فیلیپ گفتم: «چند ساله که تو صاحب اینی؟»
گفت: «۳۵ سال.»

خونه جایی که تو بتونی به راحتی از توش بپری بیرون 

هیچی نگفتم. فیلیپ ۳۵سال با این ماشین زندگی کرده بود. تعریف کرد که چطور موتورش را تکه تکه کنار بزرگراه‌ها و جاده‌ها جفت و جور و سر هم کرده. تعریف کرد که چه طور الان ۱۵سال است که دیگر حتا خانه هم ندارد. این فولکس وستفالیا هم خانه‌ی او بود و هم ماشین او. هر جایی که می‌رفت ماشین را پارک می‌کرد و حداقل یک هفته تکانش نمی‌داد. کیلومترشمار فولکس می‌گفت که ۷۵۰هزار مایل کار کرده. فیلیپ می‌گفت از وقتی موتورش را نونوار کرده ۱۵۰هزار مایل باهاش راه رفته...

 عرشه ی فولکس وستفالیا

این‌ها را که گفت دوباره سرش را فرو برد توی کتاب. او دوباره توی کتابش غرق شد. خورشید در آن سوی دریاچه در حال غروب بود...

۱: وستفالیا: یک مدل مخصوص از کارخانه‌ی فولکس واگن که شامل ماشین‌هایی می‌شد که برای کمپینگ و اردو و مسافرت طراحی می‌شد.

 

ترجمه ی آزاد ازین وبلاگ

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۱ ، ۱۱:۵۴
پیمان ..