سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

وب‌سایت معروف "گودریدز" ‎در یک نظرسنجی همگانی سوالی را درباره آرزوی کتاب‌دوستان مطرح کرده و ‏پاسخ‌های برگزیده را که بعضا خواندنی و قابل تامل هستند، منتشر کرده است‎.‎

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «چه می‌شد اگر کتاب‌خوان‌ها دنیا را به دست می‌گرفتند؟»؛ این سوالی است که ‏این وب‌سایت نام‌آشنا از مخاطبانش در فیس‌بوک و توییتر پرسیده است. علاقه‌مندان به کتاب از سرتاسر جهان به این سوال پاسخ ‏داده‌اند‎.‎

به گزارش این وب‌سایت، جواب 25 نفر در این نظرسنجی برگزیده شده است. بعضی از این پاسخ‌ها قابل تامل هستند و شاید بدون ‏حکم‌فرمایی کتاب‌خوان‌ها بر جهان هم عملی باشند. در زیر جمله‌های منتخب را می‌خوانید‎:‎

1- ‎هر روز بارانی، روز «در خانه بمانید و یک کتاب بخوانید» نام می‌گرفت‎.‎

2- ‎مقیاس زندگی‌مان فصل‌های کتاب می‌شد‌، نه دقایق. مثلا: من بعد از خوردن قهوه و دو فصل آن‌جا خواهم بود‎.‎

3- ‎در هر گوشه شهر یک کتابخانه می‌گذاشتیم... به بیان دیگر یک کتابخانه در هر کافه‎.‎

4- ‎به ازای خرید هر کتاب چاپی، یک نسخه دیجیتالی به رایگان دریافت می‌کردیم‎.‎

5- ‎جای مسابقه‌های تلویزیونی را برنامه‌های قصه‌خوانی می‌گرفت و چیزی به نام «پلیس گرامر» به واقعیت می‌پیوست‎.‎

6- ‎بودجه کافی به کتابخانه‌ها و مدرسه‌های دولتی اختصاص می‌یافت‎.‎

7- ‎روز رونمایی از کتاب‌ها تعطیل رسمی می‌شد‎!‎

8- «‎فرشته دندان» به جای پول‌، کتاب زیر بالش‌مان می‌گذاشت. (این جمله اشاره دارد به افسانه «فرشته دندان» که بسیاری از ‏کودکان کشورهای انگلیسی‌زبان به آن اعتقاد دارند. وقتی بچه‌ای دندان شیری خود را از دست می‌دهد، آن را زیر بالشش ‏می‌گذارد و بر این باور است که «فرشته دندان» شبانه دندان را برمی‌دارد و جای آن مقداری پول برایش می‌گذارد‎.)‎

9- ‎گروه‌های کتاب‌خوانی جای احزاب سیاسی را می‌گرفتند‎.‎

10- ‎وقت اداری علاوه بر ساعت ناهار، یک ساعتِ مطالعه هم در نظر گرفته می‌شد‎.‎

11- ‎کتابخانه‌ها هرگز چندجلدی‌های‌شان را گم یا جابه‌جا نمی‌کردند‎.‎

12- ‎همه صرف‌نظر از ملیت‌، جنسیت و وضعیت اقتصادی و غیره‌ می‌توانستند باسواد شوند و به کتاب دسترسی داشتند‎.‎

13- ‎فروش چای سر به فلک می‌کشید‎.‎

14- ‎یک مسیر جدا برای تردد کتاب‌خوان‌ها در خیابان درنظر گرفته می‌شد‎.‎

15- ‎آن‌قدر درگیر کتاب خواندن می‌شدیم که دیگر وقتی برای جنگ نداشتیم‎.‎

16- ‎کتابخانه‌ها شبانه‌روزی می‌شدند‎.‎

17- ‎از واحدهای انگلیسی‌زبان و کلاس‌های با مدرک رسمی حمایت بیشتری می‌شد‎.‎

18- ‎تعداد شبکه‌های تلویزیونی به شدت کاهش پیدا می‌کرد‎.‎

19- ‎کتاب‌خوانی یک شغل واقعی می‌شد! پول می‌دادند تا مطالعه کنیم‎!‎

20- ‎به جای هر کتابی که چاپ می‌شد، یک درخت کاشته می‌شد‎.‎

21- ‎به جز جیغ‌هایی از سر شادی و ترس و آه و ناله‌های کشدار‌، دنیایی ساکت و پر از صلح داشتیم‎.‎

22- ‎این جمله دلیل موجهی برای یک روز مرخصی گرفتن می‌شد: تا صبح بیدار بودم تا کتابم را تمام کنم‎.‎

23- ‎در جهان جهل کمتر و شکیبایی بیشتری داشتیم‎.‎

24- ‎هاگوارتز (مدرسه جادوگری در مجموعه رمان‌های «هری پاتر» به قلم «جی.کی. رولینگ) یک مدرسه واقعی بود،‌ ‏میان‌زمین (سرزمین افسانه‌ای در کتاب‌های «ارباب حلقه‌ها» و «هابیت» نوشته «جی.آر.آر. تاکلین») تاریخ دنیای ما بود و همه ‏چیز مثل سرزمین عجایب «آلیس» بی‌منطق بود‎.‎

25- ‎کتاب‌فروشی‌ها هم چرخ خرید داشتند‎.‎

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۵
پیمان ..

‏1- "به کافه پاراگراف خوش آمدید. گروه حاضر که هدفش لذت بردن از کتاب خوب هست قوانینی داره که به سختی پیگیر ‏اجرای اون هستیم و هر گونه تخلف از اون موجب حذف شما دوست عزیز می‌شه.‏

الف.مطالب ارسالی تنها و تنها باید شامل قسمتی از یک کتاب چاپ شده باشه. (نهایتا چند پاراگراف).‏

ب. در صورت علاقه می‌تونید تصویر اون بخش از کتاب رو قرار بدید. (تنها یک تصویر).‏

ج. ....‏"

‏ (متن معرفی گروه تلگرامی کافه پاراگراف)‏

‏2- "بن ورشبو، از موسسه‌ی آینده‌ی کتاب که شاخه‌ای از مرکز ارتباطات آننبرگ دانشگاه جنوب کالیفرنیاست می‌گوید: کتاب‌ها ‏در آینده‌ی خیلی نزدیک امکان بحث را از طریق قابلیت گپ زنده در اختیار ما قرار خواهند داد. شما می‌توانید ببینید چه کسانی ‏سرگرم خواندن کتابی هستند که شما دارید مطالعه می‌کنید و می‌توانید با آن‌ها درباره‌ی کتاب وارد گفتگو شوید. ‏

کوین کلی، نویسنده‌ی مطالب علمی در یادداشتی که بحث‌های فراوانی برانگیخت، حتی پیش‌بینی کرد که ما در اینده تشکیلات ‏جمعی کات اند پیست آنلاین خواهیم داشت. ما کتاب‌های جدیدی از قطعات و جزئیات برگرفته از کتاب‌های قدیمی تولید ‏خواهیم کرد. او می‌نویسد: زمانی که کتاب‌ها دیجیتالی شدند، می‌توانند در صفحاتی واحد قرار گیرند یا به خلاصه‌های در یک ‏صفحه تقلیل یابند. این خلاصه‌ها در قالب کتاب‌های سفارشی جدید تلفیق و سپس در مراکز عمومی منتشر و مبادله می‌شوند.‏

این سناریوی خاص یا عملی می‌شود یا نمی‌شود. اما مساله‌ی ظاهرا اجتناب‌ناپذیر این است که گرایش وب به تبدیل کردن همه‌ی ‏رسانه‌ها به رسانه‌های اجتماعی،‌دارای تاثیرات گسترده بر سبک‌های خواندن و نوشتن و ازین رو خود زبان است.‏

وقتی که کتاب در دوران قدیم تغییر کرد تا خواندن بی‌صدا را ممکن سازد، یکی از مهم‌ترین نتایج این تغییر پیدایش و رشد ‏نوشتن خصوصی و شخصی بود. نویسندگان با این فرض که خواننده‌ی دقیق که هم به لحاظ فکری و هم حسی عمیقا درگیر کتاب ‏می‌شود،‌ در نهایت سرو کله‌اش پیدا خواهد شد و از آن‌ها تقدیر خواهد کرد بلافاصله محدودیت‌‌های سخنرانی عمومی را پشت ‏سر گذاشتند و دست به کشف انبوهی از اشکال مشخصا ادبی زدند که بسیاری‌شان فقط در صفحه امکان بروز داشتند. آزادی ‏جدید نویسنده‌ی خصوصی منجر به انبوهی از تجربیاتی شد که باعث گسترش دایره واژگان، فراخی مرزهای نحو و در کل ‏افزایش انعطاف و قدرت بیان زبان شد.‏

امروزه‌، ساختار خواندن بار دیگر در حال تغییر است. از صفحه‌ی خصوصی به صفحه‌ی نمایش عمومی.‏

و نویسندگان بار دیگر خودشان را با شرایط جدید تطبیق خواهند داد. آن‌ها بیش از پیش آثار را با محیطی که کلب کرین ‏نویسنده‌ی مقالات علمی، آن را گروهی می‌نامد متناسب می‌کنند. محیطی که در آن مردم، عمدتا به خاطر حس تعلق مطالعه ‏می‌کنند تا روشنگری یا تفریح شخصی. اما با پیشی گرفتن دغدغه‌های اجتماعی از دغدغه‌های ادبی، نویسندگان ظاهرا محکوم به ‏اجتناب از ذوق‌ورزی و تجربه‌ورزی به نفع سبکی بی‌رنگ و بو، ولی با دسترسی فوری هستند. نوشتن ابزاری می‌شود برای ثبت ‏حرف‌ها و گفت‌وگوهای معمولی افراد." (اینترنت با مغز ما چه می‌کند/ نیکلاس کار/ محمود حبیبی/ نشر گمان/ ص212 و 213)‏

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۱
پیمان ..

دارم زمین سوخته‌ی احمد محمود را می‌خوانم. رسیده‌ام به صفحه‌ی 160 و راستش از خواندن توصیف‌ها و دیالوگ‌ها و زبان ‏واضح و سلیس احمد محمود در روایتش به شدت لذت می‌برم. چه قدر این احمد محمود نویسنده‌ی خوبی بوده...‏

یک جایی آن اول‌های کتاب هست که چند روز است هی به آن فکر می‌کنم. ‏

روزهای آخر تابستان است و خبر حمله‌ی عراق توی شهر پیچیده. می‌گویند که تانک‌های عراقی لب مرز صف بسته‌اند. اما خبری ‏از ارتش ایران و دولت نیست. شایعه شده. ولی تا رسانه‌های جمعی و تلویزیون رسمی‌اش نکند راوی داستان باورش نمی‌شود.‏

‏"می‌روم تو اتاق تا لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون. با بچه‌ها قرار دارم که بروم باشگاه شام بخورم. انگار حال و حوصله‌ باشگاه ‏رفتن را ندارم. فکر می‌کنم که به جای باشگاه بروم پیش محمد سلمانی، سرم را اصلاح کنم و بعد، تک و تنها، یک ساعتی قدم ‏بزنم و موقع پخش اخبار برگردم خانه." ص 9‏

دقیقا جمله‌ی آخر است که من را گرفته. اگر راوی داستان در زمانه‌ی من می‌زیست این گونه نبود. او به محض شنیدن شایعات، ‏می‌پرید سراغ کامپیوترش و به سرعت هر چه تمام‌تر صفحات زیادی از سایت‌های مختلف و چپ و راست و بالا و پایین را جلوی ‏رویش باز می‌کرد تا اخبار رسمی و غیررسمی را به دست بیاورد. هر چه قدر به جمله‌ی آخر آن بند بیشتر فکر می‌کنم زندگی در ‏‏30 سال پیش برایم یک رنگ دیگر پیدا می‌کند. زمانه‌ای که تو برای شنیدن اخبار رسمی باید صبر می‌کردی. باید یک ساعتی ‏توی خیابان‌ها قدم می‌زدی. وقت را می‌گذراندی تا موعدش برسد. آهنگ زندگی کندتر بود. معنای زندگی..؟! تا ساعت اخبار ‏برسد، در آفتاب پریده رنگ دم غروب می‌شد قدم زد و نگاه کرد و خیال کرد. زندگی تعلیق بیشتری نداشت؟ به نظرم این که ‏تو برای شنیدن خبر هجوم به مرزهای کشورت یک ساعتی بروی قدم بزنی، یعنی انتهای تعلیق. قدم زدن یک نوع آرامش دارد. ‏و انتظار برای رسیدن یک ساعت موعود اضطراب. و جمع متناقض‌ها زندگی است. هر چه این جمع متناقض‌ها بیشتر پیاله‌ی ‏زندگی پر و پیمان‌تر...‏


۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۷
پیمان ..

علاقه داریم که خودمان را به خاطر خیره شدن از پنجره سرزنش کنیم. انگار همیشه باید کاری کنیم، چیزی را مطالعه کنیم یا ‏چک لیستی برای انجام دادن کارها داشته باشیم. انگار خیره شدن از پنجره یک جور وقت تلف کردن است. چیزی را تولید ‏نمی‌کنیم و هیچ هدفی را برآورده نمی‌کنیم. خیره شدن از پنجره یک جور ملالت است، یک جور حواس‌پرتی و یک جور ‏بیهودگی. چانه را در دست گرفتن،‌ ایستادن در نزدیکی شیشه‌ی پنجره و به چشم‌ها اجازه دادن برای این که فاصله‌ای نه چندان ‏دور از پنجره را دید بزنند شان و منزلتی ندارد. ما هیچ وقت نمی‌گوییم: امروز روز خیلی خوبی داشتم. نقطه‌ی اوجش جایی بود ‏که از پنجره خیره شده بودم. ولی شاید در یک جامعه‌ی بهتر،‌ در یک آرمان‌شهر آدم‌ها همچه جمله‌ای را به همدیگر بگویند.‏

نقطه‌ی متناقض خیره شدن از پنجره به بیرون این است که ما از پنجره به بیرون خیره نمی‌شویم که بفهمیم آن بیرون چه ‏اتفاقاتی در حال افتادن است. ما از پنجره به بیرون خیره می‌شویم تا لایه‌هایی از ذهن‌مان را کشف کنیم. ساده است که تصور ‏کنیم ما می‌دانیم که به چه چیز فکر می‌کنیم، چه احساسی داریم و چه چیزهایی در مغزمان می‌گذرد. ولی به ندرت به طور کامل ‏چنین تصوری درست خواهد بود. خیلی خیلی چیزها وجود دارند که ما را وادار می‌کنند بگوییم ما به دور محوری از کشف ‏ناشده‌ها و چیزهای جدید در حال چرخشیم. دروغ‌های انباشته‌ای که بروز پیدا نکرده‌اند. شرمساری‌هایی که تحت فشار ‏سوال‌های مستقیم ظاهر نشده‌اند. راستش را بخواهیم بگوییم،‌ خیره شدن از پنجره به ما راهی را پیشنهاد می‌کند تا به الهام‌های ‏آرام‌ترمان گوش کنیم و خودهای عمیق‌ترمان را دریابیم.‏

افلاطون استعاره‌ای برای ذهن پیشنهاد داده است: افکار ما مانند پرندگانی هستند که در حوالی لانه‌های‌شان در مغز در حال بال ‏بال زدن اند. ‏

افلاطون فهمید که برای نشاندن هر کدام از این پرنده‌ها در لانه‌های خود، ما به دوره‌هایی از بدون هدف بودن نیاز داریم. خیره ‏شدن از پنجره همچه آرامش بدون هدف بودنی را به ما می‌دهد. ما می‌بینیم که جهان در حال گذر است: پیچک هرزی خودش را ‏در مقابل وزش باد نگه می‌دارد، برج خاکستری رنگی در مهی از باران ریز فرو رفته است. ولی نیازی نیست که واکنشی نشان ‏بدهیم. ما قصد تاثیرگذاری نداریم، و بنابراین بخش‌های ابتدایی و تجربی بیشتری از وجودمان شانس شنیده شدن دارند. مثل ‏صدای زنگ کلیسای یک شهر وقتی ترافیک خیابان‌ها در نیمه‌شب به اتمام می‌رسد.‏

نیروی انباشته‌ی رویاهای روزانه توسط جوامعی که عقده‌ی بهره‌وری دارند شناخته نشده است. ‏

ولی تعدادی از بینش‌ها و دیدگاه‌های بزرگ ما درست زمانی به دست آمده که هدفمند بودن را متوقف کرده‌ایم و به جایش به ‏نیروی خلاق خیال‌پردازی احترام گذاشته‌ایم. ‏

خیال‌پردازی‌های پنجره‌ای یک طغیان استراتژیک علیه نیازهای بیش از حد فشارهای لحظه‌ای است. فشارهایی که در نهایت ‏بی‌معنا هستند. خیال‌پردازی‌های پنجره‌ای یک سرکشی به نفع پخش شدن افکار و جست‌وجوی فرزانگی خود عمیق ‏کشف‌ناشده‌ی ما هستند.‏



ترجمه از متن The Importance of staring out the Window 


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۶
پیمان ..

سر کلاس مهندسی مالی، استاد در باب اهمیت مباحث مالی در زندگی جماعت آمریکایی‌ها گفت: اون جا این جوری هاست که مثلا یه گروه دکتر توی یه آفیس وقت ناهار که دور هم جمع می‌شن، سر تجربه‌های کاری شون حرف نمی‌زنن. سر این حرف می‌زنن که بورس در چه حاله و سهام کدوم شرکته رشد کرده و شاخص کدوم بورس افت کرده و سرمایه‌ها را باید کجا برد و تخم مرغ‌ها رو توی کدوم سبد‌ها بچینیم که بیشترین سود رو ببریم. زندگی ۶۰ درصد خانواده هاشون با بورس و بالا پایین شدن‌های بورس گره خورده. 

این حرف‌ها بعد از ارائه‌ی یکی از بچه‌ها بود در مورد بورس تهران و قوانین محدوده کننده‌ی بورس تهران در قیاس با سایر بورس‌های جهان و بسته بودن دروازه هاش به روی خارجی‌ها و بدی هاش. یک نمودار مقایسه‌ای نشان داد از تعداد معاملات انجام گرفته در واحد زمان در بورس‌های جهان. بورس نیویورک سر به فلک کشیده بود و آن انت‌ها بورس تهران مماس به خط افقی و صفر نمودار بود. 

به این فکر کردم که صحبت‌های سر ناهار یک مجموعه‌ی اداری معیار خوبی از دغدغه‌های یک ملت است. 

- تیم مهندسی سه نفره‌ای هستیم که همیشه با هم ناهار می‌رویم و سر این ناهار‌ها با دیگران هم سفره می‌شویم. این بار با آقای ف و آقای گ هم سفره شده‌ایم. آقای ف از آزمایش موشک‌های دوربرد جدید ایران خوشحال و ذوق زده است. به نظر او عربستان هیچ غلطی نمی‌تواند بکند و ایران باید با عربستان وارد جنگ شود. باید بزنیم عربستان را نابود کنیم و عربستان هیچ قدرتی ندارد. آقای گ گفت که اربعین می‌خواهد برود کربلا. برای بار چندم است که می‌خواهد برود کربلا. آقای ف ازش در مورد تفاوت کربلا و مکه می‌پرسد. به نظر آقای گ کربلا یک حال و هوای دیگری دارد. یک حال و هوایی به مراتب بهتر از مکه. حرفش را باور ندارم. به نظرم مکه و کعبه چیز دیگری است. برای ما ایرانی‌ها نیست. ولی معنای دیگری دارد. اصل معنا آنجاست. ولی کربلا نرفته‌ام که با او وارد بحث شوم... آقای ف و گ برای اربعین روزشماری می‌کنند. 

- با آقای سین هم سفره‌ایم. مدیر سرمایه گذاری شرکت است. از وضع رکود حاکم می‌گوید و شکایت می‌کند. ما هم تایید می‌کنیم. کسی کار نمی‌کند. هیچ پروژه‌ای شروع نمی‌شود. هیچ سرمایه گذاری‌ای انجام نمی‌شود. همه فقط صبر می‌کنند. و دولت ترسو است. خیلی ترسو است. نرخ بهره را پایین نمی‌آورد. می‌ترسد که نرخ بهره را پایین بیاورد. نرخ بهره‌ی بانکی را می‌گویند ریسک فری. یعنی یک سود تامین شده. سود تامین شده باید کمتر از سود کارهای دیگر باشد تا مردم با پولشان کار کنند. این احساس را داشته باشند که با نگه داشتن پولشان در حال ضرر‌اند. ریسک فری نباید ۲۰ درصد باشه. ۲۰ درصد یعنی بیشترین سود ممکن از انجام هر کاری و الان تنبلی و مطلقا هیچ کاری نکردن برای یه عده بیشترین سود ممکن رو داره. الان طرف ۴میلیارد پول را خوابانده توی بانک، ماهی ۱۰۰میلیون پول در می‌آورد و مطلقا هیچ کاری نمی‌کند. راست راست راه می‌ره و پول در می‌آره و ازون طرف هم آدمی که ماهی ۱ میلیون پول درنمی آره در به در دنبال کاره و هیچ کاری نیست. هیچ پروژه‌ای شروع نمی‌شه که یه عده برن سر کار و شاغل بشن... و شرکت ما هم پولی در نمی‌آورد که کارانه‌های ما را بدهد. ازین جور حرف‌ها می‌زنیم... 

- عاشق آقای ر می‌شوم. تلفنچی شرکت است. با او هم سفره می‌شویم. تنها نشسته بود. بهش می‌گویم عکس‌های کوه این هفته‌تان فوق العاده بود. می‌گوید از ایستگاه ۲ تا ایستگاه ۵ یک ریز باران می‌بارید. مهدی می‌گوید: می‌دونی ساعت چند می‌ره کوه؟ ساعت ۳ صبح. می‌گویم همین است دیگر. همین ساعت باید رفت. لذتش به این است که طلوع آفتاب را از توی کوه ببینی. بعد می‌گویم پایه کم است برای این ساعت‌ها. کسی نمی‌آید. آقای ربیعی می‌گوید: پایه نمی‌خواد. من همیشه تنها می‌رم. بچه هام نمی‌ان. دوست ندارن. می‌پرسم از بچه‌هایش. یک دختر ۱۶ساله دارد و یک پسر ۸ساله. نوجوان ۱۶ ساله‌ای که پدرش این جور اهل توچال رفتن باشد برایم یک آرزوی قدیمی است. ولی دخترش کوه رفتن با پدر را دوست ندارد. می‌گوید سه ساعت و نیمه رسیدم ایستگاه ۵ و هوا فوق العاده بود... از باران و ایستگاه‌ها و حرکت ابر‌ها در نیم قدمی‌اش و بالا رفتن در میان ابرهای چسبیده به کوه تعریف می‌کند و ناهارمان تمام می‌شود و برمی گردیم پشت می‌ز‌هایمان.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۲:۲۳
پیمان ..

اولش تعجب کردم که چرا کسی نمی‌رود سمت وسط اتوبوس. دم غروب بود و همه زیربغل به زیربغل هم ایستاده بودند و جا ‏برای تازه‌واردها نبود. ولی قسمت وسط اتوبوس خالی بود. جستم سمت وسط اتوبوس و یکهو جا خوردم. دختری آن‌جا ایستاده ‏بود. و به فاصله‌ی نیم‌متری او خالی بود. کسی نزدیکش هم نایستاده بود. دختر زیرسارافونی سفید پوشیده بود با یک دامن سیاه ‏خیلی بلند. و چشم‌های بادامی‌اش شبیه آسیای مرکزی‌ها بود. کنارش هم یک پسر موطلایی لاغر ایستاده بود. روبه‌روی‌شان ‏ایستادم. پسر کوله‌ی 65لیتری کانیون سیاه رنگ داشت که زیر پایش گذاشته بود و دختر کوله‌ی 35 لیتری دوتر آبی‌رنگ به ‏دوش انداخته بود. نمی‌دانم متوجه رفتار ما ایرانی‌ها شده بودند یا نه. این‌که وسط آن همه شلوغی باز هم کسی نزدیک‌شان ‏نشده بود،‌خیلی حرف بود.آقای کنار دستی‌ام گفت: پسره بلژیکیه و دختره بلغارستانی. و بعد ازم پرسید تا ایستگاه علم و ‏صنعت چند تا مونده؟ گفتم 4تا. به انگلیسی به پسره گفت که 4تا ایستگاه مانده.‏

سر ایستگاه کرمان 5-6تا بچه‌ی سرچهارراهی ریختند توی اتوبوس. ریزه میزه بودند و شر. لابه‌لای مردها تونل باز کردند. یکی ‏تیکه انداخت: بچه‌های شکیبو نیگاه. دختر 5ساله‌ای که صورتش از چرک سیاه شده بود گفت: شکیب باباته توله‌سگ. همه ‏خندیدند. پسری عینکی براق نگاهش کرد. پسری که بسته‌ی آدامس دستش بود گفت: چهارچشمی و زبان در آورد. همه زدند ‏زیر خنده که کاری‌شان نداشته باشید. پسر بلژیکی و دختر بلغار فقط نگاه می‌کردند.‏

نگاه‌شان می‌کردم و یک حس عجیبی بهم دست داده بود. این که دختر همراهت اهل یک کشور دیگر باشد خودش یک داستان ‏است. بعد آن‌قدر پایه باشد که با تو پا شود بیاید ایران خودش یک داستان دیگر است... بعد به دامن بلند و گشاد و لباس و ظاهر ساده و بی آرایش دختر یک ‏نگاه گذرا انداختم و بعد زل زدم به نیم‌متر آن طرف‌تر. دخترها و زن‌هایی که آن طرف ایستاده بودند و چسان فسان ریمل و رژ ‏و پودر و ماسک سفید روی صورت شان و ساپورت تنگ‌شان آدم را فقط به فکر لمس کردن بدن‌شان می‌انداخت... ‏

به ایستگاه آخر رسیدیم. پسر بلژیکی و دختر بلغار پیاده شدند و راه افتادند سمت مترو. می‌خواستند بروند کرج. گفتند که بلدند ‏که خط عوض کنند. صبر کردم تا جلویم راه بروند. جلوی من سوار پله برقی شدند. روی یک پله ایستادند و دختر با خنده چیزی ‏به پسر گفت. از اتوبوس‌سواری‌شان گفت یا از بچه‌های شکیب و خنده‌ی ملت؟ نمی‌دانم... جلوی من بلیط خریدند و در مسیری ‏مخالف مسیر من سوار مترو شدند... تو دلم به‌شان آفرین گفتم و یکهو احساس ترسو بودن کردم. پیش خودم دلیل آوردم که ‏تو پول نداری. تو در کشوری زندگی می‌کنی که یکی از بی‌ارزش‌ترین پول‌های دنیا را دارد. آن‌ها با 20 یورو می‌توانند کل این ‏شهر را زیر پا بگذارند، ولی تو با 20 هزارتومان... تو جان می‌کنی، از صبح تا شب می‌روی سر کار، از شب تا صبح می‌نشینی پای ‏درس‌هات و آخرش هم بعد از چند ماه به اندازه‌ی یک بلیط هواپیما به بلژیک پس‌انداز نداری. حتا وقتی یک سفر دو روزه‌ی ‏وطنی بروی متهمت می‌کنند که با تو خوش نمی‌گذرد. تو همه‌اش دوست داری راه بروی و این‌طرف و آن طرف بروی. آدم با تو ‏خسته می‌شود. آدم می‌رود مسافرت که لش کند. خستگی در کند... ولی ته دلم می‌دانستم که همه‌ی این‌ها فقط توجیه است.‏


۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۵۵
پیمان ..

هیچ وقت ننشسته‌ام جنگل آسفالت را ببینم. ولی اسم این فیلم و شاید کتاب عجیب برایم دوست‌داشتنی است. آن شب هم ترس از جنگل ‏آسفالت بود که واداشت‌مان کل مسیر را از جاده قدیم برویم. جاده قدیم خلوت بود. هر از گاهی باریک می‌شد و چند ماشین پشت سر هم ‏حرکت می‌کردند. هر از چند گاهی تریلی و کامیونی در سربالایی هن و هن مشغول کشیدن بار عظیم خودش بود و ما به سرعت از کنارش ‏رد می‌شدیم و هر از چند گاهی از لابه‌لای صخر‌ه‌ها و سر پیچ‌ها اتوبان را می‌دیدیم که جنگل آسفالتی تحمل‌ناکردنی بود. ماشین‌هایی که ‏کون به کون هم با سرعت هر چه تمام‌تر می‌رفتند و اگر لحظه‌‌ای می‌ایستادم با سرعت شاتر یک پنجاهم ثانیه هم که ازشان عکس می‌گرفتم ‏فقط خطوط قرمزی بودند در راستای آسفالت مستقیم اتوبان. جنگلی از رقابت برای سرعت رفتن. جاده‌ای مستقیم و گاز دادن‌های ‏عجولانه‌ای که آرامش جاده قدیم و پیچ‌های سرعت کُش‌اش آن جنگل آسفالت را نخواستنی می‌کرد. ‏

بعد از قزوین هم از جاده قدیم آمدیم. رد شدن ریل‌های راه‌آهن از زیر پاهای‌مان را حس کردم و به کارخانه‌جات تولید مواد غذایی بیدستان ‏نگاه کردم و بعد از وسط نیروگاه شهید رجایی رد شدیم تا هیجان و عظمت یک نیروگاه تولید برق را نزدیک‌تر از هر موقع دیگری لمس ‏کنم. آبیک شهر کوچکی کنار اتوبان نبود. معنایی بود از جاده‌های دیگری که به روستاهای اطرافش می‌رفتند و هشتگردِ جاده قدیم ‏نفرت‌گاه شروع ترافیک آخر هفته‌ی محور غرب کشور به تهران نبود. شهری بود زنده که تکیه‌های چای صلواتی داشت و درنگی بود برای ‏خوردن چای دارچینی و خستگی در کردن و بعد از هشتگرد بوی خوش نهالستان‌های بین هشتگرد تا کمالشهر از یاد آدم می‌برد که 5ساعت ‏است که توی راهی و به خاطر شهرها و روستاهای سر راه نشده است وحشیانه سرعت بروی. نهالستان‌‌ها و باغ‌ها و تالارهای عروسی و درختان ‏سر به فلک‌کشیده‌ی دشت شهریار و...‏

دیگر جای ما توی اتوبان نیست، جاده قدیم را با لذت در آغوش می‌کشیم، و با همه‌ی سرعتی که زندگی گرفته(آن قدر سریع پیش می‌رود ‏که در یک پیاده‌روی 2ساعته نمی‌توانم به یک دهم آن چه گذشت هم فکر کنم) باز هم به دنبال آرامش و سرخر کمتری برای رفتنیم.‏


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۶
پیمان ..