سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۵ مطلب با موضوع «وبلاگ ها» ثبت شده است

‏1-‏ نظرسنجی کانال تلگرام را به خاطر آمارهای سپهرداد گذاشتم. آمارهای این چند وقت ‏گذشته بهم می‌گفت که نصف بیشتر کسانی که این‌جا را می‌خوانند با موبایل و تبلت‌شان ‏سر می‌زنند. آمارگیر وبلاگم مجانی است و روندها را نشان نمی‌دهد. ولی اگر روند ‏استفاده از موبایل برای خواندن سپهرداد را طی چند سال نشان می‌داد به نظرم قشنگ ‏می‌شد. اثباتی می‌شد بر این نظریه که آینده از آن موبایل‌هاست. یک روند صعودی در ‏استفاده از موبایل برای خواندن وبلاگی که مطالب و نویسنده‌اش تناسبی با صفحات ‏کوچک موبایل ندارد...‏

‏2-‏ از سرویس کانال تلگرام خوشم نمی‌آید. ‏

سرویس کانال تلگرام یک بازگشت به گذشته‌ است. بازگشت به عصر پیش از گودر. ‏وقتی می‌بینم کانال‌ها برای عضوگیری بیشتر و معرفی و دیده شدن هی به هم‌دیگر نان ‏قرض می‌دهند، هی برای هم‌دیگر تبلیغ می‌کنند، هی لیست کانال‌های مرتبط با خودشان را ‏چند وقت به چند وقت می‌گذارند احساس بازگشت به گذشته بهم دست می‌دهد. ‏بازگشت به روزگاری که فیدخوان‌ها و سردمدارشان مرحوم گودر هنوز نیامده بودند و و ‏بلاگ‌ها باید به هم لینک می‌دادند تا از وجود همدیگر خبر بدهند. سیستم کانال‌های ‏تلگرام دقیقا برای روزگار پیش از فیدخوان‌ها است... قدیمی و پر دردسر و عقب‌مانده.‏

اما بدترین ویژگی کانال‌های تلگرام برای من این است که مطالب‌شان در گوگل غیرقابل ‏جست و جو است. تو اگر مشتری فلان کانال خوب نباشی، هرگز نمی‌توانی برای سوالت ‏جوابی از آن کانال را به کمک گوگل بیابی. دلیلش البته این است که اساسا تلگرام یک ‏ابزار اجتماعی برای مراوده است. برای چرت و پرت گفتن‌های دو نفره و چند نفره است. ‏تلگرام و امثالهم برای مطالب خوب و مفصل و عمیق و ماندگار طراحی نشده. وقتی ‏نوشته‌های یک سری کانال‌ها خوب را می‌خوانم واقعا حرصم می‌گیرد که چرا در تلگرام ‏نوشته شده‌اند؟ چرا قابلیت ماندگاری از طریق گوگل را از خودشان دریغ کرده‌اند؟ چرا ‏قابلیت لینک داده شدن را از خودشان دریغ کرده‌اند؟!‏

یک بدی دیگر کانال‌های تلگرام حالت خبری آن‌هاست... وبلاگ‌ها با کتاب‌ها قرابت ‏بیشتری داشتند. لحن و زبان اهمیت بیشتری داشت. مدل ذهنی نویسنده و طرز فکرش ‏در یک وبلاگ نمود داشت. نویسنده‌های بسیاری از وبلاگ‌ نوشتن به کتاب نوشتن ‏رسیدند. در زبان فارسی و غیرفارسی نمونه‌ها زیادند. بعضی نوشته‌های وبلاگی از بسیاری ‏از نوشته‌های مکتوب نشریات حرفه‌ای و کتاب‌های پرطمطراق سطحی بالاتر داشتند. اما ‏در کانال‌های تلگرام خبری از لحن نیست. صفحات کوچک موبایل‌ها لحن را می‌کشند. ‏زبان خاص را می‌کشند. و آدم‌ها را تبدیل می‌کنند به روزنامه‌نگارانی که به هر ترتیبی شده ‏باید خبر بروند...‏

‏3-‏ چرا توی تلگرام می‌نویسند؟ ‏

برایم سوال بزرگی است. بحث مخاطب و این‌که همه‌ی مخاطب‌ها رفته‌اند سمت تلگرام به ‏نظرم قضیه‌ی مرغ و تخم‌مرغ است. بالعکسش هم هست. بعضی از کانال‌های تلگرامی ‏آن‌قدر خوب‌اند که آدم نمی‌تواند از کنار این ابزار ابلهانه بگذرد...‏

آشنایی زدایی هم می‌تواند باشد. این‌که آدم‌ها از وبلاگ نوشتن خسته می‌شوند. تکراری ‏می‌شود برای‌شان. به چهارچوب جدیدی نیاز پیدا می‌کنند تا دوباره خودشان را بیان ‏کنند... و شاید بسیاری دلایل دیگر... ‏

سوال مهمی است: چرا بعضی نویسنده‌های خوب توی تلگرام می‌نویسند؟

‏4-‏ نتیجه‌ی نظرسنجی با آمارهای وبلاگ هم‌بستگی دارد. 60 درصد موافق کانال تلگرام ‏سپهردادند و 40 درصد مخالف...  ‏

توی ذهنم این بود که اگر درصد بالایی موافق کانال وبلاگ سپهرداد باشند برایش ‏استراتژی خاصی در نظر بگیرم. ولی 40 درصد مخالف نسبت بالایی است... ‏

کانال تلگرام وبلاگ سپهرداد را می‌زنم و همان کارکردی را برایش تعریف می‌کنم که به ‏نظرم در حد تلگرام است: کانال اطلاع‌رسانی. وقتی نوشته یا لینک جدیدی به این وبلاگ ‏اضافه می‌شود، توی کانال تلگرامش هم خبررسانی می‌شود: 

https://t.me/sepehrdad_channel

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۵
پیمان ..

"صفحه توریسم تارنمای انسان‌شناسی و فرهنگ با هدف به اشتراک گذاردن تجربیات و نیز شناسایی خرده‌ فرهنگهای محلی، جاذبه‌های طبیعی/ فرهنگی/ تاریخی، آسیب‌شناسی گردشگری در ایران و… در نظر دارد سفرنامه‌های نوروزی همکاران و خوانندگان انسان‌شناسی و فرهنگ را پس از تعطیلات نوروزی منتشر کند..."

آگهی را 1ماه پیش دیدم و به نظرم جالب و بی‌دردسر آمد. یکی از سفرنامه‌هایم را برای‌شان فرستادم. بعد از 1ماه همچه ایمیلی دریافت کردم:

"با درود و خسته نباشید

سفرنامه شما صفحه آرایی و در ویژه نامه گنجانده شد؛ اما شوربختانه در لحظات آخر فهمیدیم که این سفرنامه را پیش از آنکه در اختیار ما قرار دهید، در وبلاگ تان به طور کامل به همراه همان تصاویر منتشر کرده اید. به روال سایر نشریات، ما نیز از انتشار مطالبی که پیش از آن در جایی دیگر منتشر شده باشند معذوریم."

شک داشتم که جواب بدهم یا ندهم. سنگ مفت گنجشک مفت همچه چیزی برای‌شان نوشتم:

"سلام.

راستش به روال سایر نشریات عمل کردن تان برایم جالب است.

اولا این که شما پولی یا چیزی که بتوانم به آن بگویم حق التالیف به من نداده اید و نمی دادید و نخواهید داد که حق انحصاری انتشار را در قبالش بخواهید.

ثانیا خواننده های نشریه ی شما (سایت انسان شناسی و فرهنگ) هم پولی به شما نمی دادند که بگوییم به خاطر پولی که داده اند حق شان تضییع می شود. (حداقل من این طور گمان کردم که ویژه نامه مثل سایر ویژه نامه های سایت انسان شناسی و فرهنگ به صورت یک فایل پی دی اف قابل دانلود منتشر می شود و به همین خاطر پولی نیست.) 

ثالثا از اعتباری که به وبلاگ این حقیر داده اید خیلی متشکرم. وبلاگی که میانگین بازدیدش روزی 5بازدید است در حد یک سایت معتبر تحویل گرفته شده. بسیار ممنونم.

و رابعا که قصدم به اشتراک گذاشتن تجربه بود. فکر کردم که هدف این ویژه نامه ی سایت انسان شناسی هم به اشتراک گذاشتن تجربه های خوانندگانش در "قالب یک مجموعه" است. نه قصد رزومه جمع کردن داشتم و نه آدم شناخته شده ای هستم که بگویند فلان اثرش در فلان مجموعه جمع شده و جاهای دیگر غیرقانونی است و الخ.

به هر حال از وقت گذاشتن شما سپاسگزارم."

و بعد به این فکر کردم که چرا باید ادا در آورد و بعد به این فکر کردم که تنها تریبون من همین وبلاگ‌هایی است که می‌نویسم. به این فکر کردم که اگر می‌خواستم جای دیگری حرف‌هایم را بزنم، جای دیگری بنویسم، حتا اگر از خیلی‌ها بهتر باشم چه‌قدر باید منت‌کشی می‌کردم چه قدر ادا درمی آوردم تا من را به خودشان راه بدهند... 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۵۴
پیمان ..

قبل‌ها فکر می‌کردم دزدی وبلاگی یک کار دخترانه است. دخترها بیشتر وبلاگ می‌نویسند. تعداد دخترهای وبلاگ‌نویس چند برابر پسرهاست. بنابراین تعداد آدم‌های بی‌استعداد هم در بین شان باید بیشتر باشد. کسانی که نوشتن بلد نیستند و می‌خواهند نوشته‌ای را از خودشان بروز بدهند. بنابراین به واردات نوشته در وبلاگ‌شان می‌پردازند. و خب، یک دختر طبیعی‌اش این است که یک متن دخترانه را کپی پیست کند. بعد خیلی از وبلاگ‌های دخترانه‌ای که به‌شان سر می‌زدم کنار وبلاگ‌شان، یا سر در وبلاگ‌شان می‌نوشتند: لطفا کپی نکنید. اگر کپی کنید من می‌دانم و شما. لطفا هنر داشته باشید و خودتان بنویسید. کپی کردن ممنوع. و الخ. بعضی‌های‌شان معرفی وبلاگ نداشتند. فقط یک جمله داشتند: کپی کردن نوشته‌های این وبلاگ ممنوع.

این‌ها را که می‌خواندم با خودم فکر می‌کردم چه‌قدر کپی شدن کار باکلاسی است. مرگ من، این خانمه که الان نوشته اگر کپی کنید من می‌دانم و شما، از کپی شدن مطالبش به انتهای لذت می‌رسد. باور کن. اصلا اگر این گوشه بنویسی لطفا کپی نکنید، یعنی نوشته‌های وبلاگت خیلی ارزشمند است. آن‌قدر ارزشمند که خیلی‌ها در آرزوی صاحب این نوشته‌ها بودن هستند. 

از آرزوهایم در سال اول وبلاگ‌نویسی‌ام این بود که یک نفر پیدا شود، نوشته‌های من را کپ بزند. به نظرم خیلی باکلاس می‌آمد.

چند وقت پیش همین‌جوری اسمم را گوگل کردم. اولین صفحه‌ای که گوگل آورد برایم ناآشنا بود. یکی از داستان‌هایی بود که نوشته بودم. ولی من آن را به هیچ جایی نداده بودم که منتشرش کنند. ولی داستان من بود. خیلی حاضر و خوشگل و آماده‌ی پرینت. برای سایت حوزه‌ی هنری بود. شستم خبردار شد که یک بار خیلی سال پیش(تو بگیر 10سال پیش)، داستانم را برای یکی از مسابقه‌های ادبی حوزه هنری فرستاده بودم. ولی برنده نشده بود. یک بیلاخ خشک و خالی هم تحویلم نداده بودند آن موقع. ولی بعد از این همه سال می‌دیدم داستانی که برای مسابقه‌شان فرستاده بودم مفت و مجانی منتشر شده بود. باید خوشحال می‌بودم؟ بقیه می‌روند مفت مفت چند صد هزار چند صد هزار جایزه می‌گیرند، داستان‌شان منتشر نمی‌شود که آدم بخواند ببیند این داستان چه داشته که برنده شده، بعد من...

پری‌روز با دوستی حرف می‌زدم. از ماشین پدرش در زمان کودکی‌هایش و خاطرات روی صندلی‌های آن ماشین نشستن می‌گفت. از طعم امنیتی که گرما و نرمای صندلی‌های آن ماشین و حس خوبی که تودوزی درهای آن ماشین بهش می‌داد. شبش به یاد ماشین پدرم در کودکی‌ها آریا شاهین را گوگل کردم. یک سری اطلاعات ویکی‌پدیایی در مورد آریاشاهین و بعد یک سایت که در مورد ماشین‌های قدیمی، نوشته‌ها و عکس‌های نوستالژیک داشت. آمدم پایین و اوه خدای من... این عکس من و بابام است با آریاشاهینش. این جا چه کار می‌کند؟! 

از وبلاگم برداشته بود. از پستی که 4سال پیش در حسرت آریاشاهین پدرم نوشته بودم و عکسی از آن را گذاشته بودم. ولی روحم هم خبر نداشت که کسی عکسم را بردارد و توی سایت خودش استفاده کند... نه. مشکلی با استفاده از عکسم نداشتم. مشکل آن لوگویی بود که طرف پایین عکس انداخته بود. آن وقاحتی بود که در تصاحب عکس به خرج داده بود. نکرده بود عکس را همان‌طور که کپی کرده پیست کند. برده بود عکس را به نام خودش کرده بود. لوگوی سایتش را پای عکس انداخته بود که بگوید این عکس مال من است... 

از گوگل باز هم سوال پرسیدم. دستم را گرفت و از لابه‌لای صفحات مختلف من را رساند به یک سری وبلاگ سپهرداد دیگر. نه. بلاگفا و بلاگ اسپات و وردپرس و میهن بلاگ و این‌ها نبودند. وبلاگ‌هایی بودند که مطالب اخیر وبلاگم را داشتند. سایت‌هایی با دامنه‌های عجیب و غریب. با همان سردر سپهرداد و با همان عکس‌ها و تیترها و نوشته‌ها. فیدخوان نبودند. صفحاتی بودند که همان نوشته‌های وبلاگ سپهرداد را داشتند. منتها بدون قسمت نظرات و با حجمی انبوه از تبلیغات. شک برم داشت که نکند منِ پیمان برمی‌دارم نوشته‌هایم را توی این سایت‌ها هم کپی پیست می‌کنم. آن هم نو به نو... آدمی(آدمی؟!) برداشته بود تمام نوشته‌های من را کپی کرده بود و دوباره انتشار داده بود. یا خدا... 

نه... او بی‌کار نبوده. عاشق نوشتن من هم نبوده. تبلیغات بالا و پایین و چپ و راست وبلاگش بوی پول می‌داد. تبلیغات ژل حجیم‌کننده‌ آقایان، ساپورت پشم‌دار برای زمستان، کرم موبر دائمی، و تازه آن گوشه یک خانمی هم بود که حالت درآوردن زیرجامه‌اش را داشت و هر کلیک روی این تبلیغات، نه، هر بازدید از این تبلیغات ریال ریال کنتور می‌انداخت و می‌اندازد... و من در این سال‌هایی که وبلاگ نوشته‌ام هیچ پولی به دست نیاورده‌ام.

نمی‌دانم باید چه کار کنم. 

امروز ظهر به فرزان در مورد حقوق مالکیت در ایران و شاخص‌های رفاه جهانی می‌گفتم. این که ایران یکی از بدترین کشورهای جهان در زمینه‌ی حقوق مالکیت است و تو وقتی نسبت به کوچک‌ترین دارایی‌هایت نمی‌توانی هیچ حس مالکیتی داشته باشی، انگیزه‌ای برای بهتر کار کردن و درست کردن چیزهای دم دستت نخواهی داشت و می‌زنی به کانال بی‌خیالی... چس‌ناله و ناتوانی دیگر.

نمی‌دانم باید چه کار کنم. 

چند وقت پیش یکی از خواننده‌های همین سپهرداد بهم پیشنهاد کار داد. گفت یک جایی است که موضوع می‌دهند و تو می‌نویسی و آن‌ها نوشته‌ها را بانک اطلاعاتی می‌کنند و بعد به خبرگذاری‌ها و روزنامه‌ها می‌فروشند. پول‌شان نقد است و خیلی خوب هم پول می‌دهند. بهم نگفت کجا. گفت می‌توانی در مورد ترافیک چیزی بنویسی؟ 

از روزنامه‌نگارها بدم می‌آید. ولی از پول نه. 

یکی از نوشته‌های همین سپهرداد را کمی ویرایش کردم و بهش دادم و نوشته را هم از وبلاگ حذف موقت کردم که یک موقع گیر ندهند. فرستادم و یک ماه بعد جوابش آمد که چون قبلاها توی سپهرداد منتشرش کرده بودی رد شده است. گوگل دوست راستگوی همه‌ی ماست. به خودم گفتم مگر این وبلاگ چند تا خواننده دارد؟ مگر چند نفر آن نوشته را خوانده بودند. به 100نفر هم نمی‌رسند و نخواهند رسید. ولی اسم موسسه را فهمیدم: جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی. خدا را شکر کردم که نوشته‌ام رد شد، وگرنه گناه کبیره‌ای دچار شده بودم. بعد به این فکر کردم که این جبهه‌ی فرهنگی انقلاب می‌خواست مالکیت نوشته‌ام را مفت بخرد و آن را به یک خبرگذاری یا روزنامه بفروشد. می‌خواست مالکیت را از من بخرد. یعنی من نمی‌توانستم دیگر هیچ مالکیتی بر نوشته‌ام داشته باشم... و چرا باید جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی این را بکند؟ اگر بنشیند از مالکیت نوشته‌های آدم‌ها پاسداری کند، آن آدم‌ها خودشان مجاب نمی‌شوند که نوشته‌های‌شان را بفروشند؟!

نمی‌دانم باید چه کار کنم. 

بودریار یکی از نظریه‌پردازان پسامدرنیسم است. یکی از مفاهیم بنیادین نظریه‌ی او "وانمودگی" است. او می‌گوید که در گذشته اصل هر چیز بر بدلش رجحان داشت.و کپی‌هایی که سعی بر وانمودن و بازنمایی امر اصلی داشتند هیچ‌گاه به پای آن نمی‌رسیدند. مثلا تابلویی که ون‌گوک می‌کشید با تابلوهایی که نقاشان دیگر از او کپی می‌کردند تومنی صنار توفیر داشت. بودریار برای وانمودگی سه ساحت را نام می‌برد: بدل‌سازی، تولید و شبیه‌سازی.

بدل‌سازی برای دوران کلاسیک است. جایی که اصل هر چیز بر بدلش رجحان داشت و هیچ تقلیدی اصل نمی‌شد.

تولید برای عصر صنعتی شدن است. زمانی که مرز بین امر واقعی و امر بازنمایی نامشخص می‌شود. با اختیار ماشین چاپ، نقاشی‌های ون‌گوک با همان کیفیت نقاشی اصلی بازتولید می‌شد و بین نقاشی‌های تکثیر شده و اصل تفاوتی وجود نداشت.

ساحت سوم شبیه‌سازی است. جایی که فرآیند معکوس می‌شود. دیگر کپی‌ها را با اصل مقایسه نمی‌کنند. بلکه اصل را با کپی‌ها مقایسه می‌کنند. بازیگر فیلم تلویزیونی به نام شخصیت داخل سریال مشهور می‌شود، نه به نام اصلی خودش. ساختمان‌های دیزنی‌لند، از روی کارتون‌های خیالی و بدلی والت دیزنی ساخته می‌شوند، نه کارتون‌ها از ساختمان‌های واقعی. مردم سعی می‌کند از مدل‌ها و مانکن‌ها در لباس‌پوشیدن پیروی کنند، نه مدل‌ها (نمونه‌های شبیه‌سازی شده‌ی مردم) از مردم و الخ...

حالا شده حکایت من. با این سپهردادهای قلابی، حس می‌کنم آن‌ها، نوشته‌ها را می‌نویسند و من هستم که دارم کپی پیست می‌کنم...


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۲۱:۳۲
پیمان ..
امروز یکی عبارت "مالiدن دست به baسن دخtaران در نمایشگاه کتاب تهران" را گوگل کرده بود و به سپهرداد رسیده بود.
هیچی. خواستم بگویم این آقا (شاید هم خانم) به عمقِ حقیقتِ نمایشگاه کتاب تهران دست یافته.

پس نوشت: شمایی که آدرس عکس بالا رو تایپ می کنی تا ببینی در صفحه ی مورد نظر درباره ی عبارت بالا چه چیزهایی نوشتم, به واقع فکر می کنی من در این باره چیزی نوشتم؟!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۲۸
پیمان ..

حالا 5 سال از شب امتحان برنامه‌نویسی سی پلاس پلاس گذشته است. همان شبی که دیدم اعصاب دو تا تو سر خودم و دو تا تو سر کتاب زدن را ندارم و تسلیم شدم و گفتم باداباد. رفتم بلاگفا و یک وبلاگ برای خودم ساختم. فکر می‌کردم درسش را می‌افتم. بقیه‌ی آن شب را هم سرگرم وبلاگ خواندن و نوشتن بودم. پاس شد البته. با ده و نیم. شاید پاس شدن آن امتحان بود که باعث شد وبلاگ‌نوشتنم 5سال دوام بیاورد. توی زندگی‌ام بیشتر از 3-4 تا کار را نتوانسته‌ام به صورت مدام ادامه بدهم. یکی‌اش وبلاگ‌نوشتن بوده. از نوشتن سپهرداد بعد از 5سال راضی‌ام؟ رضایت بحث هزینه و سود است. چه چیزهایی را از دست داده‌ام؟ چه چیزهایی به دست‌ آورده‌ام؟ چه هزینه‌ای پرداخت کرده‌ام؟ هزینه فقط چیزی که پرداخت می‌کنی نیست. اگر وبلاگ نمی‌نوشتم می‌توانستم چه کارهایی کنم؟ آن‌ها هم جزء هزینه‌ها هستند... 

حالا که از آرشیو وبلاگ بک‌آپ می‌گیرم می‌بینم بعد از 5 سال 500هزار کلمه آرشیو دارم. از این 500هزار بگو 100هزار تایش از خودم نیست و بگو 300هزار تایش ارزش دوباره نگاه کردن را هم ندارد. می‌ماند 100هزار کلمه که حداقل ارزش دوباره نگاه شدن و تقویت کردن و خوب‌تر کردن را دارند. اگر تو این 5 سال می‌نشستم 500هزار کلمه می‌نوشتم می‌توانستم یک رمان بنویسم. یک کتاب کت و کلفت. ولی از کجا معلوم که کتاب خوبی می‌شد؟ تو بگو از 500هزار کلمه، 100هزار تایش کتاب می‌شد. از کجا معلوم یک چرتی مثل آت و آشغال‌های چاپ‌شده‌ی این سال‌ها نمی‌شد؟ حداقلش با وبلاگ‌نوشتن کاغذ حرام نکرده‌ام و باعث حیف و میل شدن جنگل‌ها نشده‌ام! 

بگویم راضی‌ام؟ حاشیه‌ای‌تر ازین حرف‌ها هستم که بخواهم عرض اندام کنم. هنوز هم نمی‌توانم توی نوشته‌هایم خواننده را مخاطب قرار بدهم. برای خودم تعریفی از عده‌ای که این‌ها من را می‌خوانند و مطمئنم که مخاطب دارم ندارم. ازین که حاشیه‌ای‌ام ناراضی نیستم. یعنی خب وبلاگ‌ها سرزمین بدون مرکزند. کسی نمی‌تواند بگوید این وبلاگ‌ها پایتخت نشین‌اند و این چند تا مهم‌اند و این‌های دیگر حواشی‌اند. وبلاگستان یک سیستم اجتماعی بدون مرکز است. ولی یک چیزی هم هست. این که من با آن وبلاگ‌های پرخواننده فاصله دارم... از همان روزهای اول برای خلاصی به خودم گفتم به شخمت نباشه که کی می‌خونه کی نمی‌خونه. کار خودتو بکن. اگر حرفی ته دلت مونده بزن. کسی هم خوشش نیومد مهم نیست. نوشتن عرصه‌ی فردیته. اصل همینه... شاید این روزها به این واگویه‌های خودم کمتر پای‌بند شده‌ام... ولی این‌جوری‌ها بوده تقریبا. من وبلاگ‌نویسم؟ شک دارم. من حرفه‌ایِ این کار نیستم. آدم کامنت‌بازی نیستم. حوصله‌ی نظرهای لوس را ندارم. ازین تریپ‌ها نیستم که قربان صدقه‌ی طرف بروم که الهی قربون چشمای عسلیت برم که برام 2خط کامنت گذاشتی و بعد قرار بگذارم و به شماره کانتکت‌های موبایلم اضافه کنم و ازین حرف‌ها. به نظرم یکی از ویژگی‌های وبلاگ‌نویس حرفه‌ای همین تشکیل جاده‌های ارتباطی است. نه این که دلم نخواسته باشد. کی است که از شهرت و به دوست‌هاش اضافه کردن بدش بیاید؟ ولی خب... چیزی که هست هست، چیزی که نیست نیست. حالا نه به این غلظت هم ها. کسی ایمیل بزند جواب می‌دهم. سوال بپرسد جواب می‌دهم. وبلاگم وبلاگ علمی نیست. ولی تا به حال چند بار برای ملتی که مهندسی مکانیک می‌خوانند جزوه‌ی دینامیک ماشین مهندس حنانه را فرستاده‌ام. این همه وبلاگ تخصصی  کپی پیست کتاب‌ها و جزوه‌های مهندسی، آخرش سپهرداد باید کاری کند! 

وبلاگ‌نویس حرفه‌ای تریبون شخصی دارد. این هم از آن حرفه‌ای‌هاست که راستش یک وقت‌هایی طعمش را خیلی ناقص چشیده‌ام. روزهایی که اعصابم از چیزی خرد شده و آمده‌ام فحش و بد و بیراه‌هایم را نوشته‌ام. برای خالی شدن خیلی جواب می‌دهد. یک چیزهایی بوده که روی مخم بوده. یک سری مسائل که جدی بوده‌اند. مثالش همین سهمیه‌های هیئت علمی که تو کتم نرفت و نرفته و نخواهد رفت. حداقلش این بوده که توی وبلاگ نوشته‌ام. هر چند بعدش ازین که صدایم این قدر ضعیف است که کسی نمی‌شنود دچار احساس پوچی شده‌ام. وبلاگ تریبون شخصی هست، ولی رسانه نیست. حداقلش من حرفه‌ای این کار نبوده‌ام که بتوانم رسانه‌اش کنم. خب... در و بی‌در نوشتن همین چیزها را هم دارد دیگر. کسی زیاد جدی نمی‌گیرد. 

چند سال پیش قبل از نفیسه مرشدزاده سردبیر همشهری داستان یک آقایی بود به نام مهدی قزلی. یک بار برای یکی از نوشته‌ها کامنت گذاشت که نوشته‌ات در مورد فلان کتاب خوب است و ویرایش کن و برای‌مان بفرست چاپ کنیم. و چاپ کرد! خیلی حرفه‌ای بود. راستش آخرین کار چاپ‌شده‌ی من توی مطبوعات همان چند سال پیش بود. بعدها 2بار برای همشهری داستان نامه فرستادم. دو تا داستان. یادم است یک اشتراک 6ماهه‌ی همشهری داستان هم گرفتم که اگر جوابی دادند ببینم. ولی دریغ از یک بیلاخ حتا! به جز همان جواب ایمیل برنامه‌نویسی شده که نامه‌تان دریافت شد و مورد بررسی قرار خواهد گرفت هیچ جوابم را ندادند. 

خیلی دارم در و بی‌در حرف می‌زنم. مجموع نیستم این روزها و فکر کنم در و بی دری افکارم پیداست!

در مجموع وبلاگ نوشتن خوب است. در و بی‌در نوشتن خوب است. حرفه‌ای بودن هم خوب است.

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۱۸:۳۸
پیمان ..
"سلام
شاید این پیام کمی طولانی باشه، اگه وقت ندارید نخونید.
اگه اشتباه نکرده باشم اسم شما پیمان است و متولد 68. من هم مهدی م[...] هستم.
امروز به صورت خیلی خیلی اتفاقی و به صورت غیر قابل باوری وبلاگ شما را پیدا کردم ( با سرچ باغ کتاب تهران!!!) 
از دیدن وبلاگت خیلی خوشحال شدم، چرا؟!
جواب دادن به این سوال کمی مقدمه داره.
من متولد سال 59 هستم و مهندسی صنایع خوندم بعدشم کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی گرفتم، الانم تو یه شرکت خیلی بزرگ صنعتی ایران(!) کار می کنم. همیشه به همکارام می گفتم این نسل جدید اصلا مثل ما نیستن! نه رفاقتی، نه کتابی، نه فیلمی و نه... همش زندگیشون شده فیس بوک! ته مملکت با اینا چی میشه؟! اصلا اگه دانشگاه رفتن، یا زور پدر و مادر بوده یا جبر سنگین مدرک دار شدن ...
امروز با دیدن وبلاگت با خودم گفتم اشتباه برزگی مرتکب شده بودم. هنوز هستن بچه هایی که کتاب می خونن (خیلی خوب)، فیلم می بینن، سفر می رن ( برای شناخت بیشتر، و نه سفر فقط براشون خوردن باشه و آشامیدن)، رفاقت می کنن (مثل نه، بهتر از قدیمای ما)
واقعا هم حسودیم شده به تو و دوستات و روابطتون (من بچه محل موسا هستم)
هم ازت خیلی چیزا یاد گرفتم (بدون تعارف)
هم از معرفی کتابت خیلی استفاده کردم
هم آرزو کردم کاش روابطتون همینطور حفظ بشه با دوستات
هم آرزو کردم کاش این روحیه جستجوگر بودنت و یادگیر بودنت حفظ بشه
هم آرزو کردم کاش من هم دوستی داشتم مثل تو
راستی امروز از ساعت 6 عصر تا الان که شده 1 نصفه شب وبلاگت وقتمو گرفت. (البته خوشحالم)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به رسم ادب است که باید تشکر کنم به خاطر اظهار لطف‌تان. وگرنه خودم بهتر می‌دانم که تعارف کرده‌اید و من آنم که خود دانم و این حرف‌ها. راستش این روزها یک شعر ترجمه از احمد شاملو است که مکرر گوش می‌کنم... گوش دادنش از همه‌ی این وبلاگ و از همه‌ی دراز رودگی‌های من شایسته‌تره...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۳۳
پیمان ..

Dear Peyman,

I always read your posts, and I kind of like them because you study and then conclude. I have never left a comment here and the reason I am doing it this time is that I kind of disagree with the absolute conclusion you draw which is in contradiction with the first point you have made (we and our relationships are too complicated )

However in general I agree with you but you also should note that even boys who are involved and the girls who are subject of that matter know what is going on, its a game and you are right always idiots win.

you can get what you deserve if you play their games, but you only will enjoy it if you get it without playing.

keep reading and keep thinking and keep writing.

best

no body

مه 17, 2010 در 11:09 ب.ظ.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۹:۰۱
پیمان ..