سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

صبح. خابم می‌اد. ساعت ۱۵: ۶. جلوی خانه‌ی امیر. می‌رویم از کارگاه‌شان چادر برداریم. بزرگ است. بی‌خیال. حرکت. هوای غبارآلود و قهوه‌ای اول جاده خاوران. بعد جلو‌تر هوای گردوخاکی کویر. لایی کشیدن بین اتوبوس و تریلی. ناخاسته بود. سمنان. داخل شهر نمی‌رویم. دستشوییِ آبی رنگ اول شهرشان که سه تا از دستشویی‌ها دستگیره نداشتند و چهارمی داشت و جایی برای گیر دادن دستگیره نداشت. شیلنگی که از بالا و پایینش آب می‌زد بیرون. بعد از پاکدشت شیر و کلوچه خورده بودیم. اینجا چای می‌خوریم. می‌رویم جلو‌تر. پرسیدن از یکی از مردهایی که به همراه گروهی مرد و زن ایستاده‌اند کنار میدان. یک گوسفند هم جلوی پایشان. منتظرند تا مسافرشان از سفر برگردد. راننده نیسان است یارو. کمربندی را می‌رویم و پایین پل جهاد می‌پیچیم به سمت مهدی شهر و شهمیرزاد. غار دربند. راهش که از کنار یک دانشگا می‌گذرد. سوار کردن آن خانواده. مرد و زن و دخترش و پسربچه. کارگری که سر کارمان گذاشت. ازش پرسیدیم غار همین جاست؟ گفت غار؟! بعد برگشتیم. آن طرف از یکی پرسیدیم دیدیم غار‌‌‌ همان جا بوده. مرد و خانواده‌اش بی‌هیچ وسیله‌ای این همه راه را آمده‌اند. عجیب‌اند. صبحانه خوردن روی کاپوت ماشین. رفتن به بالای کوه. غار دربند. تاریکی. سنگ‌های سیاه. بعد‌ها فهمیدیم که چون قبلن برای روشنایی مشعل روشن می‌کرده‌اند همه‌ی سنگ‌ها از دود پوشیده شده. دست‌‌هایمان سیاه می‌شود. این را در برگشت دخترِ جوانِ پیرمردی که همسرش از ما پرسیده بود چرا دست‌‌هایتان سیاه شده گفت. غار. تاریکی. آن خانواده‌ی پرحرف. گوش دادن به حرفشان که از آن طرف راه نیست. تاریک بود نفهمیدیم که چه طور چهارچنگولی از یک دیوار راست بالا رفته‌ایم. در برگشت کلی فحش دادیم که چرا به حرف احمقانه‌ی ان‌ها گوش کرده‌ایم و بعد تعجب کردیم که چه طور از آن دیوار راستِ آهکی بالا رفته‌ایم. استالاگمیت‌ها و استالاگتیت‌ها. آن زن که موهای آهکی‌اش را گیسو بافته بود و بر فراز سنگ‌ها ایستاده بود. آن مرد آهکی که دست به سینه ایستاده بود. چشمه‌ای ته غار با آب گل آلود که اولش با اینکه در دوقدمیمان بود ندیدیمش. آسمان خیلی خیلی آبی. شهمیرزاد. میدان اصلی. توقف. ناهار روی چمن. الویه و نان. تله کابین هم داشت. کار نمی‌کرد. خابیدن و استراحت کردن روی چمن. لرز گرفتن از سرمای چمن. به دنبال آب جوش. کوچه‌های شهمیرزاد. لهجه‌ی مازنی پیرمردی که ازش راهنمایی خاستیم. به آب جوش جور قشنگی می‌گفت: اُوِ جوش. راه افتادن در کوچه‌ها که کنارشان صدای آب زلال است و چسبیده به کوه‌اند و بعد دو تا آبشار. قهوه خانه. دختری که کمر پسری را محکم بغل کرده بود و داشتند زیر آبشار عکس یادگاری می‌انداختند. قهوه خانه‌ی روبه روی آبشار که آب جوش داد به‌مان. ازش آدرس ساری را پرسیدیم. کلی توضیح داد. بعد پول آب جوش را هم نگرفت. به‌مان گفت: شما مسافرید. مهمان ما باشید.
جاده‌ی خلوت. ۱۶۶کیلومتر تا ساری و سرعت سرعت سرعت. سرعت، سبقت، مهستی. سرعت، ابی، سبقت، معین، سرعت مهستی. جاده‌ی کوهستانی. کوهستان لخت و عور. جاده‌ی خیلی خلوت. بعد پیچ در پیچ. بعد کم کم تک درخت‌ها، علف‌ها، بوته‌ها. کیاسر. مغازه‌ای که کلی صبر کردیم و صدا زدیم تا زن مهربان صاحبش از در پشتی مغازه که به خانه راه داشت پیدایش شد. کیک و ویفر و چیپس خریدیم ازش. مهربان بود. جوری به ما نگاه می‌کرد که انگار بچه‌هایش هستیم. پرسید از کجا می‌آیید؟ گفتیم از تهران و به قائم شهر می‌رویم. راهنماییمان کرد که به سه راهی که رسیدید بروید به سمت ساری. تشکر کردیم و خداحافظی. گفت خدا پشت و پناه‌تان. از کیاسر هیچ اطلاعات به خصوصی به دست نیاورده بودم. بر که گشتم فهمیدم گل فشان هاش از کفم رفته است.
جاده‌ی جنگلی.
ایستادن در کنار جاده. پارکینگ و چای نوشیدن و نگاه کردن به خورشیدِ در حال افول پشت کوه‌ها و درخت‌های نارنجی و قهوه‌ای سوخته‌ی این سوی کوه در آخرین نورهای خورشید. چای می‌نوشیم و کیک و ویفر می‌خوریم. آن راننده‌ی کامیون که برایمان دست تکان داد. من هم برایش دست تکان دادم. آرام و سنگین می‌رفت و یک قطار ماشین پشتش ریسه شده بودند. مو‌هایش یک دست سفید. برای چه دست تکان داد؟ احساس مسافر بودن کردم و راننده بودن و مرد سفر بودن و یک جور بزرگی. انگار با‌هامان حال کرده بود که کنار ماشین ایستاده‌ایم فارغ از دنیا داریم چای می‌خوریم.
جنگل انبوه‌تر می‌شود توی جاده. می‌زنم کنار. آن پایین جنگل است و گویا رودخانه. پیاده می‌شویم. از راه باریکه‌ی خاکی می‌رویم پایین. درخت‌ها هستند. صدای پارس سگ ست.‌‌ همان جا روی کنده‌ی درختی بریده شده می‌نشینیم. چیپس می‌خوریم. بوی رطوبت. طعم هوای زیاد. می‌گویم: بیش از حد دونفره ست پدسّگ. می‌خندیم. ساری. ترافیک غروبگاهی ورودی شهرش. افتضاح‌اند این ساروی‌ها توی رانندگی. پیچیدن‌های ناگهانیشان. توی یک خط راندن که اصلن نمی‌فه‌مند. دومین باری است که می‌آیم به شهرشان و مزخرف‌تر ازین شهر ندیده‌ام به عمرم. قائم شهر. پیاده که می‌شوم هوا آن قدر شرجی است که شیشه‌های عینکم مه آلود شوند. می‌گویم: صبح یادته؟ هوای غبارآلود؟ حالا این هوا... برویم دریا؟ می‌گوید: امشب نود داره... اکی. از جاده‌ی قائم شهر فیروزکوه برمی گردیم.۷۶۳کیلومتر.


پس نوشت: سفرنامه‌ی ژاپن میرزاپیکوفسکی را از کف ندهید:
کیوتو - سنگ و شن و طلا - گیشا و امپراطور - اوساکا - نوش جان - هیروشیما - توکیو - بوداهای فراوان - می‌جی ایفل آبادی
- بازگشت

پس نوشت ۲: این سفرنامه‌ی آسیای میانه هم خاندنی ست:

ترکمنستان (سه بخش) - ازبکستان (شش بخش) - قزاقستان (دو بخش) - قرقیزستان (سه بخش) - تاجیکستان (هفت بخش) - زبان فارسی در آسیای میانه - میراث شووینیسم روسی - زن در آسیای میانه - آسیای میانه در یک نگاه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۲۲
پیمان ..

خدمت آقایی(خانمی) که گوگل با کلمات «مشکل لرزاندن موتور در سرعت ۱۰۰تا در پراید» ایشان را رسانده‌اند به سپهرداد ما باید بگویم که: «داداش(آبجی) ماشین تو بردار ببر پیش یه تعمیرکار درست حسابی یه نگاه بندازه. یحتمل پولوس هاش عیب و ایراد کرده باید عوض بشن. متاسفانه افتادی تو خرج!!!»

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۴۰
پیمان ..

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

من بلد نیستم برقصم. من یاد نگرفته‌ام برقصم. من به این درخت‌ها حتا حسودی‌ام می‌شود. به این درخت‌ها نگاه می‌کنم. آن‌ها هم رقصیده‌اند. تمام پیچش‌ها و نرمش‌ها و چرخش‌های رقص را به قاعده به جا آورده‌اند.

در هم پیچیده‌اند و از هم‌‌‌ رها شده‌اند.
حتم در شبی بارانی با صدای نم نم باران یا با آوازی از بلبل‌ها و چلچله‌ها و یا با شعری از روباه‌ها و گرگ‌ها و خرس‌ها و یا... رقصیدن... رقصیدن... پیر یونانی رقصیدن را جزء هفت هنر اصلی بشریت طبقه بندی کرده بود.. ادبیات، نقاشى، موسیقى، معمارى، پیکرتراشى، تئا‌تر، رقص...
راستش من رقصیدن بلد نیستم. هیچ گونه‌اش را بلد نیستم. نه قر دادن و لرزاندن و شامورتی بازی‌های مرسوم را بلدم، نه فوتبال بازی کردن به شیوه‌ی بارسلونا که می‌گویند رقص مدرن است بازی‌های آن‌ها، نه فوتبال بازی کردن به شیوه‌ی زیدان که رقص هنرمندانه را با ساق پا‌هایش به انت‌ها نزدیک کرد و نه رقص زندگی را... من مفهوم رقصیدن را بلد نیستم. نفهمیده‌ام. نمی‌توانم توی جزء جزء زندگیم به کار ببرمش و در تمام جزء جزء زندگی برقصم. رقصیدن یعنی یک جور حس تناسب کامل. یعنی اینکه با آهنگ و آواز و صدایی بتوانی خودت را هم آهنگ کنی. بتوانی همه اجزای وجودت را با آن آهنگ هم آهنگ کنی و به جست و خیزی هنرمندانه بیفتی. به گونه‌ای که اجزای وجودت با پیچش و گردش‌ها و خزش‌ها و نرمش‌ها و گشتن‌‌هایشان صحنه‌هایی بدیع بیاآفرینند، طوری که هم با آن آهنگ هم آهنگ باشند و هم با خودشان هم اهنگ باشند. با همدیگر باشند. رقاص‌های ناشی وقتی می‌رقصند کمرشان یک طور قر می‌خورد، لنگشان یک طرف می‌رود، دستشان برای خودش تاب می‌خورد. و اصلن آهنگی که قرار است با آن برقصند نه قر کمر می‌خاهد نه تاب دادن دست و آن‌ها نمی‌رقصند. رقص یعنی حس تناسب...
من بلد نیستم برقصم. برای رقصیدن باید خوب بتوانی گوش کنی. آوا‌ها را دریابی. من فکر می‌کنم زندگی پر از آواهاست. پر از صداهاست. صداهایی که مثل هم نیستند. در هر لحظه گونه عوض می‌کنند. در هر لحظه ریتمشان عوض می‌شود. ولی هستند. وجود دارند. صبح و آسمان گرگ و می‌شش یک صدا دارد و شب بارانی یک صدای دیگر. موقعیت‌ها هم هر کدامشان یک صدایی دارند. فقط باید فهمید. باید گوش دادن را توانست. اما من نمی‌توانم انگار.... تازه مرحله‌ی بعدی هم وجود دارد. وقتی تو توانستی آوا‌ها و آوازهای و شعرهای زندگی را خوب بشنوی باید بتوانی که به هیجان بیایی. باید بتوانی که جست و خیز بیفتی. باید بتوانی که خودت را با این آوا‌ها هم آهنگ کنی و اجزای وجودت را به کار ببری. اجزای وجودت را در هم اهنگی کامل به کار ببری. دلت برای خودش یک طور نرقصد و مغزت یک طور دیگر. همه با هم باید به جست و خیزی هنرمندانه بیفتند. و هنر بودن رقص به این است که تکرارپذیر نیست. همیشه می‌تواند بدیع باشد. همیشه می‌تواند خاص باشد. فقط باید اوا‌ها را شنید و اجزای وجود را با آن آوا‌ها به رقص واداشت... و چه کار سختی است این رقصیدن. چه کار سختی است که صدا‌ها و آوازهای گونه گون زندگی را بشنوی. چه کار سختی است که دست و پا و کمر و روح و روانت را به جنبش واداری... من کی توی زندگی رقصیدن را یاد می‌گیرم آخر؟!


عکس از این جا

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۰ ، ۱۱:۲۷
پیمان ..

احساس میمون بودن کردم.

قضیه این بود که قلم چی یک تعداد از رتبه‌های بالای آزمون‌هایش را آورده بود دانشکده‌ی فنی را ببینند.‌‌ همان رتبه بالا‌هایش که یحتمل توی کنکور امسال هم خیلی شاخ می‌شوند و یکیشان رتبه یک می‌شود یکیشان دو یکیشان سه و دو رقمی و خیلی بد بشوند، سه رقمی و این‌ها. آورده بود دانشکده فنی را ببینند. بفهمند کجاست و چه دانشجوهایی دارد و جوش چه طوری هاست و چه می‌دانم چه آزمایشگاه‌هایی دارد و الخ.
آخر یکی نیست به این بابا بگوید «مگه دانشگاه باغ وحشه؟! برمی داری بچه‌ها رو قبل کنکور، تو این روزای سخت شون می‌اری مثلن فنی رو ببینن روحیه شون وا شه؟ الان این دختر دبیرستانی‌ها هم اومدن منو نگاه کردن شاد شدن مثلن؟»
جلوی دانشکده مکانیک ایستاده بودیم که چهارتا دختر نوجوان با مانتو دبیرستان‌هایشان سراغ آزمایشگاه رباتیک را از ما گرفتند. نفری یک پاکت پفک نمکی هم دستشان بود. فکر کنم از دیدن مکانیک و نرکده پشیمان شده بودند... نرکده خیلی وحشیه. مثل سالن گربه سانان می‌ماند توی باغ وحش ارم. نرکده حکم سالن گربه سانان را داشته برایشان. فکر کنم دانشکده برق هم مکان موجودات آبی و مار و ماهی و این‌ها بوده. معدن هم با دخترهای خوبش حتمن قسمت پرندگان و طاووس و این‌ها بوده...‌‌ همان طور که پرسیده بودند آزمایشگاه رباتیک کجاست و ملوسانه ما را نگاه می‌کردند پفک هم می‌خوردند. گفتیم الان است که به‌مان بگویند: پسرا اگه ازین درخت‌ها بالا برید به تون پفک می‌دیم...!!!
خلاصه ما داریم توی باغ وحش درس می‌خانیم دیگر. ملت محض تفریح می‌آیند ما را نگاه می‌کنند شاد می‌شوند می‌روند...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۰ ، ۱۰:۵۴
پیمان ..

وقتی رسیدم، طبقه‌ی دوم گوشه‌ی ردیف صندلی‌ها کنجله شده بود. فقط خودش بود. توی خودش بود. خبر بد را من به او داده بودم. صبح امروز. اصلن نمی‌دانستم چه قدر نحس و شومم من با همین خبرم. اصلن نمی‌دانستم که با‌‌ همان خبرم، با آن طرز احمقانه‌ی تلفن زدنم به او وامی دارمش که اشک توی چشم هاش جمع شود، وامی دارمش که دلش مثل گنجشک صدوهشتاد بزند برای... اصلن نمی‌دانستم که امروز پیرهنی که پوشیده پیرهن دو ایکس لارجِ مارکِ بوسینی عزت الله سحابی است. خود هاله پیرهن را به او داده بود. خود هاله بهش گفته بود این را بپوشد...

قضیه‌‌ همان بود که شنیده بودم و خانده بودم. قرار بوده تشییع جنازه ساعت یازده صبح برگزار شود. نیروهای امنیتی (!!) واداشته بودندشان که شش و نیم هفت صبح جنازه را روانه‌ی مزار کنند. و البته که اذیت کردند و البته که توهین کردند. خودت را برای لحظه‌ای تصور کن... تشییع جنازه‌ی پدرت باشد و عده‌ای وحشی باشند که تشییع کننده‌ها را دستگیر کننند، نگذارند حتا یک الله اکبر از دهانت خارج شود، و به پدرِ به ملکوت پیوسته‌ات حرف‌های کلفت بزنند و... دق نمی‌کنی؟ دق کرد. هاله سحابی دق کرد. معلم زبان فرانسه‌اش بود... در روزهای سختی از زندگی‌اش معلم زبان فرانسه‌اش بود و حالا...
پستی.. پستی...
-مگر چند نفر توی آن تشییع جنازه بوده‌اند که شما این طور برخورد می‌کنید؟ ۵۰۰نفر؟ هزار نفر؟ چند نفر؟ حالا چه می‌شد مگر آن‌ها جنازه را تشییع می‌کردند؟ اصلن شعار می‌دادند... شعارشان به کجای شما می‌رسید مگر؟ هزار نفر اقلیت بیایند شعار بدهند... چه چیز از شما مگر کم می‌شود؟ چرا حتا این هزار نفر را هم می‌خاهید سرکوب کنید؟ نابود کنید؟
خبرش را بچه‌ها‌‌ همان صبح روی برد انجمن اسلامی دانشکده زدند. بعدش بلافاصله بسیج دانشکده رفت خبر تابناک را روی برد خودش زد که آقایان خانم‌ها هاله سحابی را نکشتند خودش سکته کرد... برای چه سکته کرد آخر؟ یعنی همین سوال کوچک را هم پیش خودشان از خودشان نمی‌پرسند؟ یعنی احساس ننگ نمی‌کنند؟ نمی‌دانم...
اعصابم خرد شده بود. از هاله سحابی گفت. از پیرهن عزت الله سحابی گفت. بهش گفتم که پیرهن به تنت گشاد است... اعصابم خرد شده بود. می‌گفت: چرا نمی‌توانند هیچ چیز کوچکی را تحمل کنند؟ وقتی ما نتوانیم چیزی را تحمل کنیم رشد نمی‌کنیم. بالنده نمی‌شویم. کله خرانه گفتم: برم تروریست شم؟ خسته و پژمرده گفت: مشکل افراد نیستند که. مشکل این تفکره... با نابودی این افراد باز هم این تفکر از بین نمی‌ره... نمی‌ره... نمی‌ره....
نمی‌دانستم اصلن بهش چه بگویم. فقط هی فکر می‌کردم به زنی که پیرهنِ پدرِ به ملکوت پیوسته‌اش را می‌بخشد به جوانی و آن جوان صبح فردایش می‌فهمد که آن زن در مراسم تشییع پدرش...
پَستی... پَستی...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۰ ، ۱۶:۱۰
پیمان ..

Find Our Way Home

فقط این:

Find Our Way Home



عکس هم از اینجا(@)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۰ ، ۱۶:۰۴
پیمان ..

دانشگاه تهران+ دانشکده ی معدن

جلسه‌ی دفاع که تمام شد همه‌مان پشت در اتاق جمع شدیم تا استاد داور سوال هاش را از پوریا بپرسد و بعد بفهمیم که چند می‌شود. ۲۰ دقیقه نشستیم توی اتاق و او هم پروژه‌اش را برای ما و استاد راهنماش و استادِ داور توضیح داد. من وسطش خابیدم فکر کنم. نمی‌فهمیدم کلن ریزه کاری‌ها را. الان حتا شک دارم استادِ داور هم چیزی فهمیده باشد. خلاصه تا ما رانی و شیرینی‌های پوریا را بخوریم آمد از اتاق بیرون و ما یک کف مرتب براش زدیم.

۲۰ شده بود.
این هم از پایان نامه‌ی دوره‌ی کار‌شناسی. عکس یادگاری انداختیم. بعد گفتیم چه کار کنیم حالا؟ حضرت آقا پایان نامه‌ی سه واحدیش را ۲۰ گرفته بود، اولین هشتادوشیش‌ای بود که پایان نامه ارائه می‌داد... آره؟ بریم بندازیمش توی حوض... یعنی دو تا گزینه پیش رویش گذاشتیم: یا باید همین جا برقصی یا اینکه بندازیمت توی حوض. رقصیدن بلد نبود. یعنی خجالت کشید. بهانه‌ی دختر‌ها را آورد. حالا بیست و پنج تا پسر بودیم و دو تا دختر‌ها! ه‌مان. بلد نبود برقصد. در معیت ما از طبقه‌ی سوم آمد طبقه‌ی اول. کاملن تسلیم و خوشحال. موبایل و کیف پولش را به یکی از بچه‌ها داد و بچه‌ها چهار دست و پایش را گرفتند و بلندش کردند و هوراکشان بردندش طرف حوض وسط بلوار دانشکده.
اُه. شت.
حوض وسط بلوار خالی از آب بود.
چه کار کنیم؟!
حوض جلوی دانشکده‌ی معدن!
خیلی دور بود. چهار دست و پایش را‌‌ رها کردیم گفتیم تا آنجا خودت بیا. نزدیک حوض می‌ندازیمت توی حوض.
همین کار را هم کردیم. چهار دست و پایش را گرفتیم تالاپ پرتش کردیم توی حوض جلوی دانشکده معدن. خیس و تلیس آب شد. تا افتاد و خیس شد شروع کرد به آب پاشیدن روی ما. او که خیس شده. ترسی نداشت. ما را هم می‌خاست خیس کند. همه پا به فرار. هر کی آنجا بود روده بُر شد از خنده و خوشی.
بعد از دانشکده معدن یک صدای فریاد آمد. از طبقه‌ی بالاش بود. یکی داد می‌زد: مرتیکه بیا بیرون از حوض. خجالت نمی‌کشی؟ بچه‌ای؟ با تو نیستم مگه من؟ بیا بیرون... پوریا هم قاطی کرد گفت چته بابا؟ خب می‌ایم بیرون دیگه. و اومد بیرون.
داشتیم می‌رفتیم طرف دانشکده مکانیک که یک دفعه یکی از حراستی‌ها دوید به‌مان رسید گفت: آقایی که افتاد توی حوض بیاد حراست.
عوضی‌ها. چشم دیدن خوشی ما را ندارند. پوریا راه افتاد طرف حراست. ما هم همگی پشت سرش لشکر کشی کردیم طرف حراست. بعد یک حراستیه آمد بیرون دعوا مرافعه که کارتتو بده. شما بچه‌اید. خجالت نمی‌کشید؟ عین بچه دبستانی‌ها میمونید.
دیدیم دارد داد و فریاد می‌کند و صدایش را برای ما بلند کرده، ما هم شروع کردیم داد و فریاد. تو چی کاره هسنی اصلن؟ کی گفته پوریا بیاد؟ مگه کار غیر قانونی کردیم؟ رییست کیه؟ کی به تو گفته با ما این جوری حرف بزنی؟
خلاصه این جوری‌ها بود که همه‌مان با هم رفتیم پیش خان‌پور. گنده‌ی این حراستی‌ها و داد وفریاد کردیم و بحث کردیم که کار بدی نکردیم ما که. اصلن شما چرا گیر می‌دید به ما؟ شما خیلی زورتون زیاده برید جلوی مکانیک سیگاری‌ها رو جمع کنید... یارو هم دید ما ده دوازده نفر دیوانه‌ی مکانیکی ریختیم سرش کوتاه آمد گفت: آخه کارتون بدآموزی داره. اینجا ساختمون مرکزیه. استادای خارج از دانشکده میان آبرومون می‌ره...
و...
هیچی. هیچ کاریمان نکردند! و صحیح و سالم آمدیم بیرون.
خوش گذشت کلن...

۲خرداد۱۳۹۰

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۴۶
پیمان ..

گوست داگ+ جیم جارموش

1- دفتر مشق سال‌های دبیرستانم بوده. ازین دفتر‌ها که نصفشان هم پر نشده و بقیه‌شان خالی مانده. بر داشتم صفحه‌های پرشده‌اش را کندم. الان یادم نیست دفتر چی بوده. صفحه‌ی اولش با خودکار نوشتم: دوست دارم تاثیر بپذیرم. و بعدآمار کتاب‌هایی را که خانده‌ام تویش شروع کردم به نوشتم. اسم کتاب را می‌نوشتم با نویسنده و مترجم و ناشر و سال و نوبت چاپ و تعداد صفحه و قیمت. هنوز هم این کار را می‌کنم. بعد آخر سال می‌آیم می‌نشینم تعداد صفحه‌ها را جمع می‌زنم که من در سال۱۳۹۰ این تعداد صفحه کتاب خانده‌ام و ازین شامورتی بازی‌های آماری دیگر. تازگی‌ها یک گزینه‌ی دیگر هم به پای مشخصات اضافه کرده‌ام: اینکه آن کتابی که خانده‌ام چه طور به دست من رسیده؟ خریده‌ام؟ امانت گرفته‌ام؟ از کی امانت گرفته‌ام یا از کجا؟ از کدام کتابخانه؟ و… آمار فیلم‌های دیده‌ام را هم آخر دفتر می‌نویسم. نسبت به کتاب‌ها ناچیزند. ولی به هر حال… اینکه «گوست داگ» چه جوری به دستم رسید جالب بود. قضیه مال یکی دو سال پیش است. توی بی‌آر تی. من و مهدی. قانون جدیدی برای خودم ساخته بودم که: «هیچ چیز ارزش دویدن ندارد.» مهدی خندیده بود. یاد «گوست داگ» افتاده بود که تویش مرد سیاهپوست قهرمان داستان مثل من (نه…بهتر از من) قانون‌های خودش را می‌ساخت و رعایت می‌کرد. از تلویزیون دیده بود فیلم را. من ندیده بودم. ولی اسمش یادم مانده بود: گوست داگ. رفت و رفت تا همین یکی دو ماه پیش که یک روز رفتم دفتر انجمن اسلامی دیدم یک کوه جعبه و کتاب و فیلم و مجله و آت و آشغال ریخته‌اند توی انجمن. چی شده؟ کانکس را خراب کرده‌اند، وسایلش را آورده‌اند اینجا تا وقتی مکان دیگری بهش دادند دوباره وسایل را ببرند. خلاصه شروع کردم به ور رفتن و کتاب‌ها را دید زدن و بو کردن و دست مالی کردنشان که دیدم روی یک سی دی نوشته است: گوست داگ. کیفیت متوسط. بی‌اجازه‌ی کانکسی‌ها برداشتم گذاشتمش توی کیفم. و حاصلش دیدن فیلمی بود که با روح و روان من بازی کرده…

۲- گوست داگ با این جمله‌ها از کتاب «هاگاکوره» شروع می‌شود:
 «طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. این‌که بگوییم مردن بدون رسیدن به هدف خود مرگی بی‌ارزش است راهی است سبکسرانه برای پیچیده کردن موضوع. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی.»
۳- الان باید خلاصه‌ی فیلم را بگویم؟ زورم می‌آید... ولی خب. گوست داگ در مورد یک سیاهپوست تنهاست. سیاهپوستی که کارش آدمکشی است و مرام و مسلکش سامورایی. کتاب مقدسش هاگاکوره است. گوست داگ در دنیای زیرزمینی گانگسترهای نیویورک، قوانین خاص خود را دارد. او در خدمت گانگستری است به نام لویی که زندگی‌اش را مدیون او می‌داند چرا که جان او را یک بار نجات داده است.
لویی به او می‌گوید که باید گانگستری را که با دختر رییس مافیا، وارگو رابطه دارد، از بین ببرد و هنگامی که گوست داگ این کار را می‌کند، دارو دسته‌ی لویی، تصمیم به نابودی او می‌گیرند. اما لویی هیچ چیز درباره زندگی منزوی و اسرارآمیز گوست داگ نمی‌داند و نمی‌تواند به راحتی او را پیدا کند. گوست داگ نیز بعد از اینکه پی به قصد لویی می‌برد، تصمیم می‌گیرد همه‌ اعضای مافیا را از بین ببرد و به سبک خاص خودش، با همه‌ی قوانین سامورایی خودش شروع می‌کند به کشتن گانگستر‌ها... و... 

۴- گوست داگ از آن آدم‌های تک کتابی بود. آره... کتاب‌های دیگری هم خانده بود. زیاد اصلن کتاب خانده بود. آن سکانس توی پارک بود که با دختربچه هه دوست می‌شد. دختره هر کتابی درمی آورد گوست داگ آن را خانده بود. ولی او تک کتابی شده بود. یک کتاب بالینی بیشتر نداشت. فقط یک کتاب. با آن کتاب او زندگی می‌کرد. هر وقت توی خانه می‌نشست آن کتاب را می‌خاند. اصلن شب‌ها با آن کتاب به خاب می‌رفت. صبح‌ها با‌‌ همان کتاب از خاب بیدار می‌شد... کتاب هاگاکوره. او یک تک تکتابی مومن بود. جزء جزء زندگی‌اش را با آن کتاب تطبیق می‌داد و از آن کتاب راهنمایی می‌جست و جمله‌های آن کتاب بودند که به او راه و چاه را نشان می‌دادند و تکلیف تعیین می‌کردند برایش... گوست داگ آدم آرامی بود. آرامش مطلق داشت. سرگشته نبود. سرگردان نبود. مرغ سرکنده نبود. می‌دانست که چه باید بکند و می‌کرد.
یک دین دار به تمام معنا بود.
راستش گوست داگ همینش است که برای من اسطوره‌ای شده است. همین دیندار بودنش. همین آرام بودنش. همین معتقد بودنش. نیمه آخر فیلم که می‌رود تا گانگستر‌ها را بکشد، وقتی کمین می‌کند تا با اسلحه‌اش از دور هدف قرار بدهد آدم‌ها را یاد رهنمونی از کتاب می‌افتد که اگر قرا است کسی را نابود کنی باید مستقیم و فیس تو فیس باهاش مواجه شوی. دور زدن و از پشت زدن نادرست است. شایسته نیست. به خاطر‌‌ همان دیندار بودنش بلند می‌شود می‌رود توی خانه‌ی گانگستر‌ها و مثل یک مرد همه‌شان را از روبه رو بدون کمین کردن نابود می‌کند. یا آنجا که آن دو تا شکارچی خرس را کشته‌اند او یاد رهنمونی از کتاب می‌افتد که خرس‌ها و آدم‌ها به یک اندازه مهم‌اند و آن دو شکارچی را می‌کشد و... نمی‌دانم. دین دار بودن گوست داگ رشک برانگیز است. تک کتابی بودنش آرامشی را بشارت می‌دهد که آدم را می‌لرزاند...
۵- یکی از حالت‌هایی که توی گوست داگ با روح من بازی می‌کرد (به غیر از تیکه‌های کتاب هاگاگوره خاندن فارست ویتاکر و قصه‌ی فیلم) آنجاهایی بود که گوست داگ ماشین می‌دزدید، بعد تو تاریکی شب رانندگی می‌کرد. یک جور نگاه بی‌خیال+سی دی‌هایی که می‌گذاشت تو ضبط صوت ماشین+رپ‌هایی که گوش می‌داد+ چشم‌های چپ و نگاه خیره‌اش به سیاهی شب و تاریکی جاده ها+ خیابان‌ها و جاده‌هایی که می‌رفت و می‌رفت... تنهایی گوست داگ. تاریکی حاکم بر فضای فیلم در آن رانندگی‌ها. و آهنگ‌ها... وقتی ماشین را می‌دزدید اولین کارش بعد از حرکت این بود که از توی کیفش یک سی دی در می‌آورد و می‌گذاشت توی ضبط ماشین. و اصلن آهنگ گوش دادن توی ماشین یک تجربه‌ی دیگر است... چیزی فرا‌تر از هنر است. پاری وقت‌ها اصلن مهم نیست چی گوش می‌دهی. همین که تنها می‌رانی ماشین را نگاهت به جاده خیره است همه جا تاریک و سیاه است... و... 

۶-یک جا توی فیلم، آن دختربچه سیاه پوسته که توی پارک با گوست داگ هم صحبت شده ازش می‌پرسد: تو تنهایی. اصلن دوستی هم داری؟ گوست داگ او را می‌برد پیش یک بستنی فروش فرانسوی که یک کلمه انگلیسی هم بلد نیست و می‌گوید: این بهترین دوست منه. و واقعن بهترین دوستش است. هیچی از زبان همدیگر نمی‌فهمند‌ها. ولی با هم دوست‌اند. بعد این بستنی فروش فرانسویه خودش یک دوست و همسایه دارد اسپانیایی زبان. جای دیگری از فیلم گوست داگ را برمی دارد می‌برد پشت بام خانه‌اش. بعد نگاه می‌کنند به همسایه‌ی اسپانیایی زبان که بالاپشت بام خانه‌اش مشغول ساختن یک قایق چوبی بزرگ است. بعد ازش می‌پرسند چه کار داری می‌کنی؟ او هم به اسپانیایی جواب می‌دهد. این‌ها هم هیچی نمی‌فهمند. من دیوانه‌ی این سکانس از فیلم شده بودم. یک اسپانیایی، یک فرانسوی، یک آمریکایی+ یک کشتی روی یک پشت بام (کشتی نوح؟!!)...
۷-ماه هاست که پیشانی نوشت سایت رضا امیرخانی تکه‌ای از فیلم «گوست داگ» است:
"آورده‌اند «جان‌مایه‌ی روزگار» چیزی است که بازگشت به آن شدنی نیست. فروپاشی آرام‌آرام اینجان‌مایه از آن است که جهان به پایان خود نزدیک می‌شود. یک سال نیز، از همین رو تنها بهار یا تابستان ندارد. یک روز هم، به همین سان. بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد یا چندصدسالِ پیش، شاید دل‌خواهِ آدمی باشد، اما شدنی نیست. پس ارزنده است که هر نسلی، آن‌چه در توان دارد، به کار بندد."
۸-نقل به مضمون که بخاهم بکنم و همین جوری چیزهایی را که در ذهنم هک شده بخاهم بگویم این‌ها پیام‌ها و رهنمودهایی بود که در طول فیلم، گوست داگ از هاگاکوره نقل کرد: (مطمئنن خود ِجمله‌ها زیبایی دیگری داشته‌اند. من فقط تی‌تر وار دارم می‌گویم)
۱-مرگ جوهر زندگی ست. انسان باید هر روز خود را مرده بینگارد.
۲-برداشت دوگانه از یک چیز ناگوار است. یک چیز یا خوب است یا بد است.
۳-انسان هیچ وقت نباید استاد خودش را فراموش کند. روح و جسم و اختیار انسان در اختیار استادش است.
۴-دنیایی که درش زندگی می‌کنیم تفاوتی با رویا ندارد.
۵-انسان باید به فاصله‌ی هفت تنفس تصمیم خودش را بگیرد. مهم نیست چه تصمیمی می‌گیری. مهم مصمم بودن و داشتن روحیه‌ی گذر به فراسوی هر چیز است.
۶-اگر انسان از خودش اراده نشان دهد حتا اگر سرش را هم جدا کنند باز هم نخاهد مرد.
۷-اگر قرار است کسی یا چیزی را نابود کنید باید مستقیم و رودررو نابود کنید. دور زدن و از پشت یا بغل زدن شایسته نیست.
۸-بهترین روش حمله، حمله‌ی مستقیم است.
۹-خرس‌ها و انسان‌ها با هم برابرند.
۱۰هیچ چیز مهم‌تر از زمان حال نیست. کسی که حال را دریابد نه کاری خاهد داشت و نه هدفی.
توی گودر که این‌ها را تعریف کرده بودم مهدی برگشته بود گفته بود: اگه حالشو داری برو قانونای این صوفیا و درویشا رو هم بخون بیا مشترکاشو با این ساموراییا بگو فیض ببریم... خودش دستور تحقیق و پژوهش جالبی است.
۹- دین داری گوست داگم آرزوست...


مرتبط:

گوست داگ در IMDb

دانلود موسیقی متن گوست داگ

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۰ ، ۲۰:۵۷
پیمان ..

من راستش با همه‌ی شما غریبه‌ام

احساس غریبگی می‌کنم بینتان

ریمل و رنگ طلایی موهای زن‌ها و دختر‌هایتان را که می‌بینم احساس دروغ شنیدن می‌کنم

استرس وحرص و جوشتان برای جلو زدن از ماشین جلویی توی بزرگراه‌ها و ترافیک‌‌هایتان را که می‌بینم ازتان می‌ترسم

دلخوشی‌‌هایتان: ماشین شاسی بلندی که خریده‌اید، دافی که بلند کرده‌اید، خانه‌ای که خریده‌اید، زیرابی که زده اید…

چیز دیگری هم هست؟ 

مشابه همین هاست دیگر…

راستش تازگی‌ها به ولایت ما هم که می‌آیید، ولایت رنگ و بوی شما را می‌گیرد

توی ولایت خودم هم احساس غریبگی می‌کنم

شما که می‌آیید

شیخان ور شیخان ور نیست دیگر

پاتوق ماشین‌‌هایتان است برای قلیان سرای ترافیک

شیطان کوه دیگر شیطان کوه نیست

بام سبز هم همین طور

استخر هم همین طور

راستش دیگر توی لاهیجان هم احساس غریبگی می‌کنم

دقت کردید؟! 

پیاده روهای شهر را کوچک دارند می‌کنند

برای عبورومرور ساده‌تر ماشین‌‌هایتان

پیاده روی بزرگ خیابانِ قبل از استخر

پیاده روی بزرگ جلوی ورزشگاه تختی

همه‌ی این پیاده رو برای من پر از حسرت‌ها و خوشی‌ها بوده

می‌فهمید؟ 

حالا شده است خیابان... 

از غریبه‌ها البته احساس فهمیدن انتظار ندارم

حالا که ولایت را از من گرفته‌اید

من باز هم فرار کرده‌ام

بالا رفته‌ام

بالا‌تر

شما‌ها آن طرف‌ها پیدایتان نمی‌شود

چرا

یک چیزهایی یاد گرفته‌اید

جاده‌ی سیاهکل دیلمان را یاد گرفته‌اید

ولی... 

تا جنگل می‌آیید بالا

من خوشحال می‌شوم از نومیدی همه‌تان

جنگل که تمام می‌شود شما هم تمام می‌شوید

آن جنگل هم ارزانی شما

با آشغال‌‌هایتان نابودش کنید

اما

بالا‌تر نیایید

آن سوی دیلمان

همان جا که چوپان‌های سبیلویش تفنگ سرپُر به دست توی جاده گوسفند‌ها را به چرا می‌برند، 

همان جا که مردمانش سلامت را به گرمی علیک می‌گویند، 

همان جا که بادهای خنک تو را به رهایی مطلق می‌رسانند، 

همان پای کوه درفک، 

همان امامزاده شاه شهیدان، 

مراتع، 

موجاموج علف‌های سبز و بلند، 

راه مالرو، 

تک درخت پای کوه، 

بله... من اینجا‌ها احساس غربت نمی‌کنم

احساس غریبگی نمی‌کنم

به آسمان نزدیک ترم آنجا

از همه‌ی آز و حرصتان هم‌‌‌ رها و یله‌ام

شما را به خدا مشغول‌‌‌ همان شیطان کوه و استخر و بام سبز و در ‌‌‌نهایت جنگل سیاهکل باشید

شما را به خدا من را غریب دو عالم نکنید...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۰ ، ۱۳:۲۱
پیمان ..