سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

صبح. خابم می‌اد. ساعت ۱۵: ۶. جلوی خانه‌ی امیر. می‌رویم از کارگاه‌شان چادر برداریم. بزرگ است. بی‌خیال. حرکت. هوای غبارآلود و قهوه‌ای اول جاده خاوران. بعد جلو‌تر هوای گردوخاکی کویر. لایی کشیدن بین اتوبوس و تریلی. ناخاسته بود. سمنان. داخل شهر نمی‌رویم. دستشوییِ آبی رنگ اول شهرشان که سه تا از دستشویی‌ها دستگیره نداشتند و چهارمی داشت و جایی برای گیر دادن دستگیره نداشت. شیلنگی که از بالا و پایینش آب می‌زد بیرون. بعد از پاکدشت شیر و کلوچه خورده بودیم. اینجا چای می‌خوریم. می‌رویم جلو‌تر. پرسیدن از یکی از مردهایی که به همراه گروهی مرد و زن ایستاده‌اند کنار میدان. یک گوسفند هم جلوی پایشان. منتظرند تا مسافرشان از سفر برگردد. راننده نیسان است یارو. کمربندی را می‌رویم و پایین پل جهاد می‌پیچیم به سمت مهدی شهر و شهمیرزاد. غار دربند. راهش که از کنار یک دانشگا می‌گذرد. سوار کردن آن خانواده. مرد و زن و دخترش و پسربچه. کارگری که سر کارمان گذاشت. ازش پرسیدیم غار همین جاست؟ گفت غار؟! بعد برگشتیم. آن طرف از یکی پرسیدیم دیدیم غار‌‌‌ همان جا بوده. مرد و خانواده‌اش بی‌هیچ وسیله‌ای این همه راه را آمده‌اند. عجیب‌اند. صبحانه خوردن روی کاپوت ماشین. رفتن به بالای کوه. غار دربند. تاریکی. سنگ‌های سیاه. بعد‌ها فهمیدیم که چون قبلن برای روشنایی مشعل روشن می‌کرده‌اند همه‌ی سنگ‌ها از دود پوشیده شده. دست‌‌هایمان سیاه می‌شود. این را در برگشت دخترِ جوانِ پیرمردی که همسرش از ما پرسیده بود چرا دست‌‌هایتان سیاه شده گفت. غار. تاریکی. آن خانواده‌ی پرحرف. گوش دادن به حرفشان که از آن طرف راه نیست. تاریک بود نفهمیدیم که چه طور چهارچنگولی از یک دیوار راست بالا رفته‌ایم. در برگشت کلی فحش دادیم که چرا به حرف احمقانه‌ی ان‌ها گوش کرده‌ایم و بعد تعجب کردیم که چه طور از آن دیوار راستِ آهکی بالا رفته‌ایم. استالاگمیت‌ها و استالاگتیت‌ها. آن زن که موهای آهکی‌اش را گیسو بافته بود و بر فراز سنگ‌ها ایستاده بود. آن مرد آهکی که دست به سینه ایستاده بود. چشمه‌ای ته غار با آب گل آلود که اولش با اینکه در دوقدمیمان بود ندیدیمش. آسمان خیلی خیلی آبی. شهمیرزاد. میدان اصلی. توقف. ناهار روی چمن. الویه و نان. تله کابین هم داشت. کار نمی‌کرد. خابیدن و استراحت کردن روی چمن. لرز گرفتن از سرمای چمن. به دنبال آب جوش. کوچه‌های شهمیرزاد. لهجه‌ی مازنی پیرمردی که ازش راهنمایی خاستیم. به آب جوش جور قشنگی می‌گفت: اُوِ جوش. راه افتادن در کوچه‌ها که کنارشان صدای آب زلال است و چسبیده به کوه‌اند و بعد دو تا آبشار. قهوه خانه. دختری که کمر پسری را محکم بغل کرده بود و داشتند زیر آبشار عکس یادگاری می‌انداختند. قهوه خانه‌ی روبه روی آبشار که آب جوش داد به‌مان. ازش آدرس ساری را پرسیدیم. کلی توضیح داد. بعد پول آب جوش را هم نگرفت. به‌مان گفت: شما مسافرید. مهمان ما باشید.
جاده‌ی خلوت. ۱۶۶کیلومتر تا ساری و سرعت سرعت سرعت. سرعت، سبقت، مهستی. سرعت، ابی، سبقت، معین، سرعت مهستی. جاده‌ی کوهستانی. کوهستان لخت و عور. جاده‌ی خیلی خلوت. بعد پیچ در پیچ. بعد کم کم تک درخت‌ها، علف‌ها، بوته‌ها. کیاسر. مغازه‌ای که کلی صبر کردیم و صدا زدیم تا زن مهربان صاحبش از در پشتی مغازه که به خانه راه داشت پیدایش شد. کیک و ویفر و چیپس خریدیم ازش. مهربان بود. جوری به ما نگاه می‌کرد که انگار بچه‌هایش هستیم. پرسید از کجا می‌آیید؟ گفتیم از تهران و به قائم شهر می‌رویم. راهنماییمان کرد که به سه راهی که رسیدید بروید به سمت ساری. تشکر کردیم و خداحافظی. گفت خدا پشت و پناه‌تان. از کیاسر هیچ اطلاعات به خصوصی به دست نیاورده بودم. بر که گشتم فهمیدم گل فشان هاش از کفم رفته است.
جاده‌ی جنگلی.
ایستادن در کنار جاده. پارکینگ و چای نوشیدن و نگاه کردن به خورشیدِ در حال افول پشت کوه‌ها و درخت‌های نارنجی و قهوه‌ای سوخته‌ی این سوی کوه در آخرین نورهای خورشید. چای می‌نوشیم و کیک و ویفر می‌خوریم. آن راننده‌ی کامیون که برایمان دست تکان داد. من هم برایش دست تکان دادم. آرام و سنگین می‌رفت و یک قطار ماشین پشتش ریسه شده بودند. مو‌هایش یک دست سفید. برای چه دست تکان داد؟ احساس مسافر بودن کردم و راننده بودن و مرد سفر بودن و یک جور بزرگی. انگار با‌هامان حال کرده بود که کنار ماشین ایستاده‌ایم فارغ از دنیا داریم چای می‌خوریم.
جنگل انبوه‌تر می‌شود توی جاده. می‌زنم کنار. آن پایین جنگل است و گویا رودخانه. پیاده می‌شویم. از راه باریکه‌ی خاکی می‌رویم پایین. درخت‌ها هستند. صدای پارس سگ ست.‌‌ همان جا روی کنده‌ی درختی بریده شده می‌نشینیم. چیپس می‌خوریم. بوی رطوبت. طعم هوای زیاد. می‌گویم: بیش از حد دونفره ست پدسّگ. می‌خندیم. ساری. ترافیک غروبگاهی ورودی شهرش. افتضاح‌اند این ساروی‌ها توی رانندگی. پیچیدن‌های ناگهانیشان. توی یک خط راندن که اصلن نمی‌فه‌مند. دومین باری است که می‌آیم به شهرشان و مزخرف‌تر ازین شهر ندیده‌ام به عمرم. قائم شهر. پیاده که می‌شوم هوا آن قدر شرجی است که شیشه‌های عینکم مه آلود شوند. می‌گویم: صبح یادته؟ هوای غبارآلود؟ حالا این هوا... برویم دریا؟ می‌گوید: امشب نود داره... اکی. از جاده‌ی قائم شهر فیروزکوه برمی گردیم.۷۶۳کیلومتر.


پس نوشت: سفرنامه‌ی ژاپن میرزاپیکوفسکی را از کف ندهید:
کیوتو - سنگ و شن و طلا - گیشا و امپراطور - اوساکا - نوش جان - هیروشیما - توکیو - بوداهای فراوان - می‌جی ایفل آبادی
- بازگشت

پس نوشت ۲: این سفرنامه‌ی آسیای میانه هم خاندنی ست:

ترکمنستان (سه بخش) - ازبکستان (شش بخش) - قزاقستان (دو بخش) - قرقیزستان (سه بخش) - تاجیکستان (هفت بخش) - زبان فارسی در آسیای میانه - میراث شووینیسم روسی - زن در آسیای میانه - آسیای میانه در یک نگاه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۲۲
پیمان ..

خدمت آقایی(خانمی) که گوگل با کلمات «مشکل لرزاندن موتور در سرعت ۱۰۰تا در پراید» ایشان را رسانده‌اند به سپهرداد ما باید بگویم که: «داداش(آبجی) ماشین تو بردار ببر پیش یه تعمیرکار درست حسابی یه نگاه بندازه. یحتمل پولوس هاش عیب و ایراد کرده باید عوض بشن. متاسفانه افتادی تو خرج!!!»

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۴۰
پیمان ..

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

من بلد نیستم برقصم. من یاد نگرفته‌ام برقصم. من به این درخت‌ها حتا حسودی‌ام می‌شود. به این درخت‌ها نگاه می‌کنم. آن‌ها هم رقصیده‌اند. تمام پیچش‌ها و نرمش‌ها و چرخش‌های رقص را به قاعده به جا آورده‌اند.

در هم پیچیده‌اند و از هم‌‌‌ رها شده‌اند.
حتم در شبی بارانی با صدای نم نم باران یا با آوازی از بلبل‌ها و چلچله‌ها و یا با شعری از روباه‌ها و گرگ‌ها و خرس‌ها و یا... رقصیدن... رقصیدن... پیر یونانی رقصیدن را جزء هفت هنر اصلی بشریت طبقه بندی کرده بود.. ادبیات، نقاشى، موسیقى، معمارى، پیکرتراشى، تئا‌تر، رقص...
راستش من رقصیدن بلد نیستم. هیچ گونه‌اش را بلد نیستم. نه قر دادن و لرزاندن و شامورتی بازی‌های مرسوم را بلدم، نه فوتبال بازی کردن به شیوه‌ی بارسلونا که می‌گویند رقص مدرن است بازی‌های آن‌ها، نه فوتبال بازی کردن به شیوه‌ی زیدان که رقص هنرمندانه را با ساق پا‌هایش به انت‌ها نزدیک کرد و نه رقص زندگی را... من مفهوم رقصیدن را بلد نیستم. نفهمیده‌ام. نمی‌توانم توی جزء جزء زندگیم به کار ببرمش و در تمام جزء جزء زندگی برقصم. رقصیدن یعنی یک جور حس تناسب کامل. یعنی اینکه با آهنگ و آواز و صدایی بتوانی خودت را هم آهنگ کنی. بتوانی همه اجزای وجودت را با آن آهنگ هم آهنگ کنی و به جست و خیزی هنرمندانه بیفتی. به گونه‌ای که اجزای وجودت با پیچش و گردش‌ها و خزش‌ها و نرمش‌ها و گشتن‌‌هایشان صحنه‌هایی بدیع بیاآفرینند، طوری که هم با آن آهنگ هم آهنگ باشند و هم با خودشان هم اهنگ باشند. با همدیگر باشند. رقاص‌های ناشی وقتی می‌رقصند کمرشان یک طور قر می‌خورد، لنگشان یک طرف می‌رود، دستشان برای خودش تاب می‌خورد. و اصلن آهنگی که قرار است با آن برقصند نه قر کمر می‌خاهد نه تاب دادن دست و آن‌ها نمی‌رقصند. رقص یعنی حس تناسب...
من بلد نیستم برقصم. برای رقصیدن باید خوب بتوانی گوش کنی. آوا‌ها را دریابی. من فکر می‌کنم زندگی پر از آواهاست. پر از صداهاست. صداهایی که مثل هم نیستند. در هر لحظه گونه عوض می‌کنند. در هر لحظه ریتمشان عوض می‌شود. ولی هستند. وجود دارند. صبح و آسمان گرگ و می‌شش یک صدا دارد و شب بارانی یک صدای دیگر. موقعیت‌ها هم هر کدامشان یک صدایی دارند. فقط باید فهمید. باید گوش دادن را توانست. اما من نمی‌توانم انگار.... تازه مرحله‌ی بعدی هم وجود دارد. وقتی تو توانستی آوا‌ها و آوازهای و شعرهای زندگی را خوب بشنوی باید بتوانی که به هیجان بیایی. باید بتوانی که جست و خیز بیفتی. باید بتوانی که خودت را با این آوا‌ها هم آهنگ کنی و اجزای وجودت را به کار ببری. اجزای وجودت را در هم اهنگی کامل به کار ببری. دلت برای خودش یک طور نرقصد و مغزت یک طور دیگر. همه با هم باید به جست و خیزی هنرمندانه بیفتند. و هنر بودن رقص به این است که تکرارپذیر نیست. همیشه می‌تواند بدیع باشد. همیشه می‌تواند خاص باشد. فقط باید اوا‌ها را شنید و اجزای وجود را با آن آوا‌ها به رقص واداشت... و چه کار سختی است این رقصیدن. چه کار سختی است که صدا‌ها و آوازهای گونه گون زندگی را بشنوی. چه کار سختی است که دست و پا و کمر و روح و روانت را به جنبش واداری... من کی توی زندگی رقصیدن را یاد می‌گیرم آخر؟!


عکس از این جا

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۰ ، ۱۱:۲۷
پیمان ..

احساس میمون بودن کردم.

قضیه این بود که قلم چی یک تعداد از رتبه‌های بالای آزمون‌هایش را آورده بود دانشکده‌ی فنی را ببینند.‌‌ همان رتبه بالا‌هایش که یحتمل توی کنکور امسال هم خیلی شاخ می‌شوند و یکیشان رتبه یک می‌شود یکیشان دو یکیشان سه و دو رقمی و خیلی بد بشوند، سه رقمی و این‌ها. آورده بود دانشکده فنی را ببینند. بفهمند کجاست و چه دانشجوهایی دارد و جوش چه طوری هاست و چه می‌دانم چه آزمایشگاه‌هایی دارد و الخ.
آخر یکی نیست به این بابا بگوید «مگه دانشگاه باغ وحشه؟! برمی داری بچه‌ها رو قبل کنکور، تو این روزای سخت شون می‌اری مثلن فنی رو ببینن روحیه شون وا شه؟ الان این دختر دبیرستانی‌ها هم اومدن منو نگاه کردن شاد شدن مثلن؟»
جلوی دانشکده مکانیک ایستاده بودیم که چهارتا دختر نوجوان با مانتو دبیرستان‌هایشان سراغ آزمایشگاه رباتیک را از ما گرفتند. نفری یک پاکت پفک نمکی هم دستشان بود. فکر کنم از دیدن مکانیک و نرکده پشیمان شده بودند... نرکده خیلی وحشیه. مثل سالن گربه سانان می‌ماند توی باغ وحش ارم. نرکده حکم سالن گربه سانان را داشته برایشان. فکر کنم دانشکده برق هم مکان موجودات آبی و مار و ماهی و این‌ها بوده. معدن هم با دخترهای خوبش حتمن قسمت پرندگان و طاووس و این‌ها بوده...‌‌ همان طور که پرسیده بودند آزمایشگاه رباتیک کجاست و ملوسانه ما را نگاه می‌کردند پفک هم می‌خوردند. گفتیم الان است که به‌مان بگویند: پسرا اگه ازین درخت‌ها بالا برید به تون پفک می‌دیم...!!!
خلاصه ما داریم توی باغ وحش درس می‌خانیم دیگر. ملت محض تفریح می‌آیند ما را نگاه می‌کنند شاد می‌شوند می‌روند...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۰ ، ۱۰:۵۴
پیمان ..

وقتی رسیدم، طبقه‌ی دوم گوشه‌ی ردیف صندلی‌ها کنجله شده بود. فقط خودش بود. توی خودش بود. خبر بد را من به او داده بودم. صبح امروز. اصلن نمی‌دانستم چه قدر نحس و شومم من با همین خبرم. اصلن نمی‌دانستم که با‌‌ همان خبرم، با آن طرز احمقانه‌ی تلفن زدنم به او وامی دارمش که اشک توی چشم هاش جمع شود، وامی دارمش که دلش مثل گنجشک صدوهشتاد بزند برای... اصلن نمی‌دانستم که امروز پیرهنی که پوشیده پیرهن دو ایکس لارجِ مارکِ بوسینی عزت الله سحابی است. خود هاله پیرهن را به او داده بود. خود هاله بهش گفته بود این را بپوشد...

قضیه‌‌ همان بود که شنیده بودم و خانده بودم. قرار بوده تشییع جنازه ساعت یازده صبح برگزار شود. نیروهای امنیتی (!!) واداشته بودندشان که شش و نیم هفت صبح جنازه را روانه‌ی مزار کنند. و البته که اذیت کردند و البته که توهین کردند. خودت را برای لحظه‌ای تصور کن... تشییع جنازه‌ی پدرت باشد و عده‌ای وحشی باشند که تشییع کننده‌ها را دستگیر کننند، نگذارند حتا یک الله اکبر از دهانت خارج شود، و به پدرِ به ملکوت پیوسته‌ات حرف‌های کلفت بزنند و... دق نمی‌کنی؟ دق کرد. هاله سحابی دق کرد. معلم زبان فرانسه‌اش بود... در روزهای سختی از زندگی‌اش معلم زبان فرانسه‌اش بود و حالا...
پستی.. پستی...
-مگر چند نفر توی آن تشییع جنازه بوده‌اند که شما این طور برخورد می‌کنید؟ ۵۰۰نفر؟ هزار نفر؟ چند نفر؟ حالا چه می‌شد مگر آن‌ها جنازه را تشییع می‌کردند؟ اصلن شعار می‌دادند... شعارشان به کجای شما می‌رسید مگر؟ هزار نفر اقلیت بیایند شعار بدهند... چه چیز از شما مگر کم می‌شود؟ چرا حتا این هزار نفر را هم می‌خاهید سرکوب کنید؟ نابود کنید؟
خبرش را بچه‌ها‌‌ همان صبح روی برد انجمن اسلامی دانشکده زدند. بعدش بلافاصله بسیج دانشکده رفت خبر تابناک را روی برد خودش زد که آقایان خانم‌ها هاله سحابی را نکشتند خودش سکته کرد... برای چه سکته کرد آخر؟ یعنی همین سوال کوچک را هم پیش خودشان از خودشان نمی‌پرسند؟ یعنی احساس ننگ نمی‌کنند؟ نمی‌دانم...
اعصابم خرد شده بود. از هاله سحابی گفت. از پیرهن عزت الله سحابی گفت. بهش گفتم که پیرهن به تنت گشاد است... اعصابم خرد شده بود. می‌گفت: چرا نمی‌توانند هیچ چیز کوچکی را تحمل کنند؟ وقتی ما نتوانیم چیزی را تحمل کنیم رشد نمی‌کنیم. بالنده نمی‌شویم. کله خرانه گفتم: برم تروریست شم؟ خسته و پژمرده گفت: مشکل افراد نیستند که. مشکل این تفکره... با نابودی این افراد باز هم این تفکر از بین نمی‌ره... نمی‌ره... نمی‌ره....
نمی‌دانستم اصلن بهش چه بگویم. فقط هی فکر می‌کردم به زنی که پیرهنِ پدرِ به ملکوت پیوسته‌اش را می‌بخشد به جوانی و آن جوان صبح فردایش می‌فهمد که آن زن در مراسم تشییع پدرش...
پَستی... پَستی...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۰ ، ۱۶:۱۰
پیمان ..