سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

The giver

سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۰ ب.ظ

صحبت مان کشیده بود به بچه دار شدن. می گفت روزگاری بچه دار شدن معنای بیمه شدن داشت. فرد در جوانی صاحب بچه می شد که در پیری عصای دستش باشد. این روزها دیگر بچه خاصیت بیمه را ندارد. عصای دست دوران پیری نیست... 

من یاد بخشنده افتاده بودم. سال ها پیش خوانده بودمش. تصاویر دوری از کتاب توی ذهنم مانده بود. یکی اش این بود که در جهان کتاب زایمان سپرده شده بود به عده ی خاصی. داستانی از آینده که در آن فقط بعضی از دختران وظیفه ی تولد فرزندان را به عهده می گیرند و بقیه دیگر کودک به دنیا نمی آورند. جهان خاصی که در آن بشر بر همه چیز کنترل پیدا کرده. یادم بود که توی کتاب دخترهای با سطح هوشی پایین و بدن قوی وظیفه ی به دنیا آوردن کودکان را به عهده می گرفتند. همین ها را برایش تعریف کردم و از شیرینی خواندن کتاب گفتم. آن قدر شیرین بود که بعد از 15 سال وقتی یادش افتاده بودم باز هم به هیجان آمده بودم. ولی جزئیات کتاب فراموشم شده بود...

دو روز بعد دیدم کتاب را خوانده و در موردش یادداشت هم نوشته. گفتم باید بخوانم بار دیگر من هم. از سرعت عملش لذت برده بودم. ولی عهد کرده بودم که انگلیسی کتاب را بخوانم. چند روز بعدش رفتم کتابفروشی انتشارات جنگل و انگلیسی کتاب را گیر آوردم. دیدم در خواندن کتاب انگلیسی هنوز کندم. پس نشستم صوت کتاب را هم گیر آوردم. هندزفری را گذاشتم توی گوشم و به صدای آرام ولی روان گوینده گوش دادم و کلمه ها و جمله ها را با چشمم دنبال کردم.

تجربه ی لذت بخشی بود. 

و بار دیگر کتاب من را بدجور به هیجان آورد. جهان سیاه و سفید کتاب. جهانی که در آن بشر رنگ ها را کنار گذاشته و با جهشی ژنتیک همه چیز را سیاه و سفید می بیند. برای این که برابری به وجود بیاورد. موسیقی را حذف کرده. جامعه ی طبقاتی را حذف کرده. کودکان در یک روز خاص به خانواده ها تخصیص داده می شوند و هر سال روز تولدشان گروهی برگزار می شود. لباس هایشان یک شکل است. در 9سالگی همگی با هم صاحب دوچرخه می شوند و در 11 سالگی تکلیف شغل شان مشخص می شود. از 8 سالگی در ساعات آزادشان می توانند بروند داوطلبانه به مشاغلی که دوست دارند بپردازند. و در 11 سالگی بر اساس همان 3 سال کار داوطلبانه شغل اصلی شان تعیین می شود. مشاغل بهشان تخصیص داده می شود. جهانی که در آن بشر سختی و دشواری انتخاب را از بین برده. او شریک زندگی اش را خودش انتخاب نمی کند. گروهی بر اساس شخصیت او برایش شریک زندگی انتخاب می کنند. انتخاب نمی کند که بچه دار شود یا نه. برایش بچه تخصیص می دهند. شغلش را خودش انتخاب نمی کند. به او شغل تخصیص می دهند. آشپزی نمی کند. هر روز غذا را جلوی خانه اش می گذارند. و حتی مرگ هم او را غافلگیر نمی کند. یا خودش درخواست رهایی می دهد یا به سنش که رسید او را به اتاق رهایی می برند. رهایی یعنی تزریق آمپول و مرگی نرم و بی دردسر. تحت تاثیر خطرات طبیعت قرار نمی گیرد. برف را فراموش کرده است و در این جهان سیاه و سفید و همسان, یک شغل خاص وجود دارد که متفاوت است: شغلی که جونس برایش انتخاب شده است: دریافت کننده ی خاطرات. او باید خاطرات بشریت از گذشته های دور را در خودش حفظ کند. او می تواند رنگ ها را تشخیص بدهد. زیبایی و عشق را درک کند. موسیقی گوش بدهد. تمام کارهایی که بشریت برای یک زندگی آرام و بی دردسر کنار گذاشته... اما یک نفر باید این خاطرات را حفظ کند... کسی که با مفهوم واقعی مرگ روبه رو می شود...

کتاب بخشنده را فقط باید خواند...

امروز همین جوری داشتم توی توئیتر می چرخیدم در مورد کتاب. دیدم بخشنده از آن کتاب هاست که بچه های نوجوان توی مدارس کشورهای مختلف می خوانند و توی کلاس در موردش صحبت می کنند. یک لحظه حسرت تمام وجودم را در برگرفت. این روزها بیشتر می فهمم این خلا را. سال های نوجوانی در مدرسه گذشت به خواندن کتاب های درسی مزخرف و بعد کنکور و تست و این آت و آشغال ها... مدرسه جای گهی بود. این که تو رمانی را بخوانی و بعد فعالانه در مورد آن با گروهی حرف بزنی و حتی در مورد پایان بندی آن نظریه پردازی کنی, عضله هایی از مغزت را قوی می کند که برای زندگی لازم اند. برای خود زندگی لازم اند... من اندر کف خلاقیت هایی شدم که از دل کتاب برای کلاس های درسشان راه انداخته بودند: مثلا جشن 12سالگی برای دانش آموزان بر مبنای مراسم توصیف شده در کتاب...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۸/۰۴/۲۵

نظرات  (۱)

دقت کردی از وقتی می نویسی
 تالییفی های وبت چقدر بیشتر شده

 تقریباً تو میتوانی همه سوژه ها رو ببیی و بهم وصلشون کنی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی