سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

1- مثل اعتیاد می‌ماند؛ به همان ویرانگری و خانمان براندازی. تصمیم‌های جدید دولت را می‌گویم. الگوی تصمیم‌گیری‌ها همان الگوی اعتیاد است. نمونه‌اش همین نامه‌ی وزیر صنعت، معدن و تجارت به رئیس بانک مرکزی. یک نمونه‌ی کامل از «الگوی انتقال فشار». الگویی که در سطح حکمرانی شاید در نهایت به تباهی یک مملکت بینجامد.

2- «پیتر سنگه» در کتاب «پنجمین فرمان» برای تبیین وضعیت یک موقعیت پیچیده سه سطح را معرفی می‌کند:

الف- سطح واقعه‌نگاری. این‌که چه کسی چه‌کاری را انجام داد. سطحی از تبیین وضعیت که کاملاً انفعالی است و خوراک روزنامه‌نگارها و مطبوعات و رسانه‌ها و مردم کوچه‌بازار.

ب‌- سطح الگوهای رفتاری. پیدا کردن روندهای بلندمدت و تشخیص آثار آن‌ها. 

ج‌- سطح ساختارهای سیستماتیک به وجود آورنده‌ی یک وضعیت. سؤال اصلی در این سطح از تفسیر این است که چه چیزی به وجود آورنده‌ی الگوهای رفتاری بوده است؟

3- سنگه در فصل ششم کتابش به الگوهای رفتاری می‌پردازد: کلیشه‌های طبیعت. این‌که الگوهای رفتاری بسیاری از سیستم‌های اجتماعی اقتصادی مشابه است و به معرفی این الگوهای مادر می‌پردازد. یکی از این الگوها الگوی انتقال مسئولیت و فشار مسئله به مسائل دیگر است. 

به خاطر یک مشکل دیرین علائم منفی و ناخوشایندی ظاهر می‌شوند. دو راه‌حل وجود دارد: یا زود و تند و سریع به راه‌حل‌های زودبازده و موقتی چنگ بیندازیم و یا به ریشه‌ی این علائم منفی و ناخوشایندی‌ها بپردازیم و با تأخیری گاه زیاد مسئله را به‌صورت ریشه‌ای حل کنیم. عموم آدم‌ها به دلایل مختلف به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازند. راه‌حل‌هایی که عوارضی جانبی دارند: دشوار کردن راه‌حل‌های اساسی.

در این الگو سه حلقه‌ی تکرارشونده وجود دارد:

علائم منفی و مشکلات زیاد می‌شوند،راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده زیاد می‌شوند و بعد از مدتی با تأخیر دوباره علائم منفی و مشکلات ظاهر می‌شوند.

راه‌حل‌های کوتاه‌مدت و زودبازده که زیاد می‌شوند، عوارض جانبی آن‌ها هم زیاد می‌شود،‌ با افزایش این عوارض جانبی پرداختن به راه‌حل‌های اساسی و ریشه‌ای کم می‌شود و درنتیجه علائم منفی و مشکلات بازهم زیاد می‌شوند.

اگر برای حل علائم منفی و مشکلات به راه‌حل‌های اساسی پرداخته شود،درنهایت این مشکلات کاهش پیدا می‌کنند. 

اما چرخه‌ی رفتاری الگوی انتقال فشار و توسل به راه‌حل‌های کوتاه‌مدت هی تکرار می‌شود. هی به راه‌حل‌های زودبازده چنگ می‌اندازیم و با هر بار متوسل شدن به راه‌حل‌های زودبازده توان حل ریشه‌ای مسائل کم و کمتر می‌شود. آن‌قدر که دیگر نمی‌توان آن مشکل را به‌صورت ریشه‌ای حل کرد...

الگوی انتقال فشار

4- الگوی انتقال فشار در رفتار یک دانشجو این‌طوری‌هاست: به خاطر ضعف در یکی از درس‌های پایه از پس حل مسائل یک درس برنمی‌آید. تکالیف درس تلنبار می‌شوند. یا باید به‌صورت اساسی برگردد و کمیت لنگش در آن درس پایه را حل کند یا این‌که برود و تکالیف را کپ بزند. کپی می‌کند. دو هفته بعد دوباره به همین مشکل برمی‌خورد. دوباره از بقیه کپی می‌کند و یکهو می‌بیند که شب امتحان پایان‌ترم شده و دیگر توان و وقتی برای یادگرفتن درس وجود ندارد.

5- سنگه خودش به‌عنوان‌مثال الگوی انتقال فشار تورم در کشورهای جهان سوم را می‌آورد. مثالی که من و تمام ایرانی‌ها آن را با گوشت و پوست و خون یک‌عمر است که داریم تجربه می‌کنیم:

«کشورهای جهان سوم عموماً با موقعیت دشوار انتخاب بین کاستن از هزینه‌های جاری خود و میزان درآمدهای مالیاتی مواجه‌اند. آن‌ها با استفاده از همین ساختار، برای جبران کسر بودجه‌ی خود اقدام به چاپ اسکناس می‌کنند که نتیجه‌ای جز تورم به بار نمی‌آورد. این اقدام خود سرآغاز چرخه تورم است به‌طوری‌که تورم جزئی از زندگی می‌شود و نیازهای مالی دولت افزایش می‌یابد و درنتیجه کسری بودجه مزمن اجتناب‌ناپذیر می‌شود.» ص133

6- فرآیند معتاد شدن آدم‌ها هم نمونه‌ای از الگوی انتقال فشار است:

در اثر کار و مسائل اجتماعی تنش ایجاد می‌شود،‌برای رفع آن مواد اعتیادزا (دارو،‌ الکل،‌ مواد مخدر) مصرف می‌شود. به‌طور موقتی تنش کاهش می‌یابد و یا از میان می‌رود. توجه به مشکل اصلی به دلیل کاهش فشار علائم کم می‌شود. مسئولیت‌ها و عوامل تنش‌زا افزایش می‌یابد و تنش بیشتر می‌شود.

حلقه‌های شکل زیر این فرآیند و الگوی انتقال فشار آن را نشان می‌دهد. این ساختار رفتاری راه‌حل‌های کوتاه‌مدت را پیشنهاد می‌کند و آن‌قدر تکرار می‌شود که توان مقابله با مسائل اصلی و حل اساسی آن‌ها از دست می‌رود:

7- حالا حکایت افزایش نرخ کالاهای اساسی و ضروری مثل برنج است. گرانی شده است، مردم اعتراض کرده‌اند، دستور صریح داده‌شده که برنج گران نشود. اما به چه طریقی گران نشود؟ دو راه‌حل وجود دارد: یک‌راه حل اساسی که افزایش ظرفیت تولید برنج داخل کشور و افزایش انگیزه‌ی شالی‌کاران شمالی برای کاشت برنج و جلوگیری از تبدیل زمین‌های کشاورزی به ویلا برای تهرانی‌ها و بالا بردن سطح زیر کشت و... است. و یک‌راه حل کوتاه‌مدت واردات برنج است. برای گران نشدن باید این واردات با ارز دولتی باشد. چه اتفاقی می‌افتد؟ با افزایش واردات انگیزه و توان تولید شالی‌کاران ایرانی کاهش پیدا می‌کند. عملاً میزان تولید برنج در طولانی‌مدت کم و کمتر می‌شود. برنج ایرانی گران و گران‌تر می‌شود. دولت مجبور می‌شود سال‌های بعد بیشتر برنج وارد کند. ارز دولتی بیشتری خرج کند و کار به‌جایی می‌رسد که شالی‌کار شمالی عملاً تولید کردن برنج را بی‌فایده می‌داند،‌ تأمین برنج کشور کاملاً وابسته به واردات می‌شود و... 

این فقط حلقه‌ی الگوی انتقال فشار است. رانتی که به خاطر ارز دولتی به واردکنندگان برنج تعلق می‌گیرد، خودش مایه‌ی فساد است، خودش مایه‌ی اختلاف طبقاتی است. چه کسانی ارز دولتی برای واردات برنج می‌گیرند؟ با چه ضوابطی؟ چرا من این ارز را نگیرم؟ چرا من هم مثل آن‌ها از اختلاف قیمت دلار دولتی و بازار آزاد سود نبرم؟ این خودش داستان پر آب چشم دیگری است. ای‌کاش کمی با الگوهای سیستمی آشنا بودند این حکمرانان...



پس نوشت: این نوشته با الهام از این پست کانال تفکر سیستمی نوشته شده است: https://t.me/systemsthinking/1150

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۴۷
پیمان ..

اول پرایده را خریدم یا فولکس ون را؟ یادم نیست. فقط یادم است کیومیزو را که خریدم بلافاصله پراید و فولکس ون را گذاشتم وسط داشبورد.

اول می‌خواستم چسب قطره‌ای بزنم. بعد به این فکر کردم که موقع برداشتن کل داشبورد نابود می‌شود. ایده‌ی چسب دوطرفه را اجرا کردم. با چسب دوطرفه چسباندمشان به وسط داشبورد. در دو جهت مختلف هم چسباندمشان. انگار که پرایده در حال رفتن است و فولکس ون در حال آمدن. برایم بار نمادین هم داشت. پراید گذشته‌ی من بود که در حال تاختن روبه‌جلو بود و فولکس ون آینده‌ی من که در حال آمدن بود. داشبورد کیومیزو معناها داشت برایم. این را فقط اگر کسی می‌پرسید می‌گفتم. خیلی‌ها حس می‌کردند برای قشنگی گذاشته‌ام. برای این گذاشته‌ام که از بچگی عاشق ماشین‌های اسباب‌بازی بوده‌ام. نه... فقط یک عشق کودکانه نبود.

پراید با همه‌ی عشق و نفرتی که بهش داشتم برایم فراتر از یک ماشین بود. ویژگی‌های شخصیتی‌اش گذشته‌ی من بود و فولکس ون هم فراتر از یک ماشین بود برایم. یک خانه‌ی متحرک بود که باهاش می‌شود همه‌جا رفت و همه‌جا اتراق کرد و در هر کوی و برزنی احساس وطن و خانه داشت. راستش وستفالیا را آن‌قدرها هم دوست ندارم. فولکس‌های ترانسپورتر را که به‌روزترند بیشتر دوست دارم. ولی اسباب‌بازی‌اش را گیر نیاوردم. وستفالیای زرد نماد قشنگ‌تری هم بود.

بعدها پراید را صحرا از من خواست. نمی‌دانم می‌دانست که برایم آن دو تا اسباب‌بازی روی داشبورد معناها دارند یا نه. ولی خواسته بود. خوشش آمده بود. دست روی پرایده گذاشته بود و من هم کمی زور زدم و چرخ به چرخ پراید را از چسب روی داشبورد جدا کردم و تقدیمش کردم. گذشته‌ی من از آن او. از دست دادن پراید هم برایم معنا و نشانه بود. گذشته‌ام را داده بودم دست کسی دیگر. گذشته قدرت محرکه‌ی تاختن من بود و حالا عنانش در اختیار او بود. خودم انتخاب کرده بودم و باید هم عنان را به او می‌دادم. نمی‌دانستم خودش می‌داند یا نمی‌داند. حس می‌کردم که ناخودآگاه می‌داند. جایی از ناخودآگاهش می‌داند. وگرنه فولکس را از من می‌خواست. حتم چیزهایی بوده این وسط که پراید را از من خواسته بود دیگر... 

پراید را تجدید کردم. رفتم باز هم از یک دست‌فروش پراید دیگری خریدم. ولی نمی‌دانم چرا دلم نیامد که دوباره بچسبانمش روی داشبورد. جای خالی پراید باید می‌بود. نباید تجدید می‌شد. اگر تجدید می‌شد یعنی همه‌ی معناهایی که فهمیده بودم بی‌معنا بوده‌اند. اگر تجدید می‌کردم یعنی صحرا نبوده... جایگزین نکردم. بعدها صحرا برایم گفت که پراید را پسر دخترخاله‌اش که 8-9ساله است خواسته و او هم ناچار تقدیمش کرده. گفت باباش عین همان پراید را داشت و پسربچه عاشق ماکت کوچولوی ماشین باباش شده بود.

خودم هم ون زردرنگم را هفته‌ی پیش از روی داشبورد کیومیزو جاکن کردم و به‌عنوان یادگاری خداحافظی تقدیم یسنا کردم: دختر حالا 9 ساله‌ی ترانه. قصه‌ی زندگی ترانه را قبلاً اینجا (@@@) نوشته بودم. هفته‌ی پیش با کیومیزو رفتیم به دیدنشان بندرعباس. یسنا حالا 9 ساله شده بود و شیرین‌زبانی می‌کرد و بعد از 2 روز ماندن در خانه‌شان وقتی گفتیم می‌خواهیم برویم بغض کرد. عرض 2 روز آن‌قدر باهامان رفیق شده بود که دلش نخواهد رهایش کنیم. بدرقه‌ی خداحافظی آمد دم در ماشین. گفت می‌خواهم اسباب‌بازی ماشینت را دست بزنم. ظهرش سوار ماشین که شده بود عقب نشسته بود و نشده بود که با ون زردرنگم بازی کند. آمد برش دارد دید چسبیده. نگاهم کرد. دلم غنج رفت. چرخ به چرخ از داشبورد کندمش و گفتم برای تو. یادگاری نگهش دار.

تو راه برگشت روی داشبورد کیومیزو هیچ ماشینی نبود. می‌راندم و در لحظه‌ی حال غرق بودم. کیومیزو لحظه‌ی حال بود. پرایده گذشته بود و ون زردرنگ آینده بود. ولی در راه برگشت فقط لحظه‌ی حال را داشتم... 

بعد به این فکر کردم که گذشته‌ام دست پسرکی 9 ساله است و آینده‌ام دست دخترکی 9ساله. عجیب نیست؟ این‌که این اسباب‌بازی‌ها آخرش دست بچه‌ها افتاده بودند برایم معنای ادامه داشتن پیداکرده بود. حتی جنسیتشان هم برایم عجیب بود. چرا پرایده که برایم معنای گذشته‌ی خودم را داشت دست پسرک افتاده بود؟ چرا ون زردرنگ که نماد آینده‌ی رنگارنگ من بود دست دخترک افتاده بود؟

امروز که کیومیزو را تمیز می‌کردم زل زده بودم به داشبورد و نمی‌دانستم چه‌کار کنم. جای خالی ماشین‌ها روی داشبورد فکری‌ام کرده بودند...

بگردم یک ون دیگر پیدا کنم جایگزین کنم؟ پراید را چه؟ آن را هم جایگزین کنم؟ یا این‌که آن فولکس قورباغه‌ای که میثم برای تولد پارسالم خرید بگذارم روی داشبورد؟ ون و پراید مقیاس 1/36 بودند، ولی فولکس قورباغه‌ای مقیاس 1/24 است و کمی بزرگ. بعد تو دلم گفتم ای‌کاش دوروبرم بچه زیاد بود. سوار ماشین که می‌شدند اگر ازشان خوشم می‌آمد به شان ماشین اسباب‌بازی‌های روی داشبورد را جایزه می‌دادم... بعد به این فکر کردم که معناها چه می‌شوند پس؟ نمادها چه می‌شوند پس؟ نمی‌دانم...

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..

سه سال پیش که رفتم باغ دولت‌آباد یزد خبری ازش نبود. ولی این بار به‌محض ورود توجه را جلب می‌کرد. گنبد کوچک کاه‌گلی که دستگاهی پیچیده بهش وصل شده بود و روی گنبد هم راهنمای استفاده نصب شده بود: شیرآلات آب‌سردکنی نی دار.

از نوآوری‌های شرکت‌های دانش‌بنیان یزدی بود. بوی هوش و ذکاوت اجداد را می‌داد. این‌که یزدی جماعت قدر آب را می‌داند. برای انتقال آب 80 کیلومتر 100 کیلومتر قنات حفر می‌کرد و باید هم قدر آب را می‌دانست. نوادگان هم می‌بینند که موقع آب خوردن با دست از شیرهای آبخوری معمولی نصف آب هدر می‌رود، فسفر می‌سوزانند و شیر آب‌سردکن نی دار را اختراع می‌کنند. این‌که برای آب خوردن نی را بگذاری توی دستگاه و دگمه‌ای را بفشاری و آب را مک بزنی و آب فقط به مصرف خوراکی برسد: هم صرفه‌جویی در مصرف آب آشامیدنی و هم‌کلاس «آه ما چه قدر فناور و خفنیم».

خانم توریست خارجی هم که آمده بود اندرکف این آب‌سردکن قرارگرفته بود که یزدی جماعت تا کجا به مصرف آب فکر می‌کند.

ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری بود به نظرم. به فاصله‌ی 1 دقیقه بعد از آشامیدن آب این دستگاه جدید آبخوری وقتی به دستشویی باغ دولت‌آباد می رفتی می‌فهمیدی که ایران و ایرانی جماعت دردش علم و دانش و فناوری نیست...

رفتم دستشویی و به مدت چندین ده ثانیه به منظره‌ی شیلنگ دستشویی زل زدم و به فکر فرورفتم: شیر دستشویی خراب بود و آب از شیلنگ پیوسته جاری بود. هر چه قدر شیرها را سفت کردم و با شیر آب ور‌رفتم درست نشد. آب همچون یک پیچک بی‌رنگ دور شیلنگ می‌پیچید و جاری می‌شد روی کف دستشویی.

مقدار آبی که از آن دستگاه آبخوری در عرض 1 ماه صرفه‌جویی می‌شد به‌اندازه‌ی 1 ساعت هدر رفت آب از شیرهای خراب دستشویی باغ دولت‌آباد می‌شد؟ توی راه هم چند بار که دستشویی رفته بودم با این منظره به طرق مختلف روبه‌رو شده بودم. آن هم در شهرهای کویری ایران که می‌گویند آب قدر طلا را دارد... دستشویی‌های شمال کشور که جای خود دارند. آن‌ها هم همین وضعیت را دارند.

چرا شیر آب دستشویی را درست نمی‌کردند؟ چرا برای کسی مهم نبود که به خاطر خراب بودن شیر دستشویی آب دارد بی‌وقفه هدر می‌رود؟ کدام‌یک سخت‌تر بود؟ تأسیس یک شرکت دانش‌بنیان و اختراع دستگاه آب‌سردکن نی دار یا ایجاد یک سازوکار برای این‌که شیرهای آب دستشویی‌های عمومی خراب نباشند؟ کدام‌یک توی چشم تر بود؟ مسلماً ایجاد یک شرکت دانش‌بنیان کلاس بیشتری دارد، آمار اشتغال‌زایی را افزایش می‌دهد، برای دانشجوی فارغ‌التحصیل دانشگاه حس مفید بودن ایجاد می‌کند؛ اما لعنت به این دید فناوری محور!

درد ما فناوری نیست. این آب‌سردکن را ما اختراع نمی‌کردیم، یک چینی پیدا می‌شد که اختراعش کند. اما این‌که مواظب هدررفت آب‌هایمان باشیم، مواظب این باشیم که یک‌جوری نگذاریم که به این راحتی در دستشویی‌های عمومی آب هدر برود، این را هیچ کشور دیگری نمی‌تواند برای ما اختراع کند.

درد ما فناوری نیست. پژو و پراید و سمند و دنا و تیبا را ما اگر تولید نکنیم، 10 تا 20 تا کشور دیگر پیدا می‌شوند که خیلی بهترش را تولید کنند تا ما سوار شویم. اما این‌که با این ماشین‌ها به‌اندازه‌ی جنگ جهانی کشته و مصدوم و معلول ایجاد نکنیم، چیزی نیست که بتوانیم از جایی وارد کنیم.

داستان آب‌سردکن نی دار و شیر دستشویی باغ دولت‌آباد داستان متواتر عرصه‌های مختلف زندگی ایرانی جماعت در این سرزمین بی‌آب‌وعلف است.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۴
پیمان ..

1- با نام «همایون صنعتی زاده» اول در سفرنامه‌های ایرج افشار آشنا شدم. رفیق فاب ایرج افشار بود و پایه‌ی چند تا از سفرهای دورودراز افشار. بعد که کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» و مصاحبه‌اش در آن کتاب را خواندم ازش خوشم آمد. وقتی گفت من تا کاری و سؤالی نداشته باشم سفر نمی‌روم فهمیدم که این آدم معمولی نیست. کرم شناختنش به جانم افتاد. فهمیدم یک کتاب زندگی‌نامه هم در موردش هست: کتاب «از فرانکلین تا لاله‌زار»

نوشته‌ی پشت جلد کتاب بهترین توصیف در مورد این مرد است، کسی که دانشگاه نرفت، ‌لیسانس و دکترا نگرفت؛ اما به معنای واقعی کلمه «کارآفرین» بود:

«اعجوبه! آن‌قدر زندگی جالبی دارد که آدم می‌ماند از کجا شروع کند: از تأسیس انتشارات فرانکلین که معروف‌ترین کار اوست؛ از دائره‌المعارف فارسی که حاصل فکر و ابتکار او بود؛‌ از چاپ کتاب‌های درسی که به دست او سامان یافت؛ از سازمان کتاب‌های جیبی که انقلابی در تیراژ کتاب ایجاد کرد؛ از چاپخانه‌ی افست که او بنا نهاد؛ از کاغذسازی پارس که او بنیان‌گذارش بود؛‌ از کشت مروارید که در کیش آغاز کرد؛‌از کارخانه‌ی رطب زهره که به دست او پا گرفت؛ از پرورشگاه صنعتی کرمان که تا پایان عمر زیر نظر او بود؛ از شهرک خزرشهر که بنیاد اصلی را او گذاشت؛ از کارخانه‌ی گلاب زهرا که به دست او ساخته شد؛‌از کتاب‌هایی که ترجمه کرد؛‌ از شعرهایی که سرود؛ و یا مقالاتی که نوشت. واقعاً بعضی‌ها در نوسازی ایران سهم قابل‌ملاحظه‌ای دارند. سهم همایون صنعتی زاد رد نوسازی ایران فراموش‌شدنی نیست.»

2- دانشگاه ام آی تی یک دوره‌ی درسی دارد به نام «Evaluating social programs»: «ارزیابی برنامه‌های اجتماعی». فیلم‌های این دوره‌ی درسی توی سایت edx.org هم موجود است: @@@

سیستم‌های اقتصادی اجتماعی عجیب و پیچیده‌اند. مثل سیستم‌های مهندسی و مکانیکی نیستند. مثل موتور ماشین نیستند که مثلاً نسبت سوخت به هوا را تغییر بدهی و ببینی در خروجی موتور چه تغییراتی ایجاد شده است. واکنش‌هایشان عجیب‌وغریب است. تأثیرات جانبی‌شان فراتر از انتظار است. ممکن است تو تغییری کوچک ایجاد کنی ولی تأثیرش فراتر از انتظار باشد و بالعکس.

یکی از اولین مثال‌های کتاب «دینامیک سیستم‌ها»ی استرمن در مورد یکی از ویژگی‌های پیچیده‌ی سیستم‌های اقتصادی اجتماعی است: مقاومت در برابر سیاست. 

در آنجا استرمن از جامعه‌ی رومانی صحبت می‌کند. رئیس کشور رومانی در یک برهه‌ای تصمیم گرفت که جمعیت کشور به‌شدت زیاد شود. به خاطر همین استفاده از کلیه‌ی وسایل پیشگیری از بارداری را ممنوع کرد،‌ کلیه‌ی عمل‌های سقط جنین غیرقانونی اعلام شد و... در یک دوره‌ی زمانی کوتاه نرخ باروری زنان در کشور رومانی به‌یک‌باره صعود کرد. بعد رئیس رومانی سقوط کرد. اتفاقی که بعد از سقوط او رخ داد این بود که نرخ باروری زنان در کشور رومانی به حدی پایین‌تر از حد قبل از سیاست افزایش جمعیت رسید. واکنش سیستم بسیار قوی و پیش‌بینی‌نشده بود. ملت به حالت معمول قبلشان برنگشتند...

دوره‌ی دانشگاه ام آی تی در مورد اثربخشی و ارزیابی برنامه‌های اجتماعی است. هر روزه برنامه‌های اجتماعی زیادی برای بهبود زندگی آدم‌ها در جوامع مختلف اجرا می‌شود. 

در یک نقطه‌ی کره‌ی زمین گشت ارشاد راه می‌اندازند که حجاب درست شود،‌ در یک نقطه پول خرج می‌کنند که مرگ‌ومیر جاده‌ای کاهش پیدا کند،‌ در نقطه‌ای دیگر سلسله برنامه‌هایی طراحی می‌کنند که فساد مالی کاهش پیدا کند و... ولی چون این برنامه‌ها در مورد سیستم‌های اقتصادی اجتماعی است،‌ نتیجه عموماً آنی نمی‌شود که مجریان طرح‌ها می‌خواهند. یا ممکن است در ظاهر همان نتیجه‌ای را بدهد که آن‌ها می‌خواهند، ولی در حقیقت اصلاً این‌طور نباشد. سیستم‌های اقتصادی اجتماعی پیچیده‌تر از آن هستند که به‌راحتی بشود تأثیر یک برنامه‌ی اجتماعی را بر آن‌ها سنجید. 

دوره‌ی دانشگاه ام آی تی بر اساس تجربه‌ها و مدل‌ها و مطالعات، سعی می‌کند شیوه‌های ارزیابی درست یک برنامه‌ی اجتماعی را آموزش بدهد.

3- یکی از پروژه‌های همایون صنعتی زاده مبارزه بابی سوادی بود. پروژه‌ای که به نظر خودش ناموفق بود:

«داستان از این قرار است که در سال 1963 یا 1964 میلادی که یونسکو جشن سوادآموزی خود را در ایران برگزار می‌کرد در جلسه‌ای با حضور اشرف پهلوی طرح سوادآموزی در میان افتاد. همه‌ی اهل‌فن را از وزیر و وکیل تا کارشناسان رشته‌های گوناگون دعوت کرده بود. برای قسمت کتاب و نشر هم از صنعتی دعوت‌شده بود. ظاهراً رد پایان جلسه اشرف پهلوی از صنعتی که تا آن زمان ساکت نشسته بود پرسیده بود شما حرفی ندارید؟ او هم سؤال‌هایی مطرح کرده بود. مانند این‌که اصلاً سواد چیست؟ به کی می‌خواهید سواد یاد بدهید؟ به چه زبانی می‌خواهید بیاموزید؟ و بعد هم پیشنهاد کرده بود طرح را ابتدا در گوشه‌ای از کشور اجرا کنند، با مشکلات آن آشنا شوند،‌ کار را یاد بگیرند و بعد سراسری کنند. با این حرف‌ها کار به گردن خود او افتاد. او هم برای آزمایش شهر قزوین را پیشنهاد کرد که مردمش نیمی ترک‌زبان و نیمی فارسی‌زبان بودند و شد رئیس مبارزه با بی‌سوادی قزوین. دولت کمک می‌کرد، نیروی هوایی هواپیما در اختیار می‌گذاشت،‌ ارتش از کمک دریغ نداشت و رادیو اف ام را راه انداخته بود. تمام روستاهای قزوین از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب را زیر نظر گرفته بود. هشتاد هزار نفر را سرکلاس نشانده بود...

اما مبارزه با بی‌سوادی از کارهایی است که صنعتی در آن از کارنامه‌ی خود راضی نیست..

«حدود یک سال و نیم شب و روز مرا گرفت. تمام کلاس‌ها را تک‌تک سرکشی می‌کردم. منطقه را تقسیم کرده بودم،‌ سرپرست گذاشته بودم،‌ حدود هزار تا معلم تربیت کرده بودم،  خیلی خرج این کارها شده بود،‌ اما نتیجه صفر!»

شاید اغراق می‌کند که نتیجه را صفر می‌پندارد اما او برای خودش متر و معیارهایی داشت: «اواخر کار، روزها می‌رفتم اداره‌ی پست، می‌پرسیدم تعداد نامه‌هایی که از پست قزوین بیرون می‌رود نسبت به یک سال پیش اضافه‌شده یا نه،‌ نشده بود.» ص 23 و 24

4- فوق‌العاده بود. همایون صنعتی زاده برای ارزیابی برنامه‌ی اجتماعی مبارزه با بی‌سوادی از یک «پروکسی ایندکس» استفاده کرد به نام تعداد نامه‌های ارسالی. 

کار بسیار سختی است. پیدا کردن شاخص‌هایی که اثربخشی یک برنامه را بسنجند، شاخص‌هایی که دروغ نگویند و کنه اثربخشی یک اقدام را بسنجند خلاقیت بسیار بالایی می‌خواهد.

 خلاقیتی که اساتید دانشگاه ام آی تی زور می‌زنند توی دوره‌ی Evaluating social programs تدریس کنند. اما 50 سال پیش همایون صنعتی زاده توانسته بود تمام آموزه‌های آن‌ها را بی‌هیچ کلاس و درسی به کار ببرد... «تعداد نامه‌های ارسالی» از آن کیس استادی هاست که مطمئناً اگر اساتید ام آی تی می‌دانستند از تدریسش سر کلاس‌ها غفلت نمی‌کردند! 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۲۲
پیمان ..


این اندیشه که کسی نمی‌خواندش شاید کمی دلسردم کند. ولی با همه‌ی این احوال حس خوبی داشتم. مقاله‌ی دیروزم توی روزنامه‌ی شهروند را می‌گویم. حس می‌کردم یک کار به‌دردبخور انجام داده‌ام. از آن‌ها که وقتی اسم رمان‌های خارجی را به انگلیسی سرچ می‌کنم بهشان برمی‌خورم و می‌نشینم به خواندن و خوش‌خوشانم می‌شود که آن رمان لعنتی 200صفحه‌ای چه قدر معنا داشته، چه قدر عمیق بوده که بر اساس شخصیت‌هایش ویژگی‌های جامعه‌شناختی یک نسل را درآورده‌اند. حس می‌کردم که بعضی رمان‌ها و داستان‌های فارسی که می‌خوانم در آن حد و حدود هستند، ولی کسی تحویل نمی‌گیرد. دیروز حس کردم مثل آن‌ها چیزی به فارسی نوشته‌ام. همیشه پیش خودم می‌گفتم لعنتی‌ها نقد نوشتنشان هم جذاب است. همیشه از صفحات ادبیات روزنامه‌ها متنفر بودم که نقدهای زپرتی می‌نوشتند. از صفحات جامعه‌ی روزنامه‌ها هم متنفر بودم که چرا این همه زور می‌زنند از واقعیت بگویند. 

برای خودم را نمی‌دانم جذاب درآمد یا نه. ولی همین‌که گذاشتند چاپ شود برایم قلقلک دهنده بود. از روزنامه شهروند خوشم آمد که جسارتش را داشت که یک مقاله‌ی کمی نامتعارف را چاپ کند. گیر نداد که این معرفی کتاب است،  گیر نداد که بر اساس یک رمان نظریات جامعه‌شناسانه در کردن کار چیپ و بی‌پایه و اساسی است. مسخره‌ام نکردند.

از «افغانی کشی» یک‌بار برداشت شخصی‌ام را توی همین وبلاگ نوشته بودم. این بار چیزکی دیگر از دیدگاهی دیگر نوشتم. دیدگاهی که نمی‌دانم توی دانشگاه‌ها بر اساسش مقاله می‌نویسند یا نه. ولی به نظر خودم خیلی هم اسطقس دار بود.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۳
پیمان ..