سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

روزهای خوب... طواف به دور علم و معرفت و روشنایی نه به تنهایی

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با موضوع «دیدنی ها :: تآتر» ثبت شده است

پچپچه های پشت خط نبرد

"- به «پچپچه‌های پشت خط نبرد» بپردازیم، با توجه به فاصله زمانی میان نگارش این نمایشنامه و حضور شما در جنگ، گویا تعمداً این نمایشنامه را سال‌ها بعد نوشته‌اید تا از احساسات گرایی به دور باشد و همه چیز با دیدی واقع بینانه و عقلانی روایت شود.
- می‌ترسم با تایید حرف شما، خواننده مصاحبه را به این اشتباه بیندازم که انگار ما در انتخاب زمان اجرای آثارمان - زبانم لال- اختیاری از خودمان داریم، خیر. ابداً این طور نیست... یادم است روزی که نمایشنامه را برای یکی از دوستانم خواندم، از آنجا که خیلی می‌دانست چه وقت چه کارهایی را باید کرد و چه وقت نباید، صراحتاً گفت این نمایشنامه را ده سال زود نوشته یی، انگار برق مرا گرفت. او درست می‌گفت،‌‌ همان طور بود که او گفت. بار‌ها به این نکته برخورد نکرده‌اید که عمرتان دارد تباه می‌شود تا کسی چیزی بدیهی را بفهمد؟ تراژدی و فاجعه روزگار ما همین است. ما چه بهایی را با عمر عزیز و گرامی خود می‌دهیم تا آنکه ریش و قیچی را در دست دارد متوجه چیزی بشود کاملاً معلوم، ده سال قبل حرفی را می‌زنی دهانت را می‌گیرند و ده سال بعد ه‌مان‌ها تحریف شده‌‌ همان حرف‌ها را با آب وتاب در گوش تو با صدای بلند به صد زبان می‌گویند... تو می‌مانی و حسرت عمر رفته... شما فکر می‌کنی آن‌ها که تالار مولوی را به خاطر «پچپچه‌ها» بستند و یک سال جشنواره تئا‌تر دانشجویی را به محاق تعطیلی کشاندند، ده سال بعد کجا بودند؟ غبه هنگام اجرای عمومی ده سال باید می‌گذشت تا دریابند و بفه‌مند... فقط ده سال، بگذریم، حقیقت تریبون ندارد. من «پچپچه‌ها» را در ادامه طرحی به نام «دربه در به دنبال رد پای ستاره‌ها در برکه قدیمی» نوشتم... اول به این دلیل کاملاً بدیهی که می‌دیدم جنگی را که دیده‌ام در هیچ اثر نمایشی- فیلم یا تئاتر- نمی‌بینم. علاقه داشتم و اصرار که به نقش سربازان در جنگ بپردازم. سربازان وظیفه کمتر در جنگ دیده شدند. علت این مساله را من کاری ندارم. تنها به ذکر همین نکته تمام می‌کنم که سربازان سال‌های اولیه جنگ اغلب جوانان پرشور، انقلابی و آگاهی بودند که با هر نگرشی برای حفظ و تقویت بدنه ارتش و به نفع انقلاب رخت سربازی به تن کرده بودند و در آخر... «پچپچه‌ها» بررسی نوعی از تئاتر- تئا‌تر ایستا- بود: تئاتری که در آن کشمکش بین آدم‌ها بسیار بطنی و درونی بوده و همزمان با آن کشمکشی بین نویسنده و مخاطب نیز در جریان است. اشیا در آن هویت دارند و تئاتری همراه با تفکر پیوسته است. پچپچه‌ها آغاز طرز تفکری جدید و جسورانه و آگاهی بخش در تئا‌تر جنگ است."

از مصاحبه‌ی علیرضا نادری با روزنامه‌ی اعتماد شماره ی۱۵۴۸ (۴/۹/۱۳۸۶) @@@
برزخ یک شب گرم و شرجی جبهه‌ی جنوب. ماه رمضان و جبهه در آتش بس و هر دم در انتظار حمله و مرگ. و ۸نفر رزمنده. ۶تا سرباز و یک سرگروهبان و یک افسر در خط مقدم در ۲کیلومتری مرز ایران و عراق:
علیرضا: بچه‌ی جنوب تهران و پر شر و شور و پر از زندگی و خنده.
باقر: از آن جوان‌های پر تب و تاب اول انقلاب. از آن‌ها که اندیشه‌های چپ دارند و می‌خاهند به تنهایی ایران را به بهترین نقطه‌ی جهان تبدیل کنند.
دوستعلی: بچه‌ی شمال با لهجه‌ی شمالی، آرایشگر دسته و مذهبی
ژوسف: یهودی و اقلیت است
شهریار: پسر ساده دل یزدی
پرویز: بچه‌ی تهران.‌‌ همان که اول تئا‌تر می‌آید بساط گل گوچک را به راه می‌اندازد و شریک دلقک بازی‌های علیرضا است...
سرگروهبان فرخنده: یک سرگروهبان کادری با لهجه‌ی مشهدی
و سروان: مثل شبحی می‌آید و می‌رود و فقط خبر آماده باش را می‌دهد...
نه... نباید این طوری تعریف کنم. این جوری خیلی صاف و تخت است. از دیشب که این نمایش ۲ساعته را دیده‌ام تمام این سرباز‌ها هی توی مغزم می‌روند و می‌آیند. هر از گاهی جمله‌ای ازشان یادم می‌آید و می‌خندم، هر از گاهی فاجعه‌ای از جنگ را یادم می‌آید و ناراحت می‌شوم و عجب نمایشی بود. برزخ روزهای بین دو عملیات. برزخی که آن سرباز‌ها در نقطه‌ی صفر مرزی باهاش دچار بودند. دلقک بازی‌‌هایشان برای گذراندن وقت. شوخی‌‌هایشان. شوخی‌های مردانه‌شان که ۲ساعت تمام هر که را در سالن بود می‌خنداند. نه... این هم نه. ظرافت‌هایی که علیرضا نادری در این نمایش به کار برده بود. موقعیت‌هایی را که به وجود آورده بود. استفاده از عناصر مختلف.
تئا‌تر در شب شروع می‌شود. یک شب گرم و شرجی جنوب که همه آمده‌اند بیرون از سنگر خابیده‌اند. ماه رمضان است و آتش بس است و برزخ. گفت‌و‌گوهای فرمانده. نگهبانی دادن شهریار با آن لهجه‌ی یزدی و صداهای مشکوکی که همه را می‌ترساند. فردا صبحش. بساط گل کوچک. دروازه‌ها ۲تا کلاه آهنی و بعد آن لحظه‌ای که سرباز‌ها بازی می‌کنند. یکی با پوتین. یکی با گیوه. یکی با دمپایی. دوستعلی که مشغول تراشیدن ریش باقر است و... اصلن از‌‌ همان اول این نمایش یقه‌ات را می‌گیرد و تا ۲ساعت ولت نمی‌کند. چک و لگدی‌ات می‌کند. هی تو را وامی دارد که از ته دل بخندی و هی تو را وا می‌دارد که از ته دل بسوزی...
یک شاهکار شاخ و دم ندارد. فقط نمایشنامه نویس‌های فرانسوی و آمریکایی و انگلیسی نیستند که می‌توانند یک شاهکار بنویسند. «پچپچه‌های پشت خط نبرد» بدون شک یک شاهکار است. فقط همین را می‌توانم بگویم...

پس نوشت: پچپچه‌های پشت خط نبرد از آذرماه در تالار مولوی (خیابان ۱۶آذر) به اجرا در آمده و تا ۷دی ماه اجرا دارد. بلیطش ۸هزار تومان است. دانشجو اگر باشی غیر از ۵شنبه‌ها و جمعه‌ها برایت ۴هزار تومان آب می‌خورد. از دست ندهیدش. اگر هم قصد رفتن دارید حتمن ازین جا بلیط را اینترنتی بخرید و حتمن ۱ساعت قبل از ساعت ۱۹: ۳۰بروید و بگویید که بلیط را اینترنتی خریده‌اید. فکر نکنید چون بلیط را اینترنتی خریده‌اید جایتان رزرو شده. هر چه زود‌تر بروید صندلی بهتری گیرتان می‌آید!!! تالار مولوی است دیگر...
پس نوشت ۲: دنبال نمایشنامه‌ی «پچپچه‌های پشت خط نبرد» گشتم. اولین اجرایش برای سال ۱۳۷۴ دهمین جشنواره‌ی تئا‌تر دانشجویی است. سال ۱۳۸۴ نشر اندیشه سازان چاپش کرده است. ولی الان این انتشارات وجود خارجی ندارد... این شاهکار ادبی را باید گیر آورد و خرید و خاند و اجرایش را هم بارها و بارها به تماشا نشست!

پس نوشت3: حمید بهتر از من مواجهه ی ما با این تئاتر را توصیف کرده: پچپچه ها

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۳۵
پیمان ..

جاده ی طولانی مارپیچ

من نذر دارم که هر فیلم و کتاب و تئاتری که نامی از جاده در آن باشد از دست ندهم. اعتراف می‌کنم که جاده از جمله پرستانه (فتیش)‌های زندگی من است...
۶نفر بودیم. نمی‌دانستیم کدام تئا‌تر می‌خاهیم برویم. نام «جاده‌ی طولانی مارپیچ» کافی بود برای اینکه بگویم همین را برویم. عباس گفت رضا گوران کارگردان و محمد چرم شیر هم نویسنده‌اش، حکمن باید چیز بدی نباشد. بلیط‌ها را گرفتیم. یک تئا‌تر ۵۵دقیقه‌ای با بازی امین زندگانی و سحر دولتشاهی.
بعد از اینکه جاگیر شدیم صحنه تاریک شد و ویدئو پروجکشن ته صحنه را روشن کرد. منظره‌ی یک جاده. از آنجاده‌های پر پیچ و خم که روحم را به بازی می‌گیرند. دوربین را بسته بودند به جلوی ماشین و در یک جاده‌ی خلوت و پر پیچ و خم رانده بودند و هر چه را که ضبط کرده بودند به عنوان تصویر زمینه‌ی نمایش استفاده می‌کردند. توی ذهنم دقت می‌کردم که ببینم جاده‌ی کجاست این؟ جاده‌ی طالقان؟ جاده‌ی الموت؟ جاده‌ی دیلمان نبود. جاده‌ی دیزین؟ جاده‌ی پل زنگوله به یوش و بلده و جاده هراز؟ فیلم خاکستری بود و چرخش‌های ماشین سر پیچ‌ها تو را دنبال خودش می‌کشید. توی همین احوال بود که امین زندگانی سروکله‌اش پیدا شد. در پس زمینه‌ی جاده شروع به گفتن کرد: «اونا ما رو نمی‌خان... ولی ما ادامه می‌دیم...»
حس کردم خیلی خوب شروع کرده. دقیقن آن حسِ رهاییِ جاده، توی این دو جمله‌ی آغازین بود. اما...
فقط ۲ یا ۳ دقیقه زمان لازم بود تا او و سحر دولتشاهی بزنند توی ذوقم. قصه تکراری بود. خیلی هم تکراری بود. از‌‌ همان جمله‌های اولشان فهمیدم که نشسته‌ام به دیدن یک فتوکپی بی‌کیفیت از یک شاهکار... قصه‌ی پسری آمریکایی که دارد با قطار دور اروپا می‌چرخد و خیلی اتفاقی به سلین، دختر فرانسوی برمی خورد. توی یک قطار. صحبتشان گل می‌کند و هی حرف می‌زنند و هی حرف می‌زنند. حرف‌های خیلی خوبی هم می‌زنند. از عشق و زندگی و مرد‌ها و زن‌ها تا مرگ و خدا. ولی حیف که این حرف‌ها را ۲قهرمان فیلم «پیش از طلوع» در سال ۱۹۹۵ هم زده بودند. کمی که نمایش جلو‌تر رفت دیدم امین زندگانی و سحر دولتشاهی در زمان رفت و برگشت می‌کنند. یعنی که در جاهایی از نمایش می‌روند به ۱۰سال بعد که آن پسر و دختر باز هم همدیگر را می‌بینند و دوباره شروع می‌کنند به حرف زدن با همدیگر. ولی متاسفانه باز هم حرف‌‌هایشان تکراری بود. این بار حرف‌‌هایشان را‌‌ همان ۲قهرمان فیلم پیش از طلوع در سال ۲۰۰۴در فیلم «پیش از غروب» زده بودند!‌‌ همان حرف‌ها.‌‌ همان خاطرات.‌‌ همان قصه‌ها. ولی آن دو فیلم کجا و این تئا‌تر کجا؟!
توی فیلم پیش از غروب وقتی دختر می‌فهمد که پسره عروسی کرده خیلی بد قاطی می‌کند و شروع می‌کند با داد و فریاد هر چه در درونش هست را تند تند بیان کردن. قاطی کردن و داد و فریاد کردنش از دست زندگی یک جورهایی نقطه اوج آن فیلم بود. ولی در تئا‌تر جاده‌ی طولانی مارپیچ از این قاطی کردن‌ها و به اوج رسیدن‌ها خبری نبود. حتا صحنه‌ی گیتار زدن دختر در آن فیلم که به شدت تاثیرگذار بود در این تئا‌تر تکرار نشده بود... فقط یک سری جمله‌های قشنگ از فیلم گلچین شده بود...
طرز بازی به شدت یکنواخت امین زندگانی و سحر دولتشاهی هم مزید بر علت بود. در رفت و برگشت‌های زمانی پسر و دختر چندان تغییری نمی‌کردند. انگار نه انگار که با گذشت ۱۰سال هر جوانی می‌انسال می‌شود و حالا گیریم که قیافه‌اش عوض نشود، حداقل لحن حرف زدنش تغییر می‌کند... طراحی لباس سحر دولتشاهی هم بسیار عجیب بود. آن چکه‌های نیم متری و آن لباس سنگین اصلن به دختری که خیلی اتفاقی در یک قطار با یک پسر دوست می‌شود و شروع می‌کند با او از زندگی حرف زدن نمی‌خوردند... به هیچ وجه راحتیِ آن دخترِ فیلم‌های «قبل از طلوع» و «قبل از غروب» را نداشت.

 جاده ی طولانی مارپیچ

تا به آخر نمایش منتظر یک اتفاق بودم. قرار است قسمت سوم از سه گانه (با عنوان پیش از نیمه شب) سال ۲۰۱۳ اکران شود. انتظار داشتم نمایشنامه نویس‌‌ همان طور که ۱۰سال بعد از دیدارِ اول را در قصه آورده برای خوشیِ دلِ کسی که آن ۲فیلم را دیده یک قصه از ۱۰سال بعد از دیدار دوم را هم روایت کند. یعنی یک جورهایی قصه‌ی فیلم سوم را هم خیال می‌کرد... ولی انتظارم بیهوده بود...
پرده‌ی زمینه‌ی صحنه‌ی نمایش هم تا به آخر جاده‌های پر پیچ و خم را نشان می‌داد. من کاملن حواسم به آنجا بود. یک جاییش باریدن ریز ریز شروع به باریدن روی شیشه‌ی ماشین کرده بود. بسیار مشعوف شدم. بدی‌اش این بود که جاده‌ها تکراری بودند. حس می‌کنم فقط یک جاده هم نبود. با ماشین سعی می‌کردند از وسط جاده بروند. طوری که خط‌های ممتد و سفید درست وسط تصویر باشند. ولی وقتی ماشین از روبه رو می‌آمد می‌آمدند توی لاین خودشان. ولی هی از اول تکرار می‌کردند. فقط آخرهای نمایش دست از تکرار برداشتند و جاده‌های پر پیچ و خم در شب را نمایش دادند. می‌توانستند یک جاده را از اول شروع کنند و تا به آخر بروند. تا جایی بروند که آنجاده خاکی می‌شود... جاده خاکی را هم می‌توانستند نشان بدهند. بعد دوباره آسفالت شدن جاده را و... نمی‌دانم. ولی تکرار کردنِ نمایشِ پس زمینه به نظرم جالب نبود...
اگر در پوستر نمایش کنار عنوان نویسنده می‌نوشتند که با اقتباس از ۲فیلم پیش از طلوع و پیش از غروب خیلی آبرومندانه‌تر و بهتر بود. این کار را در بروشور نمایش انجام داده بودند... ولی...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۴۰
پیمان ..