سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

‏«یک ماشین در 92 درصد از ایام عمر خودش در حالت پارک است. (مردم به‌طور متوسط در هر شبانه‌روز 2 ساعت سوار ‏ماشینشان می‌شوند).‏
‏1.6 درصد از عمر یک ماشین در جست‌وجوی جایی برای پارک شدن می‌گذرد. ‏
‏1 درصد از عمر یک ماشین در ترافیک و حالت درجا روشن ماندن تلف می‌شود.‏
در حقیقت فقط 1 درصد از انرژی‌ای که برای ساخت، خرید و نگه‌داری یک ماشین صرف می‌شود به هدف اصلی تبدیل ‏می‌شود: جابه‌جایی انسان‌ها از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر...»‏

دکتر مارتین استاچتی (‏Martin Stuchtey‏)- مشاور موسسه‌ی مطالعاتی مکنزی

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۴
پیمان ..

تجربه‌ی خواندن داستان مردگان جیمز جویس


هشدار: خطر لو رفتن داستان مردگان- می‌توانید قبل از خواندن این نوشته داستان را از مجموعه داستان «دوبلینی‌ها» یا ‏مجموعه‌ی «بهترین داستان‌های کوتاه جیمز جویس» بخوانید.‏ من ترجمه ی احمد گلشیری را خواندم.


اعتراف می‌کنم که 45 صفحه‌ی اول از 70 صفحه‌ی داستان را خیلی کند و طی چند نشست خواندم. دو سه بار هم پیش ‏خودم گفتم چرا به این می‌گویند شاهکار جیمز جویس؟ خبری از سیال ذهن و لفاظی و این حرف‌ها هم نبود که تقصیر ‏ترجمه بیندازم. ‏

داستان یک مهمانی سالیانه بود. سه خواهر سالخورده به‌رسم سال‌های گذشته مهمانی شب کریسمس برگزار می‌کردند. ‏ورود مهمان‌ها. برفی که در سراسر کشور ایرلند شروع به باریدن کرده بود. سرمای بیرون. گرمای خنده‌ها و گپ و گفت ‏های کسالت‌آور آدم‌های توی مهمانی. پیانو نواختن‌ها و آواز خواندن‌ها. شخصیت اول داستان گابریل بود و لحن کند داستان ‏دقیقاً متناسب با حالت او در مهمانی: کسالت و خمودگی. یک مهمانی کسل‌کننده که نهایت ماجرایش درگیری لفظی یکی از ‏خانم‌های مهمانی با گابریل بود. آنجا که او را برای تعطیلات به غرب ایرلند دعوت کرد. اما گابریل گفت که دوست دارد به ‏نروژ و فرانسه و انگلیس و کشورهای دیگر برود تا ایرلند. سخنرانی بعد از شام گابریل هم چنگی به دلم نزد.‏

با صبر و تحمل داستان را خواندم. تا که به صبح روز بعد از مهمانی رسیدم. آنجا که میزبان‌ها مهمان‌ها را بدرقه ‏می‌کردند. دقیقاً یک توصیف بود که من را تکان داد و حس کردم دارم تحت تأثیر این داستان قرار می‌گیرم:‏

‏«گابریل با دیگران دم در نرفته بود. در یک جای تاریک سرسرا ایستاده و به بالای پلکان چشم دوخته بود. زنی روی پلکان ‏نزدیک طبقه‌ی دوم ایستاده بود. او هم در تاریکی بود. گابریل چهره‌اش را نمی‌دید اما نوارهای قرمز و ارغوانی مایل به زرد ‏دامنش که در تاریکی سیاه‌وسفید می‌زد دیده می‌شد. همسرش بود. او روی نرده خم شده بود و به چیزی گوش می‌داد. ‏گابریل از سکوت متعجب بود و گوش خواباند تا ببیند چه می‌شنود. اما به‌جز صدای خنده و گفت‌وگو از جانب پله‌های جلو ‏در خانه و نیز صدای آرام پیانو و گهگاه صدای آواز مردی چیزی شنیده نمی‌شد. در تاریکی سرسرا آرام ایستاده بود. به ‏زنش خیره شده بود و سعی می‌کرد آهنگی را که نواخته می‌شد بشناسد. در حالت زنش وقار و رازی بود که او را چون مظهر ‏چیزی نشان می‌داد. از خود می‌پرسید،‌زنی که در تاریکی بر پلکانی ایستاده باشد و به آهنگ دوردستی گوش دهد مظهر چه ‏چیزی می‌تواند باشد. اگر نقاش بود او را در آن حالت می‌کشید. کلاه آبی ن رنگ خرمایی گیسوانش را بر زمینه‌ی تاریکی ‏نمایان می‌کرد و نوارهای تاریک دامنش نوارهای روشن آن را مشخص می‌ساخت. اگر نقاش بود تابلو را آهنگ دوردست ‏می‌نامید.»‏ ص 364 و 365

همین یک بند کافی بود که کسالتم را بپراند. عاشق این توصیف‌های دور و نزدیکم. زنت را از فاصله نگاه کنی. زنت را در ‏تنهایی خودش غوطه‌ور ببینی. او را چنان یک تابلوی نقاشی ببینی،‌ نه این‌که صاف بروی و تنهایی‌اش را پاره کنی. او ‏نزدیک‌ترین کست باشد، ولی بتوانی مثل یک اثر هنری او را از دور نگاه کنی.‏

اما بعد این نگاه دور با توصیفی هنرمندانه به شوری آتشین تبدیل می‌شود. بلافاصله بعدازآن نه. بلکه بعد از پایان روز. ‏گابریل و گرتا سوار کالسکه می‌شوند. خیابان‌های برفی را نگاه می‌کنند. گابریل سرشار از شور و شوق می‌شود. دلش سرشار ‏می‌شود از شوق یکی شدن با بدن گرتا. جویس این شور آتشین را فوق‌العاده و به انسانی‌ترین حالت ممکن توصیف می‌کند.‏

‏«موج ناگهانی شادی دیگری قلبش را انباشت و سپس به‌تمامی رگ‌های تنش سرریز شد. لحظه‌های زندگی مشترکشان که ‏هیچ‌کس از آن‌ها خبر نداشت یا خبر پیدا نمی‌کرد،‌چون سوسوی لطیف ستارگان درخشیدند و حافظه‌اش را روشن کردند. ‏دلش می‌خواست آن لحظه‌ها را به یاد او بیاورد،لحظه‌های کسالت‌بار زندگی‌شان را از خاطر او بزداید و تنها لحظه‌های ‏وجدآمیز را به یاد داشته باشد.» ص 370‏

‎ ‎آن‌ها وارد هتل می‌شوند و این جای داستان بود که من را تکان داد.‏

داستان عاشقانه شده بود. گابریل سراپا شور و شوق بود. انگار او عاشق‌ترین مرد روی زمین بود. بعدازآن مهمانی و آن ‏سخنرانی بعد از شام و تصویر نقاشی زنش در حال گوش دادن به یک آواز دور، به نظر می‌رسید او عاشق‌ترین مرد روی ‏زمین است. زنش را بعد از چند فرزند به بی‌سابقه‌ترین شکل ممکن دوست داشت. به نظر می‌رسید که گرتا را با تمام ‏وجودش دوست دارد.‏

اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست این عشق را با یکی شدن بدن‌ها به اوج برساند،‌ گرتا از غم گفت. از غمی که دقیقاً از ‏همان لحظه‌ی تابلوی نقاشی صبح به دلش ریخته شده بود. او در حال گوش دادن به آواز آهنگی بود که او را پرت کرده بود ‏به سال‌های 17سالگی‌اش. به سال‌هایی که عاشقی داشت به اسم مایکل. مایکلی که همیشه آن آواز را می خواند...‏

بدجور توی برجک گابریل خورد. طعم خیانت را لحظه‌ای چشید. ولی نه... از خیانت خبری نبود. گرتا آن موقع از شهر ‏کوچکشان کوچ کرد به دوبلین. به صومعه رفت. می‌دانست که مایکل دوستش دارد. از آن عشق‌های پرشور و روحانی دوران ‏نوجوانی. درست شب قبل از رفتنش به صومعه،‌ باران می‌بارید. مایکل به سراغش آمد:‏

‏«التماس کردم که فوری برگردد برود خانه و گفتم که زیر باران می‌میرد. اما گفت که نمی‌خواهد زنده بماند.» ص380‏

و یک هفته بعد از رفتن گرتا مایکل مرد.‏

جیمز جویس به این جای داستانش که رسید من را دیوانه کرد. گابریل را از ته دل می‌فهمیدم. مردی که تا لحظاتی پیش فکر ‏می‌کرد عاشق‌ترین مرد روی زمین است...اما...‏

‏«سیلاب اشک چشمان گابریل را انباشت. او خود هیچ‌گاه نسبت به زنی چنین احساسی پیدا نکرده بود،‌ اما می‌دانست که ‏چنین احساسی به‌یقین عشق است. اشک‌های بیشتری چشمانش را انباشت و در تاریکی اندک اتاق تصور کرد طرح جوانی را ‏می‌بیند که زیر درخت آب‌چکان ایستاده است. طرح‌های دیگری در آن نزدیکی دید. روحش به آنجا که انبوه عظیم مردگان ‏گردآمده بودند نزدیک شد. از حضور لرزان و سرکش آن‌ها آگاه بود اما آن‌ها را درک نمی‌کرد. هویت او درون جهانی تیره ‏و درک ناپذیر رنگ می‌باخت؛ و جهان درک پذیر نیز که این مردگان روزی در آن به دنیا آمده و زیسته بودند تحلیل ‏می‌رفت و آب می‌شد.» ص 382‏

کم بود. گابریل کم بود. با تمام وجود کم بودنش را حس کردم. در عشق کم بود. در زندگی در این جهان کم بود. در ایرلند ‏کم بود و نمی‌توانست بیشتر بشود. چطور می‌توانست بیشتر بشود؟ هر بیشتر شدنی یعنی مرگ... ‏

این‌جوری‌ها بود که «مردگان» جیمز جویس تکانم داد. مسلماً ایرلندی که سراسر آن را برف پوشانده و هرکدام از خاله‌های ‏گابریل در مهمانی و مهملاتی که می‌گفتند و شعرهایی که توی سخنرانی گابریل بود همگی قابلیت معنایی دارند. ولی من این جوری ها تحت تاثیرش قرار گرفتم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۱
پیمان ..

شمرود

اولش خوشم نیامده بود. به نظرم ماشین بازی محض آمد. ‏

سر شب همه جمع می‌شدند توی مسجد روستا. پارکینگ جلوی قبرستان روستا پر می‌شد از ماشین. ساعت 9 شب بعد از ‏نماز و سخنرانی آخوند مسجد و شام نذری خوردن، طبال ها بر طبل می‌کوبیدند. آن‌هایی که توی خانه‌ها بودند هم جلوی ‏مسجد جمع می‌شدند. دست‌گرمی دسته‌ی عزاداری راه می‌انداختند. نوحه می‌خواندند و 2-3 بار دور بقعه‌ی امامزاده‌ی روستا ‏می‌چرخیدند. بعد برنامه‌ی آن شب اعلام می‌شد. که اول از جاده‌ی فرعی می‌رویم کدام روستا،‌ بعد از آن از جاده‌ی فرعی ‏دیگری می‌رویم روستای دوم و آخرسر روستای سوم. ‏

بعد همه سوار ماشین‌هایشان می‌شدند و د برو که رفتیم. همه تیز و بز و پرشتاب به‌سوی روستای هدف... ‏

جاده‌های فرعی عموماً کم رفت‌وآمدند. مخصوصاً توی شب. یکهو جاده پر می‌شد از 30-40 تا ماشین که با حداکثر ‏سرعت ممکن روانه بودند. این وسط آن‌هایی که ماشین نو خریده بودند یا ماشینشان مدل‌بالا و خفن بود با سبقت‌های خرکی ‏توانمندی خودشان را به رخ می‌کشیدند. آن‌هایی هم که ماشین نداشتند سوار مینی‌بوس فیات قدیمی روستا می‌شدند. فیات ‏قدیمی بعد از 36 سال حالا دیگر برای خودش یکی از اهالی روستا است و چیزی فراتر از یک مینی‌بوس است. ‏

از کدام مسیر و جاده‌ی فرعی رفتن هم مهم بود. چون در جاده‌های اصلی یکهو به دسته‌های عزاداری دیگر ‏برمی‌خوردند. ترافیک گیر می‌کردند. به مسجد روستای هدف نمی‌رسیدند. به‌موقع رسیدن خیلی مهم و حیثیتی بود.‏

اوج ماشین بازی جایی بود که 40 تا سواری نزدیکی‌های مسجد روستای هدف می‌رسیدند. ترافیک می‌شد. چون فقط ‏آن‌ها نبودند. سواری‌های دسته‌های سایر روستاها هم بودند که آمده بودند. مساجد روستاها نوبتی میزبان می‌شدند. یک ‏شب مسجد «پس بیجار» میزبان تمام دسته‌های روستاهای اطراف بود. شب بعدش مسجد «لفمجان» و شب بعدش «چفل» و... ‏

نظم و ترتیب روستاها برای پذیرفتن دسته‌های سایر روستاها خودش چیز جالبی بود. این که روستای ما شب سوم ‏شهادت امام حسین میزبان است مثل حکم نماز و روزه می‌ماند. بی‌بروبرگرد است. پس‌وپیش ندارد. این که بقعه‌ی ‏دوبرادران میزبان دسته‌ها در ظهر عاشورا است بی‌بروبرگرد است. حکمی نانوشته و تغییرناپذیر است.‏

دقیقاً 200 متری مسجد روستای میزبان وعده بود. یکهو جمعیت جمع می‌شدند آن جا. نیسانی‌های روستا وظیفه‌ی ‏آوردن بلندگوها و طبل و سنج‌ها را داشتند. بلندگوها به راه می‌شدند. پرچم دسته اول به راه می‌افتاد. بعد سینه‌زن‌ها. بعد هم ‏زنجیرزن‌های روستا که عموماً جوان‌های روستا بودند. آخرسر هم بعضی از خانم‌های روستا بدرقه می‌کردند. نوحه ‏می‌خواندند و سینه و زنجیر و طبل‌زنان می‌رسیدند به دروازه‌های قبرستان مسجد میزبان.‏

بقعه‌ی یک امامزاده، قبرستانی در اطرافش و مسجدی روبه رویش. این کلیشه‌ی مرکز تمام روستاهای شمال است. ‏

دسته راه می‌افتاد به سمت بقعه‌ی امامزاده. مسجد روستای میزبان با بلندگو خوشامد می‌گفتند. بعد همه یک‌بار دور بقعه ‏می‌چرخیدند و یا حسین می‌گفتند. آخرسر هم رئیس شورای روستا بلندگو را دست می‌گرفت. همه را دور خودش جمع ‏می‌کرد و شعر نزار القطری را می‌خواند:‏

انا مظلوم حسین

انا محروم حسین

همه دایره‌وار سینه می‌زدند و بعد 2-3 دقیقه همه چیز تمام می‌شد. اهالی روستای میزبان لابه‌لای سینه‌زنان مهمان ‏می‌آمدند. چای و کلوچه پخش می‌کردند. آبمیوه و ویفر، شیر و خرما و دسته یکهو از هم می‌پاشید. همه خوردنی به دست راه ‏می‌افتادند سمت ماشین‌هایشان تا سریع برسند به روستای بعدی که در برنامه بود. با نظم و ترتیب وارد محوطه‌ی مسجد و ‏بقعه می‌شدند، اما تک تک و بی نظم و ترتیب از آن خارج می‌شدند.‏

دوباره جاده‌ای فرعی و تاریک. دوباره سوسوی چراغ عقب‌های 30-40 تا ماشین از اهالی یک روستا. دوباره سبقت‌های ‏خرکی نونوارشده های امسال و بعد رسیدن به روستای بعدی و به زور چپاندن ماشین‌ها در شانه‌های خاکی کنار جاده و به ‏مدت 15 دقیقه سینه زدن و دسته راه انداختن...‏

اولش به نظرم اصلاً جالب نیامد. عزاداری نبود. به‌هیچ‌وجه عزاداری نبود. حجم زمان رفت‌وآمد بین روستاها و ماشین ‏بازی بیشتر بود. برایم پاشیده شدن دسته بعد از پذیرایی هم سندی دال بر بی‌معنایی بود.‏

ولی بعد دیدم نه... 

اصلاً داستان عزاداری نیست. داستان فراتر از یک مناسک تعریف شده است. دسته و نوحه و ترتیب ‏سینه‌زنان و زنجیرزنان و طبل زدن و... همه مناسک بودند. چیزی تعریف شده بودند. یک‌جور اداواطوار بودند. بستری آماده ‏بودند که تو فقط باید تقلید می‌کردی. مهم نبود که دلت با این کار هست یا نیست. همین‌که سینه می‌زدی کافی بود. مناسک را ‏به جا آورده بودی...‏

توی صف دستشویی یکی از مسجدها که ایستاده بودم،‌ مرد پشت سری یاد جوانی‌هایش افتاده بود که مثل امروز ‏این‌قدر ماشین نبود. می‌گفت یادش به خیر... یخ‌بندان می‌شد. از روی یخ‌ها پیاده می‌رفتیم تا برسیم به جاده‌ی اصلی و آن جا ‏دسته راه می‌انداختیم و 2 کیلومتر می‌رفتیم تا برسیم به امامزاده. می‌گفت الآن خیلی خوب شده...‏

کارکرد دسته راه انداختن‌های بین روستایی فراتر از مناسک عزاداری بود. یک‌جور ایجاد اتحاد با روستاهای اطراف بود ‏و فراتر از ایجاد اتحاد: یک‌جور توریسم هم بود. ‏

بعد از پاشیده شدن دسته‌ها، اعضای شورای روستای میزبان می‌آمدند به سمت اعضای شورای روستای مهمان و سلام و ‏احوالپرسی می‌کردند. این یعنی کارکردی سیاسی.‏

‏ آدم‌های روستای میزبان حین رفت‌وآمدهایشان به وضعیت روستای همسایه دقت می‌کردند. می‌گفتند نگاه کنید ‏شورایشان چه قدر کارکرده‌اند. برایشان سطل آشغال گذاشته‌اند. اسم کوچه‌هایشان را دقت کنید... فرعی‌ها را هم ‏زیرمجموعه‌ی کوچه‌ی اصلی نام‌گذاری کرده‌اند. آسفالت جاده‌های روستایشان را نگاه کنید. حتی فرعی‌ترین جاده‌هایشان ‏هم آسفالت دارد. درخت‌کاری‌های دور مسجد روستایشان را دیدید؟ ما هم باید ازین درخت‌کاری‌ها داشته باشیم. فلانی ‏می‌گفت که تجهیزات برنج‌کوبی‌شان امسال نونوار شده و از هندوستان وارد کرده‌اند... ‏

معمولاً همسایه‌ها دوست‌ترین و دشمن‌ترین افراد نزدیک به یک روستا،‌شهر و کشورند. اگر به همدیگر سر بزنند و ‏رفت‌وآمد داشته باشند و سلام و احوالپرسی‌شان برقرار باشد با همدیگر دوست‌اند. ولی اگر از هم فاصله‌ی احساسی بگیرند، ‏سر کوچک‌ترین چیزی اختلاف پیش می‌آید و اختلاف دو روستای نزدیک به هم یعنی خراب کردن مال و اموال همدیگر، ‏یعنی بزن‌بزن‌های تمام‌نشدنی، یعنی شروع یک بازی باخت-باخت سنگین...‏

ماشین بازی‌های محرمی برای دسته بردن به روستاهای اطراف یک‌جور قرص مسکن برای جلوگیری از بذر کینه و ‏نفرت بین روستاهای یک ناحیه هم بود.‏

برای من یک نکته‌ی جالب دیگر هم داشت. با مناظری از روستاهای اطراف آشنا شدم که دلم را غنج انداختند. مناظری ‏در شعاع کمتر از 5 کیلومتری زادگاه پدری‌ام که این همه سال ازشان غافل مانده بودم. مثلاً منظره‌ی عکس بالا...

بعد پیش خودم فکر کردم چرا خاورمیانه این جوری است؟ چرا پر از جنگ و خونریزی و لجبازی‌های ناتمام است؟ ‏یکی از دلایل اصلی‌اش شاید همین باشد: دسته‌های ایرانی و عراقی و عربستانی و اماراتی و افغانستانی و پاکستانی و لبنانی و ‏سوریه‌ای و... بین کشورها در حال حرکت نیستند. آدم‌ها از سرزمین‌های هم بازدید نمی‌کنند. به بهانه‌ی دین مشترکشان هم ‏که شده از مرزهای همدیگر عبور نمی‌کنند... به بهانه‌ی دین مشترکشان هم که شده ماشین بازی نمی‌کنند و جاده‌ها و ‏وضعیت کشورهای همسایه‌شان را تماشا نمی‌کنند... و چرا کشورهای اروپایی این‌قدر تروریسم و جنگ داخلی ندارند؟ ‏شنگن و راحتی عبور و مرور آدم‌ها بین مرز کشورها فقط یک امکان توریستی نیست. پیشگیری از درگیری‌ها و عقده‌ای ‏شدن آدم‌های یک سرزمین نسبت به سرزمین‌های دیگر هم هست...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۳
پیمان ..