سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

پیگیری

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳۵ مطلب با موضوع «مکان ها :: جاده» ثبت شده است

قشر متوسط یعنی همین. نان آور خانواده تمام روزهای کاری به اداره یا کارخانه برود و برگردد و تمام خانواده هفته‌ها ‏انتظار بکشند تا ۳ صفحه‌ی متوالی از تقویم قرمز شود و آن‌ها بزنند به جاده. کجا؟ یک جای سبز. تنها جای سبز ایران ‏کجاست؟ شمال!!! بدانند که مثل آن‌ها زیادند. تصمیم بگیرند نیمه شب راه بیفتند تا به ترافیک نخورند. اما همین که از ‏دروازه‌های شهر خارج می‌شوند، چراغ ترمزهای ماشین‌های جلویی سدی نفوذناپذیر بر تمام خوشی‌ها شود. به خودشان ‏بگویند که تا کرج است. ۳۰ کیلومتر راه برایشان ۴ ساعت طول بکشد. خورشید طلوع کند و سیاهی شب برود، اما قرمزی ‏چراغ ترمز ماشین‌های جلویی نرود. راهی که در روز عادی ۲ ساعت طول می‌کشد ۸ ساعت طول بکشد. راهی که در حالت ‏عادی ۴ ساعت طول می‌کشد، برایشان ۱۴ ساعت طول بکشد. توی تونل دچار گازگرفتگی و خفگی بشوند... چه می‌ماند ‏دیگر؟! ‏

اصلا چرا؟! ‏

و بعد از چرا: چه می‌توان کرد؟! ‏

امروز اخبار ساعت ۲ مصاحبه با معاون اول رییس جمهور را پخش می‌کرد. آقای معاون اول فاجعه‌ی ترافیک جاده‌های ‏منتهی به شمال را حس کرده بود و با هواپیما رفته بود ساری. می‌گفت که سه بار است که بزرگراه تهران شمال را ‏بازدید می‌کنم و تمام نیرویمان را گذاشته‌ایم تا این بزرگراه هر چه زود‌تر به سرانجام برسد. و از مردم عذرخواهی می‌‏کرد. عذرخواهی‌اش قشنگ بود. ولی تمام هم و غم دولت صرف چه چیزی داشت می‌شد؟ احداث یک جاده‌ی دیگر؟! ‏واقعا یک جاده‌ی دیگر چاره‌ی کار است؟ فیروزکوه. هراز. چالوس. جاده قدیم قزوین رشت. اتوبان قزوین رشت. ۵ تا ‏جاده مگر کم است؟ اصلا مگر مقصد این همه ماشین در خطه‌ی شمال چه قدر مساحت دارد؟ 

این یک قانون ثابت شده‌ی جهانی است که هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.1 یک جاده‌ی ‏دیگر به سوی شمال چه معنایی دارد؟ تعداد کشته‌های جاده‌ای ایران قرار است اضافه شود. برای من هر بزرگراه جدید، ‏هر آزادراه جدید در ایران این معنا را دارد. قرار است کشتارگاه توسعه بیاید. همین و تمام. ‏

چرا باید قشر متوسط برای یک تعطیلات ساده این همه رنج بکشد؟ چرا باید برای یک گردش ساده، این همه ترافیک را ‏تحمل کند؟ ‏

یک دلیلش به نظر من این است که مردم ما بلد نیستند.‌‌ همان قدر که بلد نیستند توی جاده رانندگی کنند،‌‌ همان قدر هم بلد ‏نیستند که به کجا مسافرت کنند. کسی یادشان نداده. آزمون‌های گواهینامه‌ی رانندگی در ایران، مهارت‌های رانندگی در ‏شهر است: پارک دوبل، دور دو فرمان، دور یک فرمان، راهنما زدن. همین‌ها... بعد طرف با بلد بودن همین چیز‌ها مجوز این ‏را پیدا می‌کند که  در جاده رانندگی کند.2 بی‌اینکه درکی داشته باشد که سرعت های مختلف چگونه ‏سرعت هایی هستند... کسی یاد ملت نداده که مسافرت فقط در شمال رفتن خلاصه نمی‌شود. این بوم و بر سوراخ سنبه‌های زیادی ‏دارد که همه می‌توانند درش پخش شوند و بیاسایند. ایران آن قدر که جاده‌هایش می‌نمایند، خشک نیست. خیلی از جاده ‏فرعی‌های ایران به جاهایی می‌رسند که برای یک تعطیلات ۲-۳ روزه عالی‌اند... و دقیقا مشکلات بعدی برای کسانی که ‏بلدند شروع می‌شود: نبود زیرساخت‌ها. هم فیزیکی. هم فرهنگی. ‏

هزینه‌ی اقامت فوق العاده بالا است. به طرز احمقانه‌ای هزینه‌ی اقامت کوتاه مدت در ایران بالا است. مردم بومی مناطق ‏ایران، آن قدر که رادیو و تلویزیون می‌گوید مهربان نیستند. به پلاک ماشین‌ها خیلی دقت می‌کنند. اگر عدد سمت راست ‏پلاک ماشینت مثل آن‌ها نباشد، توقع هر گونه رفتار وحشیانه‌ی رانندگی را می‌توانی ازشان داشته باشی و... ‏

و راستش به نظر من این رفتار مردم در تعطیلات خیلی دلایل و معناهای دیگر دارد که مغز من به آن‌ها قد نمی‌دهد... ‏

و البته خیلی چیزهای دیگر هم هست. حالت ایده آل مسافرت برای من راه آهن است. امن‌ترین و ارزان‌ترین (به جز ‏ایران) نوع مسافرت. اگر شبکه‌ی ریلی ایران توسعه می‌یافت، اولا تلفات جاده‌ای به مراتب کم می‌شد. ثانیا وقتی ملت با ‏یک تعطیلات ۳ روزه مواجه می‌شدند، همه با ماشین‌‌هایشان نمی‌ریختند سمت شمال. با قطار سریع السیر، در عین آرامش ‏به یکی از ده‌ها نقطه‌ی گردشگری ایران می‌رفتند. بعد آنجا سوار ماشین‌های محلی می‌شدند و به گشت و گذار می‌‏پرداختند. این جوری فایده‌ی مسافر برای آن شهر و دیار بیشتر محسوس می‌شد... ‏

این اصرار بر جاده ساختن را درک نمی‌کنم. هر جای ماجرا را که می‌گیری، سر و کله‌ی صنعت مادر ایران پیدا می‌شود: ‏خودروسازی. سایپا و ایران خودروی لعنتی. چه می‌شد اگر به جای خودروسازی می‌رفتیم سمت واگن سازی، می‌رفتیم ‏سمت لوکوموتیو و ریل سازی؟! ‏

 

1: صفحه ی 281 از کتاب ترجمه ی فارسی "پویایی شناسی کسب و کار" نوشته ی جان استرمن شرح حال این چرخه را آورده است...
2: یکی سال پیش خانم "نکیسا نورایی" در صفحه ی فیس بوکش فرآیند گرفتن گواهینامه ی رانندگی در آلمان را روایت کرده بود. خواندنش خالی از لطف نیست:
"اندر احوالات من و گواهینامه رانندگی آلمانی:
اول اینکه کلا گواهینامه گرفتن در آلمان ارزان نیست، چون باید خیلی تعلیم دیده باشی، امتحان از دو قسمت تئوری و شهری تشکیل می شه. امتحان تئوری خودش یک غوله. حدود نهصد سوال هست که باید بخوانی. از این بین فقط سی تا سوال در امتحان هست که مجموع نمره اش صد و ده می شود و باید نمره صد بگیری تا قبول بشی. بعد سوالها تستی هم هست، اگه دو تا جواب درست باشه و فقط یکی رو زده باشی نمره اش رو نمی گیری. در یه کلام باید قوانین رو خوب فهمیده باشی. بعد از امتحان تئوری، نوبت شهری می شود.
من چون گواهینامه ایران رو ندارم، باید مراحل تعلیم رانندگی در شهر رو مثل یک آلمانی بگذارنم. تنها تفاوتش البته با دارنده گواهینامه ایرانی در آموزشهای اتوبان و رانندگی در شب است. هفت ساعت رانندگی در اتوبان و خارج شهر و دو ساعت رانندگی در شب.
من هفت ساعت رانندگی در اتوبان رو گذراندم. می دونین که در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود ندارد. به همین وحشتناکی!‌
قبلا در حین ساعتهای اموزشی معلمم من رو در اتوبان هم برده بود اما خیلی کوتاه. همان کوتاه مدت هم برای سکته کردن من کافی بود. ماشینهای مثل یک ترقه از کنارم رد می شدند و من فقط فرمان ماشین را محکم گرفته بودم.
دفعه اول که چهار ساعت در اتوبان راندم، تمام عضلات بدنم تا یک روز گرفته بود. از ترس و از استرس پاهایم خشک شده بودند.
دیروز که سه ساعت بعدی بود،دیگه به سرعت صد و بیست عادت کرده بودم. معلمم گفت باید با صدو پنجاه بری. توجه داشته باشین که پدال گاز زیر پای معلم هم هست، وقتی من گاز نمی دادم خودش زحمت گاز دادن رو می کشید. بهم گفت باید رانندگی در سرعتهای مختلف رو یاد بگیری. هنوز انگشتهای دستم درد می کنه. از بس که فرمان را فشار دادم. اتوبان دست کم سه تا لاین داره. لاین سمت راست برای کامیون و رانندگی معمولی و دو تا لاین بعدی برای سبقت گرفتن است. من وقتی برای سبقت گرفتن از کامیونها به لاین دوم می رفتم، یه دفعه یه چیزی مثل ترقه از کنارم در لاین سوم رد می شود و بعد از چند ثانیه در افق ناپدید می شد. من با سرعت متوسط صدو چهل می راندم، دیگه خودتون حساب کنین ماشینی که مثل تیر از کنارم رد می شد چه سرعتی داشت.
هنوز تمام بدنم درد می کنه..."

 

پس نوشت: سندی تصویری از قانون "هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.":

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
پیمان ..

سازمان آمار ایران، سری زمانی تصادف‌های درون‌شهری و برون‌شهری ایران از سال 1385 تا 1392 را در سایت خودش قرار ‏داده است. آخرین تاریخ به روز‌رسانی آمار تصادف‌ها مربوط به بهمن‌ماه 1393 است. ولی اعداد و ارقام کشته‌ها و مصدومان ‏سال 1392 درست نیستند. مثلا آمار کشته‌های برون شهری جاده‌های ایران در سال 1392 در فایل اکسل سازمان آمار 7هزار ‏و خرده‌ای نفر است. و از سال 1391 نصف شده است. در حالی‌که به هیچ وجه این‌طور نیست. در این زمینه سایت پزشکی قانون ‏جمهوری اسلامی ایران مرجع مطمئن‌تر و به‌روزتری است. اولین سوال این جاست که چطور سازمان آمار ایران می‌تواند خودش را ‏مرجع اول آمارهای کشور ایران بداند وقتی در ثبت آمارهای 2 سال پیش کشور هم دچار اشتباه است و به روز نشده است؟

اما در مورد همین آمار ناقص هم نکات زیادی وجود دارد:‏

     ‏1-‏ از سال 1385 تا سال 1391،‌ درصد کشته‌های ناشی از تصادف‌های درون‌شهری نسبت به کل کشته‌های تصادف‌ها ‏سیری صعودی داشته. در سال 1385 فقط 18 درصد کشته‌ها درون‌شهری بودند. (1427 نفر کشته‌ی درون‌ شهری ‏تقسیم بر 7590 نفر،‌تعداد کل کشته‌های در زمان تصادف(درون و برون شهری) در سال 1385). اما در سال 1391،‌ ‏این درصد برابر با 27 بود. کشته‌های درون‌شهری با توجه به سرعت ماشین‌ها در خیابان‌ها و بزرگراه‌های شهری ‏بیشتر یا عابر پیاده‌اند یا موتورسیکلت و دوچرخه‌سوار. این سیر صعودی نشان می‌دهد که راننده‌های ایرانی با گذشت ‏زمان در خیابان‌ها وحشیانه‌تر می‌رانند.‏

     ‏2-‏ از سال 1385 تا سال 1392 تعداد مجروحین داخل شهری روندی نزولی داشته. یعنی راننده‌های داخل شهری از سال ‏‏1385 با گذشت زمان یاد گرفته‌اند جوری عابرین پیاده را بزنند که طرف زنده از زیر ماشین‌شان بیرون نیاید.‏

     ‏3-‏ سال 1389 یکی از سیاه‌ترین سال‌های جاده‌های ایران بوده. در این سال 28083 نفر در لحظه‌ی تصادف در ‏جاده‌های برون‌شهری مرده‌اند و 151204 نفر در جاده‌های برون‌شهری مجروح شده‌اند. نسبت مجروحین ‏تصادف‌های رانندگی در ایران به کشته‌های تصادف‌های جاده‌ای تقریبا عدد ثابتی بوده: 7. 7 برابر کشته‌ها مجروح ‏تصادف رانندگی جاده‌ای در ایران داشته‌ایم. مجروحین تصادف رانندگی شامل کسانی که قطع نخاع،‌ قطع دست و پا و ‏از کار افتاده‌ی اجتماعی می‌شوند هستند. یعنی که هزینه‌ی اقتصادی مجروحین رانندگی در ایران به مراتب از مرگ و ‏میرها بیشتر است...‏

     ‏4-‏ طول‌ جاده‌های برون‌شهری در ایران از سال 1385 تا 1392 روندی صعودی داشته است. ‏

در سال 1385 مجموع آزادراه‌ها، بزرگراه‌ها، جاده‌های اصلی و فرعی تحت حفاظت اداره‌ی راهداری 72611 کیلومتر ‏بود. در سال 1392 این رقم به 85623 کیلومتر رسید. اما آمار کشته‌ها و مجروح‌ها نسبت به طول جاده‌های ایران ‏زیاد امیدوار کننده نیست.‏

به طور متوسط در سال 1385 در هر کیلومتر از جاده‌های ایران 2 تصادف رخ داد. در هر 12 کیلومتر یک نفر جان ‏به جان آفرین تسلیم کرد و در هر 500 متر یک نفر مجروح شد. (این آمار فقط مربوط به جاده‌های برون‌شهری ‏ایران است.)‏

در سال‌های 1386 و 1387 و 1388 در هر کیلومتر از جاده‌های ایران 2 تصادف رخ داد. در سال 1389 وضع بدتر ‏شد و در هر کیلومتر 3 تصادف رخ داد. در سال 1390 و 1391 در هر کیلومتر 1/6 تصادف رخ داد.‏

در سال‌های 1386 و 1387 هر 10 کیلومتر جاده در ایران یک کشته داشت.‏

در سال 1388 هر 5 کیلومتر جاده در ایران یک کشته داشت.‏

در سال 1389 وضعیت بحرانی بود: هر 2 کیلومتر جاده در ایران شاهد یک مرگ بود.‏

در سال‌های 1390 و 1391 و 1392 هر 6 کیلومتر جاده در ایران شاهد یک مرگ بوده.‏

یعنی چه؟ یعنی که جاده‌های ایران از سال 1385 تا 1392 خطرناک‌تر شده اند. اگر در سال 1385 هر 12 کیلومتر ‏یک مرگ می‌دیدی،‌ در سال 1392 هر 6 کیلومتر یک مرگ رخ داده بود...‏

جاده‌های ایران به طور متوسط در این‌ سال‌ها به ازای هر 500 متر یک مجروح به جامعه تحویل داده‌اند. در سال ‏‏1389 جاده‌های ایران بیشتر در کار کشتن بودند و هر 2 کیلومتر یک مجروح تحویل دادند. ولی بقیه‌ی سال‌ها هر ‏‏500 یا 600 متر یک مجروح تحویل جامعه داده‌اند.‏

     ‏5-‏ شاید باید واحد مسافت در ایران تغییر کند. مثلا بگویند از تهران تا مشهد به اندازه‌ی 150 نفر کشته راه است. از ‏تهران تا لاهیجان به اندازه‌ی 63 کشته راه است... آره. تعداد کشته‌های تصادف‌های درون و برون شهری در ایران ‏کاهش یافته. ولی این کاهش تعداد به معنای امن‌تر شدن جاده‌ها و خیابان‌های ایران نیست... جاده‌های ایران و ‏خیابان‌های شهرهای ایران روز به روز خطرناک‌تر شده اند... ‏

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۹:۴۰
پیمان ..

هیچ وقت ننشسته‌ام جنگل آسفالت را ببینم. ولی اسم این فیلم و شاید کتاب عجیب برایم دوست‌داشتنی است. آن شب هم ترس از جنگل ‏آسفالت بود که واداشت‌مان کل مسیر را از جاده قدیم برویم. جاده قدیم خلوت بود. هر از گاهی باریک می‌شد و چند ماشین پشت سر هم ‏حرکت می‌کردند. هر از چند گاهی تریلی و کامیونی در سربالایی هن و هن مشغول کشیدن بار عظیم خودش بود و ما به سرعت از کنارش ‏رد می‌شدیم و هر از چند گاهی از لابه‌لای صخر‌ه‌ها و سر پیچ‌ها اتوبان را می‌دیدیم که جنگل آسفالتی تحمل‌ناکردنی بود. ماشین‌هایی که ‏کون به کون هم با سرعت هر چه تمام‌تر می‌رفتند و اگر لحظه‌‌ای می‌ایستادم با سرعت شاتر یک پنجاهم ثانیه هم که ازشان عکس می‌گرفتم ‏فقط خطوط قرمزی بودند در راستای آسفالت مستقیم اتوبان. جنگلی از رقابت برای سرعت رفتن. جاده‌ای مستقیم و گاز دادن‌های ‏عجولانه‌ای که آرامش جاده قدیم و پیچ‌های سرعت کُش‌اش آن جنگل آسفالت را نخواستنی می‌کرد. ‏

بعد از قزوین هم از جاده قدیم آمدیم. رد شدن ریل‌های راه‌آهن از زیر پاهای‌مان را حس کردم و به کارخانه‌جات تولید مواد غذایی بیدستان ‏نگاه کردم و بعد از وسط نیروگاه شهید رجایی رد شدیم تا هیجان و عظمت یک نیروگاه تولید برق را نزدیک‌تر از هر موقع دیگری لمس ‏کنم. آبیک شهر کوچکی کنار اتوبان نبود. معنایی بود از جاده‌های دیگری که به روستاهای اطرافش می‌رفتند و هشتگردِ جاده قدیم ‏نفرت‌گاه شروع ترافیک آخر هفته‌ی محور غرب کشور به تهران نبود. شهری بود زنده که تکیه‌های چای صلواتی داشت و درنگی بود برای ‏خوردن چای دارچینی و خستگی در کردن و بعد از هشتگرد بوی خوش نهالستان‌های بین هشتگرد تا کمالشهر از یاد آدم می‌برد که 5ساعت ‏است که توی راهی و به خاطر شهرها و روستاهای سر راه نشده است وحشیانه سرعت بروی. نهالستان‌‌ها و باغ‌ها و تالارهای عروسی و درختان ‏سر به فلک‌کشیده‌ی دشت شهریار و...‏

دیگر جای ما توی اتوبان نیست، جاده قدیم را با لذت در آغوش می‌کشیم، و با همه‌ی سرعتی که زندگی گرفته(آن قدر سریع پیش می‌رود ‏که در یک پیاده‌روی 2ساعته نمی‌توانم به یک دهم آن چه گذشت هم فکر کنم) باز هم به دنبال آرامش و سرخر کمتری برای رفتنیم.‏


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۶
پیمان ..

این که فلان وزیر چه گفته و فلان رهبر چه گفته و این‌ها برایم در درجه‌ی دوم و سوم و شاید پایین‌تر اخبار است. همیشه اولین کلیک من چیز دیگری است! یک بار یکی از بچه‌ها خنده‌اش گرفته بود. توی سایت نشسته بودیم که خبرآنلاین را باز کردم.گفت ما می‌رویم سایت‌های خبری که ببینیم خاتمی چه گفته و آن یکی چطور افشاگری کرده، و سرنوشت نماینده‌های با بورسیه‌ی غیرقانونی چه شده،‌ بعد توی می‌نشینی گزارش تصادفات رانندگی 24ساعت گذشته‌ی ایران را می‌خوانی؟!

از مریضی‌هایم است. می‌نشینم آمار مرگ و میرهای 24ساعت گذشته را می‌خوانم و بعد مشروح تک تک تصادف‌ها را می‌خوانم و نگاه می‌کنم که چند نفر مرده‌اند،‌ چند نفر مرگ مغزی شده‌اند و چند نفر مجروح و بعد توی خیالم می‌سازم که آن 2 تا یا 3تا ماشین چطور تصادف کرده‌اند. آن لحظه‌ی تصادف چه اتفاقی افتاده. آن لحظه‌های قبل از تصادف چه لحظه‌هایی بوده‌اند... ذهنم ناخودآگاه بر اساس نوع ماشین‌های تصادفی برای خودش نظریه‌سازی می‌کند. چند تا پراید بوده، چند تا پژو بوده. پژوسوارها این طوری‌اند... ماشین‌پولداری‌ها آن طوری‌اند. بعد سریع به خودم می‌گویم که ربطی به ماشین‌ها ندارد. هیچ ربطی به ماشین‌ها ندارد. این نتیجه‌گیری اشتباه است. بلاهت آدم‌ها. لجاجت آدم‌ها. حماقت آدم‌ها... مثل چی درگیر تصادف‌ها می‌شوم... به خودم می‌گویم آدمیزاد به خودی خود نه خوب است و نه بد. فقط وقتی بهش ابزار می‌دهی آن وقت است که ذات خودش را نشان می‌دهد. نه... این هم نتیجه گیری است. از بس تصادف‌ها مختلف‌اند نمی‌توانم برای‌شان نظریه‌سازی کنم و نتیجه بگیرم. فقط خلاصه‌ی 1خطی تصادف را مثل یک رمان می‌خوانم و درگیر می‌شوم. هزاران قصه پشت هر کدام از این تصادف‌ها هست. گاهی فقط از  خودم می‌پرسم چرا؟! آخر چرا؟!

- دو سرنشین موتورسیکلت که خانم بودند بر اثر سهل‌انگاری در عدم استفاده از کلاه ایمنی هنگام وقوع تصادف در استان گیلان جان باختند.

- بر اثر تصادف وانت نیسان با پیکان وانت در محور ثلاث باباجانی به جوانرود، سه سرنشین پیکان وانت که پدر و دو فرزند خردسال هفت و 10 ساله اش بودند بر اثر شدت حادثه و آتش سوزی جان خود را از دست دادند، در این حادثه وانت نیسان با پیکان وانت به صورت رخ به رخ با یکدیگر تصادف کردند که منجر به آتش گرفتن پیکان وانت شد، راننده مقصر وانت نیسان پس از تصادف و زمانی که می بیند خودروی مقابل آتش گرفته است و از آن جایی هم که مقصر بوده از صحنه حادثه می گریزد

- تصادف سمند با پژو پارس در کیلومتر 110 محور نیکشهر- ایرانشهر استان سیستان و بلوچستان منجر به حریق خودرو ها و جان باختن 10 نفر و مجروحیت یک نفر دیگر شد، در این حادثه سمند به علت عدم رعایت حق تقدم با پژو پارس تصادف کرد که در اثر شدت ضربه وارده هر دو خودرو دچار حریق شدند، در این سانحه راننده و هفت  سرنشین پژو پارس و دو سرنشین سمند در دم فوت کرده و یک سرنشین پژو پارس مجروح شد که با خودروهای امدادی به بیمارستان انتقال یافت.

- ظهر امروز پنجشنبه بر اثر تصادف کامیون بنز اکسور، سمند، پی‌کی و پراید در جاده آبسرد شهرستان دماوند 6 نفر جان باختند.

- و...

محل‌های تصادف و جاده‌ها را هم با دقت می‌خوانم. این که کدام جاده‌ها، کجای‌شان،‌چه نوع تصادف‌هایی... و آمار کشته‌ها... 

چهارشنبه: 51 کشته و 34 مجروح

پنج‌شنبه: 15کشته و 43 مجروح

می‌گویند در روز گذشته در جنگ داعش با عراق 70 نفر کشته‌ شده‌اند. در ایران هم 66 نفر در اثر تصادفات رانندگی کشته شده‌اند. دوستانی دارم که خدا را شکر می‌کنند که در ایران زندگی می‌کنند و نه در عراق یا سوریه یا عربستان یا کشورهای خلیج و افغانستان و پاکستان... راستش به نظرم آن‌قدر با خودمان نامهربانیم که نیازی به داعش نداریم.

همه‌ی این خبرهای تصادفات را می‌خوانم و دلم می‌لرزد. دلم می‌لرزد که فلانی که رفته سالم برمی‌گردد؟ آن یکی چطور؟ این‌جا ایران است. تو محتاط‌ترین و فرزترین و حرفه‌ای‌ترین‌ هم که باشی باز هم...


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۷
پیمان ..

اولین باری بود که به ارتفاع بالای ۴۰۰۰ می‌رسیدم و باد ۷۰کیلومتر بر ساعت من را همچو پر کاه این سو و آن سو پرت می‌کرد. و اولین بار بود که در سرمای لخت منفی ۵درجه در امان کیسه خواب می‌خوابیدم. ولی هنوز ۱ روز نگذشته دلم برای بادام‌هایی که از درخت‌های روستای پای کوه می‌چیدیم و می‌شکستیم و می‌خوردیم، برای ماست و خیاری که کنار جاده درست کردیم و به عنوان ناهار خوردیم، دلم برای املتی که روی تخت‌های خوابگاه ۱۰ نفره دور هم زدیم، دلم برای سرمای استخوان سوز سحر روز چهارشنبه که کورمال کورمال یال کوه‌ها را می‌گرفتیم و قرچ قرچ برف را زیر پا خرد می‌کردیم و جاهای یخ زده مثل چی سُر می‌خوردیم، دلم برای برای بچه‌هایی که از خاکی و گلی شدن ترسی نداشتند تنگ شده... به تهران که رسیدم ساعت 3:30 صبح بود. تهران بعد از یک باران شبانگاهی لطیف و خلوت و شفاف بود. ولی بیش از حد رنگی و دوست نداشتنی بود...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۱۷
پیمان ..

- آقا ببخشید. می‌خوام برم قائم‌شهر کدوم طرف برم؟

- رسیدی به چهارراه. بپیچ سمت چپ. مستقیم برو. از هیچ کس دیگه‌ای هم سوال نکن.

- ممنون. چشم!



۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۳
پیمان ..

جهانگردان فرانسوی در جاده های ایران

خیلی اتفاقی یافتمشان. همه چیز از پیکان شروع شد. از‌‌ همان آقای انگلیسی که توی فلیکر می‌گردد و همه‌ی عکس‌های پیکان هانتر را ستاره می‌زند و بعد اجازه می‌گیرد که آن عکس را توی وبلاگش بگذارد. رفتم توی صفحه‌اش و به عکس‌های پیکان در طول تاریخ و در چهار گوشه‌ی دنیا نگاه کردم. پیکان‌های ایرانی یک جور دیگر بودند. بار دیگر داشتم توی ذهنم حلاجی می‌کردم که نه، پیکان فقط یک ماشین نیست... بعد داشتم به این می‌رسیدم که پراید هم فقط یک ماشین نیست... بعد به یک عکس از یک پیکان توی جاده‌های ایران رسیدم. یک عکس بود از یک پیکان که یک خانواده در آن بودند با کلی بار روی سقف ماشین و در جاده.
حس عجیبی داشت آن عکس. و بعد که به صفحه‌ی صاحب آن عکس رسیدم مبهوت ماندم.
یک خانم و آقای فرانسوی بودند. یک خانم و آقای فرانسوی که با دوچرخه دور دنیا می‌گشتند و عکس‌‌هایشان از کشور‌ها را گذاشته بودند توی فلیکر. مدل دوچرخه‌شان هم جالب بود. خیلی کشور‌ها رفته بودند. از فرانسه بگیر تا لائوس. و در این میان ایران هم بود. ۳۵۹تا عکس از ایران توی پیج فلیکرشان بود. از ماکو شروع کرده بودند به رکاب زدن و بعد تبریز و زنجان و تهران و کاشان و نطنز و اصفهان و شیراز و... تا آخرسر که رسیده بودند به بندرعباس.

کمپینگ در جاده

پایین هر کدام از عکس‌ها هم یکی دو کلمه به فرانسوی توضیح داده بودند.

خاستم بیشتر ازشان بخانم و بدانم. توی پروفایلشان هیچ شرحی در مورد خودشان ننوشته بودند. کل فلیکرشان هم به زبان فرانسوی بود. از گوگل هم به کمک گوگل ترنزلیت هر چه پرسیدم به جایی نرسیدم. چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم و خودم حدس زدم و برایشان قصه‌ها بافتم... قصه‌هایی که برای منی که خودم توی ایرانم حسرت برانگیز بودند!

 مایلر

در جاده

نشستم و به عکس‌هاشان نگاه کردم. یک دنیا حرف بود. ۳۵۹تا عکس که یک دنیا حرف بود... خیلی حرف‌ها.

وقتی لاستیک دوچرخه شان سوراخ شده بود...

جهانگرد بودند و سال ۲۰۱۲ با دوچرخه توی جاده‌های ایران گشته بودند...

صفحه ی فلیکر Pauline & Cédric :@@@

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۱ ، ۱۲:۲۸
پیمان ..

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۱ ، ۲۱:۱۶
پیمان ..
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۱ ، ۱۵:۴۹
پیمان ..

فولکس وستفالیا

وسط کالیفرنیا، تو دل جنگل‌های ملی "لوس پادرس" بود که بهش برخوردیم. گفتم: «هی مرد این خانم خانما مال توئه؟»
مرد نشسته بود روی یک صندلی. رو به دریاچه هم نشسته بود. پاهاش را روی هم انداخته بود و بی‌خیال دنیا سرش را فرو برده بود توی یک کتاب. سرش را بالا آورد و گفت: «۱۰۰در ۱۰۰.»

 فیلیپ

گفتم: «می‌تونم یه نگاه بهش بندازم؟ مال سال چنده؟»
همان طور که روی صندلیش نشسته بود گفت: «البته. این خانمی مال سال ۱۹۶۶ ست و ازین که جلب توجه کنه اصلن بدش نمی‌یاد. من دیوونه‌ی وستفالیام۱. این یکی از قدیمی‌ترین مدل هاشه. سنگین ازش کار کشیده شده. ولی به شدت دوست داشتنیه. به زنگ زدگی‌ها و نقطه نقطه‌های تنش نگاه نکن. بعد این همه سال و آفتاب مهتاب دیدن هنوز هم بی‌رنگه بی‌رنگه.»

 موتور مرصع کاری

موتورش را نگاه کردم. یک اثر هنری بود. یک تابلوی مرصع کاری شده با تشتک تمام نوشابه‌های سال‌های مختلف. پر واضح بود که موتورش آن موتور فابریک قدیمی نیست. به فیلیپ گفتم: «چند ساله که تو صاحب اینی؟»
گفت: «۳۵ سال.»

خونه جایی که تو بتونی به راحتی از توش بپری بیرون 

هیچی نگفتم. فیلیپ ۳۵سال با این ماشین زندگی کرده بود. تعریف کرد که چطور موتورش را تکه تکه کنار بزرگراه‌ها و جاده‌ها جفت و جور و سر هم کرده. تعریف کرد که چه طور الان ۱۵سال است که دیگر حتا خانه هم ندارد. این فولکس وستفالیا هم خانه‌ی او بود و هم ماشین او. هر جایی که می‌رفت ماشین را پارک می‌کرد و حداقل یک هفته تکانش نمی‌داد. کیلومترشمار فولکس می‌گفت که ۷۵۰هزار مایل کار کرده. فیلیپ می‌گفت از وقتی موتورش را نونوار کرده ۱۵۰هزار مایل باهاش راه رفته...

 عرشه ی فولکس وستفالیا

این‌ها را که گفت دوباره سرش را فرو برد توی کتاب. او دوباره توی کتابش غرق شد. خورشید در آن سوی دریاچه در حال غروب بود...

۱: وستفالیا: یک مدل مخصوص از کارخانه‌ی فولکس واگن که شامل ماشین‌هایی می‌شد که برای کمپینگ و اردو و مسافرت طراحی می‌شد.

 

ترجمه ی آزاد ازین وبلاگ

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۱ ، ۱۱:۵۴
پیمان ..

جاده ی طولانی مارپیچ

من نذر دارم که هر فیلم و کتاب و تئاتری که نامی از جاده در آن باشد از دست ندهم. اعتراف می‌کنم که جاده از جمله پرستانه (فتیش)‌های زندگی من است...
۶نفر بودیم. نمی‌دانستیم کدام تئا‌تر می‌خاهیم برویم. نام «جاده‌ی طولانی مارپیچ» کافی بود برای اینکه بگویم همین را برویم. عباس گفت رضا گوران کارگردان و محمد چرم شیر هم نویسنده‌اش، حکمن باید چیز بدی نباشد. بلیط‌ها را گرفتیم. یک تئا‌تر ۵۵دقیقه‌ای با بازی امین زندگانی و سحر دولتشاهی.
بعد از اینکه جاگیر شدیم صحنه تاریک شد و ویدئو پروجکشن ته صحنه را روشن کرد. منظره‌ی یک جاده. از آنجاده‌های پر پیچ و خم که روحم را به بازی می‌گیرند. دوربین را بسته بودند به جلوی ماشین و در یک جاده‌ی خلوت و پر پیچ و خم رانده بودند و هر چه را که ضبط کرده بودند به عنوان تصویر زمینه‌ی نمایش استفاده می‌کردند. توی ذهنم دقت می‌کردم که ببینم جاده‌ی کجاست این؟ جاده‌ی طالقان؟ جاده‌ی الموت؟ جاده‌ی دیلمان نبود. جاده‌ی دیزین؟ جاده‌ی پل زنگوله به یوش و بلده و جاده هراز؟ فیلم خاکستری بود و چرخش‌های ماشین سر پیچ‌ها تو را دنبال خودش می‌کشید. توی همین احوال بود که امین زندگانی سروکله‌اش پیدا شد. در پس زمینه‌ی جاده شروع به گفتن کرد: «اونا ما رو نمی‌خان... ولی ما ادامه می‌دیم...»
حس کردم خیلی خوب شروع کرده. دقیقن آن حسِ رهاییِ جاده، توی این دو جمله‌ی آغازین بود. اما...
فقط ۲ یا ۳ دقیقه زمان لازم بود تا او و سحر دولتشاهی بزنند توی ذوقم. قصه تکراری بود. خیلی هم تکراری بود. از‌‌ همان جمله‌های اولشان فهمیدم که نشسته‌ام به دیدن یک فتوکپی بی‌کیفیت از یک شاهکار... قصه‌ی پسری آمریکایی که دارد با قطار دور اروپا می‌چرخد و خیلی اتفاقی به سلین، دختر فرانسوی برمی خورد. توی یک قطار. صحبتشان گل می‌کند و هی حرف می‌زنند و هی حرف می‌زنند. حرف‌های خیلی خوبی هم می‌زنند. از عشق و زندگی و مرد‌ها و زن‌ها تا مرگ و خدا. ولی حیف که این حرف‌ها را ۲قهرمان فیلم «پیش از طلوع» در سال ۱۹۹۵ هم زده بودند. کمی که نمایش جلو‌تر رفت دیدم امین زندگانی و سحر دولتشاهی در زمان رفت و برگشت می‌کنند. یعنی که در جاهایی از نمایش می‌روند به ۱۰سال بعد که آن پسر و دختر باز هم همدیگر را می‌بینند و دوباره شروع می‌کنند به حرف زدن با همدیگر. ولی متاسفانه باز هم حرف‌‌هایشان تکراری بود. این بار حرف‌‌هایشان را‌‌ همان ۲قهرمان فیلم پیش از طلوع در سال ۲۰۰۴در فیلم «پیش از غروب» زده بودند!‌‌ همان حرف‌ها.‌‌ همان خاطرات.‌‌ همان قصه‌ها. ولی آن دو فیلم کجا و این تئا‌تر کجا؟!
توی فیلم پیش از غروب وقتی دختر می‌فهمد که پسره عروسی کرده خیلی بد قاطی می‌کند و شروع می‌کند با داد و فریاد هر چه در درونش هست را تند تند بیان کردن. قاطی کردن و داد و فریاد کردنش از دست زندگی یک جورهایی نقطه اوج آن فیلم بود. ولی در تئا‌تر جاده‌ی طولانی مارپیچ از این قاطی کردن‌ها و به اوج رسیدن‌ها خبری نبود. حتا صحنه‌ی گیتار زدن دختر در آن فیلم که به شدت تاثیرگذار بود در این تئا‌تر تکرار نشده بود... فقط یک سری جمله‌های قشنگ از فیلم گلچین شده بود...
طرز بازی به شدت یکنواخت امین زندگانی و سحر دولتشاهی هم مزید بر علت بود. در رفت و برگشت‌های زمانی پسر و دختر چندان تغییری نمی‌کردند. انگار نه انگار که با گذشت ۱۰سال هر جوانی می‌انسال می‌شود و حالا گیریم که قیافه‌اش عوض نشود، حداقل لحن حرف زدنش تغییر می‌کند... طراحی لباس سحر دولتشاهی هم بسیار عجیب بود. آن چکه‌های نیم متری و آن لباس سنگین اصلن به دختری که خیلی اتفاقی در یک قطار با یک پسر دوست می‌شود و شروع می‌کند با او از زندگی حرف زدن نمی‌خوردند... به هیچ وجه راحتیِ آن دخترِ فیلم‌های «قبل از طلوع» و «قبل از غروب» را نداشت.

 جاده ی طولانی مارپیچ

تا به آخر نمایش منتظر یک اتفاق بودم. قرار است قسمت سوم از سه گانه (با عنوان پیش از نیمه شب) سال ۲۰۱۳ اکران شود. انتظار داشتم نمایشنامه نویس‌‌ همان طور که ۱۰سال بعد از دیدارِ اول را در قصه آورده برای خوشیِ دلِ کسی که آن ۲فیلم را دیده یک قصه از ۱۰سال بعد از دیدار دوم را هم روایت کند. یعنی یک جورهایی قصه‌ی فیلم سوم را هم خیال می‌کرد... ولی انتظارم بیهوده بود...
پرده‌ی زمینه‌ی صحنه‌ی نمایش هم تا به آخر جاده‌های پر پیچ و خم را نشان می‌داد. من کاملن حواسم به آنجا بود. یک جاییش باریدن ریز ریز شروع به باریدن روی شیشه‌ی ماشین کرده بود. بسیار مشعوف شدم. بدی‌اش این بود که جاده‌ها تکراری بودند. حس می‌کنم فقط یک جاده هم نبود. با ماشین سعی می‌کردند از وسط جاده بروند. طوری که خط‌های ممتد و سفید درست وسط تصویر باشند. ولی وقتی ماشین از روبه رو می‌آمد می‌آمدند توی لاین خودشان. ولی هی از اول تکرار می‌کردند. فقط آخرهای نمایش دست از تکرار برداشتند و جاده‌های پر پیچ و خم در شب را نمایش دادند. می‌توانستند یک جاده را از اول شروع کنند و تا به آخر بروند. تا جایی بروند که آنجاده خاکی می‌شود... جاده خاکی را هم می‌توانستند نشان بدهند. بعد دوباره آسفالت شدن جاده را و... نمی‌دانم. ولی تکرار کردنِ نمایشِ پس زمینه به نظرم جالب نبود...
اگر در پوستر نمایش کنار عنوان نویسنده می‌نوشتند که با اقتباس از ۲فیلم پیش از طلوع و پیش از غروب خیلی آبرومندانه‌تر و بهتر بود. این کار را در بروشور نمایش انجام داده بودند... ولی...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۱ ، ۱۹:۴۰
پیمان ..

عکس از مهرداد افسری

بعد از اینکه اشتراک همشهری داستانم تمام شد دیگر نخریدمش. دقیقن نمی‌دانم چرا. امروز بعد از چند ماه دوباره رفتم سراغ کیوسک روزنامه فروشی. سر غروب هم رفتم. وقتی از خانه بیرون زدم دیدم باران ریز ریز می‌بارد. خاستم چ‌تر بردارم. پشیمان شدم. دست هام را فرو کردم توی جیبم و شروع کردم به راه رفتن. از خیابان رد شدم. آسفالت خیس بود. خیابان‌ها شلوغ بودند. توی پیاده رو مرد و زنی چسبیده به هم زیر یک چ‌تر راه می‌رفتند. به آرامی از کنارشان گذشتم. ماشین‌ها بوق می‌زدند. تکیه‌های چادر برزنتی هر ۱۰۰م‌تر توی خیابان‌ها به پا بود. گرمای بخاری از درزهای چادر‌ها به صورتم می‌زد. مرد قدبلندی با شلوار لی داشت سیگار می‌کشید و خیلی سرخوشانه راه می‌رفت. نگاه‌‌هایمان به هم تلاقی کرد. رد شدیم.

همشهری داستانی برداشتم و ۳۰۰۰تومان سلفیدم. سریع رفتم سراغ فهرستش. دنبال اسم حمید بودم. توی بخش داستان نگاه کردم. خورخه لوییس. جان آپدایک و... آخرین داستان مال او بود. خوشحال شدم. یک حس خوبی بهم دست داد. انگار که خودم چیزی چاپ کرده‌ام. ولی اسمش را اشتباه نوشته بودند! حمیدرضا دیگر کیست؟ حمید حمید است. خاک بر سر این همشهری داستانی‌ها. هزار نفر توی آن صفحه‌ی اول اسمشان به عنوان کاره‌ی مجله آمده. بعد اسم نویسنده‌ی داستان را اشتباه می‌نویسند...

مجله را می‌بندم. باران می‌بارد و خیسش می‌کند. به ب‌ام و ۵۱۸هایی که توی خیابان پارک‌اند نگاه می‌کنم. به ملاک‌های ارزشمندی فکر می‌کنم. اینکه حمید قصه‌ای چاپ کرده بود برایم واقعن خوشحال کننده بود. بعد یاد یکی از بچه‌های دانشگاه افتادم. از آن هاست که لذت می‌برد ازین که رتبه‌ی کنکور رفقایش را فهرست کند و بگوید این رتبه‌ی یک رقمی رفیق من است. اینکه معدلش ۱۸ است رفیق من است. درکش نمی‌کنم. راستش خرخان‌ها به نظرم افتخارآمیز نیستند. رتبه‌ی یک هم ورودی دانشکده‌مان آدمی بود که به نظرم به جز نمره‌ی بالای معدلش هیچ فضیلت دیگری در وجودش نبود. به آن یکی حمید فکر کردم. معدل او هم ۱۸ است. ولی هیچ وقت از اینش خوشم نیامده. ازین که توی شماره‌ی پیش اندیشه پویا یک مقاله نوشته بود لذت بردم. راستش از اینکه بگویم فلان رفیقم هم دانشگاه فلان آمریکا یا کانادا درس می‌خاند چندان لذتی نمی‌برم. شاید غم انگیز باشد. ولی حتا خبر نتیجه دادن سعی و تلاش‌های رفیقم برای قبول شدن در آمریکا برایم برانگیزاننده نیست. این بار که داشتم از شمال برمی گشتم تهران جهانگیر همسفرم شده بود. به تحصیلات و پول و رتبه و این مزخرفات هیچی نیست. ولی او جاده‌هایی رفته بود که من نرفته بودم. راه‌هایی را بلد بود که من بلد نبودم. همینش برایم احترام برانگیز بود. به یک چیز دیگر هم فکر کردم. جهانگیر یاد گرفتنی بود. توی‌‌‌ همان چند ساعتی که کنارم نشسته بود من توانستم ازش بی‌ترس و لرز چیز یاد بگیرم. شاید خیلی چیزهای عجیب و غریبی نبودند. اما به هر حال من بلد نبودم. اما حالا رفیقی داشته باشم که رتبه‌ها و درصدهای کنکورش ماتحت فلک را جرواجر کرده باشد، اما من نتوانم چیزی از او یاد بگیرم به چه درد من می‌خورد آخر؟! نه... این سودگرایی آخر با آن ملاک ارزشمندی اول ۲تا چیز جدا‌اند... نمی‌دانم. یک بار به یکی گفتم به نظرم پراید هاچ بک از ۲۰۶ ماشین بهتری است. ملاکش هم برایم فقط دیدی است که پنجره‌هایش به مناظر بیرون برای من سرنشین فراهم می‌کنند. راستش نشستن بر روی صندلی عقب ۲۰۶ و مسافرت رفتن به نظرم یکی از شکنجه‌های این دنیا ست. برای من شتاب و قدرت در مقایسه با آن دیدن اهمیت کمتری دارد. وقتی داری توی جاده‌ی دیلمان می‌رانی تمام لذتش این است که با ۴۰تا سرعت آرام آرام بروی و تک تک درخت‌ها مزه مزه کنی... اینکه ۸۰تا بروی و توی آن دخمه‌ی تاریک فقط آهنگ گوش کنی.... البته خیلی هم سر این ملاک مسخره‌ام کرد. ولی او می‌تواند ۲۰۶ سوار شود. برای من اهمیتی ندارد.... این ملاک‌های ارزشمندی چیز عجیبی‌اند... به این‌ها فکر می‌کردم و احساس می‌کردم وحشی‌ام. احساس می‌کردم غریبم که دوباره به آن مرد قدبلند سیگار برخوردم. داشت راهی را که رفته بود برمی گشت. سیگارش تمام شده بود. او هم دستش توی جیبش بود. باز هم نگاه‌‌هایمان تلاقی کرد و از کنار هم رد شدیم...

وقتی رسیدم خانه، اولین کاری که کردم خاندن داستان حمید بود. خوشم آمد. از آن داستان‌های جاده‌ای بود که با روح و روانم بازی کرد. یکی دو تا سوتی داشت. ولی خیلی خوب بود....

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۱ ، ۱۵:۴۰
پیمان ..

گنبد سلطانیه

ساعت ۶صبح بود که راه افتادیم. آن زمان که تهران و تهرانیان در خاب نازند و هنوز ماشین‌‌هایشان خیابان‌ها و بزرگراه‌ها را سرب آلود نکرده، باید ازین شهر بیرون زد. این قانونی است که برای خودم گذاشته‌ام و راستش اگر همسفر‌هایم به این قانون احترام نگذارند سگرمه‌هایم در هم می‌روند. یک ربع به ۶ میثم آمد دنبالم و سوار شدیم و رفتیم دنبال امیر زحمتی و امیر پورمیرزا و پیش به سوی جاده‌ها. اتوبان تهران-قزوین را به سرعت طی کردیم. خروجی جاده قدیم رشت-قزوین، نرسیده به محمودآباد، مسجد و استراحتگاهی است که آلاچیق‌هایش برای صبحانه خوردن مناسبِ مناسب‌اند. قزوینی‌ها به آنجا می‌گویند ناصرآباد. صبحانه را خوردیم و رفتیم به سمت زنجان. ۳۵-۴۰کیلومتری زنجان که رسیدیم حواسمان بود که تابلوی سلطانیه را ببینیم و بعد از خروجی‌اش بپیچیم و وارد جاده نخی‌های این سفر بشویم. گنبد سلطانیه در سمت چپ جاده از آن فاصله‌ی دور نمایان بود... آرامگاه سلطان محمد خدابنده یا‌‌ همان سلطان الجایتو در دشت سلطانیه خودنمایی می‌کرد. قطاری در دشت داشت رد می‌شد. بعد از دقایقی که به خود گنبد رسیدیم و بزرگی‌اش را دیدیم تازه فهمیدیم که قرن‌ها پیش در دشت سلطانیه چه اتفاقی افتاده است. بزرگ‌ترین گنبد آجری جهان، و سومین گنبد بزرگ جهان که ثبت جهانی هم شده بود انتظارمان را می‌کشید.

گنبد سلطانیه

وارد محوطه شدیم. روز جمعه بود و موزه‌ی مجموعه‌ی سلطانیه تعطیل بود. وارد ساختمان گنبد شدیم. یک ساختمان ۵۰متری عظیم. آرامگاه شاه ایلخانی سلطان محمد خدابنده، الجایتو. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که حضرتش این شاهکار را ساخته تا پیکر امام علی را از نجف به اینجا بیاورد و عزت و احترام بگذاردش. ۲نفر می‌رغضب جلوی ورودی انتظارمان را می‌کشیدند. نفری ۵۰۰تومانمان را که دادیم ر‌هایمان کردند تا در ساختمان برای خودمان بچرخیم.

راه پله های گنبد سلطانیه

اول نگاهی به سقف انداختیم تا عظمت آن گنبد آبی را بفهمیم. اما هر چه قدر چشم گرداندیم جز انبوهی داربست فلزی چیزی ندیدیم. رفتیم توی سرداب و کمی نگاه نگاه کردیم. یک زیرزمین بود پر از یادگار نوشته‌ها. بعد به سمت بالا رفتیم. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که این حجره‌های دور تا دور طبقه‌ی دوم، حجره‌های زنان و بانوان به هنگام انجام مراسم دینی بوده. دور تا دور هشت ضلعی را گشت زدیم. توی یکی از حجره‌ها دختر پسری نشسته بودند و خلوت کرده بودند. مزاحمشان شدیم. مشغول صحبت‌های مقدسی بودند. دیوارنگاری‌ها از بین رفته بودند. ولی‌‌ همان ویرانه‌ها نشان می‌داد که چه هنری در این ساختمان خرج شده است. طبقه‌ی دوم را‌‌ رها کردیم و از پله‌های مارپیچی دویدیم سمت ایوان گنبد سلطانیه.

شاهکار هنر و تزئینات در گنبد سلطانیه 

از ایوان گنبد سلطانیه کل شهر سلطانیه و دشت سلطانیه معلوم بود. قلمرو پادشاهی پایتخت ایلخانان زیر نگاه ما بود. طاق‌ها و گچ بری‌های و سقف نگاره‌هایی که زیبا بودند. هندسه و نظم و ترتیبشان. ریزه کاری‌‌هایشان. گچ بری‌هایی هنرمندانه. پنجره‌های کوچکی که به درون گنبد باز می‌شدند. روی دیوار‌ها و پنجره‌ها پر از یادگار نوشته‌های احمقانه بود. از پنجره هم که نگاه می‌کردی جز انبوهی داربست فلزی چیزی نمی‌دیدی. تمام ۸ ضلع را می‌گشتیم و نگاه می‌کردیم... دیوار‌ها و سقف‌ها جا به جا ترک خورده بودند. بست‌های گچی جا به جا جلوی بیشتر ترک خوردنشان را می‌گرفت. روی هر بست تاریخ زده شدن آن بست گچی هم نوشته شده بود. از سال ۵۹ و ۶۹ تا سال ۹۱ بست‌های گچی جا به جا روی ترک‌ها دیده می‌شدند.

ایوان گنبد سلطانیه

رفتیم جلوی ایوان اصلی گنبد ایستادیم. از ارتفاع ۵۰متری به کارگرهایی که زیر پایمان داشتند در محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد کار می‌کردند نگاه کردیم. محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد قصر و تشکیلات درباری فرماندهی سلطان الجایتو بود... بعد به بالای گنبد نگاه کردیم. باد شدید زنجان تکانمان می‌داد. شدید و وحشی می‌وزید. به مناره‌های کنار گنبد آبی نگاه کردیم. یکیشان نیمه خراب بود. اما آن یکی که سالم بود... لحظه‌ای فکر کردیم منار جنبان است. انگار که با هر تکان باد آن منار ۱۸متری هم سر جایش چون بید می‌لرزید... ولی شاید هم این خودمان بودیم که با هر وزش باد تکان تکان می‌خوردیم و فکر می‌کردیم که مناره‌ی گنبد سلطانیه می‌لرزد...

مناره های گنبد سلطانیه

همه‌ی سوراخ سنبه‌های گنبد را که نگاه کردیم به پایین روان شدیم. امیر فانوس نفت سوزی به یادگار خرید. هنوز وقت ناهار نشده بود. سوار شدیم راه افتادیم به سمت قیدار. سر راه از یک وانتی میوه فروش گرمک خریدیم. انار سیاه رنگ شیرینی هم داشت که تا به حال به عمرمان ندیده بودیم. می‌گفت خاصیت دارویی دارد! انار سیاه شیرین...

انار سیاه

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۱ ، ۰۱:۵۳
پیمان ..

جاده باریک و پیچ در پیچ و خلوت است. میثم پشت فرمان نشسته است و می‌راند. گندمزار‌ها تا دور دست‌ها ادامه دارند. آن دور‌ها تپه‌ها با دامن‌های پر چین و شکنشان خاستنی‌اند. هر از گاهی گله‌ی گوسفندی با چوپانش دیده می‌شود. هر از گاهی تک درخت‌ها. بعد باغ‌های میوه. سیب‌های زرد. زردآلو. درخت‌های گردو. بعد کامیونی که با سرعت لاک پشتی، سینه کش گردنه‌ای را بالا می‌رود. باد در دشت زنجان شدید می‌وزد. تراکتور‌ها سر بعضی زمین‌ها مشغول شخم زدن‌اند...

قیدار نبی 

یک ساعت بعد از سلطانیه به قیدار می‌رسیم. روی نقشه نوشته است قیدار. اما قیداری‌ها با اصراری عجیب نام شهرشان را قیدار نمی‌گویند. به شهر خدابنده خوش آمدید. دادگستری خدابنده. پاسگاه نیروی انتظامی خدابنده. فرمانداری خدابنده... عجیب است. آخر چرا خدابنده؟! قیدار قرن‌ها نام این شهر بوده. به خاطر آرامگاه قیدار نبی. و آن وقت حضرات برداشته‌اند نام پیامبری از پیامبران خدا را از شهرشان پاک کرده‌اند و اسم پادشاهی که ۴۰کیلومتر آن طرف‌تر گنبدی برای خودش ساخته گذاشته‌اند روی شهرشان. سلطان محمد خدابنده را چه به قیدار آخر؟!

ظهر جمعه است و شهر تعطیل. کنار یک ساندویچی می‌ایستیم و نوشابه می‌خریم و آدرس آرامگاه قیدار نبی را می‌پرسیم. کمی جلو‌تر به سمت راست می‌پیچیم و وارد خیابانی می‌شویم که به آرامگاه قیدار نبی می‌خورد. کمی که در خیابان بالا می‌رویم به چیزی برنمی خوریم. دوباره سوال می‌کنیم. امیر پورمیرزا ترکی بلد است. می‌گوید: مشهدی باقوشدا و ترکی می‌پرسد و ترکی جواب می‌شنود. ترکی بلد بودنش بعضی جا‌ها خیلی به درد می‌خورد. می‌رویم جلو‌تر و بعد کوچه‌ها را رد می‌کنیم. گنبد آجری و کاهگلی آرامگاه قیدار نبی را می‌بینیم و دوباره برمی گردیم. کوچه‌ی تنگ و باریکی است که به آرامگاه می‌رسد. اول کوچه یک گودال عظیم کنده شده. میثم به سختی و با ترس اینکه کف ماشین توی این گودال به زمین گیر کند ماشین را رد می‌دهد...

گنبد آرامگاه قیدار نبی 

آرامگاه قیدار نبی با آنچه که در ذهنمان ساخته‌ایم زمین تا آسمان فرق می‌کند. زمین خاکی جلوی آرامگاه. آشغال‌هایی که‌‌ رها شده‌اند. جوی آبی که همین طور روان است. ظهر جمعه است و بقعه‌ی قیدار نبی عجیب اندوهناک. پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها آرام آرام و در سکوت مشغول رفت و آمدند. گنبد آرامگاه به شدت مهجور نشان می‌دهد. گنبد زنگوله‌ای که یادگار قرن‌ها است، خاکی و بی‌رنگ بر فراز بقعه‌ی قیدار نبی نشسته. توی گنبد کوچک است. ضریحی که توی عکس‌ها دیده بودم ضریحی چوبی و قدیمی بود. اما توی بقعه دیگر خبری از آن ضریح خاص و چوبی نیست. ازین ضریح‌های برنجی که توی همه‌ی امامزاده‌های واقعی و الکی ایران ساخته‌اند گذاشته‌اند. و خیلی پر زرق و برق و مضحک و در تضاد با فضای آرامگاه. گچ بری‌ها قدیمی و ساده‌اند. خبری از آینه کاری نیست. بهتر. فقط‌ ای کاش یک دستی به سر و روی این بقعه می‌کشیدند و این دیواره‌های گچی این قدر سیاه و کثیف نمی‌بودند. کتیبه‌های قرن‌های پیش هنوز پا بر جاست. چند نفر مشغول نماز خاندن‌اند. سنگینی فضای عصر جمعه توی محوطه و توی بقعه یک جوری است...

بقعه ی قدیمی آرامگاه قیدار نبی

قیدار نبی پسر اسماعیل بود. نوه‌ی حضرت ابراهیم و جد بزرگ حضرت محمد. قیدار یعنی سیاه پوست. روی دیوار بقعه استفتایی از آیت الله مرعشی نجفی زده‌اند در مورد صحت اینکه اینجا آرامگاه قیدار نبی است... ولی انگار قیداری‌ها ر‌هایش کرده‌اند. همین که اسم شهرشان را از قیدار به خدابنده تغییر داده‌اند خیلی حرف است...
اطراف آن بقعه‌ی قدیمی حجره‌های حوزه‌ی علمیه‌ی امام صادق شهر قیدار است. جلوی حجره‌ها را می‌رویم و به داخلشان و جلویشان نگاه می‌کنیم. یک اتاق کوچک با فرش و پشتی و مخده و بخاری. مثل عکس‌های تبعید امام خمینی به نجف اشرف. جلوی یک حجره ریکا و اسکاچ است. جلوی حجره‌ی دیگر یک کتابخانه پر از کتاب‌های عربی و قرآن و مفاتیح و عکس رهبر جمهوری اسلامی در فضای باز. جلوی یک حجره‌ی دیگر خیلی مغرورانه نوشته: وقت بیکاری شما وقت مطالعه ی ماست...حمام حوزه علمیه درش باز است. رختکن کثیف. گربه‌ای که مشغول رفت و آمد است. سقف حلبی راهروی حمام‌ها. کثیف و در هم بر هم... بوی خوبی نمی‌دهد... برمی گردیم. چند عکس به یادگار از بقعه‌ی قیدار نبی می گیریم برمی گردیم و سوار ماشین می‌شویم و به سوی گرماب و غار کتله خور راه می‌افتیم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۱ ، ۰۱:۰۴
پیمان ..

جاده ی قیدار به زرین رود و غار کتله خور

۸۰کیلومتر دیگر هم رفتیم تا به غار کتله خور رسیدیم. جاده‌‌ همان جاده‌ی نخی بود با گندمزارهایی که ۲ طرف جاده تا به افق گسترده شده بودند. از کنار کارخانه سیمان زنجان و سیلوهای گندم گذشتیم. به درخت‌های لخت شده از باد پاییزی نگاه کردیم. امیر می‌گفت غم انگیز‌ترین تصویر دنیا، حمله‌ی دسته جمعی کلاغ‌های سیاه به شاخه‌های یک درخت لخت توی پاییز است. از کنار راه‌های روستایی گذشتیم. ورودی روستای سازین، خانه‌ای بود. زنی فرش خانه‌اش را روی آسفالت جاده پهن کرده بود و می‌شستش. فارغ از دار دنیا. انگار نه انگار که آنجا جاده است... یک جاده‌ی نخی... به گوگجه ییلاق رسیدیم. بعد روستای پیر مرزبان و آغوزلو. روی پشت بام خانه‌های کاهگلی، تپه‌های «سامان» بالا رفته بود. امیر می‌گفت اسمشان «سامان» است. سامان با تکیه بر اولین الف. مثل اینکه بخاهی بگویی سیمان. سامان تکه‌های خرد شده‌ی ساقه‌ی گندم و کاه‌ها بودند که روستایی‌ها برای تامین غذای دام‌‌هایشان برای زمستان آن‌ها را جمع می‌کردند و روی سقف خانه‌‌هایشان کپه می‌کردند. هنوز هفته‌ی سوم مهر بود. اما آن‌ها به استقبال زمستان سخت می‌رفتند. روستای قشقجه. ۲ پسر نوجوان که از جاده‌ی اول روستا پای پیاده به سمت روستایشان می‌رفتند. دست هر کدامشان یک کیسه با آرم قلمچی و به کانون بیایید بود... بعد از زرین رود به سمت راست پیچیدیم و به سوی گرماب و غار کتله خور رفتیم. راه مستقیم به کبودرآهنگ و همدان می‌رفت...

 ورودی غار کتله خور

ساعت ۳:۳۰ عصر بود که به محوطه‌ی جلوی غار کتله خور رسیدیم. ناهار نخورده بودیم. توی راه هر جا خاسته بودیم بایستیم باد شدیدی می‌وزید و گرد و خاک مزارع تازه شخم زده را به روی جاده می‌پاشاند. عصر جمعه بود و توی پارکینگ چند تا ماشین بود. یک اتوبوس هم بود. مقصد اولمان دستشویی بود. بعد رفتیم یکی از آلاچیق‌های جلوی غار را اشغال کردیم تا ناهار بخوریم و بعد برویم توی غار. امیر رفت دنبال بلیط. گفت که آخرین سانس بازدید از غار ساعت ۴:۱۵دقیقه است. چه کنیم چه نکنیم؟ گرسنه‌مان بود. اما این همه راه را از تهران آمده بودیم که این غار را ببینیم. بی‌خیال ناهار شدیم و بلیط گرفتیم. نفری ۴۰۰۰هزار تومان.

غار کتله خور

غار‌ها از عجایب‌اند. از دیدنی‌هایی که هیچ‌گاه هیچ‌گاه نباید از دست دادشان. شگفت انگیزی و اعجابشان. خیال انگیز بودنشان. اینکه تو فکر کنی این غاری که در دل کوه طی میلیون‌ها سال شکل گرفته محل زندگی آبا و اجدادت بوده.... و «غار کتله خور» هم غاری بود که ارزشش را داشت که ۵۰۰کیلومتر از شرق تهران تا آنجا را بروی. و ارزشش را داشت که ناهارت را یک چند ساعتی به تعویق بیندازی. ورودی غار نوشته بود که ورود افراد مجرد، ۵شنبه‌ها و جمعه‌ها بعد از ساعت ۵. گرچه کمی توهین آمیز بود. ولی ما از خدایمان بود که بعد از ساعت ۵بیاییم. ولی بلیط را به ما فروخته بودند. آقای راهنمای غار تهدید هم کرد که لطفن پراکنده نشوید. چون بعد از خروج گروه چراغ‌های داخل غار خاموش می‌شوند.
دالان ورودی غار بی‌شکوه بود. دالانی که پیدا بود برای عبور و مرور راحت‌تر کاملن تخریب شده و به شکل یک راهروی بی‌روح درآمده. اما هر چه قدر که در غار بیشتر جلو می‌رفتی شگفتی غار بیشتر تو را می‌گرفت...
بعد از دالان ورودی آقای راهنما که لهجه‌ی شیرین ترکی هم داشت شروع کرد به توضیح دادن:
کتله خور معانی مختلفی مثل تپه خورشید، روستای بدون خورشید و غیره دارد که مناسب‌ترین معنی بدست آمده یک کاربرد ترکی بوده که کتله به معنی پستی و بلندی و ناهمواری‌های داخل غار و خور به معنی راحتی و آسانی است که به صورت کلی به معنی پستی و بلندی‌های راحت و دنج است.
غار به طول تقریبی ۱۰ کیلومتر در بهار سال ۱۳۳۱ هجری شمسی توسط یک هیئت کوهنوردی و با همکاری مرحوم سید اسدالله جمالی شناسایی و کشف شد.
طبق نظریه‌های علمی و نقشه‌های زمین‌شناسی غار کتله خور در دل کوه ساقیزلو در آهک‌های الیگومیوسن مربوط به دوران سوم زمین‌شناسی بوجود آمده و تقریبا حدود ۳۰ میلیون سال می‌تواند قدمت داشته باشد.
سال پیدایش این غار برای اولین بار توسط انسان معلوم نیست ولی مردمان این منطقه از سال پیدایش در این غار رفت و آمد داشته‌اند. گفته‌های افراد مسن منطقه حاکی از آن است که پدران آنان نیز در این غار رفت و آمد داشته و داستان‌های مختلفی در این باره تعریف می‌کرده‌اند. دهانه ورودی غار کتله خور به صورت طاق مثلثی شکل به قطر ۷۰ سانتی‌متر تنها راه دسترسی به داخل غار بوده و هست.
هم اکنون این غار به صورت سه طبقه خشک و طبقه چهارم به بعد مسیرهائی نیز به صورت آب بوده و زمین‌شناسان احتمال تشکیل چهار طبقه دیگر را تا سفره آب زیرزمینی داده‌اند که در سال ۲۰۰۳ میلادی حدود ۳۰ کیلومتر از مسیرهای متعدد غار توسط زمین‌شناسان آلمانی و سوئیسی نقشه برداری شد و از سال ۷۲ تاکنون تقریبا ۵. ۲ کیلومتر آن به صورت رفت و برگشت آماده بازدید شده است...

 غار کتله خور

بعد شروع کردیم به راه رفتن در مسیر ۲کیلومتری غار. هر چه قدر که جلو‌تر می‌رفتیم، سنگ‌ها و استلاگتیت‌ها و استلاگمیت‌ها زیبا‌تر می‌شدند. جلو‌تر که می‌رفتیم ریزش قطرات آب بر روی کف غار را می‌دیدیم و می‌شنیدیم. چند بار هم قطرات آب زا سقف روی سر و یقه‌مان چکیدند... مجسمه‌های طبیعی شیر خابیده، پنجه‌ی شیر، پای فیل، راهروی لباس عروس، سگ شکاری، نخل سوخته، مریم مقدس، تونل قندیلی و بعد در آخر غار: تالار قصر عروسی. سفره‌ی عقد، ش‌تر با جهاز، و ۲ استلاگمیتی که مثل ۱ عروس و داماد کنار هم ایستاده بودند... وسط راه امیر شیطانی‌اش گل کرد. چند جا مسیر غار دو راهی می‌شد. راه اصلی آن بود که روشن بود و راه دیگر تاریک بود. امیر به جای اینکه راه اصلی را برود زد به دل تاریکی. ما هم جلو رفتیم. گفتیم خب این‌ها به هم راه دارند دیگر. کمی جلو‌تر به ما می‌رسید. کمی جلو رفته بودیم که یکهو آقای راهنما به‌مان رسید. دست امیر را گرفته بود و با عصبانیت به ترکی جمله‌هایی را به ما می‌گفت. وقتی هاج و واج نگاهش کردیم به فارسی گفت: این رفیق تون با شماست؟ شیطونی می‌کنه‌ها. بعد برای اینکه تعدیل کرده باشد گفت: البته شما پسرهای خوبی هستید. مواظب باشید فقط. خندیدیم. امیر تعریف کرد که وقتی آقای راهنما بهش رسیده ازش پرسیده مجردی؟ این هم گفته آره. او هم گفته همین دیگه. فقط مجرد‌ها ازین کار‌ها می‌کنن. کلی خندیدیم... از آن ضد مجرد‌ها بود راهنمای غار... وقتی به نرده‌های آهنی آخر مسیر بازدید عمومی رسیدیم به خودمان گفتیم‌ای کاش غارنورد و غار‌شناس بودیم.‌ای کاش می‌شد آن ۳طبقه‌ی دیگر این غار را رفت و نوردید.‌ای کاش...
گرسنه‌مان بود. سریع برگشتیم. همه تقریبن رفته بودند که ما کز کردیم توی یک آلاچیق. میثم و امیر فلافل‌ها و قارچ‌ها را سرخ کردند و گوجه و خیارشور را خرد کردند. میثم خودش ساندویچ‌ها را درست کرد و بعد شروع کردیم به لمباندن... ساعت ۵:۳۰بود که ما ناهار خوردیم!
خورشید که غروب کرد همه جا سرد شد. شروع کردیم به سگ لرز زدن. دو تا امیر‌ها گفتند برگردیم تهران. من و میثم مخالف بودیم. کل روز در جاده بودیم و شب در آنجاده‌ی نخی، آن هم با این خستگی راندن خطرناک بود. قرار شد که بگردیم دنبال اتاقی، مسافرخانه‌ای، سوئیتی. اگر قیمتش مناسب بود شب را بمانیم. اگر نه که به نوبت رانندگی کنیم و برگردیم به تهران. رفتیم سراغ سوئیت‌های‌‌ همان محوطه‌ی غار. امیر جلو رفت و به ترکی با صاحب سوئیت‌ها شروع کرد به حرف زدن. از عجایب این بود که تک تک جملات رد و بدل شده بینشان را فهمیدم! یک روز بیشتر نبود که به میان آذربایجانی‌ها رفته بودم، اما گوشم به واژه‌ها آشنا شده بود! صاحب سوئیت‌ها گفت که شبی ۶۰تومان ۴تخته‌ها را اجاره می‌دهم. ولی اینجا گران است. گرانی‌اش هم دست من نیست. قیمتش تصویب شده است و به ۱۰۰۰نفر باید جواب بدهم. اما اگر ارزان‌تر می‌خاهید بروید گرماب پیش آقای معصومی. به گرماب که رسیدید همین اول، سمت راستتان توی اولین کوچه را نگاه کنید پیدایش می‌کنید. از خونگرمی و جوانمردی‌اش خوشمان آمد. کاملن انسان دوستانه عمل کرد. مثل یک لاشخور نبود که بگوید فقط خودم هستم و ارزان‌ترین جا من هستم. تورمان نکرد. از غار کتله خور تا گرماب ۵کیلومتر بیشتر راه نیست. رفتیم گرماب و جلوی خانه‌ی آقای معصومی. زنگ زدیم و آمد. خانه‌ی خوبی بود. دوبلکس با ۴تخت و آشپزخانه و حمام و دستشویی. برای ما ۴نفر که شاهانه بود. سر قیمت هر چه قدر خاستیم طی کنیم آقای معصومی چیزی نگفت. به‌مان گفت: یک شب اجاره دادن این خانه نه من را پادشاه می‌کند و نه شما را فقیر. هر چه قدر دوست داشتید بدهید. اصلن یک ۱۰۰۰تومانی هم بدهید برایم کافی است.
راضی شدیم. برخورد آقای معصومی خیلی دوستانه بود. فقط یک شرط برای ما گذاشت. به‌مان گفت که اینجا منطقه‌ی محرومی است. با اینکه غار کتله خور یکی از زیبا‌ترین غارهای جهان است، کسی تبلیغش را نمی‌کند. صدا و سیما به اینجا کاملن بی‌توجه است... وقتی برگشتید توی محیط مجازی و اینترنت حتمن از اینجا نام ببرید...
شب را در گرماب ماندیم.

سوییت آقای معصومی-گرماب- غار کتله خور

پس نوشت: الان اگر از من بپرسید کجا بروم برای مسافرت ۱۰۰در ۱۰۰ یکی از پیشنهادهای من غار کتله خور خاهد بود. غاری که از دیدنش پشیمان نخاهید شد. اگر گذارتان به گرماب و غار کتله خور افتاد و خاستید شب را بمانید، خانه‌ی اجاره‌ای آقای معصومی جای خوبی است. این شماره‌ی موبایل آقای معصومی برای هماهنگی: ۰۹۱۲۵۴۲۴۸۲۷

پس نوشت۲: بروشور غار کتله خور

پس نوشت ۳: این وبلاگ‌های محلی بهتر از هر دایرت المعارف و دفترچه راهنمایی در مورد محلشان اطلاعات ارائه می‌دهند. وبلاگ غار کتله خور ازین دست وبلاگ هاست: غار کتله خور

پس نوشت۴: عکس های طبقات زیرین غار کتله خور

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۳:۴۶
پیمان ..

برج میلاد شهر بیجار

گاهی اوقات پیش می­آمد که وارد شهر کوچکی بشوی و به یک میدان برسی که ماکتی از برج آزادی وسطش ساخته­اند و اسمش را گذاشته­اند میدان آزادی. این برای قبل­ها بود. حالا دیگر ثابت شده که آزادی طاغوتی بود. برج میلاد نماد شده. سرنوشت برج میلاد و ماکت­هایش اما جور دیگری است...

توی یکی از پارک­های شهر بیجار این را دیدیم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۳:۱۷
پیمان ..

صبح بود. خیابان‌ها و کوچه‌های گرماب پر شده بود از بچه مدرسه‌ای‌ها. دختر‌ها روپوش‌های صورتی پوشیده بودند و پسر‌ها روپوش‌های آبی نفتی. صبح شنبه بود و دیدنشان واقعن لذت بخش بود. دیدنشان چشیدن لذت آزادی بود. اینکه صبح شنبه است و تو مجبور نیستی که کله‌ی سحر با چشم‌های پف کرده بروی بنشینی سر کلاس. می‌توانی کار‌هایت را به تعویق بیندازی. می‌توانی بپیچانی. می‌توانی بشمار ۳ از خاب بیدار شوی، سوار ماشین شوی، بروی نانوایی بربری گرماب را بجویی، نان داغ بخری و راه بیفتی به سمت بیجار. جاده نخیِ گرماب - بیجار خلوت بود. به جز ما تقریبن هیچ ماشینی در این جاده نمی‌راند. هوا سرد بود. آفتاب مهرماه می‌تابید، ولی پنجره‌ی ماشین را نمی‌شد داد پایین. کم کم ارتفاع می‌گرفتیم. جایی کنار یک رودخانه‌ی فصلی که خشک بود ایستادیم و صبحانه را خوردیم و راه افتادیم.

اسم روستا‌ها تغییر کرده بود. روستای اولی بیگ. روستای محمد شاهلو. چشمه تاتار. روستای پیرتاج. دیدن همین روستا‌ها قبل از تابلوی راهداری به‌مان فهماند که از استان زنجان خارج شده‌ایم و به کردستان رسیده‌ایم. کم کم دیدن لباس مردان و زنان هم این را به‌مان فهماند. به بیجار که رسیدیم دیگر به شلوار کردی پوشیدن مردان عادت کرده بودیم. در بیجار توقف نکردیم. شهر ایران ۶۱ را به سرعت رد کردیم و به دوراهی انتهای شهر رفتیم. یک راه به طرف مرکز استان و بانه می‌رفت. راه اصلی آن بود. چند پلیس هم ایستاده بودند و ماشین‌ها را بازرسی می‌کردند. راه دیگر فرعی بود. تابلویی هم نداشت. حس کردم راه تکاب باید آن باشد. از پیرمردی که دستار به سر و پانتول به پا داشت پرسیدیم. (پانتول‌‌ همان شلوار گشاد کردی است که پاچه‌هایش تنگ است). با لهجه‌ی کردی به‌مان گفت که راه تکاب‌‌ همان راه بدون تابلو است. به عنوان نقشه خان گروه، بعد از رسیدن به تکاب بود که فهمیدم چه سوتی بدی دادم...

میثم به طرف تکاب راند. جاده کوهستانی شد. گردنه‌ها و سربالایی‌ها. یک جاهایی، جاده از میان دو تپه‌ی به هم چسبیده رد می‌شد. معلوم بود که آن تپه را کنده‌اند و جاده را از می‌انش عبور داده‌اند. یک جور حس تاریخی به‌مان دست می‌داد. حس می‌کردیم که باید بالای این تپه‌ها راهزنان منتظرمان باشند. حس می‌کردیم آن جلو چند نفر دو طرف تپه ایستاده‌اند و وقتی ما به آنجا برسیم با تفنگ ما را به رگبار می‌بندند...
امیر حوصله‌اش سر رفت. گفت: کرمم گرفته. شروع کرد از پشت به گوش من تلنگر زدن. هر چه قدر فرار می‌کردم باز به گوشم تلنگر می‌زد.

همچنان جاده خلوت بود. ماشینی هم اگر بود تریلی یا کامیونی بود که خسته خسته سربالایی و سرپایینی را می‌رفت. بعد از چند سربالایی دوباره جاده دشتی شد. رنگ سرخ کوه‌های اطراف جاده، رنگ اخرایی دشت‌ها، رنگ زرد علف‌های خشک شده، رنگ قهوه‌ای و بنفش کوه‌های دوردست. اگر دقت می‌کردی همه‌ی این رنگ‌ها را می‌دیدی و اگر دقت نمی‌کردی منظره‌ی دو طرف جاده، منظره‌ای یکنواخت بود. سر و کله‌ی باغ‌های میوه هم پیدا شد. درخت زارهای سیب زرد و سیب قرمز. همه‌ی درخت‌ها پر بار بودند. آن قدر پر بار بودند که زیر شاخه‌ی همه‌ی درخت‌ها دو شاخه‌های بزرگی اهرم شده بودند تا شاخه‌ی درخت‌ها نشکند. هر جا نهری بود کنارش سبزه و چمن و درخت بود. روستای خوش مقام را هم رد کردیم. بعد روستای سبیل. بعد روستای تمای...

جاده خلوت بود و میثم سرعت می‌رفت. جر و منجرمان شد که سرعت نرود. جاده نخی بود و هر لحظه امکان داشت سگی، روباهی، گاوی، گوسفندی وسط جاده سبز شود. ولی جاده به طرز وسوسه کننده‌ای خلوت هم بود... استان کردستان هم تمام شد و وارد آذربایجان غربی شدیم. درخت‌های میوه در دو طرف جاده زیاد شده بودند. گله‌های گوسفندان هم مشغول چرا بودند. یک جا کنار جاده یک گله‌ی گاو دیدیم. ۳۰-۴۰تا گاو با یک چوپان مشغول چرا بودند...
و به تکاب رسیدیم.
اگر از من بخاهند تکاب را در یک جمله توصیف کنم می‌گویم شهری که مردمانش ترکی حرف می‌زنند اما با لهجه‌ی کردی جواب سوالت را می‌دهند.
قد و قامت مردمان شهر بلند و رشید بود. خیلی‌ها شلوار کردی (پانتول) به پا داشتند. جامانه و دستار هم پیرمرد‌ها به سر داشتند. و زن‌ها... چند زن را دیدیم با لباس‌های محلی کرد،‌‌ همان لباس‌های بلند و یکسره که دامنشان تا به پا‌هایشان می‌رسد (کراس) که زیبا بودند... آن قد و قامت بلند کردی و آن لباس‌های کردی... یک چیزهایی هست ته ذهنم که هیچ دلیلی برای بودنشان ندارم. اما هستند. مثلن اینکه همیشه فکر کرده‌ام شلوار چیزی مردانه است. مثلن اینکه همیشه ته ذهنم این جوری بوده که در نظرم زن‌هایی که دامن می‌پوشند زن ترند، خاستنی ترند و آن زنان کرد با آن لباس یک سره و بلند... بچه مدرسه‌ای‌های شهر تکاب هم عجیب و دیدنی بودند. همه‌شان این طور نبودند. ولی بعضی‌‌هایشان بودند. لباس فرم مدرسه نداشتند. به جای پیراهن و شلوار، لباس محلی پوشیده بودند. شلوار گشاد کردی، با شالی که به کمر گره زده بودند و کوله پشتی‌ای که به دوش انداخته بودند. سیمای آن پسرک دانش آموزی که با شلوار کردی و شال و لباس کردی خاکی رنگ و کوله پشتی همرنگ لباس‌هایش به دوش، با انگشتری نقره به انگشت و ساعت طلایی به مچ و سر از ته تراشیده، از آن تصویرهاست که هیچ وقت از یادم نمی‌رود...

وارد شهر که شدیم چشممان به ماشین قدیمی‌هایی افتاد که گوشه و کنار شهر زیاد بودند. جیپ شهباز. لندرورهای قدیمی. تویوتاهای زمان جنگ. چند تایی پاترول. پاترول بین آن همه ماشین قدیمی، ماشین پولداری بود. دیدن آن همه جیپ شهباز یک جور حس موزه را بهم می‌داد. جیپ شهباز. ماشین دهه‌ی ۱۹۶۰. همه‌شان قدیمی بودند. آمبولانس‌های جنگی.‌‌ همان تویوتا‌هایی که توی عکس‌ها و فیلم‌های جنگ دیده می‌شوند. با‌‌ همان شکل توی خیابان‌ها رفت و آمد می‌کردند. جالبش این بود که آن آمبولانس‌ها انگار به عنوان ماشین مسافرکشی استفاده می‌شدند. ماشینی که توی قسمت عقبش تعداد زیادی زن و مرد و بچه از روستاهای اطراف به تکاب می‌رسیدند. توی شهر گشتیم و آدرس غار کرفتو را پرسیدیم. به‌مان آدرس می‌دادند که این بلوار را مستقیم برو. بعد این میدان را بپیچ. پرسان پرسان به یک جاده‌ی نخی دیگر افتادیم...

۵کیلومتر که در این جاده پیش رفتیم تازه فهمیدیم که چرا توی تکاب آن همه ماشین قدیمی پیدا می‌شود. ماشین‌هایی که طاقتشان زیاد است. فنربندی خشکشان و موتور پرزورشان یارای جاده خاکی‌ها و جاده‌های پر از قلوه سنگ را دارد... جاده‌های کردستان جایی است که پراید و پژو و ماکسیما تویش به زایمان می‌افتند... به یک جاده خاکی برخوردیم. اول جاده خاکی ایستادیم که حالا چه کار کنیم.

مرد کردی دستار به سر، سوار بر موتور سیکلت پیدایش شد. ازش پرسیدیم غار کرفتو همین طرف می‌روند؟ گفت آره. پرسیدیم جاده خاکی است؟ گفت آره. گفتیم غار کرفتو ارزشش را دارد که با این ماشین جاده خاکی برویم؟ گفت آره. خیلی غار عجیبیه... تشکر کردیم و رفت. زنگ زدم به مقداد که بپرسم چند کیلومتر جاده خاکی دارد این غار کرفتو؟ تازه اینجا بود که به عمق سوتی‌ای که داده بودم پی بردم. برای رفتن به غار کرفتو از سمت بیجار، نباید می‌آمدیم تکاب. باید از بیجار می‌رفتیم دیواندره و جاده سقز. از آن طرف یک جاده‌ی آسفالته به غار کرفتو می‌رسید. از تکاب تا غار کرفتو ۳۵کیلومتر راه بود. میثم سر و ته کرد. آنجاده خاکی ماشین را نابود می‌کرد...

ساعت ۱۱بود. تصمیم گرفتیم برویم سمت تخت سلیمان. دیدنی‌های آنجا هم کم نبود. قبل از ادامه‌ی رفتن باید فکری به حال ناهارمان می‌کردیم. به اندازه‌ی یک ناهار دیگر فلافل آماده داشتیم. باید گوجه و خیارشور و نان می‌خریدیم. گوجه و خیارشور را خریدیم. اما نان... هر جا می‌رفتیم فقط نان لواش داشتند. دنبال نان بربری و نان سنگک بودیم. اما نبود. از یک ساندویچی پرسیدیم که آیا نان داری؟ نان لواش داشت فقط. تکاب شهری که ساندویچی‌هایش، ساندویچ با نان لواش تحویل مردم می‌دهند... نان لواشی‌ها هم سر ظهری کمی شلوغ بودند و باید صف می‌ایستادیم... تنبلی ذاتی نگذاشت که در صف بایستیم. از بودن اسم تخت سلیمان روی نقشه حدس زدیم که آنجا یحتمل یک آبادی هست که می‌شود درش نان پیدا کرد. پس بی‌خیال نان لواش خریدن در تکاب شدیم. راه افتادیم به سمت تخت سلیمان... اما...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۱:۲۴
پیمان ..

زندان سلیمان

بالا رفتن از آن مخروط ۱۱۰متری یکی از دهشتناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود.
نه... به خاطر ارتفاعش نه. به خاطر منظره‌ای که آن بالا غافلگیرم کرد. ۴۰کیلومتر از تکاب دور شده بودیم و داشتیم به تخت سلیمان نزدیک می‌شدیم که منظره‌ی مخروط از دور نمایان شد. بالایش انگار ساختمان نیمه خرابی بود که حدس می‌زدیم دژی قلعه‌ای چیزی باشد. یعنی منظره‌اش از دور داد می‌زد که باید چیزی آن بالا باشد. اما دور و بر آن مخروط کسی و چیزی نبود.
تا که جاده به پای مخروط رسید. داشتیم رد می‌شدیم که چشممان افتاد به یک تابلوی کوچک زنگ زده: زندان سلیمان. همین و بس. رد شده بودیم. به همین راحتی. چند ده متر بعد ایستادیم و دور زدیم و برگشتیم. گفتیم برویم آن بالا. برویم ببینیم چه خبر است. هیچ کسی نبود. فقط ما بودیم. میثم کفش کوهش را پوشید. امیر هم کتانی‌اش را. آن جلو یک ساختمان نیمه ساخته بود. یک کانکس هم بود. کسی توی کانکس نبود. ساختمان نیمه ساخته هم دستشویی بود. هنوز قابل بهره برداری (!) نشده بود. یال مخروط را گرفتیم و رفتیم بالا. شیب نفس گیری داشت. آن بالا‌ها پلکانی می‌رفت بالا. بقایای سنگ‌های بزرگی که دژ را می‌ساختند عمودی می‌رفت بالا. لای سنگ‌ها پر بود از مارمولک‌ها و مورچه‌ها و جک و جانور‌ها. انتظار داشتیم با چیزی مثل قلعه‌ی الموت روبه رو شویم. یعنی یک دژی که خراب و نابود شده باشد و چند تا سنگ از بقایایش باشد و ‌‌نهایت چند تا اتاقک و دهلیز و این حرف‌ها... اما وقتی به نوک مخروط رسیدیم... شگفت انگیز بود. آن قدر شگفت که فریادی که کشیدیم کاملن ناخودآگاه بود. خدایا... این دیگر چیست؟!

زندان سلیمان

انگار کن به نوک یک قله‌ی آتشفشانی رسیده باشی. نه. آنجا ساختمانی نبود. زندان یا دژی هم نبود. آنجا نوک یک قله‌ی آتشفشانی بود. یک قله‌ی توخالی. به‌‌ همان اندازه که بالا آمده بودیم توخالی بود. یک دره‌ی دهشتناک آنجا بود. بوی گندی به مشاممان خورد. بوی اعماق زمین بود. بوی تعفن بود. از نوک قله، روی سنگ‌ها خپ می‌کردیم و زور می‌زدیم ته دره را ببینیم. سنگ‌ها صاف و قاچ خورده تا اعماق زمین رفته بودند... و شگفتش این بود که وسط آن بوی تعفن در اعماقِ آن دره، ۲تا پرنده‌ی سفید داشتند پرواز می‌کردند. دقت که کردم دیدم آن پایین که دره گشاد‌تر و گشاد‌تر می‌شد لانه دارند...
ایستادن لب آن دره‌ی دایروی، روی آن قله، پاهای آدم را به لرزش می‌انداخت. هر آن حس می‌کردی الان است که بادی برخیزد و هولت بدهد به درون مخروط و تو تا اعماق زمین سقوط کنی. ترسناک بود. وقتی داشتم از میثم و امیر و امیر عکس می‌گرفتم پاهای خودم می‌لرزید و شگفت زدگی را توی چشم‌‌هایشان می‌دیدم.

میثم پیروزی+امیر زحمتی+امیر پورمیرزاعلی

زندان سلیمان. بعد فهمیدم که چرا آنجا را زندان سلیمان می‌نامند. محلی‌ها می‌گویند حضرت سلیمان وقتی دیوهای شرور را می‌گرفته، آن‌ها را توی این مخروط ترسناک می‌انداخته و آن‌ها را این تو زندانی می‌کرده.
اما اهلش چیز دیگری می‌گویند. می‌گویند که این مخروط هزار‌ها سال عمر دارد. هزار‌ها سال پیش این مخروط پر از آب بود. بعد کم کم آب و املاح درون آن به درون زمین نفوذ می‌کنند و کم کم چشمه‌ی درون این مخروط خشک می‌شود و این مخروط پر از آب تبدیل می‌شود به یک مخروط توخالی. املاح آن آب و آهک، مواد اعماق این مخروط را تشکیل می‌دهد و این بوی تعفن بوی املاح گوناگون است. می‌گویند که این مخروط ۲۰۰۰سال پیش یکی از مکان‌های مقدس ایران زمین بوده. نیایشگاه مانوی‌ها بوده. جایی بوده که موبدان زرتشتی قربانی‌های خودشان را از جای جای ایران می‌آورده‌اند روی نوک این مخروط و قربانی می‌کرده‌اند... صحرای عرفاتی بوده برای خودش...
زندان سلیمان جایی عجیب بود...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۵۳
پیمان ..

آخ... نان گیر نیامد. رسیدیم به تخت سلیمان. به روستای تخت سلیمان. البته ساختمان بخشداری تخت سلیمان اندازه‌ی یک فرمانداری بود. سراغ تنها نانوایی آن محل رفتیم و با در بسته مواجه شدیم. سر ظهر بود. اما در نانوایی بسته بود. پیرمردی که مغازه داشت گفت نانوایی چند وقت است که خراب شده بسته است. خودش اغذیه فروشی داشت. وقتی دید عاطل و گرسنه داریم نگاهش می‌کنیم گفت چند تا نان می‌توانم به‌تان بدهم. ولی خودم ساندویچی دارم نمی‌شود همه‌ی نان‌ها را بدهم. ۴عدد نان لواش تقدیممان کرد. به نان لواش‌ها نگاه کردیم. ۴تا نان لواش لاغر و کوچولو کجای شکم ما ۴تا را می‌گرفت آخر؟! بی‌خیال ناهار شدیم. گفتیم برویم به دیدار خود تخت سلیمان...

تخت سلیمان

آخ... فقط ما بودیم. هیچ ماشین دیگری آنجا پارک نبود و هیچ بازدیدکننده‌ی دیگری هم نبود. به سمت دیواره‌های قطور مجموعه‌ی تخت سلیمان راه افتادیم. سنگ نوشته‌ی ثبت میراث جهانی تخت سلیمان‌‌ همان اول راه بود:
"یونسکو
سازمان آموزشی علمی و فرهنگی ملل متحد
معاهده‌ی مربوط به حفاظت از میراث فرهنگی و طبیعی جهانی
کمیته‌ی میراث جهانی تخت سلیمان را در فهرست میراث جهانی ثبت کرده است. ثبت در این فهرست موید ارزش استثنایی و جهانی یک مجموعه‌ی فرهنگی و طبیعی است که لازم است به نفع تمام بشریت حفظ شود.
تاریخ ثبت در فهرست میراث جهانی: ۵جولای ۲۰۰۳-۱۴تیر ۱۳۸۲"

اژدهای سلیمان

از پله‌ها رفتیم بالا. جوی زردرنگ «اژدهای سلیمان» جلوی در ورودی جاری بود. از دروازه‌های دژ وارد شدیم. نفری ۵۰۰تومان را سلفیدیم و... آخ... ر‌هایمان کردند در مجموعه‌ی تخت سلیمان. ر‌هایمان کردند تا چند هکتار زمینی را که روزگاری جزء مقدس‌ترین خاک‌های ایران زمین بود خودمان ببینیم. راهنمایی نبود. کسی نبود که برایمان توضیح بدهد. حتا کسی نبود که مواظب ما باشد. می‌توانستیم تک تک آجرهای آتشکده‌ی آذرگشنسب و معبد آناهیتا و کاخ ایلخانیان را لمس کنیم. حتا اگر دیوانگانی می‌بودیم که محض شوخی لگد به در و دیوار می‌انداختیم باز هم کسی نبود. و تخت سلیمان جزء ۱۲مکانی است که از ایران زمین ثبت جهانی یونسکو شده است...
ویکی پدیا که بروی یک بحث طولانی در مورد اینکه تخت سلیمان‌‌ همان جایی است که چند ۱۰۰۰سال پیش شیز می‌نامیده‌اند می‌بینی. و شیز‌‌ همان جایی است زرتشت متولد شده.

تخت سلیمان

از پیاده روهای چوبی که بوی گازوییل می‌دادند گذشتیم و به دریاچه‌ی وسط مجموعه‌ی تخت سلیمان رسیدیم. خیره کننده بود. وسط آن همه دشت و کوه و خشکی و ویرانه‌های اعصار یکهو چشمت به آبیِ دریاچه‌ای بیفتد و بعد بفهمی که این دریاچه نیست. این یک چشمه‌ی خیلی عمیق است. چشمه‌ای که ۱۱۰متر عمق دارد. یعنی یک چیزی مثل‌‌ همان مخروطی که زندان سلیمان نامیده می‌شود، اما پر از آب. یک آب آبی رنگ با خاصیت اسیدی و پر از املاح و گوگرد که نه برای خوردن خوب است و نه برای کشاورزی. به درد چه می‌خورد؟ به درد تقدیس آب به عنوان یکی از عناصر چهارگانه‌ی سازنده‌ی طبیعت...

تخت سلیمان

در زمان ساسانیان که دین رسمی ایران زرتشتی بوده سه آتشکده‌ی بزرگ در ایران وجود داشته. آتش هر کدام از این آتشکده‌ها یک نامی داشته. یکی «بُرزین مهر» به معنای آتش عشق والا و ویژه برزیگران بود که در نزدیکی نیشابور خراسان در آتشکده‌ی «آذربرزین» بود.
دومی فَربغ بود به معنای آتش فرّ ایزدی که در کاریان فارس و ویژه موبدان و بلندپایگان بود و نام آتشکده‌اش هم «آذرفرنیخ» بود.
سومی آتشکده آذرگشنسپ که در تکاب آذربایجان قرار داشت. آتشکده آذرگشنسپ ویژه ارتشیان و پادشاهان بود و در شهر و محلی بنام شیز یا گَنجَک بر روی کوه اَسنَوند (محلی که الان بهش می‌گویند تخت سلیمان) قرار داشت.
آذرگشنسپ یعنی اسب نر. علت آذرگشنسپ نامیدنش هم این بود که کیخسرو به هنگام گشودن بهمن دژ در نیمروز با تیرگی شبانه که دیوان با جادوی خود به وجود آورده بودند روبرو شد. آن وقت آتشی بر یال اسبش فرود آمد و جهان را دوباره روشن کرد و کیخسرو پس از پیروزی و گشودن بهمن دژ، به پاس این یاوری اهورایی، آتش فرود آمده را آنجا نهاد و آن آتش و جایگاه به نام آتش اسب نر (گشسب یا گشنسب) نامیده شد.

ایوان شمالی دریاچه ی تخت سلیمان

در امپراطوری ساسانی رسم بر این بود که پادشاهان ساسانی باپای پیاده و اعطای انواع نذورات به این اتشکده می‌رفتند وقدرت ونصرت می‌طلبیدند وپس از انجام هر جنگی وکسب پیروزی در آن بخشی از غناییم به دست امده را به این اتشکده هدیه می‌کردند. وقتی در میان ویرانه‌ها پیش رفتیم به محل آتشکده هم رسیدیم. فقط چند خشت و چند آجر بازسازی شده بود. بدون هیچ دیواره‌ای. مربعی بود که نوشته بود محل نگه داری آتش جاویدان. می‌گویند ساختمان اصلی آتشکده به عنوان اصلیترین محل عبادت ۴ستون و یک گنبد از جنس طلا و فیروزه داشته... کنارش هم معبد آناهیتا بوده برای تقدیس کردن آب... آتشکده برای آتش و معبد آناهیتا برای آب...

دالان محل نگه داری اشیا مقدس

اما در کرانه‌های آن چشمه‌ی خیلی بزرگ بقایای ایوان‌های شرقی و شمالی کاخ‌های سلاطین ساسانی برقرار بود... آن سو‌تر از محل آتشکده دالان نگه داری اشیاء مقدس بود. یک دالان بازسازی شده که راه رفتن تویش حس غریبی بهت می‌داد. این سو‌تر ستون‌های سالن‌های مختلف کاخ ساسانی پا برجا بود. سالن غذاخوری عام. سالن غذاخوری ارتشیان و صاحب منصبان. حمام‌ها و...
آخ...‌ای کاش کسی بود که برایمان قصه می‌گفت که آن موقع آدم‌ها چطوری حمام می‌رفتند. چه جوری توی آن آتشکده جمع می‌شدند و چه جوری نیایش می‌کردند. چه جوری توی آن سالن‌ها با آن ستون‌های عظیم غذا می‌خوردند. چه می‌خورند. چطور می‌خوردند...
با انقراض حکومت ساسانیان آتشکده‌ی آذرگشنسب و کاخ ساسانی با همه‌ی تقدس و شکوه و جلالش ویرانه شد. هجوم رومیان و مسلمانان آتشکده را با خاک یکسان کرد. چند صد سال آتشکده‌ای که روزگاری پادشاهان به خاطرش پای پیاده هزاران گز راه می‌رفتند یک مخروبه بود. جز ویرانه‌هایی که بعد از ۱۴۰۰سال ما به دیدنشان رفتیم چیزی باقی نماند....

یکی از طاق های دوره ی ایلخانی در تخت سلیمان

گذشت و گذشت تا هجوم مغول‌ها به ایران. بعد از چند صد سال این مغول‌ها بودند که شروع کردند به آباد کردن تخت سلیمان. ایلخانیان و در زمان اباخان در محدوده‌ی تخت سلیمان شروع کردند به ساختمان ایوان‌ها و طاق‌ها و کاخ‌های ۸ضلعی و کاخ‌های ۱۲ضلعی. بخش دیگر تخت سلیمان کاخ‌ها و آثار به جا مانده از زمان ایلخانیان است که آن‌ها هم دیدنی‌اند. مخصوصن اینکه صحیح و سالم‌تر از بخش‌های آتشکده و کاخ ساسانی‌اند... هر چند طاق اصلی نیمه ویران شده. توی عکس های موزه که نگاه می کردیم این یک طاق کامل بود. ولی مثل این که در طول عملیات اکتشاف گند زده اند و فقط یک دیواره اش مانده و آن دیواره را هم یک عالمه داربست زده اند که نیفتد و ویران نشود...
بیش از ۹۰دقیقه در میان ویرانه‌های تخت سلیمان چرخیدیم. پیش خودمان بار‌ها آخ گفتیم. جایی به این عظمت و با این تاریخ چرا این قدر مهجور است؟ چرا همه فقط تخت جمشید را بلدند. تخت جمشید هم که به اندازه‌ی اینجا ویرانه است. آن چند تا سرستون‌ها را ازش بگیری یک مشت میله است دیگر. تخت سلیمان که از آنجا تاریخی‌تر و پرماجرا‌تر است... بعد وارد ساختمانی شدیم که مجموعه عکس‌های تخت سلیمان بود. پوسترهای قشنگ قشنگ. عکس‌های قدیمی. عکس هوایی قبل از خاک برداری از مجموعه. به غیر از دریاچه‌ی وسط تخت سلیمان هیچ چیزی پیدا نبود. عکس بعد از خاک برداری که تازه بنا‌ها مشخص شده بودند. تاریخ کشف مجموعه‌ی تخت سلیمان. خارجی‌هایی که شناختندش. تیم‌های خاک برداری و مطالعه‌ی مختلف و...

  

فقط تخت سلیمان نیست. فقط این دریاچه یا چشمه‌ی شگفت انگیز نیست. سرت را که بالا بگیری آن کوه‌های روبه رو در ارتفاع ۳۵۰۰متری تخت بلقیس است. ویرانه‌های کاخی که بین دو قله واقع شده و در فصل‌های پرآب بین آن دو قله دریاچه‌ی فصلی به وجود می‌آید. فکرش را بکن.... آخ... فکرش را بکن... بر فراز یک قله‌ی ۳۵۰۰متری... فکرش را بکن. آخ. بیایی اینجا. بیایی تخت سلیمان را ببینی. آن را بازسازی کرده باشند. از زرتشتی‌های ایران کمک گرفته باشند و آتشکده را به‌‌ همان شکل باستانی‌اش بازسازی کرده باشند و بعد راهنماهایی گذاشته باشند که برایت از روزگاران شکوه و تقدس اینجا برایت روایت کنند. کاخ‌های ایلخانی را هم کامل بازسازی کرده باشند. بعد از مجموعه‌ی تخت سلیمان بیایی بیرون. با جوی آبی که از چشمه‌ی وسط تخت سلیمان از دیواره‌های دژ بیرون آمده و بهش می‌گویند اژدهای سلیمان همراه شوی. بعد برسی به یک تله کابین. تله کابینی که تو را به آن ارتفاع می‌برد. برسی آن بالا. یک گشت بزنی. به دریاچه‌ی فصلی و تخت بلقیس نگاه کنی و برگردی...
به آن می‌گویند یک میراث جهانی، نه...

آخ...

وقتی آمدیم بیرون یک آخ دیگر هم گفتیم. به جز ماشین ما یک ماشین دیگر هم بود. یک ماشین با پلاک اتحادیه‌ی اروپا. یعنی اینکه طرف ایرانی نبوده و به این میراث جهانی سر زده...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۴۶
پیمان ..

جاده ی تخت سلیمان- دندی- در سینه کش با سرعت لاک پشتی در حال سبقت گرفتن...

     - گشتی دیگر در روستا می‌زنیم. شاید شاید نانوایی باز شده باشد. نه. مغازه‌ها هم نان ندارند. خانه‌ها را نگاه می‌کنیم. توی یکیشان تنوری خانگی را آتش کرده‌اند. تنوری که کنار ساختمان خانه است. تازه آتشش را روشن کرده‌اند. رویمان نمی‌شود برویم در بزنیم بگوییم نان می‌خاهیم. حتم بینشان رسم نیست که به مسافر و مثلن توریست نان محلی بفروشند، ورنه... راه می‌افتیم سمت دندی و زنجان.
     - جاده نخی‌تر می‌شود. پر از پیچ و گردنه و سربالایی. ۹۰کیلومتر دیگر تا زنجان داریم. سر و کله‌ی تله کابین‌های «معدن سرب و روی انگوران» هم کنار جاده پیدا می‌شود. تله کابین‌هایی که به جای آدم سنگ‌های معدنی را جابه جا می‌کنند. طولانی‌ترین تله کابینی است که به عمرم دیده‌ام. بیش از ۱۰کیلومتر پا به پایمان سبدهای سنگ‌های معدنی روی سیم‌های تله کابین در حال رفت و آمد بودند. جاده، جاده‌ی کامیون‌های معدن است... سرعت می‌روند. با هم کورس می‌گذارند. از هم سبقت می‌گیرند و جاده پر است از دست انداز‌ها و چاله‌های نا‌به هنگام... یکی از همین چاله‌های نا‌به هنگام رینگ سمت چپ را کج و کوله می‌کنند. ادامه می‌دهیم.
     - ساعت ۴به دندی می‌رسیم. نانوایی‌های اینجا هم تعطیل‌اند. به میدان مرکزی شهر می‌رسیم و از یک فروشگاه نان بسته بندی می‌خریم. آدامس اربیت را ۶۰۰تومان می‌فروشد. آدامسی که توی تهران و هر جای دیگر ۱۱۰۰ یا ۱۲۰۰تومان است. آدامسی که دارد برای ۵یا ۶ ماه پیش است. فاجعه‌ای را که رخ داده مزه مزه می‌کنیم...
     - ناهار در پارک شهر دندی. به سوی زنجان. وارد اتوبان می‌شویم. خلوت و تاریک. با سرعت به سوی تهران.
     - جالب‌ترین ویژگی سفر شاید این باشد که لحظه‌هایت پربار می‌شوند. زمانی را که در سفر گذرانده‌ای طولانی‌تر حس می‌کنی. پلی را موقع رفتن نگاه می‌کنی. وقت برگشتن به‌‌ همان پل که نگاه می‌کنی حس می‌کنی خیلی وقت پیش بود که آن را دیده بودی. به ساعت شاید فقط ۴۸ساعت گذشته باشد، اما اصلن حس نمی‌کنی که آن را ۲روز قبل دیده‌ای. حس می‌کنی تصویر قبلی‌ات از پل برای چند ماه پیش است...
     - کرج نفرت‌گاه من است. کرج نفرت انگیز‌ترین شهر بین راهی دنیا است. کرج جایی است که شهر و آدم‌ها و روزگار به صورتم سیلی می‌زنند. کرج جایی است که یکهو به یادم می‌آورند. چیزهایی را که فراموش کرده‌ام همه را یکهو به صورتم می‌زند. اتوبان که به کرج می‌رسد یکهو شلوغ‌تر می‌شود. یکهو ترافیک می‌شود. یکهو حس می‌کنی این آدم‌هایی که در حال راندن‌اند آدم‌های قبلی جاده‌ها نیستند. حس می‌کنی مشتی روانی پر استرس دور و برت هستند. حس می‌کنی این آدم‌ها، آدم‌های دشت‌های فراخ و جاده‌های نخی نیستند. این آدم‌ها دیگر فراخی دیده ندارند. این آدم‌ها دیگر چیزهای دور را نمی‌بینند. فقط فاصله‌ی جلوی دماغشان را می‌بینند. عجله دارند. شتاب دارند. نوربالا می‌زنند. بوق می‌زنند. سرعت می‌خاهند. نه. سرعت هم نمی‌خاهند. یکهو حس می‌کنی که به خاطر ماشین زیر پایت دارند تحقیرت می‌کنند. یکهو می‌بینی دور و برت آدم‌هایی در حال راندن هستند که ۵ثانیه ای‌اند. ۵ثانیه کند‌تر بودن تو را تحمل نمی‌کنند. می‌خاهند تو نباشی. می‌خاهند بکشی کنار... می‌خاهند فقط خودشان باشند. حس می‌کنی همه‌شان رقابت دارند. رقابت بر سر چه؟! گیج و گول می‌مانی. یکهو می‌بینی که آدم‌ها در حال دویدن هستند. به کجا؟ گیج و گول می‌مانی...
     - به کرج که می‌رسیم احساس غربت می‌کنم. احساس می‌کنم دوباره خودم شده‌ام. حس می‌کنم آن پیمانی که ۱۲۰۰کیلومتر را رفته و برگشته یک پیمان دیگر بوده. هیچ وقت دوست نداشته‌ام آدم وطن پرستی باشم. بدم می‌آید مثل پیرمرد‌ها بگویم وطنم وطنم وطنم... ولی خاک راه جاده‌های نخی غریبم می‌کند. یکهو احساس می‌کنم ایران جای دیگری است. این اتوبان تهران کرج و این دیوانگانی که درش در حال رفتن‌اند ایران نیستند. یکهو احساس می‌کنم ایران چیز دیگری بوده است. حس می‌کنم آن ایران زیر خاک است. آن ایران غریب است. آن ایران چیزهای دیگری برای جوش و جلا زدن دارد. آن ایران چیزهایی دارد که هیچ سرزمین دیگری ندارد. سفر می‌روم تا گم و گور شوم. یعنی سفری که درش خودم را گم و گور کنم، فراموش کنم که چه هستم و چه نیستم برایم سفر است. وقتی به کرج رسیدیم حس می‌کردم به دیدار زنی رفته‌ام که چهره‌اش خاک آلودِ خاک آلود بود. ولی وقتی نوک انگشتم را به اندازه‌ی یک خش کوچک روی صورتش کشیدم لطافت صورتش مبهوت کننده بود... وقتی به کرج رسیدیم احساس کردم آن خاک ناچیز روی انگشتم است. ولی هیچ کس نمی‌تواند ببیندش. حس کردم خیلی ناچیز است... و تازه اگر کسی پیدا می‌شد و آن ذره‌ی خاک را می‌دید، چطور لطافت آن صورت را بهش نشان می‌دادم؟! صورتی که خودم هم اصلن ندیدمش...
     - می‌دانم که خبری نیست. حتم همه چیز گران‌تر شده. حتم جنون بیشتر شده. حتم کسانی که باید برایشان مهم باشد مزخرفات دیگری می‌گویند. حتم... یک چیز دیگر هم هست. به کرج و بعد تهران که می‌رسی یکهو همه چیز برایت دور‌تر می‌شود. یکهو آرزوهایی که در سرت جوانه زده دور می‌شوند. خیلی دور. یکهو جایی که رفته‌ای دور می‌شود. جاهایی که دیده‌ای و ندیده‌ای همه‌شان دور می‌شوند. صلح و مهربانی دور می‌شود. آرزوی داشتن ماشینی که توی چاله‌ها رینگش کج نشود دور و دست نیافتنی می‌شود. یکهو دوست داشتن یک زن دور و ناممکن می‌شود. هم چیز دور و ناممکن می‌شوند...
     -می نشینم و حساب کتاب‌های هزینه‌ها را می‌کنم که سهم‌‌هایمان را بسلفیم... به تهران رسیده‌ایم....
بنزین: ۵۲۴۰۰تومان- خانه: ۳۰۰۰۰تومان- بلیط‌ها: ۲۰۰۰۰تومان- خورد و خوراک و دیگر هزینه‌ها: ۴۶۰۰۰تومان
میثم از هزینه‌ی بنزین معاف است. (هزینه‌ی استهلاک ماشین به اندازه‌ی کافی هست.) -نفری ۴۲۰۰۰تومان.
- و...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۸
پیمان ..

انگار کن تو سربالایی‌های دیلمان نیسان آبی پرادو را بگیرد. یا پراید مدل ۷۶ توی سربالایی کوهین ۱۲۰تا برود و برای ماکسیما نوربالا بزند. همچین حسی. تخیلی بودنش هیچ وقت باورم نشده. امروز باز هم چوبش را خوردم.
کرم سربالایی داشتن از آن کرم هاست که از سرم نیفتاده هنوز. سربالایی که می‌بینم هوس می‌کنم تیز‌تر بروم. هوس می‌کنم سربالایی بودن سربالایی را به چپم حساب کنم و بگویم چیزی نیستی تو که. هوس می‌کنم سربالایی بودن و سخت بودن را ناچیز فرض کنم و با قدرت تمام پیش بروم و کم نیاورم... اصلن کم آوردن توی سربالایی از فوبیاهای من است.
دوچرخه‌ی ۲۶ کلاس سوم راهنمایی‌ام را برداشته بودم و زده بودم به سرخه حصار. پستی بلندی داشت. می‌رفتم. تو سربالایی‌ها پا می‌زدم و توی سرپایینی‌ها هوای خنک صبحگاهی عرق صورتم را خشک می‌کرد. خیلی وقت بود که پدر و پسری جلویم می‌رفتند. حال و توان سبقت گرفتن را نداشتم. پسر سوار یک دوچرخه‌ی کورسی بود و پدر هم سوار کوهستانی که میلیونی می‌ارزید. از من فاصله گرفته بودند. تا که به یک سربالایی تیز رسیدند و دیدم که سرعتشان کم شد. کنارشان هم یکی از این موتور فاق خوشگله‌های ریقوی دنده اتومات می‌رفت. آرام می‌رفت یا که زاییده بود نمی‌دانم. ما به همه گفتیم زاییده بود. شما هم بگو زاییده بود. کرم سربالایی در خونم لولید. شروع کردم به پا زدن. باید دور می‌گرفتم. ایستادم و با تمام وزنم شروع کردم به پا زدن. پا زدم و سرعت گرفتم. به‌شان رسیدم. همچون صاعقه از بین آن دو تا و موتوریه سبقت گرفتم. یک لحظه احساس قدرت کردم. آن‌ها داشتند شتاب منفی می‌گرفتند و سرعتشان رو به صفر میل می‌کرد. ولی من داشتم شتاب مثبت می‌گرفتم...
ازشان رد شدم. به انتهای سربالایی رسیدم و آنچه که نباید می‌شد شد: بریدم. سربالایی تمام شده بود و جاده صاف شده بود. ولی نمی‌توانستم حتا یک پدال بزنم. خون توی سرم با بیشترین فشار می‌چرخید. حس می‌کردم توی مغزم توپ شیطانکی هست که هر لحظه می‌خاهد از یک نقطه‌ی مغزم بیرون بزند. سرم درد گرفته بود. پاهام نمی‌توانستند پدال بزنند. به طرزی عجیبی تند تند نفس می‌زدم. ایستادم و دوچرخه را زدم روی جک و بعد ولو شدم روی زمین. پدر و پسر قید دوچرخه سواری را زده بودند. پیاده شده بودند و دوچرخه به دست داشتند سربالایی را بالا می‌آمدند. کمی به من مانده سوار دوچرخه‌شان شدند و رفتند. من اما هنوز داشتم تند تند نفس می‌زدم...
عقده‌ی سربالایی دارم من... و این عقده درمان پذیر نیست انگار. آخر هر چه قدر هم که آخرش بد ضایع شدم باز آن شیرینی لحظه‌ی شتاب منفی و شتاب مثبت زیر زبانم است...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۱ ، ۱۶:۳۰
پیمان ..

Fog+Truck+Turbine

چیزهایی هستند که می‌توانند آدم را به وجد بیاورند. چیزهایی هستند که دیدنشان، نه، زیارتشان، به همین راحتی‌ها دست نمی‌دهد. نصیب هر کسی نمی‌شود...
باید در جاده‌ای خلوت مشغول رفتن باشی. باید از پیچ در پیچ‌های جاده گذشته باشی و یکهو از لاین مخالف ماشینی را ببینی که دارد برایت پرچم قرمز تکان می‌دهد. یعنی که خطر. بالای ماشین هم تابلو زده باشند که محموله‌ی ترافیکی. چند صدمتری بروی و خبری نباشد و یکهو ببینی چیزی را که باید ببینی. دو تا هستند. دو تا که به هم بکسل شده‌اند. دو تا اف اچ ۱۶. دو تا ببر سوئدی. دو تا تراک که هر کدام به تنهایی ۷۵۰ اسب بخار قدرت دارند و حالا به هم بکسل شده‌اند و هر دو دارند هُردود می‌کشند... هُردود می‌کشند و از سربالایی جاده باری را بالا می‌کشند. کفیِ بارشان تمام جاده را اشغال کرده. چشم‌هایت در شمردن تعداد چرخ‌های کفی اشتباه می‌کنند. ۴۸تا یا ۵۶تا؟! مهم نیست. مهم آن غول پیکری است که آن بالا است: توربین.
چیزهایی هستند که هر کسی نمی‌داند. چیزهایی هستند که احترام برانگیز بودنشان را هر ننه قمری فهم نمی‌تواند. و آن توربین سبزی که آن بالا بود... آن توربینی که با زنجیرهای کلفت مهار شده بود... به وجد آمده بودیم و حتا لحظاتی هضم نکردیم که چه دیده‌ایم... رفتیم وبرگشتیم و بعد دیدیم که سر پیچی از پیچ‌های جاده...
ه‌مان وقت که ابر‌ها مشغول بوسیدن زمین بودند و و چشم چشم را نمی‌توانست ببیند و دست‌های من از شکوه آن لحظه‌تر می‌شد، یک بار دیگر توربین را دیدیم... توربین فرانسیس بود. یک توربین آب. یک توربین آب ساخت شرکت زیمنس و وای که از چه راه دوری آمده بود... و ما ایستادیم. و ما به زیارت توربین رفتیم.
آنجا در آن هوای مه آلود توربین آبی نشسته بود که کیلومتر‌ها راه آمده بود. میلیارد میلیارد تومان می‌ارزید و ناز داشت و نازش خریدار داشت. قدرتمند‌ترین تراک‌ها با ناز و اطوار جوری که آب تو دلش تکان نخورد او را از جنوبی‌ترین بندرهای ایران به آنجاده‌ی مه آلود رسانده بودند...
می‌دانی چی است؟ یک وقت‌هایی نگاهم اسطوره‌ای می‌شود. یک وقت‌هایی از هر چیزی نماد و پیام می‌سازم. وقتی داشتم به زیارت آن توربین می‌رفتم آن چیزهایی که در کادر نگاه من بودند هر کدام معنایی داشتند. آن اف اچ ۱۶، آن ببر سوئدی... آن من بودم. من پراید نیستم. من ۱۳۰۰نیستم. من اف اچ ۱۶ م. یک لحظه خیال کردم آره آن موتور ۱۶۰۰۰سی سی... آن آدمیزاد است. یک تراک قدرتمند. و آن توربین عظیم الجثه. که ناز داشت و باید آهسته آهسته کیلومتر‌ها راه را می‌پیمود، آن بار عظیم، او خود زندگی بود. تو یک اف اچ ۱۶هستی که باید بار عظیمی (یک توربین) را از شروع زندگی‌ات (بندرگاه‌های جنوب) برسانی تا مقصد. مقصد‌‌ همان جایی است که باید توربین کار گذاشته شود...‌‌ همان لحظه‌ای است که تو می‌میری. و وقتی که توربین شروع به کار می‌کند. وقتی که نیروی مولدش تازه به زندگی و سختی‌های طول راه معنااکی می‌دهد زندگی پس از مرگ شروع می‌شود...
نمی‌دانم... هوای مه آلود. ولووی اف اچ۱۶. توربین فرانسیس ساخت زیمنس...

@موسیقی زمینه

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۲۹
پیمان ..

چشم می‌گرداندم که صفورا را برهنه بجویم. در طول رود می‌رفتم و انتظار می‌کشیدم که از پس درختی تن عریانش آب تنی کنان وسط رود پیدا شود. در‌‌ همان حین که معصومانه و فارغ از دنیا نشسته بر کف رود و با دست‌هایش سطح آب می‌شکافد و آب را روی صورت و بدنش می‌ریزد و نسیم مو‌هایش را تکان می‌دهد.‌‌ همان نسیمی که مرد کوه نشین می‌گفت صدای من است که می‌گویم صفورا... گوش تیز می‌کردم که صدای ریزش آب بر پوستش را زود‌تر از خودش بشنوم. اما فقط صدای نعره‌های نره خری در دوردست را می‌شنیدم. رود پرجوش و‌‌ رها می‌رفت. خبری از صفورا نبود. هیچ زنی و هیچ انسانی تن به آب نسپرده بود. ما هم تن به آب نسپرده بودیم. رود در چند قدمیمان آرام و آهسته می‌رفت. دیواری شیشه‌ای و نامرئی بینمان بود.
 «بدبختانه ما انسانیم، یعنی پرده‌ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمی‌خاهیم به دلخاه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من می‌خاهم پرواز کنم. نمی‌خاهم انسان باشم. چه قدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن می‌گذرد.»
این‌ها را کوه نشین غیراهلی می‌گفت یا به قول سیروس، کماندار کوهستان. صفورایش را نجسته بودم. صفورایش را شاید اگر می‌جستم کسب جمعیت از زلف پریشانش می‌کردم... اما روح صفورا را در رود حس می‌کردم. با خیالش کنار رود دراز کشیده بودیم و چرت زده بودیم. رسیده بودیم به بالای ابر‌ها. خودش گفته بود:
خانه‌ام ابری است/ یکسره روی زمین ابری است با آن/ از فراز گردنه خرد و خراب و مست/ باد می‌پیچید...
و کوه نشین غیراهلی راست گفته بود. از میان ابر‌ها آمده بودیم. ابر‌ها را کنار زده بودیم و آرام آرام از گردنه‌ها بالا آمده بودیم و باد خرد و خراب و مست صورتمان را ناز کرده بود و رسیده بودیم به زادگاهش... آنجا که دریایی از ابرهای سفید زیر پا‌هایمان بودند...
پل زنگوله، نرسیده به سیاه بیشه، تابلوی کوچکی که می‌گفت اینجاده‌ی فرعی می‌رود به یوش، می‌رود به بلده، می‌رود به آمل. مسجد و توالتی که آنجا کنار جاده‌ی شلوغ و پررفت و آمد بود و ماشین‌ها برای قضای حاجت نگه می‌داشتند و آن بی‌ام دبلیوی سقف کروک هم نگه داشته بود. همو که بر صندلی عقبش دو زن نشسته بودند و سیگار برگ دود می‌کردند و مرد میانه سال راننده فحش خورش ملس بود. همو که زن سیگاریِ سوار بر صندلی عقبش، قحبه‌ای بود که شعور انداختن دستمال کاغذی ماتیکی‌اش در سطل آشغال را نداشت. سطل آشغالی که در یک قدمی‌اش بود. و کار مردمان اهلی شهر همین است: ریدمان به کوهستان. ریدمان به جایی که وحشی‌ها‌‌ رها و جاودانه زندگی می‌کردند و زندگی می‌کنند. و نمی‌دانم. فحش دادن‌هایم همه بی‌دلیل بودند. همه از نوعی یاغی‌گری می‌آمدند که نمی‌دانم از کجا می‌آید و چرا می‌آید. از‌‌ همان نوع یاغی‌گری که کوه نشین غیراهلی تعریف می‌کرد: «نمی‌دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است. وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقن از یک معبر پرجمعیت این شهر (لاله زار) عبور می‌کردم دلم می‌خاست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم. کر باشم. صدایش را نشنوم. یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم...»
و جاده کوهستانی بود. پرپیچ و خم. پر از مه. پر از کندوهای زنبور عسل و دسته‌های زنبور عسل که ناگاه از می‌انشان رد می‌شدی و وزوزشان گوشت را پر می‌کردند. و ما وحشی بودیم. من وحشی بودم. وحشی هستم. کوه نشین غیراهلی هم وحشی بود. وحشی‌تر از ما بود.‌گاه و بی‌گاه از خانه‌ی تجریشش می‌کند می‌آمد به کوهستان. عالیه خانم تحقیرش می‌کرد. نابودش می‌کرد و او تا به روز آخر اهلی نشد... و و می‌فهمیدم این یکهو به کوهستان زدنش را. می‌فهمیدم وقتی می‌گفت «انسان جزئی از طبیعت است» چه وجودی از خودش می‌گذاشته... اسب‌های وحشی کوهستان وسط جاده می‌آمدند و سر به گردن هم می‌ساییدند و هم را نوازش می‌کردند. جاده خلوت بود. بیش از حد خلوت بود. انگار نه انگار که ۳۰کیلومتر آن سو‌تر ماشین‌ها کیلومتر‌ها پشت سر هم ریسه شده‌اند و احمقانه هم را دنبال می‌کنند و احمقانه از هم سبقت می‌گیرند و احمقانه...
و رودخانه‌ی کنار یوش در پناه کوهستان خنک و آرام و پرآب و بی‌کس و غریب می‌رفت.
یوش در دل کوه بود. کوچه‌های یوش هر یک به نام شاعری از شاگردان کوه نشین غیراهلی بودند. و خانه‌ی کوه نشین غیراهلی بزرگ بود وغریب بود. ارباب نشینی که حیاطی بزرگ داشت و دورتادور اتاق. پر بود از عکس‌های کوه نشین غیراهلی به هنگام شکار و در کوه‌ها پرسه زدن. پر بود از اشیاء زندگی در ۷۰-۸۰سال پیش. پر بود از نمدهای گرم و نرم و تخته‌های چوبی و اتاق‌های پنج دری و سه دری. و خالی بود از شعر «تو را من چشم در راهم». خالی بود از «خشک آمد کشتگاه من در جبار کشت همسایه». خالی بود از «او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند». خالی بود از عالیه خانم. خالی بود از صفورا. خالی بود از قلب وحشی کوهستانی مرد کوه نشین که: «موج‌های دریا که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگرچه به ظاهر خشن است تمام گل‌ها روی آن قرار گرفته‌اند... بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر...»
و من هر چه قدر نگاه می‌کردم قلبم طاقت روییدن گلی را نداشت و کوهستانی نبود و دلم کوهستانی بودن را می‌خاست...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۱ ، ۲۲:۲۸
پیمان ..

جاده ی اصفهان- نجف آباد- مبارکه

باد گرمی از پنجره‌های ماشین می‌وزید. سر ظهر بود و جاده‌ی کاشان اصفهان سینه کش‌هایی داشت که لاک پشت نمی‌توانست با حداکثر سرعت ممکن ازشان بالا برود. مقداد آهنگ‌های هچل هفتی و تخته حوضی و شاد و شنگولی گذاشته بود. از تهران دور شده بودم. کیلومتر‌ها دور شده بودم. جاده یکنواخت بود. هیچ منظره‌ای نداشت. بیابان بود و بیابان...
 هفته‌ی خوبی را نگذرانده بودم. هر روزش یک جواب نه یا یک شکست داشت. امتحان‌های دانشگاهم تمام شده بود و فقط تمام شده بود. باز هم فقط تمام شده بود. خاسته بودم ترم تابستانی بردارم. اصلن نمی‌دانستم که باید تا ۲۵خرداد اقدام می‌کردم. توی هیچ بوردی از این دانشکده ا ی که درش درس می‌خانم همچین قانونی را اعلام نکرده بودند و بعد یکهو وقتی که رفتم برای ترم تابستانی... بعدش هم انجمن اسلامی دانشگاه بود که فهمیدم آدم‌هایی که داعیه‌ی معترض بودن به خیلی چیز‌ها و خیلی پستی‌ها و تقلب‌ها را دارند، آدم‌هایی که خودشان را در صف اول اعتراض به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ جا می‌زنند، خودشان پست فطرت‌تر و تمامیت خاه‌تر از هر آن کسی هستند که علیه ش فحش می‌دهند. فهمیدم که در جبهه‌ی مخالفان، در جبهه‌ای که شاید فردای جامعه در دستان آن‌ها باشد هم خبری نیست. شدیدن نومیدکننده بود. آن قدر نومیدکننده بود که حتا نتوانستم بنشینم دیده‌ها و شنیده‌های انجمن اسلامی را بنویسم و مکتوب کنم. باید به جاده می‌زدم. باید دور می‌شدم...
قرار بود با میثم و مقداد برویم. قرار بودصبح جمعه حرکت کنیم. میثم گفت عروسی پسرخاله‌ام است. یک هفته عقب بیندازیم. نمی‌توانستم یک هفته‌ی دیگر هم صبر کنم. داغان‌تر از این حرف‌ها بودم. با مقداد ۲نفری راه افتادیم. شب جمعه تصمیم گرفتیم که ۲نفری برویم. بی‌هیچ برنامه‌ای. فقط یک چیز کلی می‌دانستیم که برویم شهر کرد و چهارمحال بختیاری... ۷صبح جمعه بود که راه افتادیم. سوار بر لاک پشتی که ۳۰۰۰۰۰کیلومتر شیرین کار کرده بود و باز هم قرار بود مرکب سفر من باشد. آن هم بدون کولر. توصیه‌های ایمنی همیشگی بابام را روی یک کاغذ نوشتم و چسباندم به داشبورد ماشین که همیشه جلوی چشمم باشد:
عجله نکن. سرعت نرو. لج بازی نکن. بیشتر از ۱۰۰تا سرعت نرو.
وسط راه، توی یکی از استراحتگاه‌های اتوبان تهران قم روغن ماشین را عوض کردم.
دم عوارضی قم چند تا آلاچیق گذاشته‌اند و سایه بانی است. صبحانه را آنجا خوردیم. شب پیش نشسته بودم بازی آلمان و ایتالیا را نگاه کرده بودم و آلمان باخته بود تا هفته‌ی پر از شکست و درب و داغان من تکمیل شود. کمی خابم می‌آمد. کتاب «راه یاب ایران» را همراه خودم آورده بودم. تویش دنبال شهر کرد گشتم ببینم در موردش گشت و گذار در چهارمحال و بختیاری چه نوشته. فقط یک صفحه نوشته بود که دیدن عشایر بختیاری جالب است. شهر کرد را جز هیچ کدام از مقصد‌هایش معرفی نکرده بود. حس عجیبی داشتم. فقط داشتیم می‌رفتیم....

گنبد امامزاده آقاعلی عباس

ساعتی بعد به کاشان رسیدیم و بعد توی اتوبان به سمت اصفهان بودیم... چند کیلومتری که از کاشان دور شدیم کنار جاده تابلوی ابیانه و آقا علی عباس را دیدم. خروجی اتوبان به سمت روستای ابیانه و شهر بادرود و مرقد آقاعلی عباس می‌رفت. هیچ کدام را نرفته بودم. گرمای جاده‌ی کویری و یکنواختی‌اش باعث شد که تصمیم بگیریم که برویم به سمت یکی از این دوتا. ابیانه اسمش را زیاد شنیده بودم. آقاعلی عباس را هم زیاد شنیده بودم. همین جوری الله بختکی کله کردم سمت آقاعلی عباس. ۳۰کیلومتری رفتیم تا رسیدیم. گنبد بزرگ و زیبای امامزاده از چند کیلومتری رخ نمایی می‌کرد. حیاط بزرگ. اتاقک‌هایی که دورتادور چیده شده بودند و مردمی که گله به گله دورتادور حیاط نشسته بودند و در گرمای ظهر تابستان سست و رخوتناک دراز کشیده بودند یا قلیان می‌کشیدند... بقعه‌ی امامزاده در مرز کویر قرار داشت و بعد از آن هیچ آبادی‌ای نبود. بزرگ‌ترین گنبد خاورمیانه شکوه خاصی داشت. البته آنجا آرامگاه ۲نفر بود. ۲برادر. آقاعلی عباس و شاهزاده محمد. هر دو برادر امام رضا و من در عجب مانده بودم که امام موسا کاظم مگر چند تا بچه داشته که هر جای ایران می‌رویم امامزاده‌ها و بقعه‌ها یک جورهایی به او ختم می‌شوند...

امامزاده آقاعلی عباس

 ساعت دوازده و نیم بود که رسیدیم. وقت اذان ظهر را نمی‌دانستم. توی صحن آینه کاری و پر زرق وبرق امامزاده چشم گرداندم شاید اوقات شرعی روز را ببینم. نه.‌ای جا هم مثل خیلی مسجد‌ها و امامزاده‌های دیگر ایران بود. عرب‌های عربستان عادت ندارند مساجد با شکوه و عظمت بسازند. ولی یک عادت خوبی که دارند این است که توی همه‌ی مسجد‌هایشان اوقات شرعی روز را روی تابلوهایی نشان می‌دهند. یک جور نماد اهمیت نماز و عبادت برای آن‌ها است. اما ایرانی‌ها از این عادت‌ها ندارند. پستوی پشتی امامزاده اتاق خاب بود. همه دراز کشیده بودند و چرت می‌زدند. ما هم دراز کشیدیم و چرت زدیم. زل زدم به سقف آینه کاری شده. آن گوشه نوشته شده بود که آینه کاری از سال ۱۳۷۶شروع شده و در سال ۱۳۸۰تمام شده. یعنی این شاهکار معماری ۴سال زمان برده... از خودم می‌پرسیدم چرا؟ چرا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که ۴سال هنر خودشان را در این نقطه‌ی دورافتاده‌ی کویر خرج کنند... عجیب بود...

 جاده ی زرین شهر- شهر کرد- عصر بارانی تابستان

نماز را که خاندیم راه افتادیم به سمت اصفهان. و شکر خدا اصفهان کمربندی خوبی داشت و لازم نشد حتا وارد حومه‌ی این شهر بشویم و پرمان به پر مردمان اصفهان بخورد! از اصفهان رفتیم سمت نجف آباد و بعد زرین شهر. ناهار را در زرین شهر خوردیم. توی‌‌ همان پارک اول شهر و بعد دیگر از شر جاده‌های کویری راحت شدیم... جاده‌ی کوهستانی زرین شهر- شهر کرد آخرین تکه‌ی جاده بود برایمان... جاده‌ی کوهستانی و خنکای هوا بعد از یک روز راندن در جاده‌های کویری عجیب خوشایند بود... لاک پشت سربالایی‌ها را آرام آرام بالا می‌رفت و ما را به مرتفع‌ترین مرکز استان ایران می‌رساند... چند کیلومتری شهر کرد بودیم که یکهو باران باریدن گرفت. قطره‌های درشت باران سریع شیشه‌ی پنجره را پوشاندند. درست‌‌ همان زمان بود که فرهاد مهراد داشت توی ماشین، آهنگِ «با صدای بی‌صدا» را می‌خاند و صدایش با باران بیرون هارمونی دل انگیزی را ساخته بودند و من یکی که داشتم از باران روز نهم تیر با چاشنی آهنگ فرهاد به ‌‌نهایت خوشی نزدیک می‌شدم...

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۱ ، ۱۶:۱۲
پیمان ..

پیکان جوانان

۱- اگر به من بود توی آیین نامه‌ی راهنمایی و رانندگی یک بند اضافه می‌کردم به اسم «احترام گذاشتن به پیکان» و از جهت محکم کاری برای راننده‌هایی که به انحاء گوناگون حرمت پیکان را نگه نمی‌داشتند جریمه‌های سنگین تعیین می‌کردم و توی جریمه کردن هم رحم نمی‌کردم...
۲- عظمت پیکان را توی یکی از همین سفرهایی که با لاک پشت رفته بودیم درک کردم. جاده‌ی اسالم خلخال بود. من بودم و صادق و محمد و مهدی. جاده‌ی اصلی را بی‌خیال شده بودیم. جاده‌ی اصلی را هر ننه قمری می‌رفت و چیز تازه‌ای نداشت. بعد از ۲۰کیلومتر زده بودیم توی یکی از فرعی‌ها. جاده خاکی بود و آرام و آهسته دست انداز‌ها را رد می‌دادیم و می‌رفتیم. جاده‌ی جنگلی بود. درخت‌ها انبوه بودند و شاخه‌هایشان تونل سبزی را درست کرده بود. هر چه جلو‌تر می‌رفتیم دست انداز‌ها بیشتر و وحشی‌تر می‌شدند. به یک رودخانه رسیدیم. ۴تا الوار درخت انداخته بودند روی رودخانه به اسم پل. با ترس و لرز ازشان رد شدم. بعد از پل، یک سربالایی بود پر از قلوه سنگ. خایه فنگ شده بودم که هر چه قدر هم من این‌ها را آهسته بروم و هر چه قدر هم لاک پشت مردانگی به خرج بدهد، به هر حال پراید است، عدل می‌زند و پلوسش همین وسط کار ولو می‌شود و کی می‌خاهد وسط این جنگل جمع و جور کند؟! زدم کنار و گفتم دیگر نمی‌شود رفت. ولی مگر می‌شد نرفت؟! ماشین را کاشتم کنار جاده و تصمیم گرفتیم که پیاده برویم. ماشینی هم نمی‌آمد.‌‌ همان طور که مشغول در آوردن وسایل بودیم یک نیسان پیکاپ با پلاک سپاه انقلاب اسلامی سروکله‌اش پیدا شد. مثل شیر پرگاز می‌آمد و تخمه سگ به ما که رسید سرعتش را هم کم نکرد. ابری از گرد و خاک را به خورد ما داد. حجمی از فحشِ «قبرِآباء و اجداد بلرزان» نثار ننه بابای خودش و آن سپاه اسلامی که شاسی بلند در اختیارش گذاشته بود فرستادیم و پیاده راه افتادیم. درازگویی نکنم. چند کیلومتر که پیاده رفتیم یک نیسان آبی مرام گذاشت و ما را سوار کرد. جاده‌اش پر از دست و انداز و سربالایی‌ها و سرپایینی‌ها و پیچ‌های وحشی بود. فقط شاسی بلند و نیسان آبی می‌توانست همچین جاده‌ای برود. شاسی بلند و نیسان آبی و البته... پیکان! ۲-۳بار هم از پل‌های چوبی گذشتیم و قلبمان به گلویمان چسبید تا اینکه به روستای دریابان و رودخانه‌ی تمیزش رسیدیم. جای فوق العاده بکری بود.... شرحش بماند برای بعد... تا غروب ماندیم و برگشتن برایمان عذاب شد. راه درازی را با نیسان آمده بودیم. منتظر ماشین شدیم. ماشینی نبود. تا اینکه یک پیکان سفید سروکله‌اش پیدا شد. گفت سوار شوید. مرد ۴۰-۵۰ساله‌ای بود با یک پیرزن که جلو نشسته بودند. ما ۴نفر بودیم. ۴تا جوان که میانگین قدمان یک متر و هشتاد سانتی متر و میانگین وزنمان هم ۷۵کیلوگرم می‌شد. اما مرد گفت سوار شوید.
سوار شدیم و در کمال تعجب ما پیکان راه افتاد. ۶نفر سوارش بودیم اما آخ نگفت. تمام آنجاده‌ی پر دست و انداز و وحشی را به راحتی آمد. انگار کن یک شاسی بلند. تازه آنجا بود که به معجزه‌ی ماشین‌های دیفرانسیل عقب پی بردم. آن قدرتی که پیکان توی سربالایی‌های خاکی با دیفرانسیل عقبش نشان می‌داد عمرن اگر حتا مگان بتواند نشان بدهد... ما را صحیح و سالم به لاک پشت رساند... در جاده‌ای که فقط شاسی بلند‌ها و نیسان آبی خدایی می‌کردند پیکان هم هیچ کم نداشت...

پیکان جوانان دوکاربراتوره

۳- توی باند وسط برای خودم خوش و خرم ۱۰۰تا می‌رفتم که صدای بوق ممتدی شنیدم. توی آینه را نگاه کردم. پیکانی توی باند سبقت بود. ۱۲۰تا داشت می‌آمد و پشت سرش هم پژو ۲۰۶کون قنبلی آلبالویی رنگی چسبانده بود به کپل پیکان و بوق ممتد می‌زد و‌‌ همان جور می‌آمدند. فرمان دادم سمت چپ که پژو کون قنبلیه لایی نکشد. پیکانه بیشتر از ۱۲۰داشت می‌رفت. ۱۴۰تا داشت می‌رفت و ۲۰۶دست بردار نبود. از کنارم رد شدند. راننده‌ی ۲۰۶پسرک چلغوزی که مو‌هایش را سیخکی کرده بود و با همین دست هام اگر می‌زدم تو صورتش شغال قوزش رگ به رگ می‌شد و می‌مُرد... حرصم را در آورده بود. دلم می‌خاست شتاب بگیرم و بروم بمالم به رنگ متالیک ماشینش که دیگر ازین بازی‌ها درنیاورد. توی گوساله که فهم و شعور درک پیکان را نداری گه می‌خوری می‌نشینی پشت فرمان. ویرم گرفته بود گازش را بگیرم بروم با همین گلگیر راست زخمی لاک پشت متالیک آلبالوییش را خط خطی کنم و بعد نگهش دارم و میل گاردان پیکان را فرو کنم تو حلق و تو هر چه نابدترش تا ازین به بعد ازین گوسفندبازی‌ها درنیاورد.
برای پیکان نباید نوربالا زد. برای پیکان نباید بوق ممتد زد. هیچ وقت نباید راه پیکان را برید. حرمت دارد. ۴۰سال توی جاده‌های این مملکت دوام آورد و هنوز هم می‌تواند دوام بیاورد... حرمتش واجب است...
۴- بعد‌ها که فکرش را کردم دیدم تقصیر آن پسرک جاهل نیست. تقصیر ایران خودرویی است که بی‌عرضه‌تر از هر کارگاه کوچکی در دنیا کار می‌کند و خیر سرش کارخانه‌ی اتومبیل سازی است.
افتاده بودم دنبال عکس‌های فولکس قورباغه‌ای.‌‌ همان ماشین فانتزی جالبی که موتورش عقب ماشین بود و رادیاتور نداشت و قیافه‌اش خنده دار بود. عکس‌هایش را گیر آوردم (@@@). بعد که بیشتر گشتم دیدم همین فولکس قورباغه‌ای مشهور ورژن جدیدش هم هست. قیافه‌اش شبیه‌‌ همان فولکس قورباغه‌ای خودمان است. اما به روز شده.  موتورش تقویت شده و دنده اتومات شده و تا ۲۴۰کیلومتر بر ساعت هم حتا می‌تواند راه برود و چه و چه و چه. (@@@)
یا همین لندروور. با چراغ‌های گرد و رنگ سبزش که خیلی قدیمی است. بروی دنبالش می‌بینی امسال که ۲۰۱۲ است‌‌ همان لندروور با‌‌ همان شکل و شمایل منتها با موتوری جدید و به روز و امکانات و آپشن‌های بهینه شده و بهبود یافته تولید می‌شود.

پیکان جوانان

تقصیر آن پسرک احمق نیست. تقصیر ایران خودرویی است که شعورش نمی‌کشد که ماشینی که ۴۰سال توی یک مملکت دوام آورده جزیی از فرهنگ آن مملکت است. نباید سپردش به موزه. بلکه باید به روزش کرد. آن هم ماشینی که هنوز که هنوز است سگش می‌ارزد به ماشینی که ۱۰میلیون تومان قیمتش است و به لعنت خدا نمی‌ارزد. تقصیر آن کارخانه‌ی سازنده‌ای است که عرضه‌ی به روز کردن یک ماشین را هم ندارد...
۵- با همه‌ی این احوال به نظر من قوانین راهنمایی و رانندگی آن یک بند را کم دارند...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۵:۵۶
پیمان ..

تهران- ساری
درجه‌ی ۲ شش صندلی و اتوبوسی
قیمت بلیط: ۳۰۰۰تومان
ساعت حرکت از تهران: همه روزه ۸صبح
ساعت رسیدن به مقصد: ۳عصر
 ساعت حرکت از ساری: همه روزه ۸شب

از دست ندهید. یکی از ارزان‌ترین لذت‌ها توی ایران همین قطار تهران ساری است. می‌شود یک صبح جمعه پا شد رفت و شبش برگشت. اصلن ساری و شمال هیچ. بی‌خیال. همین مسیری که این قطار می‌رود... از دل کویر رد شدن و بعد ارتفاعات سنگلاخ فیرزکوه و بعد رد شدن از بالای دره‌ها و قله‌های البرز و بعد دل جنگل‌های بکر و دست نخورده... مدهوش کننده ست...
اصلن بلیط یک کوپه‌ی ۶نفره را بخرید. می‌شود ۱۸هزار تومن. هر کس از دوستانتان آمد آمد. با یکی دو نفر هم می‌شود توی یک کوپه راحت بود و زیبایی‌ها را بلعید...

مرتبط: قطارباز

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۲:۳۳
پیمان ..

‌‌ همان اول‌های کتاب «بوی جوی مولیان» برمی گردد می‌گوید:
 «وقتی حضور خود را دریافتم
دیدم تمام جاده‌ها، از من،
آغاز می‌شود...»
من همین ۳خط را می‌خانم و با خودم خیال بازی می‌کنم. می‌روم دور. به جاده‌ها فکر می‌کنم. به جاده‌ی پر پیچ و خمی که همین دیروز پریروز رفته‌ام و برگشته امش و هنوز بعد از ۴۸ساعت خابش را می‌بینم. خاب پیچ‌های تندش را می‌بینم. خاب می‌بینم که حمید می‌گوید «الان اگه فرمون ماشینت سر این پیچ ببره می‌دونی ما مماس بر دایره‌ی پیچ به عمق دره سقوط می‌کنیم؟!» خاب گاز دادن توی سربالایی‌هایش را می‌بینم. خاب پیچیدن‌ها، گاز دادن‌ها و ندادن‌ها و با دنده رفتن‌ها و تک درخت توی جاده و چوپان و پیرمرد کشاورز و... ممد می‌گفت، هر وقت رمان می‌خاند، تا ۲روز خاب‌هایش به شکل اتفاق‌های توی رمانه می‌شوند. من در مورد جاده‌ها این جوری شده‌ام. ممد چه کار می‌کند راستی؟ نمی‌بینمش. خیلی کم می‌بینمش. اصلن این روز‌ها همه‌ی آدم‌ها را کمتر می‌بینم. چرا این جوری شده است؟ دیگر توی لابی مکانیک نمی‌نشیند به حرف زدن. دیگر نیست. حتم فلسفه می‌خاند و پروژه می‌زند. آدم‌ها را این روز‌ها کمتر می‌بینم. همه کار دارند. چیزهایی را دنبال می‌کنند. حتم پس از مدتی از رسیدن به آن چیز‌ها خوشحالی‌های کوچکی نصیبشان می‌شود.
من هنوز حیران تماشا می‌کنم.
هنوز به جاده‌ی ۲ روز پیش فکر می‌کنم. به آینده؟! امروز داشتم به همین فکر می‌کردم که چرا چشم‌هایم به فردا خیره نیست؟ چرا هیچ خیالی از فردا توی مغزم شکل نمی‌گیرد؟ چرا هر چه خاب و خیال و رویاست از چیزی است که گذشته؟ از آدمی است که دیگر‌‌ همان آدم نیست؟ از اتفاقی است که دیگر تمام شده؟... چرا؟ چرا پی در پی جاده‌های رفته را توی ذهنم می‌سازم و دوباره می‌سازم؟ از جاده‌های تکراری خوشم می‌آید؟ جاده‌های تکراری... جاده‌ای که پیچ‌های تند و آرامش را ب‌شناسی و بدانی اینجایش می‌شود سرعت رفت و آنجایش درختی هست که نشستن در کنارش صفا دارد و بعد از آن پیچش جاده خاکی‌ای است که تو را به بهشت می‌رساند.... این‌ها توی ذهن معیوب این روزهای من فقط به این درد می‌خورند که کسی را که باید بنشانم کنارم روی صندلی شاگرد و بهش بگویم تو فقط بخاب و رانندگی‌اش را بکنم و وقتی به جاده‌ی بهشت رسیدیم چشم‌هایش را بمالانم و باز کنم و او بهت زده چشم‌های سیاهش را باز کند و من بگویم نترس... نترس عزیز. رسیدیم... شعر شفیعی کدکنی می‌خانم. اما نکردم توی این ۴سال یک بار بروم بنشینم سر کلاسش که بعدن قمپزِ ۳گوزه در کنم که بله، سر کلاس‌های استاد هم تلمذ کردیم و خاطره‌ی آبدوغ خیاری در کنم... چرا حوصله‌ی آدم‌های بزرگ را ندارم من؟ اصلن چرا هیچ آدم بزرگی را از نزدیک نمی‌بینم من؟ چرا حالش را ندارم که بروم پیششان و شاگردی کنم؟ چرا هیچ استادی هوایم را ندارد؟ چرا هیچ کدام از استاد‌ها باهام رفیق نیستند؟ همه‌ی جاده‌ها از من آغاز می‌شوند؟ همه‌ی جاده‌ها؟ چند تا جاده از من شروع شده؟ طرح و نقشه‌ی چند تا جاده را ریخته‌ام که این طوری  بخانم:
تمام جاده‌ها، از من، آغاز می‌شود...
کدام جاده‌ها آخر؟
حالا چندین ۱۰ دقیقه ست که همین صفحه‌ی دوم اولین شعر کتاب توی دستم مانده... صفحه‌ی قبلش، شفیعی، نشسته بود از عین القضات رونویسی کرده بود که:
 «جوانمردا!
این شعر‌ها را چون آینه‌دان!
آخر، دانی که آینه را صورتی نیست، در خود،
اما هر که نگه کند، صورت خود تواند دیدن.
همچین می‌‌دان که شعر را، در خود، هیچ معنایی نیست!
اما هر کسی، از او، آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.
و اگر گویی:» شعر را معنی آن است که قائلش خاست و دیگران معنیِ دیگر وضع می‌کنند از خود. «
این همچنان است که کسی گوید:» صورت آینه، صورت روی صیقلی یی است که اول آن صورت نموده. «
و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم، از مقصود بازمانم...»
لعنتی!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۷:۲۱
پیمان ..

جاده ی رحیم آباد-سفیدآب-اسپیلی -دیلمان

باید می‌رفتیم می‌چریدیم. اسماعیل گفت که برویم بچریم. به گوسفند‌ها نگاه کرده بود و گفته بود: مگر ما چه کم ازین گوسفند‌ها داریم؟ آن همه راه را آمده بودیم و یکهو بین آن همه کوه، کنار آنجاده‌ی خاکی، رودخانه بود و مرتع وسیع یکدست سبزرنگی که بین جاده تا کنار رودخانه گسترده شده بود و جان می‌داد برای نگاه کردن. نگاه کردن. نگاه کردن. یک دل سیر نگاه کنی و بعد یکهو بزند به کله‌ات ازین همه قشنگی‌اش و بدوی به سمتش و رویش غلط بزنی، غلط بزنی... ولی ما گرسنه بودیم. حال ایستادن نداشتیم. به آرامی لک و لک در جاده‌ی خاکی پیش می‌رفتیم و آب از لب و لوچه‌مان جاری شده بود که اینجا چرا این قدر زیباست؟ خاستم عکس بگیرم. اما قشنگ نمی‌شد عکس‌ها. آنچه را که به چشم می‌دیدیم وسیع‌تر و بزرگ‌تر از کادر محدود دوربین بود...
باک بنزین را تا لبه پرِ پر کرده بودم. روز قبلش صادق اسمس زده بود که عامو پیمان منم اومدم لاهیجان. قرار و مدار گذاشتیم که برویم. بهش نگفتم دقیقن می‌خاهم کجا بروم. یعنی خودم هم نمی‌دانستم. فقط می‌خاستم به دوراهی سفیدآب که رسیدم دیگر وسوسه‌ی راه بالا و آن تونل سیاه کنجکاوی برانگیز نشوم و راه پایین را بروم ببینم به کجا می‌رسد. تیز و بز راندم سمت لنگرود. بعد از کمربندی‌اش راندم سمت لیلا کوه و آن جاده‌ی روستایی پای کوه را رفتم. رسیدیم به پَرِشکوه و باغ‌های پرتقالی که ۲طرف جاده را پوشانده بودند. گفتیم پرتقال بخریم. اسماعیل گیر داد که از مرد‌ها پرتقال نخریم. گفت: مرد‌ها رحم و مروت ندارند. سر گردنه‌ای حساب می‌کنند. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک پیرزن. پرتقال هاش ریز و کوچولو کوچولو بودند. گفت: مزه‌ی قند می‌دهند. خندیدم. گفت: باورت نمی‌شه؟ پوست بکن بخور. پوست کندم و خوردم و عجیب شیرین بود. مرده باد این پرتقال‌های تامسونی که هزارتا بچه‌ی تلخ و بی‌مزه دارند. زنده باد پرتقال‌های آبدار و شیرین پرشکوه!
نمی‌دانم چی شد که خر شدیم و ۱۰کیلو پرتقال خریدیم و انداختیم پشت ماشین و دِ برو که رفتیم. کله کردم سمت کوموله و بعد اطاقور و بعد هم املش و رحیم آباد. به املش که نزدیک شدیم سروکله‌ی جیپ‌های بدون پلاک روسی هم پیدا شد. جیپ‌های روسی. جیپ‌های زمان جنگ که توی تلویزیون نشان می‌داد که نه در دارند و نه شیشه. مدل بالا‌ترین ماشین محلی تویوتاهای زمان جنگ بودند. سروکله‌ی کامیون‌های دوج روسی هم پیدا شده بود. صادق می‌خندید به زشتی این کامیون‌ها. به اینکه چه قدر طراحیشان ابتدایی و زشت است. به اینکه این‌ها کامیون‌های زمان جنگ جهانی دوم هستند که هنوز این دور و بر‌ها رفت و آمد دارند و کاربرد. می‌خندید به قیافه‌ی زشت وبی ریخت کامیون‌ها. باورش نمی‌شد که این‌ها برای خودشان غول بیابانی‌هایی باشند بی‌نظیر. اسماعیل بهش کلیپی را نشان داد که ازین کامیون‌ها برای قاچاق درخت و الوار از جنگل‌ها استفاده می‌کردند. اینکه چطور از رودخانه‌ی خروشان رد می‌شوند و چطور این کامیون‌ها تک چرخ هم می‌زنند!!!...

افتادیم توی جاده‌ی ییلاقی رحیم آباد. درخت‌هایی که شاخه‌‌هایشان را روی جاده انداخته بودند و تونل درختی درست کرده بودند. هنوز روزهای اول فروردین بود و درخت‌ها سبز سبز نشده بودند. سربالایی‌ها و سرپایینی‌ها و پیچ و خم‌های جاده. هوای اوایل فروردین خنک بود و لاک پشت توی سربالایی‌ها آمپرش بالا نمی‌رفت. آبشارهای زیادی که از کوه جاری شده بود و ماشین‌هایی که کنار آبشار‌ها ایستاده بودند و مرد‌ها و زن‌ها و بچه‌هایی که خوش و خندان بودند. کنار یکی از آبشار‌ها ایستادیم و دخل شیرینی کوکی‌هایی که از لاهیجان خریده بودیم درآوردیم. ۳تا آدم گرسنه، به دقیقه نکشیده همه‌ی شیرینی‌ها را بلعیدیم و چند ساعت بعد بود که فهمیدیم عجب خریتی کرده‌ایم که با خودمان خوردنی کم آورده‌ایم... کوه‌های سفیدپوشی که اول جاده ازمان دور بودند لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند. رسیدیم به سفیدآب و دوراهی معروفش. هر کسی که بار اول می‌زند به اینجاده توی این دوراهی به سمت تونل سیاه بالادست می‌رود که مخوف‌تر و رازآلود‌تر به نظر می‌آید. چند شب پیش توی یک مهمانی یکی دیگر را دیده بودم که به اینجاده زده بود و او هم به سمت تونل رفته بود. اما راه پایین را رفتم. از روی یک پل آهنی گذشتم و سربالایی خیلی تیزی شروع شد. سمت راستمان بلند‌ترین قله‌ی ایران بعد از دماوند خودنمایی می‌کرد. با ستیغ‌های سفیدش خیلی نزدیک به نظر می‌رسید: علم کوه. کنار جاده ایستادیم و چند تا عکس با پس زمینه‌ی علم کوه و آسمان آبی انداختیم.
جاده کم کم خاکی شد. یک تکه خاکی بود. یک تکه آسفالت بود. به آرامی بالا می‌رفتیم. هنوز جاده ادامه داشت. وقتی خاکی‌ها زیاد طولانی می‌شدند می‌گفتیم برگردیم. ولی آن وقت تکه‌های آسفالته‌ی جاده شروع می‌شد و سرعت زیاد می‌شد و می‌رفتیم. پیچ‌های تند و تیز جاده چالوسی. هوای به شدت خنک. خلوتی... خلوتی... هیچ کس توی جاده نبود...

درخت های فندق

رسیدیم به جایی که درخت‌های فندق با شاخ و برگ‌های کت و کلفتشان از سراشیبی دامنه‌ی کوه بالا رفته بودند و یک باغ فندق را درست کرده بودند. باغ فندقی که اگر کمی مه آلود می‌شد جایی خیال انگیز و وهمناک می‌شد. ولی یک روز آفتابی بود. گنجشک‌ها و پرنده‌هایی که اسمشان را نمی‌دانستم می‌خاندند. ایستادیم. لحظه‌هایی نفس‌‌هایمان را در سینه حبس کردیم که هیچ صدایی به جز صدای طبیعت را نشنویم. هیچ صدایی نبود. بعد از دوردست‌ها صدای اذانی پخش شد. حتم از یکی از روستاهای آن حوالی... ۱۰کیلو پرتقال را درآوردیم و از دامنه‌ی کوه بالا رفتیم و در پناه یکی از درخت‌های فندق نشستیم. ۳نفری با چنگ و دندان پرتقال‌ها را پوست کندیم و تا می‌توانستیم پرتقال خوردیم. ۱۰کیلو پرتقال بود و تمام هم نمی‌شد. از آن طرف هم هیچ خوردنی دیگری با خودمان نداشتیم. ظهر شده بود. ماندیم که برگردیم یا تا ته جاده برویم. خوره‌ی رفتن به جانم افتاده بود و باید تا ته می‌رفتیم....
فکر کنم ۳کیلو پرتقال خوردیم و بعد راه افتادیم... کمی جلو‌تر آسفالت جاده مدام شد و راندن راحت و سریع. به یک دوراهی دیگر رسیدیم. از قهوه خانه‌ی سر دوراهی پرسیدیم که هر کدامشان کجا می‌روند. یکیشان می‌رفت سمت خشکبیجار و یکیشان به سمت دیلمان. راه دیلمان را گرفتیم و رفتیم. از یک نفر دیگر هم پرسیدیم که جاده‌اش چطوری است و خاکی است یا آسفالته؟ گفتند یک ساعت خاکی است و نیم ساعت هم آسفالته. ماندیم سر دوراهی که برویم یا نه؟ شور و مشورت کردیم که اگر بخاهیم برگردیم خیلی راه آمده‌ایم و چند ساعت طول می‌کشد تا برگردیم. بعد راه رفته را برگشتن تکراری است و خسته کننده. برویم دیلمان و از دیلمان برویم سیاهکل. گرسنه‌مان بود. ولی چاره‌ای نداشتیم...
افتادیم توی جاده خاکی. و جاده خاکی برای پراید عذاب عظیم است. به آرامی، لک و لک می‌رفتیم. دیگر توی اینجاده‌ی خاکی هیچ ماشینی نبود. اگر توی جاده‌ی آسفالته هر ۱۰دقیقه سروکله‌ی یک پیکان یا یک نیسان آبی پیدا می‌شد اینجا سکوت مطلق بود. سکوت مطلق و منظره‌های بکر و تماشایی.

رحیم آباد-دیلمان

از کنار چند تا روستا رد شدیم. اسم یکی از روستا‌ها بود روستای امام. کلی خندیدیم که این چه روستایی است دیگر. از چند تا رودخانه گذشتیم. شانس آوردیم که اوایل فروردین بود و هنوز رود‌ها پرآب نشده بودند و و طغیان نکرده بودند و می‌شد رد شد...
به یک دوراهی دیگر رسیدیم. نمی‌دانستیم کدام را برویم. منتظر ماندیم تا یکی پیدا شود و بپرسیم. چند دقیقه صبر کردیم تا سروکله‌ی یک جیپ روسی پیدا شد. نگهش داشتیم. ازش پرسیدیم که می‌خاهیم برویم دیلمان کدام طرف برویم؟ یک نگاهی به پرایدمان کرد و بعد گفت این طرف. بعد تکلیف دوراهی‌های بعدی جاده را هم برایمان مشخص کرد: به هر دوراهی رسیدید، فقط راست. فقط راست.
تشکر کردیم. او هم به سرعت جاده خاکی را رفت و ما هم لک و لک ادامه دادیم.
و بعد به جایی از جاده رسیدیم که دیگر جاده نبود. یعنی داشت جاده می‌شد... بلدوزر‌ها و ماشین‌های راه سازی داشتند راست و ریسش می‌کردند و گلی و ناهموار بود. دلهره به جانم افتاد که یک موقع با این پراید اینجا گیر نکنیم... من خسته شده بودم و صادق پشت فرمان نشسته بود. بلدوزری که وسط جاده بود دید که یک عدد پراید دارد می‌آید. کمی جلو عقب کرد و با هیکل سنگینش جاده را کوبید و بعد از جاده انداخت بیرون و رفت توی باقالی‌های بیرون جاده. از آن تکه‌ی جاده به سلامتی رد شدیم و برایش بوق تشکر زدیم. صادق برایش بای بای هم کرد... کلی خندیدیم. به این فکر کردیم که اگر هم گیر می‌کردیم بلدوزره به راحتی آن تکه از زمین را که گیر کرده بودیم همراه با ماشینمان می‌کند و بلندمان می‌کرد و می‌گذاشتمان جلو‌تر...

موسی کلایه-رحیم آباد- دیلمان

 به موساکلایه که رسیدیم رودخانه‌ی بزرگ دیلمان کنار جاده خودنمایی کرد و آن مناظر مراتع کنار جاده تا رودخانه...
کمی جلو‌تر جاده خاکی تمام شد. یک ساعت تمام توی جاده خاکی رانده بودیم. آسفالت که شروع شدیم هورا کشیدیم. ارتفاع لاهیجان و لنگرود از سطح دریا ۱۰-۱۵م‌تر بود. حالا ما در ارتفاعات ۲۰۰۰متری دیلمان بودیم و هوا خنک و پاکیزه بود و هیچ بنی بشرِ توریستِ آشغال تولید کنی هم دور و برمان نبود...
به اسپیلی که رسیدیم منظره‌ی دهشتناکی روبه رویمان بود. نرسیده به اسپیلی وسط دامنه‌ی کوه یک کارخانه سیمان علم کرده بودند. یک کارخانه سیمان خیلی بزرگ... تا به حال از اینجای اسپیلی رد نشده و این کارخانه سیمان را ندیده بودم. وحشتناک بود. کامیون‌ها پشت سر هم قطاری می‌آمدند و سنگ و کلوخ وارد کارخانه می‌کردند. خونم به جوش آمده بود. کدام کله خر گوساله‌ی مادرخرابی دستور داده بود که اینجا کارخانه سیمان بسازند آخر؟! آن کره خری که دستور داده بود اینجا کارخانه سیمان بسازند از طبیعت هیچ درکی داشته؟ می‌فهمیده که کارخانه سیمان چه قدر آلودگی دارد؟ می‌فهمیده که این هوای پاک غنیمت است؟! تف به آن مادری که تو را زاییده...
به اسپیلی رسیدیم و بعد از جاده‌ی دیلمان سیاهکل برگشتیم. ۶ساعت توی راه بودیم...

 

مرتبط: رحیم آباد-قزوین

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۱ ، ۰۳:۴۷
پیمان ..

کتاب داستان جاده ها. نوشته ی کامران نوراد«در ایرانشهر قهوه خانه‌ای که بشود در آن صبحانه‌ی تمیزی خورد وجود نداشت. یکی از اهالی شهر یک مغازه‌ی ساندویچ فروشی را نشانمان داد که کار قهوه خانه را هم انجام می‌داد.
صبحانه‌ی آن روز فراموش نشدنی بود. صاحب مغازه‌ی ساندویچ فروشی کالباس‌های زرد و رنگ پریده و خیاشورهای سفید کپک زده را در نان لواش بیات و تیره رنگی می‌پیچید و روی پیشخان می‌گذاشت. بعد می‌پرسید که ساندویچمان را با کمپوت سیب می‌خوریم یا گیلاس؟
معلوم شد که در آن مغازه و اصولن در تمام مغازه‌های ایرانشهر نوشابه‌ای وجود ندارد. صاحب مغازه می‌گفت تریلی‌هایی که از مشهد یا کرمان نوشابه می‌آوردند، محموله‌شان را فقط در چابهار تخلیه می‌کردند و در شهرهای دیگر سر راه نمی‌ایستادند. مغازه داران ایرانشهر چند بار خاسته بودند که تریلی‌های نوشابه را به زور متوقف و بارشان را خالی کنند که کار به زد و خورد و ژاندارمری کشیده بود و کسبه‌ی شهر عطای نوشابه را به لقایش بخشیده بودند. ترجیح دادیم که ساندویچ کذایی را خشک بخوریم و هر چه زود‌تر خودمان را به ماشین خودمان و یخدان آب برسانیم...» ص۷۲
@@@
از صخره‌های دارآباد چهارچنگولی بالا رفته بودیم و با ماتحت هم از صخره‌ها سر خورده بودیم و برگشته بودیم و گرد و خاکی بودیم. حمید با پوتین‌های سربازیش و من هم با کفش‌های میرزا نوروزی‌ام. موقع برگشت یکهو گیر دادیم که برویم شهر کتاب نیاوران. خیلی وقت بود می‌خاستم بروم و هی جور نمی‌شد. وارد شهر کتاب نیاوران که شدیم فهمیدیم بین آن همه آدم خوش تیپ و خوش لباس و آن همه کتاب خوشگل مشگل و لوازم التحریر و کاغذکادویی‌ها با تریپ گرد و خاکیمان خیلی تابلوایم. کوچه‌ی علی چپ زدیم و کتاب‌ها را نگاه کردیم. وسط آن همه کتاب فلسفه و رمان‌های خوف و خفن یکهو چشمم خورد به یک کتاب گمنام: داستان‌های جاده...
براندازش کردم. داخل جلدش را نگاه کردم. عکس نویسنده‌اش بود کنار نیسان پاترولش. مقدمه‌ی ناشر هم بود که نوشته بود این کتاب شرح سفرهای دور و دراز کامران نوراد است به نقاط مختلف ایران. درنگ نکردم. بی‌خیال همه‌ی شاهکارهای ناخانده‌ای که می‌شد بخرمشان، برداشتم و خریدمش. خیر سرم باید هر کتاب و فیلم و شعری که جاده‌ای باشد بخورم...
ته کتاب را که نگاه کردم نوشته بود انتشارات پیوسته ناشر کتاب‌های نویسندگان گمنام. شستم خبردار شد که نباید انتظار زیادی ازین کتاب داشته باشم. ولی وقتی شروع به خاندن کردم از صمیمیت و سادگی روایت‌های کتاب خوشم آمد. صفحات کتاب پر بود از جملاتی که به ویرایش نیاز داشتند. حتا در فهرست نویسی کتاب هم همه‌ی روایت‌ها فهرست نشده بودند. یعنی دقت چاپ در حد تیم ملی. ولی روایت‌ها بی‌غل و غش و ساده بودند. به شدت از کامران نوراد خوشم آمد.
چیزی که برایم دوست داشتنی بود این بود که این مرد سفرهای دور و درازش را با یک عدد ژیان شروع کرده بود و با آن ژیان چه جا‌ها که نرفته بود. اصلن آدم غر زدن نبود. غر نزده بود که این ماشین نمی‌تواند. غر نزده بود که یک روز که شاسی بلند خریدم می‌روم مسافرت. یک عدد ژیان فکسنی داشت که هر وقت باران می‌آمد باران از شیشه‌هایش به داخل ماشین نشت می‌کرد. ولی رفته بود. فعل رفتن را با تمام وجود صرف کرده بود. با آن ژیان تا چابهار رفته بود و برگشته بود و ماجرا‌ها ساخته بود برای خودش. بعد کلن ایرانی‌ها به مسافرت به چشم یک کالای لوکس نگاه می‌کنند. سختش می‌کنند. می‌خاهند به بهترین شکل انجامش بدهند. بهترین ماشین. بهترین غذا‌ها. بهترین هوا‌ها. این طرز تفکر کم کم داشت رویم تاثیر می‌گذاشت. ولی این آقای کامران نوراد اصلن این جوری نبود... همینش برایم دوست داشتنی بود. با یک عدد ژیان می‌رفت...
بعد‌ها بود که ون فولکس واگن خرید و بعد‌ها بود که نیسان پاترول خرید و... اینش هم برایم امیدوارکننده بود.
از کتاب «داستان‌های جاده...» راضی بودم. به عنوان یک کتاب خاطره یک روزه تمامش کردم. خود کتاب هم بنده‌ی خدا هیچ ادعایی نداشت. پشت جلدش نوشته بود: «این کتاب، کباب و مرغ و فسنجان نیست. نیمروی ساده‌ای است که مسافران در قهوه خانه‌های کوچک بین راه می‌خورند و روانه‌ی جاده‌های دور می‌شوند...»

داستان‌های جاده... / کامران نوراد/ انتشارات پیوسته/ ۲۴۰صفحه/۵۰۰۰تومان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۱ ، ۱۸:۰۰
پیمان ..

جاده‌ی کرمان سیرچ شهداد - اسفند ۱۳۹۰

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۳۸
پیمان ..