سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

گنبد سلطانیه

ساعت ۶صبح بود که راه افتادیم. آن زمان که تهران و تهرانیان در خاب نازند و هنوز ماشین‌‌هایشان خیابان‌ها و بزرگراه‌ها را سرب آلود نکرده، باید ازین شهر بیرون زد. این قانونی است که برای خودم گذاشته‌ام و راستش اگر همسفر‌هایم به این قانون احترام نگذارند سگرمه‌هایم در هم می‌روند. یک ربع به ۶ میثم آمد دنبالم و سوار شدیم و رفتیم دنبال امیر زحمتی و امیر پورمیرزا و پیش به سوی جاده‌ها. اتوبان تهران-قزوین را به سرعت طی کردیم. خروجی جاده قدیم رشت-قزوین، نرسیده به محمودآباد، مسجد و استراحتگاهی است که آلاچیق‌هایش برای صبحانه خوردن مناسبِ مناسب‌اند. قزوینی‌ها به آنجا می‌گویند ناصرآباد. صبحانه را خوردیم و رفتیم به سمت زنجان. ۳۵-۴۰کیلومتری زنجان که رسیدیم حواسمان بود که تابلوی سلطانیه را ببینیم و بعد از خروجی‌اش بپیچیم و وارد جاده نخی‌های این سفر بشویم. گنبد سلطانیه در سمت چپ جاده از آن فاصله‌ی دور نمایان بود... آرامگاه سلطان محمد خدابنده یا‌‌ همان سلطان الجایتو در دشت سلطانیه خودنمایی می‌کرد. قطاری در دشت داشت رد می‌شد. بعد از دقایقی که به خود گنبد رسیدیم و بزرگی‌اش را دیدیم تازه فهمیدیم که قرن‌ها پیش در دشت سلطانیه چه اتفاقی افتاده است. بزرگ‌ترین گنبد آجری جهان، و سومین گنبد بزرگ جهان که ثبت جهانی هم شده بود انتظارمان را می‌کشید.

گنبد سلطانیه

وارد محوطه شدیم. روز جمعه بود و موزه‌ی مجموعه‌ی سلطانیه تعطیل بود. وارد ساختمان گنبد شدیم. یک ساختمان ۵۰متری عظیم. آرامگاه شاه ایلخانی سلطان محمد خدابنده، الجایتو. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که حضرتش این شاهکار را ساخته تا پیکر امام علی را از نجف به اینجا بیاورد و عزت و احترام بگذاردش. ۲نفر می‌رغضب جلوی ورودی انتظارمان را می‌کشیدند. نفری ۵۰۰تومانمان را که دادیم ر‌هایمان کردند تا در ساختمان برای خودمان بچرخیم.

راه پله های گنبد سلطانیه

اول نگاهی به سقف انداختیم تا عظمت آن گنبد آبی را بفهمیم. اما هر چه قدر چشم گرداندیم جز انبوهی داربست فلزی چیزی ندیدیم. رفتیم توی سرداب و کمی نگاه نگاه کردیم. یک زیرزمین بود پر از یادگار نوشته‌ها. بعد به سمت بالا رفتیم. خانده‌های پیش از سفر می‌گفت که این حجره‌های دور تا دور طبقه‌ی دوم، حجره‌های زنان و بانوان به هنگام انجام مراسم دینی بوده. دور تا دور هشت ضلعی را گشت زدیم. توی یکی از حجره‌ها دختر پسری نشسته بودند و خلوت کرده بودند. مزاحمشان شدیم. مشغول صحبت‌های مقدسی بودند. دیوارنگاری‌ها از بین رفته بودند. ولی‌‌ همان ویرانه‌ها نشان می‌داد که چه هنری در این ساختمان خرج شده است. طبقه‌ی دوم را‌‌ رها کردیم و از پله‌های مارپیچی دویدیم سمت ایوان گنبد سلطانیه.

شاهکار هنر و تزئینات در گنبد سلطانیه 

از ایوان گنبد سلطانیه کل شهر سلطانیه و دشت سلطانیه معلوم بود. قلمرو پادشاهی پایتخت ایلخانان زیر نگاه ما بود. طاق‌ها و گچ بری‌های و سقف نگاره‌هایی که زیبا بودند. هندسه و نظم و ترتیبشان. ریزه کاری‌‌هایشان. گچ بری‌هایی هنرمندانه. پنجره‌های کوچکی که به درون گنبد باز می‌شدند. روی دیوار‌ها و پنجره‌ها پر از یادگار نوشته‌های احمقانه بود. از پنجره هم که نگاه می‌کردی جز انبوهی داربست فلزی چیزی نمی‌دیدی. تمام ۸ ضلع را می‌گشتیم و نگاه می‌کردیم... دیوار‌ها و سقف‌ها جا به جا ترک خورده بودند. بست‌های گچی جا به جا جلوی بیشتر ترک خوردنشان را می‌گرفت. روی هر بست تاریخ زده شدن آن بست گچی هم نوشته شده بود. از سال ۵۹ و ۶۹ تا سال ۹۱ بست‌های گچی جا به جا روی ترک‌ها دیده می‌شدند.

ایوان گنبد سلطانیه

رفتیم جلوی ایوان اصلی گنبد ایستادیم. از ارتفاع ۵۰متری به کارگرهایی که زیر پایمان داشتند در محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد کار می‌کردند نگاه کردیم. محوطه‌ی باستانی اطراف گنبد قصر و تشکیلات درباری فرماندهی سلطان الجایتو بود... بعد به بالای گنبد نگاه کردیم. باد شدید زنجان تکانمان می‌داد. شدید و وحشی می‌وزید. به مناره‌های کنار گنبد آبی نگاه کردیم. یکیشان نیمه خراب بود. اما آن یکی که سالم بود... لحظه‌ای فکر کردیم منار جنبان است. انگار که با هر تکان باد آن منار ۱۸متری هم سر جایش چون بید می‌لرزید... ولی شاید هم این خودمان بودیم که با هر وزش باد تکان تکان می‌خوردیم و فکر می‌کردیم که مناره‌ی گنبد سلطانیه می‌لرزد...

مناره های گنبد سلطانیه

همه‌ی سوراخ سنبه‌های گنبد را که نگاه کردیم به پایین روان شدیم. امیر فانوس نفت سوزی به یادگار خرید. هنوز وقت ناهار نشده بود. سوار شدیم راه افتادیم به سمت قیدار. سر راه از یک وانتی میوه فروش گرمک خریدیم. انار سیاه رنگ شیرینی هم داشت که تا به حال به عمرمان ندیده بودیم. می‌گفت خاصیت دارویی دارد! انار سیاه شیرین...

انار سیاه

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۱ ، ۰۱:۵۳
پیمان ..

جاده باریک و پیچ در پیچ و خلوت است. میثم پشت فرمان نشسته است و می‌راند. گندمزار‌ها تا دور دست‌ها ادامه دارند. آن دور‌ها تپه‌ها با دامن‌های پر چین و شکنشان خاستنی‌اند. هر از گاهی گله‌ی گوسفندی با چوپانش دیده می‌شود. هر از گاهی تک درخت‌ها. بعد باغ‌های میوه. سیب‌های زرد. زردآلو. درخت‌های گردو. بعد کامیونی که با سرعت لاک پشتی، سینه کش گردنه‌ای را بالا می‌رود. باد در دشت زنجان شدید می‌وزد. تراکتور‌ها سر بعضی زمین‌ها مشغول شخم زدن‌اند...

قیدار نبی 

یک ساعت بعد از سلطانیه به قیدار می‌رسیم. روی نقشه نوشته است قیدار. اما قیداری‌ها با اصراری عجیب نام شهرشان را قیدار نمی‌گویند. به شهر خدابنده خوش آمدید. دادگستری خدابنده. پاسگاه نیروی انتظامی خدابنده. فرمانداری خدابنده... عجیب است. آخر چرا خدابنده؟! قیدار قرن‌ها نام این شهر بوده. به خاطر آرامگاه قیدار نبی. و آن وقت حضرات برداشته‌اند نام پیامبری از پیامبران خدا را از شهرشان پاک کرده‌اند و اسم پادشاهی که ۴۰کیلومتر آن طرف‌تر گنبدی برای خودش ساخته گذاشته‌اند روی شهرشان. سلطان محمد خدابنده را چه به قیدار آخر؟!

ظهر جمعه است و شهر تعطیل. کنار یک ساندویچی می‌ایستیم و نوشابه می‌خریم و آدرس آرامگاه قیدار نبی را می‌پرسیم. کمی جلو‌تر به سمت راست می‌پیچیم و وارد خیابانی می‌شویم که به آرامگاه قیدار نبی می‌خورد. کمی که در خیابان بالا می‌رویم به چیزی برنمی خوریم. دوباره سوال می‌کنیم. امیر پورمیرزا ترکی بلد است. می‌گوید: مشهدی باقوشدا و ترکی می‌پرسد و ترکی جواب می‌شنود. ترکی بلد بودنش بعضی جا‌ها خیلی به درد می‌خورد. می‌رویم جلو‌تر و بعد کوچه‌ها را رد می‌کنیم. گنبد آجری و کاهگلی آرامگاه قیدار نبی را می‌بینیم و دوباره برمی گردیم. کوچه‌ی تنگ و باریکی است که به آرامگاه می‌رسد. اول کوچه یک گودال عظیم کنده شده. میثم به سختی و با ترس اینکه کف ماشین توی این گودال به زمین گیر کند ماشین را رد می‌دهد...

گنبد آرامگاه قیدار نبی 

آرامگاه قیدار نبی با آنچه که در ذهنمان ساخته‌ایم زمین تا آسمان فرق می‌کند. زمین خاکی جلوی آرامگاه. آشغال‌هایی که‌‌ رها شده‌اند. جوی آبی که همین طور روان است. ظهر جمعه است و بقعه‌ی قیدار نبی عجیب اندوهناک. پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها آرام آرام و در سکوت مشغول رفت و آمدند. گنبد آرامگاه به شدت مهجور نشان می‌دهد. گنبد زنگوله‌ای که یادگار قرن‌ها است، خاکی و بی‌رنگ بر فراز بقعه‌ی قیدار نبی نشسته. توی گنبد کوچک است. ضریحی که توی عکس‌ها دیده بودم ضریحی چوبی و قدیمی بود. اما توی بقعه دیگر خبری از آن ضریح خاص و چوبی نیست. ازین ضریح‌های برنجی که توی همه‌ی امامزاده‌های واقعی و الکی ایران ساخته‌اند گذاشته‌اند. و خیلی پر زرق و برق و مضحک و در تضاد با فضای آرامگاه. گچ بری‌ها قدیمی و ساده‌اند. خبری از آینه کاری نیست. بهتر. فقط‌ ای کاش یک دستی به سر و روی این بقعه می‌کشیدند و این دیواره‌های گچی این قدر سیاه و کثیف نمی‌بودند. کتیبه‌های قرن‌های پیش هنوز پا بر جاست. چند نفر مشغول نماز خاندن‌اند. سنگینی فضای عصر جمعه توی محوطه و توی بقعه یک جوری است...

بقعه ی قدیمی آرامگاه قیدار نبی

قیدار نبی پسر اسماعیل بود. نوه‌ی حضرت ابراهیم و جد بزرگ حضرت محمد. قیدار یعنی سیاه پوست. روی دیوار بقعه استفتایی از آیت الله مرعشی نجفی زده‌اند در مورد صحت اینکه اینجا آرامگاه قیدار نبی است... ولی انگار قیداری‌ها ر‌هایش کرده‌اند. همین که اسم شهرشان را از قیدار به خدابنده تغییر داده‌اند خیلی حرف است...
اطراف آن بقعه‌ی قدیمی حجره‌های حوزه‌ی علمیه‌ی امام صادق شهر قیدار است. جلوی حجره‌ها را می‌رویم و به داخلشان و جلویشان نگاه می‌کنیم. یک اتاق کوچک با فرش و پشتی و مخده و بخاری. مثل عکس‌های تبعید امام خمینی به نجف اشرف. جلوی یک حجره ریکا و اسکاچ است. جلوی حجره‌ی دیگر یک کتابخانه پر از کتاب‌های عربی و قرآن و مفاتیح و عکس رهبر جمهوری اسلامی در فضای باز. جلوی یک حجره‌ی دیگر خیلی مغرورانه نوشته: وقت بیکاری شما وقت مطالعه ی ماست...حمام حوزه علمیه درش باز است. رختکن کثیف. گربه‌ای که مشغول رفت و آمد است. سقف حلبی راهروی حمام‌ها. کثیف و در هم بر هم... بوی خوبی نمی‌دهد... برمی گردیم. چند عکس به یادگار از بقعه‌ی قیدار نبی می گیریم برمی گردیم و سوار ماشین می‌شویم و به سوی گرماب و غار کتله خور راه می‌افتیم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۱ ، ۰۱:۰۴
پیمان ..

جاده ی قیدار به زرین رود و غار کتله خور

۸۰کیلومتر دیگر هم رفتیم تا به غار کتله خور رسیدیم. جاده‌‌ همان جاده‌ی نخی بود با گندمزارهایی که ۲ طرف جاده تا به افق گسترده شده بودند. از کنار کارخانه سیمان زنجان و سیلوهای گندم گذشتیم. به درخت‌های لخت شده از باد پاییزی نگاه کردیم. امیر می‌گفت غم انگیز‌ترین تصویر دنیا، حمله‌ی دسته جمعی کلاغ‌های سیاه به شاخه‌های یک درخت لخت توی پاییز است. از کنار راه‌های روستایی گذشتیم. ورودی روستای سازین، خانه‌ای بود. زنی فرش خانه‌اش را روی آسفالت جاده پهن کرده بود و می‌شستش. فارغ از دار دنیا. انگار نه انگار که آنجا جاده است... یک جاده‌ی نخی... به گوگجه ییلاق رسیدیم. بعد روستای پیر مرزبان و آغوزلو. روی پشت بام خانه‌های کاهگلی، تپه‌های «سامان» بالا رفته بود. امیر می‌گفت اسمشان «سامان» است. سامان با تکیه بر اولین الف. مثل اینکه بخاهی بگویی سیمان. سامان تکه‌های خرد شده‌ی ساقه‌ی گندم و کاه‌ها بودند که روستایی‌ها برای تامین غذای دام‌‌هایشان برای زمستان آن‌ها را جمع می‌کردند و روی سقف خانه‌‌هایشان کپه می‌کردند. هنوز هفته‌ی سوم مهر بود. اما آن‌ها به استقبال زمستان سخت می‌رفتند. روستای قشقجه. ۲ پسر نوجوان که از جاده‌ی اول روستا پای پیاده به سمت روستایشان می‌رفتند. دست هر کدامشان یک کیسه با آرم قلمچی و به کانون بیایید بود... بعد از زرین رود به سمت راست پیچیدیم و به سوی گرماب و غار کتله خور رفتیم. راه مستقیم به کبودرآهنگ و همدان می‌رفت...

 ورودی غار کتله خور

ساعت ۳:۳۰ عصر بود که به محوطه‌ی جلوی غار کتله خور رسیدیم. ناهار نخورده بودیم. توی راه هر جا خاسته بودیم بایستیم باد شدیدی می‌وزید و گرد و خاک مزارع تازه شخم زده را به روی جاده می‌پاشاند. عصر جمعه بود و توی پارکینگ چند تا ماشین بود. یک اتوبوس هم بود. مقصد اولمان دستشویی بود. بعد رفتیم یکی از آلاچیق‌های جلوی غار را اشغال کردیم تا ناهار بخوریم و بعد برویم توی غار. امیر رفت دنبال بلیط. گفت که آخرین سانس بازدید از غار ساعت ۴:۱۵دقیقه است. چه کنیم چه نکنیم؟ گرسنه‌مان بود. اما این همه راه را از تهران آمده بودیم که این غار را ببینیم. بی‌خیال ناهار شدیم و بلیط گرفتیم. نفری ۴۰۰۰هزار تومان.

غار کتله خور

غار‌ها از عجایب‌اند. از دیدنی‌هایی که هیچ‌گاه هیچ‌گاه نباید از دست دادشان. شگفت انگیزی و اعجابشان. خیال انگیز بودنشان. اینکه تو فکر کنی این غاری که در دل کوه طی میلیون‌ها سال شکل گرفته محل زندگی آبا و اجدادت بوده.... و «غار کتله خور» هم غاری بود که ارزشش را داشت که ۵۰۰کیلومتر از شرق تهران تا آنجا را بروی. و ارزشش را داشت که ناهارت را یک چند ساعتی به تعویق بیندازی. ورودی غار نوشته بود که ورود افراد مجرد، ۵شنبه‌ها و جمعه‌ها بعد از ساعت ۵. گرچه کمی توهین آمیز بود. ولی ما از خدایمان بود که بعد از ساعت ۵بیاییم. ولی بلیط را به ما فروخته بودند. آقای راهنمای غار تهدید هم کرد که لطفن پراکنده نشوید. چون بعد از خروج گروه چراغ‌های داخل غار خاموش می‌شوند.
دالان ورودی غار بی‌شکوه بود. دالانی که پیدا بود برای عبور و مرور راحت‌تر کاملن تخریب شده و به شکل یک راهروی بی‌روح درآمده. اما هر چه قدر که در غار بیشتر جلو می‌رفتی شگفتی غار بیشتر تو را می‌گرفت...
بعد از دالان ورودی آقای راهنما که لهجه‌ی شیرین ترکی هم داشت شروع کرد به توضیح دادن:
کتله خور معانی مختلفی مثل تپه خورشید، روستای بدون خورشید و غیره دارد که مناسب‌ترین معنی بدست آمده یک کاربرد ترکی بوده که کتله به معنی پستی و بلندی و ناهمواری‌های داخل غار و خور به معنی راحتی و آسانی است که به صورت کلی به معنی پستی و بلندی‌های راحت و دنج است.
غار به طول تقریبی ۱۰ کیلومتر در بهار سال ۱۳۳۱ هجری شمسی توسط یک هیئت کوهنوردی و با همکاری مرحوم سید اسدالله جمالی شناسایی و کشف شد.
طبق نظریه‌های علمی و نقشه‌های زمین‌شناسی غار کتله خور در دل کوه ساقیزلو در آهک‌های الیگومیوسن مربوط به دوران سوم زمین‌شناسی بوجود آمده و تقریبا حدود ۳۰ میلیون سال می‌تواند قدمت داشته باشد.
سال پیدایش این غار برای اولین بار توسط انسان معلوم نیست ولی مردمان این منطقه از سال پیدایش در این غار رفت و آمد داشته‌اند. گفته‌های افراد مسن منطقه حاکی از آن است که پدران آنان نیز در این غار رفت و آمد داشته و داستان‌های مختلفی در این باره تعریف می‌کرده‌اند. دهانه ورودی غار کتله خور به صورت طاق مثلثی شکل به قطر ۷۰ سانتی‌متر تنها راه دسترسی به داخل غار بوده و هست.
هم اکنون این غار به صورت سه طبقه خشک و طبقه چهارم به بعد مسیرهائی نیز به صورت آب بوده و زمین‌شناسان احتمال تشکیل چهار طبقه دیگر را تا سفره آب زیرزمینی داده‌اند که در سال ۲۰۰۳ میلادی حدود ۳۰ کیلومتر از مسیرهای متعدد غار توسط زمین‌شناسان آلمانی و سوئیسی نقشه برداری شد و از سال ۷۲ تاکنون تقریبا ۵. ۲ کیلومتر آن به صورت رفت و برگشت آماده بازدید شده است...

 غار کتله خور

بعد شروع کردیم به راه رفتن در مسیر ۲کیلومتری غار. هر چه قدر که جلو‌تر می‌رفتیم، سنگ‌ها و استلاگتیت‌ها و استلاگمیت‌ها زیبا‌تر می‌شدند. جلو‌تر که می‌رفتیم ریزش قطرات آب بر روی کف غار را می‌دیدیم و می‌شنیدیم. چند بار هم قطرات آب زا سقف روی سر و یقه‌مان چکیدند... مجسمه‌های طبیعی شیر خابیده، پنجه‌ی شیر، پای فیل، راهروی لباس عروس، سگ شکاری، نخل سوخته، مریم مقدس، تونل قندیلی و بعد در آخر غار: تالار قصر عروسی. سفره‌ی عقد، ش‌تر با جهاز، و ۲ استلاگمیتی که مثل ۱ عروس و داماد کنار هم ایستاده بودند... وسط راه امیر شیطانی‌اش گل کرد. چند جا مسیر غار دو راهی می‌شد. راه اصلی آن بود که روشن بود و راه دیگر تاریک بود. امیر به جای اینکه راه اصلی را برود زد به دل تاریکی. ما هم جلو رفتیم. گفتیم خب این‌ها به هم راه دارند دیگر. کمی جلو‌تر به ما می‌رسید. کمی جلو رفته بودیم که یکهو آقای راهنما به‌مان رسید. دست امیر را گرفته بود و با عصبانیت به ترکی جمله‌هایی را به ما می‌گفت. وقتی هاج و واج نگاهش کردیم به فارسی گفت: این رفیق تون با شماست؟ شیطونی می‌کنه‌ها. بعد برای اینکه تعدیل کرده باشد گفت: البته شما پسرهای خوبی هستید. مواظب باشید فقط. خندیدیم. امیر تعریف کرد که وقتی آقای راهنما بهش رسیده ازش پرسیده مجردی؟ این هم گفته آره. او هم گفته همین دیگه. فقط مجرد‌ها ازین کار‌ها می‌کنن. کلی خندیدیم... از آن ضد مجرد‌ها بود راهنمای غار... وقتی به نرده‌های آهنی آخر مسیر بازدید عمومی رسیدیم به خودمان گفتیم‌ای کاش غارنورد و غار‌شناس بودیم.‌ای کاش می‌شد آن ۳طبقه‌ی دیگر این غار را رفت و نوردید.‌ای کاش...
گرسنه‌مان بود. سریع برگشتیم. همه تقریبن رفته بودند که ما کز کردیم توی یک آلاچیق. میثم و امیر فلافل‌ها و قارچ‌ها را سرخ کردند و گوجه و خیارشور را خرد کردند. میثم خودش ساندویچ‌ها را درست کرد و بعد شروع کردیم به لمباندن... ساعت ۵:۳۰بود که ما ناهار خوردیم!
خورشید که غروب کرد همه جا سرد شد. شروع کردیم به سگ لرز زدن. دو تا امیر‌ها گفتند برگردیم تهران. من و میثم مخالف بودیم. کل روز در جاده بودیم و شب در آنجاده‌ی نخی، آن هم با این خستگی راندن خطرناک بود. قرار شد که بگردیم دنبال اتاقی، مسافرخانه‌ای، سوئیتی. اگر قیمتش مناسب بود شب را بمانیم. اگر نه که به نوبت رانندگی کنیم و برگردیم به تهران. رفتیم سراغ سوئیت‌های‌‌ همان محوطه‌ی غار. امیر جلو رفت و به ترکی با صاحب سوئیت‌ها شروع کرد به حرف زدن. از عجایب این بود که تک تک جملات رد و بدل شده بینشان را فهمیدم! یک روز بیشتر نبود که به میان آذربایجانی‌ها رفته بودم، اما گوشم به واژه‌ها آشنا شده بود! صاحب سوئیت‌ها گفت که شبی ۶۰تومان ۴تخته‌ها را اجاره می‌دهم. ولی اینجا گران است. گرانی‌اش هم دست من نیست. قیمتش تصویب شده است و به ۱۰۰۰نفر باید جواب بدهم. اما اگر ارزان‌تر می‌خاهید بروید گرماب پیش آقای معصومی. به گرماب که رسیدید همین اول، سمت راستتان توی اولین کوچه را نگاه کنید پیدایش می‌کنید. از خونگرمی و جوانمردی‌اش خوشمان آمد. کاملن انسان دوستانه عمل کرد. مثل یک لاشخور نبود که بگوید فقط خودم هستم و ارزان‌ترین جا من هستم. تورمان نکرد. از غار کتله خور تا گرماب ۵کیلومتر بیشتر راه نیست. رفتیم گرماب و جلوی خانه‌ی آقای معصومی. زنگ زدیم و آمد. خانه‌ی خوبی بود. دوبلکس با ۴تخت و آشپزخانه و حمام و دستشویی. برای ما ۴نفر که شاهانه بود. سر قیمت هر چه قدر خاستیم طی کنیم آقای معصومی چیزی نگفت. به‌مان گفت: یک شب اجاره دادن این خانه نه من را پادشاه می‌کند و نه شما را فقیر. هر چه قدر دوست داشتید بدهید. اصلن یک ۱۰۰۰تومانی هم بدهید برایم کافی است.
راضی شدیم. برخورد آقای معصومی خیلی دوستانه بود. فقط یک شرط برای ما گذاشت. به‌مان گفت که اینجا منطقه‌ی محرومی است. با اینکه غار کتله خور یکی از زیبا‌ترین غارهای جهان است، کسی تبلیغش را نمی‌کند. صدا و سیما به اینجا کاملن بی‌توجه است... وقتی برگشتید توی محیط مجازی و اینترنت حتمن از اینجا نام ببرید...
شب را در گرماب ماندیم.

سوییت آقای معصومی-گرماب- غار کتله خور

پس نوشت: الان اگر از من بپرسید کجا بروم برای مسافرت ۱۰۰در ۱۰۰ یکی از پیشنهادهای من غار کتله خور خاهد بود. غاری که از دیدنش پشیمان نخاهید شد. اگر گذارتان به گرماب و غار کتله خور افتاد و خاستید شب را بمانید، خانه‌ی اجاره‌ای آقای معصومی جای خوبی است. این شماره‌ی موبایل آقای معصومی برای هماهنگی: ۰۹۱۲۵۴۲۴۸۲۷

پس نوشت۲: بروشور غار کتله خور

پس نوشت ۳: این وبلاگ‌های محلی بهتر از هر دایرت المعارف و دفترچه راهنمایی در مورد محلشان اطلاعات ارائه می‌دهند. وبلاگ غار کتله خور ازین دست وبلاگ هاست: غار کتله خور

پس نوشت۴: عکس های طبقات زیرین غار کتله خور

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۳:۴۶
پیمان ..

برج میلاد شهر بیجار

گاهی اوقات پیش می­آمد که وارد شهر کوچکی بشوی و به یک میدان برسی که ماکتی از برج آزادی وسطش ساخته­اند و اسمش را گذاشته­اند میدان آزادی. این برای قبل­ها بود. حالا دیگر ثابت شده که آزادی طاغوتی بود. برج میلاد نماد شده. سرنوشت برج میلاد و ماکت­هایش اما جور دیگری است...

توی یکی از پارک­های شهر بیجار این را دیدیم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۳:۱۷
پیمان ..

صبح بود. خیابان‌ها و کوچه‌های گرماب پر شده بود از بچه مدرسه‌ای‌ها. دختر‌ها روپوش‌های صورتی پوشیده بودند و پسر‌ها روپوش‌های آبی نفتی. صبح شنبه بود و دیدنشان واقعن لذت بخش بود. دیدنشان چشیدن لذت آزادی بود. اینکه صبح شنبه است و تو مجبور نیستی که کله‌ی سحر با چشم‌های پف کرده بروی بنشینی سر کلاس. می‌توانی کار‌هایت را به تعویق بیندازی. می‌توانی بپیچانی. می‌توانی بشمار ۳ از خاب بیدار شوی، سوار ماشین شوی، بروی نانوایی بربری گرماب را بجویی، نان داغ بخری و راه بیفتی به سمت بیجار. جاده نخیِ گرماب - بیجار خلوت بود. به جز ما تقریبن هیچ ماشینی در این جاده نمی‌راند. هوا سرد بود. آفتاب مهرماه می‌تابید، ولی پنجره‌ی ماشین را نمی‌شد داد پایین. کم کم ارتفاع می‌گرفتیم. جایی کنار یک رودخانه‌ی فصلی که خشک بود ایستادیم و صبحانه را خوردیم و راه افتادیم.

اسم روستا‌ها تغییر کرده بود. روستای اولی بیگ. روستای محمد شاهلو. چشمه تاتار. روستای پیرتاج. دیدن همین روستا‌ها قبل از تابلوی راهداری به‌مان فهماند که از استان زنجان خارج شده‌ایم و به کردستان رسیده‌ایم. کم کم دیدن لباس مردان و زنان هم این را به‌مان فهماند. به بیجار که رسیدیم دیگر به شلوار کردی پوشیدن مردان عادت کرده بودیم. در بیجار توقف نکردیم. شهر ایران ۶۱ را به سرعت رد کردیم و به دوراهی انتهای شهر رفتیم. یک راه به طرف مرکز استان و بانه می‌رفت. راه اصلی آن بود. چند پلیس هم ایستاده بودند و ماشین‌ها را بازرسی می‌کردند. راه دیگر فرعی بود. تابلویی هم نداشت. حس کردم راه تکاب باید آن باشد. از پیرمردی که دستار به سر و پانتول به پا داشت پرسیدیم. (پانتول‌‌ همان شلوار گشاد کردی است که پاچه‌هایش تنگ است). با لهجه‌ی کردی به‌مان گفت که راه تکاب‌‌ همان راه بدون تابلو است. به عنوان نقشه خان گروه، بعد از رسیدن به تکاب بود که فهمیدم چه سوتی بدی دادم...

میثم به طرف تکاب راند. جاده کوهستانی شد. گردنه‌ها و سربالایی‌ها. یک جاهایی، جاده از میان دو تپه‌ی به هم چسبیده رد می‌شد. معلوم بود که آن تپه را کنده‌اند و جاده را از می‌انش عبور داده‌اند. یک جور حس تاریخی به‌مان دست می‌داد. حس می‌کردیم که باید بالای این تپه‌ها راهزنان منتظرمان باشند. حس می‌کردیم آن جلو چند نفر دو طرف تپه ایستاده‌اند و وقتی ما به آنجا برسیم با تفنگ ما را به رگبار می‌بندند...
امیر حوصله‌اش سر رفت. گفت: کرمم گرفته. شروع کرد از پشت به گوش من تلنگر زدن. هر چه قدر فرار می‌کردم باز به گوشم تلنگر می‌زد.

همچنان جاده خلوت بود. ماشینی هم اگر بود تریلی یا کامیونی بود که خسته خسته سربالایی و سرپایینی را می‌رفت. بعد از چند سربالایی دوباره جاده دشتی شد. رنگ سرخ کوه‌های اطراف جاده، رنگ اخرایی دشت‌ها، رنگ زرد علف‌های خشک شده، رنگ قهوه‌ای و بنفش کوه‌های دوردست. اگر دقت می‌کردی همه‌ی این رنگ‌ها را می‌دیدی و اگر دقت نمی‌کردی منظره‌ی دو طرف جاده، منظره‌ای یکنواخت بود. سر و کله‌ی باغ‌های میوه هم پیدا شد. درخت زارهای سیب زرد و سیب قرمز. همه‌ی درخت‌ها پر بار بودند. آن قدر پر بار بودند که زیر شاخه‌ی همه‌ی درخت‌ها دو شاخه‌های بزرگی اهرم شده بودند تا شاخه‌ی درخت‌ها نشکند. هر جا نهری بود کنارش سبزه و چمن و درخت بود. روستای خوش مقام را هم رد کردیم. بعد روستای سبیل. بعد روستای تمای...

جاده خلوت بود و میثم سرعت می‌رفت. جر و منجرمان شد که سرعت نرود. جاده نخی بود و هر لحظه امکان داشت سگی، روباهی، گاوی، گوسفندی وسط جاده سبز شود. ولی جاده به طرز وسوسه کننده‌ای خلوت هم بود... استان کردستان هم تمام شد و وارد آذربایجان غربی شدیم. درخت‌های میوه در دو طرف جاده زیاد شده بودند. گله‌های گوسفندان هم مشغول چرا بودند. یک جا کنار جاده یک گله‌ی گاو دیدیم. ۳۰-۴۰تا گاو با یک چوپان مشغول چرا بودند...
و به تکاب رسیدیم.
اگر از من بخاهند تکاب را در یک جمله توصیف کنم می‌گویم شهری که مردمانش ترکی حرف می‌زنند اما با لهجه‌ی کردی جواب سوالت را می‌دهند.
قد و قامت مردمان شهر بلند و رشید بود. خیلی‌ها شلوار کردی (پانتول) به پا داشتند. جامانه و دستار هم پیرمرد‌ها به سر داشتند. و زن‌ها... چند زن را دیدیم با لباس‌های محلی کرد،‌‌ همان لباس‌های بلند و یکسره که دامنشان تا به پا‌هایشان می‌رسد (کراس) که زیبا بودند... آن قد و قامت بلند کردی و آن لباس‌های کردی... یک چیزهایی هست ته ذهنم که هیچ دلیلی برای بودنشان ندارم. اما هستند. مثلن اینکه همیشه فکر کرده‌ام شلوار چیزی مردانه است. مثلن اینکه همیشه ته ذهنم این جوری بوده که در نظرم زن‌هایی که دامن می‌پوشند زن ترند، خاستنی ترند و آن زنان کرد با آن لباس یک سره و بلند... بچه مدرسه‌ای‌های شهر تکاب هم عجیب و دیدنی بودند. همه‌شان این طور نبودند. ولی بعضی‌‌هایشان بودند. لباس فرم مدرسه نداشتند. به جای پیراهن و شلوار، لباس محلی پوشیده بودند. شلوار گشاد کردی، با شالی که به کمر گره زده بودند و کوله پشتی‌ای که به دوش انداخته بودند. سیمای آن پسرک دانش آموزی که با شلوار کردی و شال و لباس کردی خاکی رنگ و کوله پشتی همرنگ لباس‌هایش به دوش، با انگشتری نقره به انگشت و ساعت طلایی به مچ و سر از ته تراشیده، از آن تصویرهاست که هیچ وقت از یادم نمی‌رود...

وارد شهر که شدیم چشممان به ماشین قدیمی‌هایی افتاد که گوشه و کنار شهر زیاد بودند. جیپ شهباز. لندرورهای قدیمی. تویوتاهای زمان جنگ. چند تایی پاترول. پاترول بین آن همه ماشین قدیمی، ماشین پولداری بود. دیدن آن همه جیپ شهباز یک جور حس موزه را بهم می‌داد. جیپ شهباز. ماشین دهه‌ی ۱۹۶۰. همه‌شان قدیمی بودند. آمبولانس‌های جنگی.‌‌ همان تویوتا‌هایی که توی عکس‌ها و فیلم‌های جنگ دیده می‌شوند. با‌‌ همان شکل توی خیابان‌ها رفت و آمد می‌کردند. جالبش این بود که آن آمبولانس‌ها انگار به عنوان ماشین مسافرکشی استفاده می‌شدند. ماشینی که توی قسمت عقبش تعداد زیادی زن و مرد و بچه از روستاهای اطراف به تکاب می‌رسیدند. توی شهر گشتیم و آدرس غار کرفتو را پرسیدیم. به‌مان آدرس می‌دادند که این بلوار را مستقیم برو. بعد این میدان را بپیچ. پرسان پرسان به یک جاده‌ی نخی دیگر افتادیم...

۵کیلومتر که در این جاده پیش رفتیم تازه فهمیدیم که چرا توی تکاب آن همه ماشین قدیمی پیدا می‌شود. ماشین‌هایی که طاقتشان زیاد است. فنربندی خشکشان و موتور پرزورشان یارای جاده خاکی‌ها و جاده‌های پر از قلوه سنگ را دارد... جاده‌های کردستان جایی است که پراید و پژو و ماکسیما تویش به زایمان می‌افتند... به یک جاده خاکی برخوردیم. اول جاده خاکی ایستادیم که حالا چه کار کنیم.

مرد کردی دستار به سر، سوار بر موتور سیکلت پیدایش شد. ازش پرسیدیم غار کرفتو همین طرف می‌روند؟ گفت آره. پرسیدیم جاده خاکی است؟ گفت آره. گفتیم غار کرفتو ارزشش را دارد که با این ماشین جاده خاکی برویم؟ گفت آره. خیلی غار عجیبیه... تشکر کردیم و رفت. زنگ زدم به مقداد که بپرسم چند کیلومتر جاده خاکی دارد این غار کرفتو؟ تازه اینجا بود که به عمق سوتی‌ای که داده بودم پی بردم. برای رفتن به غار کرفتو از سمت بیجار، نباید می‌آمدیم تکاب. باید از بیجار می‌رفتیم دیواندره و جاده سقز. از آن طرف یک جاده‌ی آسفالته به غار کرفتو می‌رسید. از تکاب تا غار کرفتو ۳۵کیلومتر راه بود. میثم سر و ته کرد. آنجاده خاکی ماشین را نابود می‌کرد...

ساعت ۱۱بود. تصمیم گرفتیم برویم سمت تخت سلیمان. دیدنی‌های آنجا هم کم نبود. قبل از ادامه‌ی رفتن باید فکری به حال ناهارمان می‌کردیم. به اندازه‌ی یک ناهار دیگر فلافل آماده داشتیم. باید گوجه و خیارشور و نان می‌خریدیم. گوجه و خیارشور را خریدیم. اما نان... هر جا می‌رفتیم فقط نان لواش داشتند. دنبال نان بربری و نان سنگک بودیم. اما نبود. از یک ساندویچی پرسیدیم که آیا نان داری؟ نان لواش داشت فقط. تکاب شهری که ساندویچی‌هایش، ساندویچ با نان لواش تحویل مردم می‌دهند... نان لواشی‌ها هم سر ظهری کمی شلوغ بودند و باید صف می‌ایستادیم... تنبلی ذاتی نگذاشت که در صف بایستیم. از بودن اسم تخت سلیمان روی نقشه حدس زدیم که آنجا یحتمل یک آبادی هست که می‌شود درش نان پیدا کرد. پس بی‌خیال نان لواش خریدن در تکاب شدیم. راه افتادیم به سمت تخت سلیمان... اما...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۱:۲۴
پیمان ..

زندان سلیمان

بالا رفتن از آن مخروط ۱۱۰متری یکی از دهشتناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود.
نه... به خاطر ارتفاعش نه. به خاطر منظره‌ای که آن بالا غافلگیرم کرد. ۴۰کیلومتر از تکاب دور شده بودیم و داشتیم به تخت سلیمان نزدیک می‌شدیم که منظره‌ی مخروط از دور نمایان شد. بالایش انگار ساختمان نیمه خرابی بود که حدس می‌زدیم دژی قلعه‌ای چیزی باشد. یعنی منظره‌اش از دور داد می‌زد که باید چیزی آن بالا باشد. اما دور و بر آن مخروط کسی و چیزی نبود.
تا که جاده به پای مخروط رسید. داشتیم رد می‌شدیم که چشممان افتاد به یک تابلوی کوچک زنگ زده: زندان سلیمان. همین و بس. رد شده بودیم. به همین راحتی. چند ده متر بعد ایستادیم و دور زدیم و برگشتیم. گفتیم برویم آن بالا. برویم ببینیم چه خبر است. هیچ کسی نبود. فقط ما بودیم. میثم کفش کوهش را پوشید. امیر هم کتانی‌اش را. آن جلو یک ساختمان نیمه ساخته بود. یک کانکس هم بود. کسی توی کانکس نبود. ساختمان نیمه ساخته هم دستشویی بود. هنوز قابل بهره برداری (!) نشده بود. یال مخروط را گرفتیم و رفتیم بالا. شیب نفس گیری داشت. آن بالا‌ها پلکانی می‌رفت بالا. بقایای سنگ‌های بزرگی که دژ را می‌ساختند عمودی می‌رفت بالا. لای سنگ‌ها پر بود از مارمولک‌ها و مورچه‌ها و جک و جانور‌ها. انتظار داشتیم با چیزی مثل قلعه‌ی الموت روبه رو شویم. یعنی یک دژی که خراب و نابود شده باشد و چند تا سنگ از بقایایش باشد و ‌‌نهایت چند تا اتاقک و دهلیز و این حرف‌ها... اما وقتی به نوک مخروط رسیدیم... شگفت انگیز بود. آن قدر شگفت که فریادی که کشیدیم کاملن ناخودآگاه بود. خدایا... این دیگر چیست؟!

زندان سلیمان

انگار کن به نوک یک قله‌ی آتشفشانی رسیده باشی. نه. آنجا ساختمانی نبود. زندان یا دژی هم نبود. آنجا نوک یک قله‌ی آتشفشانی بود. یک قله‌ی توخالی. به‌‌ همان اندازه که بالا آمده بودیم توخالی بود. یک دره‌ی دهشتناک آنجا بود. بوی گندی به مشاممان خورد. بوی اعماق زمین بود. بوی تعفن بود. از نوک قله، روی سنگ‌ها خپ می‌کردیم و زور می‌زدیم ته دره را ببینیم. سنگ‌ها صاف و قاچ خورده تا اعماق زمین رفته بودند... و شگفتش این بود که وسط آن بوی تعفن در اعماقِ آن دره، ۲تا پرنده‌ی سفید داشتند پرواز می‌کردند. دقت که کردم دیدم آن پایین که دره گشاد‌تر و گشاد‌تر می‌شد لانه دارند...
ایستادن لب آن دره‌ی دایروی، روی آن قله، پاهای آدم را به لرزش می‌انداخت. هر آن حس می‌کردی الان است که بادی برخیزد و هولت بدهد به درون مخروط و تو تا اعماق زمین سقوط کنی. ترسناک بود. وقتی داشتم از میثم و امیر و امیر عکس می‌گرفتم پاهای خودم می‌لرزید و شگفت زدگی را توی چشم‌‌هایشان می‌دیدم.

میثم پیروزی+امیر زحمتی+امیر پورمیرزاعلی

زندان سلیمان. بعد فهمیدم که چرا آنجا را زندان سلیمان می‌نامند. محلی‌ها می‌گویند حضرت سلیمان وقتی دیوهای شرور را می‌گرفته، آن‌ها را توی این مخروط ترسناک می‌انداخته و آن‌ها را این تو زندانی می‌کرده.
اما اهلش چیز دیگری می‌گویند. می‌گویند که این مخروط هزار‌ها سال عمر دارد. هزار‌ها سال پیش این مخروط پر از آب بود. بعد کم کم آب و املاح درون آن به درون زمین نفوذ می‌کنند و کم کم چشمه‌ی درون این مخروط خشک می‌شود و این مخروط پر از آب تبدیل می‌شود به یک مخروط توخالی. املاح آن آب و آهک، مواد اعماق این مخروط را تشکیل می‌دهد و این بوی تعفن بوی املاح گوناگون است. می‌گویند که این مخروط ۲۰۰۰سال پیش یکی از مکان‌های مقدس ایران زمین بوده. نیایشگاه مانوی‌ها بوده. جایی بوده که موبدان زرتشتی قربانی‌های خودشان را از جای جای ایران می‌آورده‌اند روی نوک این مخروط و قربانی می‌کرده‌اند... صحرای عرفاتی بوده برای خودش...
زندان سلیمان جایی عجیب بود...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۵۳
پیمان ..

آخ... نان گیر نیامد. رسیدیم به تخت سلیمان. به روستای تخت سلیمان. البته ساختمان بخشداری تخت سلیمان اندازه‌ی یک فرمانداری بود. سراغ تنها نانوایی آن محل رفتیم و با در بسته مواجه شدیم. سر ظهر بود. اما در نانوایی بسته بود. پیرمردی که مغازه داشت گفت نانوایی چند وقت است که خراب شده بسته است. خودش اغذیه فروشی داشت. وقتی دید عاطل و گرسنه داریم نگاهش می‌کنیم گفت چند تا نان می‌توانم به‌تان بدهم. ولی خودم ساندویچی دارم نمی‌شود همه‌ی نان‌ها را بدهم. ۴عدد نان لواش تقدیممان کرد. به نان لواش‌ها نگاه کردیم. ۴تا نان لواش لاغر و کوچولو کجای شکم ما ۴تا را می‌گرفت آخر؟! بی‌خیال ناهار شدیم. گفتیم برویم به دیدار خود تخت سلیمان...

تخت سلیمان

آخ... فقط ما بودیم. هیچ ماشین دیگری آنجا پارک نبود و هیچ بازدیدکننده‌ی دیگری هم نبود. به سمت دیواره‌های قطور مجموعه‌ی تخت سلیمان راه افتادیم. سنگ نوشته‌ی ثبت میراث جهانی تخت سلیمان‌‌ همان اول راه بود:
"یونسکو
سازمان آموزشی علمی و فرهنگی ملل متحد
معاهده‌ی مربوط به حفاظت از میراث فرهنگی و طبیعی جهانی
کمیته‌ی میراث جهانی تخت سلیمان را در فهرست میراث جهانی ثبت کرده است. ثبت در این فهرست موید ارزش استثنایی و جهانی یک مجموعه‌ی فرهنگی و طبیعی است که لازم است به نفع تمام بشریت حفظ شود.
تاریخ ثبت در فهرست میراث جهانی: ۵جولای ۲۰۰۳-۱۴تیر ۱۳۸۲"

اژدهای سلیمان

از پله‌ها رفتیم بالا. جوی زردرنگ «اژدهای سلیمان» جلوی در ورودی جاری بود. از دروازه‌های دژ وارد شدیم. نفری ۵۰۰تومان را سلفیدیم و... آخ... ر‌هایمان کردند در مجموعه‌ی تخت سلیمان. ر‌هایمان کردند تا چند هکتار زمینی را که روزگاری جزء مقدس‌ترین خاک‌های ایران زمین بود خودمان ببینیم. راهنمایی نبود. کسی نبود که برایمان توضیح بدهد. حتا کسی نبود که مواظب ما باشد. می‌توانستیم تک تک آجرهای آتشکده‌ی آذرگشنسب و معبد آناهیتا و کاخ ایلخانیان را لمس کنیم. حتا اگر دیوانگانی می‌بودیم که محض شوخی لگد به در و دیوار می‌انداختیم باز هم کسی نبود. و تخت سلیمان جزء ۱۲مکانی است که از ایران زمین ثبت جهانی یونسکو شده است...
ویکی پدیا که بروی یک بحث طولانی در مورد اینکه تخت سلیمان‌‌ همان جایی است که چند ۱۰۰۰سال پیش شیز می‌نامیده‌اند می‌بینی. و شیز‌‌ همان جایی است زرتشت متولد شده.

تخت سلیمان

از پیاده روهای چوبی که بوی گازوییل می‌دادند گذشتیم و به دریاچه‌ی وسط مجموعه‌ی تخت سلیمان رسیدیم. خیره کننده بود. وسط آن همه دشت و کوه و خشکی و ویرانه‌های اعصار یکهو چشمت به آبیِ دریاچه‌ای بیفتد و بعد بفهمی که این دریاچه نیست. این یک چشمه‌ی خیلی عمیق است. چشمه‌ای که ۱۱۰متر عمق دارد. یعنی یک چیزی مثل‌‌ همان مخروطی که زندان سلیمان نامیده می‌شود، اما پر از آب. یک آب آبی رنگ با خاصیت اسیدی و پر از املاح و گوگرد که نه برای خوردن خوب است و نه برای کشاورزی. به درد چه می‌خورد؟ به درد تقدیس آب به عنوان یکی از عناصر چهارگانه‌ی سازنده‌ی طبیعت...

تخت سلیمان

در زمان ساسانیان که دین رسمی ایران زرتشتی بوده سه آتشکده‌ی بزرگ در ایران وجود داشته. آتش هر کدام از این آتشکده‌ها یک نامی داشته. یکی «بُرزین مهر» به معنای آتش عشق والا و ویژه برزیگران بود که در نزدیکی نیشابور خراسان در آتشکده‌ی «آذربرزین» بود.
دومی فَربغ بود به معنای آتش فرّ ایزدی که در کاریان فارس و ویژه موبدان و بلندپایگان بود و نام آتشکده‌اش هم «آذرفرنیخ» بود.
سومی آتشکده آذرگشنسپ که در تکاب آذربایجان قرار داشت. آتشکده آذرگشنسپ ویژه ارتشیان و پادشاهان بود و در شهر و محلی بنام شیز یا گَنجَک بر روی کوه اَسنَوند (محلی که الان بهش می‌گویند تخت سلیمان) قرار داشت.
آذرگشنسپ یعنی اسب نر. علت آذرگشنسپ نامیدنش هم این بود که کیخسرو به هنگام گشودن بهمن دژ در نیمروز با تیرگی شبانه که دیوان با جادوی خود به وجود آورده بودند روبرو شد. آن وقت آتشی بر یال اسبش فرود آمد و جهان را دوباره روشن کرد و کیخسرو پس از پیروزی و گشودن بهمن دژ، به پاس این یاوری اهورایی، آتش فرود آمده را آنجا نهاد و آن آتش و جایگاه به نام آتش اسب نر (گشسب یا گشنسب) نامیده شد.

ایوان شمالی دریاچه ی تخت سلیمان

در امپراطوری ساسانی رسم بر این بود که پادشاهان ساسانی باپای پیاده و اعطای انواع نذورات به این اتشکده می‌رفتند وقدرت ونصرت می‌طلبیدند وپس از انجام هر جنگی وکسب پیروزی در آن بخشی از غناییم به دست امده را به این اتشکده هدیه می‌کردند. وقتی در میان ویرانه‌ها پیش رفتیم به محل آتشکده هم رسیدیم. فقط چند خشت و چند آجر بازسازی شده بود. بدون هیچ دیواره‌ای. مربعی بود که نوشته بود محل نگه داری آتش جاویدان. می‌گویند ساختمان اصلی آتشکده به عنوان اصلیترین محل عبادت ۴ستون و یک گنبد از جنس طلا و فیروزه داشته... کنارش هم معبد آناهیتا بوده برای تقدیس کردن آب... آتشکده برای آتش و معبد آناهیتا برای آب...

دالان محل نگه داری اشیا مقدس

اما در کرانه‌های آن چشمه‌ی خیلی بزرگ بقایای ایوان‌های شرقی و شمالی کاخ‌های سلاطین ساسانی برقرار بود... آن سو‌تر از محل آتشکده دالان نگه داری اشیاء مقدس بود. یک دالان بازسازی شده که راه رفتن تویش حس غریبی بهت می‌داد. این سو‌تر ستون‌های سالن‌های مختلف کاخ ساسانی پا برجا بود. سالن غذاخوری عام. سالن غذاخوری ارتشیان و صاحب منصبان. حمام‌ها و...
آخ...‌ای کاش کسی بود که برایمان قصه می‌گفت که آن موقع آدم‌ها چطوری حمام می‌رفتند. چه جوری توی آن آتشکده جمع می‌شدند و چه جوری نیایش می‌کردند. چه جوری توی آن سالن‌ها با آن ستون‌های عظیم غذا می‌خوردند. چه می‌خورند. چطور می‌خوردند...
با انقراض حکومت ساسانیان آتشکده‌ی آذرگشنسب و کاخ ساسانی با همه‌ی تقدس و شکوه و جلالش ویرانه شد. هجوم رومیان و مسلمانان آتشکده را با خاک یکسان کرد. چند صد سال آتشکده‌ای که روزگاری پادشاهان به خاطرش پای پیاده هزاران گز راه می‌رفتند یک مخروبه بود. جز ویرانه‌هایی که بعد از ۱۴۰۰سال ما به دیدنشان رفتیم چیزی باقی نماند....

یکی از طاق های دوره ی ایلخانی در تخت سلیمان

گذشت و گذشت تا هجوم مغول‌ها به ایران. بعد از چند صد سال این مغول‌ها بودند که شروع کردند به آباد کردن تخت سلیمان. ایلخانیان و در زمان اباخان در محدوده‌ی تخت سلیمان شروع کردند به ساختمان ایوان‌ها و طاق‌ها و کاخ‌های ۸ضلعی و کاخ‌های ۱۲ضلعی. بخش دیگر تخت سلیمان کاخ‌ها و آثار به جا مانده از زمان ایلخانیان است که آن‌ها هم دیدنی‌اند. مخصوصن اینکه صحیح و سالم‌تر از بخش‌های آتشکده و کاخ ساسانی‌اند... هر چند طاق اصلی نیمه ویران شده. توی عکس های موزه که نگاه می کردیم این یک طاق کامل بود. ولی مثل این که در طول عملیات اکتشاف گند زده اند و فقط یک دیواره اش مانده و آن دیواره را هم یک عالمه داربست زده اند که نیفتد و ویران نشود...
بیش از ۹۰دقیقه در میان ویرانه‌های تخت سلیمان چرخیدیم. پیش خودمان بار‌ها آخ گفتیم. جایی به این عظمت و با این تاریخ چرا این قدر مهجور است؟ چرا همه فقط تخت جمشید را بلدند. تخت جمشید هم که به اندازه‌ی اینجا ویرانه است. آن چند تا سرستون‌ها را ازش بگیری یک مشت میله است دیگر. تخت سلیمان که از آنجا تاریخی‌تر و پرماجرا‌تر است... بعد وارد ساختمانی شدیم که مجموعه عکس‌های تخت سلیمان بود. پوسترهای قشنگ قشنگ. عکس‌های قدیمی. عکس هوایی قبل از خاک برداری از مجموعه. به غیر از دریاچه‌ی وسط تخت سلیمان هیچ چیزی پیدا نبود. عکس بعد از خاک برداری که تازه بنا‌ها مشخص شده بودند. تاریخ کشف مجموعه‌ی تخت سلیمان. خارجی‌هایی که شناختندش. تیم‌های خاک برداری و مطالعه‌ی مختلف و...

  

فقط تخت سلیمان نیست. فقط این دریاچه یا چشمه‌ی شگفت انگیز نیست. سرت را که بالا بگیری آن کوه‌های روبه رو در ارتفاع ۳۵۰۰متری تخت بلقیس است. ویرانه‌های کاخی که بین دو قله واقع شده و در فصل‌های پرآب بین آن دو قله دریاچه‌ی فصلی به وجود می‌آید. فکرش را بکن.... آخ... فکرش را بکن... بر فراز یک قله‌ی ۳۵۰۰متری... فکرش را بکن. آخ. بیایی اینجا. بیایی تخت سلیمان را ببینی. آن را بازسازی کرده باشند. از زرتشتی‌های ایران کمک گرفته باشند و آتشکده را به‌‌ همان شکل باستانی‌اش بازسازی کرده باشند و بعد راهنماهایی گذاشته باشند که برایت از روزگاران شکوه و تقدس اینجا برایت روایت کنند. کاخ‌های ایلخانی را هم کامل بازسازی کرده باشند. بعد از مجموعه‌ی تخت سلیمان بیایی بیرون. با جوی آبی که از چشمه‌ی وسط تخت سلیمان از دیواره‌های دژ بیرون آمده و بهش می‌گویند اژدهای سلیمان همراه شوی. بعد برسی به یک تله کابین. تله کابینی که تو را به آن ارتفاع می‌برد. برسی آن بالا. یک گشت بزنی. به دریاچه‌ی فصلی و تخت بلقیس نگاه کنی و برگردی...
به آن می‌گویند یک میراث جهانی، نه...

آخ...

وقتی آمدیم بیرون یک آخ دیگر هم گفتیم. به جز ماشین ما یک ماشین دیگر هم بود. یک ماشین با پلاک اتحادیه‌ی اروپا. یعنی اینکه طرف ایرانی نبوده و به این میراث جهانی سر زده...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۴۶
پیمان ..

جاده ی تخت سلیمان- دندی- در سینه کش با سرعت لاک پشتی در حال سبقت گرفتن...

     - گشتی دیگر در روستا می‌زنیم. شاید شاید نانوایی باز شده باشد. نه. مغازه‌ها هم نان ندارند. خانه‌ها را نگاه می‌کنیم. توی یکیشان تنوری خانگی را آتش کرده‌اند. تنوری که کنار ساختمان خانه است. تازه آتشش را روشن کرده‌اند. رویمان نمی‌شود برویم در بزنیم بگوییم نان می‌خاهیم. حتم بینشان رسم نیست که به مسافر و مثلن توریست نان محلی بفروشند، ورنه... راه می‌افتیم سمت دندی و زنجان.
     - جاده نخی‌تر می‌شود. پر از پیچ و گردنه و سربالایی. ۹۰کیلومتر دیگر تا زنجان داریم. سر و کله‌ی تله کابین‌های «معدن سرب و روی انگوران» هم کنار جاده پیدا می‌شود. تله کابین‌هایی که به جای آدم سنگ‌های معدنی را جابه جا می‌کنند. طولانی‌ترین تله کابینی است که به عمرم دیده‌ام. بیش از ۱۰کیلومتر پا به پایمان سبدهای سنگ‌های معدنی روی سیم‌های تله کابین در حال رفت و آمد بودند. جاده، جاده‌ی کامیون‌های معدن است... سرعت می‌روند. با هم کورس می‌گذارند. از هم سبقت می‌گیرند و جاده پر است از دست انداز‌ها و چاله‌های نا‌به هنگام... یکی از همین چاله‌های نا‌به هنگام رینگ سمت چپ را کج و کوله می‌کنند. ادامه می‌دهیم.
     - ساعت ۴به دندی می‌رسیم. نانوایی‌های اینجا هم تعطیل‌اند. به میدان مرکزی شهر می‌رسیم و از یک فروشگاه نان بسته بندی می‌خریم. آدامس اربیت را ۶۰۰تومان می‌فروشد. آدامسی که توی تهران و هر جای دیگر ۱۱۰۰ یا ۱۲۰۰تومان است. آدامسی که دارد برای ۵یا ۶ ماه پیش است. فاجعه‌ای را که رخ داده مزه مزه می‌کنیم...
     - ناهار در پارک شهر دندی. به سوی زنجان. وارد اتوبان می‌شویم. خلوت و تاریک. با سرعت به سوی تهران.
     - جالب‌ترین ویژگی سفر شاید این باشد که لحظه‌هایت پربار می‌شوند. زمانی را که در سفر گذرانده‌ای طولانی‌تر حس می‌کنی. پلی را موقع رفتن نگاه می‌کنی. وقت برگشتن به‌‌ همان پل که نگاه می‌کنی حس می‌کنی خیلی وقت پیش بود که آن را دیده بودی. به ساعت شاید فقط ۴۸ساعت گذشته باشد، اما اصلن حس نمی‌کنی که آن را ۲روز قبل دیده‌ای. حس می‌کنی تصویر قبلی‌ات از پل برای چند ماه پیش است...
     - کرج نفرت‌گاه من است. کرج نفرت انگیز‌ترین شهر بین راهی دنیا است. کرج جایی است که شهر و آدم‌ها و روزگار به صورتم سیلی می‌زنند. کرج جایی است که یکهو به یادم می‌آورند. چیزهایی را که فراموش کرده‌ام همه را یکهو به صورتم می‌زند. اتوبان که به کرج می‌رسد یکهو شلوغ‌تر می‌شود. یکهو ترافیک می‌شود. یکهو حس می‌کنی این آدم‌هایی که در حال راندن‌اند آدم‌های قبلی جاده‌ها نیستند. حس می‌کنی مشتی روانی پر استرس دور و برت هستند. حس می‌کنی این آدم‌ها، آدم‌های دشت‌های فراخ و جاده‌های نخی نیستند. این آدم‌ها دیگر فراخی دیده ندارند. این آدم‌ها دیگر چیزهای دور را نمی‌بینند. فقط فاصله‌ی جلوی دماغشان را می‌بینند. عجله دارند. شتاب دارند. نوربالا می‌زنند. بوق می‌زنند. سرعت می‌خاهند. نه. سرعت هم نمی‌خاهند. یکهو حس می‌کنی که به خاطر ماشین زیر پایت دارند تحقیرت می‌کنند. یکهو می‌بینی دور و برت آدم‌هایی در حال راندن هستند که ۵ثانیه ای‌اند. ۵ثانیه کند‌تر بودن تو را تحمل نمی‌کنند. می‌خاهند تو نباشی. می‌خاهند بکشی کنار... می‌خاهند فقط خودشان باشند. حس می‌کنی همه‌شان رقابت دارند. رقابت بر سر چه؟! گیج و گول می‌مانی. یکهو می‌بینی که آدم‌ها در حال دویدن هستند. به کجا؟ گیج و گول می‌مانی...
     - به کرج که می‌رسیم احساس غربت می‌کنم. احساس می‌کنم دوباره خودم شده‌ام. حس می‌کنم آن پیمانی که ۱۲۰۰کیلومتر را رفته و برگشته یک پیمان دیگر بوده. هیچ وقت دوست نداشته‌ام آدم وطن پرستی باشم. بدم می‌آید مثل پیرمرد‌ها بگویم وطنم وطنم وطنم... ولی خاک راه جاده‌های نخی غریبم می‌کند. یکهو احساس می‌کنم ایران جای دیگری است. این اتوبان تهران کرج و این دیوانگانی که درش در حال رفتن‌اند ایران نیستند. یکهو احساس می‌کنم ایران چیز دیگری بوده است. حس می‌کنم آن ایران زیر خاک است. آن ایران غریب است. آن ایران چیزهای دیگری برای جوش و جلا زدن دارد. آن ایران چیزهایی دارد که هیچ سرزمین دیگری ندارد. سفر می‌روم تا گم و گور شوم. یعنی سفری که درش خودم را گم و گور کنم، فراموش کنم که چه هستم و چه نیستم برایم سفر است. وقتی به کرج رسیدیم حس می‌کردم به دیدار زنی رفته‌ام که چهره‌اش خاک آلودِ خاک آلود بود. ولی وقتی نوک انگشتم را به اندازه‌ی یک خش کوچک روی صورتش کشیدم لطافت صورتش مبهوت کننده بود... وقتی به کرج رسیدیم احساس کردم آن خاک ناچیز روی انگشتم است. ولی هیچ کس نمی‌تواند ببیندش. حس کردم خیلی ناچیز است... و تازه اگر کسی پیدا می‌شد و آن ذره‌ی خاک را می‌دید، چطور لطافت آن صورت را بهش نشان می‌دادم؟! صورتی که خودم هم اصلن ندیدمش...
     - می‌دانم که خبری نیست. حتم همه چیز گران‌تر شده. حتم جنون بیشتر شده. حتم کسانی که باید برایشان مهم باشد مزخرفات دیگری می‌گویند. حتم... یک چیز دیگر هم هست. به کرج و بعد تهران که می‌رسی یکهو همه چیز برایت دور‌تر می‌شود. یکهو آرزوهایی که در سرت جوانه زده دور می‌شوند. خیلی دور. یکهو جایی که رفته‌ای دور می‌شود. جاهایی که دیده‌ای و ندیده‌ای همه‌شان دور می‌شوند. صلح و مهربانی دور می‌شود. آرزوی داشتن ماشینی که توی چاله‌ها رینگش کج نشود دور و دست نیافتنی می‌شود. یکهو دوست داشتن یک زن دور و ناممکن می‌شود. هم چیز دور و ناممکن می‌شوند...
     -می نشینم و حساب کتاب‌های هزینه‌ها را می‌کنم که سهم‌‌هایمان را بسلفیم... به تهران رسیده‌ایم....
بنزین: ۵۲۴۰۰تومان- خانه: ۳۰۰۰۰تومان- بلیط‌ها: ۲۰۰۰۰تومان- خورد و خوراک و دیگر هزینه‌ها: ۴۶۰۰۰تومان
میثم از هزینه‌ی بنزین معاف است. (هزینه‌ی استهلاک ماشین به اندازه‌ی کافی هست.) -نفری ۴۲۰۰۰تومان.
- و...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۸
پیمان ..

پیش نوشت: از هر چیز سفیدی که مداد توانایی لغزیدن رویش را داشت خوشم می‌آمد. صفحات سفید اول همه‌ی کتاب‌ها جولانگاه خط خطی‌های من بودند. دیوارهای رنگ پلاستیک عالی بودند. نقاشی روی دیوارهای رنگ پلاستیک لذت فوق العاده‌ای داشت. دیوارهای سفید وسوسه برانگیز بودند همه‌شان. قدم به نیم متر نمی‌رسید. ولی یادم می‌آید که یکی از آرزوهای آن روز‌هایم این بود که خانه‌ای بخرم که نقاشی کشیدن با مداد رنگی روی دیوار‌هایش آزاد باشد و توپ و تشر و کتک خوردن نداشته باشد. دفترنقاشی‌های ۶۰برگ و ۱۰۰برگ کفاف فقط ۲روز نقاشی کشیدن‌هایم را می‌دادند. کاغذهای باطله‌ی محل کار پدر که پشتشان اسناد به درد نخور حسابداری بود و طرف سفیدشان محل رویاپردازی‌های تمام شدنی من هم کفافم را نمی‌دادند. باید می‌گفتم تمام نشدنی؟! آن روز‌ها تمام نشدنی بودند. ولی حالا...
یکی از همین روز‌ها توی خرت و پرت‌های قدیمی چشمم به دفترنقاشی‌ای خورد که دیوانه کننده بود. نقاشی‌های ۶سالگی خودم بودند. نقاشی‌های من، من ِ کله پوک. سرشار بودند از چیزهایی که یک اپسیلونش را هم این روز‌ها ندارم. نقاشی‌هایی که پر بودند از چیزی به اسم خلاقیت و خنده دار بودند پاری وقت‌ها و بعضی‌هایشان سردرنیاوردنی بودند و بعضی‌‌هایشان فقط آرزوهای یک پسر ۶ساله را که دیوانه وار نقاشی می‌کشید به یادم می‌آوردند و بعضی‌‌هایشان خنگول بازی‌های یک پسربچه‌ی ۶ساله بودند... پسربچه‌ی ۶ساله‌ای که دوست داشتنی بود. مثل همه‌ی بچه‌های ۶ساله‌ی دیگر دوست داشتنی بود...
چند تایشان این شکلی‌ها بودند...:

خروس غول پیکر 

این خروس چرا این قدر غول پیکر است؟ چرا پا‌هایش آبی‌اند؟ چرا خودش نارنجی است و بالش صورتی است؟ آن دایره‌ای که کنار ساختمان از عقب خروس زده بیرون برای ساختمان است یا تخم مرغ است؟ چرا دودکش‌های خانه‌ی چند طبقه این قدر دودهای خشن بیرون می‌دهند؟ نمی‌دانم...

کلاه قرمزی 

خود کلاه قرمزی است. قهرمان روزهای کودکی و خیلی روزهای دیگر زندگیم است. این پایین آب رودخانه است؟ آن چیزی که روبه روی کلاه قرمزی است... حجله است؟ ازین حجله‌ها که سر کوچه‌ها می‌گذارند؟ بالایش چرا گل روییده؟ اصلن کلاه قرمزی را چه به حجله؟ قصه‌ی این نقاشی چی بوده؟!...

آن بابام است. مطمئنم که بابام است. مو هم ندارد. آن چیزی هم که بالای سرش بلند کرده بخاری است. چرا مثل وزنه بردار‌ها بخاری را روی سرش بلند کرده؟! این خاطره‌ی کدام روز از روزهای ۶سالگی‌ام است؟!

حیاط خانه و بشکه ی نفت

آن قطار نیست. حیاط خانه‌مان است از زاویه‌ی ته حیاط. آن بالا نرده‌های روی پشت بام است. پله‌هایی که به حیاط سرازیر می‌شوند. باغچه با درختی خزان دیده. بشکه‌ی نفت. آه... روزهایی که گاز نبود و بشکه‌ی نفت بود...

 دایناسور+صندوق پست+یک روز برفی

دایناسور. چمنزار. حوض آب. صندوق پست...
یک روز برفی.

چهارشنبه سوری 

چهارشنبه سوری است.‌‌ همان روزهایی که یاد گرفتم اسمم را هم می‌شود نوشت... یک جور امضا برای نقاشی؟!

 

جاده. کامیون‌ها. ماشین. پیمان. درخت. کیک تولد. صندوق پست. گلدان. حوض آب. پروانه‌ها. دوچرخه. رودخانه. تنهایی...

 

مرتبط: روز جهانی کودک

۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۱ ، ۱۱:۲۰
پیمان ..

دانشگاه تهران

 «آن وقت‌ها صرفه جویی عادت نبود. جزئی از زندگی ما بود. چون بدون آن دیگر از بیستم ماه به بعد آه در بساط نمی‌ماند. ما نمی‌توانستیم مثل "ف" به قول خودش اول برج کاپیتالیست باشیم. وسط برج سوسیالیست و آخر برج کمونیست. قرض هم به مزاجمان سازگار نبود. چون امکان پس دادنش نبود. حسن ماهی ۱۱۰تومان داشت و من ماهی ۱۰۰تومان. ۵۰تومانش برای کرایه اطاق می‌رفت. می‌ماند ۱۶۰تومان. جمع المال هم بودیم و باید با همین پول تمام ماه را سر می‌کردیم.

صبحانه نان و پنیر بود بدون چای. ناهار را در باشگاه دانشجویان می‌خوردیم، یک راگو یا ژیگو یا چیز دیگری از این قبیل، با یک نان بربری، تمام به ۱۲-۱۳ریال و این غذای اصلی بود. بعد از ناهار یکی دو ساعتی به گپ زدن و صحبت‌های سیاسی و اجتماعی یا شنیدن سخنرانی‌های چند نفری می‌گذشت، بعد از ظهر تا نزدیک‌های غروب توی اطاق کتاب و بیشتر رمان می‌خاندیم و معمولن وقتی توی اطاق بودیم یکی یک پتو دورمان می‌گرفتیم تا از سرما نلرزیم.

حسن یک بخاری کالری فیکس از اصفهان آورده بود که شیشه نداشت، سراسر زمستان به همدیگر نق زدیم تا دیگری آن را ببرد و شیشه بیندازد و آخر هیچ کدام نرفتیم و سرما را نوش جان می‌کردیم. این هم مثل غذا پختنمان بود. وقتی از اصفهان راه افتادیم، مامان مقداری نخود و لوبیا و چیزهای توی چمدان من گذاشت و طرز پختن آبگوشت را به من گفت و کوشیدم که به خاطر بسپارم. یک شب آبگوشت پختم تا ساعت ۱۰ توی آشپزخانه بودم. آخرش حوصله‌ام سر رفت. برداشتم آوردم توی اطاق. هیچ چیزی را نتوانستیم بخوریم. نپخته بود و گرسنه خابیدیم. کماجدان را تا دو سه روز با آب سرد و خاکس‌تر می‌شستم و همچنان چرب بود و نمی‌فهمیدم که چرا و متعجب بودم که پس توی خانه چه می‌کنند؟

خلاصه، باقی نخود لوبیا‌ها با مقداری قند و چای و کماجدان ماند تا وقتی که مامان به تهران آمد و آن‌ها را با خود به اصفهان برگرداند. این تنها غذایی بود که پختیم و دیگر توبه کردیم. شب‌ها از خیابان اسلامبول که برمی گشتیم، مشکل شام به میان می‌آمد. هر شب من و حسن به هم اصرار می‌کردیم که امشب شام را تو معین کن و هر دو می‌دانستیم که شام چه خاهد بود. به میوه فروش نزدیک خانه که می‌رسیدیم، هنوز هیچ کدام چیزی نگفته بودیم و همچنان به همدیگر تعارف می‌کردیم و بی‌اختیار به طرف هندوانه‌ها می‌رفتیم، ۱ هندوانه با ۲-۳تا نان لواش و یک سیر پنیر. این شام هر شب بود. فقط فصل هندوانه گذشت، ناچار برنامه عوض شد به نان و پنیر و حلوا ارده. و در زمستان آن قدر حلوا ارده خوردیم که من اسهال گرفتم و مریض شدم. ۱۲ اسفند به طرف اصفهان حرکت کردم و حسن تا نزدیک عید ماند. در اصفهان پس از ۱۰-۱۲روز خوب شدم.
در آن روزگار بی‌پولی چیزی نبود که آزارمان بدهد. البته بهتر است بگویم کم پولی نه بی‌پولی. زندگی کمتر جدی و بیشتر بازی شیرینی بود که هر روز از صبح تا دیروقت شب ادامه داشت. صبح که بیدار می‌شدیم خاه ناخاه مدتی کشتی می‌گرفتیم. کف اطاق گچی و فرش آن زیلویی بود که حسن آورده بود. وقتی خاک اطاق را فرا می‌گرفت و دیگر چشم چشم را نمی‌دید به ناچار کشتی تمام می‌شد...

پس از کشتی نوبت مستراح رفتن بود. یک مستراح بود و ۱۲نفر که همه تقریبن یک وقت بیدار می‌شدند و همزمان باید به دنبال کارشان از خانه بیرون می‌رفتند. پیداست که از دکان نانوایی شلوغ‌تر می‌شد. اطاق ما به حیاط پنجره‌ای داشت. ما نگاه می‌کردیم و تا یکی درمی آمد از پنجره به حیاط شیرجه می‌رفتیم و مستراح تسخیر می‌کردیم. اشکال فقط بین خودمان ۲نفر بود که اکثرن مدتی دم پنجره همدیگر را هل می‌دادیم. چند روزی همین بساط بود و بعد‌ها ساکنان خانه دم مستراح نوبت می‌رفتند و می‌ایستادند ولی به هر حال تا آخر ما سر پل خوبی برای حمله داشتیم.

پس از آن، مشکل صبحانه پیش می‌آمد. چون معلوم نبود چه کسی باید برود نان و پنیر بخرد. هر روز به همدیگر التماس می‌کردیم و بعد سر نوبت گفت‌و‌گویمان می‌شد تا دیگری را بفرستیم. اما اکثرن من مجبور می‌شدم بروم. چون حسن می‌توانست بی‌صبحانه سر کند و من نمی‌توانستم. کمتر روزی این کار‌ها زود‌تر از ساعت ۱۰ تمام می‌شد و در نتیجه هرگز ما نتوانستیم ساعت‌های اول و دوم درس در دانشکده باشیم. تازه وقتی می‌رسیدیم، ترجیح می‌دادیم توی کریدور بچسبیم به شوفاژ و بحث کنیم و در گفت‌و‌گوی دیگران بدویم. فقط در سر کلاس حقوق مدنی و یکی دو درس دیگر حاضر می‌شدیم، آن هم به این مناسبت که یا استادانش در میان درس به سیاست می‌پرداختند و پا را از خط بیرون می‌گذاشتند یا خوش سخن بودند و خلاصه درسشان به نحوی جالب بود.

بعد از ناهار در باشگاه دانشجویان، دست کم یک ساعتی دیگر به گفت‌و‌گو وجنجال‌های سیاسی می‌گذشت. آنجا مرکزی بود که دانشجویان دانشکده‌های مختلف دور هم جمع می‌شدند. همدیگر را به عضویت در حزب توده تبلیغ می‌کردند، طرح مبارزه با روسای دانشگاه را می‌ریختند و زمینه‌ی اعتصاب‌ها را فراهم می‌کردند. به همین سبب یک سال بیشتر باز نبود. سال بعد تبدیل به باشگاه دانشگاه و مخصوص پاره‌ای تشریفات، سخنرانی‌های رسمی، عروسی‌های دانشگاهیان و غیره شد و تا امروز همین است که هست. بزرگان قوم پشت دستشان را داغ کردند که دیگر لانه‌ی زنبور درست نکنند.»

به روایت شاهرخ مسکوب/ از کتاب «حدیث نفس» نوشته‌ی حسن کامشاد/ نشر نی/ صفحه‌ی ۷۲تا ۷۴

 

پس نوشت: زیاد رونویسی می‌کنم این روز‌ها. می‌دانم که خوب نیست....

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۱ ، ۲۰:۰۷
پیمان ..

آن روز غروب خوشی زیر دلم زده بود. با اینکه دیر کرده بود ناراحت نشده بودم. شاداب و پرانرژی رفتم جلوی ۵۰تومنی روی سکوی پایین سردر دانشگاه تهران مثل‌ای کیو سان گرفتم نشستم. ۴-۵نفر دیگر کنار نرده‌ها نشسته بودند و منتظر بودند. مهم نبود. آنجایی که نشسته بودم بهتر بود. بالابلندی نشسته بودم.‌‌ همان جا ایده‌ای به سرم زد:

یک روزی یک فیلم بسازم. می‌توانم داستانش را هم بنویسم ولی فیلم نمود بیشتری دارد. قهرمان قصه خاب باشد. یکهو از خاب بیدار شود. بدود برود سوار دوچرخه‌اش بشود. پدال بزند. وجه دراماتیکش همین است. هی پدال بزند و با سرعت براند و باد سرش را نوازش بدهد. از روی جوی‌ها با دوچرخه بپرد. چراغ قرمز‌ها را با بی‌خیالی و فرض و چابکی رد کند. پدال بزند و پدال بزند. بعد برسد جلوی سردر دانشگاه تهران. نیمه شب باشد. برود جلوی عطف یکی از آن کتاب‌های پرنده. دقیقن لای درز کتاب. از آن عطف کتاب که می‌شود توی دانشگاه و محل نماز جمعه را دید. برود آنجا، پشت به خیابان بایستد و شلوارش را بکشد پایین و بعد شروع کند به ادرار کردن. (اینکه ادرار کردنش را کامل نشان بدهم یا فقط صدای پاشش و خیس شدن دیواره‌ی بتونی را نشان بدهم هر جفتش می‌تواند راضی کننده باشد). بعد کارش تمام شود. شلوارش را بکشد بالا. سریع سوار دوچرخه‌اش شود و با‌‌ همان سرعتی که آمده برگردد...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۱ ، ۱۷:۳۵
پیمان ..

کنسرت آینه ها

- ببین هر کتاب زبانی که باز کنی اون صفحه اولش نوشته که بعد از هلو و‌های بگی‌ها آر یو؟ فاین. تنکس. اینا رو یاد نگرفتی؟
- این بچه‌ها که می‌رن کلاس زبان با شعر می‌گن آیم گوینگ تو اسکول بای باس. اونا هم اینا رو بلدن.
- اصلن هلو گفتی؟
- آره بابا. هم هلو گفتم. هم‌های گفتم. بپر تو گلو هم گفتم. نزنید تو سرم دیگه.
- چینی بود؟
- نه. هلندی بود. ننه باباش چینی بودن. این هلندی بود.
- مگه می‌شه؟
- آره بابا. مثل اون بازیکن هلندیه که قیافه ش چینیه تو تیم ملی هلند بازی می‌کنه.
- باید می‌گفتم نایس تو میت یو؟!
- نه. باید می‌گفتی نایس تو میت یو تووووو.
توی پله‌های برج میلاد همدیگر را دیدیم. همسفر سفر کرمان بودیم و از آنجا با هم رفیق شده بودیم. خرق عادت کرده بودم و داشتم با محمدرضا و صادق و محسن می‌رفتم کنسرت. دیدمش و سلام و علیک کردم. گفتم شاید او هم دارد می‌آید کنسرت همایون شجریان. گفت که‌‌ همان شب اول رفته است و کنسرت خوبی است. گفت که این همراهم خارجی است. آورده امش برویم بالای برج میلاد. بعد من را نشان پسرک چینی داد و گفت: هی ایز مای فرند. توی عمرم هر چه خارجی دیده بودم یا عرب بود یا ترک. یعنی هر خارجکی‌ای که دیده بودم زبان انگلیسی‌اش به افتضاحی خودم بود و دست و پا شکسته با هم رابطه برقرار کرده بودیم. اما این یکی خیلی انرژی داشت. با هم که دست دادیم داشت دستم را خرد می‌کرد. من هم راستش هول شدم. هول شدن نداشت. فقط گفتم هلو و‌های و ر‌هایش کردم. آن یکی رفیقش ایرانی بود. یعنی یک جوری زود‌تر از دست دادن بهم سلام گفت که حس کردم دارد می‌گوید نگران نباش. من خارجکی نیستم! چند قدم توی پله‌ها با هم حرف زدیم. پرسید که بلیط اضافه نداری؟ گفتم نه و بعد ازشان جدا شدم و صادق و محمدرضا هم شروع کردند به خندیدن...
@@@
در بالکن سالن همایش های برج میلاد نشستیم و با کمی حسرت به آن ردیف جلویی‌های طبقه‌ی پایین (بلیط گران قیمت‌ها) نگاه کردیم. روی سن روی پرده تصویری از گنبد سلطانیه جزء ثابت دکور بود. نمادی از ایران... توی بوفه‌ی سالن همایش‌ها تخمه سیاه نمی‌فروختند. زالزالک هم همین طور. قبل از کنسرت به زیارت دستشویی سالن همایش‌ها رفتیم تا ۲ساعت بی‌استرس به نواختن و خاندن گوش بدهیم. من یک مشکلی با این همایون شجریان دارم. یعنی با باباش هم همین مشکل را دارم. مشکل من با باباش خیلی جدی‌تر است. این است که بعضی وقت‌ها نمی‌فهمم چی می‌خانند. یعنی وضوح صدایشان به صفر میل می‌کند و بمی صدایشان به بی‌‌‌نهایت. بعد خب از بس هم هواخاه دارند آدم رویش نمی‌شود بگوید این چی می‌گه بابا. اولین آهنگ کنسرت تجلی‌گاه این مشکل من بود. جایی که چیز زیادی از آواز خاندن‌های همایون شجریان دستگیرم نشد و فقط بیت آخر را که آرام می‌خاند فهمیدم: این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست...
ولی سهراب پورناظری فوق العاده بود. دیدن کنسرت (مخصوصن از نوع سنتی) با شنیدن خود آهنگ‌ها خیلی توفیر دارد. وقتی می‌بینی که سهراب پورناظری آن چنان رندانه تنبور را به دست می‌گیرد و از دو تا سیم آن، چنان نوا‌ها و آهنگ‌های طرب انگیزی بیرون می‌کشد که خودش هم می‌رود توی حس و لولی وشی می‌شود و با تمام وجود می‌نوازد، وقتی می‌بینی که یک عدد کوزه‌ی ناقابل در پیش بردن نواهای یک آهنگ چه نقشی دارد. وقتی می‌بینی هر آهنگی از کدام ساز درمی آید و می‌بینی که برای پیش بردن آهنگ چه طور دف نواز و سنتورزن و تنبک زن و کمانچه نواز به همدیگر پاس می‌دهند و چطور با هم دیگر ساز می‌زنند...
سهراب پورناظری بود و تنبور زدن و توی حس رفتن و سر تکان دادن و موی سر پریشان کردن و بعد کمانچه به دست گرفتن و تکنوازی کردن و زیر و بالا کردن کمانچه و بعد آهنگ بی‌کلام از عشق و‌های های کردن و هو هو گفتن و...
آهنگ پرشور «هفت دریا» را که خاندند و نواختند کل سالن یک پارچه دست می‌زدند و آن جلویی‌ها دسته گل می‌بردند. همه زمزمه می‌کردند که مرغ سحر مرغ سحر... اما آهنگ افتخاری همایون شجریان مرغ سحر نشد. راستش دوست داشتم یک کلمه حرف می‌زد که مثلن فلان آهنگ را فلانی ساخته و یا چه می‌دانم یک خاطره‌ای از ساختن فلان آهنگ تعریف می‌کرد. ولی به غیر از هنرش (خاندن) هیچ گپ اضافه‌ای نزد.
بیرون که آمدیم قرص ماه شب چهارده بالا‌تر از نوک برج آسمان را روشن کرده بود. روشنایی‌های شهر از همه طرف سوسو می‌زدند. ماشین‌ها توی بزرگراه مثل یک رودخانه در حرکت بودند. شب آرام و خنکی بود...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۱ ، ۱۸:۲۹
پیمان ..

 خانواده ی پاسکوال دو آرته/ نوشته ی کامیلو خوسه سلا/ ترجمه ی فرهاد غبرایی«یک روز به نظر می‌رسید سنگ از رفتنم آن قدر غصه دار است که نتوانستم مقاومت کنم و برنگردم و رویش ننشینم. سگ با من به عقب برگشت و سرجایش نشست و دوباره به من زل زد. حالا می‌فهمم که چشم‌هایش مثل چشم کشیشی بود که به اعتراف گوش بدهد، درست نگاه اعتراف بگیر‌ها را داشت که خونسرد وارسی می‌کنند. چشم‌های سیاهگوش را داشت و نگاهی که می‌گویند سیاهگوش به آدم می‌اندازد... یکهو لرزه‌ای به سر تا پایم افتاد. مثل جریان برق بود که می‌خاست از دستم بیرون بزند و به زمین برسد. سیگارم خاموش شده بود تفنگ تک لولم بین زانو‌هایم بود و من داشتم دستم را به آن می‌مالیدم. سگ همین طور برّ و بر به من زل زده بود. انگار که هرگز مرا ندیده. انگار می‌خاهد هر آن به چیز وحشتناکی متهمم کند. وارسی کردنش خونم را در رگ‌هایم به جوش آورد. آن قدر که فهمیدم لحظه‌ای که مجبور به تسلیم شوم نزدیک است. هوا گرم بود. گرما خفه کننده بود و چشم‌هایم زیر نگاه خیره‌ی حیوان که مثل چاقو تیز بود داشت بسته می‌شد. تفنگم را برداشتم و شلیک کردم. دوباره فشنگ گذاشتم و دوباره شلیک کردم. خون سیاه و لزج سگ آهسته روی زمین پخش شد.» ص۲۶ و ص۲۷
@@@
اولین ترجمه‌ای که از فرهاد غبرایی خاندم «سفر به انتهای شب» بود که فوق العاده بود و هنوز شیرینی خاندن تک تک صفحاتش زیر زبانم است. «خانواده‌ی پاسکوال دوآرته» دومین ترجمه‌ای بود که از او می‌خاندم و باز هم به روح فرهاد غبرایی دست مریزاد فرستادم. یک روایت ۱۸۰صفحه‌ای از نفرت. یک روایت خالص و بی‌شیله و پیله و بی‌ادا اصول از نفرت که تکان دهنده بود. بعد از مدت‌ها کتابی پیدا شد که برای خاندنش احتیاج به سعی و تلاش برای تمرکز کردن نداشتم. یادم آمد که یک کتاب خوب می‌تواند تو را از خودت بگیرد و مجبورت کند که فراموش کنی که در چه منجلابی هستی و به یک منجلاب دیگر که مبهوت کننده است بیندازد. داستان زندگی پاسکوال دو آرته، یک جنایت کار روستایی از اسپانیای دهه‌ی ۱۹۴۰ که ۳نفر را می‌کشد و به مادر خودش هم رحم نمی‌کند. نه. قصه اصلن پلیسی و مثل این فیلم‌های جنایی مسخره‌ی آمریکایی نیست. کتاب مجموعه اعترافات خودنوشته‌ی پاسکوال دوآرته است که در زندان و در روزهای پیش از اعدام نوشته. قصه‌ی یک خانواده‌ی درب و داغان. اعترافات آدمی که اصلن شرایط خوبی ندارد. و خونسردی او در تعریف کردن قصه‌های زندگی‌اش... کتاب کوتاهی بود که بدجوری من را گرفت. از نظر زمانی همزمان با بیگانه‌ی آلبر کامو در اسپانیا چاپ شده. به خاطر همین خیلی زیاد با آن مقایسه می‌کنندش. راستش من از خانواده‌ی پاسکوال دوآرته بیشتر خوشم آمد حتا. خالص‌تر بود.
کتاب را از کتابخانه‌ی دانشگاه گرفتم. چاپ قدیم بود و هم سن و سال خودم. چاپ سال ۱۳۶۹ از نشر شیوا که بعید می‌دانم دیگر وجود خارجی داشته باشد. نشر ماهی چاپ‌های جدیدش را در قطع جیبی تجدید چاپ کرده.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۱ ، ۱۰:۰۰
پیمان ..

انگار کن تو سربالایی‌های دیلمان نیسان آبی پرادو را بگیرد. یا پراید مدل ۷۶ توی سربالایی کوهین ۱۲۰تا برود و برای ماکسیما نوربالا بزند. همچین حسی. تخیلی بودنش هیچ وقت باورم نشده. امروز باز هم چوبش را خوردم.
کرم سربالایی داشتن از آن کرم هاست که از سرم نیفتاده هنوز. سربالایی که می‌بینم هوس می‌کنم تیز‌تر بروم. هوس می‌کنم سربالایی بودن سربالایی را به چپم حساب کنم و بگویم چیزی نیستی تو که. هوس می‌کنم سربالایی بودن و سخت بودن را ناچیز فرض کنم و با قدرت تمام پیش بروم و کم نیاورم... اصلن کم آوردن توی سربالایی از فوبیاهای من است.
دوچرخه‌ی ۲۶ کلاس سوم راهنمایی‌ام را برداشته بودم و زده بودم به سرخه حصار. پستی بلندی داشت. می‌رفتم. تو سربالایی‌ها پا می‌زدم و توی سرپایینی‌ها هوای خنک صبحگاهی عرق صورتم را خشک می‌کرد. خیلی وقت بود که پدر و پسری جلویم می‌رفتند. حال و توان سبقت گرفتن را نداشتم. پسر سوار یک دوچرخه‌ی کورسی بود و پدر هم سوار کوهستانی که میلیونی می‌ارزید. از من فاصله گرفته بودند. تا که به یک سربالایی تیز رسیدند و دیدم که سرعتشان کم شد. کنارشان هم یکی از این موتور فاق خوشگله‌های ریقوی دنده اتومات می‌رفت. آرام می‌رفت یا که زاییده بود نمی‌دانم. ما به همه گفتیم زاییده بود. شما هم بگو زاییده بود. کرم سربالایی در خونم لولید. شروع کردم به پا زدن. باید دور می‌گرفتم. ایستادم و با تمام وزنم شروع کردم به پا زدن. پا زدم و سرعت گرفتم. به‌شان رسیدم. همچون صاعقه از بین آن دو تا و موتوریه سبقت گرفتم. یک لحظه احساس قدرت کردم. آن‌ها داشتند شتاب منفی می‌گرفتند و سرعتشان رو به صفر میل می‌کرد. ولی من داشتم شتاب مثبت می‌گرفتم...
ازشان رد شدم. به انتهای سربالایی رسیدم و آنچه که نباید می‌شد شد: بریدم. سربالایی تمام شده بود و جاده صاف شده بود. ولی نمی‌توانستم حتا یک پدال بزنم. خون توی سرم با بیشترین فشار می‌چرخید. حس می‌کردم توی مغزم توپ شیطانکی هست که هر لحظه می‌خاهد از یک نقطه‌ی مغزم بیرون بزند. سرم درد گرفته بود. پاهام نمی‌توانستند پدال بزنند. به طرزی عجیبی تند تند نفس می‌زدم. ایستادم و دوچرخه را زدم روی جک و بعد ولو شدم روی زمین. پدر و پسر قید دوچرخه سواری را زده بودند. پیاده شده بودند و دوچرخه به دست داشتند سربالایی را بالا می‌آمدند. کمی به من مانده سوار دوچرخه‌شان شدند و رفتند. من اما هنوز داشتم تند تند نفس می‌زدم...
عقده‌ی سربالایی دارم من... و این عقده درمان پذیر نیست انگار. آخر هر چه قدر هم که آخرش بد ضایع شدم باز آن شیرینی لحظه‌ی شتاب منفی و شتاب مثبت زیر زبانم است...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۱ ، ۱۶:۳۰
پیمان ..