سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مترو» ثبت شده است

ایستگاه متروی 9 صبح آن‌قدرها شلوغ نبود. پسربچه کنار باباش ایستاده بود. عینک تنبلی چشمی ‏که به صورتش بود چشم‌هایش را درشت کرده بود. جوری به بالا به باباش نگاه می‌کرد و سوال ‏می‌پرسید که دل آدم غنج می‌رفت. ‏

ایستگاه در سمتی که او و باباش ایستاده بودند شلوغ‌تر از آن سمت بود. مترو آمد. پرسید: چرا ما ‏باید سوار قطار این طرفی شیم؟ چرا سوار قطاری که اون ور می‌ره نمی‌شیم؟ سوالش بنیادین ‏بود. هدف را نمی‌دانست. هدف برایش بیان‌شده نبود.  ولی جواب باباش سرسری بود: چون که ‏باید ازین ور بریم. ‏

کیف چرمی خودش را به دست داشت و ساکی کاغذی که لباس‌گرم‌های پسربچه را تویش ‏گذاشته بود و ریشی آنکادر و کارمندی به صورت داشت. مترو شلوغ بود. ایستادند. باباش گفت ‏که میله را بگیرد تا نیفتد. دنیای مترو از پشت عینک تنبلی چشم, دوست‌داشتنی نبود. همه‌ی ‏آدم‌های ایستاده غول‌هایی بودند که او تا هم‌قد آن‌ها شدن روزهای زیادی در پیش داشت.‏

‏ پیرمردی که این طرف نشسته بود یکهو دست دراز کرد سمت ساک کاغذی مرد. همان که ‏تویش کلاه و کاپشن پسربچه بود. گفت: سنگینه؟ ‏

بابای پسربچه متعجب نگاه کرد. ‏

پیرمرد گفت یه لحظه می‌دیش من؟ و ساک را از دستش گرفت و سبک سنگین کرد. بعد گفت: ‏بده به خودش. سنگین نیست. بده به خودش. ‏

بابای پسربچه هم‌چنان نگاه می‌کرد. دیر فهمید. ‏

پیرمرد گفت: این لباسای توئه؟ این کلاه توئه؟ ‏

پسربچه سرش را پایین برد و بالا آورد که آره برای منه. ‏

پیرمرد گفت: می‌خوایش؟ ‏

پسربچه به بالا به باباش نگاه کرد که چیزی نمی‌گفت. ‏

پیرمرد گفت: اگه می‌خوایش بگیر. اگه نمی‌خوایش من بردارم ببرم. ‏

پسربچه را شیر کرد و بعد ساک کاغذی را داد به دست خودش. پسربچه با یک دست ساک را ‏گرفت و با دست دیگر چسبید به میله.‏

مترو به ایستگاه بعد رسید. پیرمرد بلند شد و گفت: از همین الان یادش بده که مرد باشه. و پیاده ‏شد و رفت.‏

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۳
پیمان ..

‏1-‏ داشتم به چند ویدئوی تد در مورد ماشین‌های آینده نگاه می‌کردم. ‏

کار گوگل در زمینه‌ی خودروهای بدون راننده و ارائه‌ی 5دقیقه‌ای سباستین ثرون. ‏

حاصل کار بر و بچه‌های دانشگاه استنفورد که خودروی بدون راننده‌شان 3 میلیون مایل ( 4 میلیون و 800 هزار ‏کیلومتر) جاده‌های مختلف را بدون مشکل رانده بود و نتیجه‌ی کارشان اعجاب‌برانگیز بود. ماشینی که اشتباهات ‏احمقانه‌ی آدم‌ها حین رانندگی را مرتکب نمی‌شد و همیشه عاقلانه می‌رفت...‏

و بعد به ویدئوی پاتریک لین نگاه کرده بودم: دوراهی‌های اخلاقی ماشین‌های بدون راننده. چند مساله‌ی جالب در ‏مورد اخلاق ماشین‌های بدون راننده مطرح کرده بود که تمام تلاش‌های و اعجاب‌های دو ویدئوی قبلی را در ذهن ‏آدم چالش‌برانگیز می‌کرد.‏

هر سه ارائه عالی بودند. چه تصاویر خودروی بدون راننده‌ای که جاده‌ها و خیابان‌ها را زیر چرخ‌هایش در ‏تمیزترین شکل ممکن طی می‌کرد و حواسش به همه چیز بود. و چه مسائل اخلاقی این ماشین‌ها... این که در همه‌ی ‏زمینه‌ها اخلاق هم در نظر گرفته می‌شود و به مسائل اخلاقی هم فکر می‌کنند برایم دوست داشتنی بود. ‏

‏2-‏ هدف همه‌ی داستان‌های ماشین‌های بدون راننده کم کردن تلفات انسانی در تصادفات جاده‌ای و شهری است. ‏چیزی که ایرانی‌ها در آن سرآمد کشورهای دنیا اند...‏

‏3-‏ می‌گویند ایتالیایی‌ها بین کشورهای اروپایی خیلی شبیه ایرانی‌ها هستند. از نظر اخلاقی و رفتاری.‏

یک کلیپی را دیدم برای یکی از شهرهای کوچک ایتالیا: شهر کاردیتو. فوق‌العاده بود. قشنگ یک فیلم داستانی ‏بود.‏

با موبایل فیلم گرفته بودند. از زاویه‌ی بالکن یک کوچه‌ی نسبتا تنگ. یک فیات 500 جمع و جور که بدترین ‏حالت را برای دور دو فرمان در آن کوچه‌ی تنگ انتخاب کرده بود: هم جلویش ماشینی پارک بود و هم عقبش. ‏پیرمرد با سعی و تلاش فراوان زور می‌زد که دور دو فرمان بزند. چرا کمی جلوتر نرفته بود که دور زدن راحت‌تر ‏بود؟! موقعیت احمقانه‌ای بود. به لطف سنسورهای سپر جلو و عقب فیات 500 تا مرز کوبیدن به درهای ماشین‌های ‏عقب و جلو می‌رفت ولی تصادف نمی‌کرد. ‏

موقعیت آن‌جا دراماتیک شد که یک ماشین ازین طرف کوچه و یک ماشین از آن طرف کوچه آمدند و دو طرف ‏فیات 500 گیر کردند. پیرمرد راننده کوچه را بسته بود. دو تا ماشین‌ها چند بوق کوتاه زدند و بعد منتظر شدند. ‏

چند عابر پیاده آمدند و به موقعیت کمیکی که فیات 500 در آن گیر کرده بود نگاه کردند. یک پیرزن شروع کرد ‏به غر زدن. ولی هیچ کس عصبانی نشد. 2-3 نفر از عابران شروع کردند به فرمان دادن به پیرمرد برای این که ‏سریع‌تر دور بزند. ولی با 10 بار جلو عقب شدن هم فیات نمی‌توانست از آن مخمصه بیرون بیاید.‏

موقعیت کمیک‌تر شد. 4 تا موتور 1000 گنده با سرنشین‌های اسپورت و عشق سرعت و سیاه پوش سر و کله‌شان پیدا شد. ‏آن‌ها از موتورهای‌شان پیاده شدند و شاکی شدند که چرا کوچه بسته است. ولی هیچ کس با پیرمرد دعوا نکرد.‏

بعد از موتورسوارها یک دسته‌ی مذهبی از اهالی کلیسا به سردستگی کشیشی پیدا شدند و در ترافیک حاصل از ‏دور هزار فرمان فیات 500 گیر کردند. کشیش علامت را به پلیسی که آمده بود داد و رفت سراغ فیات 500 و ‏شروع کرد به فرمان دادن به پیرمرد. و مثل چی هم مراقب بود که پیرمرد یک وقت به ماشین جلویی و عقبی نزند ‏و نمالد...‏

قیامتی شده بود. ولی هیچ کس دعوا نمی‌کرد. پیرمرد اصرار داشت که در وحشتناک‌ترین موقعیت ممکن دور بزند ‏و بقیه همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند که کمک کنند تا به هدفش برسد. بالاخره بعد از 30 -40 بار تلاش ‏پیرمرد موفق به دور زدن شد.‏

هیچ کس عصبانی نبود. همه برایش دست زدند. موتورسوارهای ترسناک به پیرمرد یک شاخه گل دادند... هیچ ‏کس با پیرمرد دیوانه دست به یقه نشد. همه سعی کردند او هر چه زودتر از آن مخمصه بیرون بیاید...‏

‏4-‏ مترو سوار شده بودم. خلوت بود. متروی خلوت جولانگاه دست‌فروش‌ها است. دستفروش‌های مترو بازاریاب‌های ‏خوبی هستند. می‌دانند که چه چیزی کی مشتری دارد. ماه مهر نزدیک است و پسر دست‌فروش دفتر 60 برگ و ‏‏100 برگ می‌فروخت. یک کیسه‌ی بزرگ دفتر داشت که به دنبال خودش می‌کشید و آرام تبلیغ می‌کرد. جوری ‏که وقتی از جلویم رد شد من نفهمیدم و حواسم از کتابی که می‌خواندم پرت نشد. یکهو دیدم صدای داد و بی‌داد ‏می‌آید. ردیف بعد از ما بود. پسر دست‌فروش ایستاده بود و نگاه می‌کرد فقط. صورتش قرمز شده بود. جوانکی که ‏نشسته بود داشت بهش فحش می‌داد.‏

‏-‏ گوساله، مگه کوری؟ هی می‌ری می‌یای هی این خورجینتو می‌زنی به پام بیدارم می‌کنی. ‏

صدایش را بالا برده بود و فحش می‌داد. ازین شاکی بود که چرا دست‌فروش او را از خواب ناز بیدار کرده است.‏

دست‌فروش زور می‌زد که چیزی نگوید. فقط گفت: خب سنگینه. بیا خودت بلند کن ببین می‌تونی...‏

جوانکی که نشسته بود دست بر دار نبود. بلند شد و کیسه‌ی دفترها را بلند کرد. پیدا بود که سنگین است. پیدا بود ‏که زور زد تا بلندشان کند. بلند کرد و بعد پرت کرد روی زمین.‏

پسر دست‌فروش باز هم چیزی نگفت. به ایستگاه رسیده بودیم. سریع پلاستیک سنگین دفترها را بلند کرد و از ‏قطار پیاده شد و رفت نشست روی صندلی ایستگاه...‏

‏5- ایرانی‌ها شبیه ایتالیایی‌ها نیستند. حس طنز ایتالیایی‌ها...‏

‏6-‏ دوای درد مرگ و میرهای جنگجویانه‌ی ایرانی‌ها در تصادفات رانندگی به نظرم خودروهای بدون سرنشین نیست. ‏ویدئوهای تد برای ما مثل فانتزی می‌مانند. یک دنیای خیالی دوست‌داشتنی را می‌سازند. فقط همین... به نظرم ‏خودروهای بدون سرنشین و بحث‌های اخلاقی بعد از آن فراتر از حد و حدود جامعه‌ی ایران است. ‏

به نظرم یک سری مقدمات وجود دارد که همان‌ها را هم بلد نیستیم. ‏

مهربانی از خصوصیات فطری نژاد آدمیزاد است. دوست داشتن هم‌نوع هم همین‌ طور... داستان ما سخت تر ازین حرف هاست و بدی اش این است که از بس مشکلات ابتدایی است، حل کردن شان و پیش بردن شان هیچ نکته ی دراماتیکی ندارد...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
پیمان ..

در هر سازمانی که کار کنی، تعداد زیادی آدم هستند که ارتباط با آن‌ها از سلام و علیک و خسته نباشید فراتر نمی‌رود. نه این ‏که تو سرد باشی، یا آن‌ها سرد باشند. فراتر ازین، محدوده‌های کاری، تقسیم‌بندی‌ها، سرمشغولی‌های الکی، ممنوعیت شوخی ‏و رفت و آمدهای دوستانه‌ی بین سازمانی و...  نمی‌گذارند که آدم‌ها را کشف کنی. زمان مثل یخ در یک روز تابستانی آب ‏می‌شود و هدر می‌رود و آدم‌ها و داستان‌های عجیب‌شان در سینه‌های‌شان پنهان می‌ماند.‏

ولی پاری وقت‌ها پیش می‌آید که یکهو داستان‌های یک آدم را می‌شنوی. قشنگ‌ترش این است که فقط تو بشنوی. فقط تو ‏پی ببری که این آدم برخلاف ظاهرش و پست و مقام سازمانی‌اش ماجراها گذرانده و اصلا آدمی دیگر است. انسانی دیگر ‏است...‏

من آدم کم‌حرفی‌ام. یعنی حوصله‌ی حرف‌های معمولی و کلیشه‌ای را ندارم. معمولا طوری حرف می‌زنم که آقای راننده ‏خودش برای خودش ادامه بدهد و من فقط گوش بدهم. این جوری جالب‌تر است تا این که من حرف بزنم و بعدش والد ‏درونم من را مواخذه کند که چرا این قدر حرف زدی؟ یک بار سوار یک تاکسی کرایه شدم. آقای راننده آژانس پیرمردی ‏بود که زیاد حرف نمی‌زد. تا این که گرم شد. یادم است سر پل‌سازی‌های بالای بزرگراه امام علی گفتم این قرارگاه ‏خاتم‌الانبیا یک پل‌سازی یاد گرفته، دیگه مثل سدسازی هر سوراخی گیر بیاره می‌خواد بسازه و سرمایه‌های مملکتو صاحاب ‏شه. این را که گفتم موتورش گرم شد. شروع کرد به دفاع از سپاه و نیروهای نظامی و خلاصه‌اش را بگویم. اتوبان امام علی ‏را آمدیم پایین و انداختیم توی همت غرب و وقتی رسیدیم به خیابان شریعتی به این‌جا رسید که همین هیتلر آقا. خیلی مرد ‏بود. چون مرد بود همه‌ی مستکبرا علیه‌ش متحد شدند. چون می‌خواست مستقل باشه همه علیه‌ش متحد شدن. توی جنگ ‏جهانی دوم یه هیتلر بود تک و تنها و طرف مقابلش تمام دنیا: آمریکا، انگلیس، شوروی... چرا؟ چون دیدن می‌تونه روی پای ‏خودش وایستا. چون دیدن ملت آلمان می‌تونن تمام دنیا را صاحب بشن... ما هم همینه. چون می‌خوایم رو پای خودمون ‏وایستیم همه با ما بدن...!!!‏

آقا ب اما این طوری‌ نبود. او داستان دیگری داشت. شاید اگر نمی‌گفتم دارم می‌روم پروژه‌ی ساخت ایستگاه مترو، هرگز ‏آن داستان‌ها را نمی‌گفت. مثل بقیه‌ی راننده‌ها چیزهایی پیش پا افتاده از شهر و آدم‌ها می‌گفت. اما زده بودم توی خال... ‏

آقای ب هیچ وقت کتاب ژرمینال امیل زولا را نخوانده بود. ولی او این کتاب را زندگی کرده بود. ‏

از سال 67 تا 77 در اعماق زمین، در تونل‌های متروی خط یک متروی تهران شبانه‌ روز کار کرده بود. خودش می‌گفت ‏جوانی‌ام آن‌جا دود هوا شد و رفت. تا یک ربع توصیف‌های تک تک قطعات دستگاه تی بی ام را می‌گفت. سگمنت به ‏سگمنتش را. با آن دستگاه حفاری زندگی کرده بود. خودش رفته بود از گمرک بندرعباس با تریلی‌ها تکه تکه‌اش را آورده ‏بود تهران. دستگاه تی بی ام آمریکایی از سال 57 تا 67 توی گمرک بندرعباس مانده بود تا که پروژه‌ی متروی تهران کلید ‏خورده بود. اولش بلد نبودند دستگاه را سر هم کنند و باهاش کار کنند. ولی به ضرب و زور یاد گرفته بودند. کار آقای ب ‏ریل‌گذاری بود. هم برای تی بی ام و هم برای دیزل لوکومتیوها... قشنگ تصویر کرد که هم زیر دستگاه تی بی ام ریل ‏می‌گذاشتند و هم در دیواره‌ها... وقتی دیزل می‌آمد تا خاک‌های تی بی ام را با خودش ببرد، تمام تونل پر می‌شد از دود دیزل. ‏جوری که نمی‌توانستند نفس بکشند. جوری که نمی‌توانستند دو متری خودشان را ببینند. جوری که دو ساعت دراز به دراز ‏می‌افتند روی قسمت بالای تی بی ام که حکم استراحتگاه‌شان در آن تونل وحشت را پیدا کرده بود. تونلی که در اعماق زمین ‏گرم بود. خیلی گرم بود. جوری که در سیاه زمستان‌های آن سال‌ها آن‌ها لخت، بدون لباس، بدون زیرپوش، فقط با شورتی ‏که عورت را بپوشاند کار می‌کردند. ‏

یک روز مشغول کار بودند. با تی بی ام حفاری نمی‌کردند. با بیل مکانیکی زمین را می‌کندند. حوالی همین ایستگاه دروازه ‏دولت امروزی. در اعماق زمین. زیر بیمارستان امیراعلم. ریل گذاشته بودند و با دیزل تا محل حفاری رفته بودند. یک لحظه ‏بیل مکانیکی که به دیواره زد ناگهان آبی سیاه رنگ فوران کرد. آن‌ها دویدند سمت دیزل. آب سیاه رنگ متعفن بود. بویی ‏وحشتناک تمام تونل مترو را پر کرد. لحظه‌ به لحظه شدت آب سیاه رنگ بیشتر شد، تا که تمام دیواره یکهو فرو ریخت و ‏آن‌ها سوار بر دیزل با تمام قدرت پا به فرار گذاشتند. پشت سر آن‌ها سیلابی متعفن به راه افتاده بود که نیمی از ارتفاع تونل ‏را گرفته بود و اگر لحظه‌ای می‌ایستادند غرق می‌شدند. سیلاب سیاه و متعفن تا دقایق زیادی با همان سرعت دیزل آن‌ها را ‏دنبال می‌کرد. تا 1 کیلومتر سیلاب سیاه و متعفن آن‌ها را دنبال می‌کرد... از شانس بدشان زده بودند به چاه فاضلاب ‏‏50ساله‌ی بیمارستان امیراعلم... نکته‌ی دردناکش این بود که کارگاه به خاطر بوی شدید یک روز تعطیل بود. فقط یک روز... ‏فردای روز تعطیل آن‌ها رفتند سر کار، و در میان کثافت‌های به جا مانده شروع کردند به بازسازی ریل‌ها و تراورس گذاری ‏و کندن زمین...‏

ما دو نفر سوار بر ماشین می‌رفتیم و من قصه‌های ژرمینال گونه‌ی آقای ب را می‌شنیدم...‏

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۶
پیمان ..

به میدان شوش که رسیدیم جلوی چند نفر از راننده‌ی تاکسی‌ها ایستادیم که بپرسیم خیابان گرخانه کجاست؟ هیچ کدام‌شان ‏جواب ندادند. سختی‌شان آمد. معتادی کنار دست‌شان ایستاده بود. با نعشگی گفت: 2 تا هست. یکی سمت افسریه‌ست. خیلی ‏راهه تا اون‌جا... تو حال و هوای خودش بود و فکر می‌کرد دنبال گرم‌خانه ایم. ولی مسئولیت‌پذیری اجتماعی‌اش بالاتر از همان ‏راننده تاکسی‌های بغل‌دستی‌اش بود... ‏

راننده‌ی تاکسی آن‌قدر سگ اخلاق و غرغرو بود که دیگر تحملش را نداشتم. آدرس را بلد نبود. خودش می‌گفت خانه‌مان ‏همین‌جاست. ولی بلد نبود. از جای پارک نبودن نالید و گفت فلان جا نمی‌روم و واقعا هم نرفت. من را بهارستان پیاده کرد و من ‏پیاده رفتم تا خیابان امیرکبیر و کارم را انجام دادم و برگشتم پیشش که من را ببرد به مقصد بعدی: شوش. کلافه بود. ترجیح ‏دادم بقیه‌ی راه را سوار مترو شوم و دیگر زیر منتش نباشم. من را تا ترمینال جنوب برد. ازش تشکر کردم و تو دلم گفتم شرّت ‏کم. ‏

دست‌هام را فرو کردم تو جیب شلوارم و از کنار ترمینال راه افتادم سمت ایستگاه مترو. آسمان ابری بود. هوا خوب بود. سوز ‏سرمای بهمن رفته بود و خنکی بهاری دل آدم را بی‌خیال دنیا و مافیها می‌کرد. و یکهو حال و هوای برزخی اطراف ترمینال من را ‏گرفت. تاکسی‌های بین شهری و مسافرکش‌های جاده‌ای داد می‌زدند: اصفهان یک نفر. قم دو نفر. کاشان یک نفر.... ‏ماشین‌های‌شان آماده‌ی به جاده زدن و رفتن بود. جلوتر ردیف فلافل کثیف‌ها بود. با بوی روغن سوخته و موهای چرب ‏فلافل‌زن‌ها. و بعد دست‌فروش‌هایی که بوی شب عید می دادند. هر چه داشتند برای فروش آورده بودند و کف پیاده رو پهن ‏کرده بودند. آن‌قدر که راه رفتن در فضای بین مغاز‌ه‌ها و بساط‌شان سخت بود. پیرهن آستین کوتاه 5 هزار تومان و پیرهن ‏آستین بلند 7 هزار تومان. مسافرهایی که ساک به دست توی پیاده‌رو و خیابان می‌لولیدند. فضا فضای رفتن بود. وارد ترمینال ‏نشده بودم. ولی مغازه‌های دور ترمینال و جنس‌های ارزان بهم می‌گفتند که گور بابای چیزهای خوب و با دوام. همین که لباسی ‏بپوشی که تو را تا مقصد بعدی،‌تا دور شدن ازین‌جایی که هستی همراهی کند بس است. همین که غذایی بخوری که تو را برای ‏چند ساعت بعدی، تو را تا رسیدن به جایی دورتر سیر نگه دارد بس است. قرار نیست بمانی. قرار نیست چیزی برای تو بماند. ‏همه چیز کوتاه‌تر از آن است که دغدغه‌اش را داشته باشی... ‏

وارد ایستگاه مترو شدم. چند سال پیش دقیقا همان لحظه‌ای که وارد ایستگاه مترو شدم، آقایی جلویم را گرفت و گفت: آقا من ‏کارت متروی یک روزه خریدم. دیگه کاری ندارم. می خوای تو ازش استفاده کن. چه زمانی بود؟ وقتی که کارآموزی می‌رفتم ‏پالایشگاه نفت تهران. پسری که هیچ وقت دوباره هم را ندیدیم من را سوار ماشینش کرده بود و تا دم ایستگاه ترمینال جنوب ‏آورده بود... رفتم و توی ایستگاه منتظر قطار شدم. دو تا خانم با آرایش غلیظ و ساپورت و ساک دستی کوچک‌شان منتظر قطار ‏بودند. انگار که عازم کار شبانه باشند. مشتری طلبانه نگاه کردند. رفتم دورتر ایستادم. خط آهنی که در مسیری منحنی از ‏ایستگاه خارج می‌شد عکس گرفتنی بود. می‌شد از آن عکس‌های احساسی قطاری گرفت. ریل‌های انتهای ایستگاه و رفتن‌شان. ‏سعی هم کردم. ولی موبایلم خوب نبود. نمی‌توانستم از حجم نوری که فضای انتهای خطوط وارد عکس می‌کرد کم کنم تا عکس ‏قشنگ شود. موبایلم به اختیارم نبود. فقط تصویر را به خاطر سپردم... ‏

هوا بوی ملنگی بهاری خوبی داشت. ‏

مترو آمد و سوار شدم.‏

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۵
پیمان ..

مترو ایستگاه به ایستگاه شلوغ‌تر می‌شد. اول صندلی‌ها و بعد گوشه‌ها و بعد فضای بین واگن‌ها پر شدند. حالا دیگر جلوی درها ‏هم داشت از جمعیت پر می‌شد که آن‌ها وارد شدند. پدر و دختر بودند. من اول دختر را دیدم. دختر کوچکی که باباش را محکم ‏بغل کرده بود و از روی شانه‌هایش به ما نگاه می‌کرد. چشم‌هایش گود افتاده بودند و پای چشم‌هایش کبود بود. لاغر بود. ‏موهایش فرفری بود. گوشواره‌هایش پلاستیکی بنفش رنگ بودند و النگوهایش هم پلاستیکی بود. از جنس بچه‌ خوشگل‌های ‏تبلیغ‌های پوشک بچه‌ی تلویزیون نبود. پوست لاغر و سوخته‌اش می‌گفت که اهل این شهر نیست و چمدان بزرگ پدرش هم ‏گواه بود. پدرش آفتاب سوخته بود. یقه‌ی پیراهنش باز بود و پوست زیر گردنش با پوست صورتش دو رنگ متفاوت بودند. از ‏آن جنس ‌آفتاب‌سوختگی‌های کار مداوم زیر آفتاب. دختر خس خس کرد و مظلومانه به همه‌ی آدم‌ها نگاه کرد.

بعد یک نفر ‏گوشه‌ای را به مرد تعارف کرد تا چمدانش را آن‌جا بگذارد و سر راه ملت نباشد. همین که او در گوشه جاگیر شد، جوان نشسته ‏کنار شیشه از جایش بلند شد و گفت: بفرمایید. بچه همراه‌تونه. مرد آفتاب‌سوخته خسته بود. زیر لب تشکر کرد و دخترک را ‏نشاند روی صندلی. جوان گفت خودتون هم بفرمایید. مرد آفتاب سوخته گفت نمی‌خواد. دخترک نشست و تکیه داد به صندلی و ‏آرام به پدرش نگاه کرد. بعد پیرمرد بغل دستی دست کرد تو جیب پالتویش و شکلاتی در آورد و جلوی دخترک گرفت. ‏دخترک هم بی‌معطلی شکلات را گرفت و باز کرد. شکلات کاکائویی بود. خوشمزه بود. پدرش به پیرمرد لبخند زد و لبخند ‏گرفت...

همه‌ی این‌ها دومینو وار اتفاق افتاد. کسی گوشه را تعارف کرد،‌ کسی صندلی‌اش را به آن‌ها داد و کسی شکلات به ‏دخترک داد... به این فکر کردم که اگر حلقه‌ی اول و دوم اتفاق نمی‌افتادند آیا پیرمرد باز هم به دخترک غریب شکلات می‌داد؟ ‏اصلا حلقه‌ی دوم... اگه آن گوشه پیشنهاد نمی‌شد، پسر جایش را به آن پدر و دختر می‌داد؟ شک داشتم. اتفاق‌های دوم و سوم ‏شیرین‌تر و دراماتیک‌تر و تعریف‌کردنی‌تر بودند. اما کار آدم شماره‌ی یک ماجرا برایم ارزشمندتر بود. یک کار خیلی کوچک ‏بود. یک جابه‌جایی ساده. ولی باعث حرکت دومینو واری از مهربانی شده بود... ‏


پس نوشت: نسخه ی صوتی این نوشته!

حجم: 1.45 مگابایت
۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

متروی تهران آن‌قدرها هم بد نیست. شاید در ساعات اوج رفت و آمد تبدیل به جنگل آمازون با تمام وحوشش شود, ولی در مجموع بد نیست. همه جای دنیا همین است. در ساعات اوج ترافیک مترو جنگل آمازون است و آدم‌ها هم قبیله‌های آدم‌خوار. دستفروش‌های مترو آزاردهنده‌اند. واقعا آزاردهنده‌اند. ولی این آزار خواست خود مسافران است. خواست همان عده‌ی کثیری است که وقتی داشتند دستفروش‌ها را بگیر و ببند می‌کردند آه و واویلا راه انداختند و کمپین‌های اعتراضی راه انداختند و خب این را هم می‌شود تحمل کرد. طبق شنیده‌ها و مقایسه‌ها متروی تهران آن قدر‌ها هم بد نیست. ایستگاه‌ها تمیزند. آدم‌های مست و الکلی گوشه‌کنارهای ایستگاه نمی‌لولند. و خود واگن‌ها... آن‌ها هم تمیزند. در مقابل متروهای نیویورک واقعا حس بهتری به آدم می‌‌دهند. چیزی که برای من قابل افتخار است خود واگن‌های مترو است. واگن‌هایی که کیلومترها از شرقی‌ترین و شمالی‌ترین نقاط تهران به غربی‌ترین و جنوبی‌ترین نقاطش و بالعکس می‌روند و میلیون‌ها نفر را جابه‌جا می‌کنند و باز هم تمیز می‌مانند. تو کف‌شان آشغال نمی‌بینی. چند سال است که مسافر خطوط میانه‌ی این شهرم و این که می‌بینم در حرکتم از شرق به غرب تهران و بالعکس, واگن‌ها تمیز و بدون آشغال می‌مانند حس خوبی دارم.

ولی... این روزها که شهر تهران خوشحال از برگزاری نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر است و غمپز فرهیختگی از همین الان صدایش بلند شده, دیدن صحنه‌هایی همچو عکس بالا دارد نگرانم می‌کند. این که در چند ایستگاه مانده به آخر که مترو از پاهای مسافران خالی می‌شود, ببینی قوطی رانی باقی مانده و آشغال‌ برایم طبیعی نیست. برایم نگران کننده است...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۳۸
پیمان ..

آخرش فقط چند تا چیز ته‌نشین می‌شود. ممکن است هزاران تصویر در تو بچرخند و هم بخورند. ولی از این هزاران تصویر فقط چند تا چیز است که می‌مانند. سنگین‌تر می‌شوند و ته‌نشین می‌شوند. سفرهای آدمی را می‌گویم. هزاران چیز تازه‌ای را که می‌بیند. نمی‌دانم به چه چیزی بستگی دارد. ولی این چیزهای سنگین ته‌نشین‌شونده، این گنج‌های گران‌قیمت هر سفر همیشه محدودند.

(بی‌ربط: دیروز توی مترو خوابیده بودم. خسته می‌شوم. هیچ کاری که بگویم کار است انجام نمی‌دهم. ولی خسته می‌شوم و کتابم را که دست می‌گیرم، به صفحه‌ی دوم نرسیده می‌خوابم. همان‌جا وسط هیاهوی دست‌‌فروش‌های مترو و مسافرها. دیروز خوابیده بودم که با صدای جیغی و ویغی زنانه بیدار شدم. چشم که باز کردم دیدم به ایستگاه‌های پایانی داریم نزدیک می‌شویم و مردها لب مرز زنانه مردانه تجمع کرده‌اند و دارند توی زنانه را نگاه می‌کنند. و صدای داد و قال زنی و بگو مگوی مردی می‌آمد. مرد می‌گفت پیاد شو و زن پیاده نمی‌شد. به دور و بری‌ها نگاه کردم که قضیه چیه؟ خواهری توی زنانه روسری‌اش را برداشته بود و برادری از توی مردانه صدایش کرده بود که روسری‌ات را بگذار. و خواهر به تریج ساپورتش برخورده بود و مترو را روی سرش گذاشته بود. داد زد: اصلا این‌جا قسمت زنونه‌ست و من دوست دارم توش لخت بگردم. به تو ربطی نداره.

کل مردها زدند زیر خنده. خانمه قاطی قاطی بود. اما از خانمه جالب‌تر بغل‌دستی سمت راست من بود. هندزفری به گوشش بود. یک لحظه موبایلش را روشن کرد تا آهنگ را تنظیم کند. دیدم دارد به یک فیلم سخنرانی گوش می‌دهد. بی‌خیال دنیا و جیغ و ویغ دختره که دلش لخت شدن می‌خواست، به سخنرانی آقا گوش می‌داد...)

امشب ساکت بودم. نمی‌توانستم حرف بزنم. حرفی نداشتم بزنم. اگر قرار بر حرف‌های نومیدانه بود من از همه‌شان حق نومیدی‌ و فاز منفی‌ام بیشتر بود. سعی می‌کردم که فاز مثبت بدهم. اما انگارشان نبود. در حسرت گذشته بودند و تف و لعنت به خودشان که نکرده‌اند و هم من و هم خودشان می‌دانستند که عرضه‌اش را نداشته‌اند و نمی‌دانستم چرا دوست نداشتند بپذیرند. و من ساکت بودم. هیچ نمی‌گفتم. هیچ نمی‌توانم بگویم. نومیدی فراتر از تحمل من است. چیزهایی هست که نمی‌توانم تحمل‌شان کنم. نحیف‌تر ازین حرف‌هام که بتوانم این حجم از نومیدی را به دوش بکشم. 

ولی فقط این‌جا نبود. من روز به روز دارم ساکت‌تر می‌شوم...

چند تا چیز بود که در من ته‌نشین شده. بعد از 1 هفته ته‌نشین شده. آتش یکیش بود. آتش آتشکده‌ی زرتشتیان یزد. آتشی که 1500 سال بود خاموش نشده بود. از آتشکده‌ای در لارستان به عقدا برده شده بود. از عقدا به اردکان رفته بود. و از اردکان به یزد آمده بود. آتشی فروزان و مقدس که هیچ‌گاه خاکستر نشده بود. نه به شیر گاز و پیت نفت وصل نبود. آتش از کُنده‌ی درخت بود. کنده‌ای که در طول این 1500سال بارها و بارها نو شده بود. آدم‌هایی با تمام وجود سعی کرده بودند به هر طریقی که شده نگذارند این آتش خاموش شود. نگذاشته بودند این آتش سرد شود. 

چیزی که آتش را برایم سنگین کرد، شب آخر بود. شبی که در کویر بودیم و کنده‌ها را جمع کرده بودیم و آتش درست کرده بودیم. چند تا کنده را با خودمان آورده بودیم و چند تا را هم کنار جاده‌ی خاکی گذاشته بودیم. کنده‌ها سنگین بودند. آن شب، آتش ما را دور هم جمع کرد. نیمه‌های شب بود که کنده‌ی آخر داشت رو به زغال شدن می‌رفت. با صادق بلند شدیم رفتیم تا کنده‌ی کنار جاده را هم بیاوریم. با والذاریاتی کنده را آوردیم و تا صبح آتش را روشن نگه داشتیم. سخت بود. ولی توانستیم که آتش را برای یک شب تا صبح فروزان نگه داریم. 

خاموش کردن آتش کاری نداشت. یک بطری آب رویش ریختیم و خاموش شد. ولی فروزان نگه داشتنش بود که کار بود.

آدم نباید بگذارد آتش‌های درونش خاموش شوند. به هر زحمتی که شده باید کنده‌ها را جمع کند و برای آتش سوخت فراهم کند تا آتش و گرمای درون از بین نرود. آخرش، به این که زود آتشت را خاموش کرده‌ای جایزه نمی‌دهند. چیزی که معنا می‌دهد، چیزی که قدسی و فرازمینی می‌شود آتشی‌ست که روشن مانده...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۲۰
پیمان ..