سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۴۱ مطلب با موضوع «روایت» ثبت شده است

زلزله کرمانشاه

این‌که از 50 نفر جمعیت یک روستا 35 نفرشان بمانند زیر آوار  زلزله و فقط 15 نفرشان زنده بمانند به حد کافی ‏دردناک هست. این‌که عکس‌های  خانه‌های نوساز مسکن مهر هی دست‌به‌دست می‌شود و گند و کثافت‌کاری‌های ‏پیمانکارهای ایرانی عیان شده به حد کافی دردناک هست. ‏

ولی دردناک‌تر سیستم عرضه‌ی امداد و کمک‌هاست. این‌که به تعداد آوارگان و آسیب دیدگان، کمک‌های اولیه (چادر،‌ ‏پتو،‌ غذا، آب و...) وجود دارد و فرستاده می‌شود،‌ اما به دست کسانی که باید نمی‌رسد. ‏

هزاران چادر تهیه شده و فرستاده شده، اما هنوز خبرنگارها خبر از کسانی می‌دهند که در سرمای صفر درجه و زیر ‏صفر درجه نه سرپناه دارند و نه آب و غذایی برای زنده ماندن. ‏

دردناک‌تر این است که سر کوچه‌های شهرهای مختلف چادرهای دریافت کمک‌های مردمی پر شده از پتو و آب معدنی ‏و انواع کنسرو. ولی شاید حتی نصف این کمک‌ها هم به آن روستای دوردستی که بازماندگانش به‌شدت محتاج آن هستند ‏نمی‌رسد. یا اگر هم برسد در وقت مناسب نمی‌رسد... این دره‌ی عظیم بین عرضه و تقاضای کمک‌های اولیه دردناک است.‏

پارسال همین وقت‌ها درگیر یکی از نوآوری‌های یونیسف شده بودم. خیلی ساده بود. خلاقیت یونیسف بود برای چند تا ‏از کشورهای آفریقایی و آسیایی. اسمش بود «رپید اس ام اس». دقیقاً مشکلی که باعث این نوآوری شده بود همین دره‌ی ‏عظیم بین عرضه و تقاضا بود. ‏

در کشورهای آفریقایی روستاهای دوردست و صعب‌العبور فراوان‌اند. برای یونیسف ارائه‌ی خدمات بهداشتی درمانی در ‏زمان مناسب به این روستاها بسیار هزینه‌بر بود. جاده‌ها نامناسب بودند. جمعیت‌ها پراکنده بودند. نمی‌شد به‌طور منظم ‏ارائه‌ی خدمات کرد. هر چند وقت به چند وقت داروها ارسال می‌شد. اما همیشه کمبود وجود داشت. یعنی یک سری چیزها ‏کم می‌آمد و یک سری چیزها زیاد می‌آمد. در نتیجه داروهایی که یونیسف می‌فرستاد مؤثر نبودند. حیف‌ومیل می‌شدند. ‏آدم‌هایی هم که نیازمند داروهای خاص بودند باز هم با مشکل روبه‌رو می‌شدند و در زمان مناسب به داروهایی که باید ‏نمی‌رسیدند.‏

برای حل این مشکل یونیسف چاره را در موبایل‌ها دید. اینترنت ممکن نبود. تهیه‌ی زیرساخت‌های اینترنت برای ‏روستاها بسیار هزینه‌بر بود. اما زیرساخت‌های موبایل هزینه‌بر نبودند. به‌خصوص موبایل‌های ماهواره‌ای. یونیسف در مراکز ‏پخش دارو برای روستاها سیستم‌های دریافت پیامک مستقر کرد. بعد در نواحی روستایی دوردست مسئولان بهداشت هر ‏روستا داروهایی را که نیاز داشتند به آن مرکز پیامک می‌کردند. به‌این‌ترتیب مرکز همیشه به‌صورت آنلاین می‌دانست که در ‏کدام روستاها چه اقلام داروهایی مورد نیاز است. آن‌ها را در اسرع وقت ارسال می‌کرد.‏

این تنها کاربرد رپیداس ام اس نبود. بحث ثبت تولد نوزادان خودش یک داستانی بود. باز هم در روستاهای فراوان و ‏دوردست کودکان متولد می‌شدند. اما تهیه‌ی مدارک هویتی سخت بود. آمدن به شهر و تهیه‌ی شناسنامه برای بچه‌ی تازه ‏متولدشده دشوار و عملاً غیرممکن بود. اصلاً مادر با بچه‌ی تازه متولدشده چطور از راه‌های صعب‌العبور به شهر بیاید و برای ‏او مدرک هویتی بگیرد؟ این باعث بی تابعیت و بی‌هویت ماندن نوزاد می‌شد. با پیامکی که ریش‌سفید روستا به مرکز ‏می‌فرستاد حداقل تولد کودک در دستگاه‌های دولتی ثبت می‌شد. مشکلی که در ایران خودمان هم وجود دارد ولی کسی به ‏فکر حل این مشکل نیست...‏

یکی دیگر از کاربردهای «رپیداس ام اس» به هنگام حوادث طبیعی مثل زلزله بود. در ناحیه‌ای که جمعیت متراکم ندارد ‏و روستاها دور از هم هستند امدادرسانی و عرضه‌ی کمک‌های اولیه بسیار دشوار است. اما با پیامک تقاضای کمک‌ها ‏قابل‌کنترل و پیگیری می‌شوند. ساختار ساده است. مرکز مخابراتی یک ناحیه تمام شماره موبایل‌های آن ناحیه را می‌شناسد. ‏فقط کافی است قبل از وقوع حادثه این اطلاع‌رسانی و آموزش صورت گرفته باشد که بعد از وقوع حادثه وضعیت خودتان را ‏به یک شماره‌ی خاص پیامک کنید. مثلاً این‌که اسم روستایتان چیست و به چه چیزهایی نیاز دارید. این‌که مرکزی برای ‏دریافت پیامک‌ها وجود داشته باشد خیلی مهم است. وگرنه به‌صورت پراکنده این امر صورت می‌گیرد. بدین ترتیب در ‏همان ساعات اولیه‌ی وقوع حادثه یک بانک اطلاعاتی کامل در مرکز شکل می‌گیرد و کمک‌ها و امدادهای اولیه کاملاً هدفمند ‏می‌شوند. در همان ساعات اولیه تعداد روستاهای آسیب‌دیده و حجم فاجعه قابل تخمین می‌شود و نیازی نخواهد بود که 10-‏‏12 ساعت بگذرد و تازه ابعاد فاجعه شناخته شود. ‏

طرح جالبی بود. من کامپیوتری نبودم. از برنامه‌نویسی و زبان‌های برنامه‌نویسی (حتی پایتون) سر درنمی‌آورم. ولی ایده ‏همیشه مهم‌تر است. یک گزارش کوتاه نوشتم و ارائه کردم به جایی، شاید که اجرایی‌اش کنند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. ‏همین‌که این طرح برای یونیسف بود کافی بود تا بهش انگ امنیتی بودن بزنند و ردش کنند. ما نباید از جهان تقلید کنیم. ‏جهان هر گونه ایده‌ی بر پایه‌ی فناوری که ارائه می‌دهد قصدش تخلیه‌ی اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران است. تولید داده ‏برای سازمان‌های بین‌المللی جرم است. ازین حرف‌ها...‏

راستش این‌که بروم خون بدهم، یا کنسرو و آب معدنی بخرم و به هلال‌احمر بدهم یا با موبایلم به‌حساب هلال‌احمر ‏پول واریز کنم برایم بیشتر حس شکست دارد. من می‌توانستم یک طرح بزرگ‌تر و بهتر را اجرایی کنم. اما هیچ کاری ‏نکردم.‏

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۵
پیمان ..

قدما اسمش را گذاشته‌اند براعت استهلال. تمهید و شگردی در شعر که با آن زمینه‌ای برای ورود به داستان اصلی‌شان فراهم ‏می‌کردند. شگرف آغازینی که محتوا و مضامین شعر را به‌اختصار مورد اشاره قرار می‌داد. ‏

حسین پاینده کتابی دارد به اسم گشودن رمان. روشی برای بررسی و تحلیل رمان با استفاده از صحنه‌های آغازین رمان‌ها: ‏خوانش تحلیلی صحنه‌ی آغازین و معلوم کردن ربط آن با بقیه‌ی رمان و تمرکز بر ساختار رمان. این‌که در نخستین صحنه‌ی ‏رمان سرنخی از دلالت‌های ثانوی به دست آوردن.‏

در مورد خودمان نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم. حالا سه سالی از دیدار اولمان می‌گذرد. دفترچه‌ی یادداشتی که آن سال ‏روزهایم را در آن ثبت می‌کردم کوچک بود. به‌قاعده‌ی یک‌کف‌دست بود. دیدار نخستمان فقط دو صفحه از آن دفترچه بود. ‏دفتری که امسال دارم روزهایم را در آن ثبت می‌کنم از نظر حجم هر صفحه‌ی آن 4 برابر دفترچه‌ی آن سال شده. یک ‏دفترچه با صفحه‌های پهن (بزرگ‌تر از ‏A4‎‏) و نخودی رنگ. ثبت دیده‌ها و شنیده‌ها و احساسات دیدار آخرمان 7 صفحه ‏ازین دفترچه شده است. قصه همین است... همین حجیم شدن...‏

دیدار اولمان فقط 120 دقیقه طول کشید و برایم همان مفهومی را دارد که براعت استهلال برای شعرهای بزرگ و صحنه‌ی ‏آغازین رمان برای رمان‌های پرمغز. اسمش را نمی‌دانم چه بگذارم. دیگران اسم دیدار مهم اولشان را چه می‌گذارند؟ دیدار ‏اول؟ خیلی معمولی و بی‌راه است. باید یک واژه‌ی خاص برای آن اختراع شود. واژه‌ای که یکتا و هزار معنا باشد. یک‌چیزی ‏مثل تاسیان. فقط یک کلمه باشد اما دریایی از معنا را در خود داشته باشد. آن‌قدر که شاعرها هم اسم کتابشان را آن واژه‌ی ‏خاص بگذارند...‏

دیدار اولمان تقابل بود و همراهی. احتیاط بود و جسارت. لیست کردن رؤیاها بود و واقعیت‌ها. خاطرات تلخ بود و شیرین.‏

‏ چه واژه‌ای می‌تواند به‌تنهایی همه‌ی این دوگانگی‌ها را در خودش جای بدهد؟ تو بااحتیاط سلام می‌کنی، بااحتیاط حال و ‏احوال می‌پرسی، بااحتیاط به کنجکاوی‌ات میدان می‌دهی که سؤال بپرسد و افسارش را محکم می‌گیری که مبادا آزرده کند و ‏به‌یک‌باره چیزی را از اعماق می‌کشی بیرون و در قالب یک اعتراف می‌گویی. اعتراف شروع  همه‌چیز است. اعترافی ‏ناخواسته که مرزهای خیالی را خرد می‌کند و درعین‌حال مراقب نگاهت، دستت،‌ پایت و راه رفتنت هم هستی. 6دانگ ‏حواست هست که در اولین گام‌ها بند مانتویش دارد لابه‌لای انگشتانش بازی‌بازی می‌شود و بعد از نوشیدن چای دارچینی ‏‏2نفره می‌بینی که آرزو و خیالی رنگین در حال گفته شدن است و آن بند سپرده شده به باد پاییزی که با آن بازی کند.‏

نیازی به ساختن معناها نیست. معناها وجود دارند. فقط باید کشفشان کنی...‏

‏120 دقیقه پیاده‌روی یکسره. بی‌هیچ استراحتی. پیاده‌روها زیر پاهایمان می‌چرخیدند و می‌چرخیدند. کفش‌های قهوه‌ای من ‏و کفش‌های گل‌گلی او موزاییک‌ها و آسفالت‌ها را گاز می‌زدند و حریص بودند و 3 دقیقه‌ی آخر را دویدیم. توی سربالایی ‏خیابان کارگر بود که دویدیم. دقیقاً فاصله‌ی تقاطع بزرگراه گمنام و خیابان کارگر تا جلوی دانشکده‌ی فنی را. او باید به ‏آخرین اتوبوس خوابگاه می‌رسید و رسید. مهم دویدن بود البته... مهم در سربالایی دویدن بودن... مهم این بود که کسی را ‏یافته بودم که می‌توانست حرکت کند، می‌توانست بی‌وقفه حرکت کند و حتی پابه‌پایم بدود!‏

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۰
پیمان ..

پیرمرد مستأصل را دو بار دیدیم. داشتیم می‌رفتیم کنار رود که از وسط کوچه با احساس نیازی عجیب دست به دامانمان ‏شد: به خدا من پول نمی خوام، به من بگید که دستشویی کجاست؟

سازمان حوزه‌ی هنری را نشانش دادیم و راه و چاه که کجا دستشویی پیدا کند و لحظاتی بعد خودمان مجبور شدیم ‏برای بار دوم در آن روز به ساختمان حوزه‌ی هنری برگردیم. عکس چاپ‌شده‌ی دونفره‌ی کنار رودمان گم شده بود. جایی ‏افتاده بود و استرس به جانمان افتاده بود که فاش جهان شود آنچه میان ماست... و در راه برگشت بود که پیرمرد مستأصل را ‏برای بار دوم دیدیم. باز هم مستأصل بود. این بار صدای قرآن خواندن و نزدیک شدن به وقت اذان بود که در فضای غروب ‏پیچیده بود. هوا آبی و خاکستری و دل‌چسب و خنک شده بود. پیرمرد با همان حالت بیچارگی قبل گفت: دارن اذان می زنن. ‏کجا برم نماز بخونم؟

مسجد امام صادق نزدیک بود. گفتیمش که برود آنجا و او با خودش تکرار کرد مسجد امام صادق مسجد امام صادق ‏مسجد امام صادق و از ما دور شد... ‏

عکس را جستیم. مسئول بلیت‌فروشی سینما سوره آن را یافته بود. تا گفتیم گم‌کرده‌ایم از دفترش عکسمان را بیرون ‏آورد... ‏

می‌خواستیم برای بار دوم در آن روز کنار رود برویم. نشد. وقت تنگ بود... دقیقه‌ها محدود بودند. برای بار دوم ‏به‌ردیف کتاب‌فروشی‌ها برگشتیم و تا من برای دومین بار در آن روز به خانه زنگ بزنم و بگویم که نمی‌آیم، نیستم، او برایم ‏دومین آلبوم موسیقی هدیه‌ای عمرم را خرید: در دنیای تو ساعت چند است؟ اولی هم کار خودش بود... ‏

برای دومین بار در اصفهان کافه رفتیم. برای دومین بار در آن روز عکس دو نفره انداختیم و گناه آن روزمان این بود که ‏برای دومین بار در طول عمرمان از پوست خشک زاینده روز عبور کردیم. بستر رود جای پاهای ما نبود. بستر پوسته‌پوسته و ‏ترک‌خورده‌ی زاینده‌رود حرمت داشت. سالیان دراز فقط آب روان بود که آن پوست را نوازش می‌کرد و رد شدن ما از آن ‏پوست همچون رد شدن مورچه‌های آتشین بر پوستی حساس بود... ‏

ما، رود را، خیابان‌ها را، شهر را با عبورمان گرم و آتشین و سوزان می‌کردیم...‏


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۷
پیمان ..

kiss me when you miss me

بهم گفت مقدم بر این سوال که آیا درست است بروی یا نروی باید به سوال اصلی جواب بدهی. ‏

تهدیدم کرد که نیا. می‌خواستم بروم. سوار بر کیومیزو شوم و بروم. تنها هم بروم. ولی گفت نیا و حمید هم گفت تا ‏وقتی سوال اصلی را جواب نداده‌ای رفتنت بیهوده است.‏

و نرفتم.‏

نگاه کردم دیدم مسائل زیادی در زندگی‌ام بوده‌اند که هیچ وقت حل‌شان نکردم. صفحاتی که با یک سوال ساده‌ شروع ‏شده‌اند و تا مدت‌ها زیر آن سوال خالی مانده. آن قدر حل‌شان نکردم که صورت مسئله زیر صفحات کاهی و ‏سیاه‌وسفید و کم‌رنگ و بی‌بوی بعدی زندگی پنهان شدند.‏

می‌دانم که باد ورق خواهد زد. باد زیر رو رو می‌کند، خیلی تصادفی و الله‌بختکی. آن صفحات دوباره رو می‌آیند. خیلی ‏زود هم رو می‌آیند. دوباره جای خالی راه‌حل‌ها، جای خالی تلاش کردن رو می‌آید... و فکر کنم به جایی برسم که باد با ‏هر وزیدنش یک سوال از زندگی‌ام را باز کند و جای خالی تلاش‌هایم را تبدیل کند به آینه‌ی دق من. و فکر کنم به ‏جایی برسم که تمام صفحات زندگی‌ام بشود آینه‌های دق...‏

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۷
پیمان ..

ردلاین

حرکتی نیست. بیرون باران می‌بارد. در تاریکی پارکینگ پشت فرمان نشسته‌ام و زل زده‌ام به ‏عقربه‌های صفحه کیلومتر ماشینی که دوست دارم با آن بتازم. ماشینی که به نظر می‌تواند خوب ‏بتازد. ‏

اما فقط نشسته‌ام. دستم حتی به دنده‌ی یک هم نمی‌رود. نمی‌توانم تاریکی پارکینگ را بترکانم و ‏بتازم. فقط روزها هستند که به سرعت می‌گذرند. روزهای خام به سرعت می‌گذرند و تبدیل به ‏دودی می‌شوند که پارکینگ را نفس‌گیر و نفس‌گیرتر می‌کنند. گذشت روزها برایم حکم ‏نیم‌دایره‌ی دور موتور را پیدا کرده‌اند. لحظه به لحظه پا بی‌اراده بر پدال فشرده و فشرده‌تر ‏می‌شود و روزها سرعت می‌گیرند و سرعت می‌گیرند. ‏

عقربه‌ی دور موتور روز به روز عددهای بالاتری را نشان می‌دهد و امروز که 9 اردیبهشت است، ‏روزها از ردلاین هم رد شده‌اند. حالا دیگر هر روزی که می‌گذرد لحظه به لحظه حوادث پس از ‏ردلاین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند. میل‌بادامک‌ها که روزهای اول مسیری تقریباً دایره‌ای را ‏می‌چرخیدند، حالا مسیرچرخش‌شان به شکل بیضی در آمده و شاید چند روز دیگر (چند لحظه‌ی ‏دیگر) از مدار خارج شوند و من...؟! عقربه‌ی کیلومترشمار ماشینم روی صفر گیر کرده و ‏پارکینگ تاریک پر از دود شده...‏

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۵
پیمان ..

کافه فرانسه خلوت بود. شهر خلوت بود. چهارراه آن طرف شیشه خلوت بود. تهران رنگ و بوی آدمیزاد و محلی برای ‏زندگی انسان‌ها به خودش گرفته بود. من به عادت شیرکاکائو گرفته بودم. ‏

جاشکری روی پیشخوان را دوست نداشتم. به من نشان نمی‌داد که چه مقدار شکر توی لیوان شیرکاکائوام رفته. پیمانه ‏نداشت. قابل اندازه‌گیری نبود. گفتم چیزهایی که قابل اندازه‌گیری نیستند برایم دوست‌داشتنی نیستند. مثل همین جاشکری. ‏گفت باید مدرجش می‌کردند. گفتم باز هم فایده نداشت. پیمانه خوب است، واحدی برای شمارش که قبل از انجام کار قابل ‏اندازه‌گیری باشد. یک قاشق شکر، دو قاشق شکر. ولی جاشکری کافه یلخی بود، قضاقورتکی بود، تقریبی بود. ‏

عکسی از کافه فرانسه را روی دیوار زده بودند. عکس از زاویه‌‌ی پمپ‌بنزین آن دست چهارراه در شب گرفته شده بود. ‏سرعت شاتر دوربین را هم پایین آورده بودند. به خاطر همین نور چراغ‌های ماشین در حال عبور کشیده شده بود و خطی ‏زرد را در وسط عکس ایجاد کرده بود. و در گوشه‌ی عکس هم کافه فرانسه بود. عکس خوبی نبود. بیش از آن که کافه ‏فرانسه‌اش توجه را جلب کند، نور چراغ ماشین در حال عبور آدم را جلب می‌کرد.

کاندینسکی

دقیقاً نمی‌دانم از کجا فهمیدیم که عکس خوبی نیست. شاید تأثیر دیدن تابلوهای نقاشی موزه‌ی هنرهای معاصر بود. از ‏گالری 2 شروع به دیدن کردیم و همین جور گالری به گالری پایین رفتیم. نقاشی کلاژ مانند کاندینسکی همان اول کار جلبم ‏کرد. رنگ روغن بود و از گذر ایام روغنی بودن رنگ‌ها از کف رفته بود. زور زدن‌مان برای پیدا کردن شکل‌های معنادار در ‏دل اعوجاج‌های خوش نقش و نگار و به ظاهر بی‌معنای نقاشی جالب بود. یاد کتاب رنگ‌آمیزی بزرگسالانی افتادم که صحرا ‏قبل عید از کتابفروشی جلوی هتل عباسی به عنوان عیدی برایم خرید. برای خودش هم خرید. کتاب پر از خطوط ریزی ‏است که باید با رنگ‌هایم به‌شان زندگی ببخشم. ترکیب رنگ‌هایی که قرار است زندگی بخش باشند برایم مسئله‌ای شده ‏بودند. ترکیب رنگ کاندینسکی عجیب بود.

نقاش و مدلش 

نقاش و مدلش هم جلب‌مان کرد. در دل خطوط تیز و برنده‌ی نقاشی اولین چیزی که ذهنم را جلب کرد پستان‌های زن توی ‏نقاشی بود. پستان‌هایی کشیده  که خاص خود پیکاسو بودند. بعدتر در تابلوهایی دیگر هم زنانگی اولین چیزی بود که کشف ‏می‌کردم و بعد چیزهای دیگر را می‌دیدم. نقاش‌هایی پر از رنگی که جان می‌دادند برای پس‌زمینه‌ی موبایل و دسک‌تاپ... ‏ایرانی‌های موزه هم شعف‌آور بودند. از خط نقاشی‌ها تا مجسمه‌های تناولی. و دیدن تابلوی درختان سهراب سپهری که خیلی ‏بزرگ بود. همین طور پایین می‌رفتیم و چیزهای عجیب و غریب می‌دیدیم. تا که رسیدیم به گالری آخر و یک طبقه‌ی کامل ‏پایین رفتیم. روبه‌روی‌مان حوضی بزرگ بود. حوضی بزرگ از روغن. بوی روغن سوخته می‌داد. و تصویر آینه‌وار سقف بر ‏سطح روغن سوخته جلب‌مان کرد. موزه پله نداشت. یک طبقه بالا آمدیم و اندر کف معماری موزه ماندیم. گالری 1 را ‏آخرسر دیدیم. عکس نقاشانی بود که تابلوهای‌شان در گالری‌ها به نمایش گذاشته شده بود. کنار عکس‌ها ایستادیم و مرور ‏کردیم که کدام تابلو برای کدام نقاش بود. بعضی‌های‌شان در یادمان مانده بودند و بعضی نه...‏

نقاشی‌ها تیزمان کرده بودند. معماری موزه‌ی هنرهای معماری حس زیبایی‌شناسی‌مان را تیز کرده بود. می‌فهمیدیم که عکس ‏روی دیوار کافه فرانسه عکس خوبی نیست. ‏

موزه هنرهای معاصر

معماری موزه خود زندگی بود. دالان‌های موزه مثل یک داستان بودند. اول وارد یک گالری می‌شدی، درنگ می‌کردی، سیر ‏می‌کردی، خیره می‌شدی، تجربه می‌کردی، به فکر می‌رفتی، می‌خندیدی، به نتیجه می‌رسیدی و نمی‌رسیدی (انگار که ‏مرحله‌ای از زندگی) و بعد راهرویی به سرعت تو را به دالان بعدی، به صحنه‌ی بعدی (مرحله‌ای دیگر از زندگی) می‌برد و ‏همین‌طور تا به آخر... و شیب راهروها همانند حسی بود که من از زندگی دارم: حرکت به سوی پایین. گالری به گالری به ‏تجربه‌ی زیسته افزوده می‌شد ولی شیب راهروها همه به سمت پایین بودند. سقوطی تدریجی. تو پایین و پایین‌تر می‌رسیدی ‏و آخرسر یکهو می‌دیدی که در قعر ساختمانی (در قعر زندگی) و روبه‌رویت حوضی پر از روغن سوخته قرار دارد و سطحی ‏شیب‌دار به سمت بالا که همانند مرگ، عروج بود. ‏

شیرکاکائو داغ بود. با شیرینی دانمارکی دلچسب بود. گفت امسال سال تغییره. هم کار هم زندگی. ‏

گفتم خیلی هم خوب خیلی هم عالی. و به یاد این افتادم که در یک راهرو مانده‌ام... به یاد این افتادم که خودم را در یک ‏راهرو ساکن نگه داشته‌ام. یکی از راهروهای موزه‌ی هنرهای معاصر پنجره‌ای سراسری به سوی پارک لاله داشت. روشن ‏بود. ابتدای راهرو یک گالری بود و انتهایش گالری دیگری. و آن بین راهرویی روشن و چشم‌نواز با منظره‌ای از درختان. ‏ولی هر کاری‌اش می‌کردی راهرو بود. محل گذر بود. نبایست طولانی می‌شد. باید سریع تو را به گالری بعدی می‌رساند. ‏وقتی گفت امسال سال تغییره، یاد این افتادم که خیلی وقت است ایستاده‌ام در فضای راهروی روشن بین دو گالری. خیلی ‏وقت است که دارم به تعلل می‌گذرانم. تعللی که روشن است و چشم‌نواز، ولی ناراحت‌کننده است، اصل نیست. بین دو ‏گالری است. ارزش بیرونی و درونی ندارد...‏

از چه می‌ترسیدم؟ چه چیز باعث می‌شد در آن راهرو بمانم؟ دل‌انگیزی تصویر محدود درختان پارک لاله؟ اگر درخت‌ها را ‏دوست‌تر می‌داشتم چرا از آن مسیر بیرون نمی‌زدم؟ از آن راهروها و گالری‌ها و تماشاکده‌ها و درنگ‌ها و فکر‌ها؟ آن‌ها هم ‏ارزشمند بودند؟ پس چرا سراغ گالری بعدی نمی‌رفتم؟ بس بود؟ همان چند گالری‌ای که دیده بودم ‏‏(نوجوانی،‌جوانی،‌دانشگاه، سفرهای مختصر) کافی بود؟ تا گالری قبل از آن راهرو خوب بود و می‌ترسیدم تصاویر گالری‌های ‏بعدی به آن خوبی نباشد؟ شیب رو به پایین راهروها من را می‌ترساند؟ دوست نداشتم پایین‌تر بروم؟ آن تابلوی سبز و ‏طلایی انتهای راهرو اغواکننده بود. چرا به سمتش نمی‌رفتم؟ چه مرگم بود؟ تعلل عادتم شده... ‏

توی موزه 3 نفر بودیم و با همدیگر از راهروها عبور می‌کردیم و به گالری‌ها می‌‌رسیدیم. ولی توی زندگی خودم باید تنها از ‏راهرو عبور می‌کردم، در گالری بعدی کسی به انتظارم نشسته بود، کسانی به انتظارم نشسته بودند... ولی...‏

ح کافه لته‌اش را خورد و من هم شیرکاکائوام را و از کافه فرانسه بیرون زدیم. عصر روز 7 فروردین دلچسب بود. همانند ‏قدم برداشتن در کنار پنجره‌ی راهروی روشن موزه‌ی هنرهای معاصر بود...‏

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۶
پیمان ..
سال ها قبل برایم اسفند ویژه‌نامه های مجله های مختلف بود. هر چه به آخر اسفند نزدیک می شدم خواندنی های ‏مجلات از سالی که گذشت بیشتر و جذاب تر می شد. مسیر سال بعدم را می دانستم. این که سال بعد به کجاها خواهم ‏رسید و چه چیزهایی تمام می شود و چه چیزهایی شروع می شود معلوم بود. امسال اصلا در بند دکه های روزنامه ‏فروشی نبودم. دو هفته ی آخر اصلا تهران نبودم. یک هفته به مشهد رفته بودم و یک هفته به اصفهان. آن قدر سرگرم ‏بودم که فقط طعم زندگی در لحظه را داشتم می چشیدم. چیزی که خیلی وقت ها آرزویش را داشتم. این که فقط در ‏لحظه ای که هستم،‌ در کنار کسی که هستم، در جایی که به سر می برم  باشم و لاغیر. یک هفته ی اصفهان در کنار یار ‏به سرعت برق و باد گذشت و فقط یادمانی شد پر از سرخوشی... این دو هفته که در سفر گذشت کمتر به دنیای ‏مجازی ور رفتم. فقط در حد ضرورت. دوست داشتنی بود برایم. به دکه های روزنامه فروشی نگاه هم نکردم. فقط ‏تعداد زیادی کتاب نخوانده وجود دارد که باید بخوانم و از حیث خواندن هم بی خیال نقطه نقطه های وقایع شوم. نقطه ‏نقطه هایی که از بس زیادند آدم روندهای شان را فراموش می کند و کتاب خواندن رها شدن در اقیانوس است...‏
همین الان که دارم این ها را تنداتند می نویسم باید بروم. 95 خوب بود و نبود. یکی از بزرگ ترین دستاوردهایش ‏برایم این بود که یاد گرفتم در لحظه باشم... در لحظه بودنی که برایم 96 را تاریک می کند ...‏
نمی دانم. احتمالا کنج خلوتی پیدا خواهد شد برای جبران عقب افتادگی کارها و نوشتن لحظه ها و چیزهایی که یاد ‏گرفته ام و تجربه هایی که نمی دانم چطوری ازشان یاد بگیرم...‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۶
پیمان ..

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

رنه گید

دو سه روزی هست که لحظه‌های غروب عجیب خواستنی می‌شوند. ‏

یک ساعت پیش از غروب, آفتاب چنان تابیدن نازی به خود می‌گیرد که آدم ناچار باید همه چیز را رها کند و فقط به تماشا ‏بنشیند. ناز تابش زمستانی آفتاب در آن یک ساعت لحظه به لحظه تغییر می‌کند.‏

لحظه‌ای خیره‌ی نارنجی نگارینش می‌شوم که به زیبایی ریخته شده است بر سینه‌ی دیوار ساختمان بلند کوچه‌ی بالایی. ‏کوه‌های شمال شهر, به خصوص کوه‌های سمت لواسان یک دست سپیدپوش‌اند. در پای کوه‌ها ابرهای بنفش و کبود نوید ‏بارش برف و باران در آن خطه را می‌دهند. و بعد در این گوشه‌ی شهر پرتوهای نارنجی خورشید آدم را دیوانه می‌کنند. ‏

بعد از چند دقیقه ویرم می‌گیرد که به دامش بیندازم. صیدش کنم. تا دوربین به دست می‌شوم می‌بینم آن نارنجی دیگر ‏نیست. دیگر آن نارنجی به آن وسعت نیست. گل‌بهی شده است و منعکس شده است در شیشه‌ی ساختمان آن دست کوچه. ‏دوربین را به دست می‌گیرم. هنوز هم عکاس نشده‌ام که عناصر را تنظیم کنم و همان چیزی را که می‌بینم ثبت کنم. تا بیایم ‏سعی و خطا کنم, خورشید قهرش می‌آید و همان انعکاس گل‌بهی را هم ازم دریغ می‌کند. ‏

من هم لجم می‌گیرد و لنز را می‌گیرم سمت خود خورشید و از سر برهنه‌اش در خواب‌آلوده‌ترین روزهای سالش عکس ‏می‌گیرم. ‏

ناتوانی من برای صید کردن لحظه‌ها برای تو آشناست. لحظه‌های زیادی را گذرانده‌ایم که من با تمام وجود خیز برداشته‌ام ‏برای تصاحب و شکار کردن‌شان. برای به سیطره‌ی خود درآوردن‌شان. برای ثبت کردن‌شان. ولی همیشه گذران زمان مثل ‏صابونی بوده که به تن آن لحظه‌ها مالیده می‌شود و لیز و لیزترشان می‌کند.‏

چای در آن لحظه‌های واپسین روز عجیب می‌چسبد. خودت این را یادم داده‌ای. ولی تنبلم من. تا چای دم بگذارم آسمان ‏سورمه‌ای شده است و شب فرا رسیده است.‏

دیروز که عصر جمعه بود باز کلافه بودم. گفتی روز استراحت است. سخت نگیرم. ولی به کل دوست نداشتم فردا روز ‏استراحت باشد. دوست داشتم روز کار و سر و کله زدن با واژه‌ها باشد. نشد. کلافه بودم. ‏

عصری زل زده بودم به رنه‌گید خودم. جیپ دوران کودکی‌ام. دو سال پیش که اسباب‌کشی می‌کردیم از خرت و پرت‌های ‏انباری جستمش. از سگ‌جان بودنش به وجد آمدم. منی که اسباب‌بازی سالم از زیر دستانم بیرون نمی‌آمد, سالم ماندن جیپ ‏عجیب بود. سالم سالم هم نمانده بود. کاپوتش ضربه دیده بود. احتمالا خواسته بودم با ماشینی هم‌هیکل خودش تصادفی ‏جاده‌ای راه بیندازم و شاخ به شاخ‌شان کرده بودم. حتم شدت ضربه چنان بوده که کاپوت جیپ یک کوچولو کنده شده و آن ‏ماشین مقابل را اصلا یادم نیست..دو سال پیش که یافتمش عجیب باهاش حال کردم. یاد تو افتادم که پارسایت را سال‌هاست ‏داری. من عشق ماشینم خب و جیپ‌ها را دوست دارم. هر چیز جیپی دوست‌داشتنی است. جیپ یعنی چندکاره. یعنی ماشینی ‏که هم در جاده می‌رود و هم در باتلاق و جاده خاکی. از چاقوهای چندکاره خوشم می‌آید. از کیف‌های چندکاره هم ‏همین‌طور: کوله بشوند, دوشی بشوند, دستی هم باشند. از آدم‌های چندکاره هم خوشم می‌آید...‏

به سرم زده بود به رنه‌گید خودم به پاس این همه سال دوامی که آورده است جایزه بدهم.  چه جایزه‌ای؟

جایزه‌اش را آن دفعه که رفتیم سرخه‌حصار می‌توانستیم اجرایی کنیم: گردش یک روز دیرین, خوب و شیرین. در پستی ‏بلندی‌ها. ‏

برای آن که بهش خوش بگذرد ازش عکس هم گرفته بودم. ذوق کرده بود که در روزهای آینده بیرون خواهد رفت. اما ‏این جایزه و این بیرون رفتن ماند. ‏

من خیلی وقت است که سرخه‌حصار نرفته‌ام. باورم نمی‌شود از آن روزهایی که منظم هر روز صبح می‌رفتم سرخه‌حصار ‏می‌دویدم سه سال گذشته است. آخرین باری که رفتم سرخه‌حصار با تو بود. اصلا یادم رفت که این رنه‌گید چشم‌انتظار یک ‏گردش جانانه در میان پستی بلندی‌ها و تپه‌ها و کاج‌ها و جاده‌های سرخه‌حصار است. گرسنه بودم. یادت هست که؟ فقط ‏رسیدیم برویم پیتزا بگیریم. جای پارک نبود. دیر شده بود. اگر می‌رفتیم توی خود پیتزافروشی, سرخه‌حصار در تاریکی ‏وحشی زمستانی‌اش فرو می‌رفت. تو پیتزا گرفتی و من راندم سمت سرخه‌حصار و نشستیم روی میز چهارنفره‌ها, زیر کاج‌ها ‏و ناهاری دیرهنگام زدیم به بدن. و تابش کم‌رمق آفتاب زمستانی بود که ما را به هول و ولا انداخت. دویدیم. دویدیم تا ‏برسیم به سر تپه‌ای و غروبش را شکار کنیم... شکار کنیم... و نتوانستیم. همه چیز سریع‌تر از ما می‌دوید و می‌دود...‏

دیروز که زل زده بودم به چشم‌های گردالی رنه‌گید یکهو یادم آمد که آخرین سرخه‌حصار برای ما هم کافی نبود, چه برسد ‏به این طفلک. و بعد یکهو دیدم که دارم می‌خوانم: من و تو کم بودیم... من و تو کم بودیم...‏

هر چه‌قدر هم فیگور فرهاد را گرفتم باز هم نتوانستم آن حس کم بودن را مثل خواندن فرهاد برای خودم زنده کنم.‏

ناچار به خودش پناه بردم و شعر شهریار قنبری را از زبان خودش شنیدم و مثل چی هم‌ذات‌پنداری کردم... این آهنگ‌ها و ‏شعرهایی که آینه‌ی تمام‌نمای آدم می‌شوند خیلی لعنتی‌اند... ‏

رستنی‌ها کم نیست/ من و تو کم بودیم...‏

من و تو کم نه/ که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم...‏

 
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۵
پیمان ..

کتابخانه‌ی مرکز 28 تعطیل شد.‏

خبر تکان‌دهنده بود. همین یک خط خبر برایم کافی بود یادم بیاید که نوجوانی‌ام آن‌قدرها هم تلخ نبوده، یادم بیاید که ‏نوجوانی‌ام غنی‌ترین دوره‌ی زندگی‌ام بوده، یادم بیاید که من بچه‌ی 28 بودم و 28 تنها برچسبی است که دوست دارم توی ‏زندگی‌ام به پیشانی‌ام بچسبانم. ‏

من بچه‌ی مرکز 28 بودم. محصول طرح کانون و مدرسه و حاصل اصرار رفیقی که دیگر در زندگی‌ام باهاش روبه‌رو نشدم: ‏حسن براتی.‏

اسم طرح را بعدها فهمیدم. آن روز با روزهای دیگر فرق داشت. کلاس پنجم دبستان بودم. 12 تا کلاس پنجم بودیم و توی ‏هر کلاس 40 نفر. آن روز درس و مشق تعطیل بود. همه‌ی صف‌ها رفتند توی کلاس‌های‌شان. ولی ما توی حیاط ماندیم. آقای ‏فرامرزی هم معلم ما بود و هم بوفه‌دار مدرسه. نفری 50 تا تک تومانی ازمان سلفید و به‌مان ساندویچ الویه فروخت. بعد به ‏صف از خیابان مدرسه رفتیم بالا. از پیاده‌روها گذشتیم. گرسنه‌مان شد. اولین بار بود که ساندویچ الویه‌ی بوفه‌ی مدرسه را ‏می‌خوردم. گرسنه بودم و الویه با نان باگت برایم از لذیذترین غذاها شد. از کنار نرده‌های فرهنگسرای اشراق بالا رفتیم و ‏ما را بردند توی کتابخانه. کتابخانه‌ی 28 بزرگ نبود. این را بعدها فهمیدم. ولی گود داشت. مثل زورخانه گود داشت. 40 نفر ‏دوش‌به‌دوش هم نشستیم توی گود وسط. چهارطرف‌مان میز و صندلی‌های صورتی رنگ بودند و قفسه‌های کتاب... خانم ‏مربی کتابخانه مهربان بود. برای‌مان آهنگ گذاشت. آهنگ مرغک کانون را. 2-3 بار آهنگش را گذاشت و هم‌خوانی ‏کردیم. بعد توضیح داد که این‌جا کجاست و چه کارها می‌کنیم... حرف‌هایش یادم نیست. فقط یادم است حرف‌هایش که ‏تمام شد نفری یک برگ آ چهار دست مان دادند و قرار شد نقاشی بکشیم. پاستیل و مدادرنگی و مداد شمعی و ماژیک روی ‏میزها پر بود. بچه‌ها تخص بودند. چند تای‌شان پاستیل و مداد شمعی کش رفتند. من نقاشی کشیدم. نقاشی‌ام آن روزها خوب ‏بود... بعد به صف شدیم و یک کارت عضویت گرفتیم... می‌توانستیم روزهای فرد بعدازظهرها بیاییم کتابخانه...‏

چند باری رفتم. از خانه‌مان دور بود. کتاب هم قرض گرفتم. ولی کتابخانه شلوغ بود. طرح کانون و مدرسه خوبیش این بود ‏که بچه‌های مدرسه را با کانون آشنا می‌کرد. ولی بدی‌اش این بود که بعد از آن کانون دیگر یک کتابخانه نبود. یک جای ‏خیلی شلوغ بود. یک جای شلوغ بدون حضور ناظم جلادی به نام جانفشان... ادامه ندادم. کتاب سوم یا چهارم را که پس دادم ‏دیگر نرفتم. تا سال بعد. کلاس اول راهنمایی. حسن براتی بغل دستی‌ام بود. سریش شد که بیا عصرها برویم کانون... ‏

چند ماهی از اولین بار می‌گذشت. بابای حسن نانوا بود. حسن دنبال پایه می‌گشت که عصرها دو نفری برویم کانون... و ‏رفتیم. کارت‌ عضویت‌مان را تمدید کردیم. کتابخانه خلوت شده بود. دیگر مثل پارسال شلوغ نبود. ما یک سال بزرگ‌تر شده ‏بودیم. گروه سنی‌مان دال شده بود و دیگر مثل گروه سنی جیم با ما رفتار نمی‌کردند. می‌توانستیم وارد بخش پشتی کتابخانه ‏هم بشویم. همان‌جا که کتاب‌های گروه سنی دال و ه بود. همان جا که تاریک بود. همان دخمه‌ی دوست‌داشتنی سال‌های ‏بعد...‏

فقط می‌توانستیم روزهای فرد برویم: یکشنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه. روزهای دیگر دخترانه بود. راه‌مان نمی‌دادند. به ‏ابوالفضل هم گفتیم. او هم پایه شد. و بعد کارمان همین بود. دیگر عصرها فوتبال بازی نمی‌کردم. عینکی شده بودم و دوست ‏نداشتم دیگر فوتبال بازی کنم. 12:30 از مدرسه تعطیل می‌شدیم. بدو می‌رفتیم خانه‌های‌مان. ناهار می‌خوردیم و استراحتکی ‏و ساعت 1:30 می‌زدیم بیرون. ‏

خانه‌های‌مان توی یک خیابان بود و نزدیک هم. قرارمان 1:30 بود. حسن وقت‌شناس بود. ابوالفضل تنبلی می‌کرد. می‌رفتیم ‏زنگ‌شان را می‌زدیم که پاشو بیا بریم کانون... مادرش همیشه جواب می‌داد. سرش را از پنجره می‌آورد بیرون می‌گفت الآن ‏می‌یاد بچه‌ها. روسری سر نمی‌گذاشت. موهایش خرمایی بود. برای‌مان عجیب بود که مادرش چادر و روسری سر نمی‌کند. ‏این برنامه‌ی منظم روزهای فردمان بود. 1:30 سه نفری زیر آفتاب پاییز و زمستان می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم به جایی که ‏جذاب‌تر و رنگی‌تر از مدرسه بود. یکشنبه‌ها خانم صباغ‌زاده می‌آمد. نقاشی می‌کشیدیم. سه‌شنبه‌ها کلاس ظریف‌کاری و ‏سفال‌کاری بود. آقای اقدامی گِل می‌آورد برای‌مان و ما گل‌بازی می‌کردیم. و خانم سلامی نفری یک اره‌ مویی می‌داد دست‌مان ‏و توضیح می‌داد که چه‌طور اره را دست‌مان بگیریم و چطور عمود ببریم که تیغه نشکند. می‌رفتیم تخته‌ سه‌لایی می‌خریدیم و ‏با اره مویی مربع و مثلث می‌بریدیم. نمی‌فهمیدیم که کی ساعت شده 5 غروب. توی قفسه‌ها می‌گشتیم 2 تا کتاب انتخاب ‏می‌کردیم و می‌آوردیم که خانم فلاحیان مهر بزند و می‌زدیم زیر بغل‌مان می‌آمدیم خانه، پرانرژی‌تر از وقت رفتن و آماده ‏برای نوشتن درس و مشق‌ها و پنج‌شنبه‌ها... ‏

همه چیز از پنج‌شنبه‌ها شروع شد. پنج‌شنبه‌هایی که سال‌های نوجوانی‌ام را رنگی کرد. پنج‌شنبه‌هایی که با آن یاد گرفتم ‏جهان اطراف و جهان درونم را به کلمه دربیاورم... من زیاد کتاب می‌خواندم. هفته‌ای 4 تا کتاب قرض می‌گرفتم و روزهای ‏زوج و جمعه‌ها به خواندن‌شان می‌گذشت. ‏

اولین پنج‌شنبه را یادم نمی‌رود. قدیر نشسته بود. من را خانم فلاحیان معرفی کرد یا خانم سلامی، دقیقاً یادم نیست. قدیر از ‏من کتاب‌هایی را که خوانده بودم سؤال کرد. روی میز جلوی در نشسته بودیم. حمید هم بود. برگه‌ی انشای امتحان میان‌ترم ‏مدرسه‌اش را آورده بود. 20 شده بود. ذوق داشت. قدیر در مورد توصیف کردن صحبت کرد. این که چه‌طور توصیف کنیم. ‏چه‌طور چیزهایی را که می‌بینیم روی کاغذ بیاوریم و چطور به جهان آن سوی کلمات راه پیدا کنیم. تا آن موقع من فقط ‏خواننده بودم. کسی بودم در جهان این سوی کلمات. ولی آن پنج‌شنبه یاد گرفتم که جهان دیگری هم آن سوی کلمات ‏هست، جهانی که خالی بودن من را به خودم نشان می‌داد و تشنه‌ام می‌کرد... چند دقیقه‌ای حرف زد و بعد نفری یک نصف ‏برگه‌ی آ چهار دست‌مان داد که چیزی را توصیف کنیم، موقعیتی را، جایی را که در آن هستیم... ‏

آن نصف برگه‌های آ چهار تا سال‌ها ابزار کار ما بود. هنوز هم وقتی می‌خواهم روی چیزی تمرکز کنم، وقتی می‌خواهم چیز ‏مهمی را یادداشت کنم، ورق آ چهار را به سبک قدیر نصف می‌کنم و مشغول نوشتن می‌شوم. ریز و با دقت. با خط کش هم ‏نصف نمی‌کنم. قدیر با خط‌کش نصف نمی‌کرد. دو گوشه‌ی برگه را به هم می‌چسباند و از وسط تا می‌کرد و خط تا را برش ‏می‌زد. با دست برش می‌زد. جوری که پرز پرزهای حاصل از برش روی هر دو نیمه‌ی کاغذ بماند و بعد از سال‌ها هرگز یادم ‏نرود... ‏

نوشته‌ی آن روزم هر چه بود افتضاح بود. تلاشی مضحک برای تبدیل کلاغی که روی شاخه‌ی درخت بیرون کتابخانه نشسته ‏بود به کلماتی که هر چه زور می‌زدم از 2 خط فراتر نمی‌رفت. ولی مشتری شدم. قدیر خوب سلام و احوال‌پرسی می‌کرد. ‏برای یک پسر 13 ساله هیچ چیز دلچسب‌تر از آن نیست که مثل یک آدم بزرگ باهاش دست بدهند و مثل یک آدم بزرگ ‏ازش نظر بپرسند. قدیر خوب می‌خنداند. خوب تیکه می‌انداخت. خوب سؤال می‌پرسید. برایش مهم بود که هفته‌ی پیش چه ‏کتاب‌هایی خوانده‌ایم. برایش مهم بود که نوشتن را یاد بگیریم و ما سلانه‌سلانه بزرگ می‌شدیم... یاد می‌گرفتیم که حادثه ‏چیست، یاد می‌گرفتیم که احتمال‌های مختلف در مورد علت یک ماجرا را چه‌طور ردیف کنیم، چطور سناریو بنویسیم، چطور ‏یک ماجرا را روایت کنیم... یاد می‌گرفتیم که چطور یک دروغ بزرگ را با هزار راست کوچک باورپذیر کنیم...‏

روزهایی از زمستان بود که به خاطر برف و سردی هوا تعطیل می‌شدیم. آن روز تعطیل اگر روز فرد بود، خوش‌خوشان ما ‏بود. یک صبح تا غروب در مرکز 28 گذراندن بود.‏

رفتن‌ها، تا به 28 رسیدن سربالایی بود. با قدم‌های کوچک‌مان سربالایی خیابان زارع را هلک و هلک در زیر گرمای ظهر بالا ‏می‌آمدیم و شاد و شارژ و پر انرژی از کتابخانه برمی‌گشتیم. با دنیایی از تصمیم‌ها، دنیایی از خیال‌ها، دنیایی از انگیزه‌ها، ‏دنیایی از یادگرفتنی‌ها و آرزوهای تازه... جوری که دلم می‌خواست پرواز کنم و واقعاً هم پرواز می‌کردم... می‌دویدم...‏

تابستان که از راه رسید، امتحان‌ها که تمام شد، نمره‌ی 19،96 که آمد کتابخانه‌ی 28 پر شور و غوغاتر از هر موقعی منتظر ‏ما بود.‏

مسابقه‌های تابستانی منتظر ما بودند. ‏

مسابقه‌ی روزنامه‌دیواری. من بودم و ابوالفضل و حمید و فرزان... و بعد مسابقه‌ی کتابخوانی. اول درون کتابخانه‌ای. بعد ‏ناحیه‌ای و بعد استانی. اولین بار بود که شعرهای سهراب سپهری را می‌خواندم. توی کتابخانه خوره‌ی کتاب بودم. فرزان هم ‏خوره‌ی کتاب بود. آخرش فقط ما دو نفر ماندیم. همه حذف شدند و فقط ما ماندیم و باید یکی‌مان برنده می‌شد و من برنده ‏شدم. سایه به سایه‌ی هم رفته بودیم و مساوی مساوی بودیم تا که در دور آخر من توانسته بودم 4 تا از کتاب‌های سهراب ‏سپهری را نام ببرم. فرزان 3 تا را... توی کتابخانه‌ی 28 اول شدم. حالا باید وارد مسابقات ناحیه‌ای می‌شدم. کتاب‌های دور ‏ناحیه‌ای را یادم نیست. فقط یادم است که آن‌جا هم گل کاشته بودم. بین 5 تا کتاب‌خانه اول شده بودم و وارد دور استانی ‏شده بودم که 6 نفر بودیم... کتاب‌های دور استانی بیشتر بودند. بچه‌های راه‌آهن را یادم هست که کت و کلفت‌ترین‌شان ‏بود. لافکادیو هم بود. شل سیلور استاین. یکی از کتاب‌های پائولا فاکس هم بود، داستان یک سگ ولگرد. گزیده شعرهای ‏مولوی و یک کتاب هم از شعرهای اسدالله شعبانی بود که توی اسمش توکا داشت... 2-3 تا کتاب دیگر هم بود. همه ‏کتاب‌های قفسه‌های دوست‌داشتنی کتابخانه‌ی کانون بودند... همه‌ی این‌ها را باید می‌خواندم. باید جزء به جزء داستان‌شان را ‏بلد می‌بودم. باید یاد می‌گرفتم که داستان‌شان را تحلیل کنم. نتیجه‌گیری کنم. فلان صحنه را ریشه‌یابی کنم. باید یاد ‏می‌گرفتم که شعرهای کتاب را به درستی بخوانم. باید دقت می‌کردم... باید کتاب خواندن را یاد می‌گرفتم...‏

مسابقه‌ی دور استانی توی مرکز 25 برگزار می‌شد. دوراهی قپان. خانم خیری برای‌مان آژانس گرفته بود.‏

روز مسابقه بعد از اردوی تابستانی بود. آن تابستان من و ابوالفضل را فرستاده بودند اردوی تابستانی. اردوگاه دلگشای ‏چالوس. کانون برای خودش اردوگاه داشت. اتوبوسی که ما را از پیچ و خم‌های جاده چالوس به اردوگاه می‌رساند ‏آهنگ‌های گروه آرین را می‌گذاشت و هنوز هم آهنگ‌های گروه آرین برایم یادآور سرسبزی و پیچ و خم‌های جاده ‏چالوس‌اند. ‏

توی اردوگاه سه روز دور از خانه و خانواده بودیم. فقط یک تلفن با شماره‌گیر قرقره‌ای بود که ما را وصل می‌کرد به ‏خانه‌مان. خانواده‌مان می‌توانستند به آن تلفن زنگ بزنند، آن وقت ما را صدا می‌کردند و ما 5 دقیقه فرصت داشتیم که دل ‏تنگولیده‌مان را تسلی بدهیم. ظرف‌های غذای‌مان را خودمان می‌شستیم. رختخواب‌های‌مان را خودمان پهن و جمع ‏می‌کردیم. آقای قاسمی راننده‌ی اداره‌ی مرکزی کانون بود. شب‌ها با کمربند ما را می‌خواباند. 50 تا پسربچه‌ی تخص و ‏شیطان بودیم که فقط ترس کمربندهای آقای قاسمی ما را به خواب وامی‌داشت. قدیر و آقای تولایی برای‌مان جنگ شبانه ‏برگزار می‌کردند. داستان‌های حیدر شالی‌مراد را برای‌مان می‌خواندند که صبح‌ها قبل از ما بیدار می‌شد و در شالیزارهای ‏اطراف مشغول به کار می‌شد و شب‌ها دیرتر از همه‌ی ما می‌خوابید و همچنین اخبار روزانه‌ی اردوگاه را... اردوگاه بولتن ‏خبری هم داشت. اخبار وقایعی که شب قبلش در خوابگاه اتفاق افتاده بود. صبح‌ها کوه‌نوردی داشتیم. در جنگل‌های پای کوه ‏هچیرود در میان ابرها راه می‌رفتیم و ورزش صبحگاهی می‌کردیم. عصرها مسابقه‌ی ساختن بادبادک و به هوا فرستادن آن ‏را داشتیم.‏

مربی مسئول ما توی اردوگاه خانم بابامرندی بود. خانم بابامرندی لو داده بود که طراح سؤال‌های کتاب بچه‌های راه‌آهن ‏برای کتابخوانی دور استانی است. ولی هر کاری کرده بودم نم پس نداده بود که چه سؤال‌هایی طرح کرده...‏

مسابقه‌ی کتابخوانی دور استانی توی سالن اجتماعات مرکز 25 برگزار شد. طراحی سالن مثل بازی منچ بود. تاس می‌انداختیم ‏و به اندازه‌ی شماره‌ی تاس حرکت می‌کردیم و می‌رسیدیم به خانه‌ای که سؤالی از فلان کتاب را داشت. از توی پاکت سؤال ‏را درمی‌آوردند و باید جواب می‌دادیم. تا این‌که همگی به نوبت به آخرین خانه می‌رسیدیم و وارد مرحله‌ی بعدی می‌شدیم: ‏مرحله‌ی بحث و نقد کتاب. دور یک میز جمع می‌شدیم و باید در مورد کتاب لافکادیو صحبت می‌کردیم. نقطه نظر می‌گفتیم ‏و هر چه نقطه نظرهای‌مان رندانه‌تر بود امتیاز بیشتری می‌گرفتیم. ‏

هیجان‌انگیز بود. و شروین از من زرنگ‌تر بود... توی مرحله‌ی اول همه‌ی سؤال‌ها را جواب داده بود. توی مرحله‌ی دوم هم ‏دوش‌به‌دوش هم نظر می‌دادیم. من دوم شده بودم و او اول... اما کتاب خواندن را یاد گرفته بودم...‏

دوست‌داشتنی‌ترین روز هفته برایم پنج‌شنبه‌ها بود. صبحش می‌رفتم روزنامه‌ی همشهری می‌خریدم و دوچرخه‌ی رنگارنگ ‏می‌خواندم و عصر می‌رفتم به حلقه‌ی 28...‏

حرفه‌ای شده بودیم. داستان نوشتن را یاد گرفته بودیم. هر هفته داستان می‌نوشتیم. بعضی هفته‌ها همه‌مان با خودمان ‏داستان می‌آوردیم و تا ساعت‌ها مشغول خواندن داستان‌ها برای هم‌دیگر و نقد کردن و گفتن نظرهای‌مان بودیم. ‏

ماهی یک بار انجمن داستان هم می‌رفتیم. کمی که پیشرفت کردیم قدیر ما را به انجمن داستان‌های کانون هم برد. انجمن ‏داستان توی مرکز 21 برگزار می‌شد: پارک فدک. ماهی یک بار بود. از همه‌ی مراکز شهر تهران بچه‌ها جمع می‌شدند. ماهی ‏یک نویسنده می‌آمد و 1 ساعتی از عالم نوشتن حرف می‌زد و بعد 3 تا از بچه‌ها در حضورش داستان می‌خواندند و نقد ‏می‌شدند. از همه‌جای تهران دوست‌های خوب پیدا کرده بودم: موسی بچه‌ی میدان خراسان بود و محمد بچه‌ی تجریش. هر ‏سه ماه یک بار انجمن فصل هم بود. انجمن فصل جلسه‌ی مشترک انجمن داستان‌های پسران و دختران بود. فصلی یک بار با ‏حضور یک نویسنده‌ی مشهورتر. از پسرها 2 نفر و از دخترها هم 2 نفر برگزیده می‌شدند تا در انجمن فصل داستان‌شان را ‏بخوانند... ‏

دخمه‌ی 28 دوست‌داشتنی بود. هفته‌ای یک بار در پستوی پشتی کتابخانه‌ی 28 که فقط پنجره‌ای باریک آن را به بیرون ‏وصل می‌کرد و دور تا دورش پر بود از قفسه‌های کتاب جمع می‌شدیم و داستان می‌خواندیم و نقد می‌کردیم و مثل چی انرژی ‏می‌گرفتیم برای نوشتن... ‏

جمع اضداد بودیم. هر کدام‌مان یک جوری بود و از دنیایی دیگر بودیم. عقاید‌مان فرق داشت. باورهای‌مان فرق داشت. دنیا ‏را از دریچه‌های مختلفی می‌دیدیم. و عجیبش این بود که هفته‌ای یک بار به پویاترین شکل در کنار هم می‌نشستیم و از هم ‏انرژی می‌گرفتیم و خودمان را روایت می‌کردیم... آن‌قدر خوب بودیم که از مراکز دیگر کانون هم هر هفته مهمان داشتیم. ‏جذاب بودیم. دوست داشتند که به جلسه‌مان بیایند و کنارمان بنشینند و به داستان نوشتن ما نگاه کنند و انرژی بگیرند... و ما ‏پسر بودیم. مغرور بودیم. نیروی مردانگی به ورقلمبیده‌ترین شکلش در ما جریان داشت. توی جلسات انجمن‌ داستان‌های ‏فصل داستان‌های احساسی رمانتیک دخترها را می‌کوبیدیم و از کم‌نقص بودن داستان‌های خودمان می‌بالیدیم. نمی‌دانستیم که ‏در آینده هر کدام‌مان پادشاهی خواهیم داشت که از همین جنس لطیف است... ‏

اول دبیرستان که رفتم پنج‌شنبه عصرها را از دست دادم... شیفت عصر بودم. سال قبلش هم حمید بود که شیفت عصر شده ‏بود و پنج‌شنبه عصرها نمی‌آمد. ولی نوشتن به عادت ما تبدیل شده بود. دور بودن از دخمه‌ی 28 هم جلوی ما را نمی‌گرفت. ‏یاد گرفته بودیم که برای مجلات نوجوان نوشته‌های‌مان را بفرستیم تا چاپ شوند. دوچرخه و سروش نوجوان و کیهان ‏بچه‌ها و باران و سلام بچه‌ها هر هفته و هر ماه جولانگاه نوشته‌ی حداقل یکی از بچه‌های دخمه‌ی 28 بود...‏

هنوز هم نمی‌دانم اسم دیوی که ما را از کتابخانه‌ی مرکز 28 جدا کرد چه بگذارم. ‏

اصلاً شک دارم کار فقط یک دیو بوده باشد. کنکور دیو کوچکی نبود. ما با هم اختلاف سن داشتیم. هر سال نوبت یکی یا دو ‏نفرمان می‌شد که به جنگ دیو کنکور برود. عصر پنج‌شنبه‌های 28 کم‌رونق شده بود. ولی پابرجا بود. سال کنکور هر جا که ‏از سر و کله زدن با فرمول‌ها و تست‌ها خسته می‌شدیم پناه می‌آوردیم به 28... این را خوب یادم است. ولی دیگر پویایی ‏سابق را نداشتیم... کنکور به نوبت هر کدام‌مان را از 28 جدا می‌کرد. دیو بزرگسالی هم بود. کتابخانه‌های کانون پرورش ‏فکری کودکان و نوجوان برای کودکان و نوجوانان بودند. ما ناخواسته تبدیل به نره‌خرهایی می‌شدیم که خوبیت نداشت به ‏کتابخانه‌ی کودکان و نوجوانان برویم. ولی خانم خیری و بزرگان 28 با این دیو مدارا می‌کردند. جلوی‌مان را نمی‌گرفتند. باز ‏هم راه‌مان می‌دادند. صادق دانشگاه نرفت. یک راست سرباز شد و باز هم می‌آمد. سربازی و دانشگاه دیوهایی بودند که ‏تمام رشته‌های پیوند ما با 28 را بریدند... هر کدام‌مان به شهری رهسپار شدیم... هر کدام‌مان خسته‌ مرده‌ی چیزی به اسم ‏دانشگاه شدیم که همه‌ی هست و نیست‌مان را زیر و زبر کرد و دیگر رمقی نگذاشت برای‌مان که حلقه‌ی 28 را ادامه ‏بدهیم... ‏

و مرکز 28 تبدیل به افسانه‌ای شد که من یکی از عهده‌ی روایت کاملش برنمی‌آیم...‏

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۰
پیمان ..

از مداح و آخوند بدم می‌آمد. داشتند کلیاتی می‌گفتند که برای همه‌ی مجلس‌ها می‌گفتند. هیچ ‏نکته‌ی خاصی نداشتند. من مشغول پذیرایی بودم. مسجد روستا گوش تا گوش پر شده بود. جای ‏سوزن انداختن نبود. مردی بود که حتی وقت به خاک سپردنش، لبخند به لب داشت. مردی بود ‏که تمام مردان روستا نیم ساعت قبل از مرگش را به یاد داشتند که شوخی و خنده کرده بود. نان ‏گرفته بود. قبلش غذای نذری پخش کرده بود. و نیم ساعت بعد که برف شروع به باریدن کرده ‏بود،‌هیچ کس داد و فریادهای خاله‌ام را نشنیده بود. در لحظه جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. ‏

چای و حلوا و خرما تعارف می‌کردیم و حزب‌های قرآن جلد شده را پخش می‌کردیم. و من ‏ایستاده بودم و آمار ملت را داشتم که کی تازه آمده بروم سراغش و کی قرآنش را روی زمین ‏گذاشته بپرم بردارمش. مداح و آخوند شر و ور می‌گفتند. فقط از روی اعلامیه‌ی ترحیم بود که ‏غباری از تشخص به مراسم می‌دادند. پدر فلانی و فلانی و برادر بهمانی.  و همین اشکم را ‏درمی‌آورد: معمولی بودن. ما آدم‌های میان‌مایه حتی در ختممان هم کسی نمی‌گوید که چه بودیم، ‏چه کردیم، چه می‌خواستیم بکنیم. داد و ضجه‌های دروغکی مداح حالم را به هم می‌زد. ‏

یک چیزی بود که همان اول کار بیخ گلویم را گرفت. خیلی شدید هم گرفت. باز هم تهران ‏بودیم ما. باز هم دم غروب بود. همان لحظه حرکت کردیم. من گفتم می‌نشینم پشت فرمان. شبی ‏برفی بود. زنجیر چرخ برداشتیم. گردنه‌ها یخ‌بندان بودند. پیش خودم گفتم آرام‌ترم من بنشینم ‏بهتر است. ولی همان پشت فرمان بیخ گلویم خارش افتاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریختم. ‏

تصویر من برای کودکی‌ام بود. یک سفر از شمال به خانه‌ی خاله‌ام در قزوین. با او بود که راه ‏افتادیم. اواخر شهریور 6سالگی‌ام بود. هوا خنک بود و سفر ما ماجراجویانه. نرفتیم ترمینال. ‏امنیت و انتظار سرد ترمینال را نچشیدیم. پیاده راه افتادیم. همیشه آرام و سلانه‌سلانه راه می‌رفت. ‏حتی همان روزها. دو دستش را پشتش به هم گره می‌زد و آرام آرام می‌رفت. تا سر جاده‌ی اصلی ‏رفتیم. بعد ایستادیم منتظر. اتوبوس‌های می‌آمدند و رد می‌شدند. و بالاخره سوار یک اتوبوس ‏شهاب شدیم. 302 نبود. از 302 خوشم نمی‌آمد. 302 تکراری بود. این یکی شهاب بود. من ‏کنار پنجره نشستم. و از بالا به ماشین‌های بغل توی جاده نگاه کردم. با بابام که سوار ماشین ‏می‌شدم، یک بازی همیشگی این بود که من اسم ماشین‌ها را بگویم: این آریا است. این بیوک ‏است. این شولت است. این پیکان جوانان و آن یکی کادیلاک. برای او هم گفتم. گوش می‌کرد. ‏به رودبار که رسیدیم لاستیک زیر پایمان ترکید. گرد و خاک اتوبوس را پر کرد. همه پیاده ‏شدند. راننده و کمکش لاستیک را درآوردند. خیلی طول کشید. همه غر زدند. راننده بی‌مسئولیت ‏بود. ولی من و او حرص نمی‌خوردیم. او دستش را پشت سرش گره زد و بهم گفت: پیمان جانی ‏بیا بریم قدم بزنیم. رفتیم قدم زدیم. گفت زیتون پرورده می‌خوری؟ بیا پرورده بخوریم. زیتون ‏پرورده خوردیم. ما رفتیم و گشتیم و چرخیدیم و به ابرها نگاه کردیم و شکل‌های ‏عجیب‌وغریبشان و برگشتیم. لاستیک اتوبوس را روبه‌راه کردند و دوباره راه افتادیم. و بعد آن ‏رستوران بین‌راهی... لامپ‌های زردی که صندلی‌های چوبی رستوران را روشن کرده بودند و ‏مردی که از آشپزخانه غذا می‌آورد و حین راه از قوطی روغن مایع توی برنج روغن خالی می‌کرد. ‏اصرارم کرده بود که شام بخوریم. مامان گفته بود بین راه چیزی نخورم. نخورده بودم. برایم ‏تی‌تاپ خریده بود. می‌دانست که عاشق تی‌تاپم... و وقتی رسیدیم سرمای آخر شب من را ‏واداشته بود که به او بچسبم... عجیب این تصاویر با وضوحی بیشتر از تمام این کلمات در مغزم ‏حک شده‌اند.‏

بین آن همه تصویری که توی یک عمر از او داشتم این تصاویر یکهو بهم هجوم آورده بودند. ‏یکهو حس کرده بودم آدمی که من را به آن سفر به یادماندنی و خیال‌انگیز برد دیگر نیست. ‏یکهو دیده بودم که جبران نکرده‌ام. حرصم گرفته بود. توی زندگی آد‌م‌هایی به تو خوبی می‌کنند ‏اما تو هیچ‌وقت نمی‌رسی که جبران کنی. و همین‌طور تو به کسانی خوبی می‌کنی. اما آن‌ها اصلاً ‏حالت را هم نمی‌پرسند...  ‏

آخوند چرت می‌گفت. داستان‌هایی از روایت و امام جمعه‌ی فلان شهر و فلان بیسار. می‌خواستم ‏بگیرمش بهش بگویم می‌فهمی مرگ مردی که یک کودک 6ساله را به سفر رؤیاها ببرد یعنی ‏چه؟! ا


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۵
پیمان ..

‏1-‏ داشتم به چند ویدئوی تد در مورد ماشین‌های آینده نگاه می‌کردم. ‏

کار گوگل در زمینه‌ی خودروهای بدون راننده و ارائه‌ی 5دقیقه‌ای سباستین ثرون. ‏

حاصل کار بر و بچه‌های دانشگاه استنفورد که خودروی بدون راننده‌شان 3 میلیون مایل ( 4 میلیون و 800 هزار ‏کیلومتر) جاده‌های مختلف را بدون مشکل رانده بود و نتیجه‌ی کارشان اعجاب‌برانگیز بود. ماشینی که اشتباهات ‏احمقانه‌ی آدم‌ها حین رانندگی را مرتکب نمی‌شد و همیشه عاقلانه می‌رفت...‏

و بعد به ویدئوی پاتریک لین نگاه کرده بودم: دوراهی‌های اخلاقی ماشین‌های بدون راننده. چند مساله‌ی جالب در ‏مورد اخلاق ماشین‌های بدون راننده مطرح کرده بود که تمام تلاش‌های و اعجاب‌های دو ویدئوی قبلی را در ذهن ‏آدم چالش‌برانگیز می‌کرد.‏

هر سه ارائه عالی بودند. چه تصاویر خودروی بدون راننده‌ای که جاده‌ها و خیابان‌ها را زیر چرخ‌هایش در ‏تمیزترین شکل ممکن طی می‌کرد و حواسش به همه چیز بود. و چه مسائل اخلاقی این ماشین‌ها... این که در همه‌ی ‏زمینه‌ها اخلاق هم در نظر گرفته می‌شود و به مسائل اخلاقی هم فکر می‌کنند برایم دوست داشتنی بود. ‏

‏2-‏ هدف همه‌ی داستان‌های ماشین‌های بدون راننده کم کردن تلفات انسانی در تصادفات جاده‌ای و شهری است. ‏چیزی که ایرانی‌ها در آن سرآمد کشورهای دنیا اند...‏

‏3-‏ می‌گویند ایتالیایی‌ها بین کشورهای اروپایی خیلی شبیه ایرانی‌ها هستند. از نظر اخلاقی و رفتاری.‏

یک کلیپی را دیدم برای یکی از شهرهای کوچک ایتالیا: شهر کاردیتو. فوق‌العاده بود. قشنگ یک فیلم داستانی ‏بود.‏

با موبایل فیلم گرفته بودند. از زاویه‌ی بالکن یک کوچه‌ی نسبتا تنگ. یک فیات 500 جمع و جور که بدترین ‏حالت را برای دور دو فرمان در آن کوچه‌ی تنگ انتخاب کرده بود: هم جلویش ماشینی پارک بود و هم عقبش. ‏پیرمرد با سعی و تلاش فراوان زور می‌زد که دور دو فرمان بزند. چرا کمی جلوتر نرفته بود که دور زدن راحت‌تر ‏بود؟! موقعیت احمقانه‌ای بود. به لطف سنسورهای سپر جلو و عقب فیات 500 تا مرز کوبیدن به درهای ماشین‌های ‏عقب و جلو می‌رفت ولی تصادف نمی‌کرد. ‏

موقعیت آن‌جا دراماتیک شد که یک ماشین ازین طرف کوچه و یک ماشین از آن طرف کوچه آمدند و دو طرف ‏فیات 500 گیر کردند. پیرمرد راننده کوچه را بسته بود. دو تا ماشین‌ها چند بوق کوتاه زدند و بعد منتظر شدند. ‏

چند عابر پیاده آمدند و به موقعیت کمیکی که فیات 500 در آن گیر کرده بود نگاه کردند. یک پیرزن شروع کرد ‏به غر زدن. ولی هیچ کس عصبانی نشد. 2-3 نفر از عابران شروع کردند به فرمان دادن به پیرمرد برای این که ‏سریع‌تر دور بزند. ولی با 10 بار جلو عقب شدن هم فیات نمی‌توانست از آن مخمصه بیرون بیاید.‏

موقعیت کمیک‌تر شد. 4 تا موتور 1000 گنده با سرنشین‌های اسپورت و عشق سرعت و سیاه پوش سر و کله‌شان پیدا شد. ‏آن‌ها از موتورهای‌شان پیاده شدند و شاکی شدند که چرا کوچه بسته است. ولی هیچ کس با پیرمرد دعوا نکرد.‏

بعد از موتورسوارها یک دسته‌ی مذهبی از اهالی کلیسا به سردستگی کشیشی پیدا شدند و در ترافیک حاصل از ‏دور هزار فرمان فیات 500 گیر کردند. کشیش علامت را به پلیسی که آمده بود داد و رفت سراغ فیات 500 و ‏شروع کرد به فرمان دادن به پیرمرد. و مثل چی هم مراقب بود که پیرمرد یک وقت به ماشین جلویی و عقبی نزند ‏و نمالد...‏

قیامتی شده بود. ولی هیچ کس دعوا نمی‌کرد. پیرمرد اصرار داشت که در وحشتناک‌ترین موقعیت ممکن دور بزند ‏و بقیه همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند که کمک کنند تا به هدفش برسد. بالاخره بعد از 30 -40 بار تلاش ‏پیرمرد موفق به دور زدن شد.‏

هیچ کس عصبانی نبود. همه برایش دست زدند. موتورسوارهای ترسناک به پیرمرد یک شاخه گل دادند... هیچ ‏کس با پیرمرد دیوانه دست به یقه نشد. همه سعی کردند او هر چه زودتر از آن مخمصه بیرون بیاید...‏

‏4-‏ مترو سوار شده بودم. خلوت بود. متروی خلوت جولانگاه دست‌فروش‌ها است. دستفروش‌های مترو بازاریاب‌های ‏خوبی هستند. می‌دانند که چه چیزی کی مشتری دارد. ماه مهر نزدیک است و پسر دست‌فروش دفتر 60 برگ و ‏‏100 برگ می‌فروخت. یک کیسه‌ی بزرگ دفتر داشت که به دنبال خودش می‌کشید و آرام تبلیغ می‌کرد. جوری ‏که وقتی از جلویم رد شد من نفهمیدم و حواسم از کتابی که می‌خواندم پرت نشد. یکهو دیدم صدای داد و بی‌داد ‏می‌آید. ردیف بعد از ما بود. پسر دست‌فروش ایستاده بود و نگاه می‌کرد فقط. صورتش قرمز شده بود. جوانکی که ‏نشسته بود داشت بهش فحش می‌داد.‏

‏-‏ گوساله، مگه کوری؟ هی می‌ری می‌یای هی این خورجینتو می‌زنی به پام بیدارم می‌کنی. ‏

صدایش را بالا برده بود و فحش می‌داد. ازین شاکی بود که چرا دست‌فروش او را از خواب ناز بیدار کرده است.‏

دست‌فروش زور می‌زد که چیزی نگوید. فقط گفت: خب سنگینه. بیا خودت بلند کن ببین می‌تونی...‏

جوانکی که نشسته بود دست بر دار نبود. بلند شد و کیسه‌ی دفترها را بلند کرد. پیدا بود که سنگین است. پیدا بود ‏که زور زد تا بلندشان کند. بلند کرد و بعد پرت کرد روی زمین.‏

پسر دست‌فروش باز هم چیزی نگفت. به ایستگاه رسیده بودیم. سریع پلاستیک سنگین دفترها را بلند کرد و از ‏قطار پیاده شد و رفت نشست روی صندلی ایستگاه...‏

‏5- ایرانی‌ها شبیه ایتالیایی‌ها نیستند. حس طنز ایتالیایی‌ها...‏

‏6-‏ دوای درد مرگ و میرهای جنگجویانه‌ی ایرانی‌ها در تصادفات رانندگی به نظرم خودروهای بدون سرنشین نیست. ‏ویدئوهای تد برای ما مثل فانتزی می‌مانند. یک دنیای خیالی دوست‌داشتنی را می‌سازند. فقط همین... به نظرم ‏خودروهای بدون سرنشین و بحث‌های اخلاقی بعد از آن فراتر از حد و حدود جامعه‌ی ایران است. ‏

به نظرم یک سری مقدمات وجود دارد که همان‌ها را هم بلد نیستیم. ‏

مهربانی از خصوصیات فطری نژاد آدمیزاد است. دوست داشتن هم‌نوع هم همین‌ طور... داستان ما سخت تر ازین حرف هاست و بدی اش این است که از بس مشکلات ابتدایی است، حل کردن شان و پیش بردن شان هیچ نکته ی دراماتیکی ندارد...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
پیمان ..

رفتم باغچه‌ی توی حیاط را آب دادم. دیدم هیچ کدام از همسایه‌ها نیستند. نه ماشین‌های‌شان هست و نه پنجره‌های‌شان باز ‏است. رفته‌اند همه. توی ساختمان من تنها ام. یک لحظه دلم گرفت. بعد سرگرم آب دادن شدم. 4-5تا گلدان شمعدانی ‏داریم. یک جور گل هم داریم که اسمش را بلد نیستم. بوته‌ای است و گل‌های ریز قرمز خوشگلی دارد. شمعدانی‌های ما ‏برگ‌های‌شان سفید شده است. آفت است؟ دو سه روزی است که غروب‌ها می‌روم آبیاری باغچه. خیلی دارد خوشم می‌آید. ‏‏3 تا گلدان کاکتوس هم داریم. گلدان یکی‌شان کتری است. ابتکار مامان به تقلید از زن‌دایی. کتری درب و داغان را برداشت ‏سوراخ سوراخ کرد تویش کاکتوس کاشت. کاکتوسه مثل چی بزرگ شده. آن قدر بزرگ که تاب سیخ ایستادن را ندارد و کج ‏شده. بوته‌های فلفل سبز هم هستند. هنوز مانده تا گل بدهند. فلفل سبزها را دوست دارم. تند نیستند. خوشمزه‌اند. ‏امیدوارم زودتر گل بدهند و به بار بنشینند. درخت انجیر را سه بار آب می‌دهم. مامان گفته زیاد آبش بده. ریشه‌اش توی ‏زمین است و به اندازه‌ی دو تا موزاییک فقط از کف حیاط آمده بیرون. فضای تنفسش به نظرم کم است. هی چال دورش را ‏پر می‌کنم و می‌روم سراغ بقیه و برمی‌گردم دوباره چال را پر آب می‌کنم. ولی خوب محصول داده. تمام شاخه‌هایش پر است ‏از انجیر. می‌روم آن‌طرف حیاط. درخت خرمالو را آب می‌دهم. محصول نمی‌دهد. نمی‌دانم چرا. الان دو زمستان است که در ‏این آپارتمانیم. ولی محصول نداده. آن طرف درخت انگور است. برگ‌هایش رو به زوال و پژمردگی‌اند. انگار کن یک پاییز ‏زودرس. محصولش را داده. میوه‌هایش را چیده‌ایم و انگار ناراحت شده است... انگورش خوشمزه است. شیرین نیست. ‏کم‌شیرین است. بابا چید و بین همسایه‌ها تقسیم کردیم. 10کیلویی انگور داد برای ما... آبش می‌دهم. دوست ندارم ‏برگ‌هایش این جوری زرد و پژمرده باشند... بعد از ردیف گل‌های شمعدانی و یک سری گلدان گل هم داریم که اسمش را ‏نمی‌دانم. فقط برگ‌اند. برگ‌های دراز سبز انبوه. به نظرم سگ‌جان ترین گل‌های این باغچه‌اند. چون از خانه قبلی آورده‌ایم. ‏دوست‌شان ندارم. نظم ندارند. همین‌جور برگ سبز تو هم تو هم. برگ‌های دراز... آن گوشه درخت انار است. محصول داده. ‏هنوز انارهایش کوچک است. زیاد آبش می‌دهم. دوست دارم انارهایش بزرگ‌تر شود... ولی چه فایده؟ انارهایش ترش ‏است. نمی‌شود خورد. مامان بلد است ازشان بهره‌برداری کند... رب انار درست می‌کند فکر کنم باهاشان به وقتش... ولی ‏تعداد انارها آن قدر نیست که رب انار شود. انار ترش‌های حیاط خانه‌ی بابابزرگم توی شمال انبوه‌اند. وقتش که شد 10-‏‏12کیلویی محصول می‌دهد. توی تهران زیاد پرمحصول نیست... برمی‌گردم دوباره انجیر را آب می‌دهم. بعد شیر آب را ‏می‌بندم و نگاه می‌کنم به تصویر تاریک‌شونده‌ی ساختمان در نور غروب.‏

به انجیرها نگاه می‌کنم. تو دلم بهت می‌گویم انجیرهای خانه‌ی ما خوشمزه‌اند. پرشیرین نیستند. نگاه کن. این یکی زیادی ‏رسیده. ترکیده. چهارپر شده. سبزی پوستش، سفیدی گوشتش و قرمزی گوشت درونش... ولی این یکی... عالی است. بگذار ‏بچینم. و می‌چینم و همان لحظه پوست می‌کنم می‌خورم. من حوصله‌ی انجیر پوست کردن را دارم. این‌هایی که سعی می‌کنند ‏انجیر را با دندان‌های‌شان از پوستش جدا کنند خیلی تنبل‌اند. انجیر خوردن برای خودش آیینی دارد... خوشمزه است. ‏کم‌شیرین است. شکل شکم انجیر واقعا عجیب غریب و دوست داشتنی است... فقط بدی اش این است که اگر چند تا بخورم ‏عزلت‌نشین دستشویی باید بشوم....‏

و بعد یکهو دلم می‌گیرد. درخت انجیر، خیلی انجیر دارد. هنوز همه‌شان نرسیده‌اند. ولی این دو سه روزه می‌بینم که دانه دانه ‏می‌رسند... من تنهایی نمی‌توانم این همه انجیر بخورم. توی خانه هم هیچ کس نیست... دلم می‌خواهد انجیرها را پخش ‏کنم... اگر نچینم‌شان مثل آن یکی که روی شاخه زیادی رسیده بود می‌شوند. انجیری که زیاد می‌رسد، از کونه می‌ترکد. بعد ‏به چهار قسمت مساوی هم می‌ترکد. قرمزی توی انجیر را که می‌بینی دلت کباب می‌شود که نعمت خدا حرام شده... حتی ‏گنجشک‌ها هم سراغش نمی‌آیند... می‌گویم اگر...‏

و بعد ترسم می‌گیرد: نشوم مثل این درخت انجیر؟ نشوم مثل انجیرهایی که کسی نیست تا بچیندشان و آن طوری می‌ترکند ‏و قرمزی‌شان حرام می‌شود؟

دارم تعلل می‌کنم. می‌دانم که دارم لفتش می‌دهم. توی همه چیز دارم وقت تلف می‌کنم. و در نارنجی نورهایی که از ‏شیشه‌های ساختمان‌های بغلی و روبه‌رویی به من منعکس می‌شد ازین دانستن رنج کشیدم..‏

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۵
پیمان ..

در و بی‌در حرف می‌زدیم. بعد از دو سال دوری از این شهر، چاک‌عیان شدن زنان این شهر(مانتوهای جلو باز) برایش ‏شگفت‌انگیز بود. من گفتم قبلا خیال‌انگیز بودند زنان این دیار. این روزها زنان این شهر یک عمر دروغ شنیدن در مورد ‏بدن‌های‌شان را به رخم می‌کشند. همین ساپورت‌ها را هم اگر بگذارند کنار دیگر جذابیتی باقی نمی‌ماند. و خنده رفت.‏

گران بودن غذاها و خوردنی‌ها هم برایش عجیب می‌نمودند. در ناف کاپیتالیسم و انسان گرگ انسان هم سیر کردن شکم ‏این قدر سخت نیست. نسبتی از درآمد متوسط که صرف سیر کردن آن خندق بلا می‌شد، غیرقابل قیاس بود و من یادم آمد ‏که از ابتدای سال 1395 خریدن هر گونه نشریه و مجله‌ای را کنار گذاشته‌ام.‏

غبطه خوردم به آهسته پیوسته رفتنش. این ویژگی شخصیتی‌اش برایم ستایش برانگیز بود. از همان سال‌های اول دانشجویی ‏برایم اسطوره‌ی گوش دادن و آهسته پیوسته رفتن بود. خوب گوش می‌کرد. علاقه‌هایش را سوال می‌کرد و می‌پرسید و ‏آن‌قدر گوش می‌داد که انبان تجربه‌های طرف مقابل را از آن خود می‌کرد. و بعد تصمیم می‌گرفت که کوره‌راهی را در پیش ‏بگیرد. کوره‌راهی که سخت طولانی و کم‌رهرو می‌نمود. ولی او رفت. آهسته و پیوسته. بی تغییر دادن مسیر. ادامه داد و ادامه ‏داد. تا به بلندایی رسید که این روزها برایم دور به نظر می‌رسد... حال از اتوبان‌ها و ماشین‌ها و فرآیند مسافرتی دو هفته‌ای ‏به دیارش هر چه سوال کنم، باز هم انگار دیر شده‌ام... منی که برای آرام دل داشتن هنوز زیگزاگ می‌روم و قیقاج رفتن ‏جزئی از وجودم شده‌ است انگار.‏

یک جایی برگشت گفت برای مدت 2 سال دانشگاه‌مان رشته فلسفه علم را راه انداخته بود.‏

گفتیم چه جالب.‏

بعد گفت: ولی بعد از 2 سال رشته و دپارتمان را برچید.‏

گفتیم: چرا؟

گفت: گفتند که چون ما نمی‌توانیم شغلی را در آینده برای همه‌ی فارغ‌التحصیلان این رشته تضمین کنیم، از ارائه‌ی آن ‏معذوریم.‏

گریبان دریدم و گفتم که چند بار دیگر جمله‌ی آخرش را تکرار کند.‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۶
پیمان ..

ازین دور تند بیهوده خوشم نمی‌آید. محمد می‌گوید خوب است، قشنگ است. ولی من خوش ندارم. مجال دوباره زندگی ‏کردن را ندارم. آخر شب‌ها فقط خواب است و حتی کتاب‌هایم را هم نمی‌توانم با دقت بخوانم. مجال فکر کردن را ندارم. ‏البته می‌دانم که توی زندگی‌ام هر وقت فکر کرده‌ام گند زده‌ام. زیاد نباید فکر کنم. ولی نقشه کشیدن خیلی مهم است. خود ‏را در موقعیتی تصور کردن خیلی مهم است. هر وقت خودم را در موقعیتی تصور کرده‌ام، چند وقت بعدش در آن موقعیت ‏بوده‌ام. خودم هم می‌دانم عجیب است. ولی این طوری بوده‌ است. ولی وقتی نمی‌توانی تصویر بسازی، وقت و مجالی برای ‏تصویر ساختن پیدا نمی‌کنی، حوادث فرمان را از دستت می‌دزدند. تصاویر ذهنی اگر نباشند، حوادث هستند که فرمان را در ‏دست می‌گیرند و این بدترین اتفاق ممکن است...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۱
پیمان ..

کیومیزو

کیومیزو نرم و راحت پیش می‌رفت. بزرگ‌ترین تفاوتش با سفیدبرفی برایم این بود که بقیه‌ی ماشین‌ها دیگر اذیتم نمی‌‏کردند. پژو‌ها و سمندهای پشت سر نوربالا نمی‌زدند و پرشیا‌ها و ال۹۰های جلویی اگر سرعتشان کمتر بود خودشان کنار ‏می رفتند. و من توی دلم می‌گفتم خاک بر سر همگیتان. آخر سرعتی که من می‌رفتم هیچ تغییری نکرده بود. ۱۲۰ تا ‏بیشتر نمی‌رفتم. کمتر هم نمی‌رفتم. با سفیدبرفی هم همین جوری بودم. فقط سفیدبرفی به جرم پراید بودن انگار حق ‏نداشت جلوی یک سمندو باشد. یا یک ۴۰۵ لش زورش می‌آمد از سر راهش کنار برود. ولی این ‏پیرمرد ژاپنی با ظاهر جوانش احترامی داشت که سفیدبرفی با تمام تردی و تازگی‌اش نداشت. ‏

در کمتر از یک روز۱۰۰۰ کیلومتر راه رفته بودم و خسته بودم و نبودم. کیومیزو همچون کشتی در یک دریای بی‌موج پیش می‌رفت ‏و خسته نمی‌کرد آدم را. ولی غمگین بودم. از فشردگی روز غمگین بودم. ذهنم در و بی‌در تصاویر را به یاد می‌آورد و بعد ‏یک آخرش که چه، دنبال چی بودی، دنبال چی هستی بیخ گلویم را می‌گرفت و کاری نمی‌توانستم بکنم. ‏

آخر آن جاده‌ی پرپیچ و خم جنگلی به جاده‌ی خاکی رسیده بود. بعد از جنگل انبوه با سبزهای درخشان و کندوهای عسل، ‏جاده از مهی غلیظ در ارتفاعات گذشته بود و به خاکی رسیده بود. چند کیلومتری در خاکی رفته بودیم و سر پیچی ایستاده ‏بودیم به تماشای دشت سبزی که تا جنگل‌ها زیر پایمان پهن شده بود. هر چند دقیقه ماشینی می‌آمد. صد متر پایین‌تر ‏پرایدی را نگاه کردیم که به زور بالا می‌آمد. سرنشین‌هایش را پیاده کرده بود و هلش می‌دادند تا از سربالایی‌ها بکشد ‏بالا. مشکل از پراید بودنش نبود که نمی‌توانست تیزی سربالایی جاده خاکی را بکشد بالا. مشکل از کلاچ ضعیفش بود که ‏تعمیر لازم بود. ۳ نفر بودند. راننده مردی جوان، ۲ نفر دیگر یک دختر و پسر هم سن خودم. ۲ نفری هل می‌دادند. به ما که ‏رسید بهش گفتیم که آن ۲ نفر را علی الحساب بنشان روی کاپوت ماشین. جلوی ماشین اگر سنگین باشد دیگر بکس باد ‏نمی کند. خواستم سربالایی تیز‌تر بعدی را نشانش بدهم و بگویم کجا می‌خواهی بروی با این کلاچ ویران؟ اما بعدش گفتم ‏همه که مثل تو محتاط نیستند. دیوانگی لازم است خب. بعد به این فکر کردم که این جاده خاکی بعد‌ها برایشان خاطره می‌‏شود. بعد‌ها آن هل دادن ۲ نفره برای آن دختر و پسر موجی از یادهای شیرین می‌شود... ‏

فقط راه رفته بودیم. فقط سربالایی‌ها را کشیده بودم بالا و هر چند ده دقیقه یک بار ایستاده بودم و عکسی گرفته بودم و ‏دوباره راه افتاده بودم و رفته بودم و برگشته بودم. پیاده روی نکردم. وارد هیچ کدام از فرعی‌های خاکی نشدم که ببینم به ‏چه دنیای عجیبی راه پیدا می‌کنند. توی خنکای ارتفاعات لش نکردم. دراز نکشیدم. فکر نکردم. توی خودم فرو نرفتم. ‏تصمیم‌های بزرگ نگرفتم. وقت نشد. وقت کم بود و دیدنی‌ها آن قدر بود که نمی‌شد بی‌خیالشان شد. خیلی وقت است ‏که این جوری شده‌ام. درصد زیادی از زمان‌های هفته‌ام به کارهای پست می‌گذرد (روزی ۸ ساعت کار بیهوده برای ‏چندرغاز پول، روزی ۳ساعت رفت و آمد در شهر، روزی ۸ ساعت خواب سیری ناپذیر...) و دقیقا لحظه‌هایی که دقیقه‌هایم ‏پربار می‌شوند، آن قدر کم‌اند که مجبور می‌شوم فقط چگالیشان را زیاد کنم. فقط تا می‌توانم با سرعت بیشتری برانم، با ‏سرعت بیشتری به جاهای دور بروم، با سرعت بیشتر تصاویر را ذخیره کنم، و با سرعت بیشتری وقت نکنم که ازین تصاویر ‏و ازین لحظه‌ها استفاده کنم... ‏

کنار جاده ایستاده بودیم و به گاوهای‌‌ رها در جاده نگاه می‌کردیم. گاو‌ها ترسو بودند. به سمتشان که می‌رفتم از من می‌‏رمیدند. ایستاده بودیم و به کلبه‌های چوبی در دامنه‌ی کوه‌ها نگاه می‌کردیم، که آن ۴۰۵ از جلوی ما رد شد. توی جاده ‏هم دیده بودمش. ازش سبقت گرفته بودم. آرام می‌راند. خانمی که کنار راننده نشسته بود،‌‌ رها بود. مو‌هایش طلایی بود و ‏پوستش سفید. شالش روی گردنش افتاده بود و به باز‌ترین شکل ممکن روی صندلی جلو نشسته بود. دستش را از پنجره ‏بیرون انداخته بود و باد به آرامی از توی آستین مانتوی فیروزه ای‌اش توی تنش می‌پیچید. حالت مغرورانه‌ی عجیبی ‏داشت. از آن حالت‌ها که من زیبا‌ترین زن جهانم و دنیا باید بیاید قوزک پای من را بلیسید، انگار که همه‌ی عالم و آدم در ‏خدمتش هستند و باید باشند، انگار که آن پسرک راننده هم نوکری بیش برای بیشتر کردن لذت‌های او نیست... یاد دیزی ‏و گتسبی بزرگ افتادم. و نمی‌دانم چرا باز هم غمگین شدم... ‏

کیومیزو آرام و روان پیش می‌رفت. در کمتر از ۲۴ ساعت ۱۲۰۰ کیلومتر راه رفته بودم و باید صبح شنبه بدو می‌رفتم سک ‏سک می‌کردم. خیل کارهای ناکرده و مانده، خیل خلاقیت‌های فراموش شده، خیل کتاب‌های نخوانده، خیل حرف‌های گفته ‏نشده و نوشته نشده، خیل‌‌ رها بودن‌ها و نبودن ها بهم فشار می‌آوردند... ‏

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۶
پیمان ..

خیلی وقت بود دانشگاه نرفته بودم. خلوت بود. حس خوبی می داد. یک جور حس امنیت و خوشی و جدی نبودن. جدن ‏نبودن نه. حس مسخره نبودن درست تر است. حس این که تلاش ها بیهوده نیستند. وقتی 6 روز هفته را می روی سر کار و ‏پلشتی ها را می بینی حس می کنی هیچ چیزی برای تلاش کردن وجود ندارد. حس می کنی همه چیز مسخره است. دانشگاه ‏همچه حسی به آدم نمی دهد. شاید درست ترش این است که بگویم شریف همچه حسی به تو نمی دهد. حرمت نامش باعث ‏می شود تو فکر کنی تلاش هایت روزی به ثمر می نشیند. ولی سر کار که می روی این حس از تو گرفته می شود. آدم هایی ‏که حقوق سر ماه شان 2 رقمی است تو را به چشم یک مزاحم نگاه می کنند(چون پاچه خواری نمی کنی) و حوصله ات را نخواهند داشت. تو هیچ ارزشی ‏نداری و آن ها هم ابایی ندارند که سرکوبت کنند. تمام آرمان آدم، تمام سعی و تلاش و سگدو زدن می شود این که حس ‏امید را از تو نگیرند. سعی می کنی امید را مثل یک گنجینه حفظ کنی و امیدوار بودن گاهی سخت ترین کار دنیا می شود.‏

خوابم می آمد. محمد کمی دیر کرده بود. کوله ام را گذاشتم روی نیمکت لوپ جلوی کتابخانه مرکزی و بی خیال دنیا دراز ‏کشیدم و خوابیدم. واقعا خوابیدم. برایم مهم نبود که کی از کنارم رد می شود. خش خش قدم های گذرا را می شنیدم. اما ‏آرامش عجیبی داشتم. آن طرف تر آبپاش فشاری فش فش می کرد و روی چمن ها آب می پاشید. هر از چند گاهی بادی با ‏لختی و سنگینی از میان آب پاش عبور می کرد و خنکایش را به من می رساند. هیچ وقت به این راحتی توی حیاط دانشگاه ‏نخوابیده بودم. 15 دقیقه ای خوابیدم و بعد محمد آمد بیدارم کرد که بیا برویم سر پروژه ی درسی.‏

حس می کردم به بخشی از یک آرزوی بزرگ رسیده ام. ‏

از راننده کامیون ها و راننده تریلی ها چند تا چیز را یاد گرفته ام. از رفتار و منش شان.‏

یکی شان برای بچگی من است. روزی که همراه بابام رفته بودم سر کارش. آن جا یک پیرمرد خیلی کوچک بود که عصا ‏داشت. از شدت پیری تقریبا هم قد من کوچولو شده بود. باید با تریلی یک باری را می بردند یک جایی. بابام هم باید با ‏ماشین خودش از پی تریلی می رفت. راننده ی تریلی همان پیرمرد کوچولو بود. ماک قرمزی که از تمیزی برق می زد. من ‏دیدم که او به سختی و با هزار زور و زحمت از تریلی رفت بالا و جاگیر شد. بعد تریلی را روشن کرد و ما را در مهی سیاه از ‏دود جا گذاشت. تیز و سریع حرکت کرد. بی این که کسی بهش فرمان بدهد و راهنمایی اش کند دنده عقب گرفت و از ‏حیاط کارخانه بیرون آمد و بعد به سرعت حرکت کرد. من فقط دود غلیظ اگزوزش را می دیدم که پی در پی گم می شد و ‏پیدا می شد. تا من و بابام سوار ماشین شویم و دنبالش برویم او مسافت زیادی را با سرعت هر چه تمام تر رفته بود و توی ‏جاده نقطه شده بود.‏

آن پیرمرد هنوز هم اسطوره ی من است. کسی که رنجور و ضعیف بود. ولی وقتی نشست پشت فرمان تریلی خودش، کسی ‏به گرد پایش نمی رسید. رنجور و ضعیف بود، به نظر می آمد که هیچ کاری نمی تواند بکند، ولی وقتی نشست پشت فرمان ‏تریلی خودش، تیز و جلدترین آدم بود. توی کار خودش اوستا بود. مهم این بود که از پله های تریلی اش بالا برود و بنشیند ‏پشت فرمان. وقتی فرمان تریلی خودش را توی دست گرفت تمام بود. خیلی مهم است که آدم تریلی خودش را داشته باشد ‏و خیلی مهم است که آدم بلد باشد که تریلی خودش را به حرفه ای ترین شکل ممکن براند...‏

یکی دیگرشان برای راننده های کنار جاده است. آن ها که یکهو خسته می شوند. آرام آرام می کشند کنار. بعد می روند زیر ‏کفی تریلی شان. زیلو را پهن می کنند. و بی خیال دنیا و مافیها خواب می روند. انگار نه انگار که کنار جاده است و ماشین ها ‏رد می شوند و صداها اذیت می کنند و آدم ها نگاه می کنند و... هیچ چیزی مهم نیست. مهم همان تکه سایه ی زیر کفی ‏تریلی است و زیلویی که رویش دراز کشیده اند. دست شان را روی شکم قفل می کنند و خر و پف شان هوا می رود. ساعتی ‏کنار جاده می خوابند و دوباره سر حال می شوند و د برو که رفتیم... ‏

صبح وقتی توی حیاط دانشگاه خواب رفته بودم یک لحظه دیدم شبیه همان راننده ها شده ام. انگار برایم هیچ چیزی مهم ‏نیست. ‏

خسته ام. باید بخوابم. می خوابم...‏

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۱
پیمان ..

من عکاس جمع بودم. من همانی بودم که بدون کادر گرفتن فرت و فرت عکس می‌گرفتم. همانی بودم که حرفی نداشتم و ‏دوست داشتم فقط ثبت کنم، عکس‌هایی بیندازم که بعدها دل را بفشارد و تنگش کند. و تصویرها... راستش تصویرها هیچ کدام ‏آنی نیستند که در حافظه‌ی دوربین ثبت شده‌اند... ‏

عبور شورولت نُوای تر و تمیزی از کنارمان. بزرگراه خلوت است و من آرام می‌رانم و می‌دانم که احتمالا آخرین باری است که ‏حداقل در ایران، کنار هم می‌نشینیم و رهسپار شرق تهران می‌شویم. اشاره می‌دهد و می‌گوید: کشته‌ مرده‌ی پلاک ‏آمریکایی‌شم... دستش می‌خورد به چتر کاغذی گوشه‌ی پنجره. همانی که توی دریچه‌ی بخاری جاسازش کرده‌ام. چتر کاغذی ‏می‌افتد کف ماشین. می‌گوید: چی بود؟ می‌گویم: چتر یادگاری بود. از 6 ماه پیش که یک شب چند نفری رفتیم ویتامینه‌ خوردیم ‏و بستنی‌فروش محض خودشیرینی چتر کاغذی رنگی گذاشته بود لای بستنی‌. می‌گوید: به هر حال کمرم درد می‌کنه، نمی‌تونم ‏برش دارم الان. می‌گویم: لامشکل. چمدونه می‌خوای چه کنی؟ می‌گوید: یه پسره رو اون‌جا گیر آوردم بیاد فرودگاه دنبالم. تو ‏فیس‌بوک رفیق مشترک‌مان حسین بود. احتمالا ازین بسیجی‌هاست. رفیق حسینه دیگه. باهاش که چت کردم چند بار هر دفعه ‏آخر کار می‌گه یا علی. خنده می‌زنم. می‌گویم: خوبه. می‌ری یه جا که دیگه دخترهای شهرش هوس‌انگیز نیستن. اگرم باشن در ‏خدمتن دیگه. خنده می‌زند. معصوم شده است. دیگر از هیچ چیزی غر نمی‌زند...‏

زیر پل پارک وی خبری نیست. هیچ سماوری و هیچ لبوفروش و باقالی فروشی توی سرما زیر پل و کنار ایستگاه تاکسی‌ها ‏نایستاده. بهنام جلوتر ایستاده. می‌رانم کنار ماشینش و قشنگ نیمی از خیابان را می‌گیریم. پشت‌نوشته‌ی ماشینم خوانا نیست. با ‏فونت تیتر بنرش را چاپ کرده‌ام و چسبانده‌ام به پشت شیشه عقب. باید فونت نستعلیق انتخاب می‌کردم. ولی پشت نوشته‌ی ‏ماشینم را دوست دارم. همان چیزی است که یادم می‌آورد همه چیز مسخره و پوچ است... ماشین‌هایی که رد می‌شوند از کنارمان ‏بوق نمی‌زنند که چرا نصف راه را بسته‌اید. باید تصمیم بگیریم. می‌خواستیم توی هوای سرد زمستان آلوده‌ی تهران چای بزنیم. ‏نیستند. چه کنیم؟ برویم تجریش. می‌رانیم سمت تجریش. ولیعصر خلوت و نورانی است. نورهایی که از کف خیابان تابیده‌اند تا ‏به بلندای چنارها. آرام و بی‌صدا می‌رویم تا تجریش. و بعد روبه‌روی کافه لمیز می‌ایستیم. حال تو رفتن نداریم. هنوز همان اراذل ‏اوباش مکانیک دانشکده فنی هستیم. بچه‌های همان نرکده که رام نشده‌ایم و زنی توی زندگی‌مان نیست. می‌ایستیم کنار خیابان ‏و چای می‌خوریم و شر و ور می‌گوییم و بعد نوبت عکس‌های دو نفره در بی‌تناسب‌ترین پس زمینه‌ی ممکن می‌شود. عکس‌های ‏تک تک ما با حضور ام اچ ام... این‌جا را دوربین ثبت کرده. ‏

صبحش آخرین جلسه‌ی کلاس بود. استاد که کلاس را تمام کرد خودش گفت بچه‌ها بیاید با هم عکس یادگاری بندازیم. پشت ‏بندش گفت: شما نخبه‌های این مملکت‌اید. چند سال دیگر یه کاره‌ای می‌شید. من عکس با شما داشته باشم که بعدا به شما بگم ‏ما با هم کلاس داشتیم و این حرف‌ها. تواضعش فوق‌العاده بود. ‏

وقتی از لاین وسط می‌راندم نمی‌دانم چرا یکهو یاد آن دفعه افتادم که او راننده بود. از فرودگاه امام برمی‌گشتیم. بدرقه‌ی صادق ‏بود. زود رسیده بودیم فرودگاه. از خود صادق زودتر. ساعت 4 صبح رسیده بودیم فرودگاه. توی محوطه‌ی فرودگاه و پارکینگ ‏با هم راه رفته بودیم و بعد صادق را پرانده بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم. نمی‌دانم چرا توی فرودگاه از دیدن اشک مادر صادق ‏احساسی شده بودم و من هم گریه‌ام گرفته بود. او هم همین‌طور بود. داشتیم به سمت تهران و طلوع آفتاب حرکت می‌کردیم. از ‏آن صبح‌ها بود که از اتوبان قم-تهران هم تهران و کوهپایه‌هایش معلوم بود و هم کوه بزرگ دماوند، همچون روحی بر آن ‏درندشت وحشی. یکهو شروع کرده بودم از گفتن از سال‌های طی شده. از سال‌های مزخرف طی شده. از عمری که توی دانشکده ‏مکانیک گذرانده بودیم. از حالت شکست‌خورده‌مان. ازین که نشد آن چیزی که باید می‌شد و بازنده‌ی بازی شده بودیم. ‏نمره‌های بدی که دست و بال‌مان را بستند. از 88 و قصه‌هایش. از انجمن اسلامی و قصه‌هایش. از درس‌ها... یکهو یادم آمد سر ‏درس نیروگاه‌های حرارتی، ما یک تیم چهار نفره بودیم که بهترین ارائه‌ی کلاس را برگزار کردیم. یک تیم چهارنفره که برای ‏آن ارائه حسابی زحمت کشیده بودیم. 2هفته هر روز تا 8 شب می‌ماندیم دانشگاه تا راست و ریسش کنیم. یادم آمد که ‏اسلایدهای ارائه‌مان را هنوز دارم... آن روز توی اتوبان قم-تهران از آن جمع چهارنفره ما دو نفر مانده بودیم. محمد را سال ‏پیشش راهی کرده بودیم و صادق را هم آن سحرگاه راهی کرده بودیم و وقتی داشتم از بزرگراه می‌راندم، یادم آمد که از آن ‏جمع چهار نفره فقط من مانده‌ام.‏

@@@

من را نشناخت. بهش حق هم دادم که نشناسدم. اصلا به شخص آدم‌ها نگاه نمی‌کرد. آن قدر شلوغ بود که نمی‌توانست به ‏شخص آدم‌ها نگاه کند. فقط دست می‌داد و تسلیت‌ها را با حالتی خسته می‌پذیرفت. تمام روستاهای اطراف خبر داشتند و مراسم ‏شلوغ بود. ما راه را اشتباه رفته بودیم. یک روستا 20 کیلومتر آن طرف‌تر سر در آورده بودیم. ولی وقتی گفتیم ختم، گفتند ‏آهان باید می‌رفتید آن یکی روستا. راه را اشتباه آمدید. و آخرهای مراسم رسیده بودیم.‏

همسایه‌مان بودند. همسایه‌ی 18 سال پیش‌مان. 2 سال با هم همسایه بودیم و 2 سال هر روز صبح با هم می‌رفتیم مدرسه. ‏مدرسه از خانه‌ دور بود. باید دو تا سربالایی با شیب 45 درجه را هر روز بالا می‌رفتیم و 2کیلومتری راه می‌رفتیم. من سوم ابتدایی ‏بودم و او تازه رفته بود کلاس اول دبستان. صبح‌های زمستان سرد بود و پوست دست هر دوی مان از سرما می‌ترکید و خونین ‏می‌شد. ولی می‌رفتیم مدرسه... همسایه‌ی طبقه‌ بالایی ما بودند. پدرش راننده‌ی تریلی بود. تازه بعد از سال‌ها فهمیدم که چرا ته ‏ذهنم راننده تریلی‌ها از دکترها و مهندس‌ها آدم‌های باشرف‌تری هستند. پدرش مهربان بود. با من مثل مردها دست می‌داد. ‏برای پسرهای 9 تا 16 ساله هیچ چیز لذت بخش‌تر ازین نیست که باهاشان مثل مردها دست بدهند. و وقتی دیروز مامان گفت ‏که پدرش از دنیا رفته جا خوردم. می‌دانستیم که پدرش مریض شده. نمی‌دانستیم که چرا مریض شده. دورادور خبر داشتیم که ‏مریضی عصبی گرفته است. دورادور حتا خبر داشتم که او دارد خرج خانواده را می‌دهد. درس می‌خواند و کار می‌کند و می‌دانستیم ‏که پدرش به خاطر مریضی زود بازنشسته شده و حقوق  از کارافتادگی کفاف زندگی‌شان را نمی‌دهد. و امروز رفتیم مراسم ختم. ‏مامانش مامانم را می‌شناخت. ما هیچ کس را نمی‌شناختیم. هیچ کس هم ما را نمی‌شناخت. فقط رفتیم توی مسجد و تسلیت گفتیم. ‏پدرش هم‌سن پدر من بود... و راستش بعد از 18 سال شناختمش. چهره‌اش تغییر نکرده بود. چهره‌ی من؟!... خب حواسش ‏نبود. بعد می‌رفتم چه آشنایی‌ای می‌دادم آخر؟ نمی‌دانم. مراسم هفتم برگزار نمی‌شد. غروب جمعه‌ی زمستان بود و روستا شلوغ ‏بود و فقط دیدم که پدرش نیست و خودش است و مادرش و برادر کوچک‌ترش.‏

توی راه مامان گفت، مادرش رتبه‌ی دو رقمی کنکور تجربی را آورده بود. 25 سال پیش. آن سال‌ها که کنکور قبول شدن کار هر ‏کسی نبود. ولی نگذاشته بودند برود دانشگاه. دیپلمش را گرفته بود و گفته بودند که باید شوهر کنی. می‌توانست پزشکی ‏دانشگاه تهران قبول شود آن سال‌ها... گفتم چه حیف.‏

@@@

جلوی بستنی‌فروشی می‌ایستیم. می‌روم سفارش می‌دهم. چند دقیقه طول می‌کشد. برای خودم قدم‌رو می‌روم. چانه‌ام را فرو می‌کنم ‏توی یقه‌ی کاپشنم و قدم‌رو می‌روم. احساس پوچی می‌کنم. الان با هم‌دیگر بستنی می‌خوریم خوب می‌شوم. نه... ‏

به مرد و زن جوانی که آن طرف ایستاده‌اند نگاه می‌کنم. زن لاک زرشکی زده و برای مرد آرایش کرده. از من دورند. دلم ‏می‌خواهد همان لحظه به میثم زنگ بزنم بگویم من خَرَم میثم. می‌دونی چه قدر خَرَم؟ یه دنیا خَرَم. همان‌طور چانه در یقه می‌روم ‏تکیه می‌دهم به ماشین و منتظر می‌مانم. روبه‌روی‌مان یک 206 پارک می‌کند. دختری که موهای انبوهش عرض شانه‌اش را ‏طلایی کرده است پیاده می‌شود و می‌رود سفارش می‌دهد و برمی‌گردد. بلند می‌گوید محسن. بابام برمی‌گردد نگاهش می‌کند. ‏پسر توی 206 هم نگاهش می‌کند. می‌رسد کنار ماشین و به پسر می‌گوید: محسن تخمات یخ نکنه یه وقت. نمی‌خوای پیاده ‏شی؟ ‏

بابام من را نگاه می‌کند. من او را نگاه می‌کنم. یک جمله‌ی مشترک توی ذهن‌مان نقش می‌بندد.‏


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۱
پیمان ..

بدیش این جاست که یکهو احساس برهنه بودن می‌کنی. یکهو می‌بینی هیچ خیال و رویایی نیست که آن را همچون شنل زورو روی ‏شانه‌هایت بیندازی و بجنگی و انگارت نباشد. چشم‌هایت می‌بیند، اما دیگر ذهنت با خیال‌های او نمی‌تواند آرامت کند. یکهو می‌بینی ‏زود زود مریض می‌شوی. زود زود می‌رنجی. زود زود کنار گذاشته می‌شوی و یکهو می‌بینی واقعا نمی‌توانی کسی را همراه خودت کنی ‏و یکهو می‌بینی همراه کسی نیستی و هوای سنگین آذرماه آن قدر ناگهانی حجم سینه‌هایت را تنگ می‌کند که نمی‌توانی به هیچ روندی، ‏به هیچ ترتیبی، به هیچ چه شد که آن شدی فکر کنی و فقط راه می‌روی و فراموش می‌کنی که دارد گلویت می‌سوزد و فراموش نمی‌کنی ‏که داری از چپ و راست زخم می‌خوری و فقط ازین که نمی‌توانی بگویی خفه‌قان می‌گیری.‏

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۳
پیمان ..

آن روز دیدن آن مجسمه‌ها هر دوی‌مان را به وجد آورده بود. من به این فکر می‌کردم که اگر در کودکی،‌ همان روزهایی که نقاشی‌های قشنگ قشنگ می‌کشیدم، من را می‌آوردند به آن موزه دیوانه می‌شدم. از ذوق می‌مردم. از میان نقاشی‌های سبک کمال‌الملک گذشتیم. تالار عکس‌های مردم‌شناسی را نگاه کردیم و بعد وارد آن سالن شدیم. سالنی پر از مجسمه‌های مینیاتوری. که اول شخصیت‌های معمولی قدیم ایران بود و بعد شخصیت‌های مشهور یکی یکی پیدا‌ی‌شان شد. ابوالحسن صبا. عارف قزوینی. هیتلر. استالین. رضا شاه. فتحعلیشاه... برایش از فتحعلیشاه و 200 تا زنش و رژیم غذایی مخصوصش برای راضی نگه داشتن شبانه‌ی این 200 زن گفتم. لبخند زد. از آن لبخندها که: پیمان این چیزهای کوچک چیه که تو مغزت را باهاشان پر می‌کنی؟ بعد تکیه‌ی دولت ناصرالدین‌شاه بود. در قطعی کوچک و مینیاتوری. بعد مشاغل قدیم تهران. و بعد حسینیه‌ی جماران و شخصیت‌های نظام در ابعادی مینیاتوری... 

تازه وقتی به اسم سازنده‌ی مجسمه‌ها و شیوه‌ی کارش رسیدیم، آن‌جا بود به اعجاب افتادیم: جهانگیر ارجمند. مردی که در 44 سالگی شروع به ساختن این مجسمه‌ها کرد. آن هم با چه ابزاری؟ فقط با تکه‌های یونولیت و جوراب نازک زنانه. لباس‌های مجسمه‌ها هم عجیب بود. مثل لباس‌های سیسمونی و لباس‌های بچه‌های زیر 5سال بود. لباس‌هایی که آدم دلش برای‌شان قیلی ویلی می‌رود. بهش گفتم که بفرما. می‌بینی جوراب زنانه چطور باعث به معراج رفتن مردان می‌شود؟ باز هم از آن لبخندها زد که رها کن این چیزها را... رها شو و من نمی‌توانستم...

وقتی می‌خواستیم عکس‌های سیاسی تاریخی ملک‌الشعرای بهار را ببینیم آقای نگهبان موزه چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت: تعطیله...

چاره‌ای نداشتیم. مثل خیلی از وقت‌های دیگر باید نیمه کاره رها می‌کردیم.... هیچ‌گاه به اوج نرسیدیم. هیچ گاه چیزی را تمام نکردیم.

باغ‌موزه‌ی نگارستان آخرین وعده‌گاه‌مان بود و بعد از آن من از او خداحافظی نکردم.

نرفتم ترمینال. خداحافظی نکردم. دوست نداشتم تصویر دیدار آخر را عوض کنم و حس می‌کردم که دارم گند می‌زنم و باز هم آدم نشدم.

من در دیدار آخر برایش "استخری پر از کابوس" بیژن نجدی را خواندم. بلندخوانی کردم برایش. و چه‌قدر دلم خواست که مثل بیژن نجدی عاقبت به خیر شوم. فقط چند تا داستان کوتاه،‌ فقط چند تا بنویسم و با همین چند تا سال‌ها بعد از مرگم بشوم بهانه‌ی بهترین استفاده از لحظات دیدار 2 نفر.

دوست نداشتم کتابفروشی‌ها و کنار هم ایستادن و برای روزهای رها و فارغ آینده‌ی او کتاب خریدن را با انتظار و حس خداحافظی و بوی گازوییل نیم‌سوز عوض کنم...

خداحافظی نکردم. 

گفت خیلی حرف‌ها ماند. چیزی نگفتم.

روز بعدش توی مترو، وقتی داشتم از دانشگاه به سر کار می‌رفتم به خداحافظی نکردنم فکر می‌کردم. دختر زیبایی زیر پایم روی صندلی نشسته بود. گیس موهایش از زیر مقنعه زده بود بیرون و روی شانه‌هایش ریخته بود. اول به او نگاه کردم و بعد به پسربچه‌ی 6-7 ساله‌ای که آن طرف بود. به خودم یادآوری کردم که تو اول به دختر نگاه کردی و بعد آن موجود عجیب الخلقه توجهت را جلب کرد. حواست هست؟ پسربچه گر بود. موهایش نصفه نیمه ریخته و نریخته بود. توی بغل مادرش ورجه وورجه می‌کرد. چهره‌اش را نگاه کردم. دندان جلو نداشت. و زبانش از دهانش آویزان بود. زبانش بزرگ بود و توی دهانش جا نمی‌شد. عقب مانده بود؟ نه. زشت‌ بود. عقب مانده‌های زشت نیستند. با کله‌ی گرش و زبان آویزان و دندان‌های تیزش (انگار همه‌ی دندان‌هایش نیش بودند) و چشم‌های خیلی کوچکش شبیه آدمیزاد نبود... مادرش شکل او نبود. حاصل یک ازدواج فامیلی؟ نه... چیزی بدتر بود. پسربچه‌ آویزان بود. از بغل مادرش جست و کف مترو دراز کشید. انگار که رختخواب خانه‌شان است. کف مترو را لیس زد. مادرش آرام گفت نکن. بدتر لیسید... غمم گرفت. بچه؟... 

آن روز وقتی از خیابان روشندلان افتادیم توی خیابان انقلاب و از جلوی کفش‌فروشی‌های فردوسی رد می‌شدیم یکهو چشم‌مان افتاد به یک پراید. روی سقفش یک ماشین دیگر بود. یک هامر اسباب‌بازی بزرگ. هامر با طناب به سقف پراید بسته شده بود و کل سقف را پوشانده بود. پرایده و هامره مثل عروسک‌های روسی شده بودند. و توی ماشین... پسربچه‌ای بود که ذوق زده بود و ما را که دید خندید... راننده هم باباش بود... دنیای لذت بخشیدن به یک کوچولوی 5ساله جذاب به نظر می‌رسید....

ولی وقتی خداحافظی نکردم توی مترو دنیای یک 5ساله‌ی زشت... هنوز هم نمی‌دانم...

راست گفته بود. خیلی حرف‌ها ماند. 


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۴
پیمان ..

باران که بارید ایستادم دم پنجره. پنجره را باز کردم و نگاه کردم به ریزش باران بر برکه‌های کوچک روی سقف خانه‌ها و روی آسفالت کوچه. آخرین جمعه‌ی تابستان هم به آرامی داشت سپری می‌شد. کمی که باران آرام شد اول زن و شوهر همسایه‌ی روبه‌رویی زدند از خانه بیرون. چتر را باز کردند و از عصر جمعه‌ی خانه‌شان فرار کردند. بعد یکی یکی ماشین‌های کوچه روشن شدند و برف‌پاک‌کن‌ها غیژ غیژ خداحافظی کردند و رفتند. آخرسر هم پیرمرد خانه‌ی روبه‌رویی بود که از دلگیری جمعه جدا شد و رفت.

ماندم همان جا مات و مبهوت و به خیلی چیزها فکر کردم. مثلا به تفکیک ناپذیر بودن زندگی‌ام فکر کردم. قله‌های زندگی‌ام اصلا یادم نمی‌آمد. دره‌ها و نقطه‌های حضیض هم همین‌طور. آدم‌ها این‌جوری‌اند: سال‌های زندگی‌شان را مقطع مقطع می‌کنند. زندگی‌شان یک پلکان بزرگ است به سوی اوج و تعالی. و هر چند پله یک پاگرد وجود دارد. چیزی که یادشان می‌ماند و در آن جشن می‌گیرند و نفسی چاق می‌کنند و عکسی به یادگار می‌اندازند. ولی من چیزی یادم نبود. مثلا به 17 سالگی‌ام فکر کردم. چیزی یادم نمی‌آمد. حادثه‌ای اتفاق نیفتاده بود. مگر می‌شود حادثه‌ای اتفاق نیفتاده باشد؟ اتفاق افتاده بود. مطمئنم که افتاده بود. ولی یادم نمی‌آمد. چون دوست داشتم که برایم مهم نباشد. چون دوست داشتم از همگان پنهان کنم و پلکانم پاگرد نداشته باشد. اصلا دوست نداشتم پلکانی وجود داشته باشد. به باران نگاه کردم و به ذهنم فشار آوردم. 

زمان پیوسته است یا گسسته و دندانه دندانه؟ صحرا نبود. صحرا چند ماه است که هست و نیست و 1 سال است که آمده است و قبلش نبوده. این یک پاگرد است؟ مثل خط نقطه‌چین محل عملیات بانکی قبض‌های آب و برق و گاز است؟ جایی که می‌شود از آن‌جا به راحتی زندگی را به چند تکه‌ی جدا از هم تقسیم کرد؟ چطور؟ 

من از 17 سالگی‌ام هیچ تصویری نداشتم. از 18سالگی‌ام همین‌طور. به مهمانی دیشب فکر کردم. شنیدن این‌که یکی از فامیل‌های دور به مناسبت پذیرفته شدن دخترش در دانشگاه تهران کل فامیل را مهمان کرده و الخ. برای من مهم نبود زیاد. مهم بود آن زمان شاید. ولی دوست نداشتم پاگرد باشد. دوست نداشتم پاگرد داشته باشم... از همان اول هم مشکل داشتم. با رشد و ترقی و توسعه مشکل داشتم. می‌دویدم. می‌توانستم بدوم. از همه زودتر سک سک می‌کردم. ولی در تمام لحظه‌های دویدن می‌دانستم که دویدن بیهوده است. و همین باعث می‌شد که سک سک کردن لذت‌بخش نباشد. یک پیروزی تمام عیار نباشد... یک پیروزی قاطع نباشد... حس کردم از 26سالگی‌ام هم تصویری نخواهم داشت... شاید اگر فشار بیاورم... شاید اگر دست به قلم شوم خیلی چیزها ردیف شوند...

اما نمی‌توانستم بنویسم. واقعا کلمه‌ای برای روایت نمی‌آمد. دم پنجره ایستاده بودم و حس می‌کردم در آغوش گرفتن زندگی گذشته‌ام،‌سالیان گذشته از زندگی‌ام، اصلا در آغوش گرفتن تابستانی که بر من گذشت فراتر از عرض شانه‌ها و پهنای آغوشم است. می‌دانستم می‌دیدم که تجربه‌ای کسب نکرده‌ام. کاری نکرده‌ام. چیزی برای تعریف کردن نیست. با آدم‌های زیادی هم صحبت نشده‌ام. اصلا با آدم‌ها حرف نزده‌ام. یک سکوت ممتد بوده‌ام. ولی وقتی می‌خواستم در آخرین عصر تابستان زندگی‌ام را در آغوش بگیرم نمی‌شد. زندگی از من فرار می‌کرد. جا نمی‌شد. بزرگ‌تر و لیزتر و خالی‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم...

مهم نبود. چیز مهمی پیدا نمی‌شد. دلم می‌خواست چیزی بنویسم. مثلا "قصه‌ی مردی که مهم" نبود یا همچه چیزی. ولی نمی‌شد. آخرین عصر تابستان سنگین‌تر و غیرقابل دسترس‌تر ازین حرف‌ها بود...

و تا از پنجره جدا شدم دیدم که شب آمده است. آدم‌هایی که پلکان منظمی دارند، آدم‌هایی که به راحتی می‌توانند زمان‌های زندگی‌شان را تا بزنند و از نقطه‌چین‌ها ببرند و آن را تکه تکه روایت کنند چراغ‌ها را روشن کرده بودند...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۳۲
پیمان ..

زندگی کارمندی. سبکی از زندگی که باید مطابق با قانون کار بگذرانی: گذراندن 44 ساعت در هفته در یک محیط کاری. این کار می‌تواند عنوان مهندسی بگیرد یا عنوان حسابداری یا اپراتوری یا هر چیزی. سر و ته همه‌شان یکی است. مهندس طراح و حسابدار و کارشناس امور اداری همه کارمندند. همه‌شان 44 ساعت در هفته در محل کار باید کار کنند. محل کار یک ساختمان است با چند اتاق یا چند پارتیشن و چند میز و کامپیوتر و چند نفر آدم. آدم‌هایی که عموما لیسانسه و فوق‌لیسانسه‌ی دانشگاه‌های این بوم و بر اند. این آدم‌ها مجموعه‌ای از روابط را شکل می‌دهند. کارهای‌شان را انجام می‌دهند. کارهایی که سخت نیستند. آسان‌اند. به تمرکز چندانی نیاز ندارد و به خاطر همین با هم‌دیگر زیاد حرف می‌زنند. زیاد حرف می‌زنند اما رفیق جینگ هم نمی‌شوند. عموما مجموعه‌ی صحبت‌ها از 3 چیز فراتر نمی‌رود: 1- حرف زدن در مورد کار کارمندی و 44 ساعت در هفته و یکنواختی و روزمرگی 2- غر زدن در مورد حقوقی که سر ماه می‌گیرند و کم بودنش 3- صحبت‌های خاله‌زنکی در مورد همکاران غایب

زیراب زدن و تلاش برای ارتقای شغلی و خود را کاربلد جلوه دادن و من خوبم و پاچه‌خواری از مقام‌های مافوق هم پیش‌پاافتاده‌ است دیگر...

جدایی یا درهم‌آمیختگی بین زندگی کاری و زندگی شخصی در سبک زندگی کارمندی است که قابل تصمیم‌گیری می‌شود.

بعضی‌ها می‌گویند آدم کارمند باید تمام خستگی‌ها، مسائل فکری، روابط کاری و تنش‌ها و همه و همه را وقتی کار روزانه‌اش تمام شد توی محل کارش جا بگذارد و با رویی گشاده، با شخصیتی دیگر به خانه برگردد. می‌گویند که آدم کارمند می‌تواند یک زندگی دوگانه داشته باشد. صبح تا عصر یک کار روتین و عصر تا نیمه‌شب یک زندگی پرهیجان. یا اصلا یک کار دیگر. کاری که شاید روزگاری با رونق گرفتنش جای کار اول را هم بگیرد. اگر هم نگرفت، همین که دل آدم را خوش کند کافی است. یک زندگی دوگانه یا چند گانه.

بعضی‌ها هم می‌گویند آدم موفق و شاد کسی است که کارش از زندگی‌اش جدا نباشد. آدم موفق آن قدر کارش را دوست دارد که حتا بیش از ساعات موظفی در محل کار می‌ماند. حتا وقتی از محیط کار خارج شد باز هم مسائل کاری ذهنش را مشغول کنند و او از حل کردن مسائل کاری در نیمه‌شب، در میان خواب لذت ببرد.

کدام یک؟!

راستش تعریف دوم خیلی آرمانی‌تر و قشنگ‌تر است. اما به نظر من اجبار 44 ساعت در هفته آن را مضحک می‌کند. اگر عشق باشد، اجبار دیگر معنایی ندارد. ولی اجبار هست. خیلی هم هست. محیط‌های کارمندی و سازمانی در ایران، محیط‌های قدردانی نیستند. آدم‌های تازه‌کار با جان و دل کار می‌کنند تا باتجربه می‌شوند. اما میزان قدردانی سازمان‌ها و شرکت‌ها از آن‌ها به اندازه‌ی زحمات‌شان نیست. بی‌کاری بی‌داد می‌کند. کوچک‌ترین ناز و تنعمی از سوی آدم‌ها با حکم اخراج و وارد کردن یک آدم جدید روبه‌رو می‌شود. کارها هم آن‌قدر تخصصی نیستند که کسی بتواند ناز کند. راستش من تا به حال سازمانی و محیطی را ندیده‌ام که در آن کارمندان احساس مالکیت داشته باشند. راستش توی ایران به جز آقازاده‌ها و از ما بهتران و بسیجی‌های دانشگاه کسی را ندیده‌ام که حس مالکیت داشته باشد. مثلا خود من. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم هیچ گونه حس مالکیتی به کلمه‌ها و فکرهایم ندارم. نمی‌توانم داشته باشم... کسی این حق را به من نمی‌دهد که این‌ها برای من هستند... کارمندها و سازمان‌ها هم همین‌طورند. و وقتی چیزی برای تو نیست چرا باید با جان و دل کار کنی؟ آیا با اسب داستان مزرعه‌ی حیوانات نسبتی داری؟!

مخلص کلام این که من هم هوادار نظریه‌ی جدا بودن زندگی کاری و خصوصی هستم. خیلی‌ها با من هم‌نظرند. می‌توانم اکثریت جماعت کارمند دوست ندارند که استرس‌های بیهوده‌ی محل کارشان را با زندگی شبانه‌شان در هم بیامیزند. جدایی... دوری و دوستی... رفیقی دارم که یک ضرب‌المثل را بارها برایم تکرار کرده است: "آدم جایی که پول درمی‌آورد،‌ دول درنمی‌آورد." ضرب‌المثلی قاطع در باب جدایی زندگی کاری از زندگی خصوصی یک کارمند. 

اما... به نظرم دنیای قشنگ نو به سمت دیگری دارد می‌رود. کارمندها از صبح تا عصر کار می‌کنند. از عصر تا شب را توی ترافیک برای بازگشت به خانه می‌گذرانند. و شب تا نیمه‌شب را هم در آغوش موبایل‌های‌شان. عکس‌های اینستاگرام همکاران‌شان را می‌سکند تا اطلاعات بیشتری از او به دست بیاورند. گروپ‌های تلگرامی تشکیل می‌دهند. گروه‌هایی که رییس و روسا هم هستند و بحث‌های تخصصی کاری می‌کنند و در مورد فلان چیز نظر می‌دهند. (این چیز خوبی به نظر می‌رسد. یک اتاق فکر برای شنیدن پیشنهادهای تمام پرسنل!) اما از دل هر گروه چند زیرگروه دیگر هم به وجود می‌آید. بحث کوچولویی درمی‌گیرد. خانمی هم‌نظرهایش را توی یک گروه تلگرامی دیگر جمع می‌کند تا تصمیم‌ بگیرند که علیه فرد مخالف چه بگویند. از دل گروه تخصصی گروهی دیگر شکل می‌گیرد که در مورد دوسدختر کارمند تازه‌وارد آمار بگیرند. خانم فلانی گروه تخصصی را لیو می‌دهد. همه خواب‌شان می‌گیرد و موبایل در آغوش به خواب می‌روند. موبایلی که تا صبح هر چند دقیقه می‌لرزد و خاموش می‌شود و می‌لرزد و خاموش می‌شود...

فردا صبحش: اولین صحبت‌ها در مورد لیو دادن خانم فلانی است و این که ph کدام یک از کارمندان است و عکس خانم فلانی و لباسش چه‌قدر قشنگ است و...

در عمل آدم‌هایی که در 8 ساعت کار روزانه هم را هر روز هر روز می‌بینند، 8 ساعت بعدی شبانه‌ روزشان را هم با موبایل‌های‌شان در کنار هم می‌گذرانند... یک دایره‌ی عاشقانه از کار.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۵
پیمان ..

یادم آمد که صبح همان روز به مرگ فکر می‌کردم. چرایش را نمی‌دانم. از همان سر صبح که چشم‌ باز کردم به مرگ فکر کردم. مرگ و تمام شدن. به این فکر کردم که مرگ موتور محرکه‌ی فعالیت‌های آدمی است. حتا در عشق چیزی که باعث لذت می‌شود،‌ چیزی که عشق را سحرانگیز و افسون‌کننده می‌کند یک چیز دوگانه است که از مرگ می‌آید. از بودن با آدمی که حس خنکی و گرمای عشق را به تو می‌دهد، از راه رفتن در کنار او،‌ از گفتن درونیات خودت به او، از شنیدن درونیاتش،‌ از بودنش و بودنت احساس جاودانگی لحظه‌ای می‌کنی و دوست‌ داری که این جاودانگی را مدام کنی. احساس زندگی بی‌نهایت... از یک طرف دیگر هم می‌دانی که مرگ حق است و همه چیز تمام می‌شود، حتا همین عشق جاودانی. و سر همین حتمی بودن مرگ سعی می‌کنی قدر لحظه‌های بودنت با معشوق را بدانی. می‌دانی که مرگ و جدایی نزدیک است، پس سعی می‌کنی که تک تک ثانیه‌های جاودانگی را عمق ببخشی و و همین چرخه‌ی فضیلت است که عشق را سحرانگیز و افسون کننده می‌کند و آن را به زندگی (چیزی مخالف مرگ) تبدیل می‌کند...

به مرگ و عشق فکر کرده بودم. مرگ و جهان آخرت هم هست. ایمانی قوی به دنیایی که بعد از تمام شدن است. دنیایی که هیچ کس ندیده‌ آن را. ولی بشارتش مفر فوق‌العاده‌ای‌ست از مرگ. آرامش ایمان به معاد و باید‌های و نبایدهای آن جهان بزرگ‌تر، باز هم موتور محرکه‌ی فعالیت‌های آدمی می‌شود... 

مرگ و کسب جایگاه‌ها هم هست. این را دوستی دیگر گفته بود. حرص و آز آدم‌ها برای به دست آوردن جایگاه‌ها فرارشان است از مرگ. آدم‌ها وارد یک کار می‌شوند، پله‌های ترقی در آن کار را برای خود ترسیم می‌کنند،‌ کارمند دوست دارد رییس شود. یک رییس دوست دارد مدیر شود. یک مدیر دوست دارد مدیرعامل شود. یک مدیرعامل دوست دارد جایگاهی بالاتر و بزرگ‌تر به دست بیاورد... یک نویسنده‌ی آماتور شروع می‌کند به نوشتن. در روزنامه‌ها و مجلات می‌نویسد. تحقیق و مطالعه می‌کند. کتاب می‌نویسد و در ذهنش دوست دارد به همان جایگاهی در نویسندگی برسد که داستایفسکی کبیر با کتاب‌هایش رسیده بود... آدم‌ها برای جایگاه‌ها حرص و جوش می‌زنند. سعی می‌کنند. تلاش می‌کنند. نه فقط به خاطر پول بیشتر... نه... دوست دارند آن انتها،‌ آن‌جا که بوی تمام شدن می‌دهد در جایگاهی باشند که به مرگ بتوانند بخندند...

سوار مترو شده بودم و به این جور چیزها فکر می‌کردم که یکهو دیدم باید از مترو پیاده شوم. کاری نمی‌توانستم بکنم. فکرهایی بی نتیجه بودند. باید فقط می‌نوشتم‌شان. توی این فکر بودم که وقتی رسیدم سر کار اولین کارم نوشتن همین‌ها باشد که یکهو به آن زن رسیدم. 2 مرد متصدی مترو و 1 زن بلیط فروش دورش نشسته بودند و او دراز به دراز افتاده بود کف سنگ‌های ایستگاه. مردها می‌خواستند زنگ بزنند به اورژانس و زن چشم‌هایش بسته بود. دراز به دراز، بی‌خیال آن‌چه که دارد در اطرافش می‌گذرد... از کنارشان رد شدم و از این قرینگی اتفاقات بیرونی و درونی ذهنم تعجب کردم.

شب که بهم زنگ زد من هم دوست نداشتم خبر مرگ عمویش را باور کنم. خودش هم دوست نداشت. مستقیم بهش نگفته بودند. فقط 3 روز پیش بهش گفته بودند عمو مریض است و بعد از 3 روز زنگ زده بودند که فردا 6 صبح راه بیفت. بی‌هیچ توضیح اضافه‌ای. من نمی‌توانستم چیزی بگویم. یا دلداری بدهم. آدم‌ها این جور وقت‌ها چه می‌گویند به هم؟ همان جملات مسجدی و باور به معاد را باید گفت؟ یا چیزهایی دیگر... چه چیزی می‌توان گفت که دلداری‌دهنده باشد. که تسکین دهنده باشد؟ نمی‌دانستم و نتوانستم کمک کنم.

فقط ماندم که چرا باید اتفاقات درونی، فکرهای درونی بر حوادث برونی هم تاثیر بگذارند...

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۵۴
پیمان ..

¬کل حرف‌هایم را توی یک ربع قبل از شروع نمایش می‌زنم. بعد از آن که از دستشویی برمی‌گردم می‌بینم تلفنش تمام شده، برگه‌ی یادداشتم را درمی‌آورم و بهش می‌دهم و او با دقت شروع به خواندن می‌کند. به مانتوی بلندش نگاه می‌کنم و شال آلبالویی‌رنگش. می‌گویم سر کار نوشتم. یک طرفش یادداشت‌های قلم‌انداز سفر آخرم است. یک صفحه،‌ نت‌وار. نمی‌دانم کی مفصلش را می‌نویسم. سفر اردیبهشتم هم همین جور شد. پر بود از جمله‌های کوتاه و بریده‌ی نیم‌خطی که هر کدام ماجرایی 10 خطی بودند و باید بسط داده می‌شدند تا سفرنامه شوند. ولی نرسیدم. این بار هم همین طور می‌شود. یک صفحه جمله‌های ناتمام یک خطی‌ام، برایش گنگ است. باشوق برایش می‌گویم که این منظورم این است. این اتفاق افتاد. این چیز را دیدم. این فکر به ذهنم رسید. و پشت صفحه هم پر است از دایره‌های نگرانی. دایره‌ی وسطی اسم خودم است و دایره‌های بعدی نگرانی‌هایم که دورتادورم را گرفته‌اند. ولی قابل شمارش‌اند و فقط یک گوشه از کاغذ را اشغال کرده‌اند. تک تک شان را می‌خواند و بعد بهم می‌گوید: اوووه. اگر من نگرانی‌هام را این جوری بکشم، کل صفحه پر می‌شود. می‌گویم: هر کدام از این دایره‌ها دوباره خودش یک بسط کامل می‌شود. هزارتا دایره ازش زاییده می‌شود... روشن و شفاف این روزهایم را توی 2 طرف 1 ورق آ4 برایش توضیح می‌دهم. خیلی سریع. بی آن که لاپوشانی کنم. و می‌بینم همه چیزم را گفته‌ام و هیچ چیز دیگری نمانده. از ساده بودنم،‌ از پیچیده نبودن فکر و مغز و دغدغه‌هام لجم می‌گیرد. زنگ شروع نمایش را می‌زنند. می‌رویم جاگیر می‌شویم...

کالیگولای آلبر کامو را من نخوانده بودم و اجرای تالار وحدت بهم آن قدر نچسبید. او خوانده بود و متن را دریافته بود. سر همین بهش چسبید. من فقط از آهنگ‌های نمایش بسی لذت بردم.

از همین‌ها حرف می‌زنیم. از پروژه‌اش حرف می‌زنیم. از تمام نشدنش. از معلوم نبودم تکلیف پروژه‌ی من. ازین که موقع ران شدن کدهایش کتاب می‌خواند. من ازین روزهایم می‌گویم. روزهایی که روز به روز فشرده‌تر و انباشته تر می‌شوند و من خسته و خسته‌تر می‌شوم و نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. از روابط انسانی حرف می‌زنیم. تازه به تهران برگشته است. از زن‌ها و دخترهای اغراق‌شده‌ی تهرانی، این لچک‌به‌سرهای بزک دوزک شده می‌نالیم و من ته ذهنم یادم می‌افتد که به آن دایره‌های نگرانی باید هی اضافه و اضافه‌تر کنم... یادم می‌آید که آن‌قدرها هم شفاف نیستم با خودم. یادم می‌آید که خیلی حرف‌ها را نزده‌ایم. خودش هم می‌داند که خیلی حرف‌ها باید بزنیم و نباید به همین راحتی از هم جدا شویم. اما حرف زدنش نمی‌آید و من هم یادم رفته است. و می‌دانم که خیلی چیزها تقصیر من است. تقصیر من است که دیگر نه وقت وبلاگ نوشتن را دارم و نه جرئتش را... و زمان به سرعت می‌گذرد و او باید برود... می‌رود سوار اتوبوس امیرآباد می‌شود و من هم کیف به یک دست و دست دیگر در جیب شلوار از پیاده‌روی تاریک برمی‌گردم و به خیلی چیزهای دیگر فکر می‌کنم و می‌بینم به آن سادگی و شفافیت هم نیستم و 1000-1000 دخمه‌ی تاریک توی ذهنم است. و این همه تردید و تعلل نفرت‌انگیز من کار همین دخمه‌هاست... دخمه‌های تاریک و ناشناخته...


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۴
پیمان ..

5سالگی

فکر کنم 4 یا 5 سالم بود. رفته بودیم خانه‌ی حوا. حوا دخترخاله‌ی مامان بود که چالوس زندگی می‌کرد. شوهرش چالوسی بود. سالی یک بار کل خانواده، خودمان و خاله و دایی و مامان‌بزرگ و همه سوار آریا شاهین می‌شدیم و می‌رفتیم چالوس. من نمی‌فهمیدم این جور رفت‌و آمدها را . من فقط اسباب‌بازی دوست داشتم. هر خانه‌ای که اسباب‌بازی داشت همان جا بهشت من بود. مهم نبود کجا باشد و چه‌قدر در راه باشیم. حوا دختری داشت که او هم 4-5ساله بود. اسمش زینب بود. و یک عالمه اسباب‌بازی داشت. خیلی... خسیس نبودند. پدر و مادرش اسباب‌بازی‌هایش را قایم نکرده بودند. همه را ریخته بودیم وسط اتاق و مشغول خیال‌بازی با هر کدام‌شان بودیم. برای من کتری و قوری پلاستیکی هم جذاب بود چه برسد به ماشین‌هایی که می‌شد قام قام کرد. از بس اسباب‌بازی داشت که من نفهمیدم که ساعت‌ها گذشته و وقت رسیدن شده. همه بلند شده بودند که بروند. من دوست نداشتم بروم. همان‌طور که با  کتری داشتم توی لیوان پلاستیکی قرمز سفید راه راه برای خودم چای خیالی می‌ریختم گفتم: شما برید. من با زینب عروسی می‌کنم همین‌جا می‌مونم!

بعد از 20 سال،‌ وقتی به ازدواج فکر می‌کنم می‌بینم هنوز همان پیمانم و هیچ چیز بیشتری نشده‌ام. نه می‌توانم بشوم و نه می‌شده که بشوم... 


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۲۸
پیمان ..

من آدم بی‌ربطی‌ام. سرشارم از تجربه‌هایی که ارتباطی به هم ندارند. توی راه رفتن‌های زندگی‌ام یک پایم این طرف جوی است و یک پایم آن طرف جوی. و زور می‌زنم که لذت هر دو طرف جوی را هم ببرم. ولی هر چه قدر که زندگی جلوتر می‌رود جوی آب پهن‌تر می‌شود و من از تجربه‌های نامتجانسم بیشتر احساس پاره شدن می‌کنم. 

کار جدیدم هم ربطی به من ندارد. 

خیلی اتفاقی جستمش. یعنی جاهایی که فکر می‌کردم به تحصیلات و تجربه‌های قبلی‌ام ربط داشته رزومه فرستادم. ولی کسی محل نداد و شخمش هم حسابم نکرد. تا این که اهالی کار جدید صدایم کردند. من از کار جدیدم هیچی نمی‌دانستم. توی جلسه‌ی مصاحبه ولی بلبل‌زبانی کردم. اولین باری بود توی عمرم که خواندن یکی از کتاب‌های بی‌ربط کمکم کرد. هر چه توی آن کتابه (تاریخ مالی جهان به روایت نیال فرگوسن) بود بلغور کردم و کار جدیدم را به دست آوردم. 

از کار جدیدم راضی‌ام؟ نمی‌دانم راستش. 

من بی‌کار نبودم. از آن آدم‌ها هستم که می‌توانم 6ماه در یک اتاق خالی با چند تا ورق کاغذ و یک مداد زندگی کنم و خودکشی نکنم. ولی بی‌پول چرا... بی‌پولی بد دردی است و راستش چیزهایی فراتر از بی‌پولی هم بود. مثلا یاکریمی که روز اول رفتنم به کار جدید کشفش کردم. آن یاکریم خیلی چیزها بود... حالا اندکی پول درمی‌آورم وراستش روزهای اول...

کار جدیدم سخت نیست. یک کار پشت میز و زیر باد کولرنشینی تمام عیار است. ساعتی یک بار از پشت میزم بلند می‌شوم و کش و قوس می‌آیم. دارم آدم‌های جدید و سبک زندگی‌های جدیدی‌ را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم خوب نگاه کنم. درست است که چیز زیادی برای یاد گرفتن وجود ندارد و نیازی چندانی به مغزم ندارم، ولی کوچک‌ترین کارهایم را با دقت انجام می‌دهم. دوست ندارم از آن‌ها باشم که کوچک‌ترین کارهای‌شان را هم درست انجام نمی‌دهند. ولی از این که روز به روز به این نکته پی می‌برم که در کار جدیدم نیاز چندانی به مغزم ندارم دارم کم کم اذیت می‌شوم.

برای رسیدن به محل کارم، هم مترو سوار می‌شوم و هم اتوبوس و هم تاکسی و خیالم راحت است پولی که درمی‌آورم حلال بی‌شبهت است. چیزی که باعث شد لبخند به لب وارد کار جدیدم شوم، چیزی که باعث شد با یک جور ترس و یک جور امید شیرین وارد کار جدیدم شوم،‌کشف آن یاکریم در روز اول بود. 

روز اول کارم در ایستگاه سیدخندان از اتوبوس پیاده شدم. با طمانینه سوار پله برقی شدم و از پل بالای بزرگراه رسالت گذشتم. از جای خالی گیتاریست بعضی غروب‌های پل عابر پیاده گذشتم و پا روی پله برقی گذاشتم. آدم‌های جلویم سرگرم صفحه‌ی موبایل یا زیر پای‌شان بودند. من اما سرم بالا بود که یاکریم را کشف کردم. بالای پرو‌ژکتوری بود که شب‌ها پله‌برقی را روشن می‌کرد. آن‌جا برای خودش لانه ساخته بود. حتم شب‌ها پروژکتور گرم و نرم می‌شد. او توی لانه‌اش نشسته بود و به آمدن و رفتن آدم‌ها نگاه می‌کرد. با آرامش هر چه تمام تر, با طمانینه و معنای هر چه تمام تر به آدم ها نگاه می کرد و کسی در بند او نبود و او یاکریم من بود. چیزی بود که باعث شد به کار جدیدم خوشبین شوم.

عصرها تاکسی سوار نمی‌شوم. از تقاطع میرداماد و شریعتی پیاده روانه می‌شوم به سوی سیدخندان. تنهایی، کیف به دست روانه می‌شوم. ازین که تنها هستم حس بدی ندارم. کسی هست که به او فکر کنم. کسی که مثل یاکریم توی پله‌برقی حس گرما بهم می‌دهد. ازین که کسی نیست که در این پیاده‌روی عصرگاهی همراهی‌ام کند حس بدی ندارم. تند راه می‌روم. از جلوی بیمارستان مفید رد می‌شوم. بعضی روزها جلوی بیمارستان پدر و مادری بچه به بغل را می‌بینم. پدر و مادرهایی شهرستانی که دفترچه‌ی تامین اجتماعی به دست‌شان است و بچه‌ی مریض شان را بغل گرفته‌اند و از عابرهای پیاده تقاضای کمک می‌کنند. تنها جایی است که دست به جیب می‌شوم و کمک می‌کنم. بعدش به ردیف ماشین‌فروشی‌های خیابان شریعتی می‌رسم. بالای سه راه ضرابخانه یک بی ام و آی 8 می‌بینم. 2 یا شاید 3 میلیارد تومان قیمتش است و تعدادش توی دنیا هنوز 4رقمی نشده. پایین‌تر می‌روم و توی یک مغازه باز هم یک بی ام و آی 8 می‌بینم. چندین میلیارد تومان در اختیار یک سری آدم خاص و آن‌طرف به فاصله‌ی 100 متر پدر و مادری که پول داروی بچه‌شان را هم ندارند... 

هر روز از کنار پل سید خندان می‌گذرم. چند روز اول یاکریم را می‌دیدم. هم صبح‌ها می‌دیدم و هم عصرها موقع برگشتن. توی لانه‌اش بود و حس خوبی به من می‌داد. اما از سه شنبه‌ی هفته‌ی پیش دیگر نه صبح‌ها می‌بینمش و نه عصرها. و این دارد کم کم کلافه‌ام می‌کند... کم کم دارم از حس ناامنی عبور موتور سیکلت‌ها از پیاده‌روی میرداماد تا سیدخندان خسته می‌شوم. هر روز به امید یاکریم از اتوبوس پیاده می‌شوم و به امید یاکریم مسیر 30 دقیقه‌ای را پیاده‌روی می‌کنم،‌ اما وقتی نیست،‌وقتی می‌بینم رفته است، وقتی می‌بینم لانه‌ی کوچک و شلخته‌اش را رها کرده و رفته خسته می‌شوم. خیلی خسته می‌شوم...

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۳
پیمان ..

خیلی وقت پیش:

  ... این بار کفش کتانی صورتی پوشیده. خیابان گاندی، بالای پل بزرگراه همت به کفش‌هایش نگاه می‌کنم. کفش‌های پاشنه‌بلند زنانه نمی‌پوشد. کفش‌های کتانی صورتی و آبی می‌پوشد. یک کفش هم دارد که طرح گل‌گلی دارد. اسم کفش‌های من را گذاشته کفش‌های تنهایی. از آن دست کفش‌هایی که ساده‌اند. یک تکه چرمند بی‌هیچ دوخت و دوز اضافه‌ای. خشک و بی‌حالت‌اند. از آن کفش‌ها که 4-5سال کار می‌کنند و قیافه‌شان عوض نمی‌شود. خودش هم از آن‌ها داشته. یک مارک کترپیلارش را. و چه‌قدر از آن کفش به تلخی یاد می‌کند... به خاطر خشکی‌شان. به خاطر قدرتی که در پاها و بدنت ایجاد می‌کنند. یک قدرت دروغین که باورت می‌شود که تنهایی می‌شود. تنهایی می‌توانی... 

   .... دارم خودم را پنهان می‌کنم؟ دارم پیمانی را می‌سازم که او می‌خواهد؟ نه. هیچ اجباری نیست. او نمی‌خواهد. من هم نمی‌خواهم. نباید از هم انتظاری داشته باشیم. قرار نیست من پیمانی باشم که او می‌خواهد و قرار نیست او همانی باشد که می‌خواهم. 

    خاطره‌های آواز خواندن‌هایش را تعریف می‌کند. ازین که بعضی وقت‌ها دوست دارد آهنگ حبیب را بخواند: من مرد تنهای شبم... این همان آهنگی است که هم‌وزن با آن هجویه‌ها ساخته‌اند. برایش بگویم آن هجویه‌ها را... بگویم که ادامه‌اش مهر خموشی بر دلم نیست. چیز دیگری است. چیزهای دیگری است. بهش بگویم؟ نمی‌گویم. آن‌قدر معصوم و مودب است که رویم نمی‌شود. فقط لبخند می‌زنم. دارم خودم را پنهان می‌کنم؟

   فهمیده‌ام که غذاهای کبابی را دوست ندارد. گفته که وقتی می‌روم رستوران کباب نمی‌خورم. ولی حالا که برده‌امش صفاتهران، مثل من کوبیده می‌خورد. 4ساعت راه رفته بودیم و گرسنه و خالی بودیم. می‌گفت معده‌م داره سوراخ می‌شه. برای غذا باید کجا می‌رفتیم؟ باید جایی می رفتیم که جیب‌مان خالی نشود. بهش پیشنهاد رستوران توی میدان انقلاب را دارم. نوستالژی روزهای تحصیلم توی دانشگاه تهران. همان‌جایی که پاتوق صادق زیباکلام برای ناهار بود. از آن رستوران‌های سبک بین‌راهی که حالا دیگر توی جاده‌های ایران نمی‌توانی پیدای‌شان کنی. صفاتهران با صندلی‌های قدیمی‌اش و مشتری‌هایی که پیدا بود همه مسافر تهران اند. شهرستانی‌هایی در میدان انقلاب. رفتیم طبقه‌ی بالا. از آن‌جا به مردهایی که در طبقه‌ی اول ناهار می‌خوردند نگاه کردیم. به زن و شوهر میز بغلی و بچه‌شان نگاه کردیم. به بچه قاشق قاشق غذا می‌دادند و او برای هر لقمه کلی سر و صدا می‌کرد. هیجان زده بود یا دوست نداشت؟ ساک‌های‌ بزرگ‌شان هم کنارشان بود. 

    نمی‌دانستم او همچه فضایی را دوست دارد یا نه...!

    ... پارک ملت خلوت است. باران ریز ریز می‌بارد. به درخت کاج‌های کریسمسی پارک نگاه می‌کنیم و در مورد درخت‌های دوست‌داشتنی‌مان حرف می‌زنیم. 

    این که با ورود به جایی خاطره‌های کودکی در درون‌مان سر برمی‌آورند به خاطر همراه‌مان است یا به خاطر خود آن مکان؟

    خاطره‌هایم از پارک ملت را برایش تعریف می‌کنم. اردوی دبستان که ما را برداشتند آوردند توی پارک ملت تا بچریم. همان اردویی که بچه‌های یک مدرسه‌ی بهتر هم آمده بودند و یکی از آن بچه‌ها دفترچه‌یادداشتی قشنگی داشت که تویش داشت مشاهدات یک گردش علمی با مدرسه را یادداشت می‌کرد. من از همان موقع عقده‌ی دفترچه یادداشت شدم... کسی روی نیمکت‌ها ننشسته. نیمکت‌ها همگی خیس‌اند.آن طرف یک مرد و زن دارند بدمینتون بازی می‌کنند. محکم ضربه می‌زنند. دلش بدمینتون بازی کردن می‌خواهد. از مسیر دوچرخه‌سواری پارک رد می‌شویم و او یاد دوچرخه‌سواری‌های کودکی و نوجوانی‌اش می‌افتد. این‌که همیشه دوچرخه‌ای که بهش می رسیده دورچرخه‌ی برادر و خواهر بزرگ‌ترش بوده و کسی برای او به عنوان بچه‌ی ته‌تغاری خانه دوچرخه نخرید.

    از پله‌ها بالا می‌رویم. بین‌مان سکوت می‌شود. چند لحظه هیچ حرفی نمی‌زنیم. صدای باریدن باران روی برگ درخت‌ها می‌آید. از آن دورها هم صدای عبور ماشین‌ها از آسفالت خیس. تمام نیمکت‌های کنار دریاچه خالی‌اند. فقط ما هستیم. روی یک نیمکت هم مردی تنها چتر به دست نشسته. از کنارش رد می‌شویم. می‌گوید: به خاطر این‌که امروز، توی این روز بارانی باهام اومدی ممنونم. من هم از او همچه تشکری دارم. دریاچه‌ی پارک ملت پر از دایره‌های باریدن باران است. دلم می‌خواهد شعر بخوانم. اصلا شعر بگویم. چیزی که با کلمه‌های دور و بی‌ربط، آن حس نازک و لطیف زیر باران در کنار او را بیان کند. از او می‌پرسم که تو بلدی همچه شعری بگویی؟ او هم بلد نیست. بیانش را نداریم. ولی خود آن حسه را داریم. از پله‌های پل بالای دریاچه‌ی پارک ملت رد می‌شویم و وسط پل به تماشای دریاچه می‌ایستیم. عینکش را هم درمی‌آورد تا بتواند بهتر ببیند.کلاغی را که آن وسط روی فواره نشسته می‌بیند و نشانم می‌دهد. ساکت می‌شویم و به منظره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنیم. بعد از چند ثانیه به او نگاه می‌کنم. دارد به روبه رو نگاه می‌کند. انگار به دور دست‌ها نگاه می‌کند. یک جور حالت خشنودی و رضایت دارد. یک لبخند محو هم دارد. شیشه‌های عینکش هم مثل من پر از قطره‌های ریز باران شده. موها و شالش هم خیس‌ شده‌اند. زیباست. به نظرم زیباست.

    با دست‌هایش شلال موهایش را زیر شالش پنهان می‌کند و من می‌گویم برویم... می‌رویم. از پل رد می‌شویم و در مورد نهال‌های میوه‌ای که آن جا کنار هم ردیف شده‌اند شروع به حرف زدن می‌کنیم...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۶
پیمان ..

امسال کم‌جمعیت‌تر بودیم. خیلی‌ها نیامده بودند. من هم اولین افطار امسالم بود که نمی‌پیچاندم و با آن‌که هنوز تار و گرفته بودم رفتم. پارسال بیشتر بودیم. امسال که معلم قدیمی‌مان هم آمده بود باید بیشتر می‌بودیم، اما کمتر بودیم. معلم تاریخ‌مان بعد از 10 سال هم‌سفره‌ی افطارمان شده بود. کجا؟ توی پارک. سر موقع آمد. محمد امسال دعوتش کرده بود. و آن قدر خاکی بود که بی‌سرپناهی‌مان را به هیچ بگیرد و آهسته آهسته بیاید به پارک. من و حمید زودتر رسیده بودیم و تنها کسی که سر موقع آمد معلم تاریخ‌مان بود. پرسید بقیه‌ی بچه‌ها کجا‌اند؟ گفتیم می‌آیند. حال و احوال کردیم. زنگ زد که برایش سیگار بخرند و نشست به حال و احوال...

و حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید به خاطر همین سیگار است... 

تعریف کرد که توی جنگ سیگار کشیدن ممنوع بوده. رفته به فرمانده‌اش گفته که آقا من بی‌سیگار نمی‌تونم. خون به مغزم نمی‌رسه. فرمانده هم بهش نقطه‌ای را نشان داده و گفته 500متر از آن‌جا دورتر می‌روی سیگارت را می‌کشی و تند برمی‌گردی. می‌گفت بعد از آن فرمانده بهم می‌گفت: 500متری. لقبم شد 500متری. 

صابر برایش یک بسته کنت قرمز خرید. و بعد از اذان، خرمای اول را که خورد، سیگار اول را آتش زد و تعارف‌مان کرد و همه تعارفش را رد کردیم. 10 نفر آدم 25-26ساله جمع شده بودیم و یک کدام‌مان سیگار نکشیدیم و او مرد و مردانه 4تا سیگار سهمیه‌ی روزانه‌اش را کشید و گفت: من از همون پنجم دبستان می‌دونستم که تاریخ دوست دارم. از همون پنجم دبستان می‌گفتم می‌خوام معلم تاریخ شوم. با خوندن داستان نبرد آریوبرزن فهمیدم که عشقم چیه...

و ما هم از خجالتش درآمدیم. تک تک روایت‌های تاریخی‌اش در سال‌های دبیرستان را یاد کردیم و دانه دانه بهش درس پس دادیم تا بگوییم چه شاگردهای خوبی بوده‌ایم برای روایت‌هایش از تاریخ. از نبرد چالدران تا 240 تا زن فتحعلیشاه که هر شب دراز می‌کشیده‌اند تا فتحعلی از روی سینه‌های‌شان دانه دانه رد شود تا برسد به سوگلی‌اش. از قصه‌های امیرکبیر تا قصه‌های اشرف، خواهر شاه و...

و من به این فکر می‌کردم که چه‌قدر خوب است که آدم از 12سالگی بداند که چه می‌خواهد...

افطار را که خوردیم، 2ساعتی به خاطره گفتن نشستیم. خاطره از دبیرستانی که 3سال با هم بودیم و همکارهای معلم تاریخ‌مان و شیطنت‌ها و کتک خوردن‌ها و ... بعد از هم خداحافظی کردیم. در مورد این 2 ساعت می‌شود ساعت‌ها نوشت. از احساسات دیدن آدم‌هایی که در روزگاری دور، بی غل و غش در کنار هم بودید و الان باید گاهی احتیاط‌ها به خرج دهید... ماشین داشتم. سوارش کردم و رساندمش تا دم خانه. توی راه حرف زد. پرسید کار می‌کنی؟ گفتم دنبالش هستم. همین روزها پیدا می‌کنم. گفت استخدام می‌شی؟ به سبک جناب خان گفتم: استخدام؟! نه بابا. 3ماه 3ماه قرارداد می‌بندند. گفت: پس چه جوری برای زندگیت می‌خواهی تصمیم بگیری؟ افق دیدت 3ماه بیشتر نیست که. گفتم: همینه که نمی‌تونم تصمیم بگیرم دیگه.

و داشتم مجاب می‌شدم که خیلی چیزهای دیگر بگویم. نگفتم. او گفت. از سید رضا گفت. از مدرسه‌ای که پیش‌دانشگاهی‌ام را در آن گذرانده بودم گفت که خانه‌ی وثوق‌الدوله بوده و من اصلا و ابدا نمی‌دانستم که آن مدرسه عمری 100ساله دارد. گفت آره ببم جان. ساختمان جدیدش را سال 85 ساختند، ولی 1 قرن است که آن‌جا قدمت دارد. همان تکه زمین. گفت که همان مدرسه‌ای که تو پیش‌دانشگاهی می‌رفتی مدرسه‌ی من و مدیر دبیرستان و ناظمت بوده... و خاطره‌ها گفت تا که رسیدیم دم خانه‌شان... 

و من به روزگاری فکر کردم که در آن مردها محکم به سیگارشان قلاج می‌زدند و وقتی چیزی را می‌خواستند می‌توانستند برای یک عمر بخواهندش...


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۰:۵۵
پیمان ..

ایل یوردی

چیزی که اذیتم می‌کند حضور آن همه آدم کیپ هم است. هفته‌ی اول راس ساعت 10 رسیدم و آن ته‌ها جا گیرم آمد و تخته را خوب نمی‌دیدم. چشم‌هایم نیم نمره‌ی دیگر هم ضعیف شده‌اند و نه حال و نه پول عینک جدید خریدن دارم. با همین می‌سازم. کارم ازین حرف‌ها گذشته. مثل آدمی می‌مانم که 3میلیارد بدهکار است. 3میلیون دیگر هم بدهکار شده. بکش روش. چه توفیری دارد 3میلیارد و 3میلیون تومان با 3میلیارد تومان؟! هفته‌ی بعدش نیم ساعت زودتر آمدم. باز هم 4ردیف اول پر بودند. همه هم دخترها و زن‌ها. واقعا بیکارند. من آدم سحرخیزی‌ام. 6صبح در بدترین حالت بر پا می‌شوم. ولی این که 90دقیقه قبل از شروع کلاسی در مکانش حضور داشته باشی خیلی بی‌کاری عظمایی می‌خواهد. ساعت 9:30 نشستم آن گوشه‌ی کلاس و آقای آموخته ساعت 10:20 دقیقه آمد. همیشه تاخیر دارد. و من همیشه به این فکر می‌کنم که چه پولی درمی‌آورد با همین کلاس فن ترجمه‌اش. 50 دقیقه نشستن در کنار دخترها و زن‌هایی که وروره‌ی جادو اند و یک‌ریز حرف می‌زنند و فیس و افاده می‌ریزند سرم را درد می‌آورد. می‌نشینم برای خودم لغت مرور می‌کنم و چشم‌هایم هم گذری نگاه‌شان می‌کند. چه‌ قدر کارشناسانه حرف می‌زنند. چه‌قدر مثل آدم‌هایی که خیلی بارشان است حرف می‌زنند. آن خانمه یک جوری در مورد شیوه‌ی لغت حفظ کردن به آن یکی توصیه می‌کند که انگار خدای این کار است. چرا من توی زندگی‌ام هیچ وقت نتوانسته‌ام به این شدت و حدت حکمی صادر کنم؟ همیشه نمی‌دانم را اول گفته‌ام و بعد هم یک جور بی‌حالی گفته‌ام من این کار را کرده‌ام. ولی برای هر کسی یک جور است... عه. آن پسر دختره... آن‌ها را همین هفته‌ی پیش توی نمایشگاه کتاب جلوی نشر نگاه دیدم که از جلویم رد شدند. لعنت به این حافظه. چه چیزهایی یادش می‌ماندها. آن وقت 4تا لغت به درد بخور انگلیسی را یادش نمی‌ماند. بعد از ساعتی مستر آموخته می‌آید و شروع می‌کند به گفتن. 3ساعت تمام پشت سر هم نکات ترجمه‌ای می‌گوید و چیزهای خوبی می‌گوید. فقط آن همه آدم کیپ هم بی‌هیچ استراحتی بین کار بدجور آدم را پایین می‌کشد. خانم کناری‌ام دقیقه‌ی 45 می‌بُرد. سرش را می‌گذارد روی میز و می‌خوابد. خیلی بی‌حال است. تنبیهش کرده‌ام که نگاهش نکنم. اول کار که آمدم ازش پرسیدم صندلی بغلی‌تان خالی است؟ گفت: نوچ. تو دلم گفتم اوشکول بهم می‌گه نوچ. نوچ خودتی. باباته. دوس‌پسرته. و تصمیم گرفتم که تا آخر کار هیچ نگاهش نکنم! نگاهش نکردم. ولی خودم دقیقه 120 یک چُرت چند ثانیه‌ای رفتم. جزوه‌ام اول خوش‌خط است. ولی هر چه به آخر کلاس میل می‌کند، خطوط پیوسته‌تر می‌شوند... هر چه به آخر کلاس نزدیک‌تر می‌شویم دلم می‌خواهد پاهایم را دراز کنم و کش و قوس بیایم. ولی صندلی‌های جلویی و پشتی‌ام اجازه‌ی کوچک‌ترین جنب‌خوردنی بهم نمی‌دهد.

کلاس تمام می‌شود. باید بروم صادق را ببینم. روز آخر ایران ماندنش است. باید بروم فنی. خیلی وقت است که فنی نرفته‌ام. آخرین باری که رفتم فنی را یادم نمی‌آید. حس عجیبی دارم. استرس این را دارم که مثل در 50تومنی این‌جا هم من را راه ندهند. راهم می‌دهند. کسی نمی‌گوید خرت به چند. فنی جماعت لارج است. تنگ‌چشمی و خساست علوم انسانی جماعت در ایران را ندارد. از همین در دانشکده‌اش معلوم است. تو بگیر برو به آخر.

نمی‌دانستم باید چه حسی داشته باشم. حس حسرت؟ حس نفرت؟ پیمانی که داشت از در پشت دانشکده‌ی فنی به سمت دانشکده‌ی مکانیک می‌رفت دیگر پیمان آن سال‌ها نبود. نمی‌توانست باشد. نمی‌خواست باشد. یک جور حس آسودگی که دیگر مکانیک نمی‌خوانم. دیگر برای درس به این‌جا نیامده‌ام داشتم. یک جور حس بغض توام با حسرت هم بود. درس‌هایی که نخوانده بودم و چیزهایی که بدست‌ نیاورده‌ بودم.... به غیر ازین چند رفیق که در حال رفتن به سمت‌شانم این دانشکده هیچ چیزی به من نداد...

صادق هست. محمدعلی هست. آقا سبحانی هست. مهدی هست. سامان هست. نشسته‌اند دارند کلیپ سوسن خانم را نگاه می‌کنند. کلیپ سوسن خانم و پشت صحنه‌اش را. یکی از بچه‌های کلیپ سوسن خانم آمده دانشکده مکانیک استادیار شده. کفم می‌بُرد. می‌روم عکس جناب استاد را از روی بورد نگاه می‌کنم. دوباره به کلیپ سوسن خانم نگاه می‌کنم. اسمش را هم توی پشت صحنه زیرنویس می‌کنند. خودش است. نمی‌دانیم که باید چی بگوییم. گزینش خر است؟ همین آقایان لعنتی،‌ همین پارسال منِ دانشجوی یک لاقبای مظلوم دو عالم را احضار کردند به کمیته‌ی انضباطی که بیا تعهد بده. منی که کوچک‌ترین انحرافی از مجموعه چیزهایی که اخلاق ایرانی اسلامی نام دارد و در طول 5سال گذشته کوچک‌ترین فعالیت اجتماعی نداشته‌ام. بعد این بشر را برداشته‌اند کرده‌اند استاد این دانشکده؟ همه‌مان به این نتیجه رسیدیم که جماعت گزینش با اخلاقیات کاری ندارند. این‌ها فقط به این کار دارند که مبادا تو انتقادی داشته باشی....

و همه در کار رفتن بودند. صادق که فرداشب داشت می‌رفت. امین هم برای دکترایش یک جای خوب تو آمریکا پذیرش گرفته بود. سامان پذیرش گرفته بود. هفته‌ی دیگر داشت می‌رفت ارمنستان برای ویزا. دیوانه تو این هیر و ویری ازدواج هم کرده بود. برای ویزایش خوب است. مهدی هم کار بود. رامین ویزای رفت و برگشت آزاد گرفته بود. و همه از من می‌پرسیدند برنامه‌ات چیه؟ در چه حالی؟ چه کار می‌کنی؟ و من می‌گفتم نمی‌دانم. خوشم. خوش می‌گذره. و توی ذهنم به صحرایی فکر می‌کردم که هنوز هیچ چیزمان با همدیگر مشخص نیست و ای کاش زودتر مشخص می‌شد... و به جاده‌های دوری فکر می‌کردم که دلم فقط یک نما از آن‌ها را می‌خواست و حس می‌کردم چیز زیادی ازین زندگی نمی‌خواهم.

ناهار را رفتیم فلافلی پایین امیرآباد زدیم. تازه باز شده بود. آقا سبحانی شاگرد اول ورودی ما بود و حالا حکم میزبان را داشت(دکترا را هم همین فنی مانده.) و دنگ‌ها را گرفت و سفارش فلافل را داد و نشستیم کنار نرده‌های دانشکده اقتصاد و فلافل زدیم... رستوران نرفتیم. نباید می‌رفتیم. کار درست را آقا سبحانی کرد که گفت برویم فلافل بزنیم. رستوران برای جماعت دانشجوی عزب اوقلی نبود. این که توی پیاده‌رو ایستادیم 8نفری فلافل زدیم قیمتی‌تر از میز و صندلی رستوران بود. فلافل دیگر تکرار نمی‌شد. آن ور آب‌ها این جور فلافل خوردن به این آسانی‌ها نبود...

به صادق گفتم پرایدمان را می‌فروشم یک سفر بیاید کدّ شما مسافرت. گفت بیا،‌ جای خوابت با من. 

باید می‌رفتیم. عکس یادگاری انداختیم. به عنوان ته‌مانده‌های ورودی 87 که ایران مانده‌ایم و یا بهتر بگویم در اردیبهشت 94 در ایرانیم عکس یادگاری انداختیم. 8نفر بودیم و ازین 8 نفر طی هفته‌های آینده 4نفرمان در حال رفتن ازین خاک بودند.

می‌خواستم از امیرآباد تا انقلاب پیاده بروم. حالش را نداشتم. صحرا اگر بود می‌رفتم. 5سال این مسیر را هر روز هر روز پیاده و تنهایی گز کردم. دیگر تاب تنها رفتنش را نداشتم. رفتم سوار بی‌آرتی چمران شدم و برگشتم سمت خانه. بی‌نهایت خسته شده بودم...


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۵۶
پیمان ..

به پسرم چه بگویم؟ وقتی قدش دارد به صورت رشد نمایی بلند می‌شود و پشت لبش دارد سبز می‌شود، ولی هنوز نشسته دارد پلی‌استیشن بازی می‌کند چه بگویم؟ بگویم: بچه تو شاشت کف کرده. من دیگه نباید بهت بگم بسه که. از همین جا ها شروع کنم؟ از همین اصطلاح‌های کوچه بازاری؟ "شاشت کف کرده" تا آن موقع جزء اصطلاح‌های کوچه بازاری باقی می‌ماند؟ بار اول چشم‌هاش حتم گشاد می‌شود و دهانش باز می‌ماند که بابام چه لاتی است. ولی از بار سوم چهارم پنجم چه؟ یک‌دفعه برگردد بهم بگوید بابا دیشب با مامان چی کار کردی آخه چه بگویم دیگر؟

اصلا چیزی نگویم؟ بگذارم خودش تجربه کند؟ خودش بفهمد؟ خودش از هم سن و سال‌هاش یاد بگیرد؟ سرم را گول بمالم که توی مدرسه به‌شان یاد می‌دهند؟ چی را یاد می‌دهند؟ به سکوت طی کنم و به بی‌خیالی بزنم و بگذارم که توی اتاقش برای خودش جهاد اکبر کند؟ کاری که بابام باهام کرد و بعدها فهمیدم که بیشتر باباها همین‌طور طی کرده‌اند؟

خودش را به در و دیوار می‌مالد. از نیروی عظیمی که باعث می‌شود آن فکرهای لخت به سرش بزنند چیزی نمی‌داند. اصلا نمی‌داند که چه کار باید بکند؟ فقط خودش را به در و دیوار می‌زند. فقط هر جوری شده خیال زنی را در سرش مجسم می‌کند. عکسی عکس‌هایی یا فیلمی از کامپیوتر گیر می‌آورد و خودش را به در و دیوار و تشک و متکا و صندلی و لای پتوها و لحاف‌های چیده شده و هر حفره‌ی نرمی که پیدا کند می‌زند تا که خلاص شود و بعد می‌فهمد که گناه‌کار است. 

توی مدرسه بهش یاد می‌دهند. برایش کتاب گناه‌های کبیره‌ی آیت‌الله دستغیب را سر کلاس بلندخوانی می‌کنند و او مثل سگ به خودش می‌لرزد که اهل گناه کبیره است. سر زنگ‌های دینی خدا و پیغمبر و جهان آخرت و بهشت را برایش ردیف می‌کنند و بهشت برین... جایی که پاداش اهل تقوا است. یکهو توبه می‌کند. او گناه‌کارترین آدم روی زمین است و توبه می‌کند. 1هفته، 2هفته، 3هفته، 4هفته، 5هفته، 6هفته. 6هفته مثل کورها از مدرسه برمی‌گردد خانه و می‌رود مدرسه. نه به بالا نگاه می‌کند که چشم و ابروی زنی جذبش کند و نه به پایین نگاه می‌کند که پاهای خوش انحنای زنی حواسش را پرت کند. به خودش فحش می‌دهد که چرا آن بدن لعنتی همه جایش جذاب است. از بس بهشت و خدا و گناه کبیره توی سرش تکرار شده که نمی‌تواند بپرسد که چرا همچه چیز جذابی را باید نگاه نکنم؟ سر هفته‌ی هفتم دیگر نمی‌تواند. نمی‌داند که چه کار باید بکند. توبه‌اش را از یاد می‌برد. به جنون لحظه‌ای می‌رسد و دوباره... توبه شکسته. اراده نداشته. نتوانسته. دوباره گناه کبیره کرده. وااای. واااای.

خرد و خمیر از باختن در جنگی درونی، خرد و خمیر از شکستی عظیم در جهاد اکبر می‌رود مدرسه. این بار معلم درس آمادگی دفاعی‌اش شروع می‌کند. بچه‌ها با خودتان ور نروید. آب حیات شما از یک چشمه در فلان ناحیه از بدن‌تان می‌جوشد. وقتی شما ور می‌روید آب آن چشمه به زور خالی می‌شود و چشمه باید زور بزند که دوباره پر شود و به تدریج ظرف چشمه کوچک و کوچک‌تر می‌شود و یکهو می‌بینید که چشمه خشک شده است. یکهو موقع زن گرفتن‌تان می‌شود و می‌بینید که چشمه‌تان خشک شده است و نمی‌توانید. تا موقع ازدواج صبر کنید.

تصمیم می‌گیرد که تا موقع ازدواج صبر کند. ولی نمی‌شود. نمی‌تواند. آن نیروی لعنتی، آن خیال‌های پریشان قوی‌تر از هر چیزی آشفته و پریشانش می‌کنند. وامی‌دارندش که دلش دختر همسایه را بخواهد. همو که صبح تا ته کوچه سایه به سایه‌ی هم می‌روند تا هر کدام‌شان به مدرسه‌شان برسند. ولی لعنت به دیلاقی و کریه بودن آن روزها. دختر همسایه پاشنه‌ی کفشش هم حسابش نمی‌کند. مثل جوجه‌ی تازه از تخم درآمده می‌ماند و برای چه باید دختر به آن تر و تازگی او را به کفشش حساب کند؟ فاحشه‌های سر خیابان چطورند؟ به فکرش می‌زند که یک روز که من و مادرش خانه نیستیم فاحشه به خانه بیاورد و صیغه کند و این قدر گناه نکند. مطمئنم که به سرش می‌زند و بدبختی چند برابری را تجربه می‌کند. هنوز دهانش بوی شیر می‌دهد و هیچ فاحشه‌ای او را آدم بزرگ حساب نمی‌کند و او هیچ پولی ندارد که فاحشه‌ها آدم حسابش کنند. دوباره شروع می‌کند. دوباره در جهاد اکبر شکست می‌خورد. دوباره حسی از گناه و ناپاکی تمام وجودش را در برمی‌گیرد. من چه بگویمش؟ دستش را بگیرم بگویم take it easy, boy ؟

می‌توانم؟

یک کیسه یادداشت‌های روزانه‌ی نوجوانی‌ام را از انباری خانه بکشم بیرون بگویم، پسر هر حسی که داری تو رو خدا احساس گناه نداشته باش؟

 می‌توانم؟ 

وا بدارمش که یادداشت‌های روزانه‌ی نوجوانی من را بخواند و بفهمد که یک نوجوانی گناه یعنی چه؟ یک دوره از زندگی را زیر سایه‌ی یک ناتوانی خیالی سر کردن را بهش نشان بدهم؟ بگویم رنج یعنی چه؟ تمام ابرهای سیاهی را که آن‌ها برایم ساختند نشانش بدهم و بگویم خودت را اذیت نکن؟ بگویم دروغگو بودند؟ بگویم دروغگو هستند؟ بگویم تو در قرن 14زندگی می‌کنی و نمی‌توانی به قوانین قرن اول و دوم پای‌بند بمانی؟ بگویم از خودشان درآورده‌اند؟

می‌توانم؟

نمی‌دانم. شاید باید از افسردگی برایش حرف بزنم. بگویم که افسردگی 7طبقه دارد. زیرین‌‌ترین طبقه‌ی آن درک نام دارد و آن جایی است که تو هیچ چیزی نمی‌خواهی. نه حوصله‌ی چیزی را داری، نه خیال چیزی به سرت می‌زند. نه چیزی به شوقت می‌آورد و نه امید داری که اتفاق بهتری بیفتد. بعد برایش از طبقات بالاتر صحبت می‌کنم. از سیاه‌چاله‌ی درون خودم صحبت می‌کنم و می‌گویم که پسر تو افسرده‌ترین پدر دنیا رو داری که به همه‌ی 7طبقه‌ی افسردگی سر زده و حالا داره بهت می‌گه که وقتی دلت می‌خواد، وقتی خیال‌های رنگی به سرت می‌زنه تو گناه‌کار نیستی. تو سالمی. تو افسرده نیستی. تا وقتی که دلت می‌خواد هیچ وقت به طبقات پایین افسردگی سقوط نمی‌کنی. 

ولی می‌توانم؟

مطمئنا یک دره بین ما فاصله خواهد بود. 

یک دره که فقط با سکوت سعی می‌کنیم که درش سقوط نکنیم. هم او. و هم من. 

او دارد دیلاق می‌شود و دره‌ی بین‌ ما بزرگ و بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود. او روی لبه‌ی کوه خودش حرکت می‌کند و از ترس به خودش می‌لرزد و من با این که می‌دانم که دارد می‌ترسد روی لبه‌ی کوه خودم حرکت می‌کنم و فقط او را نگاه می‌کنم. و لعنت می‌فرستم به این دره‌ی لعنتی که بین همه‌ی پدرها و پسرها وجود دارد.

می‌توانم از آن دره بپرم و پرواز کنم؟

نمی‌دانم.

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۲۴
پیمان ..