سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

سریع می گذرد...

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۳۱ مطلب با موضوع «روایت» ثبت شده است

از مداح و آخوند بدم می‌آمد. داشتند کلیاتی می‌گفتند که برای همه‌ی مجلس‌ها می‌گفتند. هیچ ‏نکته‌ی خاصی نداشتند. من مشغول پذیرایی بودم. مسجد روستا گوش تا گوش پر شده بود. جای ‏سوزن انداختن نبود. مردی بود که حتی وقت به خاک سپردنش، لبخند به لب داشت. مردی بود ‏که تمام مردان روستا نیم ساعت قبل از مرگش را به یاد داشتند که شوخی و خنده کرده بود. نان ‏گرفته بود. قبلش غذای نذری پخش کرده بود. و نیم ساعت بعد که برف شروع به باریدن کرده ‏بود،‌هیچ کس داد و فریادهای خاله‌ام را نشنیده بود. در لحظه جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. ‏

چای و حلوا و خرما تعارف می‌کردیم و حزب‌های قرآن جلد شده را پخش می‌کردیم. و من ‏ایستاده بودم و آمار ملت را داشتم که کی تازه آمده بروم سراغش و کی قرآنش را روی زمین ‏گذاشته بپرم بردارمش. مداح و آخوند شر و ور می‌گفتند. فقط از روی اعلامیه‌ی ترحیم بود که ‏غباری از تشخص به مراسم می‌دادند. پدر فلانی و فلانی و برادر بهمانی.  و همین اشکم را ‏درمی‌آورد: معمولی بودن. ما آدم‌های میان‌مایه حتی در ختممان هم کسی نمی‌گوید که چه بودیم، ‏چه کردیم، چه می‌خواستیم بکنیم. داد و ضجه‌های دروغکی مداح حالم را به هم می‌زد. ‏

یک چیزی بود که همان اول کار بیخ گلویم را گرفت. خیلی شدید هم گرفت. باز هم تهران ‏بودیم ما. باز هم دم غروب بود. همان لحظه حرکت کردیم. من گفتم می‌نشینم پشت فرمان. شبی ‏برفی بود. زنجیر چرخ برداشتیم. گردنه‌ها یخ‌بندان بودند. پیش خودم گفتم آرام‌ترم من بنشینم ‏بهتر است. ولی همان پشت فرمان بیخ گلویم خارش افتاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریختم. ‏

تصویر من برای کودکی‌ام بود. یک سفر از شمال به خانه‌ی خاله‌ام در قزوین. با او بود که راه ‏افتادیم. اواخر شهریور 6سالگی‌ام بود. هوا خنک بود و سفر ما ماجراجویانه. نرفتیم ترمینال. ‏امنیت و انتظار سرد ترمینال را نچشیدیم. پیاده راه افتادیم. همیشه آرام و سلانه‌سلانه راه می‌رفت. ‏حتی همان روزها. دو دستش را پشتش به هم گره می‌زد و آرام آرام می‌رفت. تا سر جاده‌ی اصلی ‏رفتیم. بعد ایستادیم منتظر. اتوبوس‌های می‌آمدند و رد می‌شدند. و بالاخره سوار یک اتوبوس ‏شهاب شدیم. 302 نبود. از 302 خوشم نمی‌آمد. 302 تکراری بود. این یکی شهاب بود. من ‏کنار پنجره نشستم. و از بالا به ماشین‌های بغل توی جاده نگاه کردم. با بابام که سوار ماشین ‏می‌شدم، یک بازی همیشگی این بود که من اسم ماشین‌ها را بگویم: این آریا است. این بیوک ‏است. این شولت است. این پیکان جوانان و آن یکی کادیلاک. برای او هم گفتم. گوش می‌کرد. ‏به رودبار که رسیدیم لاستیک زیر پایمان ترکید. گرد و خاک اتوبوس را پر کرد. همه پیاده ‏شدند. راننده و کمکش لاستیک را درآوردند. خیلی طول کشید. همه غر زدند. راننده بی‌مسئولیت ‏بود. ولی من و او حرص نمی‌خوردیم. او دستش را پشت سرش گره زد و بهم گفت: پیمان جانی ‏بیا بریم قدم بزنیم. رفتیم قدم زدیم. گفت زیتون پرورده می‌خوری؟ بیا پرورده بخوریم. زیتون ‏پرورده خوردیم. ما رفتیم و گشتیم و چرخیدیم و به ابرها نگاه کردیم و شکل‌های ‏عجیب‌وغریبشان و برگشتیم. لاستیک اتوبوس را روبه‌راه کردند و دوباره راه افتادیم. و بعد آن ‏رستوران بین‌راهی... لامپ‌های زردی که صندلی‌های چوبی رستوران را روشن کرده بودند و ‏مردی که از آشپزخانه غذا می‌آورد و حین راه از قوطی روغن مایع توی برنج روغن خالی می‌کرد. ‏اصرارم کرده بود که شام بخوریم. مامان گفته بود بین راه چیزی نخورم. نخورده بودم. برایم ‏تی‌تاپ خریده بود. می‌دانست که عاشق تی‌تاپم... و وقتی رسیدیم سرمای آخر شب من را ‏واداشته بود که به او بچسبم... عجیب این تصاویر با وضوحی بیشتر از تمام این کلمات در مغزم ‏حک شده‌اند.‏

بین آن همه تصویری که توی یک عمر از او داشتم این تصاویر یکهو بهم هجوم آورده بودند. ‏یکهو حس کرده بودم آدمی که من را به آن سفر به یادماندنی و خیال‌انگیز برد دیگر نیست. ‏یکهو دیده بودم که جبران نکرده‌ام. حرصم گرفته بود. توی زندگی آد‌م‌هایی به تو خوبی می‌کنند ‏اما تو هیچ‌وقت نمی‌رسی که جبران کنی. و همین‌طور تو به کسانی خوبی می‌کنی. اما آن‌ها اصلاً ‏حالت را هم نمی‌پرسند...  ‏

آخوند چرت می‌گفت. داستان‌هایی از روایت و امام جمعه‌ی فلان شهر و فلان بیسار. می‌خواستم ‏بگیرمش بهش بگویم می‌فهمی مرگ مردی که یک کودک 6ساله را به سفر رؤیاها ببرد یعنی ‏چه؟! ا


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۵
پیمان ..

‏1-‏ داشتم به چند ویدئوی تد در مورد ماشین‌های آینده نگاه می‌کردم. ‏

کار گوگل در زمینه‌ی خودروهای بدون راننده و ارائه‌ی 5دقیقه‌ای سباستین ثرون. ‏

حاصل کار بر و بچه‌های دانشگاه استنفورد که خودروی بدون راننده‌شان 3 میلیون مایل ( 4 میلیون و 800 هزار ‏کیلومتر) جاده‌های مختلف را بدون مشکل رانده بود و نتیجه‌ی کارشان اعجاب‌برانگیز بود. ماشینی که اشتباهات ‏احمقانه‌ی آدم‌ها حین رانندگی را مرتکب نمی‌شد و همیشه عاقلانه می‌رفت...‏

و بعد به ویدئوی پاتریک لین نگاه کرده بودم: دوراهی‌های اخلاقی ماشین‌های بدون راننده. چند مساله‌ی جالب در ‏مورد اخلاق ماشین‌های بدون راننده مطرح کرده بود که تمام تلاش‌های و اعجاب‌های دو ویدئوی قبلی را در ذهن ‏آدم چالش‌برانگیز می‌کرد.‏

هر سه ارائه عالی بودند. چه تصاویر خودروی بدون راننده‌ای که جاده‌ها و خیابان‌ها را زیر چرخ‌هایش در ‏تمیزترین شکل ممکن طی می‌کرد و حواسش به همه چیز بود. و چه مسائل اخلاقی این ماشین‌ها... این که در همه‌ی ‏زمینه‌ها اخلاق هم در نظر گرفته می‌شود و به مسائل اخلاقی هم فکر می‌کنند برایم دوست داشتنی بود. ‏

‏2-‏ هدف همه‌ی داستان‌های ماشین‌های بدون راننده کم کردن تلفات انسانی در تصادفات جاده‌ای و شهری است. ‏چیزی که ایرانی‌ها در آن سرآمد کشورهای دنیا اند...‏

‏3-‏ می‌گویند ایتالیایی‌ها بین کشورهای اروپایی خیلی شبیه ایرانی‌ها هستند. از نظر اخلاقی و رفتاری.‏

یک کلیپی را دیدم برای یکی از شهرهای کوچک ایتالیا: شهر کاردیتو. فوق‌العاده بود. قشنگ یک فیلم داستانی ‏بود.‏

با موبایل فیلم گرفته بودند. از زاویه‌ی بالکن یک کوچه‌ی نسبتا تنگ. یک فیات 500 جمع و جور که بدترین ‏حالت را برای دور دو فرمان در آن کوچه‌ی تنگ انتخاب کرده بود: هم جلویش ماشینی پارک بود و هم عقبش. ‏پیرمرد با سعی و تلاش فراوان زور می‌زد که دور دو فرمان بزند. چرا کمی جلوتر نرفته بود که دور زدن راحت‌تر ‏بود؟! موقعیت احمقانه‌ای بود. به لطف سنسورهای سپر جلو و عقب فیات 500 تا مرز کوبیدن به درهای ماشین‌های ‏عقب و جلو می‌رفت ولی تصادف نمی‌کرد. ‏

موقعیت آن‌جا دراماتیک شد که یک ماشین ازین طرف کوچه و یک ماشین از آن طرف کوچه آمدند و دو طرف ‏فیات 500 گیر کردند. پیرمرد راننده کوچه را بسته بود. دو تا ماشین‌ها چند بوق کوتاه زدند و بعد منتظر شدند. ‏

چند عابر پیاده آمدند و به موقعیت کمیکی که فیات 500 در آن گیر کرده بود نگاه کردند. یک پیرزن شروع کرد ‏به غر زدن. ولی هیچ کس عصبانی نشد. 2-3 نفر از عابران شروع کردند به فرمان دادن به پیرمرد برای این که ‏سریع‌تر دور بزند. ولی با 10 بار جلو عقب شدن هم فیات نمی‌توانست از آن مخمصه بیرون بیاید.‏

موقعیت کمیک‌تر شد. 4 تا موتور 1000 گنده با سرنشین‌های اسپورت و عشق سرعت و سیاه پوش سر و کله‌شان پیدا شد. ‏آن‌ها از موتورهای‌شان پیاده شدند و شاکی شدند که چرا کوچه بسته است. ولی هیچ کس با پیرمرد دعوا نکرد.‏

بعد از موتورسوارها یک دسته‌ی مذهبی از اهالی کلیسا به سردستگی کشیشی پیدا شدند و در ترافیک حاصل از ‏دور هزار فرمان فیات 500 گیر کردند. کشیش علامت را به پلیسی که آمده بود داد و رفت سراغ فیات 500 و ‏شروع کرد به فرمان دادن به پیرمرد. و مثل چی هم مراقب بود که پیرمرد یک وقت به ماشین جلویی و عقبی نزند ‏و نمالد...‏

قیامتی شده بود. ولی هیچ کس دعوا نمی‌کرد. پیرمرد اصرار داشت که در وحشتناک‌ترین موقعیت ممکن دور بزند ‏و بقیه همه می‌خندیدند و سعی می‌کردند که کمک کنند تا به هدفش برسد. بالاخره بعد از 30 -40 بار تلاش ‏پیرمرد موفق به دور زدن شد.‏

هیچ کس عصبانی نبود. همه برایش دست زدند. موتورسوارهای ترسناک به پیرمرد یک شاخه گل دادند... هیچ ‏کس با پیرمرد دیوانه دست به یقه نشد. همه سعی کردند او هر چه زودتر از آن مخمصه بیرون بیاید...‏

‏4-‏ مترو سوار شده بودم. خلوت بود. متروی خلوت جولانگاه دست‌فروش‌ها است. دستفروش‌های مترو بازاریاب‌های ‏خوبی هستند. می‌دانند که چه چیزی کی مشتری دارد. ماه مهر نزدیک است و پسر دست‌فروش دفتر 60 برگ و ‏‏100 برگ می‌فروخت. یک کیسه‌ی بزرگ دفتر داشت که به دنبال خودش می‌کشید و آرام تبلیغ می‌کرد. جوری ‏که وقتی از جلویم رد شد من نفهمیدم و حواسم از کتابی که می‌خواندم پرت نشد. یکهو دیدم صدای داد و بی‌داد ‏می‌آید. ردیف بعد از ما بود. پسر دست‌فروش ایستاده بود و نگاه می‌کرد فقط. صورتش قرمز شده بود. جوانکی که ‏نشسته بود داشت بهش فحش می‌داد.‏

‏-‏ گوساله، مگه کوری؟ هی می‌ری می‌یای هی این خورجینتو می‌زنی به پام بیدارم می‌کنی. ‏

صدایش را بالا برده بود و فحش می‌داد. ازین شاکی بود که چرا دست‌فروش او را از خواب ناز بیدار کرده است.‏

دست‌فروش زور می‌زد که چیزی نگوید. فقط گفت: خب سنگینه. بیا خودت بلند کن ببین می‌تونی...‏

جوانکی که نشسته بود دست بر دار نبود. بلند شد و کیسه‌ی دفترها را بلند کرد. پیدا بود که سنگین است. پیدا بود ‏که زور زد تا بلندشان کند. بلند کرد و بعد پرت کرد روی زمین.‏

پسر دست‌فروش باز هم چیزی نگفت. به ایستگاه رسیده بودیم. سریع پلاستیک سنگین دفترها را بلند کرد و از ‏قطار پیاده شد و رفت نشست روی صندلی ایستگاه...‏

‏5- ایرانی‌ها شبیه ایتالیایی‌ها نیستند. حس طنز ایتالیایی‌ها...‏

‏6-‏ دوای درد مرگ و میرهای جنگجویانه‌ی ایرانی‌ها در تصادفات رانندگی به نظرم خودروهای بدون سرنشین نیست. ‏ویدئوهای تد برای ما مثل فانتزی می‌مانند. یک دنیای خیالی دوست‌داشتنی را می‌سازند. فقط همین... به نظرم ‏خودروهای بدون سرنشین و بحث‌های اخلاقی بعد از آن فراتر از حد و حدود جامعه‌ی ایران است. ‏

به نظرم یک سری مقدمات وجود دارد که همان‌ها را هم بلد نیستیم. ‏

مهربانی از خصوصیات فطری نژاد آدمیزاد است. دوست داشتن هم‌نوع هم همین‌ طور... داستان ما سخت تر ازین حرف هاست و بدی اش این است که از بس مشکلات ابتدایی است، حل کردن شان و پیش بردن شان هیچ نکته ی دراماتیکی ندارد...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
پیمان ..

رفتم باغچه‌ی توی حیاط را آب دادم. دیدم هیچ کدام از همسایه‌ها نیستند. نه ماشین‌های‌شان هست و نه پنجره‌های‌شان باز ‏است. رفته‌اند همه. توی ساختمان من تنها ام. یک لحظه دلم گرفت. بعد سرگرم آب دادن شدم. 4-5تا گلدان شمعدانی ‏داریم. یک جور گل هم داریم که اسمش را بلد نیستم. بوته‌ای است و گل‌های ریز قرمز خوشگلی دارد. شمعدانی‌های ما ‏برگ‌های‌شان سفید شده است. آفت است؟ دو سه روزی است که غروب‌ها می‌روم آبیاری باغچه. خیلی دارد خوشم می‌آید. ‏‏3 تا گلدان کاکتوس هم داریم. گلدان یکی‌شان کتری است. ابتکار مامان به تقلید از زن‌دایی. کتری درب و داغان را برداشت ‏سوراخ سوراخ کرد تویش کاکتوس کاشت. کاکتوسه مثل چی بزرگ شده. آن قدر بزرگ که تاب سیخ ایستادن را ندارد و کج ‏شده. بوته‌های فلفل سبز هم هستند. هنوز مانده تا گل بدهند. فلفل سبزها را دوست دارم. تند نیستند. خوشمزه‌اند. ‏امیدوارم زودتر گل بدهند و به بار بنشینند. درخت انجیر را سه بار آب می‌دهم. مامان گفته زیاد آبش بده. ریشه‌اش توی ‏زمین است و به اندازه‌ی دو تا موزاییک فقط از کف حیاط آمده بیرون. فضای تنفسش به نظرم کم است. هی چال دورش را ‏پر می‌کنم و می‌روم سراغ بقیه و برمی‌گردم دوباره چال را پر آب می‌کنم. ولی خوب محصول داده. تمام شاخه‌هایش پر است ‏از انجیر. می‌روم آن‌طرف حیاط. درخت خرمالو را آب می‌دهم. محصول نمی‌دهد. نمی‌دانم چرا. الان دو زمستان است که در ‏این آپارتمانیم. ولی محصول نداده. آن طرف درخت انگور است. برگ‌هایش رو به زوال و پژمردگی‌اند. انگار کن یک پاییز ‏زودرس. محصولش را داده. میوه‌هایش را چیده‌ایم و انگار ناراحت شده است... انگورش خوشمزه است. شیرین نیست. ‏کم‌شیرین است. بابا چید و بین همسایه‌ها تقسیم کردیم. 10کیلویی انگور داد برای ما... آبش می‌دهم. دوست ندارم ‏برگ‌هایش این جوری زرد و پژمرده باشند... بعد از ردیف گل‌های شمعدانی و یک سری گلدان گل هم داریم که اسمش را ‏نمی‌دانم. فقط برگ‌اند. برگ‌های دراز سبز انبوه. به نظرم سگ‌جان ترین گل‌های این باغچه‌اند. چون از خانه قبلی آورده‌ایم. ‏دوست‌شان ندارم. نظم ندارند. همین‌جور برگ سبز تو هم تو هم. برگ‌های دراز... آن گوشه درخت انار است. محصول داده. ‏هنوز انارهایش کوچک است. زیاد آبش می‌دهم. دوست دارم انارهایش بزرگ‌تر شود... ولی چه فایده؟ انارهایش ترش ‏است. نمی‌شود خورد. مامان بلد است ازشان بهره‌برداری کند... رب انار درست می‌کند فکر کنم باهاشان به وقتش... ولی ‏تعداد انارها آن قدر نیست که رب انار شود. انار ترش‌های حیاط خانه‌ی بابابزرگم توی شمال انبوه‌اند. وقتش که شد 10-‏‏12کیلویی محصول می‌دهد. توی تهران زیاد پرمحصول نیست... برمی‌گردم دوباره انجیر را آب می‌دهم. بعد شیر آب را ‏می‌بندم و نگاه می‌کنم به تصویر تاریک‌شونده‌ی ساختمان در نور غروب.‏

به انجیرها نگاه می‌کنم. تو دلم بهت می‌گویم انجیرهای خانه‌ی ما خوشمزه‌اند. پرشیرین نیستند. نگاه کن. این یکی زیادی ‏رسیده. ترکیده. چهارپر شده. سبزی پوستش، سفیدی گوشتش و قرمزی گوشت درونش... ولی این یکی... عالی است. بگذار ‏بچینم. و می‌چینم و همان لحظه پوست می‌کنم می‌خورم. من حوصله‌ی انجیر پوست کردن را دارم. این‌هایی که سعی می‌کنند ‏انجیر را با دندان‌های‌شان از پوستش جدا کنند خیلی تنبل‌اند. انجیر خوردن برای خودش آیینی دارد... خوشمزه است. ‏کم‌شیرین است. شکل شکم انجیر واقعا عجیب غریب و دوست داشتنی است... فقط بدی اش این است که اگر چند تا بخورم ‏عزلت‌نشین دستشویی باید بشوم....‏

و بعد یکهو دلم می‌گیرد. درخت انجیر، خیلی انجیر دارد. هنوز همه‌شان نرسیده‌اند. ولی این دو سه روزه می‌بینم که دانه دانه ‏می‌رسند... من تنهایی نمی‌توانم این همه انجیر بخورم. توی خانه هم هیچ کس نیست... دلم می‌خواهد انجیرها را پخش ‏کنم... اگر نچینم‌شان مثل آن یکی که روی شاخه زیادی رسیده بود می‌شوند. انجیری که زیاد می‌رسد، از کونه می‌ترکد. بعد ‏به چهار قسمت مساوی هم می‌ترکد. قرمزی توی انجیر را که می‌بینی دلت کباب می‌شود که نعمت خدا حرام شده... حتی ‏گنجشک‌ها هم سراغش نمی‌آیند... می‌گویم اگر...‏

و بعد ترسم می‌گیرد: نشوم مثل این درخت انجیر؟ نشوم مثل انجیرهایی که کسی نیست تا بچیندشان و آن طوری می‌ترکند ‏و قرمزی‌شان حرام می‌شود؟

دارم تعلل می‌کنم. می‌دانم که دارم لفتش می‌دهم. توی همه چیز دارم وقت تلف می‌کنم. و در نارنجی نورهایی که از ‏شیشه‌های ساختمان‌های بغلی و روبه‌رویی به من منعکس می‌شد ازین دانستن رنج کشیدم..‏

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۵
پیمان ..

در و بی‌در حرف می‌زدیم. بعد از دو سال دوری از این شهر، چاک‌عیان شدن زنان این شهر(مانتوهای جلو باز) برایش ‏شگفت‌انگیز بود. من گفتم قبلا خیال‌انگیز بودند زنان این دیار. این روزها زنان این شهر یک عمر دروغ شنیدن در مورد ‏بدن‌های‌شان را به رخم می‌کشند. همین ساپورت‌ها را هم اگر بگذارند کنار دیگر جذابیتی باقی نمی‌ماند. و خنده رفت.‏

گران بودن غذاها و خوردنی‌ها هم برایش عجیب می‌نمودند. در ناف کاپیتالیسم و انسان گرگ انسان هم سیر کردن شکم ‏این قدر سخت نیست. نسبتی از درآمد متوسط که صرف سیر کردن آن خندق بلا می‌شد، غیرقابل قیاس بود و من یادم آمد ‏که از ابتدای سال 1395 خریدن هر گونه نشریه و مجله‌ای را کنار گذاشته‌ام.‏

غبطه خوردم به آهسته پیوسته رفتنش. این ویژگی شخصیتی‌اش برایم ستایش برانگیز بود. از همان سال‌های اول دانشجویی ‏برایم اسطوره‌ی گوش دادن و آهسته پیوسته رفتن بود. خوب گوش می‌کرد. علاقه‌هایش را سوال می‌کرد و می‌پرسید و ‏آن‌قدر گوش می‌داد که انبان تجربه‌های طرف مقابل را از آن خود می‌کرد. و بعد تصمیم می‌گرفت که کوره‌راهی را در پیش ‏بگیرد. کوره‌راهی که سخت طولانی و کم‌رهرو می‌نمود. ولی او رفت. آهسته و پیوسته. بی تغییر دادن مسیر. ادامه داد و ادامه ‏داد. تا به بلندایی رسید که این روزها برایم دور به نظر می‌رسد... حال از اتوبان‌ها و ماشین‌ها و فرآیند مسافرتی دو هفته‌ای ‏به دیارش هر چه سوال کنم، باز هم انگار دیر شده‌ام... منی که برای آرام دل داشتن هنوز زیگزاگ می‌روم و قیقاج رفتن ‏جزئی از وجودم شده‌ است انگار.‏

یک جایی برگشت گفت برای مدت 2 سال دانشگاه‌مان رشته فلسفه علم را راه انداخته بود.‏

گفتیم چه جالب.‏

بعد گفت: ولی بعد از 2 سال رشته و دپارتمان را برچید.‏

گفتیم: چرا؟

گفت: گفتند که چون ما نمی‌توانیم شغلی را در آینده برای همه‌ی فارغ‌التحصیلان این رشته تضمین کنیم، از ارائه‌ی آن ‏معذوریم.‏

گریبان دریدم و گفتم که چند بار دیگر جمله‌ی آخرش را تکرار کند.‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۶
پیمان ..

ازین دور تند بیهوده خوشم نمی‌آید. محمد می‌گوید خوب است، قشنگ است. ولی من خوش ندارم. مجال دوباره زندگی ‏کردن را ندارم. آخر شب‌ها فقط خواب است و حتی کتاب‌هایم را هم نمی‌توانم با دقت بخوانم. مجال فکر کردن را ندارم. ‏البته می‌دانم که توی زندگی‌ام هر وقت فکر کرده‌ام گند زده‌ام. زیاد نباید فکر کنم. ولی نقشه کشیدن خیلی مهم است. خود ‏را در موقعیتی تصور کردن خیلی مهم است. هر وقت خودم را در موقعیتی تصور کرده‌ام، چند وقت بعدش در آن موقعیت ‏بوده‌ام. خودم هم می‌دانم عجیب است. ولی این طوری بوده‌ است. ولی وقتی نمی‌توانی تصویر بسازی، وقت و مجالی برای ‏تصویر ساختن پیدا نمی‌کنی، حوادث فرمان را از دستت می‌دزدند. تصاویر ذهنی اگر نباشند، حوادث هستند که فرمان را در ‏دست می‌گیرند و این بدترین اتفاق ممکن است...‏

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۱
پیمان ..