سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در دی ۱۳۸۹ ثبت شده است

امروز که این وبلاگ دوساله شد آقا یا خانمی با تایپ کلمات «پشگل خر» در جست‌و‌جوی گوگل به سپهرداد رسید و یادآوری کرد که دو سال وبلاگ نوشتن یعنی به فنا دادن عمر بی‌هیچ فایده و برداشت و منفعتی.

حالا مصطفا ملکیان گفته باشد که: «هیچ‌گاه دکه‌ی خودتان را به خاطر سوپرمارکت دیگران تعطیل نکنید. اگر ابن سینا انسان بزرگی بوده است و سوپرمارکت عظیم فکری فرهنگی داشته است، خب داشته باشد. ما هم زیر این راه پله‌ها یک دکه‌ای داریم چهارتا قوطی بغل هم گذاشته‌ایم و مقداری نخودلوبیا هم درشان ریخته‌ایم. ما نباید در این دکه را ببندیم. شاید شاید کسی جنس مورد نظر خود را در سوپرمارکت او پیدا نکرد و از ما خرید... کسی سراغ ما نمی‌آید ولی اگر هم آمد دکه‌ی ما باز است!» و من هم فکر کرده باشم که سپهرداد دکه‌ی من بین این همه وبلاگ است؛ این‌ها هیچ کدام از احساس خسران و زیان از وقت گذاشتن پای این وبلاگ بعد از دو سال کم نمی‌کند... کم می کند؟!

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۸۹ ، ۱۱:۴۲
پیمان ..
راهرو سرد بود و شیشه‌ها مات و مهِ نفس گرفته. کنار دستشویی ایستاد و شیشه‌ی پنجره را با دست پاک کرد. به بیرون زل زد. اکثر مسافران قطار نظامی بودند. بودند کسانی که هنوز دنبال جا و مکانشان می‌گشتند. آرش نمی‌دانست چه کند. نه بلیت داشت و نه پول درست و حسابی. بادستگیره‌ی در ور رفت، اما در قفل بود. مایوس و درمانده به دیواره‌ی سرد قطار تکیه داد.
سربازی به دستشویی رفت. بیرون که آمد سیگاری گیراند. کلاه اورکتش را به سر کشید. تند تند به سیگارش پک می‌زد. آرش به انگشتان سرخش دمید. هنوز لباسش خیس بود.
-بسیجی هستی؟
آرش به خود آمد. سرباز سیگار را زیر پوتینش له کرد. بعد آمد و کنار آرش ایستاد. بوی سیگار می‌داد.
-پرسیدم بسیجی هستی؟
آرش جوابش را نداد و به بیرون نگاه کرد. سرباز آه کشید و گفت: «تو هم دلت گرفته؟»
بعد دست‌هایش را توی جیب‌های اورکتش کرد و گفت: «آدم وقتی می‌رود مرخصی زمان برایش زود می‌گذرد؛ اما وقت برگشتن انگار صد سال می‌گذرد تا دوباره به مرخصی بیاید. اِی اِی اِی. آخ مادر! این سربازی چه بود دامن ما را گرفت.»
قطار تلق تلق کنان روی ریل می‌لغزید و جلو می‌رفت. سرباز سرش را به میله‌ی کنار دستشویی تکیه داد و صدایش را‌‌ رها کرد:
چرا مادر مرا بیست ساله کردی
لب مرز عراق آواره کردی
لب مرز عراق شد خانه‌ی من
نیامد نامه‌ای از نامزد من
مسلسل، من ولایت کار دارم
جوانم، آرزو بسیار دارم
دل آرش گرفت. یاد مرتضا ر‌هایش نمی‌کرد. حالا باید چه می‌کرد؟ اصلن چرا سوار این قطار شده بود؟ به کجا می‌رفت؟...


دوستان خداحافظی نمی‌کنند/داوود امیریان/صفحه‌ی ۹

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۸۹ ، ۱۱:۰۲
پیمان ..

دلم جنگل می‌خواست.
 دیر شده بود. غروب شده بود. خورشید، نارنجی و قرمز شده بود. داشت از پشت شاخ و برگ درخت‌های کنار جاده غروب می‌کرد. با سرعت هشتاد تا داشتم می‌رفتم به سمت سیاهکل. بعدش می‌خواستم بروم به سمت دیلمان. از‌‌ همان جادهٔ جنگلی پر پیچ و خم. تا لونک قرار نبود بیشتر برویم. دیر شده بود. شب می‌شد. زور می‌زدم تا حداقل خورشید کامل غروب نکرده، لونک باشم و هوای جنگلیِ دم غروب را نفس بکشم. داشتم نود تا را پر می‌کردم که دیدم یک پراید زرد رنگ از فرعی خاکی سروکله‌اش پیدا شد و بی‌کله انداخت توی جاده اصلی. خواستم ازش سبقت بگیرم که از روبه رو ماشین آمد. سرعتم را کم کردم. تا چهل تا. یک بوق کشدار هم برایش کشیدم که: مردک صبر می‌کردی رد شم. بعد می‌نداختی تو جاده. یک بوق کشدار دیگر هم زدم برای ابراز عصبانیت!
رانندهٔ پراید کاری نکرد. سرعتش را زیاد نکرد. برایم انگشت وسط نشان نداد. نکشید کنار تا رد شوم. هیچ کار نکرد. بعد از چند لحظه دستش را انداخت از پنجرهٔ ماشینش بیرون. لای انگشت‌هایش نور نارنجی رنگی در آبی سورمه ایِ دم غروب می‌درخشید. بعد یک تقهٔ کوچک به سیگارش زد و خاکستر سیگار توی جاده پخش و پلا شد... همین.
خفه شدم و تا خود سیاهکل ازش سبقت نگرفتم. توی عمرم هیچ کس به این قشنگی بهم نگفته بود: «خفه شو، بشین سر جات، لالمونی بگیر...»

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۸۹ ، ۱۷:۱۹
پیمان ..

بحثمان از آنجا شروع شد که چرا توی وقایع سال ۸۸ آذربایجانی‌ها ساکت بودند؟ چرا تبریز شلوغ نشد؟ چرا آن‌ها هم جنبش اعتراضی راه نینداختند و صدایشان بلند نشد؟ آخر توی یکصد سال اخیر هر حرکت مردمی‌ای که توی ایران راه افتاده تبریزی‌ها همیشه یک پای ثابت بوده‌اند. از انقلاب مشروطیت و ستارخان و باقرخان بگیر تا انقلاب سال ۵۷ و... ولی این‌دفعه ساکت بودند. بهش گفتم: واقعن چرا؟ یک جای کار نمی‌لنگد به نظرت؟
برگشت بهم گفت: خیلی معلومه. به یک دلیل ساده. چون به نظر آن‌ها جنگ و دعواهای سال هشتادوهشت یک جنگ و دعوا بین فارس‌ها بوده. پیش خودشان می‌گفتند فارس‌ها با هم درافتاده‌اند. چه خوب. به ما ترک‌ها ربطی ندارد.
گفتم: نمی‌دانم.
برایم زیاد دلیل قانع کننده‌یی نبود. گفتم: میرحسین که خودش ترک بوده.
گفت: میرحسین را ترک نمی‌دانند آن‌ها که. بعد شروع کرد به مثال زدن برایم. گفت: آلمانی‌ها را می‌بینی؟ فوتبالشان را نگاه کرده‌ای؟ آن‌ها چه یک تیم پر از ستاره و مهره داشته باشند چه یک تیم متوسط و بی‌استعداد فوتبال را منطقی بازی می‌کنند. مطابق یک الگوریتم پیش می‌روند. منظم‌اند. توی بازی اگر ده تا گل هم خورده باشند باز شیرازه‌شان از هم نمی‌پاشد، باز هم منظم و سیستماتیک بازی می‌کنند. اصلن کل ملتشان همین جوری است. تو الان نگاه کن. توی جنگ جهانی نابود شدند این‌ها. نابود کردند و نابود شدند. بعد از جنگ هم کلی تحریم بودند. ولی باز طبق‌‌ همان روش منظم و سیستماتیک خودشان جلو رفتند و بعد از چند سال دوباره توی ملت‌های جهان سری شدند بین سر‌ها. قطب صنعتی دنیا شدند. این‌ها توی مردمشان یک چیزی هست که اسمش روح جمعی است. آن روح جمعی این ویژگی درش تثبیت شده که کار را منظم و سیستماتیک انجام بده و جلو برو... آن رو جمعیه است که باعث می‌شود توی فوتبال آن طوری بازی کنند و مردم دنیا ستایششان بکنند. حالا این روح جمعی توی هر قوم و ملتی هم هست. توی ترک‌ها هم هست. توی ترک‌ها به شکل تعصب روی ‌نژاد و زبانشان است. آن کاریکاتور مانا نیستانی یادت هست؟‌‌ همان سوسکه که نفهمیده بود چی به چی شده برگشته بود گفته بود نمنه. بینی و بین الله کجای آن کاریکاتور توهین به قوم ترک‌ها بود آخر؟ فقط از روی تعصب نژادیشان بود که آن کاریکاتوری را که اصلن ربطی به ترک‌ها نداشت علم کردند و چه شورش‌ها و اعتصاب‌ها و اعتراض‌ها و... وقایع هشتادوهشت هم مایهٔ شادمانیشان بود حتا که فارس‌ها افتاده‌اند به جان هم...
نمی‌دانستم چه بگویم. ترک نبودم که رگ گردنم قلنبه شود. از آن طرف هم دلیلی به ذهنم نمی‌رسید که چرا ترک‌ها بی‌خیالی طی کردند...
گفتم: روح جمعی کل ایرانی‌ها هم روحیهٔ گشادی و از زیرکار در رفتن و کار امروز به فردا انداختنه. یاد آن نامهٔ صادق چوبک به صادق هدایت افتاده بودم که صادق چوبک رفته بود خارج از ایران. بعد هدایت که برایش نامه نوشته بود، چوبک یک ماه بعد از خواندن نامهٔ هدایت جوابش را برایش نوشته بود. در آن نامه نالیده بود از این «کو... گشادی ایرانی جماعت که این سر دنیا هم دست از سرم برنمی‌دارد.»... بعد سوالی که برایم به وجود آمد این بود که چی می‌شود که روح جمعی یک جامعه به وجود می‌آید؟ چی می‌شود که روح جمعی آلمانی‌ها آن شکلی می‌شود و روح جمعی ایرانی‌ها این شکلی؟
گفت: نمی‌دانم. گفت: در یک کلمه می‌شود گفت: فرهنگ. ولی اینکه فرهنگ چی هست؟ فرهنگ چه جوری روح جمعی را می‌سازد؟ فرهنگ چه طور روح جمعی را تغییر می‌دهد هیچ کدام این‌ها را نمی‌دانم. خیلی سوال‌های سختی هستند!
پیاده روی آن روزمان زیر باران این طوری‌ها بود. هنوز هم جواب سوالم را نگرفته‌ام. سوال سختی است. سخت و بسیار کاربردی برای جامعه‌ای که دارم تویش زندگی می‌کنم یا شاید مُردگی، جامعه‌ای که معلوم نیست دارم در آن رشد می‌کنم یا اینکه تلف می‌شوم! و... فقط چند روز پیش کتاب «جمشید و جمک» محمد محمدعلی را دستم گرفته بودم. کتاب در مورد زندگی جمشید پادشاه اسطوره‌ای ایران است و افسانه‌هایی که در مورد آباد کردن زمین و نیمه خدا بودن او در اسطوره‌ها است. جمشید یک خواهرِ مه‌روی سیمین ساقِ سیه گیسویی هم دارد به نام جمک که همسر او هم هست... به عنوان همسر و معشوق جمشید راوی کتاب او است. یک جایی توی یکی از‌‌ همان فصل‌های اولیه برمی‌گردد می‌گوید: «ما به عشق دیدار و مجالست با برترین‌های گیتی می‌زیستیم. عاشق قدرت در میان مردمان پرشوکت بودیم. دیگر خواهرم اردوک و دیگر برادرم اسپی‌تور نیز چنین بودند. اما آنان مجال نیافتند چون ما در جبههٔ اهورا خود را بشناسند و به دیگران بشناسانند. عشق به قدرت، توانایی و قابلیت انجام کار به همراه دارد. عشق به وادار کردن دیگران به تسلیم و رضا در برابر خواست خود لذتی در پی دارد وصف‌ناشدنی. شاید تو که قرن‌ها پس از ما به گیتی آمده‌ای و خود را کامران صبوری می‌خوانی یا برخی کسان که در سده‌ها و هزاره‌های بین ما زیسته‌اند یا آیندگانی که از پی می‌آیند این سخن را ناهموار و به خودبزرگ بینی و خودخواهی و منیت من و جمشید تعبیر و تفسیر کنند و در مقام سرزنش برآیند و... من از آنان نمی‌هراسم که حتا جمشید را چنین بپندارند. حتا نمی‌هراسم بیندیشند که ما به آدمیان نژاده می‌اندیشیده‌ایم و آریایی را برترین‌نژاد می‌پنداشتیم...» (جمشید و جمک/محمد محمدعلی/انتشارات کاروان/ص۱۴)
این‌ها را که می‌خواندم «روح جمعی» توی ذهنم دلنگ دلنگ صدا می‌کرد... 


مرتبط: جامعهٔ شرمسار

پس نوشت: تازه یادم آمد که مهرنامهٔ شمارهٔ ششم یک پرونده در مورد «ناسیونالیسم ایرانی» رفته بود که من می‌خواستم بخوانم. ولی آقای دزد کیفم را برد و آن شماره هم با خودش برد. باید مهرنامهٔ آن شماره را گیر بیاورم. اگر دیدم نوشته‌های آن شماره در مورد روح جمعی چیزهای به دردبه‌خوری دارد اضافه می‌کنم به این پست...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۸۹ ، ۱۲:۲۹
پیمان ..

1- برخی روستاییان چهارمحال به قطع درختان جنگلی روی آورده‌اند.
به گزارش البرز خبرهای رسیده از چهارمحال بختیاری حاکیست مردم برخی مناطق این استان به سمت استفاده ازچوب برای گرمایش خانه‌های خود روی آورده‌اند.
 تلاش برای پس انداز کردن مبالغ واریزی یعنوان یارانه‌ها برخی از اهالی مناطق استان چهار محال و بختیاری را برآن داشته تا با ذخیره سازی سوخت خود به استفاده از چوب‌های جنگلی روی آورند.
از مناطق جنگلی شهرهای لردگان، کوهرنگ و کیارخبر می‌رسد طی روزهای گذشته هجوم به سمت بریدن شاخه‌های درختان برای جایگزینی سوخت مصرفی خانوارهای برخی نقاط درحال گسترش است.
اهالی منطقه قصد دارند با استفاده از چوبهای جنگلی مصرف نفت، گاز و... را کاهش داده و ازاین طریق به حفظ مبالغ یارانه‌ها بعنوان پس انداز بپردازند.
یک مسوول محلی با تائید این خبر از دریافت گزارشاتی خبر داد که براساس آن اهالی روستاهای اطراف این شهر‌ها برای بدست آوردن چوب بیشتر به جنگل‌ها رفته تا با شکستن هیزم و انتقال آن به محل زندگی نوع سوخت مصرفی خود را تغییر دهند. (از اینجا: @@@)

2-مجمع عمومی سازمان ملل متحد سال ۲۰۱۱ را سال بین المللی جنگل‌ها نامیده.

 جنگل‌ها بخش جدایی ناپذیری از توسعه پایدار جهانی هستند. به گفته بانک جهانی بیش از ۶. ۱ میلیارد نفر از مردم معیشت آن‌ها وابسته به جنگل تخمین زده شده است. تولیدات جنگل و صنعت منبع رشد اقتصادی و اشتغال است که با تولیدات جهانی جنگل در سطح بین‌ المللی حدود ۲۷۰ میلیارد دلار است.
سازمان بین المللی غذا و کشاورزی FAO جنگل‌های از دست رفته بعلت قطع درختان جنگلی را در دنیا حدود۱۳۰۰۰۰ کیلومترمربع تخمین می‌زند. تبدیل به زمینهای کشاورزی، برداشت غیرقابل تحمل از چوب، شیوه‌های ناسالم مدیریت زمین و ایجاد شهرک‌ها شایع‌ترین دلیل برای از دست رفتن مناطق جنگلی هستند. به گفته بانک جهانی جنگل زدایی تا ۲۰ درصد از انتشار گازهای گلخانه‌ای که موجب گرم شدن کره زمین می‌گردد را باعث می‌شود. طبق تخمین فائو FAO بیش از یک تریلیون تن کربن یعنی حدود دو برابر موجود در جو زمین در خاک جنگل‌ها ذخیره می‌شود.
طبق تخمین بانک جهانی زیستگاه دوسوم از همه گونه‌ها بر روی کره زمین در جنگل‌ها فراهم آورده شده و جنگل زدایی در جنگلهای انبوه بارانی و گرمسیری به منزله از دست دادن بسیاری از گونه‌ها و تنوع زیستی در حدود ۱۰۰ گونه در روز می‌باشد...
شعار اصلی این سال، «جنگل برای مردم» است.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۸۹ ، ۰۷:۴۰
پیمان ..
ریشی که سه هفته رنگ هیچ اصلاحی به خودش ندیده باشه

یه شلوار لی گشاد

یه تی شرت زیتونی، اونم گشاد

یه کاپشن سربازی خاکی رنگ

یه هاچ بک کره‌ای سفید یخچالی با یه باک پر از بنزین س}وپر

یه فلاکس چای داغ

سه گیگ آهنگ مهستی

تهران-قزوین-رشت-انزلی

راه رفتن توی اسکله و نگاه کردن به کشتی‌ها و قایق‌ها و یدک کش‌های رنگابه رنگ...

بعد انزلی تا اسالم

و بعد...

خدایا

جادهٔ اسالم به خلخال

نم بارونی که می زنه روی شیشه ی جلو و...

همهٔ این‌ها با هم: یه عشق بازی مدام...
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۸۹ ، ۰۷:۰۴
پیمان ..

اغراق نمی‌کنم. اصلن کور شوم اگر اغراق بکنم. واقعن این طوری بود برایم. شنیدن این خبر که فردا ۱۵دی ماه تولد ده سالگی دوچرخه است برایم قشنگ یک دنیا خاطره و یک عمر یاد و تصویر بود... این‌هایی را هم که الان دارم می‌نویسم همه با شتاب و عجله است. باید وقت بیشتری می‌گذاشتم برای نوشتن آن یک دنیا خاطره‌ای که امروز به جانم ریخته شده. این امتحان‌های لعنتی نمی‌گذارند...

@@@
بابای من روزنامه بخر نبود. عوضش دایی هر روز روزنامه می‌خرید. هر دو هفته یا سه هفته یک بار می‌رفتیم خانه‌شان. ساعت سه که از سر کار برمی گشت یک عدد روزنامهٔ همشهری هم زیر بغلش بود. سال‌های اصلاحات بود و روزنامه‌ها آزاد و او هر روز روزنامه می‌خرید. (این سال‌ها دیگر روزنامه نمی‌خرد آخر...) لباس‌هایش را که عوض می‌کرد مراسم روزنامه خوانی توی خانه‌شان شروع می‌شد. دایی و پسردایی آرش و پسردایی اسماعیل می‌نشستند هر کدام یک برگ روزنامه را می‌گرفتند می‌خواندند. من پنجم ابتدایی بودم. تشنهٔ خواندن. اصلن آن‌ها را که می‌دیدم در حرص و ولعم برای خواندن جری‌تر می‌شدم. کلمه خوانی می‌کردم. خیلی از مطالب روزنامه را متوجه نمی‌شدم. دایی این‌ها توی ذوقم نمی‌زدند. یک برگ روزنامه به من هم می‌دادند و من هم زور می‌زدم کلمه‌هایش را بخوانم. چیز زیادی نمی‌فهمیدم. مخصوصن از بعضی صفحه‌ها. یک بار که رفتیم خانه‌شان لای روزنامه‌ها یک روزنامهٔ کوچک‌تر رنگی هم بود. دقیق یادم نیست. عکس یک پسر که یک مارمولک روی صورتش نشسته هم روی صفحهٔ اول بود. روزنامه پر از رنگ‌های شادو شنگول بود. بعد نوشته‌هایش را راحت می‌توانستم بخوانم. می‌توانستم تمام کلمات را بخوانم و بفهمم که در مورد چی صحبت می‌کند... خیلی خوشم آمده بود. هفته‌های بعد هم که رفتیم خانه‌شان باز هم از آن روزنامه‌ها بود. آن روزنامه رنگی‌های خوشگل را می‌دادند به من. اسماعیل حتا چند تای دیگر از آن‌ها را برایم از روزنامه‌های هفته‌های قبل جدا کرده بود نگه داشته بود. دادشان به من. بهم گفت: این‌ها دوچرخه‌اند. مخصوص خودت‌اند! من از دوچرخه بی‌‌نهایت خوشم آمده بود. همهٔ دوچرخه‌ها را برداشتم آوردم خانهٔ خودمان. مسابقهٔ روزنامه دیواری راه افتاده بود توی مدرسه‌مان. نشستم کلی از مطلب‌های دوچرخه‌ها را رونویسی کردم و عکس‌‌هایشان را کندم چسباندم توی روزنامه دیواری تا اول شوم. روزنامه دیواری‌ام را توی راهروی ورودی مدرسه زدند. من برنده شده بودم. هر هفته پنج شنبه‌ها می‌رفتم روزنامه همشهری می‌خریدم. کم کم فهمیدم اگر این دوچرخه‌ها را نگه دارم خوب است. بهتر است نگذارم مامان بیندازدشان آشغالی. خودم هم ننشینم جرواجرشان کنم که عکس‌های خوبش را بچسبانم توی دفترهام... دوچرخه خوان شده بودم!
@@@
معلم هنر کلاس اول راهنماییمان مثل کتاب درسی درس نمی‌داد. می‌آمد برای ما از رنگ‌های متضاد می‌گفت. برایمان تعریف می‌کرد که رنگ مخالف قرمز آبی نیست. سبز است. رنگ مخالف بنفش زرد است. این چیز‌ها توی کتاب درسی نبود. من می‌دانستم او از کجا این‌ها را می‌گوید. او هم دوچرخه خوان بود. می‌نشست صفحهٔ هنر دوچرخه را می‌خواند بعد سر کلاس برای ما توضیح می‌داد... او را دوست داشتم. اسمش نعیمی بود. یک دوچرخه خوان خوب...
@@@
دوچرخه روزهای اول برایم خانوادهٔ آقای چرخشی بود. بعد‌ها شد یک سردبیر این شکلی و آن شکلی. بعد‌ها خیلی چیزهای دیگر شد. برایم زندگی شد. هر کدام از صفحه‌هایش یک دنیا بودند. با چرخ سبزش فهمیدم محیط زیست چی هست و چه قدر مهم است. با هزارویک شبش قصه گفتن را یاد گرفتم. با کوچهٔ آفتابش یاد گرفتم که چه طور از کتاب‌هایی که می‌خوانم حرف بزنم. با دور دنیا با دوچرخه‌اش بی‌‌نهایت لذت می‌بردم از دنیایی که این قدر متنوع و عجیب و غریب است و... و یاد گرفتم برایش نامه بنویسم. برایش داستان بفرستم. در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانم برایش حرف بزنم. بعد‌ها برایم صفحهٔ چشمه‌ها مهم‌ترین صفحه شد. هر هفته وقتی روزنامه می‌خریدم توی‌ همان راه برگشت به خانه زودی صفحهٔ چشمه‌ها را باز می‌کردم ببینم چیزی از من چاپ شده یا نه. اگر چاپ نمی‌شد می‌رفتم صفحهٔ نامه‌هایش را نگاه می‌کردم ببینم اسمم را نوشته‌اند که نامه‌ام رسیده یا نه... همچین روزگاری داشتم من با این دوچرخه...
@@@
دوچرخهٔ طلایی برگزار کرده بودند. به بهترین کتاب‌های نوجوان از دید نوجوان‌ها جایزه می‌دادند. داور‌ها هشت تا نوجوان بودند. بهم بر خورده بود. چرا من بینشان نیستم؟! من که این همه کتاب می‌خوانم و تازه داستان هم می‌نویسم چرا داور نشده‌ام؟ این هشت نفر چه طوری داور شده‌اند؟ مگر چه چیزی بیشتر از من داشته‌اند که داور شده‌اند؟ گذشت. هری پا‌تر برندهٔ دوچرخهٔ طلایی شد. یادم است. «در پیاده رو» ی بیوک ملکی هم جز کتاب‌های مرحلهٔ فینال بود. یک کتاب از شهرام شفیعی هم بود. فوتبالیست‌های رفیع افتخار هم بود. این‌ها همه را یادم است. به خاطر اینکه فکر می‌کردم من هم باید داور می‌شدم! اما همه چیز تمام شد. با خودم تصمیم گرفتم که آن قدر کتاب بخوانم و آن قدر برایشان نامه بنویسم که سال دیگر یکی از داور‌ها من باشم. (الان که نگاه می‌کنم خودم هم از روحیهٔ بالا‌ام تعجبم می‌شود. باید نومید می‌شدم و بی‌خیال کتاب خواندن می‌شدم. ولی...) بیشتر کتاب خواندن. بیشتر نوشتم... خیلی جالب است. همین چند وقت پیش نویسندهٔ نه اصلن معروفی را دیدم که تنها کتابش را آن زمان‌ها خوانده بودم. یادم بودم. هم اسمش. هم طرح جلد کتابش. وقتی این‌ها را برایش تعریف کردم که کتابت را وقتی چهارده سالم بود خواندم خیلی خوشحال و البته متعجب شده بود...! آره... من کلی تلاش کردم... اما دوچرخهٔ طلایی و داوری نوجوان‌ها برای کتاب سالشان دیگر هیچ وقت تکرار نشد...!
@@@
حالا کارت‌های خبرنگار افتخاری‌ام را گذاشته‌ام جلوی چشمم. عکسم هست که زیرش نوشته‌اند: خبرنگار افتخاری دوچرخه. بعد اسم و اسم فامیلم و سال تولدم و تاریخ اعتبار کارت. یکی از کارت‌ها تا سی خرداد ۱۳۸۴ اعتبار دارد و آن یکی تا سی دی ماه ۱۳۸۵. یکیشان امضای سردبیر دارد. یک T که در حال غش کردن است. فکر کنم امضای خانم لیلا رستگار است. حالا خیلی وقت است که همشهری پنج شنبه‌ها را نمی‌خرم. یک زمان جانم می‌رفت همشهری دوشنبه‌ها و پنج شنبه هام نمی‌رفت. (دوچرخه یک زمانی هفته‌ای دو بار چاپ می‌شد. الان را نمی‌دانم!) اما حالا... می‌گویند تولد ده سالگی دوچرخه است. من اصلن یادم نبود. اگر یادم بودم برایشان نامه می‌نوشتم و به‌شان می‌گفتم که به خاطر تمام روزهایی از نوجوانی‌ام که رنگارنگش کردید دوستتان دارم...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۸۹ ، ۱۹:۵۹
پیمان ..
«مختار دستور داد تمام کسانی را که در روز عاشورا با اسب بر بدن مقدس امام حسین (ع) و شهدا تاخته بودند و تعدادشان ده نفر بود دستگیر کردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ کردند و اسب‌ها را با نعل تازه بر بدن‌های آنان تاختند تا پیکر آنان در هم شکسته شد و به هلاکت رسیدند.» (۱)
 «سپس بدن‌های آنان را به آتش سوزاندند. اینان عبارت بودند از: اسحاق بنحوبه، اخنس بن مرثد، حکیم بن طفیل، عمروبن صبیح، رجاءبن منقذ عبدی، سالم بن خیثمه، واحظ بن ناعم، صالح بن وهب، هانی بن ثبیت و اسیدبن مالک. ابوعمرو می‌گوید: ما بعد‌ها در مورد سابقهٔ این ده نفر بررسی کردیم. به این نتیجه رسیدیم که همهٔ آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند.» (۲)
@@@
مختارنامه را دوست دارم. خوشحالم از اینکه صداوسیمای جمهوری اسلامی در هفته چهار بار قسمت‌های این سریال را در شبکه‌های مختلفش نشان می‌دهد. خوشحال می‌شوم که از هفتادوپنج میلیون هم وطن ایرانی‌ام روز به روز تعداد بیشتریشان بنشینند پای این سریال. مختارنامه‌ همان قطعهٔ گمشدهٔ سالیان است. قصهٔ زندگی منتقم خون حسین.‌ همان نیمهٔ تاریکی که قرن هاست مبلغان دین اسلام (مسلم است که همه‌شان نه. عده‌ای از آن‌ها که هنوز هم هستند...) دوست داشته‌اند آن را در سایه نگه دارند. عاشورای سال ۶۱هجری قمری اوج مظلومیت دین اسلام است. یک تراژدی غم انگیز گریه آور که هر چه بر آن بیشتر بگریی و کمترین چرا و چون کنی ثواب اخروی بیشتری می‌بری! همین و تمام. (و مظلومیت هم رکن چهارم قدرت است. این را نباید فراموش کرد. ازین دریچه حتا می‌توان آن جملهٔ پیر جماران را که: «این محرم و صفر است که که اسلام را زنده نگه داشته است» توجیه کرد...)
بله... برای قرن‌ها، پدران و مادران و اجداد ما برای حسینی گریسته‌اند که در روز عاشورا جنّیان به کمک و حمایت او آمدند و او خواهش آن‌ها را برای حمایت از خود نپذیرفت. پدران و مادران ما قرن‌ها برای امام حسینی گریسته‌اند که روزی که کشته شد هر سنگی را در هر نقطه‌ای از زمین که برمی داشتند در زیر آن خون تازه می‌جوشید. برای امام حسینی گریسته‌اند که از هنگامی که متولد شد جدّ و مادرش برایش می‌گریستند، چرا که می‌دانستند وی روزی به نحو قساوت آمیزی در صحرایی خشک و با لبانی خشک شهید خواهد شد. برای حسینی گریسته‌اند که فرشتهٔ سوخته یا مطرودی خود را به گهواره یا قنداقهٔ او مالید و شفا و نجات یافت و به آسمان برگشت. برای حسینی گریسته‌اند که ملائکه هم بر او گریسته‌اند و در عزای او «سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است.» و... امروزه روز هم همین گونه است. حالا دیگر می‌شود گفت یک فرقه‌اند. مداحانی را می‌گویم که متخصص گریاندن مردم‌اند در ایام محرم برای حسین و بلاهایی که هزاروچهارصدسال پیش به سر او آمده‌اند... مداحانی که جای هر چرا و چونی را بر همگان می‌بندند. با قصه‌های پرسوزوگدازشان بر هر کسی تلقین می‌کنند که اگر اشک نریزد از دد و حیوان و گبر کمترین است و... و‌ای کاش فقط همین‌ها بود.‌ای کاش اسلام مورد نظر آن‌ها فقط با همین‌ها زنده بود... چیزی هم هست به نام روحیهٔ انتقام گیری و خونخواهی حسین. مسلم است که وقتی شرح ظلم و ستم و رفتارهای ددمنشانه می‌رود شعلهٔ انتقام در دل هر کسی گُر می‌گیرد. ادبیات دینی و حتا زیارتنامه‌ها و کتاب‌های دعای ما تحت تاثیر چنین نگرشی سرشار است از روحیهٔ نفرت ورزی و انتقام جویی و خونخواهی. طوری که حتا یکی از وظایف امام زمان (ع) را بعد از ظهور انتقام گرفتن از قاتلان اباعبدلله می‌دانند... در روزگاری که دولت امویان بر سر کار بودند، یعنی کشندگان حسین (ع) هنوز به حکومت و ریاست خود ادامه می‌دادند خیلی طبیعی بود که طرفداران فرزند پیامبر آرزو کنند که دشمنان خود را نابود کنند و انتقام خون به ناحق ریخته شدهٔ حسین (ع) را بگیرند. نه تنها طبیعی که خیلی هم به حق بود. اما... اینکه بعد از چهارده قرن که دیگر نه از امویان و عباسیان خبری هست و نه از دشمنان و قاتلان حسین (ع) این روحیهٔ انتقامجویی و خونخواهی و کینه ورزی و نفرت فکنی... حسین (ع) و عاشورای سال ۶۱هجری ملعبهٔ کسانی است که از آنچه بر او رفت برای شعله ور کردن و زنده نگه داشتن عنصر انتقام و کینه توزی و خشونت و خونریزی و تحریک عواطف علیه دشمنان عینی و غیرعینی و واقعی و فرضی خود استفاده می‌کنند. حسین (ع) و شهادتش را بهانه‌ای قرار می‌دهند برای ریختن خون کسانی که مخالفشان هستند. دشمنان خود را یزیدی می‌خوانند و از طریق شبیه سازی امروز و هزاروچهارصدسال قبل می‌کوشند حرف خودشان را که حرف حسین (ع) جا زده‌اند به کرسی بنشانند... و «مختارنامه» به نظر من همین قطعهٔ گمشدهٔ سالیان است. قطعه‌ای که نشان بدهد: برادر من! خواهر من! فقط خون حسین ریخته نشده. برادر من! خواهر من! این قدر اسیر احساسات و عواطف خودت نباش. باور کن خون همهٔ کشندگان حسین به طرزی فجیع‌تر ریخته شده و انتقام حسین از تمام قاتلانش گرفته شده...
می‌توانم به جرئت بگویم که مختارنامه مقدمهٔ این است که عامهٔ مردم از چگونگی واقعهٔ کربلا به چرایی‌اش برسند. مقدمه‌ای است که افراد جامعه مثلن عوض اینکه به سراغ زیارت عاشورا‌ها بروند به سراغ کتاب «شهید جاوید» صالحی نجف آبادی بروند و حداقل چشمشان را به روزگار خودشان هم باز کنند... می‌دانم.. می‌دانم... خیلی خیلی خوشبینانه است حرف‌هایم. چه کنم آخر؟ برایم امیدوار کننده است این فیلم...
@@@
به حضرت ولیعصر (عج) می‌گویند: منتقم خون مظلوم. می‌گویند مراد از مظلوم حسین است. بدن حسین پس از شهادت زیر سم اسبان سواران سپاه یزید لگدمال شده بود. می‌گویند این اوج مظلومیت حسین بوده... نمی‌دانم. من وقتی این‌ها را می‌شنوم یک صحنه‌ای توی ذهنم زنده می‌شود. عاشورای هزاروسیصدوهشتادوهشت. تهران. مردی که روی زمین افتاده و ماشین پلیسی که از روی بدنش عبور می‌کند و بعد دنده عقب می‌گیرد و دوباره و دوباره از روی بدن او عبور می‌کند... مختار انتقام بدن حسین را از آن سواران گرفت. اما... فقط می‌توانم بگویم: یا منتقم خون مظلوم! فقط همین را می‌توانم بگویم...


۴=بحارالانوار-جلد۴۵-ص۳۷۴ *لهوف-سیدبن طاووس-ص۱۸۳
۵=بحارالانوار-جلد۴۵-ص۵۹و۶۰

مرتبط: موضع آیت الله جوادی آملی پیرامون عاشورای88
بازتاب: این حضرت آقا برآشفته که شما به چه حقی فردی ناشناس را که زیر چرخ ماشینی رفته با امام حسین(ع) مقایسه می کنی و این هر دو را با فراغت خاطر مظلوم می خوانی و... من شیفته ی آن توضیح "صحنه‌ای، از صدر تا ذیل مشکوک" حضرتش هستم... انگار که این قید توجیه کننده ی فوقالعاده ای است و خون آن شخص را حلال می کند... و انگار کننده ی کار هیچ گناهی ندارد در این میان... اما مراد من از این گویا تشبیه... خوشحال بودم که درست فهمیده شده... گویا، بی مورد بوده خوشحالی ام. همان که در میانه ی متن گفته بودم. می خواستم بگویم چشم و گوش مان را اگر باز کنیم در روزگار خودمان ظلم هایی هست که انگار دیده نمی شوند. نمی خواستم بگویم فلانی یزید است فلانی امام حسین... شروع با حکایتی از مختار بود و ظالمان و انتقام و پایان با ظلم بود و انتقامی که حق است و گرفته نمی شود گویا... نمی دانم. این متن مستعد چنان برداشتی بود ولی من دوری کرده بودم و فکر می کردم موفق شده ام...شاید هم مشکل از من نیست. نمی دانم... همین قدر کافی ست.
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۸۹ ، ۱۶:۲۷
پیمان ..

آدم ها وقتی از عشق های شان حرف می زنند برایم دوست داشتنی تر می شوند. عبدالکریم سروش هم برایم این جوری بود. با کتاب "قمار عاشقانه" اش. در باب عشق بزرگ زندگی اش،  آن روح بزرگ، آن عزیز عرش نشین، آن شمع خاموشان، آن رستخیز ناگهان، آن رحمت بی منتها، آن آتش افروخته در بیشۀ اندیشه ها، آن نابغۀ نادرۀ تاریخ، آن شهسوار عالم معنا، آن فلک پیمای چست خیز، آن مه روی بستان خدا، و آن خوانسالار فقر محمدی، حضرت خداوندگار مولانا جلال الدین محمد بن محمد بن حسین بلخی رومی، قدس الله نفسه الزکیه.

مولانا و مثنوی مولانا آن قدر عشق دکتر سروش بوده اند که وقتی می خواسته از ایران برای تحصیل به انگلیس برود یکی از چهار کتابی که با خود برداشته برده همین کتاب بوده. و سروش بارها و بارها این کتاب را خوانده و نکته ها و پندها و درس ها از آن بیرون کشیده... و کتاب "قمار عاشقانه" کتابی است از درس ها و نکته هایی که دکتر عبدالکریم سروش از مولانا گرفته و آموخته. در طی سالیان سال.
"قمار عاشقانه" یک مجموعه مقاله است. یعنی مقاله های این کتاب سخنرانی های بوده اند که دکتر سروش در طول سالیان گوناگون با محوریت آن زنده ی خندان، آن عاشق پران، آن یوسف یوسف زاینده در جاهای مختلف ایراد کرده. منتها آن سخنرانی ها را به شکلی که بایسته و شایسته ی کتاب و خواندن است درآورده.
شاید بزرگ ترین صفتی که می توانم به این کتاب ساده و روان و خواندنی دکتر سروش اطلاق کنم صفت "یادگرفتنی" باشد. راستش وقتی مقاله های این کتاب را می خوانی در عجب می مانی از این همه معنا که در این جهان پوچ و بیهوده ریخته و پاشیده...! سروش پرمغزترین مقاله های خودش را در این کتاب جمع آوری کرده. طوری که خواندن این کتاب به طرزی محسوسی بر بار دانش آدمی اضافه می کند...
اگر بخواهم نقل قول بیاورم یا آن جاهایی از کتاب را که فکر و ذهنم را کار گرفتند بگویم، اوووه خیلی زیاد می شود. خودش یک کتاب می شود...!
نسخه ی پی دی اف کتاب را این جا می توانید بگیرید. البته نسخه ی کاغذی کتاب مسلمن چیز دیگری است. آخرین چاپ کتاب فکر کنم به زمستان سال1388برمی گردد.

قمار عاشقانه، شمس و مولانا/عبدالکریم سروش/موسسه ی فرهنگی صراط/330صفحه


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۸۹ ، ۱۵:۱۰
پیمان ..
نمی‌گیرم. خیلی وقت است که چیزی ازشان نمی‌گیرم. کارت پخش کن‌ها را می‌گویم. هر وقت به سمتم کارتی یا کاغذی دراز می‌کنند یا جاخالی می‌دهم یا دستم را بالا می‌برم که نه.. نه.. نمی‌خوام. نمی‌خوام. عصر‌ها و غروب‌ها وقتی از میدان انقلاب می‌گذرم تا بیایم سمت مترو از میان تونل وحشتشان رد می‌شوم و از هیچ کدامشان هیچ کارتی نمی‌گیرم. آرامش روانم را از میان می‌برند. تعدادشان کم شده است. اما امروز یکیشان را دیدم که... 
حالم خوب بود. داشتم به بیست و یک ساله شدنم فکر می‌کردم. (فردا بیست و یک ساله می‌شوم!) داشتم به دوست دارم‌ها و دوست ندارم‌هایم فکر می‌کردم و این‌ها. می‌خواستم راه بروم و همین جوری فکر کنم. سه راه تهرانپارس، از جلوی هتل شهر که رد می‌شدم چند قدم جلو‌تر یکیشان را دیدم. کلاه بافتنی طوسی سرش بود. عینک ته استکانی داشت و کاپشن سیاه و آبی‌اش کهنه بود. جوری که چند جایش جر خورده بود و پشم شیشهٔ توی کاپشن مثل دمبهٔ گوسفند زده بود بیرون. می‌خواستم همین جوری رد شوم که توی چشم هام نگاه کرد، برگهٔ دانشگاه پیام نورش را گرفت سمتم و بهم گفت: فقط اینجا نندازش! 
من هم ازش برگهٔ دانشگاه پیام نور را گرفتم. نمی‌دانم چرا. بعد برگشتم نگاهش کردم. نفری که پشتم می‌آمد هم ازش گرفت. بعد از جمله‌ای که بهم گفته بود خوشم آمد. از اینکه به خاطر جمله‌اش آن برگهٔ تکراری پیام گور را گرفته بودم هم خوشحال شدم. جمله‌اش چند تا معنا داشت. اول از اطمینانش به اینکه من برگه را خواهم گرفت خوشم آمد. آن قدر از گرفته شدن برگه مطمئن بود که بهم توصیهٔ بهداشتی هم می‌کرد که وقتی برگه را گرفتم توی پیاده روی زیر پایش نیندازم! بعد از اینکه خودش به صراحت پوچ بودن کارش را فریاد می‌زد خوشم آمد. اینکه آن برگه‌های او ارزش خواندن ندارند. فقط ارزش این را دارند که مچاله‌شان کنی و بیندازیشان دور... برگه هه را گرفتم و حتا نگاهش هم کردم و توی اولی نه دومین سطل آشغال توی راهم انداختم رفت...
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۸۹ ، ۱۳:۳۲
پیمان ..

همه چیز از آن جا شروع شد که می خواستیم شب یلدا برگزار کنیم. اما می دانستیم که اذیت مان می کنند و این کار را بکنید و این کار را نکنید راه می اندازند. محرم هم که هست... بچه های دوره ی پیش هم که پارسال خواسته بودند شب شعر راه بیندازند شروع محرم بود و مجوز گرفته بودند ولی برنامه شان با بعضی تهدیدها از جانب رادیکال مذهبی های دانشگا(!) کنسل شده بود.
گفتیم ما کارمان را می کنیم.
بعد دیدیم می شود از نقطه ضعف نقطه قوت ساخت. گفتیم شب یلدای عاشورایی راه می اندازیم. ایده ی اصلی مان هم پرده خوانی عاشورا بود. مرشد میرزاعلی توی موزه ی هنرهای معاصر آن روزها پرده خوانی عاشورا داشت. گفتیم اگر بیاوریمش توی دانشکده خیلی خوب می شود. محمد و سبحان رفتند تا باهاش صحبت کنند. تمام بدبختی این بود که زمانی که ما می خواستیمش او ایران نبود. می خواست برود آلمان. روی همین حساب شب یلدا بی هیچ برنامه ای سپری شد. بعد فهمیدیم پرده خوانی واقعن از آن هنرهای در حال انقراض است. طوری که توی کل ایران فقط چهار پنج نفر این کار را می کنند... پیش خودمان گفتیم حیف است همچین ایده ای را عملی نکنیم... چه کنیم چه نکنیم... آخرش جور شد با مرشد احدی که سه شنبه هفتم دی ماه بیاید دانشکده فنی، توی آمفی تئاتر دانشکده ی معدن ساعت 5 تا 6:30 برای مان بخواند پرده ی عاشورایی اش را...
راستش خیلی از حرف هایی را که می خواهم در مورد مراسم پرده خوانی عاشورایی مان بزنم می توانید توی مقاله ی "سمبل ادبیات شفاهی رو به فراموشی" بخوانید...
توی هیروویریِ جور کردن مرشد و این که چه جوری تبلیغات کنیم که بچه ها حتمن بیایند و بلیط بخرند که ما این وسط ضرر نکنیم(مرشد عاشق چشم و ابروی ما نیست که! پول می گیرد خب برای پرده خوانی اش!) بودیم که یوسف طرحی در انداخت. از یک گروه از دوستانش توی دانشگاه شهید بهشتی گفت که برداشته اند یک کار خلاقانه کرده اند. برداشته اند این کتاب آخری سید مهدی شجاعی را که در مورد زندگی حضرت ابالفضل است به یک جور نمایش گونه تبدیل کرده اند و اگر ازشان خواهش بکنیم می آیند برای ما هم اجرا می کنند. به خصوص که خود یوسف هم برای کارهای ضبط استدیو و این هایش کمک شان کرده بوده...ازش پرسیدیم کار جذابی هست؟ تضمین کرد که کار جذابی است. یک جور اُپرا مانند. خلاصه گفتیم ما که داریم با پرده خوانی عاشورای مان اظهار وجود می کنیم با این اُپرای "سقای آب و ادب" دیگر تا تهش برویم... اول بحث کردیم که دو تا برنامه ی مان را توی یک روز(سه ساعت) برگزار کنیم. بعد گفتیم ملت خسته می شوند. دو روزش کردیم...
اپرای سقای آب و ادب: دوشنبه ششم دی ماه ساعت 5تا 6:30
پرده خوانی عاشورای مرشد احدی: سه شنبه هفتم دی ماه ساعت5 تا 6:30

خلاصه این که این چند روز باقی مانده تا برنامه ها نگرانی مان استقبال بچه ها است... تهیه ی بلیط هم آسان ترین کار ممکن است. فقط باید بروید دفتر یکی از انجمن های اسلامی دانشکده ها. یا فنی یا حقوق یا پزشکی یا ادبیات یا دانشکده های توی امیرآباد... راستش اگر کسی می تواند بیاید و یا جور کند که کسانی بیایند خیلی ممنونش می شویم...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۸۹ ، ۰۶:۱۴
پیمان ..