سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

بی‌سیم‌دار شدیم. چند تا از بی‌سیم‌های کارخانه‌ی ماهشهر را برداشتند برای‌مان آوردند که توی کارخانه اگر دور از هم بودیم و سوالی داشتیم به هم‌دیگر بی‌سیم بزنیم. بی‌سیم‌ها کج و کوله بودند. یکی‌شان بلندگویش کار نمی‌کرد و آن یکی میکروفونش. زدیم تو سر بی‌سیم‌ها و کار افتادند. سرگرمی روز اول این بود که بی‌سیم‌ها را نزدیک هم می‌گذاشتیم و با همدیگر حرف می‌زدیم. صدای‌مان شبیه بلندگوی ماشین پلیس‌ها می‌شد: پژو بزن کنار. پراید، آقای پراید حرکت کن. حرکت کن آقا. 

بعد بی‌سیم‌ها کار راه انداز شدند. سوالی و فرمانی و مشکلی و این حرف‌ها: "جرثقیل سالن 3 خراب شد." "هوای دستگاه هوابرش تمام شده." "به تعمیرات بگویید برود سالن 3." "گیوتین از کار افتاده" و... کانال‌ بی‌سیم‌ها را هم تغییر دادیم که حراست را بپیچانیم و فحش و فضیحتی اگر داده شد به گوش حراستی‌ها نرسد. 

سر و کله‌ی خانم مهندس همین‌جاها پیدا شد. اولش محل نمی‌دادیم. خط رو خط می‌شد. با بی‌سیم‌های آن ساختمان تجاری در حال ساخت آن طرف کارخانه خط رو خط می‌شد. ولی نمی‌شد محلش نداد. توی کارخانه‌ای که نامه‌های اداری‌اش به جای "آقای/خانم"، پیش‌فرض "آقای/شرکت" است و 99درصد پرسنل (کارگر و مهندس و منشی‌ها و همه و همه مردند) صدای خانم مهندس جوان آدم را یک قد می‌پراند. همه‌اش هم با مهندس هدایت کار داشت. یک بار رییس برگشت جواب داد. یعنی خانم مهندس جوان بی‌سیم زد که مهندس هدایت، این بتون‌ها رو بریزیم؟ آقای رییس هم بی‌سیم‌ را برداشت و دگمه‌ی میکروفون را فشار داد و با کمال اطمینان (بی‌این‌که اصلا بداند بتون چی هست و چه شکلی است) گفت: بله. بریزید. 

کدام بتون و کجا و این حرف‌ها؟ ما چه بدانیم؟ به هر حال یک دستور مهندسی بهش دادیم. محض خنده. خب، خانم مهندس دست از سر ما برنداشت... هی پشت سر هم سوال می‌پرسد و با ما خط به خط می‌شود. همین‌طور نشسته‌ایم که یکهو صدایش از توی بی‌سیم می‌پیچد. اول آن صدای کککککک بی‌سیم می‌پیچد و بعد صدای معنادار خانم مهندس و بعد دوباره ککککککک.

ما برای مهندس هدایت شعر بندتنبانی ساخته‌ایم: مهندس هدایت/ گربه پرید به خا..ت/ سگت رفته شکایت...

برای خانم مهندس هنوز برنامه‌ی خاصی نریخته‌ایم. برای رییسش شعر ساخته‌ایم فقط. راستش حس می‌کنم کم‌کم داریم عاشق خانم مهندس هم می‌شویم. یعنی امروز داشتم برای خودم یک قصه‌ی عاشقانه می‌ساختم از دختری که صدایش توی بی‌سیم می‌پیچد. می‌تواند یک قصه‌ی جنگی باشد. می‌تواند همین کارخانه‌ی خودمان باشد. می‌تواند شرح بلاهایی باشد که ما سرش می‌آوریم. دستورات و جواب‌های ما به سوال‌هایش و سرکار گذاشتن‌هایش هم می‌تواند یک قصه‌ی طنز فوق‌العاده شود. می‌تواند یک داستان عشق فقط با صدا باشد...مثلا یکی‌مان آن قدر عاشقش شود که دربه‌در بیفتد به دنبال صدای او. می‌تواند.... ته موقعیت دراماتیک است‌ها....!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۱۲
پیمان ..

1- آقای جیم جارموش فیلمی دارد به اسم محدوده‌های کنترل. شخصیت فیلم مثل گوست‌داگ یک سیاه‌پوست آدم‌کش است. یک آدم تک و تنها با قوانین خودش. درست است که آدم‌کش است. ولی از تجهیزات الکترونیکی و اسلحه هیچ استفاده‌ای نمی‌کند. حتا موبایل هم ندارد. با هیچ زن زیبایی هم (برخلاف آدم‌کش‌های فیلم‌های آمریکایی دیگر) سر و سری ندارد. او برای رسیدن به آدمی که باید بکشد در طول فیلم با چند تا آدم دیگر ملاقات می‌کند. آدم‌هایی که تاکیدشان بر ستایش از خیال و خیال‌ورزی وجه مشترک‌شان است. ولی با هم تفاوت‌های بسیاری دارند. به نوبت با قهرمان فیلم دیدار می‌کنند. با او قهوه می‌خورند و حرف می‌زنند. بیشتر آن‌ها حرف می‌زنند. در مورد کارشان، زندگی‌شان، اعتقادشان و... حرف می‌زنند. وقتی حرف‌های‌شان تمام می‌شود با قهرمان قصه یک قوطی کبریت تبادل می‌کنند. یک قوطی کبریت سبز با یک قوطی کبریت قرمز تبادل می‌شود و بالعکس. آدم‌کش قصه قوطی کبریت را باز می‌کند. در کنار کبریت‌ها یک تکه کاغذ کوچک هم هست. یک پیام  رمزی که مسیر بعدی زندگی او را مشخص می‌کند. وقتی پیغام را می‌خواند، آن را می‌گذارد توی دهانش و قورت می‌دهد. تا به آدم بعدی برسد و قوطی کبریت را پس از پایان حرف‌ها مبادله کند...

اسم فیلم از یک مقاله‌ی زبان‌شناسی می‌آید. در نگاه اول قوطی‌کبریت‌های مبادله شده چیز مسخره و بی‌معنایی‌اند. اما در واقع آن‌ها یک وجه نمادین‌اند. آن بخش از ارتباطات انسانی که به زبان نیامده‌اند و نمی‌آیند. ولی هستند. به شکل عجیبی تاثیرگذار هم هستند. ما با آدم‌ها حرف می‌زنیم. جملات بین ما رد و بدل می‌شوند. جملاتی که ممکن است حرف دل ما باشند یا نباشند. حتا ممکن است هیچ جمله‌ای بین ما مبادله نشود. در هر صورت در یک رابطه‌ی انسانی بخشی وجود دارد که مبادله می‌شود. ولی به کلمه تبدیل نمی‌شود. ما از هم جدا می‌شویم. و آن وقت است که آن بخش از رابطه‌ی انسانی در ما فعال و فعال‌تر می‌شود. این همان قوطی‌کبریت‌هایی است که بین ما مبادله شده. قوطی‌کبریت‌هایی که یک پیام رمزی دارند. رمزی که مسیر بعدی ما را تحت‌الشعاع خودش قرار می‌دهد. بله. آقای جارموش به شکل طنزآمیزی این تاثیر قوطی‌کبریت‌ها را مبالغه کرده. در زندگی معمول اصلا محسوس نیست. قوطی‌کبریت‌ها و تاثیرشان اصلا محسوس نیست... 

دنبال قوطی کبریت آن روز می‌گردم. همان روزی که با حمید و محمد رفتیم سینما. خواستیم برویم سینما فرهنگ. محمد دم سینما یکهو گفت من بدون تخمه سینما نمی‌روم. حمید گفت این خز و خیل بازی‌ها چیه؟ احمق جلوی در ما رو با یه کیسه تخمه راه نمی‌دن که. ولی من خوشم آمده بود. قانون خوبی بود. آدم وقتی می‌رود سینما باید یک کیسه تخمه با خودش ببرد و بشکند بخورد. پایه‌اش شدم و جو دادم. بریم تخمه بخریم. منم برام سینما بدون تخمه معنا نداره. محمد عالم و آدم را به هم ریخت. راه افتادیم توی خیابان به دنبال نیم کیلو تخمه. اصلا نگاه نکردیم ببینیم سانس سینما کی است و وقتش می‌گذرد. مهم تخمه بود. او می‌پرسید. از عابرهای پیاده می‌پرسید. از ماشینی که پشت چراغ قرمز دولت ایستاده بود پرسید. آقا سوپرمارکت کجاست؟ خواربارفروشی این دور و بر کجاست؟ از وسط چهارراه(دقیقا از وسط چهارراه) رد شدیم تا رسیدیم به یک سوپرمارکت و تخمه آفتابگردان خریدیم. هم لیمویی خریدیم. همه ساده. ده دقیقه بعد برگشتیم جلوی سینما که حمید مثل یک گربه‌ی خیس جلویش ایستاده بود: احمق‌ها بلیط تموم شد. سانسش هم گذشت.

آره. سینما فرهنگ نرفتیم. رفتیم یک سینمای دیگر. سینما جوان. حالا که تخمه خریده بودیم باید فیلم را می‌دیدیم. 

آن روز که با محمد همراه شدم و گفتم بی تخمه هرگز حتم یک قوطی کبریت بین ما رد و بدل شد... ولی توی قوطی‌کبریت چه بود؟ آن چند حرف و عدد رمزآلود چه بود؟

2- خبر ندارم.

 هفته‌ای 60ساعت از شبانه‌روزم در محیط کارخانه می‌گذرد. (به این و آن گفتم اگر کار بهتری سراغ دارید بگویید مردش هستم. ولی هیچ کس برایم کاری نجست.) میان کارگرها هی می‌روم و می‌آیم. همه مرد و همه خسته‌ی کار. از میان حرف‌ها و فحش‌دادن‌هاشان و غیبت‌ها و زیراب زدن‌هاشان رد می‌شوم. دو سه مهندسی هم که همکارشان هستم دایره‌ی فحش‌هایم را غنی‌تر کرده‌اند. محیط کارگاه‌ها: صدای دستگاه گیوتین و دستگاه پانچ. بوی مذاب شدن آهن زیر نازل‌های هوا برش. بوی جوش‌کاری‌های زیرپودری و سه ا دو. دود جوش‌کاری. نور خورشیدی که از هواکش پاره پاره می‌شود تا به محیط کارگاه برسد. دفتر تولید؟ مهندس‌ها نشسته‌اند و سیگار پشت سیگار دود می‌کنند. تپه‌ی ته‌سیگارها هوای دفتر را خشک و پردود کرده‌اند.

وقتی از کارخانه می‌زنم بیرون، دیگر حوصله‌ی نگاه کردن به ماشین‌های توی خیابان را ندارم. دیگر حوصله‌ی حسرت شاسی‌بلند سوار شدن و زدن به کوه و بیابان را ندارم. جانش را ندارم. زن‌ها و دخترها را نگاه می‌کنم. خستگی آهن‌ها و پروفیل‌ها مردانگی آدم را بدجور می‌جنباند. پسرها دنبال دخترها هستند. سوت می‌زنند. می‌خندند. با ماشین دنبال می‌کنند. دخترها نخ می‌دهند. می‌روم خانه و شام را که می‌خورم بی‌هوش می‌شوم. 

خبر ندارم در جامعه چه می‌گذرد. خبر ندارم که در مترو هنوز هم دست‌فروش‌ها تجارت‌های میلیونی می‌کنند یا نه؟ کارگرها هم خبر ندارند. فرقی با هم نداریم. 

فقط یکهو آخر هفته می‌آیم و خبرهای روزنامه‌ی گاردین را می‌خوانم. گزارشی که از زندگی شبانه در تهران کار کرده است. و بعد گزارشی که از تناقض‌های رابطه‌ی جنسی در تهران لینک داده است.

The perverse affects of this dual culture also take their toll on young men. When Behzad's father failed to answer the young man's questions about sex, Behzad satisfied his curiosity through Internet pornography. Now, more than 15 years and an estimated 300-strong porno film collection later, he remains unmarried and girlfriend-less, his sexuality damaged by the unrealistic pictures in his mind.

احساس دور و نزدیکی پدرم را درمی‌آورد.  

نمی‌دانم کدامم. گم می‌کنم که کدام باید باشم. من کجاام؟ چه می‌خواهم. چه نمی‌خواهم؟

 تهران و زندگی غیررسمی گزارش گاردین را می‌خوانم. تهران پارتی‌های شبانه و مصرف مشروب و الکلی‌جات را. تهران روزنامه‌ی گاردین، تهران بچه‌پولدارهایی است که پورشه و مرسدس سوار می‌شوند. تهران زن‌های خوشگلی است که هیوی میک آپ دارند و لباس‌های تنگ می‌پوشند... نه... این‌ها دورند. خیلی دورند. ولی حرف‌های نسترنِ آخر گزارش نزدیک است. فشار حرف نزدیکی است.

Nastaran, a 33-year-old translator, says throwing regular parties in her two-bedroom central Tehran apartment gives her something to look forward to as she goes through the weekday grind. "I get up after 6, splash some water on my face and head out into the traffic. In the evenings, if I'm lucky, I make it home by 8, eat dinner and go to bed. If I didn't have this" - she says, raising up her glass of bootleg liquor - "what kind of life would I have?"

برود شوهر کند؟ بروم زن بگیرم؟ آخرش مهندس میز مقابل شدن است. آخرش می‌شوی مهندسی که از یک دانشگاه معتبر مدرک باارزشی گرفته و زن دارد و بچه دارد، ولی وقتی به حرف‌هایت گوش می‌دهد نمی‌تواند تمرکز کند که داری از چه حرف می‌زنی. آن قدر استرس خانه و بچه‌هایش و تهدید از دست دادن کار و هزاران چیزی که هست و نیست رویش هست که وسط حرف‌هایت یکهو می‌بینی اصلا در جریان حرف‌های مثلا فلسفی‌ات نیست.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۵۲
پیمان ..
استرسش را ما داشتیم. او می‌خواست برود ما استرس داشتیم. ام‌اچ‌ام هم مثل من استرس داشت که ساعت 2 شب زنگ زد گفت بیدار شو برویم. پرواز او ساعت 7صبح بود و ام‌اچ‌ام ساعت 2 شب جلوی خانه‌مان بود. بیدار بودم. استرس نگذاشته بود بخوابم. یک ساعت بود که نخوابیده بودم. سوار ماشین شدم و آرام و آهسته به فاصله‌ی دو سیگاری که ام‌اچ‌ام دود کرد از خیابان‌های تهران خزیدیم و خودمان را به فرودگاه امام رساندیم. 
لعنتی‌تر از فرودگاه امام جایی وجود دارد؟
آخرش را اولش بگویم. آخر کار خورشید داشت طلوع می‌کرد. ما به سمت تهران برمی‌گشتیم. شهر روبه‌روی‌مان در هاله‌ای قهوه‌ای رنگ فرو رفته بود و پشت این هاله‌ی قهوه‌ای رنگ، پرهیب کوهی عظیم خودنمایی می‌کرد. پرهیب کوه‌هایی عظیم. البرزکوه روبه‌روی‌مان افق در افق در طلوع خورشید رشته شده بود. 
- اون دماونده.
- نه بابا. توچاله.
- توچال این طرفه. نگاه. دماونده. معلومه.
- آره.
پسری که چند ماه پیش خودش را تا به بزرگ‌ترین کوه روبه‌روی‌مان رسانده بود و سک‌سک کرده بود، حالا داشت سوار هواپیمایش می‌شد و می‌رفت.
من و ام‌اچ‌ام زود رسیدیم. ما زودتر از او رسیدیم. ماشین‌مان را پارک کردیم. توی محوطه‌ی فرودگاه و سالنش راه رفتیم. حرف زدیم. خیلی حرف زدیم. با ام‌اچ‌ام توی سالن گشتیم. بعد توی تاریکی شب راه رفتیم. تا محوطه‌ی تشریفات ویژه. تا فنس‌های فرودگاه که از کنارش هواپیماها معلوم بودند. و حرف زدیم. از کندن. از آن لحظه‌ای که هواپیما تیک‌اف می‌کند و از زمین می‌کند و کنده می‌شوی و دلت می‌ریزد پایین و صادق که قرار است چند ساعت دیگر بکند و راستی راستی دارد می‌کند می‌رود و چه استعاره‌ای است آن لحظه‌ی هواپیما. 
آمد. با دو تا چمدان و یک کوله. با پدر و مادر و برادرهاش. ما نگران مادرش بودیم و ناراحتی مادرانه. گفت نه بابا. دیشب بابابزرگم داشت گریه می‌کرد مامانم دل‌داریش می‌داد! محمدرضا و سامان و جعفر و بقیه هم آمدند. چند عکس یادگاری. لحظات آخر بودن در ایران. عکس‌های دو نفره‌ای که به نوبت می‌گرفتیم. عکس با پدر و مادر. بعد خنده‌ها و مسخره‌بازی.
- صادق از مرز ایران که رد بشی، خلبان که اعلام می‌کنه هم‌اکنون از مرز ایران خارج شده‌ایم چشم و گوشت باز می‌شه.
- یهو می‌بینی روسری‌ها می‌افتن زمین.
- تو سوار هواپیما که شدی آروم آروم کمربندتو شل کن. بعد به وقتش یه‌دفعه‌ای...
جاوید را هم می‌بینیم. هم‌دانشکده‌ای‌ها جمع‌مان جمع شده است. جاوید شش ماه پیش رفته بود. برای تعطیلات برگشته بود ایران.
- هی پسر کجایی؟ نیستی...
- داری برمی‌گردی؟
- آره. 7صبح پرواز دارم.
صف تحویل چمدان‌ها. یک دور رفتن و دوباره آمدن. نزدیک شدن لحظه‌ی خداحافظی. محمدرضا عکس نمی‌گیرد. تیکه می‌اندازم که کلی پول دوربین دادی باید شکار لحظه‌ها کنی. می‌گوید حالم گرفته‌ست نمی‌تونم. دوربین را می‌گیرم. چند تا عکس می‌گیرم. ولی سنگینی لحظه‌ها بیشتر از طاقت دست‌های من برای عکس گرفتن است. من هم عکس نمی‌گیرم. 
صادق تک تک ازمان خداحافظی می‌کند. چیزی ندارم بگویم. می‌گویم مواظب خودت باش. سامانِ یکهو بغض می‌کند و رویش را برمی‌گرداند. ما هم برج زهرمار می‌شویم. جلوی خودم را می‌گیرم. قیافه‌ام خنده‌دار است حتم. چند قطره اشک خودشان را می‌ریزند بیرون. ملت نگاه نگاه‌مان می‌کنند. از پدر و مادرش هم خداحافظی می‌کند و از روی زنجیرها می‌پرد و می‌رود توی سالن پرواز. 
چند لحظه مات و مبهوت می‌ایستیم.
از خانواده‌اش خداحافظی می‌کنیم و بعد از هم‌دیگر خداحافظی می‌کنیم.
فرودگاه امام لعنتی است. خیلی لعنتی.
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۲۳
پیمان ..

صادق، شیرینی کوکی

شیرینی کوکی‌ امسال‌مان را رفتیم لب ساحل خوردیم. هنوز هم به نظرم شیرینی‌کوکی‌های نادی از نوشین بهتر است. چند سالی می‌شود که همه‌شان برمی‌دارند به شیرینی‌کوکی‌های‌شان ماده‌ی نگه‌دارنده می‌زنند و بسته‌بندی می‌کنند و به اسم سوغات شمال از آستارا تا گرگان می‌فروشند. ولی شیرینی کوکی باید داغ و تازه باشد. و داغ و تازه بود. 

امسال ماشین نداشتم. ماشین داداشش را برداشت آورد. زودتر رسیدم. جلوی آبشار لاهیجان منتظر ماندم و او آمد. انتظار پراید سفید خودشان را داشتم. پراید هاچ‌بک کف‌خواب داداشش را برداشته بود آورده بود. فنر ریس ماشین احساس دوچرخه‌ی بدون کمک‌فنر سوار شدن به آدم می‌داد. روی تمام سرعت‌گیرها هم باید با دنده یک و نیم‌کلاچ رد می‌شدیم که سرمان به سقف کوبیده نشود. بعد از یک ماه دیدن یک بچه‌فنی داشت سر حالم می‌آورد. گفت چه کارها می‌کنی؟ گفتم: عید دیدنی می‌روم و کتاب می‌خوانم و دور از اینترنتم و روزهای خوبی را می‌گذرانم. بعد نشستم تک تک کتاب‌های این چند وقت را برایش تعریف کردم و او ماشین را راند و گوش کرد. یک ماهی می‌شد که هیچ آدمی این طوری به حرف‌هایم گوش نکرده بود و یک ماهی می‌شد که احساس می‌کردم هیچ حرف شنیدنی‌ای از دهان من خارج نخواهد شد. جلوی شیرینی‌فروشی نادی ایستادیم. شرینی کوکی داغ خریدیم. حالا کجا برویم؟ دیروز یک راه روستایی را شنیدم که می‌رسد به تالاب امیرکلایه. بیا آن را برویم ببینیم چه می‌شود. او رانندگی می‌کرد. من از کتاب‌های خوانده‌ام حرف می‌زدم. از روزهای بی‌اینترنتم. از حس خوب این روزها. از آدم‌های سالی‌یک بارِ عیددیدنی‌ها. قصه‌های هر کدام‌شان. خودش هم آدم سالی‌یک بار عیدهایم شده. آره... ما در تهران هم‌دیگر را بارها می‌دیدیم. ولی توی لاهیجان فقط سالی یک باریم. و او از رفتن گفت. از چند روز باقی‌مانده‌. از آخرین روزهای حضور در ایران و این‌که کارهای مقدماتی رفتنش را هنوز انجام نداده. هنوز ساک‌هایش را نبسته. هنوز چند تا کار اداری مانده. 

راه روستایی را رفتیم. جاده‌ی باریک روستایی را راندیم. هنوز درخت‌ها سبز نشده بودند. مزرعه‌های برنج شخم خورده بودند و تا افق آماده‌ی نشاکاری بودند. آهنگ‌های پالت را گوش کردیم. چیز شاخی نداشتند. چرا ملت این‌قدر از این گروه پالت خوشش‌شان می‌آید و کف‌برشان اند؟ از مردی پرسیدیم که امیرکلایه بخواهیم برویم کدام طرف باید برویم. عاقل‌اندر سفیه، انگار که دو تا کودن باشیم نگاه‌مان کرد و گفت این‌جا امیرهنده‌ست. شما کجا آمده‌اید؟ گفتیم به امیرکلایه راه ندارد؟ گفت نه. دست از پا درازتر جاده را ادامه دادیم تا به گیلده رسیدیم و از آن‌جا انداختیم توی یک‌ جاده‌ی دیگر و به دستک رسیدیم. بعد گفتم حالا که به امیرکلایه نرسیدیم برویم ساحل. من دستشویی هم دارم. یک‌جا هست تابلو مابلو ندارد. ولی ساحل خوبی دارد. دستشویی هم دارد.

-آن‌جا چای‌ دم‌کرده خودش مشکلی است. چای کیلویی ندارند احمق‌ها. همه‌اش تی‌بک. باید با خودم یه تن چای خشک ببرم. پسر این چند روزه چه‌قدر چای می‌خوریم ما. روزی 5-6جا عیددیدنی. همه‌‌شان هم چای جزء جدانشدنی پذیرایی. صبح و شب و بعد از ناهار و شام هم که مامان‌بزرگ‌ها چای را فراموش نمی‌کنند...

رفتیم کنار ساحل. ماشین را پارک کردیم. خلوت بود. آسمان شفاف بود. دریا آرام بود. ساحل دستک مثل ساحل فیلم زوربای یونانی بود. ولی هیچ کدام‌مان زوربا نبودیم که شروع کنیم به رقصیدن و دیگری را هم به رقصیدن و دست‌ها را باز کردن و پرواز کردن وادارد. مرغ‌های دریایی پرواز می‌کردند. مغازه‌ای که آن طرف بود باز نبود. قلیان داشت. اگر باز بود و چای می‌زدیم خیلی خوب بود. نشستیم روی یک تخت چوبی، رو به ساحل. باد می‌وزید و خنک‌مان می‌کرد. شیرینی‌کوکی‌ها را خوردیم. با ولع. یکی پس از دیگری. 

-ما چرا این‌قدر بچه‌مثبت درآمده‌ایم؟ نه سیگار، نه قلیون، نه عرق سگی، نه دختربازی و مخ زدن و لیسیدن‌شان. این بچه‌مثبت بودنه داره شر می‌شه برام‌ها. تو که داری می‌ری. اون‌جا می‌تونی خودت باشی. همین بچه‌مثبتی که هستی. کسی اذیتت نمی‌کند که. ولی من... پسر این رییسه دهن منو صاف کرده از بس سیگار می‌کشه. داره می‌میره‌ها. سرما خورده سینه مینه‌ش به فناست. ولی باز سیگار پشت سیگار. روزی یه بسته سیگار. سیگار جزء جدانشدنی مهندسیه. پسر من با کتاب خوندن حال می‌کنم. ولی خیلی‌ها فکر می‌کنن عجب موجود ای وای حیوونکی‌ای هستم که همه‌ش سعی می‌کنم سرم تو کتاب باشه. 

-تقصیر خودته. یه جا رفتی که بچه‌فنی نداره. دانشگاه آزادی‌ها همینن دیگه. بچه‌فنی‌جماعت می‌فهمه... ولی طبیعیه این‌جوری بار اومدن‌مون. تو به سال‌های دبیرستان و دانشگامون نگاه کن. به باباهامون نگاه کن. به رفتارهامون نگاه کن...

-دو تا پیرمرد کم‌اشتباه که هیچ گندی ازشون سر نمی‌زنه و کسی نگران‌شون نمی‌شه.

-بی‌خیال. درست می‌شه. صبر داشته باش.

ساحل شلوغ نبود. از توی جاده تابلویی نداشت. خود جاده هم که فرعی بود. باد هیچ آشغالی را با خودش این طرف و آن طرف نمی‌برد. 4 نفر داشتند والیبال بازی می‌کردند. 3تا پسر بودند و یک دختر. دختره چفت و چول بود. هر توپی به سمتش می‌آمد زورش نمی‌رسید توپ را به نفر بعدی برساند. رشته‌ی بازی را قطع می‌کرد. 

در مورد پیش‌داوری داشتن حرف زدیم. در مورد تربیت دینی‌مذهبی و پیش‌داوری‌های احمقانه‌ای که تو گوشت و پوست آدم رسوخ می‌کند. او داشت می‌رفت. می‌توانست محیطی را تجربه کند که حداقل آدم‌های اطرافش از این پیش‌داوری‌ها رهااند. 

از روی تخت چوبی بلند شدیم و در طول ساحل شروع به راه رفتن کردیم. موج‌ها هی زور می‌زدند خودشان را به ما برسانند و نمی‌توانستند. از هم‌خانه‌اش توی کانادا حرف زدیم. یکی از بچه‌های سال‌پایینی. قدش از او کوتاه‌تر بود. می‌شناختم. الک و دولکی می‌شدند برای خودشان توی کانادا. راه رفتیم. از روزهای آینده حرف زدم. از 2-3سال آینده که شاید یکهو زد به سرم و من هم برای اپلای شروع کردم به دست و پا زدن. گفت تو به استخونت رسیده باشه اپلای می‌کنی و ببین اوضاع چه‌قدر غیرقابل تحمل بشه که اپلای کنی. از اعتماد به نفس کم این روزهایم حرف زدم.

چند تا عکس سلف تیکن انداختیم. دست‌های صادق درازتر از من بودند. دوربین را او دست گرفت. زمینه دریای آبی بود. دست روی شانه‌های هم انداختیم و عکس گرفتیم. ساحل زرد هم در پس‌زمینه‌ی بود. 

حرف‌های‌مان ته نکشیده بود. حرف‌های نگفته مانده بود. خیلی چیزها را نگفتم. نگفتم که پارسال که محمد رفت حس از دست دادن دندان‌های آسیابم را داشتم. نگفتم که من توی آن دانشکده مکانیک فقط توانستم با 3-4نفر از هم‌ورودی‌ها دوست شوم. محمد که پارسال گذاشت رفت. چند روز دیگر هم تو می‌روی. چی می‌ماند برای من؟ آدم با نگاه کردن به دوست‌هاش است که حرکت می‌کند. بالا می‌رود. پایین می‌آید. نگفتم که جمله‌هام روز به روز کوتاه‌تر می‌شوند، چون گوشی برای شنیدن حرف‌هام نیست. از دوست‌های انگشت‌شمارم چیزی باقی نمی‌ماند... ولی سوار ماشین شدیم. زدیم به جاده. جاده‌ی رودبنه خلوت بود. آرام می‌رفتیم. از روزهای گذشته، از سال‌های گذشته، از حامد که دارد چند روز دیگر برمی‌گردد تهران، از محمد که خیلی وقت است خبری ازش ندارم، از... حرف زدیم...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۴۸
پیمان ..
روبه‌روی اره‌ی کاتن‌باخ، پشت میز کار هوا برش دستی، روی دیواره‌ی آهنی وسط سالن، یکی از کارگرها با متال‌مارکر نوشته بود: "خدا به هر کی هر چی لایق بوده داده، به ما هم 40 تومان یارانه داده."
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۴۰
پیمان ..