سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

نرسیدن به یک آرزوی بزرگ بهتر از رسیدن به آرزوهای کوچک است

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۷ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

سهیل عکس‌های دوچرخه را برایم فرستاد گفت: یک افغانستانی پیدا کن که این دوچرخه را تقدیمش کنیم. کسی که برای رفت‌و‌آمد روزمره‌اش به دوچرخه نیاز داشته باشد. اگر دختر هم باشد که بهتر.
گفتم: چه باحال.
دوچرخه‌ی توی عکس نو بود. حس کردم از این دوچرخه‌هاست که صاحبش جوگیر شده خریده و بعد از یکی دو هفته دیده تهران به درد دوچرخه‌سواری هم نمی‌خورد. گذاشته کنار و دوچرخه برای خودش خاک خورده. این جور دوچرخه‌ها توی سایت دیوار شهر تهران زیاد گیر می‌آیند. از همه نوع مارک و مدل هم هستند. دوچرخه‌هایی که پلشتی تهران نگذاشته صاحب‌شان باهاشان رفیق شود و محکومند به جدایی. اما صاحب این دوچرخه بی‌خیال پولش شده بود. می‌خواست آن را به یک نیازمند اهدا کند. پاپی هم نشدم که صاحبش کیست. باید برای آن دوچرخه یک رفیق افغانستانی پیدا می‌کردم.
دوچرخه و یک فرد افغانستانی در یک ویژگی بسیار مشترک‌اند: قائم به خود بودن. نیروی محرکه‌ی دوچرخه خودش است. خبری از موتور و سوزاندن سخت فسیلی و... نیست. خودش است و خودش. اهالی آن سرزمین افغانستانی هم به هیچ چیزی تکیه ندارند. نه نفت دارند و نه کشوری ثروتمند که جیره‌خوار دولتش باشند. تمام سرمایه‌ی یک مرد افغانستانی یک پتو است که می‌اندازد روی دوشش و راهی سفر می‌شود و مرزها را درمی‌نوردد و هر جا که اندک ذخیره‌اش تمام شد آستین‌ها را بالا می‌زند و شروع می‌کند به کار کردن و پول در آوردن. چند وقت پیش که رضا امیرخانی را آورده بودند توی برنامه‌ی دم خروس ازش پرسیده بودند برای بزرگ کردن بچه‌هایت کدام کشور دنیا را دوست داری؟ گفته بود افغانستان. پرسیده بودند چرا؟ فکر کنم همچه چیزی در جواب گفته بود: چون که در این سرزمین آدم مجبور است فقط نان بازوی خودش را بخورد و فقط به خودش متکی باشد. این‌که فقط افغانستان این‌جوری باشد شک دارم. مطمئنا خیلی کشورهای دنیا این‌جوری‌اند. اما بین فارسی‌زبان‌ها... بله. فقط افغانستان است. قائم به خود بودن در افغانستان است که معنا دارد. و افغانستانی‌هایی که به ایران آمده‌اند هم از این ویژگی مستثنا نیستند. فرهیخته‌ترین مهاجران افغانستانی هم سابقه‌ی کارگری ساختمانی در ایران را دارند. چون که هیچ گاه جیره‌خوار دولت و مردم نشدند...
به سهیل گفتم برای این دوچرخه دختر افغانستانی پیدا کردن کمی سخت است. می‌توانم‌ها. ولی اکثر افغانستانی‌ها خیلی سنتی‌اند و اجازه‌ی دوچرخه‌سواری به دخترشان نمی‌دهند. مصرف روزمره نخواهد داشت برای او. اگر هم دختری افغانستانی چنین حقی داشته باشد از خانواده‌ای مرفه است و نیاز به این دوچرخه ندارد و خودش می‌تواند برای من و تو هم دوچرخه بخرد.
به آقای الف پیام دادم که همچه دوچرخه‌ای هست و با سه شرط واگذار می‌شود:
افغانستانی بودن- استفاده‌ی روزمره- استفاده از کلاه در همه‌ی لحظه‌های دوچرخه‌سواری
آقای الف از افغانستانی‌های فرهیخته‌ی ساکن ورامین است. از آن آدم‌های شبکه‌باز افغانستانی که به هزار تا آدم وصل‌اند. هنرش خوش‌نویسی و خطاطی است، اما شغلش کشاورزی و فروش سبزی خوردن در دشت‌های ورامین. دو نفر را بهم معرفی کرد که این دوچرخه به کارشان خواهد آمد.
جفت‌شان هم‌سن من بودند. در اوایل و اواسط سی‌سالگی.
اولی یک مهاجر افغانستانی بدون مدرک بود که سه سال پیش به همراه زن و بچه آمده بود به ایران. ساکن ورامین بود. هر روز مسیر چند کیلومتری خانه تا محل کارش را پیاده طی می‌کرد. ماشین سوار نمی‌شد. چون که هزینه زندگی‌اش بالا می‌رفت. پیاده رفتن هم برایش خطر داشت. همیشه می‌ترسید که ماشین پلیس‌ها که شانسی از جاده رد می‌شوند یکهو به او و چشم‌های بادامی‌اش گیر بدهند و دستگیر و رد مرزش کنند. می‌ترسید زن و بچه‌اش زابه‌راه شوند. گفت اگر با دوچرخه رفت و‌ آمد کند سریع‌تر می‌تواند عبور کند و احتمال دستگیری‌اش پایین می‌آید. دوچرخه می‌توانست برایش یک مرهم از برای کاهش ترس باشد.
دومی خیلی سال بود که ساکن ایران بود. پاهایش خیلی پرانتزی بودند. رفته بود دکتر که پاهایش را درست کند. پول و سرمایه‌اش به اندازه‌ی نصف عمل کفاف داد. در ایران قانون می‌گوید که درمان برای افغانستانی‌ها مثل بقیه‌ی خارجی‌ها باید دلاری محاسبه شود و نرخ توریسم سلامت برای‌شان جاری شود. خلاصه نتوانست عملش را تکمیل کند و خروجی کار کوتاه بلند شدن پاهایش بود.  راه رفتن طولانی اذیتش می‌کرد. برای رفتن به سر کار نمی‌توانست پیاده برود. همه‌جای تنش درد می‌گرفتند. ماشین هم که نداشت. پس می‌ساخت. دوچرخه می‌توانست او را از پیاده راه رفتن خلاص کند و مسافت ۴-۵ کیلومتری خانه تا محل کار را برایش ساده کند.
نمی‌دانستم به کدام‌شان بگویم که برای گرفتن دوچرخه بیایند. برای جفت‌شان این دوچرخه می‌توانست عصای دست باشد. سهیل گفت خودت انتخاب کن.
انتخاب سختی بود.
در مورد افغانستانی‌های بدون مدرک و کسانی که غیرقانونی به ایران می‌آیند و غیرقانونی ساکن ایران می‌شوند قبلا هم یک دوگانگی اخلاقی داشتم. یکی از مخاطب‌های سپهرداد هم قبلا از من برای کمک به یک خانواده‌ی غیرقانونی افغانستانی که تازه یک سال پیش به ایران آمده بودند درخواست یاری داده بود. تا جایی که از دستم برمی‌آمد و راه‌کارها را می‌دانستم کمک کرده بودم. اما دوست نداشتم که این جور کمک‌ کردن‌ها کار اصلی‌ام شود!
کمک مستقیم به این جور آدم‌ها در مقیاس کوچک خیلی حس خوبی می‌دهد. احساس خیر و نیکوکار بودن. اصلا واجب است. تو وقتی یک خانواده‌ی مستأصل را می‌بینی مگر می‌شود که نخواهی بهش کمک کنی؟ قانونی و غیرقانونی آن‌جا معنا ندارد.
اما به خاطر کارم در دیاران و آموخته‌های رشته‌ی ارشدم همیشه به خودم یادآوری می‌کنم که این کمک‌ها راه‌حل پایدار نیستند. این جور کمک کردن‌ها اگر زیاد شود باعث می‌شود که مسئله به صورت اساسی غیرقابل حل شود. یک چرخه‌ی منفی وحشتناک با تعادلی منحوس ایجاد می‌کند. آدم‌ها می‌خواهند به ایران بیایند. دولت و حکومت و مقام‌های‌ رسمی نمی‌گذارند. فرد به صورت غیررسمی می‌آید. عده‌ای از مردم به او کمک می‌کنند. این ورود غیررسمی رواج پیدا می‌کند. دولت و حکومت و مقام‌های رسمی هم به این نتیجه می‌رسند که کارشان درست است و نباید در سیاست‌های‌شان تغییری ایجاد کنند. به خودشان می‌گویند سری را که درد نمی‌کند دستمال بستن چه کار؟ سازوکار جدیدی تعریف نمی‌کنند. خیال‌شان هم راحت است که در موارد حاد آدم‌هایی هستند که به صورت خرد و موردی کمک می‌کنند. پس یک تعادل منحوس شکل می‌گیرد. تعادلی که در طولانی مدت همه‌ی کسانی را که می‌خواهند بیایند گدا و دریوزه‌ی کمک‌های خرد می‌کند... دید طولانی‌مدتم می‌گوید که باید کمی در کمک کردن امساک ورزید. اما وقتی با مورد مواجه می‌شوی نمی‌شود نگاه طولانی مدت داشت...
سرآخر تصمیم گرفتم به رضا (مورد دوم) بگویم که بیاید دوچرخه را بگیرد. پیش خودم به مومن بودن افغانستانی‌ها ایمان داشتم. گفتم اگر طرف نتوانست به صورت روزمره استفاده کند آن را به مهاجر غیرقانونی خواهد داد. بهش گفتم که حتما بیاید. می‌خواستم ببینم که می‌تواند دوچرخه‌سواری کند و آن کوتاه بلندی پاهایش مانع نیست؟
سهیل آدرس را بهم داد. مانده بودم کلاه را چه کنیم. توی دیوار گشتم. دیدم یکی هست که کلاه شکسته را ۵۰ هزار تومان می‌خواهد بفروشد. گفتم دهنت سرویس کلاه دوچرخه‌ای که شکسته باشد به چه درد می‌خورد؟ کلاه دست‌دوم‌ها همه از نوع مارک و قیمت‌های بالای ۵۰۰-۶۰۰ بودند. چند ماه بود که به خودم می‌گفتم یک کلاه درست و درمان بخر. استفاده دارد برایت. اما کلاه‌های مارک قیمت‌های میلیونی داشتند. حمید هم می‌گفت بخر یکی. تو استفاده می‌کنی... ماه پیش که رفتیم برایش یک کلاه معمولی از مغازه‌ی جابرزاده خریدیم. قشنگ بود. گران هم نبود. ۳۰۰ هزار تومان. تصمیم گرفتم یکی نو بخرم و برای خودم را بدهم به رضا.
هوای جمعه دیگر ناسالم نبود. کمی باد آمده بود و ناسالم برای گروه‌های حساس شده بود. راه افتادم به سوی میدان گمرک. دقیقا چهار ماه بود که خیابان انقلاب را رکاب نزده بودم. اول از تو خیابان دماوند رکاب زدم. ماشین‌ها اذیتم می‌کردند. هی بوق می‌زدند و می‌خواستند لایی بکشند. احساس خطر کردم. چند روزی هست که این حس را دارم که حیوانات تهران وحشی‌تر شده‌اند. حس کردم چهار ماه پیش پیش رفتن در خیابان ساده‌تر بود. شاید حس است. انداختم توی خط ویژه. جمعه بود و عبور اتوبوس‌ها کمتر. یکهو دیدم چند تا ماشین توی خط ویژه کورس گذاشته‌اند و شاید سرعت‌شان به ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت هم می‌رسید. از کنارم عین باد رد شدند و من به خودم لرزیدم. پلاک معمولی بودند. ماشین‌های امنیتی نبودند. مسابقه گذاشته بودند با هم... حس وحشی‌تر شدن حیوانات این شهر پر بیراه نبود. پارسال این‌جوری نبود. آرام‌تر بودند حیوانات این شهر...
رفتم گمرک. کلاه ۳۰۰ تومانی خریدم. از کلاه خودم خوش‌فرم تر بود. رنگ سیاه سپید می‌خواستم که با پاندا ست باشد. نداشت. سپید سیاه قرمز گرفتم که با سپید سیاه سبز پاندا حس پرچم ایران بدهد! ولی کلاه خودم استطقسش محکم‌تر بود. کلاه نو نازک‌تر و سبک‌تر بود. دیگر تصمیمم را گرفته بود. کلاه قدیمی را گذاشتم توی کیسه و رکاب زدم به سمت خیابان مطهری.
سربالایی می‌رفتم. 
خیابان‌ها خلوت بودند.
خاطرات سالیان به من هجوم می‌آوردند.
خیابان قدس و دانشگاه تهران فقط برای من بودند.
بلوار کشاورز و پیاده‌راهش فقط برای من بودند و یادهای قدم زدن با یار که حالا سال‌ها از آن گذشته.
خیابان حجاب و پارک لاله فقط برای من بودند و یادهای بهار و تابستان‌هایی که این پارک پناه‌گاهی سبز بود.
و خیابان فاطمی و خاطرات تلاش نافرجام و بیهوده برای یافتن خانه‌ای مستقل.
غرق خاطرات شده بودم که یکهو رضا زنگ زد. بهش گفته بودم ساعت ۱ خیابان ولیعصر کوچه‌ حسینی‌راد باش. افغانستانی‌ها معمولا وقت‌شناس نیستند. نیم‌ساعت تلورانس قرار دارند. فکر می‌کردم رضا هم کمی دیر بیاید. با خودم گفته بودم می‌روم دوچرخه‌ را می‌گیرم و باد به لاستیک‌هایش می‌زنم و روبه‌راهش می‌کنم و او می‌آید. اما شوق رسیدن به دوچرخه خیلی وقت‌شناسش کرده بود. زود هم رسیده بود. زنگ زد که رسیدم. گفتم ده دقیقه دیگر آن‌جایم. دل دادم و تندتر رکاب زدم و خودم را رساندم به کوچه‌ی حسینی‌راد. رضا جلوی در منتظرم ایستاده بود. سلام علیک کردیم. خیلی مودب بود. 
جلوی خانه پیرمردی خرید انجام داده بود و می‌خواست خرید‌ها را تحویل بدهد. حس کردم پادوی سوپرمارکت سر کوچه است. سلامش دادم و بعد آقای جوانی آمد و خریدها را تحویل گرفت. نگاهم کرد و سلام دادم. گفت شما آقای حقیقی هستید؟ گفتم بله. گفت الان دوچرخه را برای‌تان می‌آورم. 
گفتم مرسی.
تا او بیاید کلاه آبی‌ام را تقدیم رضا کردم.
دوچرخه را آورد و من بی‌آن‌که صاحب اصلی‌اش را ببینم (!) آن را تقدیم رضا کردم. ماجرا را می‌دانست. همان جلوی خانه تلمبه‌ام را در آوردم لاستیک‌ها را پرباد کردیم. لاستیک و زنجیر و چرخ‌دنده‌ها را چک کردم. دوچرخه قدیمی بود و لاستیک‌هایش ترک خورده بودند. مثل بنفشه‌ی خودم بود که لاستیک‌هایش تاریخ گذشته بودند و بعد از یک سواری ۱۵ کیلومتری تکه تکه پاره شد. به رضا گفتم این لاستیک‌ها اگر جاده خاکی نروی تا دو ماه کار می‌کنند، ولی به پول رسیدی عوض‌شان کن. زیاد نمی‌توانند کار کنند. دوچرخه نو بود. اصلا کار نکرده بود. پیدا بود. یک دور سوار شدم و دنده‌ها را عوض کردم. یک دوجرخه‌ی ۲۴ دنده.
بعد به رضا یاد دادم که چه‌جوری دنده‌ها را عوض کند و گفتم سوار شو. 
خواست سوار شود که گفتم کلاه نذاشتی سرت که.
کلاه را گذاشت سر و میزان کرد و سوار شد و تا آخر کوچه رکاب زد و برگشت. یک جایی از روبه‌رو ماشین می‌آمد. ایستادم که ببینم چه می‌کند. زودی دوچرخه را راند طرف پیاده‌رو. از من هم ترسوتر بود. من این جور مواقع می‌چسبانم به جدول. دیگر حال پریدن توی پیاده‌رو را ندارم. ولی خیالم را راحت کرد. این جور ترسو بودن اشکالی ندارد. احتیاط خوبی است.
بهش گفتم دوچرخه را یک بار بشوید. چون چرخدنده پر بود از پرز فرش و گرد و غبار سالیان. چسبیده بود و با دستمال پاک نمی‌شد. گفتم این‌ها را بشور حتما و بعد به زنجیر کمی نفت بزن. توصیه‌های ایمنی دزدی و این‌ها را هم کردم.
کلی تشکر کرد. بارها تشکر کرد. 
بعد سوار شدیم و دوتایی تا ایستگاه متروی جهاد رکاب زدیم. رضا متولد ۱۳۶۳ بود. توی یک کارگاه خیاطی در ورامین کار می‌کرد. گفتم مواظب باش دوچرخه را نبرند. گفت ما توی کارگاهیم. مغازه نیستیم. یاد مغازه‌های کیف و کفش دوزی چهارراه سیروس افتادم و افغانستانی‌هایی که شبانه‌روز آن‌جا کار می‌کردند و برای بازار ایران کالاهایی باکیفیت‌تر از کالای چینی و ارزان‌تر از آن تولید می‌کردند. رفته بودم دیده بودم کارشان را... حس بدی هم داشتم راستش. این که آن‌ها شبانه‌روز کار کنند تا ایرانی‌ها استفاده کنند...
جمعه بود. گفتم می‌توانی دوچرخه را با مترو ببری. گفت آره. سر ایستگاه جهاد از هم جدا شدیم. او دوچرخه را دستش گرفت و از پله‌ها پایین برد تا با مترو برود به شهر ری. از آن‌جا به بعدش تا ورامین را هم آقای الف گفت که می‌آیم با ماشین دنبالش... تا خانه را تنها در خیابان‌های خلوت ظهر جمعه رکاب زدم. رفت و برگشتم ۴۴ کیلومتر شد.
یک دوچرخه‌سوار به دوچرخه‌سوارهای این کشور اضافه شد. 
 

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۹ ، ۱۱:۰۸
پیمان ..

به نظر من رزومه‌های شغلی عموما فاقد یک بخش بسیار مهم هستند: همکارانت چه کسانی بوده‌اند؟ چه ویژگی‌هایی داشته‌اند و تو چگونه با آن‌ها همکاری کرده‌ای؟ 
یکی از کسانی که در این بخش به نظرم خیلی مهم اما همیشه پنهان در فضای سفید بین خطوط رزومه‌ام ذکر خواهم کرد حامد رحیم‌پور است. کسی که از نظر عقیدتی از من دور بود. سال ۱۳۹۶ وقتی گفت تلگرام استفاده نکنید و از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده کنید، همان ساعت اول حامد خیلی مسلمانانه تلگرامش را پاک کرد. اما من از همان زمان به تلگرام علاقه‌مندتر شدم. در چنین قطبیتی بودیم. اما این مانع همکاری ما نشد. دوست دارم بگویم با آدمی که از نظر عقیدتی از من دور بوده هم همکاری مثبت داشته‌ام.
حامد آمده بود تا برای طراحی کمپین حمایت از تابعیت بچه‌های مادر ایرانی کمک‌مان کند. به این جمع‌بندی رسیده بودیم که کار نباید به بی‌بی‌سی بکشد. هر تلاش اجتماعی باید در چهارچوب رسانه‌های داخل ایران بماند و حامد با چهارچوب عقیدتی‌اش برای این‌ کار مناسب بود. یک سند برایم فرستاد که تکمیلش برایم هفته‌ها زمان برد. اما دقت نظرش برای طراحی و ارزیابی و چهارچوب‌بندی‌های دقیقش برایم عجیب بود. سندی که با هم تکمیل و تا حدی اجرایی‌اش کردیم. حالا که نگاه می‌کنم شاید مشخص و پیش‌بینی‌پذیری حامد بود که باعث شد تا بتوانیم با هم یک تعامل مثبت داشته باشیم. دنیای او مشخص بود. ارزش‌هایش مشخص بود. ابهام نداشت و من هم عقده‌ای نبودم. هر دوی‌مان می‌خواستیم کار پیش برود و پیش رفت. 
حامد از کتاب بازاریابی اجتماعی مثال زیاد می‌زد. کتاب را از حفظ بود. چون آن را توی دبیرستان علامه حلی درس می‌داد. به عنوان یکی از درس‌های فوق برنامه این کتاب را درس می‌داد. راستش به دانش‌آموزهای فینگیل مینگیل علامه حلی حسودی‌ام هم شده بود که در اوان نوجوانی دارند چیزهایی را یاد می‌گیرند که من در اواخر دهه‌ی دوم زندگانی‌ام دارم با آن‌ها مواجه می‌شوم. رگ خودآموزی‌ام بالا زده بود و رفته بودم کتاب را هم خریده بودم و زور زده بودم با دقت حامد رحیم‌پور کتاب را بخوانم و یاد بگیرم. البته که با آن درجه از دقت هیچ وقت به انتهای کتاب نرسیدم. شاید اگر کسی مثل حامد در نوجوانی این کتاب را به من درس می‌داد مسیر زندگی‌ام همان موقع تغییر پیدا می‌کرد. در دبیرستانی که من درس خواندم به جز معدل و مهارت تست زدن هیچ ارزش دیگری وجود نداشت.
بعدها حامد رفت دنبال کارهایش و جدا شدیم و من هم زیاد پیگیرش نبودم. فقط همیشه حامد برایم عجیب بود. پسری با آن درجه از اعتقادات فارغ‌التحصیل معماری دانشگاه تهران بود و همه‌ی کلیشه‌های ذهنی‌ام از یک دانشجوی دانشکده هنر را زیر سوال برده بود. اگر به من می‌گفتند از حوزه‌ی علمیه آمده و علاقه‌مند به مباحث اجتماعی و هنری است بیشتر باورم می‌شد.
تا این‌که پنج‌شنبه یکهو امیرحسین زنگ زد. حال و احوال کردیم و گفتم که دلم برایت تنگ شده. یکهو گفت خبر داری که حامد سکته کرده؟ گفتم: نه... شوخی می‌کنی؟
جا خوردم. حامد از من یک سال کوچک‌تر بود. زن داشت. بچه هم داشت. یادم آمد که در آن دوره‌ی چند ماهه‌ی همکاری‌مان از نامهربانی طراحی شهری تهران گفت که توی پیاده‌روهایش داشتن یک کالسکه‌ی بچه تبدیل به یک چالش می‌شود... به محسن زنگ زدم و او بیشتر از من جا خورد. فردایش هم خبر داد که حامد مرد. سکته‌ی قلبی کرد و دکترهای بیمارستان هم نتوانستند او را احیا کنند و مرد. 
سی سالگی برای سکته‌ی قلبی و مرگ خیلی زود است.
هم‌زمان به خیلی چیزها فکر کردم. 
یک جور احساس پیری داشتم. ماه پیش آقا مرد. هفته‌ی بعدش، پدر حسام سکته‌ی قلبی کرد و در ۶۰ سالگی رفت. هم‌سن و سال پدر خودم بود بابایش. هفته‌ی بعدترش پدر محمد... در سنین نوجوانی عموما شاهد مرگ پدربزرگ مادربزرگ‌ها هستی. از یک جایی به بعد پدر و مادرها می‌میرند و از یک جایی به بعد خود دوستانت... حس می‌کردم در سنی هستم که باید شاهد مرگ پدر مادرها باشم. اما حالا کسی که روزگاری همکارم بود مرده بود. 
به همسر و کودک سه ساله‌ی حامد فکر کردم. به این که شاید اگر تنها بود در ظاهر مرگش زیان کمتری داشت. شاید آن کودک سه ساله حتما در سال‌های آینده با دنیایی از سختی‌ها مواجه خواهد شد... می‌گویند ماشین جسمی است که باد هم از زیرش رد می‌شود و هم از رویش. به چیزی که زیر و رویش بر باد نهاده است چه اعتماد و یقینی می‌توان داشت؟ هیچ نقطه‌ی اتکا و اطمینانی وجود ندارد. مرگ هم حکم باد برای ماشین را دارد. هیچ اعتباری برای زندگی نمی‌توان قائل شد. هیچ اطمینانی وجود ندارد. این باد می‌تواند با یک یورش چهار چرخ زندگی را از زمین جدا کند و چنین در هم بکوبدش که نه از تو نشانی بماند و نه از سرنشین‌های داخل ماشینت... اضافه کردن سرنشین به ماشین کار سختی است انصافا.
در من لاک‌پشتی زندگی می‌کند که همیشه به من می‌گوید عجله نکن. خبری نیست. آهسته برو ولی پیوسته برو. با پاهای کج و کوله‌اش من را وادار می‌کند تا برای چیزی عجله نکنم. زور نزنم. اما این خبر یکهو لاک‌پشت درونم را فرستاد توی لاکش. ساکتش کرد. نشستم از گوگل در مورد حامد پرسیدم. دیدم که در راستای اعتقاداتش چه‌قدر کار کرده. جشنواره‌ی فیلم دانش‌آموزی را در ۶ سال متوالی برگزار کرده. موسسه‌ی آموزشی تأسیس کرده. برای یاد دادن تکنیک‌های فیلم‌سازی و انیمیشن‌سازی به نسل‌های بعد خیلی کارها کرده. معلمی کرده. دانش‌آموز تربیت کرده. خیلی زود رفته سراغ نسل‌های بعدی تا شاید آن‌ها آد‌م‌هایی توانمندتر و بهتر بشوند... لاک‌پشت درونم خفقان گرفت و من بلند بلند از خودم پرسیدم چه غلطی کرده‌ای تو؟ که اگر همین فردا تو هم سکته‌ی قلبی بزنی بشود گفت این کارها را کرده‌ای...
چند ماه اخیر با موضوع گذشت زمان درگیری عجیبی داشته‌ام. توی نوشته‌های این‌جا هم وقت و بی‌وقت این درگیری را شرح داده‌ام. از همان قصه‌ی آخرین برگ درخت روبه‌روی خانه‌مان در پاییز بگیر تا تجربه‌ی سفر با هواپیما به اصفهان و ارائه‌ی تداکس اصفهان... گذشت زمان این چند ماه من را خیلی اذیت کرده است. گذر هولناک زمان که هیچ راهی برای به دام انداختنش ندارم و تمام تلاش‌هایم مثل انداختن تور در یک رودخانه‌ی پر جوش و خروش است. حجم روان آب از شبکه‌های تور می‌گذرند و هیچ آبی درون تور گیر نمی‌کند. نمی‌دانم... احتمالا مرگ حامد من را بیشتر درگیر گذشت زمان می‌کند...
 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۹ ، ۱۱:۵۴
پیمان ..

بچه‌های میم بالاخره شناسنامه گرفتند. تاریخ صدور شناسنامه‌شان دقیقا هم‌زمان با ماه و روز تاریخ تولد من شد. از آن هم‌زمانی‌ها که فقط به درد خودم می‌خورد. 
به اولین برخوردهایم با میم که فکرکردم دیدم سه سال گذشته است. خیلی طول کشید. یک راه طولانی طی شد تا بالاخره بچه‌هایش صاحب شناسنامه شدند. راستش را اگر بخواهم بگویم در این سه سال خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم که بچه‌های میم هیچ وقت صاحب شناسنامه نمی‌شوند. اما انگار خودش این‌طور نبود. پارسال که چهارمین بچه‌اش را هم به دنیا آورد حس کردم این‌طوری نیست. آن زمان هنوز هم معلوم نبود که بچه‌هایش بالاخره صاحب شناسنامه می‌شوند یا نه. افغانستانی‌ها پر زاد و ولدند. خانواده‌های‌شان پرجمعیت‌اند. اما حتما میم به عنوان یک زن ایرانی امیدهای بزرگی داشته که به دنیا آوردن چهارمین فرزند را هم قبول کرده. 
اولین بار میم را همراه خانم ع دیدم. ع هم یک زن ایرانی بود که شوهری افغانستانی داشت. فقط یک دختر ۶ ساله داشت که می‌خواست قبل از مدرسه رفتنش صاحب شناسنامه‌ شود و توی مدرسه دردسرهای یک کودک افغانستانی را نداشته باشد. در تکاپو بودند که به مناسبت روز مادر جلوی مجلس تجمع برگزار کنند و برای بچه‌های‌شان از نماینده‌های مجلس اصلاح قانون را بخواهند. خانم ع دو سال پیش فوت شد. توی یک تصادف رانندگی مرد و دختر کوچکش بی‌مادر شد و اعضای بدنش هم اهدا شد به چند نفر آدم دیگر که بیشتر زنده بمانند. این‌که می‌گویم راهی بس طولانی طی شد به خاطر همین است... ع مرد. میم کودک دیگری به دنیا آورد و...
همان اولین بار که میم را دیدم به استعداد غریب او پی بردم. او یک اعجوبه بود. استعدادهایش از آن استعدادهای مورد ستایش سیستم آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی ما نبود. استعدادش از نوع حفظ فرمول‌های ریاضی و ابیات شعرا و تند تند تست زدن نبود. همان موقع در ستایش استعدادش این‌جا نوشتم. شاید اگر میم در این خاک نبود و در کشوری مثل سوئد به دنیا آمده بود یکی از گزینه‌های ریاست‌جمهوری آن کشور می‌شد. نمی‌دانم...
میم اما هیچ وقت از پیگیری دست برنداشت. رها نکرد. با وجود بی‌مهری‌ها باز هم نومید نشد. هر جا که لازم بود رفت و پیگیری کرد و حرفش را زد و نماینده‌ی یک گروه بزرگ شد. اوجش دقیقا شب قبل از صدور شناسنامه‌ها برای بچه‌هایش بود. جایی که رفت توی تلویزیون و حرف‌های تمام مادرهای ایرانی را که شوهری غیرایرانی دارند بیان کرد. بیانش هم مثل من نبود که هر جا می‌روم با یک لحن و یک دایره واژگان صحبت می‌کنم. بیانش کاملا شبیه نماینده‌ی یک جامعه‌ی مدنی بود.
بچه‌های میم این هفته صاحب شناسنامه شدند. وقتی این را شنیدم گفتم: حتما یک روزی مادرشان را به خاطر این شناسنامه‌ها ستایش خواهند کرد. حتما یک روزی فیلم آن برنامه‌ی تلویزیونی را نگاه خواهند کرد و می‌گویند ببین مادر ما چه قهرمانی بوده. حتما عکس‌های نشست‌‌های دیاران توی دانشگاه تهران را مرور می‌کنند و می‌بینند که مادرشان برای شناسنامه‌دار شدن آن‌ها تا کجاها رفته. شاید یکی‌شان فیلم‌ساز هم شد و فیلمی در مورد زندگی یک زن ایرانی ساخت. زنی که جنگید تا بتواند مثل مردهای ایرانی حق انتقال تابعیت به بچه‌هایش را پیدا کند. قشنگی‌اش این است که او با مردها نجنگید. با یک طرز تفکر جنگید...
هفته‌ی پیش زن‌های آرژانتینی جلوی مجلس کشورشان جمع شدند و قانونی شدن حق سقط جنین را جشن گرفتند. شور و شوق آن زن‌ها و خوشحالی‌های‌شان و هم را در آغوش‌ کشیدن‌های‌شان قشنگ بود. دراماتیک بود. اما برای من شناسنامه‌های بچه‌های میم خیلی دراماتیک‌تر بودند. مخصوصا شناسنامه‌ی آن بچه‌ی آخری که فکر کنم هنوز شیرخواره باشد و تا همین پارسال باید ۱۸ سال صبر می‌کرد تا شاید به او شناسنامه بدهند و حالا قبل از این که زبان باز کند صاحب شناسنامه شده است. دیدم خیلی‌ها عکس‌های جلوی مجلس آرژانتین را توی اینستاگرام‌شان گذاشته‌اند و از خوشحالی زن‌های آرژانتینی خوشحال بودند. توی این سه سال به هر کسی که حس می‌کردم می‌تواند قصه‌های میم و زن‌های مثل او را ترویج کند رو انداختم. به دخترها و زن‌ها بیشتر. ازشان انتظار بیشتری داشتم. ولی خیلی‌های‌شان سرد برخورد کردند. تنها مشارکت نکردند، بلکه تو دل آدم را خالی می‌کردند که نمی‌شود و بی‌خیال شوید و عمرتان را تلف نکنید و این‌ها آدم‌بشو نیستند و... چند تای‌شان را به وضوح یادم است. چند تای‌شان از همین‌ها بودند که عکس‌های‌ آرژانتینی‌ها را بازنشر کردند. کرمم گرفت که بروم به‌شان بگویم یادتان هست فلان موقع فلان پیام را دادم و... اما زود پشیمان شدم. این را از رانندگی توی جاده‌های ایران یاد گرفته‌ام. بعضی‌ها هیچ وقت نمی‌فهمند. این‌که سعی کنی به‌شان بفهمانی یا بدتر سعی کنی به‌شان یاد بدهی اشتباه محض است. راه خودت را برو...
توی تد اکس اصفهان شعارم این بود: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
فکر کنم حالا باید یک تد دیگر پیدا کنم و یک ارائه‌ی دیگر تمرین کنم. شعار آن یکی باید این باشد: راه خودت را برو!

 

 

مرتبط:

مسیری که با هم طی کردیم-۱

مسیری که با هم طی کردیم-۲

مسیری که با هم طی کردیم-۳
 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۹ ، ۱۸:۵۸
پیمان ..

این را حمید چند وقت پیش توی اینستاگرامش نوشته بود. به جز خط آخرش که خود حمید مثال نقضش است، بقیه‌اش را دوست دارم برای ۳۱ سالگی‌ام تکرار کنم:

همان‌طور که فوتبال یک جام جهانی به هُلند بدهکار است؛ یا عراق که غرامت یک جنگ را به ایران بدهکار است؛ همان‌طور که آمریکا قد ۲۲۰ هزار کشته‌ی دو بمب اتم به ژاپن بدهکار است؛ یا فتحعلی‌شاه که یک ولیعهدی به عباس میرزا بدهکار است؛ تهران هم یک زیست درخور و درست و درمان به تو بدهکار است. تو که ته همه‌ی آن‌چه درش رفتی را درآوردی، تو که جاده‌های ایران برای ولگردی را خوب بلدی. تو که بیست سال پیش دهن قفسه‌های کتابخانه‌‌ی کانون را هم سرویس کرده بودی. تهران یک زیست در خور به تو بدهکار است، رفیق. دانشگاه یک اپلای دکترای آن‌ور آبی بهت بدهکار است. خودرو سازی‌ جهان هم یک هایلوکس دوکابین صدفی بهت بدهکار است.
اما بدی این دنیا و جبر جغرافیایی‌اش در همین عکس امروز عیان است. زیر آسمانی گرفته از ابر، شاید هم دود. در کشوری که دیوار کوتاهش گل منگل است ولی جا به جا سیمانش ریخته و رسوا شده است. اما بالای همین دیوار به ظاهر کوتاه، تا دلت بخواهد نرده هست. نرده بالای نرده. مانع بالای مانع. سطل آشغالی که حتم برای دور انداختن خودمان گذاشته‌اند و ما که صبورانه تاب می آوریم. 
بین روزهای‌مان یک ساعتی خالی می‌کنیم. حتی نمی‌دانیم کجا می‌رویم! راه می‌رویم و راه می‌رویم. از خودمان می‌گوییم. از حسرت‌ها از امیدها. از آن چیزها که می‌خواستیم بشویم. از رفقای‌مان که پخش و پلاس این ‌دنیا شده‌اند. از لوزر بودن‌مان. از اینکه زندگی یک بازی لوس بی‌قاعده است. من عقلم به جایی قد نمی‌دهد. کاری به کار بدهکاری‌های دنیا به خودم ندارم.  چون که در به دست آوردن‌ها همیشه پاره شده‌ام. این قاعده را پذیرفته‌ام. همیشه صد را نشانه رفته‌ام چیزی در حد  چهل‌و‌پنج به زور گیر آورده‌ام. اما بین همه‌ی این باخت‌ها بین همه‌ی این گُه‌شانسی‌ها گمان کنم بیست سال پیش ‌آن‌قدری خوش‌شانس بوده‌ام که تک و توک رفقایی چون تو را قُر زده‌ام. و حتی برای یک بار هم شده از خوشبختی خود خوشحالم. ولی گمانم دنیا در قبال تو چوب خطش پرتر از این حرف‌هاست. گمانم دنیا یک دوست خوب شش هم دانگ هم به تو بدهکار است.

 

برای ولگردی‌های ناتمام‌مان به وسعت همین کره خاکی

#حمیدوو

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۹ ، ۰۹:۰۷
پیمان ..

تداکس اصفهان را دوست داشتم. از نظم‌شان خوشم آمد. از این‌که از سه ماه قبلش خبر داده بودند می‌خواهیم رویداد برگزار کنیم و گام به گام پیش آمده بودند. ما را از کانال موفقیت‌های کوچک برای ایران پیدا کرده بودند. خانم کاظمی بود که زنگ زد و گفت همچه رویدادی را می‌خواهیم برگزار کنیم. 
چهارچوب‌های برگزاری رویداد تد را دقیق اجرا می‌کردند. شعار امسال برنامه‌شان «راه‌حل‌های ساده» بود. اول یک خلاصه‌ی نیم‌صفحه‌ای از ارائه‌ی پیشنهادی‌ام برای‌شان فرستادم. فکر کنم در مجموع چند ساعتی با هم حرف زدیم و داستان‌ها را گفتم و سر انتخاب یک چهارچوب برای ارائه به جمع‌بندی رسیدیم. این که داستان تغییر قانون تابعیت برای فرزندان مادر ایرانی را چطور تعریف کنم که یک راه‌حل ساده هم داشته باشد. باید تا جای ممکن ساده‌سازی می‌کردم. بعد متن اولیه‌ی ارائه را برای‌شان نوشتم. فکر کنم یک متن ۱۵۰۰ کلمه‌ای بود. قصه‌های زیادی داشت. دو بار متنم رفت و برگشت خورد که باید کوتاه‌تر کنی و این‌ها را اگر بخواهی موقع ارائه بگویی بیش از ۱۵ دقیقه طول می‌کشد و... بعد از نهایی کردن متن دو سه بار فرستادن صوت بود و بعد هم دو سه بار فرستادن ویدئو و گفتن نکاتی برای بهتر کردنش و...
برای خودم هم مبهم بود که چطور می‌خواهند برگزار کنند. اول آذر گفتند که محل برگزاری میدان نقش جهان خواهد بود. عالی‌قاپو را می‌گیریم و با تصویری از زمینه‌ی نقش جهان شما در ایوان عالی‌قاپو ارائه می‌دهید. به خاطر کرونا بلیت‌فروشی و حضار نخواهیم داشت و برنامه‌ به صورت آنلاین پخش می‌شود. رویایی بود. 
یک هفته قبل از رویداد گفتند که نقش جهان نشده. عکس یک کره‌ی خیلی بزرگ کنار زاینده‌رود را برایم فرستادند که محل برگزاری رویداد این‌جا خواهد بود. فکر کردم رصدخانه است.
بلیت هواپیما گرفتند. سومین روز مرگ آقا را نماندم و آمدم تهران و با والذاریاتی خودم را به فرودگاه رساندم. ترس از کرونا و حدود یک سال سفر نکردن بد جور تنبل و لخت و سنگینم کرده بود. ترافیک تهران فراتر از حد برآوردهای من بود. شانسم پرواز تهران به اصفهان تأخیر داشت و با این‌که دیر رسیدم کانترش بسته نشده بود. هواپیما از نوع ای تی آر ملخ‌دار بود. کوچک بود و همه‌ی مسافرها دور از هم کنار پنجره نشسته بودند. 
هر چه قدر به مغزم فشار آوردم که طرز کار موتورهای هواپیما و توربین‌ها و تهویه‌ی مطبوع هواپیما را به یاد بیاورم نشد که نشد. یادم بود که تهویه مطبوع هواپیما خاص است و با ماشین و خانه فرق دارد. این‌ها چیزهایی بود که توی درس‌های دوره‌ی لیسانس مهندسی مکانیک خوانده بودم. جزء درس‌هایی بود که نمره‌هایم در آن‌ها خوب بودند. هم توربین گاز را خوب یاد گرفته بودم و هم طراحی سیستم‌های تهویه را. اما به محاق فراموشی رفته بودند. همه چیز گذشته بود. سال‌ها گذشته بود. وقتی توی هواپیما نشسته بودم به وضوح قیافه‌ی استاد موقرمزمان را به یاد می‌آوردم. بهش می‌گفتیم پل اسکولز. اما جزئیات کارکرد توربین هواپیما... از این فراموشی می‌فهمیدم که خیلی سال گذشته و من نه به خاطر آن درس‌ها و نه به خاطر یک مهارت مهندسی بلکه به خاطر تلاش برای حل یک مسئله‌ی اجتماعی و درصد ناچیزی موفقیت در آن تلاش راهی اصفهان بودم. به خودم می‌گفتم آره حقیقت اینه که تو با اون مهندسی مکانیک احتمالا هیچ وقت برای ارائه توی تداکس اصفهان دعوت نمی‌شدی. احتمالا اگر هم می‌رفتی علوم اجتماعی می‌خواندی هیچ وقت خلاقیت و جسارت تلاش برای حل یک مسئله‌ی اجتماعی را پیدا نمی‌کردی و نهایت کارت می‌شد همین پژوهش‌ها و مقاله‌هایی که اساتید دانشگاهی و دانشجویان می‌نویسند...
این‌که بهترین سال‌های جوانی‌ام صرف خواندن مهندسی مکانیک شده بود اذیتم نمی‌کرد. این‌که من طرز کار توربین هواپیما را به یاد نمی‌آوردم اذیتم می‌کرد. دردم را می‌دانستم. دردم حتی به یاد نیاوردن هم نبود. این که به یاد نمی‌آوردم به خاطر گذشت زمان بود. دردم گذشت زمان بود. دردم دود شدن زندگی بود.
توی هواپیما حس می‌کردم این ارائه برای خودم خیلی مهم خواهد بود. من هیچ نشان و شاخصی در درون خودم نداشتم که حس کنم سال‌های زیادی گذشته. در درون جوان بودم. حتی از نظربدنی از روزهای دانشجویی هم چست و چالاک‌ترم. اما به یاد نیاوردن طرز کار توربین هواپیما زد تو گوشم که ۱۰ سال از دوران دانشجویی‌ات گذشته. زد تو گوشم که بدبخت سه دهه از زندگی‌ات گذشته و احتمالا همین اتفاقات کوچک اوج‌های زندگی‌ات خواهد بود.
آقای زاهدی با نیسان پیکاپ تا بن دندان مسلحش (لاستیک گل درشت و پروژکتور و ارتفاع تقویت‌شده و...) آمد دنبال‌مان. سه نفر از تهران آمده بودیم. من و آقای قاضی‌نوری که جزء ارائه‌دهندگان بودیم و آرش برهمند که مجری برنامه بود. یک راست رفتیم باغ گل‌های اصفهان. محل برگزاری رویداد آن‌جا بود. گلخانه‌ی استوایی را تازه راه‌اندازی کرده بودند و در منظره‌ی صخره‌ای آب‌چکان با گل و گیاه‌های استوایی باید ارائه می‌دادیم. یک دور تمرین کردیم. یک دور هم روز جمعه قبل از برنامه باید تمرین می‌کردیم و بعد از ناهار هم خود برنامه‌ی اصلی که پخش آنلاین از لایو اینستاگرام داشت. 
ارائه‌ام را دیگر حفظ شده بودم. سعی کرده بودم به فشرده‌ترین حالت ممکن کاری را که توی دیاران انجام داده بودیم روایت کنم. می‌دانستم که هر کدام از جمله‌های ارائه ۱۰۰ تا جمله‌ی توضیحی هم پشتش دارند. فشرده‌سازی کرده بودم در حد بنز. یک سری چیزها را هم خط زده بودم که گفتن‌شان خوب بود. اما محدودیت زمان نمی‌گذاشت. من باید در خدمت شعاری که گفته بودم ارائه می‌دادم: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن. انگلیسی‌اش خلاصه‌تر هم می‌شد: اسپیک این پابلیک.
همین که هواپیما در باند فرودگاه اصفهان نشست باران شروع به باریدن کرد. پیش خودم گفتم باران را با خودم از لاهیجان به اصفهان آورده‌ام. شب بعدش که برگشتم تهران هم دقیقا به محض بیرون آمدنم از سالن ترمینال ۲ فرودگاه مهرآباد باران در تهران شروع به باریدن کرد. پیش خودم باد کردم که باران از لاهیجان به اصفهان و از اصفهان به تهران آوردم!
چون رویداد پخش آنلاین بود تعداد ارائه‌ها را کم کرده‌ بودند. ۶ نفر بودیم. ۲ نفرمان از تهران آمده بودیم. ۲ نفر از شیراز و ۲ نفر هم از خود اصفهان. ایمان ابراهیمی از پرنده‌نگری حرف زد. دکتر ناجی از اقتصاددان‌های رمال. دکتر قاضی‌نوری از پیش‌بینی‌پذیر بودن و خانم حمداوی از تدبیرهایی برای این‌که زباله‌های خانگی شیرابه نداشته باشند. آقای زارع هم از تلاش‌هایش برای احیای تالای کمجان گفت و من هم از داستان تغییر قانون تابعیت بچه‌های مادر ایرانی: در صحنه‌ی عمومی حرف بزن.
خلوت بود. حضاری نداشتیم. باید نوبتی می‌رفتیم رو به دوربین می‌ایستادیم و ارائه می‌دادیم. تا نوبت‌مان شود توی باغ گل‌ها می‌چرخیدیم و پیاده‌روی می‌کردیم. قشنگ هم بود. اصفهان بعد از شبی بارانی، خواستنی شده بود. هر کدام‌مان قدم‌هایی کوچک برای معنادار کردن زندگی برداشته بودیم. قدم‌هایی خیلی خیلی کوچک. دیدن آن‌ آدم‌ها برایم امیدوارکننده بود.
موقع برگشت زودتر به سمت فرودگاه اصفهان حرکت کردم. کار چندانی نداشتم. شب بود. رفتم توی سالن فرودگاه نشستم. حس خوبی داشتم راستش. نه از خود ارائه. از یک جور حس قدر دیدن. از این که دیده می‌شوی. از این که فقط قرار نیست فحش بشنوی و برچسب بخوری و ترس و لرز داشته باشی. برای یک بار هم که شده به خاطر عجیب غریب بودن کار و بار نگاه عاقل اندر سفیه ندیدم. اما توی همان فرودگاه حسی از ناپایداری روزهای آینده شروع به خزیدن کرد. پرونده بسته شده بود. به قول مهدی میشن کامپلیتد. اما حس سرد و لزجی از خب بعدش چه داشت نفوذ می‌کرد...
 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۹ ، ۱۱:۳۰
پیمان ..

این‌ها تجربه‌ی حدود یک سال و نیم دوچرخه‌سواری من در شهر تهران است. در اینستاگرام صفحات خیلی زیادی هستند که اطلاعات فوق‌العاده خوبی در مورد مقدمات دوچرخه‌سواری ارائه می‌کنند. چه نوع دوچرخه‌ای سوار شویم؟ دوچرخه‌ها چطور کار می‌کنند؟ برای دوچرخه‌سواری چه لباسی بپوشیم؟ دوچرخه را چطور نگه‌داری کنیم؟ و... مطمئنا آدم‌های خیلی خفنی توی تهران هستند که تجربه‌ی آن‌ها صدها برابر من است. آن‌ها هم می‌توانند این تجربه‌نگاری را کامل‌ کنند.

پیاده‌رو- خط دوچرخه- خیابان- خط ویژه اتوبوس- اتوبان؛ کدام؟

به نظرم هیچ حکم کلی‌ای وجود ندارد. من فقط  قائل به یک اصل هستم: از جایی برو که برایت بیشترین امنیت جانی فراهم می‌شود. 

مطابق با این اصل ممکن است در جایی از خط ویژه‌ی اتوبوس بروم. در جایی ورود ممنوع بروم. در جایی میدان را خلاف سایر ماشین‌ها دور بزنم و... کاملا بستگی به جغرافیای محل عبور و تشخیص من دارد. مطابق با این اصل به هیچ وجه در جاهایی که با بقیه‌ی ماشین‌ها اختلاف سرعت بیش از ۳۰-۴۰ کیلومتر است نمی‌روم. برای یک دوچرخه‌سوار به همین علت اتوبان حرام است. مهم‌ترین نکته حفظ جان من است. قانون و فرهنگ‌سازی و این‌ها را بی‌خیال. در شهر پلشتی چون تهران فقط حفظ جان مهم است.

البته هر کدام از این‌ها در عین بی‌قاعدگی برای خودشان قاعده دارند:

چون دوچرخه به هر حال وسیله‌ی نقلیه به شمار می‌رود، جایش قاعدتا در خیابان است. خیابان‌هایی که خط دوچرخه دارند، حتما از خط دوچرخه برو. به غیر از خط دوچرخه‌ی وسط بلوار کشاورز، بقیه‌ی خط دوچرخه‌ها نسبت به خیابان فضای امن‌تری را فراهم می‌کنند. مشکل خط دوچرخه‌ها در زمان‌های شلوغی خیابان، موتوری‌ها هستند که وارد خط دوچرخه‌ می‌شوند. اگر راه دارد که سبقت بگیرند اجازه‌ی سبقت به آن‌ها بده. اما اگر سبقت گرفتن‌شان برای تو خطرناک می‌شود از وسط خط دوچرخه‌ برو و به هیچ وجه به آن‌ها امکان سبقت نده. دقیقا همان رفتاری را داشته باشد که راننده تریلی‌ها توی جاده‌های دو طرفه دارند. اگر فضا داشته باشند از منتهی‌الیه راست می‌روند تا ماشین‌ها بتوانند سبقت بگیرند. اما اگر ببینند خطر تصادف بالا می‌رود می‌اندازند وسط و امکان سبقت را می‌گیرند. عموم خط دوچرخه‌های تهران فضای سبقت دارند. بنابراین با موتوری‌ها لج‌بازی نکن. نیازی نیست تمام گاو و گوساله‌های این شهر را آدم کنی. تو فقط باید کاری کنی که گاو و گوساله‌ها به تو شر کمتری برسانند. 

در مواردی که خیابان خط دوچرخه ندارد: سرعت دوچرخه از بقیه وسایل کمتر است، پس باید حتما در سمت راست خیابان برانی و جایت وسط خیابان نیست. در سمت راست خیابان همیشه ماشین‌ها پارک‌اند و احتمال این‌که دری ناگهان جلویت باز شود همیشه وجود دارد. بنابراین همیشه یک فاصله‌ی یک متری با ماشین‌های پارک شده داشته باش. در جاهای زیادی از تهران حفظ همین فاصله‌ی یک متری با ماشین‌های پارک‌شده غیرممکن می‌شود. در این‌جاها باید حواست همیشه به سه چهار تا ماشین جلوترت باشد که راننده پشت فرمان نشسته یا نه. دستت هم حتما آماده‌ی ترمز گرفتن باشد.

خیابان‌ها پر از سرعت‌گیرند. موقع عبور از سرعت‌گیرها و دست‌اندازهای خیابانی از روی زین بلند شو و ایستاده عبور کن. زانوها کمی خاصیت کمک‌فنری دارند. اما استخوان‌های کمر حالت کمک‌فنری ندارند. ضرباتی که در طولانی‌مدت وارد می‌شوند اذیتش می‌کنند. قرار نیست به خاطر دوچرخه‌سواری دچار مصدومیت شوی.

حواست به درپوش فاضلاب‌های تهران باشد. کلا یک استانداری هست که سوراخ‌های درپوش فاضلاب‌ها نباید در جهت حرکت عبور وسایل نقلیه باشند. اما در تهران موارد زیادی هست که این‌گونه نیست و سوراخ‌ها کاملا در جهت حرکت وسایل نقلیه است. ماشین‌ها مشکلی ندارند. اما دوچرخه‌سوارها اگر حواس‌شان نباشد و چرخ جلوشان برود توی آن سوراخ‌ها با مخ می‌خورند زمین و زین هم با شدت در نابدترشان فرو می‌شود. 

در عبور از خیابان‌ها حواست به کوچه‌های موازی هم باشد. در خیلی از موارد ماشین‌ها به خاطر یک طرفه بودن یا تنگ بودن کوچه‌ها و... از کوچه‌ها رد نمی‌شوند. تو به عنوان یک دوچرخه‌سوار به هیچ وجه محدودیت خیابان و کوچه‌ی یک طرفه را نداری. اگر کوچه‌های موازی وجود دارند حتما از آن‌ها استفاده کن. هم دود کمتری می‌خوری و هم آلودگی صوتی کوچه‌ها به مراتب از خیابان کمتر است. به عنوان مثال من وقتی از میدان رازی می‌خواهم به سمت میدان فردوسی بروم، سعی می‌کنم کوچه‌ها را پلکانی بالای بیایم و از خیابان‌های اصلی کارگر و انقلاب و.... کمتر رد شوم.

تاکسی‌ها سرطان‌اند. به عنوان یک دوچرخه‌سوار تمام تاکسی‌های زرد و سبز علامت خطرند. چون ‌آن‌ها به ناگهان می‌ایستند. به ناگهان می‌پیچند. اگر در خیابان تاکسی‌ای ایستاده حتما حتما به خودت بگو به محض این‌که رسیدم کنارش حرکت می‌کند. راننده‌های‌شان آن‌قدر خسته و داغان‌اند که واقعا هیچ چیزی را در نظر نمی‌گیرند. همیشه از تاکسی‌ها فاصله بگیر و بدترین حالت‌ها را در موردشان شبیه‌سازی کن تا اتفاقی نیفتد.

جاهایی هست که ماشین‌ها برای خودشان هم جای تکان خوردن ندارند. در این جور جاها اصلا وارد رقابت با ماشین‌ها برای تصاحب فضا نشو. سریع بپر توی پیاده‌رو. هیچ پیاده‌رویی برای دوچرخه‌سوارها غیرممکن نیست. در بعضی پیاده‌روها مانع‌های فیزیکی برای موتوری‌ها هست. اما توی دوچرخه‌سوار پیاده می‌شوی و دوچرخه را بلند می‌کنی، به موتوری‌ها یک بیلاخ نشان می‌دهی و در کمال امنیت و آرامش از پیاده‌رو رد می‌شوی.

توی پیاده‌رو مواظب عابر پیاده‌ها باش. حتما حتما بوق یا زنگ داشته باشد. یا سوت بزن و هو بکش. آدم‌ها توی تهران هوش و حواس ندارند. نمی‌توانند به یک خط مستقیم راه بروند. ذهن‌هایشان به شدت مشغول است. برای خودشان توی پیاده‌رو کج و کوله می‌شوند و احتمال برخورد با آن‌ها هست.

وقتی در خیابانی یک طرفه داری در جهت عکس ماشین‌ها عبور می‌کنی حتما از همان مسیری برو که بقیه‌ی موتوری‌ها دارند خلاف می‌روند. همان‌طور که مورچه‌ها نوعی ماده‌ی شیمیایی ترشح می‌کنند و مسیر عبور همه‌شان از یک خط است، موتوری‌ها هم در ورود ممنوع رفتن در خیابان‌های مختلف عموما یک مسیر خاص را خلاف می‌روند. مثلا خیابان خواجه‌نصیر طوسی که از میدان امام حسین به طرف میدان سپاه یک طرفه است. همه‌ی موتوری‌هایی که این خیابان را برعکس ماشین‌ها خلاف می‌روند از سمت راست حرکت می‌کنند. اصلا از سمت چپ نمی‌روند. من بعد از مدت‌ها فهمیدم که از سمت چپ چندین خیابان شمال-جنوب ماشین به خیابان خواجه‌نصیر سرازیر می‌کنند و سمت چپ برای کسی که خلاف می‌رود خطرناک است. به شعور جمعی باید احترام گذاشت.

تو به عنوان دوچرخه‌سوار به هیچ وجه دو بار پشت یک چراغ قرمز نخواهی ایستاد. بقیه‌ی ماشین‌ها هم که ایستاده‌اند تو می‌روی و می‌روی و جلوی ماشین‌ها منتظر سبز شدن چراغ می‌مانی. هیچ دوربینی ایستادن تو بر خط عابر پیاده را جریمه نمی‌کند. همیشه سر چراغ‌قرمزها در منتهی الیه راست جلوی جلو بایست. همیشه بین قرمز شدن یک سمت و سمت شدن سمت دیگر فاصله‌ای ۲-۳ ثانیه‌ای هست. همیشه از این فاصله‌ی ۲-۳ ثانیه‌ای استفاده کن و زودتر از بقیه‌ی ماشین‌ها حرکت کن. البته که حتما باید مواظب باشی که از سمت مخالف ماشین نمی‌آید. به لطف دوربین‌ها ماشین‌ها چراغ‌قرمزها را زیاد نمی‌پیچانند. آن فاصله‌ی ۲-۳ ثانیه‌ای حاشیه‌ی امن عبور از چهارراه است. اگر هم آن ۲-۳ ثانیه از کف رفت، همیشه از منتهی الیه راست رد شو.

در عبور از میدان‌ها یک اصل را در نظر بگیر: جهت و زمان عبور تو از میدان باید به نحوی باشد که کمترین حالت عمود شدن حرکت بقیه‌ی ماشین‌ها بر جهت حرکت تو پیش بیاید. خطرناک‌ترین حالت در عبور از میدان این است که ماشینی از بغل به تو بزند. باید کاری کنی که این حالت احتمالش خیلی کم شود. برای این‌کار سه تا ایده می‌شود زد: از جایی از میدان حرکت کن که عرض کمتری در خطر هستی. مثلا بیرونی‌ترین شعاع میدان که فقط به اندازه‌ی عرض خیابان بعدی تو را در معرض خطر قرار می‌دهد. همیشه ماشین‌های دیگر را سپر بلای خودت قرار بده و سمت راست ماشینی که هم‌جهت با تو دارد حرکت می‌کند رکاب بزن. در خیلی از اوقات میدان را در جهت عکس بقیه‌ی ماشین‌ها رکاب زدن امنیت بیشتری فراهم می‌کند. چون این‌جوری تو وارد رقابت با بقیه‌ی ماشین‌ها برای عبور از میدان نمی‌شوی. 

در بعضی موارد ماشین‌ها توی میدان به هم گره می‌خورند. این جور وقت‌ها حتما پیاده شده و عین یک عابر پیاده از میدان رد شو. معمولا در این جور وقت‌ها ماشین‌ها جوری با هم لجبازی می‌کنند و به هم می‌چسبانند که کاغذ از بین آن‌ها رد نمی‌شود چه برسد به یک دوچرخه‌سوار تنها. کلا ازین که پیاده شوی و دوچرخه‌ به دست رد شوی نگران نباش. حفظ جانت مهم‌ترین چیز است. 

در استفاده از خط ویژه‌ی اتوبوس ۲ تا نکته مهم است: 

هیچ وقت در خط ویژه‌هایی که فقط به اندازه‌ی یک اتوبوس عرض دارند رکاب نزن. چون اگر اتوبوس از پشت بیاید فضای سبقت از تو را ندارد و ممکن است راننده‌اش بی‌اعصاب باشد و مماس با تو رد شود و تو را حتی بکشد. مثلا خط ویژه‌ی اتوبان رسالت برای یک دوچرخه‌سوار حرام اندر حرام است. یا مثلا خط ویژه‌ی ایستگاه امام‌حسین تا ایستگاه بوعلی که وسطش جدول دارد و اتوبوس فضای سبقت ندارد حرام اندر حرام است و... 

در روزهای عادی خط ویژه‌های جنوب به شمال رکاب نزن. چون سربالایی است و تو نمی‌توانی سرعت بالایی بروی. اتوبوس‌ها تند و تند به تو می‌رسند و هی باید از تو سبقت بگیرند و ممکن است پشت فرمان یکی‌شان گرازی نشسته باشد و درست و اصولی و بافاصله از تو سبقت نگیرد و... خط خط ویژه‌ی راه‌آهن- تجریش در روزهای عادی به هیچ وجه پیشنهاد نمی‌شود. شمال به جنوب چون سرپایینی است از اتوبوس‌ها سریع‌تری و اگر عجله داری اشکالی ندارد.

کلا اگر عجله نداری خط ویژه‌ی اتوبوس را چندان پیشنهاد نمی‌کنم. تمام اتوبوس‌های تهران فرسوده‌اند و سرطان محض‌اند. توی خط ویژه با دوچرخه سرعت که می‌روی زرتی به اتوبوس بعدی می‌رسی و توی هر ایستگاه حجم عظیمی از دود تناول می‌کنی. آرام هم که بروی اتوبوس‌ها از پشت به تو می‌رسند و امکان گراز بودن‌شان پایین نیست. بعضی‌های‌شان حال می‌کنند تو را از بغل بترسانند. جدی می‌گویم. مماس با فرمان دوچرخه‌ات می‌آیند و سانتی‌متری خطا از تو به قیمت نابودی‌ات است. دقیقا بغلت که می‌رسند بوق می‌زنند تا یک قد بپری.

توی پارک‌ها هم حتما حواست به شیلنگ‌ها باشد. کلا وقت عبور از شیلنگ‌ها یا درز جوب‌های باریک حتما عمود بر جهت شیلنگ یا درز جوب حرکت کن. اگر کج باشی ممکن است شیلنگ زیر لاستیک سر بخورد و کله‌پا شوی یا ممکن است لاستیک بلغزد و برود توی جوب و با ملاج بیفتی زمین. طوقه‌ات هم کج خواهد شد.

برای یک دوچرخه‌سوار سرپایینی فوق‌العاده لذت‌بخش است. چون با یک رکاب زدن عین ماشین‌ها سرعت می‌گیری. خیلی اوقات از موتوری‌ها هم سریع‌تر می‌شوی. اما اصل خطرات دوچرخه‌سواری در همین سرپایینی‌ها رخ می‌دهند. در سرپایینی سرعتت می‌رود بالای ۴۰ کیلومتر و مثل هر وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگری سرعت بالا یعنی آسیب‌پذیر شدن. در سرعت بالا دست‌اندازها شدت بیشتری دارند. حتی ریزدست‌اندازهای چروک شدن آسفالت هم ترسناک می‌شود. به هیچ وجه در سرعت بالا یک دستی فرمان را نگیر. یا فرمان را شل نگیر. محکم محکم بگیر. من خودم سر شل گرفتن فرمان در سرپایینی یک بار به فنا رفتم. سرپایینی سرعت که می‌روی باید حواست چند برابر جمع شود و سرعت واکنشت بالاتر  برود.

کلا من آدم‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کنم: آدم‌هایی که از چرخش لاستیک ماشین جلویی‌شان می‌فهمند که‌ آن ماشین می‌خواهد به راست یا چپ برود و آدم‌هایی که تا ماشین جلویی راهنما نزند آن‌ها متوجه قصد و قرض ماشین جلویی‌شان نمی‌شوند. 
به نظرم آدم‌های دسته‌ی دوم برای دوچرخه‌سواری در تهران کار دشواری خواهند داشت و آدم‌های حواس‌جمع دسته‌ی اول می‌توانند لذت دوچرخه‌سواری در تهران را بچشند. تهران هنوز برای این‌که شهری برای دوچرخه‌سواری همگان باشد سال‌ها فاصله دارد.
در کل هم دو تا قاعده به نظرم خیلی مهم است: 

۱. از جاهایی برو که جانت بیشتر حفظ شود و کمتر در معرض خطر قرار بگیری.

۲. تا اطلاع ثانوی برای تصاحب فضا با هیچ کسی (ماشین‌ها، موتوری‌ها و...) وارد رقابت نشو. یک دوچرخه‌سوار هم خیابان را دارد هم خط ویژه هم پیاده‌رو. پس هر کدام نشد گزینه‌ی بعدی روی میزش هست. 

 

 

این نوشته به تدریج کامل‌تر می‌شود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۹ ، ۱۸:۵۱
پیمان ..

بهرام بیضایی برای کودکان چند تا کار خوب داشته: کتاب «حقیقت و مرد دانای» و فیلم کوتاه «سفر». به نظر من اصل جهان‌بینی بهرام بیضایی در مورد زندگی توی همین دو تا کارش نمود دارد. معنایی برای زندگی که یادگرفتنی است.

فیلم «سفر» را خیلی دوست داشتم. از جمله فیلم‌های اول بهرام بیضایی است. از تئاتری بازی‌های فیلم‌های بعدی‌اش چندان خبری نیست. نماد و نشانه‌ها به اندا‌زه‌اند. فیلم ریتم تندی دارد. قصه‌ی دو کودک کار که می‌خواهند یک آدرس را پیدا کنند. آدرسی که فکر می‌کنند محل زندگی پدر و مادرشان باشد. یتیم‌اند و بی‌پول. اندک مایه‌ای با کار کردن جمع کرده‌اند که آن هم خرج دو تا نان می‌شود و بقیه‌اش را هم یکی زرنگ‌تر از خودشان می‌دزدد و می‌رود. آدرس دور است. باید ماشین سوار شوند. اما پولی ندارند. پس پای پیاده می‌روند. به جست‌وجوی پدر و مادر می‌روند. از خرابه‌ها می‌گذرند. از ماشین‌های اسقاطی. درشکه‌های اوراقی. باید پرس‌‌وجو کنند. از میان هزاران در بسته می‌گذرند. از میان مردمان غرق در خواب می‌گذرند. پاهای‌شان زخم و زیلی می‌شود.
- برای این‌که درد پاتو نفهمی بیا خیال کنیم.
- برای این‌که نترسی بیا خیال کنیم.
خیال می‌کنند و ادامه می‌دهند و ادامه می‌دهند؛ و به در بسته می‌خورند. زن و مرد بچه‌ای ۱۰ ساله داشتند؛ نه بچه‌ای ۱۲ ساله. دست از پا درازتر برمی‌گردند و کنار خیابان می‌نشینند. جایی که دیالوگ طلایی فیلم خیلی تند و تیز گفته می‌شود. دفعه‌ی اول‌شان نیست. همان اول فیلم هم می‌فهمیم که دفعه‌ی اول‌شان نیست. یکی‌شان هی آدرس پیدا می‌کند و آن یکی هم هی پایه می‌شود و هی به در بسته می‌خورند. اما ادامه می‌دهند. 
- تو که می‌دونی هیچ کسو نداری... چرا هر روز می‌یای سراغ من؟
- برای فردا یه آدرس دیگه گیر میارم.

«حقیقت و مرد دانای» هم همچه مضمونی دارد. نقاشی‌های مرتضی ممیز توی این کتاب فوق‌العاده‌اند. کتاب ظاهری کودکانه دارد. اما لحن و برخی واژگان کتاب برای من بزرگسال هم ثقیل است و بعید می‌دانم کودکان با این کتاب ارتباط برقرار کنند. اما آن‌جا هم با پسر کوچکی همراه می‌شویم که می‌افتد به جست‌وجوی حقیقت و آن قدر می‌گردد و می‌گردد تا که پیر می‌شود. او سفر می‌کند. با آدم‌های مختلفی هم‌نشین می‌شود. از هر کدام تکه‌ای وام می‌گیرد. گوشه‌ای از حقیقت و بازنمی‌ایستد. نمی‌تواند که بازبایستد... حقیقت همیشه در حال رفتن است.
و حقیقت زندگی همین است: خنک آن قماربازی که بباخت آن‌چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
آن کودک فیلم سفر دائم در جست‌وجوی پدر و مادر خودش است. در جست‌وجوی اصل خودش. در جست‌وجوی سایه‌ای امن. شاید که هیچ گاه به آن‌ها نرسد. اما همین جست‌وجو و همین تلاش است که معنابخش زندگی‌اش است. دقیقا مثل مرد دانای کتاب «حقیقت و مرد دانای». شاید که همه‌ی این تلاش‌ها محکوم به شکست باشد.. اما قهرمان‌های بهرام بیضایی همین‌اند: دوباره شروع می‌کنند. دوباره به جست‌وجو می‌افتند. دوباره و دوباره و دوباره ...
همین جهان‌بینی است که بهرام بیضایی را واداشته از پس تمام مشکلاتی که برای فیلم ساختن و تآتر اجرا کردن و... برایش به وجود آمد دست از نمایشنامه‌نویسی و طرحی نو در انداختن برندارد. بله، همین جهان‌بینی است که باعث شده کارنامه‌ی بیضایی این چنین پربار و یادگرفتنی باشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..