سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

من خواستم صادق باشم, نگو صادق بودن هم یک نوع ماسک و تصنع است.

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

از صبح تا به حال من برای قضای حاجت 27500 تومان پول پرداخت کرده‌ام.

 500 تومان به آقای دستشویی عمومی میدان 7حوض و 27000 تومان هم به آقای بهداری بیمارستان ناجا برای آزمایش اعتیاد. 

از ایام کودکی از ایستاده قضای حاجت کردن ترس داشتم. حتا وقتی توی جاده وسط بر و بیابان تنگم می‌گیرد هیچ وقت نمی‌توانم خودم را قانع کنم که بایستم و رو به بی‌کرانگی دشت یک منحنی درجه‌ی 2 از آب و اوره را بیافرینم. یک ترسم به خاطر این است که لحظه به لحظه این منحنی به خودم نزدیک‌تر می‌شود و می‌ترسم که آخرین خطوط منحنی شلوارم را مورد عنایت قرار بدهند و آن عادت و حس روانی ادرار... ترس‌های دیگر را هم بماند... 

امروز اما ایستاده قضای حاجت کردن بهم چسبید! به خاطر این بود که 27000 تومان خرج این قضای حاجت کردم؟ به خاطر این بود که وقتی رفتم توی اتاقک و رو به آینه ایستادم و ادرار کردم سرباز بدبختی ایستاده بود و از توی آینه به ادرار کردن من نگاه می‌کرد؟ نه، به خاطر این‌ها نبود.

به خاطر کاسه‌توالت سرپایی اتاقک بود. تا به حال تجربه‌ی عملی‌اش را نداشتم. ولی دوای درد نزدیک شدن منحنی درجه‌ی 2 به آدم بود... ایستاده‌ قضای حاجت کردن یعنی فشار به تمام اعضا، از زانو بگیر تا ماتحتی که درگیر نیست، ولی با نشستن درگیرش می‌کنیم! این کاسه توالت نیم‌وجبی دوای درد بود... تازه فهمیدم که چرا وقتی این رفقای خارج‌نشین می‌گویند توی ایستگاه متروها ازین دستشویی سرپایی‌ها فراوان است، یک جور لحن آسایش و راحتی و خاطره‌ی شیرین دارند!

بعد که آمدم بیرون، به آن سربازه فکر کردم که از صبح تا عصر کارش این است که از توی آینه به ادرار کردن ملت نگاه کند. چه شود... بعد یاد مهدی افتادم که رفته بود استان سوئد. بهش گفتیم از ولایت سوئد چه خبر؟ گفت امن و امان و آسایش مطلق. گفت تنها شلوغ کاری این چند وقته یک تظاهرات فمینیست‌ها بوده که اعتراض کرده‌اند که چرا مردها دستشویی سرپایی دارند اما زن‌ها ندارند... از سطح توقعات‌شان کلی خنده زده بودم، غافل ازین‌که مساله‌ی مهمی بوده!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۲:۴۲
پیمان ..

"یک روز که یخبندان سختی بود، وقتی بسته‌ای را که برایم فرستاده بود باز کردم، در میان چیزهای بسیاری که زحمت خریدشان را بر عهده گرفته بود، زیردامنی کوچکی از فلانل انگلیسی یافتم که او اظهار می‌داشت آن را پوشیده است و اکنون از من می‌خواست تا از آن جلیقه‌ای برای خود درست کنم. نامه‌اش بیانی شیرین داشت و پر از نوازش و ساده‌دلی بود. این توجه خاص که از حد دوستی فراتر می‌رفت، چنان که گویی جامه از تن خود کنده بود تا به من بپوشاند به قدری در نظرم مهرآمیز جلوه کرد که با شور و هیجان، صد بار نامه و زیردامنی را اشک‌ریزان بوسیدم. ترز گمان کرد که دیوانه شده‌ام. جای شگفتی است که در میان آن همه مهر و محبتی که خانم دپینه نثارم می‌کرد، هیچ یک به اندازه‌ی این کار او مرا تحت تاثیر قرار نداد و حتی امروز هم پس از کدورتی که در میان‌مان به وجود آمده است،‌هرگز نتوانسته‌ام آن را دوباره به خطر بیاورم و متاثر نشوم."


اعترافات/ ژان ژاک روسو/ ترجمه‌ی مهستی بحرینی/ ص521


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۶
پیمان ..

از همان صبحش پشت سر هم تبریک‌ها بود که توی فیس‌بوق و اینستاگرام می‌دیدم. ظریف با گرافیک‌های مختلف قهرمان بود و خدا قوت پهلوان و خیلی مردی و این‌ حرف‌ها به سمتش روان بود. توی آن هیر و ویری مانده بودم اندر کار محمدحسین که وسط دعوا پا شده بود رفته بود وین با آلن ایر (سخنگوی وزارت خارجه‌ی آمریکا) عکس یادگاری انداخته بود...

ولی بعدش واکنش‌های سرد و منفی هم سر و کله‌اش پیدا شد. چیزی که برایم جالب بود، طرز واکنش خارج‌نشین‌ها و داخل‌نشین‌ها بود. خارج‌نشین‌ها از این توافق هیجان زده بودند. غیرسیاسی‌ترین‌های‌شان هم تبریک نوشته بودند و ذوق‌زدگی نشان داده بودند. ایران به جهان بازگشته است: We're Back, Bitches!. این را یکی از بچه‌ها نوشته بود. 

پریسا نوشته بود: "چه خوش روزی بود، روز توافق. به امید فرداهای روشن تر"

صادق نوشته بود: "الان احمدی نژاد اگه روی بالکن هتل جای ظریف بود خطاب به خبرنگاران می گفت:

از ساعت چند اینجایین؟. 6؟  7؟؟  8؟؟؟

خسته نشدین؟

کی خستس؟!"

آرش نوشته بود: "الآن خب یه سری احساسات دوگانه‌ست که همین‌طور پخش و پلاست. یعنی این‌طوری نیست که یکی دلش پیشرفت ایران رو بخواد و از نتیجه دادن این ماجرا برای وضع مردم خوشحال نشه، ولی خب خیلی‌ها ته دلشون می‌گن چرا اصن کار باید به این‌جا می‌کشید. بعد دوباره چراییش رو هم می‌دونن. قضیه و دعوا سر چیزی که دادیم و گرفتیم نیست. نمی‌گم اهمیت نداره، ولی دلیل شادی و غم نیست. فکر می‌کنم دلیل اصلی خوش‌حالی، امید حرکت از توی ایرانه، به سمت پیشرفت منطقی توی صلح با دنیا و دلیل اصلی ناراحتی هم، ترس از این که الزامن این نتیجه به این معنی نیست. بعد خب دو تاش منطقیه. خب می‌خواید دعوا کنید، سر این دعوا نکنید که باختیم تو مذاکرات، یا مردم الکی خوشن یا چرا تو با این که بهشت شده ناراحتی. با تشکر"

ولی داخل‌نشین‌ها یا واکنش نشان نداده بودند و به سکوت برگزار کرده بودند یا اگر خوشحال بودند با یک جور بغض سیاسی که گفتمان غیراحمدی‌نژادی به پیروزی رسیده است همراه بود. یا حداقل در بین نوشته‌های دوستان من این طوری‌ها بود. به نظر داخل‌نشین‌ها انگار هنوز اتفاقی نیفتاده... من دیشب با جمعی از دوستان حزب‌الهی هم بودم. برایم چیزی که ناراحت‌کننده بود این بود که آن‌ها ازین توافق خوشحال نبودند. تیکه می‌انداختند که با این توافق مردم حالا می‌توانند آب آشامیدنی بخورند... با دیدن آن‌ها امروز دوست داشتم حداقل خوشحال باشم. به نظرم خوشحال نبودن فقط می‌توانست از کینه باشد. 

ولی راستش... مذاکره و توافق یادم رفته بود. فقط به مصاحبه‌ی کاری فکر می‌کردم و این که باید چه‌ها بگویم و چه‌ها نگویم و روی چه چیزهایی مانور بدهم و این‌ها. خودم را برای 1 ساعت حرف زدن آماده کرده بودم. اما آقای مدیرعامل شرکت خیلی بداخلاق بود. نه حرمت سردر 50 تومانی تازه تعمیرشده را نگه داشت و نه حرمت شریفی بودنم را. اصلا وقتی آقای شماره‌ی 3 در مورد سطح تحصیلات پرس و جو کرد با بی‌حوصلگی تمام گوش داد و قبل از این‌که از تجربه‌های کاری حرف بزنم صاف صاف توی چشم‌هایم نگاه کرد گفت ما آدم تمام وقت می‌خواهیم. اگر هم شما را استخدام کنیم به عنوان کارآموز استخدام می‌کنیم و اگر هم کارآموز استخدام کنیم شما باید به ما تعهد خدمت چندساله بدهید. بهش گفتم شما هنوز در مورد تجربه‌های کاری من و مطالعات من چیزی نشنیده‌اید و توی دلم گفتم مگر می‌خواهی برده استخدام کنی؟! گفت خب بفرمایید. 15دقیقه حرف زدم برای‌شان و جمله‌ی آخری که بهم گفتند به نظرتان چه بود؟ آقای شماره‌ی 3 ازم پرسید: تصادف داشتی؟ گفتم نه. چرا. یک بار یک راننده تاکسی زد به گلگیر ماشینم. گفت: بیهوش شدی؟ گفتم: نه. برای چه آخر؟! گفت پس چرا گوشه‌ی پیشانی‌ات ترک دارد؟! گفتم: جای آبله‌مرغان است از 7سالگی‌ام. و از اتاق‌شان بیرون آمدم.

آدم گاهی وقت‌ها نمی‌تواند بزرگ فکر کند. نمی‌تواند در مقیاس کلان فکر کند و مثلا خوشحال باشد. از روی کینه هم نیست خوشحال نبودنش... فقط...

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۴
پیمان ..

امسال کم‌جمعیت‌تر بودیم. خیلی‌ها نیامده بودند. من هم اولین افطار امسالم بود که نمی‌پیچاندم و با آن‌که هنوز تار و گرفته بودم رفتم. پارسال بیشتر بودیم. امسال که معلم قدیمی‌مان هم آمده بود باید بیشتر می‌بودیم، اما کمتر بودیم. معلم تاریخ‌مان بعد از 10 سال هم‌سفره‌ی افطارمان شده بود. کجا؟ توی پارک. سر موقع آمد. محمد امسال دعوتش کرده بود. و آن قدر خاکی بود که بی‌سرپناهی‌مان را به هیچ بگیرد و آهسته آهسته بیاید به پارک. من و حمید زودتر رسیده بودیم و تنها کسی که سر موقع آمد معلم تاریخ‌مان بود. پرسید بقیه‌ی بچه‌ها کجا‌اند؟ گفتیم می‌آیند. حال و احوال کردیم. زنگ زد که برایش سیگار بخرند و نشست به حال و احوال...

و حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید به خاطر همین سیگار است... 

تعریف کرد که توی جنگ سیگار کشیدن ممنوع بوده. رفته به فرمانده‌اش گفته که آقا من بی‌سیگار نمی‌تونم. خون به مغزم نمی‌رسه. فرمانده هم بهش نقطه‌ای را نشان داده و گفته 500متر از آن‌جا دورتر می‌روی سیگارت را می‌کشی و تند برمی‌گردی. می‌گفت بعد از آن فرمانده بهم می‌گفت: 500متری. لقبم شد 500متری. 

صابر برایش یک بسته کنت قرمز خرید. و بعد از اذان، خرمای اول را که خورد، سیگار اول را آتش زد و تعارف‌مان کرد و همه تعارفش را رد کردیم. 10 نفر آدم 25-26ساله جمع شده بودیم و یک کدام‌مان سیگار نکشیدیم و او مرد و مردانه 4تا سیگار سهمیه‌ی روزانه‌اش را کشید و گفت: من از همون پنجم دبستان می‌دونستم که تاریخ دوست دارم. از همون پنجم دبستان می‌گفتم می‌خوام معلم تاریخ شوم. با خوندن داستان نبرد آریوبرزن فهمیدم که عشقم چیه...

و ما هم از خجالتش درآمدیم. تک تک روایت‌های تاریخی‌اش در سال‌های دبیرستان را یاد کردیم و دانه دانه بهش درس پس دادیم تا بگوییم چه شاگردهای خوبی بوده‌ایم برای روایت‌هایش از تاریخ. از نبرد چالدران تا 240 تا زن فتحعلیشاه که هر شب دراز می‌کشیده‌اند تا فتحعلی از روی سینه‌های‌شان دانه دانه رد شود تا برسد به سوگلی‌اش. از قصه‌های امیرکبیر تا قصه‌های اشرف، خواهر شاه و...

و من به این فکر می‌کردم که چه‌قدر خوب است که آدم از 12سالگی بداند که چه می‌خواهد...

افطار را که خوردیم، 2ساعتی به خاطره گفتن نشستیم. خاطره از دبیرستانی که 3سال با هم بودیم و همکارهای معلم تاریخ‌مان و شیطنت‌ها و کتک خوردن‌ها و ... بعد از هم خداحافظی کردیم. در مورد این 2 ساعت می‌شود ساعت‌ها نوشت. از احساسات دیدن آدم‌هایی که در روزگاری دور، بی غل و غش در کنار هم بودید و الان باید گاهی احتیاط‌ها به خرج دهید... ماشین داشتم. سوارش کردم و رساندمش تا دم خانه. توی راه حرف زد. پرسید کار می‌کنی؟ گفتم دنبالش هستم. همین روزها پیدا می‌کنم. گفت استخدام می‌شی؟ به سبک جناب خان گفتم: استخدام؟! نه بابا. 3ماه 3ماه قرارداد می‌بندند. گفت: پس چه جوری برای زندگیت می‌خواهی تصمیم بگیری؟ افق دیدت 3ماه بیشتر نیست که. گفتم: همینه که نمی‌تونم تصمیم بگیرم دیگه.

و داشتم مجاب می‌شدم که خیلی چیزهای دیگر بگویم. نگفتم. او گفت. از سید رضا گفت. از مدرسه‌ای که پیش‌دانشگاهی‌ام را در آن گذرانده بودم گفت که خانه‌ی وثوق‌الدوله بوده و من اصلا و ابدا نمی‌دانستم که آن مدرسه عمری 100ساله دارد. گفت آره ببم جان. ساختمان جدیدش را سال 85 ساختند، ولی 1 قرن است که آن‌جا قدمت دارد. همان تکه زمین. گفت که همان مدرسه‌ای که تو پیش‌دانشگاهی می‌رفتی مدرسه‌ی من و مدیر دبیرستان و ناظمت بوده... و خاطره‌ها گفت تا که رسیدیم دم خانه‌شان... 

و من به روزگاری فکر کردم که در آن مردها محکم به سیگارشان قلاج می‌زدند و وقتی چیزی را می‌خواستند می‌توانستند برای یک عمر بخواهندش...


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۰:۵۵
پیمان ..

هیچ وقت حاضر نبود ازش عکس بگیرم. عکس 2نفره که هیچ. هر وقت دوربین به دست می‌شدم فرار می‌کرد و از کادر خارج می‌شد و دوست نداشت. از من بیشتر فاصله می‌گرفت. می‌گفت دوست ندارد خاطره شود. دوست ندارد بعدها این عکس‌ها معنا شوند. بدون عکس بهتر است. بدون عکس رنجش کمتر است... نمی‌فهمیدم چرا این‌ها را می‌گوید. 

ولی ما با هم یک عکس 2نفره داشتیم. یک عکس دو نفره‌ی خیلی زیرپوستی که اولش اصلا نفهمیده بودم تنها عکس 2نفره‌مان است. همان موقع که روبه‌روی شیشه‌ی محافظِ ژیان برادران امیدوار ایستاده بودیم و من از شعار پشت ماشین عکس گرفته بودم. همان موقع او کنارم ایستاده بود و دو تایی کنار هم روی شیشه‌ همراه با دار و درخت‌های پشت‌مان آینه شده بودیم. خیلی محو آینه شده بودیم. در نگاه اول عکس شعار پشت ماشین برادران امیدوار بود. ولی وقتی زوم می‌کردی من را و او را خیلی محو و نامحسوس می‌دیدی که کنار هم ایستاده بودیم و داشتیم به ماشین نگاه می‌کردیم.

تنها عکس 2نفره‌مان بود.

امروز که آن عکس را از دست دادم تا فیها خالدونم سوخت. وقتی دیگر به حافظه‌ی اس دی دسترسی نداشتم تنها چیزی که از بین آن 10گیگ اطلاعات حسرتش به جانم ماند آن عکس بود. راضی نبود. تنها عکسم از او هم از دست رفت تا هیچ وقت نفهمم که رنجش کمتر است یعنی چه.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۲:۳۹
پیمان ..