سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۸ مطلب در مهر ۱۳۸۸ ثبت شده است

رفتار من عادی است

اما نمی­دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می­بیند

از دور می­گوید:

            این روزها انگار

                                    حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی­های ساده

و با همان امضا، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می­کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می­کنم

از روزهای پیش قدری بیش­تر

این روزها را دوست دارم

گاهی –از تو چه پنهان –

با سنگ­ها آواز می­خوانم

و قدر بعضی لحظه­ها را خوب می­دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی­خبر هستم

حس می­کنم گاهی کمی کم­تر

گاهی شدیدن بیش­تر هستم

حتا اگر می­شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                        یک جور دیگر می­پرستم

 

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب­های بی­رحمانه­ی دیگر بود:

من کاملن تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب­هایم را اتو کردم

تنها –حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم

با کفش­هایم گفت­وگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه­ها را زیرورو کردم

و سطر سطر نامه­ها را

دنبال آن افسانه­ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه­هایم

بوی غریب و مبهمی می­داد

انگار

از لابه­لای کاغذ تاخورده­ی نامه

بوی تمام یاس­های آسمانی احساس می­شد

دیشب دوباره

بی­تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب­هایم را

از پاره­های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سال­های پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست­تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم نام نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت­آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی­دانم

گاهی برای یادبود لحظه­ای کوچک

یک روز کامل جشن می­گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می­میرم

حتا

یک شاخه از محبوبه­های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می­کند

گاهی دل بی­دست­وپا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                        هوایی می­کند

اما

غیر از همین حس­ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                        دردل ندارم

 

رفتار من عادی است

قیصر امین­پور

پس­نوشت: این روزها چاک دهنم بسته است. گفتنی­ها زیاد است. ولی چاک دهنم بسته مانده و حس می­کنم همان بهتر که دم برنیاورم. شاید روزهایی دیگر...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۸۸ ، ۰۶:۳۳
پیمان ..

سه­شنبه­ها برایم روز آخر هفته­اند. چهارشنبه و پنج­شنبه دانش­گا نمی­روم. سه­شنبه­ها برایم همان حسی را دارند که وقتی دبستان می­رفتم پنج­شنبه­ها داشتند. آخرین کلاس هفته­ام، عصر سه­شنبه­ها "تاریخ اسلام" است. همه­ی بچه­هایش ورودی جدیدند و سال بالایی­شان تقریبن فقط منم. با خرشانسی محض توانسته­ام برش دارم. ورودی­های جدید تفاوت چندانی با سال گذشته­ی ما ندارند. به همان اندازه احمق­اند و به همان اندازه سرخوش از ورود به دانش­گا. تاریخ اسلام که تمام می­شود احساسات متناقض زیادی به سراغم می­آیند.

مخصوصن وقتی از دانشکده می­آیم بیرون و وارد حیاط می­شوم. بی­نهایت احساس فراغت و آسودگی می­کنم. انگار که دیگر هیچ باری بر دوشم نیست. آن قدر احساس فراغت می­کنم که دل­تنگ می­شوم. بی­خود و بی­جهت دلم تنگ می­شود. برای همه چیز و همه کس. آن وقت همه­ی درخت­های دانش­گا برایم غم­انگیز می­شوند. چشم می­گردانم شاید مردی آشنا را ببینم که دیدنش باعث شادی­ام بشود. اما انگار سه­شنبه­ها عصر هیچ کدام از مردهای آشنا که دیدن­شان خوشحالم می­کند در دانش­گا نیستند. این طوری­ها احساس تنهایی می­کنم و درخت توت جلوی دانشکده که آسفالت زیرش پر از لک و پیس شیره­ی توت­ها است برایم غم­انگیزترین درخت دنیا می­شود.

پس سرم را می­اندازم پایین و می­روم.

سه­شنبه­ی گذشته علاوه بر این احساس­ها احساس سوسک بودن هم می­کردم. حس می­کردم هیچی نیستم و هیچی ندارم و هیچی بلد نیستم. احساس می­کردم خیلی کوچکم. خیلی خیلی خیلی کوچک.

از در غربی زدم بیرون و همان­طور که از پیاده­رو پایین می­رفتم حس می­کردم آدم­های دوروبرم خیلی بزرگند. درخت­های توی خیابان خیلی بزرگند و نرده­های سبز خیلی درازند و فقط منم که کوچکم و ناچیز و خرد. بعد حس کردم مثانه­ام پر شده. برگشتم. خواستم بروم به سمت فنی. اما حال نداشتم از پله­ها بالا بروم، از کریدور بگذرم، چند قدم توی راه­رو راه بروم تا... برسم به دستشویی. دیدم دستشویی حقوق نزدیک­تر است. رفتم آن جا. ساعد زنگ زد. قطع شد. حدس زدم من را دیده است خواسته است بگوید: داری می­ری حقوق چی کار؟ وایستا منم بیا.

توی دلم جوابش را دادم: دارم می­رم حقوق بشاشم.

و از این جواب خودم خوشم آمد. مخصوصن که جمله­ی دیگری هم می­توانستم بگویم که به قرینه­ی معنوی نگفته بودم. دیگر زنگ نزد. من هم زنگ نزدم...

از دستشویی که آمدم بیرون در آینه­ی بزرگ از دیدن تصویرپسر یک متروهفتادوپنج سانتی­ای که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود جا خوردم. کمی بزرگ بود. سرم را پایین آوردم. سعی کردم نگاهش نکنم.

- این، منم؟

دست­هایم را که شستم صاف توی چشم­هایم نگاه کردم. از پشت عینک انگار دلهره داشتند.

- هان چیه؟

موهایم آشفته بود. کمی با دست صاف­شان کردم.

- سوسک.

بار دیگر به آرامی به خودم گفتم: سوسک؛ طوری که هر ناشنوایی هم می­توانست لب­خوانی کند...

حالا دلم می­خواست بنشینم روی کاسه­ی توالت فرنگی آن گوشه، در را باز بگذارم و به خودم توی آینه زل بزنم و هرچی دلم می­خواهد به خودم بگویم. اما در دستشویی باز شد و پسر طاسی آمد و رفت به سمت یکی از دستشویی­ها. بی­خیال شدم. کیفم را از توی سبد دستشویی برداشتم و زدم بیرون...باید راه می­رفتم...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۸۸ ، ۰۹:۵۳
پیمان ..

کریستیان بوبن"اسیر گهواره"­ی "کریستیان بوبن" یک جورهایی زندگی­نامه­ی خودنوشت او است. با همان لحن شاعرانه و فصل­ها و پاراگراف­های کوتاه.

بوبن در این کتاب با همان زبان آرامش­بخش همیشگی­اش از زندگی معمولی و بی­فروغش می­گوید. از زندگی بی­اتفاقش در معمولی­ترین شهر دنیا: کروزو. او آدم اهل سفری نبوده. تمام عمرش را در شهر کوچک کروزو گذرانده. یک شهر بسیار معمولی که در قدیم صنعتی بوده و پر از کارخانه و حالا سال­هاست که با تعطیلی کارخانه­ها به یک حالت سکون و بی­اتفاقی مطلق رسیده. از کودکی و جوانی و زندگی بی­اتفاق و بی­افتخارش می­گوید. بوبن از آن آدم­هاست که پا از خانه بیرون نمی­گذارند و ترجیح می­دهند بنشینند کنار بخاری اتاق­شان و کتاب بخوانند و رویا ببافند. از آن آدم­ها که هیچ وقت اهل گشتن و دنیا را دیدن نبوده­اند و چسبیدن به زندگی روزمره­شان را به همه چیز ترجیح می­دهند... و "اسیر گهواره" کتابی است در ستایش این نوع از زندگی:

"یک زندگی آرام، بی­فروغ و معطوف به سادگی­ها به میوه­ی به شبیه است که ظاهری زمخت و پوستی پرزدار دارد و وقتی در سایه می­رسد هوای انباری را عطرآگین می­کند. همان­طور که پیکر یک قدیس پر از مرگ هوا را معطر می­کند" ص41

"اسیر گهواره" را که می­خواندم به یک چیز خیلی فکر می­کردم: این­که می­شود آدم­ها را به دو دسته تقسیم کرد: آدم­هایی که اهل سفرند و آدم­هایی که اهل حضراند. برای خودم اصطلاح هم ساخته بودم و در طول خواندن کتاب دایم توی ذهنم باهاشان بازی می­کردم: آدم­ها یا استاتیک­اند یا داینامیک.

آدم­های استاتیک اهل سفر و گشت و گذار نیستند. دوست دارند همان جایی که هستند بمانند و به شناخت جهان کوچک دور و برشان بپردازند. و آدم­های داینامیک اهل سفرند و گشت و گذار. دوست دارند دنیا را بگردند. با انرژی بی­پایان­شان زمین بزرگ را بکاوند و در همه­جایش پرسه بزنند.

"کریستیان بوبن" از آن آدم­های به شدت استاتیک است. و "اسیر گهواره" را در ستایش استاتیک بودن نوشته. شاه­جمله­اش هم در این مورد این جمله است: " هر وقت می­خواهم آن سر دنیا را ببینم به نوک کفش­هایم نگاه می­کنم."ص67

در طول خواندن کتاب با خودم کلنجار می­رفتم که استاتیک بودن خوب است یا داینامیک بودن. به خودم نگاه می­کردم. می­دیدم بعضی روزها به شدت دلم می­خواهد استاتیک باشم و بعضی روزها دیوانه­ی داینامیک بودنم. و این واقعن اذیتم کرد. بعضی وقت­ها می­گفتم: اَه، انفعالی که بوبن دارد به من تزریق می­کند بدبختم می­کند. من جوانم، سرشار از انرژی. باید داینامیک باشم.

و تصمیم می­گرفتم دیگر کتاب را ادامه ندهم و به کاروزندگی خودم برسم. اما از زندگی روزمره و سگ­دوزدن­ها خسته می­شدم و دوباره می­رفتم سراغ کتاب و این بار مثل بوبن ستاینده­ی استاتیسم می­شدم...

آخرش هم بوبن بود که در آخرین صفحات کتاب در یک پاراگراف جالب یک جمله­ی طلایی گفت و من را آتش زد:

"کتاب بزرگ روشن، روی میزم، در سکوت می­سوزد. این کتاب فرشته­ی لنگان نام دراد. زندگی نویسنده­اش ژان ماری کرویچ شاعر درست برخلاف زندگی من بوده است. او همیشه بیرون از منزل به سر می­برد واز هیچ چیز در امان نبود. بنابراین هیچ چیز ما دو نفر را از هم جدا نمی­کند. خارهای جاده­های طولانی و تهدیدهای افراد بدطینت روح سرگردان او را با ناپایداری ستایش برانگیز آسمان آشنا کردند. او در سینه آفتابی داشت که با نور پرفروغش او را از سایر انسان­ها منزوی می­کرد...او نیز بیش از من زندگی­اش را انتخاب نکرده بود.

برای کسی که روی صندلی می­نشیند و نیز برای آن کس که زیر نور مهتاب پرسه می­زند همه­ی معجزات "این جا" نام دارند." ص112.

%%%

خواندن "اسیر گهواره" برای همه­ی روزمره­زدگان تجربه­ی خوبی خواهد بود. بوبن از روزمرگی طوری حرف می­زند که انگار چیزی لذت­بخش­تر از زندگی روزمره نیست:

"نقشه­ی زندگی روزمره زمانی که چین و چروکش را صاف می­کنیم همان کوره­راه­ها و همان برجستگی­های نقشه­ی ابدیت را دارد."ص111

 

 

اسیر گهواره- نوشته­ی کریستیان بوبن- ترجمه­ی مهوش قدیمی- انتشارات آشیان- 120 صفحه- 2200 تومان

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۸۸ ، ۱۲:۵۱
پیمان ..

اگر به من بود اسم­شان را می­گذاشتم درخت همیشه­پاییز. چنارها را می­گویم. چنارهایی که در همه­ی فصل­های سال برگ­های زردشان را می­شود دید. اما پاییز برای­شان فصل دیگری است. عروسی­شان است. پاییز فصل رقص برگ­های­شان است. و تهران شهر چنارهاست. همه­ی خیابان­هایش چندتایی چنار دارند. اما خیابان چنارهای تهران به نظرم خیابان فلسطین است. مخصوصن فلسطین جنوبی که ردیف­های منظم چنارها تا به انتها دو طرفش ایستاده­اند.

آن بعد از ظهر پاییزی تنها بودم. آفتاب نور نارنجی رنگش را روی چنارها می­ریخت و من تصمیم گرفته بودم که برسم به انتهای فلسطین. یک پیاده­روی شاید کمی طولانی و البته آسان. کیفم چندان سنگین نبود. اما هی دست به دستش می­کردم.

دیوانه­ی مغازه­هایی هستم که اسم­شان را اسم یک کشور می­گذارند. حس عجیبی به من می­دهند این مغازه­ها. تقاطع فلسطین و انقلاب در جنوب غربی چهارراه یکی از این مغازه­های عجیب قرار دارد: خشک­شویی دانمارک.

یک مغازه­ی دونبش خیلی قدیمی که رنگ غالب نمایَش قهوه ای است. از کنارش که رد می­شدم درونش مثل یک غار تاریک بود برایم. در همان عبور پیشخوان مغازه را دیدم و تاریکی درونش و نام عجیبش را.

دانمارک باید جای خوبی باشد. حتمن دشت­های فراخ و جنگل­های سبز زیادی دارد. گاو هم زیاد دارد و دختران خوشگل و پسران تنومند. احتمالن اساتید دانشگاه­های دانمارک هم آدم­های خوبی هستند. از آدم انتظار زیادی ندارند و امتحان­های کمرشکن نمی­گیرند و در طول ترم فشار نمی­آورند و می­گذارند آدم زندگی اش را بکند... مگر نه؟!

فکر کنم دانمارک همچین جایی باشد. یک جای خوب. شاید هم دانمارک فقط یک خشک­شویی باشد. چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که چرا خشک­شویی دانمارک از آن ابرهای سفید و قشنگ و گرم توی پیاده­رو آزاد نمی­کرد. از آن ابرهای سفید که معمولن خشک­شویی­ها توی جوی جلوی مغازه ازاد می­کنند و ادم خوشش می­اید از میانش رد شود و فکر کند که در آسمان است. از آن ابرهای سفید که گرم­اند و به­شدت خیال­انگیز. ای کاش موقع رد شدنم ابر سفیدی هم می­آمد و من از تویش رد می­شدم و قشنگ­تر به دانمارک فکر می­کردم...

جلو و جلوتر که رفتم یک مغازه­ی دیگر هم بود که اسمش ایسلند بود: الکتریکی ایسلند. با آن مغازه هم خیلی حال کردم. هوس کردم بروم توی مغازه و با صاحب­مغازه در مورد ایسلند گپ بزنیم. جایی که پر از برف است و باید جای خوبی باشد. اما صاحب­مغازه همان­طور نشسته خوابیده بود...اگر هم بیدار بود احتمالن از یک هوس فراترنمی­رفتم. خجالتی بودن میراثی است که از کودکی هنوز به هم­راه دارم...

دختر و پسری بازو در بازوی هم از روبه­رو می­آمدند. نگاه­شان کردم. بعد به شاخ و برگ­های چنارهای بالای سرمان نگاه کردم و به آسمان آبی کم رنگ. صدای موتورها و ماشین ها اعصابم را خرد کردند. به یک چهارراه کوچک رسیدم. رد شدم.

نبش چهارراه اولین تصویری که دیدم جا خوردم. مغازه­ی سر نبش بزرگ بود. همان­طور که از کنارش رد می­شدم ویترین­هایش تصاویر دیگری نیز به من عرضه می­کردند. یک مغازه­ی فروش لباس زیر زنانه بود. چند تا شورت گل گلی زنانه را به تن مکعب­هایی پوشانده بودند و چند گلدان سنبل هم کنار مکعب­ها گذاشته بودند. در ویترین­های دیگر سوتین­های قرمز و زرد و سبزی را هم آویزان کرده بودند... به سرعت رد شدم و فقط جا خوردم.

نیمه­ی عقل­گرایم گفت: هان؟ چیه؟ یه مغازه بود دیگه. یه مغازه­ی فروش لباس زیر. تو ویترینش هم جنس­هاشو گذاشته بود برای این که ملت بفهمن این مغازه چی می­فروشه. مشکلت چیه؟!

و نیمه­ی دیگرم که نمی­دانم اسمش را چی بگذارم، گفت: هیچی. فقط این تخیل من درسته که کلن تعطیله؛ ولی پای این حرفا که می­یاد وسط بدجوری به کار می­افته.

نیمه­ی عقل­گرا به­شدت عتاب­آمیز داد زد: بی جنبه­ی خاک بر سر.

و نیمه­ی دیگر انگار که خجالت کشیده باشد گفت: اصلن گور پدر هر چی زن و دختره!

پیاده­روی خیایبان فلسطین خلوت بود و در آن خبری از کارت پخش کن ها نبود. توی انقلاب و خیابان شانزده آذر پر است از کارت پخش کن ها. پیرمردها و پسرهای جوانی که هر کسی از کنارشان رد شود به سرعت کارت یا تراکتی به سمتش دراز می­کنند. بعضی­ها می­گیرندش و نگاهی به آن می­اندازند و چند قدم آن طرف­تر می اندازندش به زمین یا خیلی شعور به خرج بدهند صبر می­کنند تا به اولین سطل آشغال برسند و بعد می­اندازند توی آن. خیلی­ها هم محل نمی­گذارند. کله­شان را می­اندازند پایین. بی­اعتنا به پیرمرد یا جوان و دست درازشده­اش به سرعت رد می­شوند... آن بعد از ظهر پاییزی در خیابان شانزده آذر کارت­پخش­کنی را دیدم که هیچ­کس به او بی­اعتنایی نمی­کرد. همه­ی عابران تراکتی را که او به سمت شان دراز می­کرد می­گرفتند و هیچ کس مغرورانه و به سرعت رد نمی­شد. حتا مردی بود که به یک دستش کیف سامسونت داشت و به دست دیگرش پلاستیکی سنگین و پر. به او که رسید با زحمت زیاد و به سرعت کیف را گذاشت توی آن یکی دستش و تراکت دراز شده به سمتش را با دست آزادشده­اش گرفت... کارت­پخش­کن دختر جوان زیبایی بود با مانتوی تنگ و شلوار لی و کوله­ای به دوش...

سرم سنگین شده بود. حس می­کردم چنارها و ریشه­های­شان که از جوی سنگفرش شده بیرون زده بود تکراری شده­اند. خسته نبودم. ولی دلم می­خواست خسته باشم. حس می­کردم یک چیزی در درونم هست که خیلی مزاحم است. دلم می­خواست تازه شوم؛ ولی آن چیز مرموز نمی­گذاشت. دلم می­خواست رها شوم. از شر آن چیز مرموز آزاد شوم... ولی...

به یک محدوده­ی نظامی پلیسی قضایی رسیدم. خیابان آن­جا بسته شده بود. پیش­دانشگاهی دخترانه­ی توحید و دبستان دخترانه­ی فلسطین کنار آن محدوده بود و بعدش یک کانکس بود و چند تا اتاقک نگهبانی و آدم هایی با لباس خاکی و لباس پلیس. از توی موبایلم نقشه­ی تهران را نگاه کردم. ته فلسطین باید به خیابان آذربایجان می­رسید. اما حالا من به یک محدوده­ی نظامی وسط خیابان فلسطین رسیده بودم.

آخر فلسطین همین بود دیگر.

برگشتم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۸۸ ، ۱۷:۴۴
پیمان ..

پل استر که می­خوانی حس می­کنی در یک اتاق شیشه­ای شفاف قرار گرفته­ای و داری از پشت آن شیشه­های براق به جهان پیرامونت نگاه می­کنی، به ادم­های سرگردان، به اتفاق­های بی­معنا و بامعنا.

توی کتاب “ارواح” یک جایی در مورد شخصیت اول کتاب(آبی) می­گوید: [او] احساس می­کند که مانند مردی است که محکوم شده در اتاقی بنشیند و تا زمان مرگ کتابی را بخواند. این خود به قدر کافی عجیب است. این­که در به­ترین حالت به یک زندگی نصفه­کاره دل خوش کنی، دنیا را فقط از ورای واژه­ها ببینی و از طریق زندگی دیگران به زیستن ادامه دهی."

می­خواهم بگویم کتاب­های پل استر حکم همان کتاب مرد محکوم را دارند. وقتی کتابی از پل استر را دستت می­گیری می­شوی مثل آن مرد محکوم. زندگی­ات نصفه­کاره می­شود و دنیا را فقط از ورای واژه­های شفاف پل استر می­بینی. با این تفاوت که تو به سرعت صفحه به صفحه­ی کتاب را می­خوانی و سریع به انتها می­رسی و از بند محکومیت خارج می­شوی. بعدش دو تا احساس به­ت دست خواهد داد: یا احساس خالی بودن می­کنی یا احساس می­کنی که دلت می­خواهد باز هم محکوم شوی.

پل استر که می­خوانی احساس می­کنی هر چیزی ارزش نوشتن را دارد. دلت می­خواهد با همان وسواس پل استر توی لوازم­التحریرفروشی­ها بچرخی یک دفترچه یادداشت سرخ رنگ بخری و بعد هرچه که می­بینی هرچه که به ذهنت می­اید و هر چه که می­شنوی بنویسی. پل استر که می­خوانی حس می­کنی دنیا از کلمات ساخته شده است و رابطه­های بین کلمات به طرز فوق­العاده­ای تعیین کننده­اند...

و "سه گانه­ی نیویورک" که می­خوانی هیچ وقت جملات صفحه­ی اول کتاب فراموشت نمی­شوند:

کلمات عوض نمی­شوند، اما کتاب­ها همیشه در حال تغییرند. عوالم مختلف پیوسته تغییر می­کنند، افراد عوض می­شوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا می­کنند و آن کتاب جواب­گوی چیزی است، نیازی، آرزویی.

 

سه­گانه­ی نیویورک/پل استر/ترجمه­ی شهرزاد لولاچی و خجسته کیهان/نشر افق

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۸۸ ، ۱۰:۵۹
پیمان ..

سه­راه تهران­پارس، کنار ترمینال شرق، پارک کوچکی هست که خیلی دوستش دارم. اسمش بوستان عطار است. ولی اگر به من بود اسمش را می­گذاشتم پارک ترمینال. به سال 1358 تاسیس شده. این را می­شود از چنارهای بلندبالا و جوانش هم فهمید. این که چرا دوستش دارم دقیقن نمی­دانم. از سال­ها پیش برایم جایی دوست­داشتنی بوده. شاید به خاطر چنارهایش، شاید به خاطر برگ­های چنارهایش که نور خورشید از لابه­لای­شان روی آدم ذره­ذره می­ریزد و آدم را اذیت نمی­کند. قبلن­ها، آن زمان­ها که بزرگ­راه پایین­دست نبود منظره­ی کاملی از جنگل سرخه­حصار هم در زمینه­ی پارک بود که دوست­داشتنی­اش می­کرد. پارک را در تابستان و بهار آن قدرها دوست ندارم. پارک در پاییز برایم جادویی می­شود، مخصوصن در آذر، ماه آخر پاییز. در روزهایی که سوز هوا را می­شود دید و هوا ابری است... پارک کنار ترمینال است و استراحت­گاه بسیاری از مسافرانی که می­خواهند بروند و قبل از رفتن دقایقی در آن می­نشینند و به درخت­های چنارش که جان می­دهند برای بغل کردن نگاه می­کنند و... بعضی وقت­ها به این فکر می­کنم که اگر من بخواهم یک فیلم بسازم حتمن یک سکانسش را در این پارک فیلم­برداری می­کنم. همان سکانسی که در آن مرد جوان و معشوقش روی یکی از نیمکت­ها نشسته­اند و آخرین گپ­شان را می­زنند. همان سکانسی که در آن مرد و دختر از هم جدا خواهند شد. مرد سوار بر اتوبوسی خواهد شد و خواهد رفت... مجبور است برود. آرمانی دارد که باید به خاطرش برود و شاید برنگردد...

%%%

مطمئن نیستم اولین کتاب غیردرسی ای که خواندم کدام بود: "حسنی نگو یه دسته گل" یا "افسانه­های آذربایجان" یا "عموجنگل­بان". الان دلم می­خواهد بگویم عموجنگل­بان بود. گمش کرده­ام ولی قصه­اش هنوز یادم است. قصه­ی جنگل­بان پیری بود که یک مدرسه­ی جنگلی ساخته بود و می­خواست در آن بچه­های حیوانات جنگل را باسواد کند. دور افتاده بود و به سراغ حیوانات مختلف می­رفت تا راضی­شان کند که بچه­های­شان در مدرسه­ی جنگلی درس بخوانند... آخرش هم توانسته بود همه­ی بچه­های حیوانات و خود حیوانات را در مدرسه­اش جمع کند و شروع کند به باسوادکردن­شان...

دیروز در سرخه­حصار وقتی داشتیم از یکی از تپه­ها بالا می­رفتیم چند شغال را دیدیم. برای خودشان آزادانه پرسه می­زدند. جنگل بود و خانه­ی آن­ها. همین­طوری­ها یاد عموجنگل­بان افتادم. بالای تپه که رسیدیم نشستیم و به منظره­ی تهران از سمت شرقش نگاه کردیم. هوا به طرز خارق­العاده­ای شفاف بود. تمام خانه­های تهران که روی هم تلنبار شده بودند با جزئیات مشخص بودند. برج میلاد نه در هاله­ای از غبار و دود بلکه در زمینه­ای از شهر شفاف و آسمان آبی معلوم بود... از تپه که آمدیم پایین رفتیم بین درخت­های سرخه­حصار: کاج­ها و سروها با پوست­های خشن و زبرشان که به خاطر همین نمی­شد بغل­شان کنی و بگویی: آی جنگل جنگل دوستت دارم!

جنگل... جنگل... سرخه­حصار جنگل نیست. جنگل برایم جایی پر از دارو درخت است که هوایش مه­آلود است و از شدت اکسیژن هوا مرطوب و سرد است و صداهای حیوانات از چهارسو در گوش آدم می­پیچد؛ جایی که در آن زنده بودن معنا پیدا می­کند...جایی که دلیل علاقه­ام به یکی از شغل­های روزگار است: جنگل­بانی!

%%%

 اما جنگل که می­گویم یاد یک نفر هم می­افتم. کسی که برایم اسطوره­ی آرمان هم هست: میرزا کوچک خان جنگلی.

نمی­دانم از میرزا چه بگویم. چهره­ی یک انقلابی، یک مرد عصیان و آرمان و پاپس نکشیدن، چهره­ی یک مرد برایم چهره­ی میرزاکوچک جنگلی است. قلمروش جنگل بود و اراده­اش به وسعت گیلان و ایران.

چه­طور بگویم؟ شاید این که من جنگل را دوست دارم و جنگل­بانی را، همه­اش به خاطر میرزاکوچک است.

آدم­هایی را توی عمرم دیده­ام که مجنون و شیدای انقلابی بودن و عصیان کردن بوده­اند؛ پسرهایی که الگوی­شان در این وادی ارنستو بوده و فیدل. سیگار می­کشیده­اند به خاطر این­که ارنستو سیگار می­کشیده و ریش می­گذاشته­اند به خاطر ارنستو. هر وقت یاد میرزا می­افتم از این آدم­ها خنده­ام می­گیرد. میرزا و قلمروی جنگلش و آزادگی­اش و خیانت­هایی که در حقش شد کجا و ارنستو کجا؟!!...

 

 

 

پس­نوشت: امیرحسین فردی یک کتاب دارد به اسم "کوچک جنگلی" که زندگی­نامه­ی میرزا را در آن قشنگ نوشته. خواندنش خالی از لطف نیست.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۸۸ ، ۱۰:۳۹
پیمان ..

حسام امشب می­رود تبریز. با قطار می­رود. صدای آیریلیق آیریلیق قطار تا خود تبریز موسیقی زمینه­ی سفرش خواهد بود. مقداد هم می­رود نور. تنهایی. فشردن پدال گاز در جاده­های پاییزی شمال.

دیشب آخرین شب حضورشان در تهران بود. تا پاسی از شب با هم بودیم. رفتیم سینما. "بی­پولی" را دیدیم.خندیدیم. خوش­مان نیامد. فقط به تیکه­های جوکش خندیدیم. یاد "عقاید یک دلقک" افتادم. بی­پولی یعنی آن کتاب، نه این فیلم مزخرف. به جفت­شان پیشنهاد کردم حتمن اگر وقت کردند بخوانندش. توی خیابان ولی­عصر قدم زدیم. بعد توی خیابان انقلاب قدم زدیم. از کنار پارک دانشجو رد شدیم. تا فردوسی رفتیم. بعد تا ایستگاه دروازه دولت هم پیاده رفتیم. از تمام چهارراه­هایی که چراغ عابر پیاده­شان قرمز بود رد شدیم. برای این رد شدیم که ماشین­های در حال حرکت برای­مان بایستند. حسام می­گفت در تبریز ماشین­ها برای عابرپیاده نمی­ایستند. در تبریز ماشین­ها به چهارراه که می­رسند سرعت­شان را زیاد می­کنند... در مورد خیلی چیزها حرف زدیم. دلم می­خواست آخرین تصویرشان از تهران خوب و خوش باشد. دلم می­خواست یک خاطره­ی خوش بسازم. اما نمی­دانستم باید چه کار کنم. آخرش هم کاری نکردم. شب ِ خنکِ پس از یک روزِ بارانی تهران برای راه رفتن و حرف زدن عالی بود.

 در مورد تهران حرف زدیم. آدم­هایش، خیابان­هایش، حال و هوایش و فرق­هایش با تمام شهرستان­ها. این روزها که دارم "سه گانه­ی نیویورک" پل استر را می­خوانم  حرف زدن در مورد تهران برایم دوست­داشتنی است. از سیاست حرف زدیم و زن­ها و دخترها . ودانش­گاه... دانشگاااا... دانش­گایی که به خاطرش یکی دو ماهی از هم جدا می­شدیم.

 

 هنوز هم نمی­دانم در مورد دانش­گا چه بگویم. فقط یک چیز را می­دانم: این روزها زندگی بدون دانش­گا برایم قابل تصور نیست. این روزها به بعد از دانش­گا نمی­توانم فکر کنم. یک جورهایی برایم مثل عدم می­ماند. نیستی. نمی­توانم تحلیل کنم که دانش­گا چه جور جایی است، چه بلایی در آن به سرم آمده، چه چیزهایی به من داده و چه چیزهایی از من گرفته. در یک کلام نمی­توانم بفهمم­ش. ولی می­دانم که هست. برای همه­ی ما هست...

روز اول مهر هیچ حس نوستالژیکی به مدرسه و این کوفت و زهرمارها نداشتم. برایم کمی عجیب بود. اول مهر فقط به امتحان ریاضی دویی فکر می­کردم که خردادماه(روز قبل از انتخابات) داده بودیم و سخت بود و همه از دم تر زده بودیم و حالا روز اول مهر امتحان مجدد داشت برگزار می­شد. روز اول مهر فقط استرس یک امتحان دانش­گاهی را داشتم!..

چند روز قبل صادق همین­جوری گفت: پایه­ای برای بچه­های ورودی 88 یه مجله بزنیم؟ من گفتم: آره. بزنیم.

ولی نشد. نشد برای­شان یک مجله بچاپیم و تویش ادای بابابزرگ­ها را دربیاوریم و از دانش­گا طوری حرف بزنیم که انگار از کودکی در آن به سر برده­ایم و...

آره... در مورد دانش­گا حرف زدیم. در مورد ورودی­های 88. تجربه­های­مان. خاطره­ها. آدم­هایی که توی دانش­گا دیده­ایم... در مورد این حرف زدیم که اگر قرار باشد به ورودی­های 88 چند تا چیز بگوییم که توی دانش­گا به خوبی و خوشی شروع کنند به زندگی کردن چه چیزهایی بگوییم. از انتظارهای دوران کنکور از دانش­گا حرف زدیم. ضدحالی که از خیال های­مان از دانش­گا خوردیم. روابط انسانی در دانش­گا. دوستی­ها. دخترها. پسرها. درس ها... دانش­گاه لعنتی. درس و تحصیل...

بی­خیال...

فردا همه چیز شروع می­شود. هم برای حسام، هم برای مقداد و هم برای من. حالا دیگر بیست ساله شده­ایم. بیست سالگی سن غریبی است...باید در آن شروع کرد به بالا رفتن از سربالایی ها...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۸۸ ، ۱۴:۴۵
پیمان ..

نمی­دانم چرا این­جوری فکر می­کنم. ولی فکر می­کنم هر کسی توی دوران دبیرستانش یکی یا دو تا معلم داشته که برایش به معنای واقعی کلمه معلم بوده­اند. آدم­هایی که در دوران نوجوانی کلی چیز ازشان یاد گرفته، کلی باهاشان حرف زده و کلی ازشان تاثیر گرفته. آدم­هایی که باعث شدند او بزرگ شود، باعث شدند افکارش خط و رنگ بگیرند. خلاصه از آن معلم­ها.

ولی به خودم که نگاه می­کنم توی دوران دبیرستانم حتا یکی از این معلم­ها هم به پستم نخورد. معلمی که باهاش رفیق باشم و زندگی­ام را یک جورهایی او شکل داده باشد... نه... هیچ کدام از معلم­های دبیرستان دکتر شریعتی خیابان جشنواره­ی فلکه­ی دوم تهرانپارس "معلم" من نبودند.آدم­هایی بودند که درس­شان را خوب یا بد دادند و من درس­شان را فقط شب امتحان خواندم و نمره­ام را گرفتم و فردای امتحان درس­شان را فراموش کردم و خودشان هم فقط سایه­ای شدند در ذهنم. همین. گه­گاه درس­هایی از زندگی گفتند. ولی آن قدر نبود که سیرم کند... خیلی کم بود. اصلن نبود.

ولی مشکل از من نبود. از جایی بود که در آن درس می­خواندم: دبیرستان دکتر شریعتی. مزخرف­ترین معلم­هایی که می­شد تصورش را کرد در آن مدرسه درس می­دادند ولی با این حال مشهور شده بود که دبیرستان دکتر شریعتی بهترین مدرسه­ی دولتی منطقه­ی 4 است. همه­اش هم به خاطر یک نفر بود: سید رضا خاتمی.

نمی­دانم... نمی­دانم... یک جورهایی آن چیزهایی را که من از معلم نداشته­ام انتظار دارم شاید در او پیدا کنم. ولی او معلم من نبود. معلم هیچ کدام از بچه­های گلستان معنویت دکتر شریعتی نبود. مدیر مدرسه بود. نه، بیشتر از مدیر بود. همه­ی مدرسه روی او می­چرخید. او بود که شریعتی را شریعتی کرده بود. صبح اولین نفری بود که به مدرسه می­امد و غروب اخرین نفری بود که از مدرسه می­رفت. همیشه اخمی سنگین روی ابروهایش می­کاشت و هیچ وقت نمی­خندید. کافی بود کسی در ان مدرسه­ی پرجمعیت دست از پا خطا کند و او متوجه شود... طرف را می­گرفت می­اورد ساعت­ها جلوی دفترش سرپا نگه می­داشت و تا طرف اولیایش را نمی­آورد و ابرویش نمی­رفت دست­بردار نبود. نظم آهنینش. امتحان­های بی­شماری که می­گرفت و همه را هم خودش بود که برگزار می­کرد.

نمی­دانم چه طور توضیحش بدهم. شاید بریده­ای از خاطرات ان سال­ها بهتر این کار را بکند. تاریخ پای این نوشته 10/8/1385 است:

آه، جو مزخرف شریعتی... پری­روز دوشنبه انتخابات شورای دانش­اموزی بود. شنبه، 24نفر از بچه­ها را اسدیان صدا زد که بروند دفتر. بعد معلوم شد که آن­ها به عنوان کاندیدای شورای دانش­آموزی انتخاب شده­اند. صبح یک­شنبه سر صف حرف زدند تا ما از بین ان­ها ده یازده نفر را به عنوان اعضای شورای دانش­اموزی مدرسه انتخاب کنیم. بلبل­ابادی را انتخاب نکرده بودند. مقداد بهش گفت. او هم رفت و فرم کاندیدا را گرفت و چند شعارکی نوشت. فردایش که خواست سر صف حرف بزند، اسدیان نگذاشت. آزادی بیان در این جو یعنی پشم. یعنی پیزی و مقعد مرغ. کسانی که انتخاب شده بودند حقیقتن مطابق با قوانین شریعتی بودند.

یکی برای شروع صحبتش هرچه دعای مفاتیح­الجنان بود روخوانی کرد. یکی دیگر حافظ کل قرآن بود. محمد توکلی فقط اسمش را گفت. امین خیام که من از او خوشم می­آید گفت در حد توان هر کاری باشد می­کنم چون اگر وعده بدهم و نتوانم عمل کنم حق­الناس می­شود. حرفش را که زد رفت پایین پله­ها، پایین­ترین جای ممکن ایستاد. آن یکی محمد کریمیان هم بود که پارسال المپیادهای ریاضی، فیزیک، نجوم، شیمی و کامپیوتر در مرحله­ی اول قبول شده بود. زر می­زد. حوصله­ی شنیدنش را نداشتم.... ا ز دوم­ها هم بودند. یکی کت شکلاتی داشت با صورتی سنگی و رسوخ­ناپذیر؛ یکی هم بود که پارسال تنها سال اولی بود که مرحله­ی اول المپیاد ریاضی قبول شده بود... ما باید از بین این منتخبان انتخاب می­کردیم؛ فکر می­کنم دیکتاتوری معنی­اش همین باشد؛ جوی که در انم دموکراسی برایش معنایی ندارد. من به هیچ کدام از آن­هایی که انتخاب شده بودند(حتا امین خیام) رای ندادم...

%%%

نمی­دانم از سیدرضا چه بگویم. ستایشش کنم یا محکومش؟ من در شریعتی دانش­اموز خوبی نبودم. دانش­اموز بدی هم نبودم. آدمی نبودم که درس­هایش را حاضرکرده بیاید بنشیند سر کلاس(در شریعتی خیلی­ها این طوری بودند). اصلن به یاد ندارم مرتب و منظم و درس­حاضرکرده سر کلاسی نشسته باشم. از ان طرف هم آدمی بودم که شب امتحان واقعن درس می­خواندم. آنقدر هم هوش داشتم که بتوانم کتاب­های فزرتی دوران دبیرستان را یک شبه جمع کنم و فردایش نوزده بیست بگیرم... ولی لامصب نمی­چسبید.

 شاید مشکل از خودم بود. نه، مشکل از من نبود. شریعتی جایی بود که در ان من نه شکوفا بودم و نه شکوفا شدم. در طول سال سر کلاس­ها گم بودم و همیشه دعا می­کردم که این زنگ فلان معلم از من سوال نپرسد و من را برای حل تمرین پای تخته نبرد. بچه­ی ساکت همیشه تماشاچی. .. شاید هم مشکل از خودم بود که همیشه برای خودم یک دل­مشغولی دیگر هم داشتم. همین حالاش هم همین طورم. درس و یک چیز دیگر. درس و خواندن کتاب­های غیردرسی، رمان و داستان. درس و نوشتن: داستان و خاطرات روزانه. درس و نوشتن: آن زمان­ها برای دوچرخه هم می­نوشتم و مطالبم توی ان چاپ می­شد...و همیشه وقتی سراغ چیزهای غیردرسی می­رفتم دلهره و دغدغه­ی درس را هم داشتم...

درس نخواندن همیشه یکی از ترس­های من بود. در شریعتی در نظام اقتدارگرایی سید رضا باید درس می­خواندی. درس نخواندن مجازات داشت. عقوبت داشت. یقه گرفتن داشت. معلم­ها نبودند که یقه­ات را می­گرفتند. خودش بود که یقه­ات را می­گرفت. مقرت می­اورد چرا درس نمی­خوانی؟ اولیایت را بیاور. برگه­ی دعوت به اولیا یک ترس دائمی بود. به خصوص برای من که پیش پدر و مادرم شرم و غرور داشتم و دوست نداشتم توی کارهای من دخالت کنند و به خاطر من توی دردسر بیفتند...

نه... ننه من غریبم بازی درنمی­آورم. من در سه سال تحصیل در شریعتی یک بار هم دعوت اولیا نشدم. یک بار هم مورد انضباطی نداشتم. اسمم هیچ وقت وارد دفتر مخصوص سیدرضا نشد. آقا بودم. اما نه به خاطر این­که پسر خوبی بودم. بلکه به خاطر ترس. ترسی که لذت هرچی رمان و داستان و نوشتن و خواندن و رشدکردن بود زهر می­کرد برایم...

بله، میراث من از شریعتی ترس بود و اضطراب و دلهره. روزگار بد. روزهای بد چندگانگی و اضطراب از چند وجهی بودن...

نه، نمی­خواهم بگویم سید رضا بد بود. سید رضا مرد بود. فوق العاده بود... من سید رضا را ستایش می­کنم برای این­که مدرسه­ای را مدیریت کرده که آن همه پسر خوب در آن جمع شده­اند. هنوز هم بهترین دوستانم، جواهراتی بی قیمت همان­ها هستند که در ان روزگار با هم دوست شدیم. من حاضرم دست سید رضا را به خاطر این دوستان ببوسم...

%%%

یادم نیست در کدام کتاب خواندم که پسرها دقیقن همان صفاتی را از پدرشان به ارث می­برند که از وجود ان­ها در پدرشان متنفرند. سید رضا یک جورهایی پدر من است. او معلم من نبود. ولی در طول سه سالی که در دبیرستان شریعتی درس می­خواندم سایه­اش همه­جا بود. تاثیرش هم چون تاثیر یک پدر در دوران نوجوانی بر پسرش بود. اندازه­ی یک پدر هم به گردنم حق دارد. به خاطر تمام زحمت­هایی که فکر می­کرد برای بالنده شدن من و امثال من در آموزش و پرپرش این مملکت باید بکشد. حالا که نگاه می­کنم بعضی ویژگی­هایم را از سید رضا به ارث برده­ام و به ارث می­برم... آره، سید رضا برایم مثل یک پدر بود. پدری که من را نمی­شناسد. عیبی ندارد. فقط می­ترسم دیکتاتوری­اش را هم به ارث ببرم!

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۸۸ ، ۰۰:۰۹
پیمان ..