سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

سرزمین نوچ

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زمینی که زن ها رویش راه می روند» ثبت شده است

kiss me when you miss me

بهم گفت مقدم بر این سوال که آیا درست است بروی یا نروی باید به سوال اصلی جواب بدهی. ‏

تهدیدم کرد که نیا. می‌خواستم بروم. سوار بر کیومیزو شوم و بروم. تنها هم بروم. ولی گفت نیا و حمید هم گفت تا ‏وقتی سوال اصلی را جواب نداده‌ای رفتنت بیهوده است.‏

و نرفتم.‏

نگاه کردم دیدم مسائل زیادی در زندگی‌ام بوده‌اند که هیچ وقت حل‌شان نکردم. صفحاتی که با یک سوال ساده‌ شروع ‏شده‌اند و تا مدت‌ها زیر آن سوال خالی مانده. آن قدر حل‌شان نکردم که صورت مسئله زیر صفحات کاهی و ‏سیاه‌وسفید و کم‌رنگ و بی‌بوی بعدی زندگی پنهان شدند.‏

می‌دانم که باد ورق خواهد زد. باد زیر رو رو می‌کند، خیلی تصادفی و الله‌بختکی. آن صفحات دوباره رو می‌آیند. خیلی ‏زود هم رو می‌آیند. دوباره جای خالی راه‌حل‌ها، جای خالی تلاش کردن رو می‌آید... و فکر کنم به جایی برسم که باد با ‏هر وزیدنش یک سوال از زندگی‌ام را باز کند و جای خالی تلاش‌هایم را تبدیل کند به آینه‌ی دق من. و فکر کنم به ‏جایی برسم که تمام صفحات زندگی‌ام بشود آینه‌های دق...‏

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۷
پیمان ..

خواب دیدم. خواب دیدم که تعداد زیادی دختر و پسریم که وارد یک ساختمان شده‌ایم.‏

ساختمان پر از میز و نیمکت است و محل برگزاری امتحان است. پسرها در یک اتاق نشسته‌اند. اتاق ‏جلویی با یک شیشه‌ی کشویی جدا شده و محل امتحان دخترهاست. آخر آزمون فهمیدم سمت چپم هم ‏یک اتاق با پنجره‌های کشویی دیگر است که آنجا هم محل آزمون دخترهاست.‏

برگه‌ها را پخش می‌کنند و امتحان شروع می‌شود.‏

من کنج کلاس نشسته‌ام و دارم به بقیه و تقلب کردن‌هایشان نگاه می‌کنم. برگه‌های تقلب پیوسته مچاله ‏می‌شوند و به‌صورت یک توپ از این‌طرف کلاس به آن‌طرف شوت می‌شوند. مراقب امتحانی قسمت ‏دخترها علی است با آن سبیل‌های استالینی‌اش. نمی‌دانم چی می‌گوید که قسمت دخترها با صدای بلند ‏شروع به خندیدن می‌کنند. توی خوابم به توانایی خنداندن علی در کمتر از 5 دقیقه غبطه خوردم.‏

بعد برگه‌ی من هم رسید. ولی امتحان من مثل بقیه فرمولی نبود. بلکه یک برگه‌ی سفید بود با یک سری ‏خطوط کمرنگ و در‌هم و بی‌معنا. شروع کردن به وصل کردن خطوط و کشیدن نقاشی. بعد از مدتی ‏فهمیدم که تصویر یک زن است. امتحان من کشیدن تصویر یک زن بود.‏

با خودکار سیاه می‌کشیدم و پررنگ می‌کردم. آخرهای امتحان بود که فهمیدم دارم چهره‌ی مغموم یک زن ‏را می‌کشم. از مداد هاش‌ب بغل‌دستی‌ام برای کشیدن موها استفاده کردم. می‌خواستم یک حالتی باشد که ‏انگار موهایش جوگندمی‌اند. ‏

بعد مراقب کلاس دخترانه‌ی کناری آمد روبه‌رویم نشست و شروع کرد به آواز خواندن. انگار کن مهستی ‏بخواند. ولی من محل ندادم و به تمام کردن نقاشی پرداختم. او کمکم کرد و از یکی از دخترهای سمت ‏چپم مداد قرمز گرفت که لب‌های زن را بکشم و پررنگ کنم. ولی وقت امتحان تمام شد و من نتوانستم ‏نقاشی آن زن را آن‌طور که می‌خواستم تمام کنم.‏

تازه بعد از آزمون به خودم گفتم باید برای لب‌های آن زن از دخترها رژ لب قرمز می‌گرفتم... اصلاً یادم ‏نبود!‏

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۶
پیمان ..

کافه فرانسه خلوت بود. شهر خلوت بود. چهارراه آن طرف شیشه خلوت بود. تهران رنگ و بوی آدمیزاد و محلی برای ‏زندگی انسان‌ها به خودش گرفته بود. من به عادت شیرکاکائو گرفته بودم. ‏

جاشکری روی پیشخوان را دوست نداشتم. به من نشان نمی‌داد که چه مقدار شکر توی لیوان شیرکاکائوام رفته. پیمانه ‏نداشت. قابل اندازه‌گیری نبود. گفتم چیزهایی که قابل اندازه‌گیری نیستند برایم دوست‌داشتنی نیستند. مثل همین جاشکری. ‏گفت باید مدرجش می‌کردند. گفتم باز هم فایده نداشت. پیمانه خوب است، واحدی برای شمارش که قبل از انجام کار قابل ‏اندازه‌گیری باشد. یک قاشق شکر، دو قاشق شکر. ولی جاشکری کافه یلخی بود، قضاقورتکی بود، تقریبی بود. ‏

عکسی از کافه فرانسه را روی دیوار زده بودند. عکس از زاویه‌‌ی پمپ‌بنزین آن دست چهارراه در شب گرفته شده بود. ‏سرعت شاتر دوربین را هم پایین آورده بودند. به خاطر همین نور چراغ‌های ماشین در حال عبور کشیده شده بود و خطی ‏زرد را در وسط عکس ایجاد کرده بود. و در گوشه‌ی عکس هم کافه فرانسه بود. عکس خوبی نبود. بیش از آن که کافه ‏فرانسه‌اش توجه را جلب کند، نور چراغ ماشین در حال عبور آدم را جلب می‌کرد.

کاندینسکی

دقیقاً نمی‌دانم از کجا فهمیدیم که عکس خوبی نیست. شاید تأثیر دیدن تابلوهای نقاشی موزه‌ی هنرهای معاصر بود. از ‏گالری 2 شروع به دیدن کردیم و همین جور گالری به گالری پایین رفتیم. نقاشی کلاژ مانند کاندینسکی همان اول کار جلبم ‏کرد. رنگ روغن بود و از گذر ایام روغنی بودن رنگ‌ها از کف رفته بود. زور زدن‌مان برای پیدا کردن شکل‌های معنادار در ‏دل اعوجاج‌های خوش نقش و نگار و به ظاهر بی‌معنای نقاشی جالب بود. یاد کتاب رنگ‌آمیزی بزرگسالانی افتادم که صحرا ‏قبل عید از کتابفروشی جلوی هتل عباسی به عنوان عیدی برایم خرید. برای خودش هم خرید. کتاب پر از خطوط ریزی ‏است که باید با رنگ‌هایم به‌شان زندگی ببخشم. ترکیب رنگ‌هایی که قرار است زندگی بخش باشند برایم مسئله‌ای شده ‏بودند. ترکیب رنگ کاندینسکی عجیب بود.

نقاش و مدلش 

نقاش و مدلش هم جلب‌مان کرد. در دل خطوط تیز و برنده‌ی نقاشی اولین چیزی که ذهنم را جلب کرد پستان‌های زن توی ‏نقاشی بود. پستان‌هایی کشیده  که خاص خود پیکاسو بودند. بعدتر در تابلوهایی دیگر هم زنانگی اولین چیزی بود که کشف ‏می‌کردم و بعد چیزهای دیگر را می‌دیدم. نقاش‌هایی پر از رنگی که جان می‌دادند برای پس‌زمینه‌ی موبایل و دسک‌تاپ... ‏ایرانی‌های موزه هم شعف‌آور بودند. از خط نقاشی‌ها تا مجسمه‌های تناولی. و دیدن تابلوی درختان سهراب سپهری که خیلی ‏بزرگ بود. همین طور پایین می‌رفتیم و چیزهای عجیب و غریب می‌دیدیم. تا که رسیدیم به گالری آخر و یک طبقه‌ی کامل ‏پایین رفتیم. روبه‌روی‌مان حوضی بزرگ بود. حوضی بزرگ از روغن. بوی روغن سوخته می‌داد. و تصویر آینه‌وار سقف بر ‏سطح روغن سوخته جلب‌مان کرد. موزه پله نداشت. یک طبقه بالا آمدیم و اندر کف معماری موزه ماندیم. گالری 1 را ‏آخرسر دیدیم. عکس نقاشانی بود که تابلوهای‌شان در گالری‌ها به نمایش گذاشته شده بود. کنار عکس‌ها ایستادیم و مرور ‏کردیم که کدام تابلو برای کدام نقاش بود. بعضی‌های‌شان در یادمان مانده بودند و بعضی نه...‏

نقاشی‌ها تیزمان کرده بودند. معماری موزه‌ی هنرهای معماری حس زیبایی‌شناسی‌مان را تیز کرده بود. می‌فهمیدیم که عکس ‏روی دیوار کافه فرانسه عکس خوبی نیست. ‏

موزه هنرهای معاصر

معماری موزه خود زندگی بود. دالان‌های موزه مثل یک داستان بودند. اول وارد یک گالری می‌شدی، درنگ می‌کردی، سیر ‏می‌کردی، خیره می‌شدی، تجربه می‌کردی، به فکر می‌رفتی، می‌خندیدی، به نتیجه می‌رسیدی و نمی‌رسیدی (انگار که ‏مرحله‌ای از زندگی) و بعد راهرویی به سرعت تو را به دالان بعدی، به صحنه‌ی بعدی (مرحله‌ای دیگر از زندگی) می‌برد و ‏همین‌طور تا به آخر... و شیب راهروها همانند حسی بود که من از زندگی دارم: حرکت به سوی پایین. گالری به گالری به ‏تجربه‌ی زیسته افزوده می‌شد ولی شیب راهروها همه به سمت پایین بودند. سقوطی تدریجی. تو پایین و پایین‌تر می‌رسیدی ‏و آخرسر یکهو می‌دیدی که در قعر ساختمانی (در قعر زندگی) و روبه‌رویت حوضی پر از روغن سوخته قرار دارد و سطحی ‏شیب‌دار به سمت بالا که همانند مرگ، عروج بود. ‏

شیرکاکائو داغ بود. با شیرینی دانمارکی دلچسب بود. گفت امسال سال تغییره. هم کار هم زندگی. ‏

گفتم خیلی هم خوب خیلی هم عالی. و به یاد این افتادم که در یک راهرو مانده‌ام... به یاد این افتادم که خودم را در یک ‏راهرو ساکن نگه داشته‌ام. یکی از راهروهای موزه‌ی هنرهای معاصر پنجره‌ای سراسری به سوی پارک لاله داشت. روشن ‏بود. ابتدای راهرو یک گالری بود و انتهایش گالری دیگری. و آن بین راهرویی روشن و چشم‌نواز با منظره‌ای از درختان. ‏ولی هر کاری‌اش می‌کردی راهرو بود. محل گذر بود. نبایست طولانی می‌شد. باید سریع تو را به گالری بعدی می‌رساند. ‏وقتی گفت امسال سال تغییره، یاد این افتادم که خیلی وقت است ایستاده‌ام در فضای راهروی روشن بین دو گالری. خیلی ‏وقت است که دارم به تعلل می‌گذرانم. تعللی که روشن است و چشم‌نواز، ولی ناراحت‌کننده است، اصل نیست. بین دو ‏گالری است. ارزش بیرونی و درونی ندارد...‏

از چه می‌ترسیدم؟ چه چیز باعث می‌شد در آن راهرو بمانم؟ دل‌انگیزی تصویر محدود درختان پارک لاله؟ اگر درخت‌ها را ‏دوست‌تر می‌داشتم چرا از آن مسیر بیرون نمی‌زدم؟ از آن راهروها و گالری‌ها و تماشاکده‌ها و درنگ‌ها و فکر‌ها؟ آن‌ها هم ‏ارزشمند بودند؟ پس چرا سراغ گالری بعدی نمی‌رفتم؟ بس بود؟ همان چند گالری‌ای که دیده بودم ‏‏(نوجوانی،‌جوانی،‌دانشگاه، سفرهای مختصر) کافی بود؟ تا گالری قبل از آن راهرو خوب بود و می‌ترسیدم تصاویر گالری‌های ‏بعدی به آن خوبی نباشد؟ شیب رو به پایین راهروها من را می‌ترساند؟ دوست نداشتم پایین‌تر بروم؟ آن تابلوی سبز و ‏طلایی انتهای راهرو اغواکننده بود. چرا به سمتش نمی‌رفتم؟ چه مرگم بود؟ تعلل عادتم شده... ‏

توی موزه 3 نفر بودیم و با همدیگر از راهروها عبور می‌کردیم و به گالری‌ها می‌‌رسیدیم. ولی توی زندگی خودم باید تنها از ‏راهرو عبور می‌کردم، در گالری بعدی کسی به انتظارم نشسته بود، کسانی به انتظارم نشسته بودند... ولی...‏

ح کافه لته‌اش را خورد و من هم شیرکاکائوام را و از کافه فرانسه بیرون زدیم. عصر روز 7 فروردین دلچسب بود. همانند ‏قدم برداشتن در کنار پنجره‌ی راهروی روشن موزه‌ی هنرهای معاصر بود...‏

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۶
پیمان ..

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

اولش تعجب کردم که چرا کسی نمی‌رود سمت وسط اتوبوس. دم غروب بود و همه زیربغل به زیربغل هم ایستاده بودند و جا ‏برای تازه‌واردها نبود. ولی قسمت وسط اتوبوس خالی بود. جستم سمت وسط اتوبوس و یکهو جا خوردم. دختری آن‌جا ایستاده ‏بود. و به فاصله‌ی نیم‌متری او خالی بود. کسی نزدیکش هم نایستاده بود. دختر زیرسارافونی سفید پوشیده بود با یک دامن سیاه ‏خیلی بلند. و چشم‌های بادامی‌اش شبیه آسیای مرکزی‌ها بود. کنارش هم یک پسر موطلایی لاغر ایستاده بود. روبه‌روی‌شان ‏ایستادم. پسر کوله‌ی 65لیتری کانیون سیاه رنگ داشت که زیر پایش گذاشته بود و دختر کوله‌ی 35 لیتری دوتر آبی‌رنگ به ‏دوش انداخته بود. نمی‌دانم متوجه رفتار ما ایرانی‌ها شده بودند یا نه. این‌که وسط آن همه شلوغی باز هم کسی نزدیک‌شان ‏نشده بود،‌خیلی حرف بود.آقای کنار دستی‌ام گفت: پسره بلژیکیه و دختره بلغارستانی. و بعد ازم پرسید تا ایستگاه علم و ‏صنعت چند تا مونده؟ گفتم 4تا. به انگلیسی به پسره گفت که 4تا ایستگاه مانده.‏

سر ایستگاه کرمان 5-6تا بچه‌ی سرچهارراهی ریختند توی اتوبوس. ریزه میزه بودند و شر. لابه‌لای مردها تونل باز کردند. یکی ‏تیکه انداخت: بچه‌های شکیبو نیگاه. دختر 5ساله‌ای که صورتش از چرک سیاه شده بود گفت: شکیب باباته توله‌سگ. همه ‏خندیدند. پسری عینکی براق نگاهش کرد. پسری که بسته‌ی آدامس دستش بود گفت: چهارچشمی و زبان در آورد. همه زدند ‏زیر خنده که کاری‌شان نداشته باشید. پسر بلژیکی و دختر بلغار فقط نگاه می‌کردند.‏

نگاه‌شان می‌کردم و یک حس عجیبی بهم دست داده بود. این که دختر همراهت اهل یک کشور دیگر باشد خودش یک داستان ‏است. بعد آن‌قدر پایه باشد که با تو پا شود بیاید ایران خودش یک داستان دیگر است... بعد به دامن بلند و گشاد و لباس و ظاهر ساده و بی آرایش دختر یک ‏نگاه گذرا انداختم و بعد زل زدم به نیم‌متر آن طرف‌تر. دخترها و زن‌هایی که آن طرف ایستاده بودند و چسان فسان ریمل و رژ ‏و پودر و ماسک سفید روی صورت شان و ساپورت تنگ‌شان آدم را فقط به فکر لمس کردن بدن‌شان می‌انداخت... ‏

به ایستگاه آخر رسیدیم. پسر بلژیکی و دختر بلغار پیاده شدند و راه افتادند سمت مترو. می‌خواستند بروند کرج. گفتند که بلدند ‏که خط عوض کنند. صبر کردم تا جلویم راه بروند. جلوی من سوار پله برقی شدند. روی یک پله ایستادند و دختر با خنده چیزی ‏به پسر گفت. از اتوبوس‌سواری‌شان گفت یا از بچه‌های شکیب و خنده‌ی ملت؟ نمی‌دانم... جلوی من بلیط خریدند و در مسیری ‏مخالف مسیر من سوار مترو شدند... تو دلم به‌شان آفرین گفتم و یکهو احساس ترسو بودن کردم. پیش خودم دلیل آوردم که ‏تو پول نداری. تو در کشوری زندگی می‌کنی که یکی از بی‌ارزش‌ترین پول‌های دنیا را دارد. آن‌ها با 20 یورو می‌توانند کل این ‏شهر را زیر پا بگذارند، ولی تو با 20 هزارتومان... تو جان می‌کنی، از صبح تا شب می‌روی سر کار، از شب تا صبح می‌نشینی پای ‏درس‌هات و آخرش هم بعد از چند ماه به اندازه‌ی یک بلیط هواپیما به بلژیک پس‌انداز نداری. حتا وقتی یک سفر دو روزه‌ی ‏وطنی بروی متهمت می‌کنند که با تو خوش نمی‌گذرد. تو همه‌اش دوست داری راه بروی و این‌طرف و آن طرف بروی. آدم با تو ‏خسته می‌شود. آدم می‌رود مسافرت که لش کند. خستگی در کند... ولی ته دلم می‌دانستم که همه‌ی این‌ها فقط توجیه است.‏


۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۵۵
پیمان ..

آن روز دیدن آن مجسمه‌ها هر دوی‌مان را به وجد آورده بود. من به این فکر می‌کردم که اگر در کودکی،‌ همان روزهایی که نقاشی‌های قشنگ قشنگ می‌کشیدم، من را می‌آوردند به آن موزه دیوانه می‌شدم. از ذوق می‌مردم. از میان نقاشی‌های سبک کمال‌الملک گذشتیم. تالار عکس‌های مردم‌شناسی را نگاه کردیم و بعد وارد آن سالن شدیم. سالنی پر از مجسمه‌های مینیاتوری. که اول شخصیت‌های معمولی قدیم ایران بود و بعد شخصیت‌های مشهور یکی یکی پیدا‌ی‌شان شد. ابوالحسن صبا. عارف قزوینی. هیتلر. استالین. رضا شاه. فتحعلیشاه... برایش از فتحعلیشاه و 200 تا زنش و رژیم غذایی مخصوصش برای راضی نگه داشتن شبانه‌ی این 200 زن گفتم. لبخند زد. از آن لبخندها که: پیمان این چیزهای کوچک چیه که تو مغزت را باهاشان پر می‌کنی؟ بعد تکیه‌ی دولت ناصرالدین‌شاه بود. در قطعی کوچک و مینیاتوری. بعد مشاغل قدیم تهران. و بعد حسینیه‌ی جماران و شخصیت‌های نظام در ابعادی مینیاتوری... 

تازه وقتی به اسم سازنده‌ی مجسمه‌ها و شیوه‌ی کارش رسیدیم، آن‌جا بود به اعجاب افتادیم: جهانگیر ارجمند. مردی که در 44 سالگی شروع به ساختن این مجسمه‌ها کرد. آن هم با چه ابزاری؟ فقط با تکه‌های یونولیت و جوراب نازک زنانه. لباس‌های مجسمه‌ها هم عجیب بود. مثل لباس‌های سیسمونی و لباس‌های بچه‌های زیر 5سال بود. لباس‌هایی که آدم دلش برای‌شان قیلی ویلی می‌رود. بهش گفتم که بفرما. می‌بینی جوراب زنانه چطور باعث به معراج رفتن مردان می‌شود؟ باز هم از آن لبخندها زد که رها کن این چیزها را... رها شو و من نمی‌توانستم...

وقتی می‌خواستیم عکس‌های سیاسی تاریخی ملک‌الشعرای بهار را ببینیم آقای نگهبان موزه چراغ‌ها را خاموش کرد و گفت: تعطیله...

چاره‌ای نداشتیم. مثل خیلی از وقت‌های دیگر باید نیمه کاره رها می‌کردیم.... هیچ‌گاه به اوج نرسیدیم. هیچ گاه چیزی را تمام نکردیم.

باغ‌موزه‌ی نگارستان آخرین وعده‌گاه‌مان بود و بعد از آن من از او خداحافظی نکردم.

نرفتم ترمینال. خداحافظی نکردم. دوست نداشتم تصویر دیدار آخر را عوض کنم و حس می‌کردم که دارم گند می‌زنم و باز هم آدم نشدم.

من در دیدار آخر برایش "استخری پر از کابوس" بیژن نجدی را خواندم. بلندخوانی کردم برایش. و چه‌قدر دلم خواست که مثل بیژن نجدی عاقبت به خیر شوم. فقط چند تا داستان کوتاه،‌ فقط چند تا بنویسم و با همین چند تا سال‌ها بعد از مرگم بشوم بهانه‌ی بهترین استفاده از لحظات دیدار 2 نفر.

دوست نداشتم کتابفروشی‌ها و کنار هم ایستادن و برای روزهای رها و فارغ آینده‌ی او کتاب خریدن را با انتظار و حس خداحافظی و بوی گازوییل نیم‌سوز عوض کنم...

خداحافظی نکردم. 

گفت خیلی حرف‌ها ماند. چیزی نگفتم.

روز بعدش توی مترو، وقتی داشتم از دانشگاه به سر کار می‌رفتم به خداحافظی نکردنم فکر می‌کردم. دختر زیبایی زیر پایم روی صندلی نشسته بود. گیس موهایش از زیر مقنعه زده بود بیرون و روی شانه‌هایش ریخته بود. اول به او نگاه کردم و بعد به پسربچه‌ی 6-7 ساله‌ای که آن طرف بود. به خودم یادآوری کردم که تو اول به دختر نگاه کردی و بعد آن موجود عجیب الخلقه توجهت را جلب کرد. حواست هست؟ پسربچه گر بود. موهایش نصفه نیمه ریخته و نریخته بود. توی بغل مادرش ورجه وورجه می‌کرد. چهره‌اش را نگاه کردم. دندان جلو نداشت. و زبانش از دهانش آویزان بود. زبانش بزرگ بود و توی دهانش جا نمی‌شد. عقب مانده بود؟ نه. زشت‌ بود. عقب مانده‌های زشت نیستند. با کله‌ی گرش و زبان آویزان و دندان‌های تیزش (انگار همه‌ی دندان‌هایش نیش بودند) و چشم‌های خیلی کوچکش شبیه آدمیزاد نبود... مادرش شکل او نبود. حاصل یک ازدواج فامیلی؟ نه... چیزی بدتر بود. پسربچه‌ آویزان بود. از بغل مادرش جست و کف مترو دراز کشید. انگار که رختخواب خانه‌شان است. کف مترو را لیس زد. مادرش آرام گفت نکن. بدتر لیسید... غمم گرفت. بچه؟... 

آن روز وقتی از خیابان روشندلان افتادیم توی خیابان انقلاب و از جلوی کفش‌فروشی‌های فردوسی رد می‌شدیم یکهو چشم‌مان افتاد به یک پراید. روی سقفش یک ماشین دیگر بود. یک هامر اسباب‌بازی بزرگ. هامر با طناب به سقف پراید بسته شده بود و کل سقف را پوشانده بود. پرایده و هامره مثل عروسک‌های روسی شده بودند. و توی ماشین... پسربچه‌ای بود که ذوق زده بود و ما را که دید خندید... راننده هم باباش بود... دنیای لذت بخشیدن به یک کوچولوی 5ساله جذاب به نظر می‌رسید....

ولی وقتی خداحافظی نکردم توی مترو دنیای یک 5ساله‌ی زشت... هنوز هم نمی‌دانم...

راست گفته بود. خیلی حرف‌ها ماند. 


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۴
پیمان ..

خیلی وقت پیش:

  ... این بار کفش کتانی صورتی پوشیده. خیابان گاندی، بالای پل بزرگراه همت به کفش‌هایش نگاه می‌کنم. کفش‌های پاشنه‌بلند زنانه نمی‌پوشد. کفش‌های کتانی صورتی و آبی می‌پوشد. یک کفش هم دارد که طرح گل‌گلی دارد. اسم کفش‌های من را گذاشته کفش‌های تنهایی. از آن دست کفش‌هایی که ساده‌اند. یک تکه چرمند بی‌هیچ دوخت و دوز اضافه‌ای. خشک و بی‌حالت‌اند. از آن کفش‌ها که 4-5سال کار می‌کنند و قیافه‌شان عوض نمی‌شود. خودش هم از آن‌ها داشته. یک مارک کترپیلارش را. و چه‌قدر از آن کفش به تلخی یاد می‌کند... به خاطر خشکی‌شان. به خاطر قدرتی که در پاها و بدنت ایجاد می‌کنند. یک قدرت دروغین که باورت می‌شود که تنهایی می‌شود. تنهایی می‌توانی... 

   .... دارم خودم را پنهان می‌کنم؟ دارم پیمانی را می‌سازم که او می‌خواهد؟ نه. هیچ اجباری نیست. او نمی‌خواهد. من هم نمی‌خواهم. نباید از هم انتظاری داشته باشیم. قرار نیست من پیمانی باشم که او می‌خواهد و قرار نیست او همانی باشد که می‌خواهم. 

    خاطره‌های آواز خواندن‌هایش را تعریف می‌کند. ازین که بعضی وقت‌ها دوست دارد آهنگ حبیب را بخواند: من مرد تنهای شبم... این همان آهنگی است که هم‌وزن با آن هجویه‌ها ساخته‌اند. برایش بگویم آن هجویه‌ها را... بگویم که ادامه‌اش مهر خموشی بر دلم نیست. چیز دیگری است. چیزهای دیگری است. بهش بگویم؟ نمی‌گویم. آن‌قدر معصوم و مودب است که رویم نمی‌شود. فقط لبخند می‌زنم. دارم خودم را پنهان می‌کنم؟

   فهمیده‌ام که غذاهای کبابی را دوست ندارد. گفته که وقتی می‌روم رستوران کباب نمی‌خورم. ولی حالا که برده‌امش صفاتهران، مثل من کوبیده می‌خورد. 4ساعت راه رفته بودیم و گرسنه و خالی بودیم. می‌گفت معده‌م داره سوراخ می‌شه. برای غذا باید کجا می‌رفتیم؟ باید جایی می رفتیم که جیب‌مان خالی نشود. بهش پیشنهاد رستوران توی میدان انقلاب را دارم. نوستالژی روزهای تحصیلم توی دانشگاه تهران. همان‌جایی که پاتوق صادق زیباکلام برای ناهار بود. از آن رستوران‌های سبک بین‌راهی که حالا دیگر توی جاده‌های ایران نمی‌توانی پیدای‌شان کنی. صفاتهران با صندلی‌های قدیمی‌اش و مشتری‌هایی که پیدا بود همه مسافر تهران اند. شهرستانی‌هایی در میدان انقلاب. رفتیم طبقه‌ی بالا. از آن‌جا به مردهایی که در طبقه‌ی اول ناهار می‌خوردند نگاه کردیم. به زن و شوهر میز بغلی و بچه‌شان نگاه کردیم. به بچه قاشق قاشق غذا می‌دادند و او برای هر لقمه کلی سر و صدا می‌کرد. هیجان زده بود یا دوست نداشت؟ ساک‌های‌ بزرگ‌شان هم کنارشان بود. 

    نمی‌دانستم او همچه فضایی را دوست دارد یا نه...!

    ... پارک ملت خلوت است. باران ریز ریز می‌بارد. به درخت کاج‌های کریسمسی پارک نگاه می‌کنیم و در مورد درخت‌های دوست‌داشتنی‌مان حرف می‌زنیم. 

    این که با ورود به جایی خاطره‌های کودکی در درون‌مان سر برمی‌آورند به خاطر همراه‌مان است یا به خاطر خود آن مکان؟

    خاطره‌هایم از پارک ملت را برایش تعریف می‌کنم. اردوی دبستان که ما را برداشتند آوردند توی پارک ملت تا بچریم. همان اردویی که بچه‌های یک مدرسه‌ی بهتر هم آمده بودند و یکی از آن بچه‌ها دفترچه‌یادداشتی قشنگی داشت که تویش داشت مشاهدات یک گردش علمی با مدرسه را یادداشت می‌کرد. من از همان موقع عقده‌ی دفترچه یادداشت شدم... کسی روی نیمکت‌ها ننشسته. نیمکت‌ها همگی خیس‌اند.آن طرف یک مرد و زن دارند بدمینتون بازی می‌کنند. محکم ضربه می‌زنند. دلش بدمینتون بازی کردن می‌خواهد. از مسیر دوچرخه‌سواری پارک رد می‌شویم و او یاد دوچرخه‌سواری‌های کودکی و نوجوانی‌اش می‌افتد. این‌که همیشه دوچرخه‌ای که بهش می رسیده دورچرخه‌ی برادر و خواهر بزرگ‌ترش بوده و کسی برای او به عنوان بچه‌ی ته‌تغاری خانه دوچرخه نخرید.

    از پله‌ها بالا می‌رویم. بین‌مان سکوت می‌شود. چند لحظه هیچ حرفی نمی‌زنیم. صدای باریدن باران روی برگ درخت‌ها می‌آید. از آن دورها هم صدای عبور ماشین‌ها از آسفالت خیس. تمام نیمکت‌های کنار دریاچه خالی‌اند. فقط ما هستیم. روی یک نیمکت هم مردی تنها چتر به دست نشسته. از کنارش رد می‌شویم. می‌گوید: به خاطر این‌که امروز، توی این روز بارانی باهام اومدی ممنونم. من هم از او همچه تشکری دارم. دریاچه‌ی پارک ملت پر از دایره‌های باریدن باران است. دلم می‌خواهد شعر بخوانم. اصلا شعر بگویم. چیزی که با کلمه‌های دور و بی‌ربط، آن حس نازک و لطیف زیر باران در کنار او را بیان کند. از او می‌پرسم که تو بلدی همچه شعری بگویی؟ او هم بلد نیست. بیانش را نداریم. ولی خود آن حسه را داریم. از پله‌های پل بالای دریاچه‌ی پارک ملت رد می‌شویم و وسط پل به تماشای دریاچه می‌ایستیم. عینکش را هم درمی‌آورد تا بتواند بهتر ببیند.کلاغی را که آن وسط روی فواره نشسته می‌بیند و نشانم می‌دهد. ساکت می‌شویم و به منظره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنیم. بعد از چند ثانیه به او نگاه می‌کنم. دارد به روبه رو نگاه می‌کند. انگار به دور دست‌ها نگاه می‌کند. یک جور حالت خشنودی و رضایت دارد. یک لبخند محو هم دارد. شیشه‌های عینکش هم مثل من پر از قطره‌های ریز باران شده. موها و شالش هم خیس‌ شده‌اند. زیباست. به نظرم زیباست.

    با دست‌هایش شلال موهایش را زیر شالش پنهان می‌کند و من می‌گویم برویم... می‌رویم. از پل رد می‌شویم و در مورد نهال‌های میوه‌ای که آن جا کنار هم ردیف شده‌اند شروع به حرف زدن می‌کنیم...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۶
پیمان ..

"یک روز که یخبندان سختی بود، وقتی بسته‌ای را که برایم فرستاده بود باز کردم، در میان چیزهای بسیاری که زحمت خریدشان را بر عهده گرفته بود، زیردامنی کوچکی از فلانل انگلیسی یافتم که او اظهار می‌داشت آن را پوشیده است و اکنون از من می‌خواست تا از آن جلیقه‌ای برای خود درست کنم. نامه‌اش بیانی شیرین داشت و پر از نوازش و ساده‌دلی بود. این توجه خاص که از حد دوستی فراتر می‌رفت، چنان که گویی جامه از تن خود کنده بود تا به من بپوشاند به قدری در نظرم مهرآمیز جلوه کرد که با شور و هیجان، صد بار نامه و زیردامنی را اشک‌ریزان بوسیدم. ترز گمان کرد که دیوانه شده‌ام. جای شگفتی است که در میان آن همه مهر و محبتی که خانم دپینه نثارم می‌کرد، هیچ یک به اندازه‌ی این کار او مرا تحت تاثیر قرار نداد و حتی امروز هم پس از کدورتی که در میان‌مان به وجود آمده است،‌هرگز نتوانسته‌ام آن را دوباره به خطر بیاورم و متاثر نشوم."


اعترافات/ ژان ژاک روسو/ ترجمه‌ی مهستی بحرینی/ ص521


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۰:۵۶
پیمان ..

1- "امروزه شکل های عجیب و غریب و ناشناخته ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن فحشای واقعی، حرفه ای شرافتمندانه و درست به حساب می آید . چون در فاحشه خانه حداقل در مقابل پول چیزی عرضه می گردد."

عقاید یک دلقک/ هاینریش بل

2- لنا ادلوند و اولین کورن، دو اقتصاددان زن، چندین سال قبل مقاله‌ای با "عنوان نظریه‌ی روسپیگری" در نشریه‌ی معتبر اقتصاد سیاسی منتشر کردند. تلاش آن‌ها برای مدل‌سازی پدیده‌ی روسپیگری با همه‌ی کاستی‌ها و کمبودهایش مورد توجه قرار گرفت. 

قبل از آن‌ها گری بکر نظریه‌ی ازدواجش را ارائه داده بود. در نظریه‌ی اقتصادی ازدواج، گری بکر از تحلیل بازار برای پاسخ به این سوال استفاده کرده بود که چه کسی، کجا و به چه دلیل ازدواج می‌کند. او نوشت: "انتخاب شریک زندگی یک بازار است و ازدواج تنها زمانی اتفاق می‌افتد که هر دو فردی که در این بازار در جست‌وجو هستند پیش‌بینی کنند در شرایط تازه- بعد از ازدواج- منتفع شوند. در واقع اگر معامله ازدواج سودآور باشد انتظار تحقق آن وجود دارد." بکر در نظریه خودش از فاکتورهای غیر‌پولی استفاده کرد که از جمله این فاکتورها می‌توان به عشق رمانتیک و همراهی همیشگی اشاره کرد. در واقع در تابع سود-زیان ازدواج عوامل غیر‌پولی مختلفی وارد می‌شوند که هر یک از آنها در سطح رضایت فرد از ازدواج و آمادگی وی برای ورود به این شرایط تازه اثر‌گذار است. بکر یکی از دلایل مهم برای ازدواج را به دنیا آمدن فرزندانی دانست که می‌توانند عشق و علاقه والدین را داشته باشند.

در نظریه‌ی روسپیگری، ادلوند و کورن می‌پذیرند که همسران و روسپی‌ها دقیقاً مثل هم نیستند. در حقیقت همسر یک مرد از نظر اقتصادی بسیار برتر از یک روسپی است... کالای برتر کالایی است که با افزایش درآمد میزان استفاده از آن بیشتر می‌شود و کالای پست با افزایش درآمد تمایل به استفاده از آن کم می‌شود. با فرض همسر و فاحشه به عنوان کالا، همسر یک کالای برتر است و فاحشه یک کالای پست. ادلوند و کورن با استناد به این مدل می‌گویند که روسپیگری در کشورهای صنعتی و اقتصادهای ثروتمند دنیا کمتر از کشورهای فقیر دیده می‌شود و تقاضا برای آن کمتر است. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌هایی که روسپی با همسر دارد برقراری رابطه جنسی بارور است که منجر به تولد فرزندی در خانواده شود. با وجود اینکه نظریه اقتصادی روسپیگری تلاش کرده مسائل انسانی را در یک مدل اقتصادی ترسیم کند ولی رفتارهای انسانی را بسیار ساده  تعریف کرده. این نظریه سعی کرده به چند سوال مهم پاسخ بدهد. از جمله اینکه چرا روسپی‌ها درآمد بالایی دارند؟

به نظر ادلوند و کورن دلیل درآمد بالای روسپی‌ها این نیست که در فضایی پر‌تنش و پر‌خطر کار می‌کنند و احتمال زندانی شدن یا بیمار شدن دارند، بلکه دلایل دیگری دارد که باید مورد بررسی قرار بگیرد. ادلوند و کورن در مقاله‌شان نوشتند: «ازدواج می‌تواند منبع مهمی از درآمد برای یک زن باشد. بنابراین زنان روسپی برای جبران هزینه فرصتی که به دلیل شغل خود از دست می‌دهند و فرصت ازدواج را از بین می‌برد باید دستمزدهای بالاتری دریافت کنند.»

ولی این نظریه‌ کاستی‌های زیادی دارد. در واقع یکی از فرضیاتی که باید وجود می‌داشت این است که همواره راه سومی هم وجود دارد یعنی زنی که کار می‌کند و در شغل خود پیشرفت کرده است ولی ازدواج نمی‌کند. این فرض در مدل دیده نمی‌شود زیرا فرض شده است که با ازدواج تنها فرصت فعالیت در حوزه شغلی روسپیگری برای زن از بین می‌رود به همین دلیل فقط همین دو موضوع مورد مطالعه قرار دارند. از طرف دیگر تاکید بر مطلوبیت وجود فرزندان در خانواده هم بسیار بحث‌بر‌انگیز است. در اغلب کشورهای غربی نرخ باروری با افزایش سطح درآمد و ثروت خانوارها تنزل یافته است. آمارها نشان می‌دهد با افزایش ثروت نه‌تنها مردان، روسپی‌های کمتری را خریداری می‌کنند بلکه تمایل‌شان برای داشتن فرزند هم کمتر می‌شود و تعداد فرزندان در خانواده‌های ثروتمند کمتر از خانواده‌های فقیر است. 1

3- استیون لویت و استیفن دابنر در کتاب خودشان freakonomics در مورد این که چرا روسپی‌ها از معمارها بیشتر درآمد دارند صحبت کردند. به نظر لویت چهار عامل در تعیین دستمزد اثرگذار است: تعداد افراد با استعداد بالقوه، مهارت خاصی که آن شغل نیاز دارد، ناخوشایند بودن شغل و میزان تقاضا.

یک فاحشه از یک معمار درآمد بالاتری دارد، چون که: عرضه‌ی فاحشه‌ها بالقوه کم است. مهارت یک فاحشه تخصصی نیست، اما در زمینه‌ای تخصصی به کار گرفته می‌شود. ناخوشایند و زننده است. و تقاضا برای آن زیاد است.

جلد دوم کتاب freakonomics ، چهار سال بعد از جلد اول در سال 2009 با عنوان superfreakonomics منتشر شد. کتابی که تا به امروز بیش از یک و نیم میلیون نسخه فروش داشته است. استیون لویت و استیفن دابنر جلد دوم را با یک پرسش تکراری شروع کرده‌اند. چرا فاحشه‌ها از معمارها بیشتر درآمد دارند؟ اما این بار جواب این سوال یک فصل کامل را به خودش اختصاص داده است و شامل آمار و ارقام فراوانی می‌شود. کتاب را یکی از خوانندگان وبلاگ، آقای مجتبا حاجی‌قاسمی به دستم رساندند. با توجه به محتوای فصل اول و نیز موضع‌گیری‌های نویسندگان در فصل‌های بعد بعید می‌دانم ترجمه‌ی این کتاب به بازار کتاب ایران وارد شود. ولی به نظرم خواندن خلاصه‌ای از فصل اول این کتاب درباره‌ی اقتصاد زنان خیابانی خالی از لطف نیست. به دلیل کثرت واژه‌هایی که وجودشان می‌تواند در وبلاگ سپهرداد را تخته کند، ترجمه‌ را در یک فایل پی‌دی‌اف قرار داده‌ام:

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۱۴:۰۳
پیمان ..

آن شب از بالا به زمین اسکیت نگاه کردم. تکیه دادم به نرده‌ها و زل زدم به زمین اسکیت. 2تا دختر بزرگسال و دو تا بچه داشتند بازی می‌کردند. یک مردی هم بود که مشغول اسکیت یاد گرفتن بود. زانوبند بسته بود و مربی هی کمکش می‌کرد که با اسکیت راه برود. اما او به محض این که یک متر حرکت می‌کرد تالاپی سر می‌خورد و می‌افتاد. بچه‌ها هم کوچک بودند و آرام حرکت می‌کردند. اما آن دو تا دختر... خیره‌کننده بودند. مانتو کوتاه و جوراب شلواری پوشیده بودند. به سرعت حرکت می‌کردند. از این سر زمین به سرعت می‌رسیدند به آن سر زمین. هر کدام موازی یک ضلع. به انتهای زمین که می‌رسیدند هم‌زمان دور در جا می‌زدند. بعد یک پای‌شان را 90 درجه بالا می‌برند و با نوک پای دیگر دور خودشان می‌چرخیدند. 30ثانیه همین‌جوری دور خودشان می‌چرخیدند. این‌جا هماهنگی‌شان یک کم به هم می‌خورد. یکی‌شان زودتر سرش گیج می‌رفت. بعد دوباره دوپا را بر زمین می‌گذاشتند و خیز برمی‌داشتند و هوا را می‌شکافتند و به وسط زمین می‌رسیدند. می‌ایستادند. انگشتان دو دست‌شان را به هم چفت می‌کردند. کمی خم می‌شدند و به حالت چمباتمه شروع می‌کردند دور خودشان چرخیدن. یعنی ایستاده شروع می‌کردند به چرخیدن و بعد هی پایین و پایین‌تر می‌رفتند و آخرسر به حالت نشسته دور خودشان می‌چرخیدند. هم‌زمان. 

چند دقیقه مبهوت حرکت‌شان بودم. خسته شدند و رفتند روی نیمکت‌های دور زمین نشستند و استراحت کردند. نرمی و چستی و چابکی بدن‌شان درگیرم کرد. به دست‌های خودم نگاه کردم. سعی کردم نوک انگشت‌هام را به مچ پایم برسانم. نمی‌شد. بدنم خشک بود. خیلی خشک بود. لَخت و سنگین بودم. راه رفتم و لختی و سنگینی بدنم را بیش از هر موقعی حس کردم. آن‌ها این سنگینی و لَختی را نداشتند. دنیا از دید آن‌ها چه شکلی بود؟ 

خیلی وقت بود که همچین سوالی به ذهنم نزده بود. یک زمانی واقعا درگیر بودم. این که دنیا از دریچه‌ی دید دیگران چگونه است؟ آن راننده‌ی کامیون چطوری دنیا را می‌بیند؟ آن دختر هم‌کلاسی توی دانشگاه چطور؟ آن نگهبان جلوی در چطور؟ هی سعی می‌کردم داستان بخوانم. رمان بخوانم. به خصوص اول شخص با شخصیت‌هایی متفاوت از خودم. روایت‌های آدم‌ها. دلیل اصلی‌ای که برای خواندن ادبیات می‌آورند: دیدن دنیا از دریچه‌ی دید دیگران. واقعا دوست داشتم چیزی مثل دریچه‌ی جان مالکوویچ پیدا شود و من 200 دلار بدهم و دنیا را از دریچه‌ی یک آدم دیگر نگاه کنم. ادبیات این کار را برای من می‌کرد. ولی نمی‌شد. با ادبیات باز هم نمی‌توانستم به دریچه‌ی آدم‌ها و زن‌ها و مردهای دور و برم برسم. آن‌ها دریچه‌های دیگری بودند... بعد از مدتی از سرم افتاد. بی‌خیال شدم. دنیا از دریچه‌ی خودم به حد کافی اسرارآمیز و عجیب بود که به دریچه‌ی دیگران کار نداشته باشم. ولی آن شب... آن دخترها با آن بدن‌های‌شان دنیا برای‌شان چه شکلی بود؟ مطمئنا دنیا از دید آن سنگین نیست. اصلا سنگین و رخوت‌آور نیست. امور دنیا آرام و سنگین روی‌شان خراب نمی‌شود. می‌شود؟ تیز و چابک می‌جهند. دنیا جایی‌ست پر از حرکت و جهش و فرار و حرکات موزون و رهایی. رهایی... حیات برای‌شان سبک است. نفس‌ها سبک‌اند. نیست؟

آن شب زیاد راه رفتم. از راه رفتنم لذت بردم. من بدنی داشتم که می‌توانست من را بکشاند. برایم نیاز سوار ماشین شدن ایجاد نمی‌کرد. می‌توانست ساعت‌ها راه برود و راه برود و من را بکشاند. ولی بکشاند... بدن من اگر نرم و سبک بود چه؟ اگر آن قدر سبک بودم که قدم‌هایم این چنین محکم نمی‌بود و مثل عبور یک پری بر زمین سبک می‌بود چه؟ دنیا شکل دیگری می‌شد برایم. 

به فیلم‌های اسپایک جونز فکر کردم. به هر. به آن سکانس از فیلم که سامانتا تصمیم می‌گیرد بدن یک نفر دیگر را اجیر کند تا بتواند بدن مرد قهرمان قصه را لمس کند. به اهمیت بدن. به آخر فیلم فکر کردم. به اهمیت بدن داشتن. به این که سامانتا بدن نداشت و علی‌رغم تمام خوب بودنش، این که حرف آدم را می‌فهمید و  همه جا یار و همدم بود، ولی چون بدن نداشت نتوانست. چون بدن نداشت کنار گذاشته شد. و بعد به آن یکی فیلم آقای اسپایک جونز فکر کردم. جان مالکوویچ بودن. دیدن دنیا از دریچه‌ی یک آدم دیگر. و دوباره هوس سبکبالی آن دخترها به سرم زد. حسرت یک لحظه سبکبالی و بدنی که آن‌چنان تر و فرز و تیز باشد...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۱۱
پیمان ..

آزادی های یواشکی زنان+ پراید هاچ بک+ سر پتی

جاده‌ی امامزاده‌هاشم-رشت. از همان جا که اتوبان تمام می‌شود و کامیون‌های جاده‌قدیم سرازیر می‌شوند توی جاده و جلوتر، جاده تپه‌ماهور وار جلو می‌رود و بعضی جاها سینه‌کش دارد. سینه‌کش‌هاش نفس‌گیر نیست. اول یکی از همین سینه‌کش‌ها. تریلی‌ای که دارد آرام آرام راه می‌رود. ماشینی که لاین کندرو بوده و بهش راه داده‌ام که بیاید سبقت بگیرد از تریلی. سرعتم کم شده. یکهو از عقب سر و کله‌ی یک پراید سفید پیدا می‌شود و پشت سر هم برایم نوربالا می‌دهد. اول به این فکر می‌کنم که مگر کور است نمی‌بیند که سمت راستم یک تریلی 20متری است و جلویم هم ماشین؟ بعد به اعتماد به نفسش فکر می‌کنم که اول سربالایی دارد برای کی نوربالا می‌دهد؟ سرعتم را کم می‌کنم و صبر می‌کنم جلویم خالی شود. بعد پدال را می‌فشرم و از گشتاور ماشین لذت می‌برم و توی آینه‌بغل دور شدن و عقب ماندن و ریز و ریز تر شدن پراید را با لذت نگاه می‌کنم. سرعتم به 110 می‌رسد و حضرت نوربالا باید یک چند ثانیه‌ی دیگر هم پایش را به پدال گاز بفشرد. بیشتر سرعت نمی‌روم. می‌روم لاین کندرو تا اگر خواست بیشتر از 110 تا برود بتواند برود. من مسئول قانون‌شکنی بقیه نیستم. می‌آید و رد می‌شود. هاچ‌بک است و ایران46 و سرنشینان هم دو تا دخترِ سربرهنه. می‌خندم. یحتمل ازین لایک‌زن‌های پیج آزادی‌های یواشکی زنان در ایران هستند. 110 را هم که رد داده‌اند. دم‌‌شان گرم. سمت‌راستی که موهایش را بالای سرش گوجه کرده بود موبایل دستش بود و مشغول عکس و فیلم گرفتن از خودشان بود. مشکلی باهاشان ندارم. دوست‌شان هم دارم حتا. آدم‌هایی که مشکلات را می‌توانند تقلیل بدهند و از یک پیروزی کوچک به اندازه‌ی یک قهرمانی لذت ببرند، دوست‌داشتنی‌اند.
فقط به این فکر کردم که آن‌ها هم نومید‌کننده‌اند و ما همان گهی می‌شویم که بودیم. بالا برویم پایین بیاییم حجاب در جمهوری اسلامی قانون است. بد و خوبش به جای خود. و به این نتیجه رسیده‌ام که یک قانون بد خیلی بهتر از بی‌قانونی است. دلیلش هم معلوم است: قانون بد را می‌شود اصلاح کرد ولی بی‌قانونی... دست بالا دست زیاد است و زور بالای زور... حالا این دو تا خانم دوست‌داشتنی داشتند چه کار می‌کردند؟ آزادی‌های یواشکی زنان در ایران دارد خوب پیش می‌رود. اول عکس‌های کنار دریا و خلوت و این‌ها بود. بعد رسید به این که ملت 5ثانیه در خیابان لاله‌زار روسری از سرشان برمی‌داشتند و عکس می‌گرفتند و بعد سریع چادر چاقچور می‌کردند و می‌رفتند خانه و عکس توی فیس‌بوق که بله 5ثانیه احساس آزادی کردم. این دو تا هم داشتند یک مسافت چندین کیلومتری را سربرهنه طی می‌کردند و ته اقدام انقلابی بود! انقلاب کردن راحت است. در بهترین حالت چه اتفاقی می‌افتد؟ همه‌ی کسانی که دوست دارند موهای‌شان طعم آفتاب را بچشد، به میل‌شان می‌رسند. من یکی که دیدن موهای فرفری تا کمر بلندشده را به دیدن سر کچل هم‌جنس‌های خودم ترجیح می‌دهم. خیابان برایم جای شادی‌آوری می‌شود این طوری. ولی قانونه چه؟ قانون چه می‌شود؟ تغییر می‌کند؟ نه. قانونه زیر پا گذاشته می‌شود. فراموش می‌شود. قانون‌گذاران سعی می‌کنند قانون‌شان را شدت بیشتری ببخشند. ولی وقتی انقلابی صورت می‌گیرد دیگر رفته. قانونی که خرد شده، خرد شده.
می‌دانی؟ من زیاد تاریخ نخوانده‌ام. ولی اگر از من بپرسند تلخ‌ترین شکست طول تاریخ ایران (از باستان تا به امروز) چه بوده، می‌گویم شکست خوردن مشروطیت. مشروطه‌ای که قرار بود بعد از قرن‌ها ایران‌زمین را قانون‌مدار کند و شکست خورد و قانونش زیر پا گذاشته شد و هنوز که هنوز است بعد از حدود 110سال آرزوی قانون‌مداری به دل همه‌ی ما مانده و قانونی هم اگر هست و برایم‌مان دوست‌داشتنی نیست، به جای تلاش برای اصلاحش راه اجداد‌مان را پی می‌گیریم... خردش می‌کنیم.
آن دو تا دختر پراید سوار چه شدند؟ به پلیس‌راه نزدیک شده بودیم. سایه به سایه دنبال‌شان رفتم. می‌خواستم ببینم به پلیس‌راه که می‌رسند چه کار می‌کنند. سرعتم را کم کردم. دست‌اندازهای پلیس راه پیل افکن است. آن دو تا خیلی خوب بودند. روسری را روی سرشان نگذاشتند. به جایش سرعت‌شان را کم نکردند. با همان 80-90تا سرعت به سمت دست‌اندازها رفتند و پرایده چنان بالا و پایین شد که من گفتم آخ. ولی خب. همان‌طوری با سرعت رد شدند دیگر. پلیس؟ سرباز بدبختی که آن‌جا ایستاده بود به رویایی که جلوی چشم‌هایش دیده بود شک داشت. بعدش را دیگر ندیدم. من وارد جاده‌فرعی سنگر شدم و آن‌ها هم راهی دیار خودشان دیگر. با آن سرعتی که آن‌ها دست اندازها را رد کردند حداقلش دو تا از رینگ‌های پرایده کج و کوله شده. مطمئنم!

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۳ ، ۱۸:۰۵
پیمان ..
آدم های سالی یک بار+ترانه+ چشمانی که ستاره ها در آن...
رفتیم خانه‌ی خاله لاهیجانی. خاله‌ی باباست که از همان اول ازدواج (برخلاف بقیه‌ی خواهرهایش) ساکن شهر شده بود. خانه‌ی جدیدش را بلد نبودیم. یعنی بابا بلد بود که کدام کوچه است، ولی کدام خانه را نه. زنگ زد به خاله که ما آمده‌ایم عیددیدنی. خاله نبود. خانه‌ی دخترخاله‌ی بابا (معصومه) بود. نزدیک بود. بعد از 5دقیقه با پرایدِ معصومه آمدند. معصومه و دخترش و خاله لاهیجانی و ترانه و دخترش، یسنا. سلام علیک کردیم. خاله با همه‌مان دست داد و روبوسی کرد. ترانه سریع از پله‌های خانه رفت بالا. ترانه دخترخوانده‌ی خاله لاهیجانی است. یعنی خاله‌لاهیجانی و خدابیامرز شوهرش بچه‌شان نمی‌شد. از یک خانواده‌ی تهرانی پرجمعیت یک بچه گرفتند و بزرگ کردند: همین ترانه را. 
ترانه از آن آدم‌های سالی یک بار است. از آن‌ها که عید به عید که می‌رویم خانه‌ی خاله لاهیجانی می‌بینمش. از خیلی سال پیش سالی یک بار می‌بینمش و قشنگ برایم شخصیت است. از آن شخصیت‌ها که هر سال عید که وقتش هست و همه هستند و همه چیز روبه‌راه است می‌توانم ببینمش و قصه‌ی زندگی‌اش را دنبال کنم. سلام و احوال‌پرسی کردیم و رفتیم بالا. طبقه‌ی دوم. خانه‌ی جدید خاله در اصل برای ترانه و شوهرش است. خریده‌اندش که سقفی توی لاهیجان داشته باشند و هر وقت از بندرعباس آمدند مزاحم کسی نباشند. داده‌اندش به خاله که بعد از یک عمر هنوز مستاجر بود. شوهرعمه فردین وقتی این را می‌شنود حال می‌کند. در گوشی به بابا می‌گوید: دمش گرم. دختر خونی و اصلی خاله نیست‌ها. مادر پدر اصلی خودش را هم پیدا کرده‌ها. ولی مرامشو داری؟
"ترانه" از اول "ترانه" نبود. آن سال‌ها که من بچه بودم او "خاطره" بود. شر و شور بود. هیچ کس توی فامیل دوستش نداشت. همیشه آتش می‌سوزاند و اذیت می‌کرد. بابابزرگ ازش نفرت داشت. هر بار که می‌آمد خانه‌ی بابابزرگ‌این‌ها اول باید می‌رفت حمام و یک ساعتی توی حمام آواز می‌خواند و آب داغ می‌ریخت. بعد می‌افتاد به جان گاو و گوساله‌ها و سیخ به پهلوی‌شان فرو کردن و همیشه هم باید یک چیزی را توی خانه می‌شکست. یک گلدان یا یک ظرف یا یک لیوان... او یکی یک‌دانه‌ی خاله بود. عزیزدردانه‌ی خاله بود. هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد. آن سال‌ها که می‌رفتیم خانه‌شان او گربه داشت. یک گربه‌ی خاکستری که اسمش را ملوس گذاشته بود و همه‌اش او را بغل می‌کرد و قربان صدقه‌اش می‌رفت. آن سال‌ها ما برای عید دیدنی شام می‌رفتیم خانه‌ی خاله. او گربه‌اش را هم می‌آورد سر سفره و توی یک بشقاب مخصوص بهش غدا می‌داد. کل فرش‌های خانه‌شان پر از موی گربه بود. مامان و عمه‌ها وقتی بلند می‌شدند چادرهای‌شان پر از موی گربه می‌شد که چسبیده بود به چادر. 
خاطره‌ی سال‌های بعد بزرگ‌تر شد. از یک سالی به بعد دیگر گربه‌ به بغل نبود. یک سال عید گفتند که خاله‌این‌ها بهش گفته‌اند که او بچه‌ی خودشان نیست و فرزندخوانده است. سال بعدش گفتند که خاطره می‌خواهد عروسی کند. همه گفتند چرا؟ تازه 16سالش شده بود. چشم‌هایش خندان و پر از شر و شور و خواستن بود. از آن دخترهای 16ساله که چشم‌های‌شان پر از ستاره است و برق می‌زند. با دوسپسری که حتم با جادوی چشم‌هایش سحر کرده بود و شاید خودش با شور خواستن و شدن اسیر آن پسر شده بود می‌خواست عروسی کند. کسی نمی‌توانست به او نه بگوید. او یکی یک‌دانه‌ی خاله لاهیجانی بود. عروسی کرد. ولی عید سال بعد که رفتیم گفتند طلاق گرفته. پسره لاشی بوده. به فکر زندگی نبوده. به فکر عیاشی و عرق‌خوری خودش بوده. طلاق گرفته‌اند. فقط 6ماه با هم زندگی کردند. 
عید سال بعد که رفتیم جلوی در خانه‌ی خاله پر بود از کفش‌های روباز پاشنه بلند، پر بود از چکمه‌های چرمی نیم‌متری، پر بود از کفش‌های پاشنه 20 سانتی. عمه‌ها تعداد کفش‌های خاطره را می‌شمردند. 14جفت کفش دارد... آن سال عید خاطره اسمش را عوض کرده بود. رفته بود شناسنامه‌اش را هم عوض کرده بود. خاله لاهیجانی قبل از عید گفته بود که خاطره اسمش را عوض کرده گذاشته ترانه. بدش هم می‌آید کسی او را با اسم قدیمش صدا بزند... ترانه با لباس‌های تنگآمد به تبریک عید. شوهر عمه فردین همه‌ش دیوار و زمین را نگاه می‌کرد که یک موقع چشمش به لباس‌های تنگ ترانه نیفتند. من هم در و دیوار را نگاه می‌کردم که به گناه نیفتم. سال‌های اوج پرهیزگاری تازه به دوران رسیدگی نوجوانانه‌ام بود! 
بعد از عیددیدنی توی ماشین عمه مهستی از ترانه می‌گفت که با لباس‌های آن‌چنانی و آن کفش‌ها که جلوی در دیدید توی خیابان‌های لاهیجان می‌گردد و راه می‌رود. با دوست‌هاش مهمانی می‌رود و لباس‌های آن‌چنانی می‌پوشد و اصلا یک وضعیتی. می‌گفت که او را با چند تا دختر مثل خودش، این‌چنانی و آن‌چنانی چند بار طرف‌های دانشگاه آزاد دیده است... همه می‌خندیدند که چرا اسمش را عوض کرده؟ چرا وقتی بابابزرگ بهش گفت خاطره اون پرتقالو بده این قدر ناراحت شده بوده؟ ترانه چه فرقی با خاطره دارد؟ و آخرش می‌گفتند بیچاره  خاله لاهیجانی. آن از بچگی که آن طور همه را دق می‌داد این هم از جوانی‌اش که ولگرد و خیابانی شده...
ولی عید سال بعد دیگر ترانه ترانه شده بود. آن عید خاله لاهیجانی دعوت کرد به مراسم عقدکنان. ترانه داشت دوباره ازدواج می‌کرد. با کی؟ با یک پسر کرمانشاهی که دانشجوی دانشگاه آزاد لاهیجان است. موقع برگشت توی ماشین پچ پچه بود که خاله چه‌طور اعتماد می‌کند؟ این دختره با یک آدم غریبه باز هم می‌خواهد عروسی کند که چه بشود؟ پسره را کی می‌شناسد؟ او هم طلاق گرفته است یا بار اولش است و ترانه قاپش را زده؟ اگر بار اولش است که 100در 100دوباره به طلاق می‌کشد...
و عید سال بعدش ترانه کنار شوهرش روبه‌روی ما نشسته بود. مرد کُردی که سبیل‌هایش را زده بود. ولی قد بلند و هیکل میزانش کُرد بودنش را نمایان می‌کرد. صاف و ساده بود. با همه‌مان با لهجه‌ی خودش گرم احوالپرسی کرد. ترانه دیگر ساکن لاهیجان نبود. رفته بود خانه‌ی مادرشوهرش توی کرمانشاه. یکی از روستاهای اطراف کرمانشاه. توی ماشین موقع برگشت می‌گفتند دور است و دهات کرمانشاه کجا و دختر لاهیجان کجا؟
ترانه زود از پله‌ها بالا رفته بود و در را باز کرده بود. زود کتری را آب کرده بود گذاشته بود روی اجاق و داشت پرتقال و سیب‌ها را می‌شست که وارد خانه شدیم. خاله لاهیجانی گفت خوش اومدید. دخترش یسنا هم بود. موهای یسنا را طوری شانه کرده بود و بسته بود که مثل یک شکلات شده بود. سر و موهای وسط سرش خود شکلات و موهای دو طرف سر دخترک مثل پوست شکلات که دو طرف شکلات پیچ می‌دهند. یسنا حالا 6سالش شده بود. خود ترانه گفت. حالا ساکن بندرعباس بودند. برای شوهرش آن‌جا کار گیر آمده بود و رفته بودند ساکن بندرعباس شده بودند. چای را ریخت و آورد تعارف‌مان کرد. میوه و آجیل هم تعارف‌مان کرد. به‌مان گفت چرا زمستون نیومدید بندرعباس؟ ما منتظرتون بودیم‌ها. بابا گفت قرار بود با دایی دو ماشینه بیایم. ولی دایی پیچوند دیگه. ترانه گفت امسال حتما بیاید.
خوشگل شده بود. چاق شده بود. یک پرده چربی روی تنش نشسته بود. ولی صورتش خوشگل شده بود. تازه 28سالش شده بود. یسنایش را صدا کرد و شلوار دخترک را بالا کشید و موهایش را ناز کرد. ترانه‌ی 28ساله هنوز آن چشم‌های شوخ 16سالگی‌اش را داشت. هنوز هم ستاره‌های توی چشم‌هایش برق می‌زدند... عید 94 از این هم خوشگل‌تر می‌شود؟...
 
پس نوشت: عکس از .mansa
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۳ ، ۰۹:۳۳
پیمان ..

سریع تکه کاغذی از کیفم درآوردم. و در آن تاریکی سالن سعی کردم به خوش‌خط‌ترین دست‌خطم بنویسم. نوشتم: 

موهات منو دیوونه می‌کنه. دوست دارم سرمو فرو کنم بین موهات، بو کنم موهاتو و بعد بخندم و بعد گریه کنم و تمام بوی موهاتو ببلعم و بمیرم.

و در آن تاریکی که بازیگر روی صحنه مشغول تک‌گویی بود، آرام به شانه‌اش زدم و تکه کاغذ را به دستانش دادم و دوباره زل زدم به سیاهی موهایش و طلایی دم اسب موهایش. صحنه کمی روشن‌تر شد. کاغذ را خاند. باید برمی‌گشت نگاهم می‌کرد؟ شالش را که روی گردنش افتاده بود با دو دستش بالا کشید، آن را از دمب اسبیِ انبوه موهایش عبور داد و تا فرق سرش پایین برد. نگاهم نکرد. روی یک تکه کاغذ دیگر نوشتم: بهشت را از من دریغ می‌کنی؟!

و بعد مردد ماندم که دوباره کاغذ را به او بدهم یا نه... از مستی افتاده بودم انگار...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۲
پیمان ..

رژه ی زنان در ذهن مرده ی یک مرد

هوا زمهریر بود. هوای عصر اسفندی که صبحش باران باریده بود زمهریر بود. آسمان ابری بود. حیاط دانشکده‌ی هنرهای زیبا یک جوری بود. شفاف بود. دختر‌ها و پسر‌ها خوشگل بودند. رفتم بوفه‌ی هنر‌ها و خودم را مهمان کردم. یک بطر آب انگور تاک بهنوش. آمدم بیرون. توی هوای آزاد. تکیه دادم به نرده و رو به حیاط ایستادم. با دو انگشتم گلوی بطری را گرفتم و بالا بردم و آب انگور را قلپ قلپ فرو دادم توی حلقم. آب انگور قلپ قلپ از گلویم فرو رفت و میلی متر به میلی متر که جلو می‌رفت درونم را گرم می‌کرد. تمام سینه‌ام گرم شد. بعد دلم گرم شد. بعد دست‌هایم. باز هم نوشیدم و گرم‌تر شدم. این آب انگور تاک بهنوش خود شراب است... صبح باران باریده بود. صبح که باران می‌بارید من حالم خوب بود. محکم سلام می‌گفتم. حمید می‌گفت: چه خبر پیمان؟ می‌گفتم: بارون می‌یاد. می‌گفتم: باران می‌بارد. می‌گفتم: خدا در باران هست. می‌گفتم: امروز خدا هست. ساجد می‌گفت: خوبی؟ می‌گفتم: امروز در تهران باران می‌بارد. و این شهر طاقت باران ندارد. تف به ترافیک و جوی‌های آب گرفته‌اش...
با شهاب و ساجد و امیرحسین رفتم بوفه‌ی فنی. باران می‌بارید. خودم را رویشان چتر کردم. یک چای مهمانشان شدم. آمدیم بیرون. زیر باران ایستادیم به چای خوردن. قطره‌های باران ریز ریز توی لیوان‌های چای داغ می‌باریدند. می‌خندیدیم. ساجد و امیرحسین می‌رقصیدند.
بعد از باران هوا زمهریر شد. هوا شفاف شد. آفتاب نبود. ابر‌ها بودند. حیاط هنرهای زیبا یک جوری بود. خود هنری‌ها یک جوری بودند. گستاخانه نگاه‌شان کردم. پسر و دختر تماشایی بودند. پسرهای عینک گردالی. دخترهای ۷۲رنگ. صورت‌های سفید و سرخ. ریش‌های پرمحصول. چند وقتی بود که رفت و آمدم فقط محدود شده بود به دانشکده فنی امیرآباد. تنها بودم. تنها بودم؟ احساس تنهایی نمی‌کردم. تنها ایستاده بودم و با دو انگشتم گلوی بطری را می‌گرفتم و قلپ قلپ پایین می‌دادم و گرم می‌شدم. یاد آرش افتادم. ۸ سالم بود. او ۲۰سالش بود آن موقع‌ها. با هم می‌رفتیم جلوی بقالی. نوشابه مهمانم می‌کرد. ۲تا پارسی کولا. من بطری را ۲ دستی بالا می‌بردم و ۲تا قلپ که می‌خوردم اشک توی چشم هام حلقه می‌زد. او فقط با ۲ انگشت گلوی بطری را می‌گرفت و می‌برد بالا و همین طور قلپ قلپ بی‌نفس زدن می‌خورد و وقتی بطری را پایین می‌آورد نصف بطری خالی می‌شد. من هاج و واج نگاهش می‌کردم. حالا من هم می‌توانستم با ۲ انگشت گلوی بطری را بگیرم. آن هم تاک بهنوش که تا فیهاخالدونم را گرم می‌کرد... تنها نبودم. یاد‌ها بودند. صبح بارانی بود. دختر‌ها و پسرهای هنری بودند. نگاه گستاخ و خیره‌ی من بود. غریبی هم بود...
@@@
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد»
پوسترش را چند روز پیش جلوی بوفه‌ی فنی دیده بودم. از آن عنوان‌ها بود که بدجوری قلقلکم می‌داد. به خودم گفتم باید ببینمش. به محمد که گفتم پایه بود. به حمید هم گفتم. او هم پایه بود. قرار گذاشتیم که عصر دوشنبه ببینیمش. ۲تا اجرا داشت. یکی ساعت ۵ و یکی ساعت ۶:۳۰. دانشکده‌ی هنرهای زیبا. سالن استاد سمندریان. نه کارگردانش را می‌شناختم و نه نویسنده‌اش را. فقط می‌دانستم که کار دانشجویی است و اسمش بدجوری قلقلک داده بود.
به ساختمان هنرهای زیبا که رسیدم فهمیدم جشنواره است. جشنواره‌ی دانشجویی تئا‌تر تجربه. فقط این تئا‌تر نیست. چند تا تئا‌تر هستند. هر کدام در یک روز و در ساعات مختلف و در سالن‌های مختلف. اصلن خبر نداشتم. به پوستر‌ها نگاه کردم. ویژگیشان این بود که همه‌ی نمایشنامه‌ها کار خودشان بود و ترجمه و ازین قر و قمیش‌ها نبود و اسم جشنواره هم که تجربه بود و بوی خوبی می‌داد. بلیط خریدیم. حمید پیچاند. جلسه داشت‌‌ همان ساعت. من و محمد رفتیم. نفری ۳هزار تومان. چند تا از اساتید تئا‌تر هم بودند.
 «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» آنی نبود که در ذهنم ساخته بودم. قصه‌ی روزنامه نگاری بود که در مورد حقوق زنان مقاله می‌نوشت. کارش طوری بود که خانه می‌ماند و می‌نوشت. در اپیزود اول زنی چادری وارد خانه می‌شد. زنی که به بهانه‌ی نظافت خانه آمده بود. مرد بعد از چند دقیقه او را به جا آورد. آن زن چادری که حالا نظافتچی منازل بود عشق دوران کودکی او بود.‌‌ همان دختری که در همسایگیشان زندگی می‌کرد. زن به محض شناختن مرد فرار می‌کند. او حال ۸ تا بچه دارد و برای سیر کردن شکمشان باید نظافتچی باشد... بعد سروکله‌ی مادر مرد پیدا می‌شود. مادری که در به در به دنبال زن دادن او است.
در اپیزود دوم مرد زن دار می‌شود. زن چادری اپیزود اول حالا تبدیل شده به یک زن سنتی که بلد است بپزد و بدوزد و بسابد. یک زن سنتی که هیچ کاری به غیر از این‌ها بلد نیست و حرفی هم اگر می‌زند حرف خودش نیست و دیکته شده‌ی حرف‌های مادر پسر را به خورد او می‌دهد. بی‌سواد است. شنیده است که مرد توی روزنامه حقوق زن‌ها را می‌گیرد و می‌گوید مگر تو مرد نیستی که مال زن‌ها را می‌گیری؟ مرد زورش به او می‌رسد و سرش فریاد می‌زند و از زندگی با او که بیشتر از هم نشینی با او به فکر لک شدن سفره‌ی جهیزیه‌ی خودش است شاکی می‌شود...
در اپیزود سوم مرد باز هم مرد زن دار می‌شود. این بار زن چادری اپیزود اول تبدیل می‌شود به یک زن مکش مرگ مای متجدد که چکمه پوشیده و زورش زیاد است و قبل از مرد شوهرهای زیادی داشته و مرد کلفت او است. توی آشپزخانه برایش پیاز رنده می‌کند و آشپزی می‌کند و او هر جا دلش می‌خاهد می‌رود و از مرد انتظار دارد که بیش از پیش نوکر او باشد و قربانش برود و در این امر سیری ناپذیر است... مرد مفلوک است. پیش بند آشپزی به تن دارد و هر چه می‌کند نمی‌تواند رضایت او را جلب کند... زن از او ناراضی است و سرش داد فریاد می‌زند و بعد هم می‌رود...
در اپیزود آخر هم نریشن صدای مرد بود که در کما رفته بود و در حال مرگ بود و می‌گفت که اگر زنده بمانم باز هم در مورد زنان و حقوقشان و داستان‌‌هایشان خاهم نوشت...
چیزی که در نمایش خیلی بارز بود طنز بود. طنزهای روابط زن و مرد که به وفور به چشم می‌خورد و گه‌گاه می‌چسبید و گه‌گاه به لودگی می‌زد و بدجور روی لبه‌ی تیغ حرکت می‌کرد! در اپیزود اول مجموعه‌ای از عناصر مدرن و قدیمی در کنار هم بودند. مثلن مرد روزنامه نگار با لپ تاپ می‌نوشت. ولی وقتی مادرش صحبت از همسایه‌ها می‌کرد از میرزا ملک فرما و اسم‌های قاجاری استفاده می‌کرد. اسم خود مرد هم ابونصر بود. یک جور بار نمادین داشت. ولی هر چه نمایش جلو‌تر می‌رفت این تناقض و تضاد کمتر می‌شد. شاید هم من عادت کردم... «رژه‌ی زنان در ذهن مرده‌ی یک مرد» برای من نامه‌ای از روزهای آینده بود. اینکه در آینده چه نوع تئاترهایی ساخته خاهند شد. دغدغه‌ها چیست و از چه دایره‌ی واژگانی استفاده خاهد شد...
ضرر نکردم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۴۵
پیمان ..

سایمون ریچسایمون ریچ، طنزنویس، رمان نویس و فیلمنامه نویس، متولد ۱۹۸۴در آمریکا است. فارغ التحصیل هاروارد است و یکی از جوان‌ترین نویسندگان مشهور آمریکا. او دومین نویسنده جوان تاریخ فیلمنامه نویسان برنامه‌ی کمدی «ساتردی نایت لیو» است که از سال ۱۹۷۵ تا به امروز به طور پیوسته در شبکه‌ی ان بی‌سی در حال پخش است. کتاب اولش «مورچه‌ی مزرعه و دیگر موقعیت‌های افتضاح» در سال ۲۰۰۷چاپ شد و در‌‌‌ همان اولین گام او نامزد جایزه‌ی طنزنویسی تربر شد. بعد از آن هر سال یک کتاب چاپ کرده است. او در نشریه‌ی نیویورکر ستون ثابت طنز دارد. داستان کوتاه «من دختر را دوست دارم» در دسامبر ۲۰۱۲ در نیویورکر منتشر شده است.

 


من دختر را دوست دارم

من اوگ هستم. من دختر را دوست دارم. دختر بوگ را دوست دارد.
این یک وضعیت بد است.
بوگ و من خیلی با هم فرق داریم. برای مثال، ما شغل‌های متفاوتی داریم.
من یک سنگ جمع کن هستم. برایتان توضیح می‌دهم. سنگ‌ها و صخره‌های زیادی در محیط اطراف وجود دارد و مردم همیشه بین آن‌ها در حال رفت و آمدند. برای راحتی باید تخته سنگ‌های زیادی را برداشت تا راه درست شود. وقتی ۱۰سالم تمام شد و یک مرد شدم، ریش سفید ما به من گفت: «برو و سنگ‌ها را جمع کن.» الان من ۱۰سال است که این کار را با سختی انجام می‌دهم. هر وقت که نور روز هست من تخته سنگ‌ها را جمع می‌کنم و می‌برم لبه‌ی پرتگاه و محکم پرتشان می‌کنم ته دره.
بوگ یک هنرمند است. برایتان توضیح می‌دهم. وقتی او یک مرد شد، ریش سفید ما به او گفت: «برو و درخت‌ها را قطع کن تا زمین برای زندگی داشته باشیم.» ولی بوگ نمی‌خاست این کار را بکند. او رفت و شروع کرد به رنگ مالیدن و کشیدن چیزهایی روی دیوار غار‌ها. او به آن‌ها می‌گوید «نقاشی». هر کسی دوست دارد که به نقاشی‌های او نگاه کند. کسی که بیشتر از همه دوست دارد به آن‌ها نگاه کند دختر است.
من دختر را دوست دارم. برایتان توضیح می‌دهم. وقتی به دختر نگاه می‌کنم حس می‌کنم همه جایم شروع به درد می‌کند و مریض شده‌ام و می‌خاهم بمیرم. من تا به حال مریضی دردناکی که من را بکشد نداشته‌ام. (معلوم است، چون من هنوز زنده‌ام!) ولی عمویم آن را برایم توضیح داد. او گفت که آنجا در سینه‌ات یک چیز سفت و سخت است که نمی‌گذارد تو نفس بکشی. تو نمی‌توانی نفس بکشد و درد می‌کشی و از دست خدایان عصبانی می‌شوی. من از او خاستم بیشتر توضیح بدهد. ولی او دیگر مرده بود. همین است. دختر با من همین کار را می‌کند. وقتی او را می‌بینم حس می‌کنم یک چیز سفت توی سینه‌ام پیدا می‌شود که نمی‌گذارد من نفس بکشم و می‌خاهد من را بکشد. اینجا، در جهان زن‌های زیادی وجود دارند. طبق آخرین سرشماری، ۷تا زن. ولی فقط آن دختر است که تا به حال او را دوست داشته‌ام.
دختر در کوهستان سیاه زندگی می‌کند. به آنجا می‌گویند کوهستان سیاه، چون که: ۱-آنجا کوهستان است. ۲-همه‌ی سنگ‌های آنجا سیاه رنگ است. هر روز دختر مجبور است از بین تخته سنگ‌های سیاه و تیز بگذرد تا به رودخانه برسد. این خیلی سخت است. او پاهای کوچولویی دارد و بیشتر موقع‌ها روی سنگ‌ها لیز می‌خورد. بنابراین یک روز من تصمیم گرفتم: «من مسیر غار دختر تا رودخانه را صاف و تمیز می‌کنم.»

بقیه داستان در ادامه  مطلب...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۱ ، ۲۱:۱۶
پیمان ..

هی ارنستو، زن‌ها به کندوی عسل می‌مانند. زیاد وز وز می‌کنند، اما عسلی را ترشح می‌کنند که طعم گوارایش می‌تواند تا کوچک‌ترین و نهان‌ترین ذرات وجودت را حال بیاورد. اما، مثل زنبورهای یک کندو مرض عجیب غریبی دارند. یکهو می‌بینی که به سرشان زده. یکهو می‌بینی که فوج فوج از کندویی که برایشان ساخته‌ای در حال فرارند. آسمان از زنبورهای فراری سیاه می‌شود. چرا؟ معلوم نیست. فرار به جایی بهتر؟ فرار به آدمی بهتر؟ فرار به عشقی سوزان‌تر؟ فرار از تکرار؟ خودشان هم نمی دانند. هیچ وقت، هیچ وقت تو هم نمی‌فهمی. اگر زود بجنبی می‌توانی با تور پروانه گیری بروی جلویشان، آن‌ها را در آغوش بگیری و برگردانی. ولی چه تضمینی وجود دارد که تو فرار زن زندگی‌ات را به موقع بفهمی که بتوانی با تور پروانه گیری به سراغش بروی؟!
اگر می‌توانی به پنیرهای بی‌مزه‌ی زندگی رضایت بدهی، زن‌ها را‌‌ رها کن. نیش زنبور‌ها نه، فرارشان دردناک‌تر ازین حرف هاست...

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۸:۰۸
پیمان ..

"مردی به جرم m۱ و زنی به جرم m۲ در طرفین سکویی به جرم m۰ ایستاده‌اند. در ابتدا سکو ساکن و s=0 است. مرد و زن به طرف یکدیگر راه می‌افتند. جابه جایی s سکو را به صورت تابعی از جابه جایی x۱ مرد، برای لحظه‌ای که مرد و زن به یکدیگر می‌رسند به دست آورید. از اصطکاک چشم پوشی کنید."

دینامیک بوسیده شدن یک زن

دینامیک/ نوشته‌ی عباس رهی/ انتشارات گاج/ ص107

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۱ ، ۱۷:۱۲
پیمان ..

جونوم برات بگه که آقا ما نشسته بودیم رو صندلی اتوبوس. ازین بی‌آر تی یه کابین‌ها. جای همیشگی مون هم نشسته بودیم. ردیف یکی مونده به آخر کنار پنجره. با همین میثم هم بودیم آقا. داشتیم از یه جایی برمی گشتیم. خسته بودیم. حال حرف زدن نداشتیم. به در و دیوار و بیرون زل می‌زدیم. سر همین فکر کنم شده بودیم شبیه کسایی که هیچ چی نمی‌دونن. شبیه این جوونایی که چش و گوش شون باز نشده. آره. قیافه مون همین جوری‌ها شده بود یا اینکه طرف خیلی دلش پر بود نمی‌دونیم. تو یکی از همین زل زدن‌ها و فکر کردن‌ها آقا روبه رویی مون ازمون سوال کرد: چه قد زن‌ها رو می‌شناسید؟
ما رو می‌گی آقا اصلن تو نخ زن جماعت نبودیم که. هزار تا بدبختی دیگه بود. نمی‌دونستیم چرا همچی سوالی پرسید. بعد منتظر جوابم نموند.
شروع کرد به نصیحت کردن. گفت: زن‌ها چهل تا سوراخ دارن.
عین اسکولا نگاهش کردیم.
شیر شد. گفت: چهل تا سوراخ دارن که یکی شو با اون پر می‌کنی. (همین جوری که می‌گفت اون انگشت اشاره ش رو هم راست کرد و بهم نشون داد!)
بعد گفت: ۳۹تای بقیه رو باید با پول پر کنی. (همین جوری که می‌گفت با پول باید پر کنی یه اسکناس دو هزار تومنی هم از جیب پیرهنش در آورد و لوله کرد و انگار که داره می‌ندازتش توی صندوق صدقه و یا ضریح امامزاده اون جوری ادا در آورد.)
بعد گفت: فهمیدید؟
گفت: هیچ وقت سراغ زن‌ها نرید. تا پول ندارید سراغ زن‌ها نرید. سی و نه تا سوراخ الکی نیست که.
ما هم چهارشاخ مونده بودیم که این چی می‌گه. با کی کار داره.
عین بز اخفش لبخند زدیم.
خاستیم بگیم آقا خیلی مرد عجیبی بود...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۰ ، ۲۰:۳۹
پیمان ..

زن من باید خودش باشه. خودِ خودش. جوری که وقتی غلام حلقه به گوشش شدم خیالم راحت باشه که ارباب من فقط خودشه. خیالم راحت باش که دستورهاش دستورهای خودشه نه دستورهای مامانش یا خاله ش یا دوستش یا چه می‌دونم کیش.

زن من باید به ماتیک بگه ماژیک و عقلش برسه که مرد‌ها ارزش ماژیکی کردن ندارن.
زن من وقتی سوار تاکسی می‌شه باید سلام کنه.
زن من باید پسرای ۱۶ساله رو درک کنه.
زن من باید بلد باشه وقتی می‌ریم یه جای دور مسافرت خودشو به رنگ زن‌های اون جای دور دربیاره. تابلو نباشه... فیس و افاده هم نداشته باشه
باید صبور باشه
زن من زن من نیست اگه بدون جوراب کفش بپوشه. اصلن زن من نیست اگه بدون جوراب پاشو از خونه بذاره بیرون. باید جوراب‌ها رو درک کنه. بفهمه که چه قدر جوراب‌ها مهم‌اند... باید دیوونه‌ی جوراب‌ها باشه.
زن من باید گرون باشه، مهریه ش نه، خودش؛ پر از زندگی باشه و در عین حال این زندگی رو مفت نفروشه...
زن من اصلن باید شبیه همون زنی باشه که توی آتلیه‌ی عکاسی رسامه. همون که همیشه لباسای گشاد و رنگابه رنگ می‌پوشه، اولش می‌اد ازم سفارش عکس می‌گیره بعد شوهرشو صدا می‌کنه بیاد ازم عکس بگیره، بعد من همیشه عکس فوری می‌گیرم که ده دقیقه بشینم توی اتلیه تا بتونم نگاهش کنم ولی اون نمی‌شینه جلوم می‌ره اتاق پشتی و من به امید رد شدنش از چهارچوب در می‌شینم اون جا... اون زن یه فرشته ست. همیشه فکر می‌کنم اگه یه روز توی چشم هام نگاه کنه و بخنده شرط می‌بندم خدا به خاطر لبخندش تمام گناه‌های منو می‌شوره و من پاکِ پاک می‌شم. زن من باید بلد باشه ازین لبخند‌ها بزنه که خدا به خاطرش منو ببخشه...
زن من باید هر چی زمان بیشتری می‌گذره خاستنی‌تر شه.
زن من...
چه می‌دونم... همه ش تقصیر این ترانه‌ی ماقبل میلادِ چینیه: (از کتاب کوچه‌ی فانوس‌های عباس صفاری-ص۴۶):
جوانی نشسته است
بر سکوی سنگی رواق خانه‌اش
و با التماس و زاری همسری برای خود طلب می‌کند
اگر همسری داشته باشد با او چه خاهد کرد؟
شب هنگام که چراغ روشن می‌شود
با او به گفت‌و‌گو خاهد نشست
خاموش که می‌شود چراغ در کنارش خاهد بود
و بامدادان که برخیزد از خاب موهای دم اسبی‌اش را
زن برایش
شانه خاهد زد
.
.
.

پس نوشت: عکس از این جا 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۰ ، ۲۰:۳۷
پیمان ..