سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۸۸ ثبت شده است

می­گویند مولاسجاد (ع) در روز اول رمضان این را می­خوانده:

ستایش ویژه ذات اقدس خداوندی است که ما را به ادای ستایش هدایت فرمود و اهلیت ستایش گویی به ما عطا کرد، تا در برابر آلاء و نعمای وی در صف سپاسگزاران قرار گیریم و پاداشی که به نیکوکاران همی­دهد به ما نیز عنایت فرماید و ما را از محسنین و حق شناسان شمارد. ستایش ویژه ذات اقدس خداوندی است که دین مبین خود را به ما واگذاشت و ما را به ملت غرای خویش شرف بخشید و به راه احسان هدایت فرمود تا به یاری و عنایت وی راه احسان پوییم و نعمت رضوان وی دریابیم. آن ستایش به درگاه وی آوریم  که شایان قبول باشد و رضایت ذات اولوهیت را برای ما تامین کند. ستایش ویژه پروردگاری است که ماه مبارک رمضان را نیز راهی از راه­های خیر و رحمت شمرد و این ماه را به نام مقدس خود افتخار و شرافت داد. ستایش ویژه درگاه اوست که ماه رمضان را ماه روزه و ماه سلم و صلاح و ماه طهارت و ماه تهذیب و ماه نماز و ماه عبادت قرار داد. این ماه را به نزول قرآن مجید احترام و اعتبار داد و قرآنی را که مشعل هدایت و راهنمای راستگوی بشریت است با آیات بینات در این ماه به قلب نازنین پیامبر خویش فروفرستاد و فضیلت ماه رمضان را بر ماه های دیگر روشن و آشکار ساخت.

یبه موجی مقررات مقدسه و فضایل عالیه این ماه را بر یازده ماه دیگر برتری داد. آنچه در ماه­های دیگر حلال است، در این ماه تحریم شده تا عظمت و جلالش آشکار شود و خوردن و آشامیدن را در این ماه به وقت ویژه­ای اختصاص داد تا کرامت و حرمتش بر ملا گردد و در این ماه شبی به وجود آورد که بر هزار شب رجحان و برتری دارد و نام این شب عزیز و عظیم را شب قدر گذاشت. شبی که ملائکه و روح از ملکوت اعلی به اذن پروردگار فرود آیند و با خویشتن سلامی که برکت جاویدان دارد تا سپیده دم فرود آورند و این موهبت را به بندگانی که مستحق سلام و برکت باشند واگذارند.

پروردگارا! به روح مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و معرفت فضیلت و جلال حرمت و شرایط اعظام و احترام این ماه را به قلب ما الهام فرمای و از آنچه در این ماه نهی فرموده­ای ما را باز دار و به روزه­ای که پسندیده ذات اقدس توست توفیق­مان بخش و چنان کن که در این ماه چشم و گوش و دست و پای ما دور از مناهی و منکرات در راه اطاعت و عبادت تو به کار افتند و همواره رضای تو جویند. در این ماه گوش ما را از شنیدن یاوه­ها و چشم ما را از دیدن منکرات فروبند و کمک کن تا دست­های ما به سوی منهیات دراز نشود و پای ما به راه خطا و معصیت نجنبد و شکم ما جز از حلال سیر نگردد و زبان ما جز به ذکر تو نگشاید. چنان کن که جز ثواب تو نجوییم و جز از خشم و غضب نگریزیم. عبادت ما را ای پروردگارمتعال از لکه ریا و تظاهر پاکیزه دار تا در عبادت تو دیگری را شریک نگیریم و جز ذات اقدس و اعلای تو معبود دیگری نشناسیم.

پروردگارا! به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و ما را یاری کن تا نماز پنج­گانه خویش را در وقت فاضل و شریفی که مقرر داشته­ای بگذاریم و وظایف خویش به حد کفاف و کمال ادا کنیم و در سایه اطاعت و عبادت از مردمی شمرده شویم که راه حق را شناخته­اند و سعادت خویش دریافته­اند.

پروردگارا! نام ما را در جریده مردمی بنگار که نماز خویش را با اخلاص و خضوع گذارده­اند. ارکان نماز را رعایت داشته­اند و اوقات نماز را نیکو شناخته­اند و بدان ترتیب که بنده عابد و صالح تو محمد (ص) مقرر فرموده رکوع و سجود و قیام و قعود به عمل آورده­اند و با منتهای خشوع ضمیر و حضور قلب به در گاه تو بر پای ایستاده­اند و وضوی خود را سیراب ساخته­اند.

پروردگارا! در این ماه سعادتی نصیب فرمای که با ارحام خویش به نیکوکاری و مساعدت بپیوندیم و همسایگان خویش را با عطایا و هدایا خشنود سازیم و دارایی­مان را با دادن زکات از آلودگی­ها تطهیر کنیم و رنج­دیدگان را از رنجش به­درآوریم و حق خویش را از ظالم باز گیریم و با دشمنان خود از در صلح و صفا در آییم.

پروردگارا! دشمنان ما را با ما به صلح و صفا گمار ولی، هرگز ما را با دشمنان تو سر صلح و آشتی نیست. با قومی که به خاطر تو به جنگ برخاسته­ایم هرگز آشتی نکنیم.

پروردگارا! یار ما باش تا در سایه عبادت تو در این ماه دامن ما در منجلاب معاصی و آلایش نگیرد و ملائکه تو از ما جز صلاح و صواب نبیند و جز طاعت و عبادت از ما به سوی تو نیاورند.

پروردگارا! تو را به حرمت این ماه گرامی و به حرمت گران­مایگانی که در این ماه پیشانی بندگی به درگاه تو گذارده­اند و از نخستین روز تا واپسین لحظه این ماه به عبادت تو همت گماردند، تو را!، ای پروردگار من! به حرمت فرشتگان مقرب و انبیای مرسل و بندگان صالحت سوگند می­دهم که به روح مقدس محمد و آل محمد درود فرست و به ما صلاحیت و اهلیت عطا فرمای تا از برکات و مرحمت­هایی که به اولیای خویش نوید فرموده­ای بهره­مند شویم و پاداشی که بندگان پارسا و نمازگزار و روزه­دار تو در این ماه از تو دریافت می­دارند، دریافت بداریم، و ما را شایان آن شمار که در درجات عالیه با اولیا و انبیای تو هم­نشین باشیم.

پروردگارا! به روح مقدس محمد و آل محمد درود فرست و ما را از پلیدی شرک و الحاد و سستی در عبادت و تردید در حقیقت و کوری در حق­جویی و غفلت از محرمات و فریب ابلیس ایمن دار.

پروردگارا! به روح مقدس محمد و آل محمد درود فرست و در آن شب­ها که ماه در سراشیبی محاق فرو رود؛ دود معاصی ما را نیز  در نامه اعمال ما به محاق در آور و زنگ شقاوت از جان ما بزدای و با انقضای این ماه، از تقصیرهای ما درگذر تا در آن روز که ماه مبارک رمضان وداع­مان می­کند از آلایش و معصیت­ها و منکرات یک­باره پاک باشیم و به برکت طهارت و تقوا برسیم.   

پروردگارا! به روح مقدس محمد و آل محمد درود فرست و مگذار  از رنج روزه و زحمت عبادت خسته مانیم. در آن هنگام که خسته شده­ایم نیروی تازه­ای به ما بخش و اگر از راه راست منحرف شده­ایم دوباره ما را به راه راست بازگردان و چون شیطان دست اغوا و اغرا به سوی ما دراز کند،  دستش را کوتاه کن و به ما پناه ده.

پروردگارا! ماه مبارک رمضان را با زینت و طاعت ما بیارای و در شب­ها و روزهایش یارمان باش که در نماز و روزه خود کوتاهی نکنیم و ما را در پیش­گاه خود به تضرع و خشوع و ذلت و مسکنت بگمار تا روزهایش بر ما به غفلت نگذرد و شب­هایش در دست ملاهی و مناهی تباه نگردد.

پروردگار من! چنان کن که در این ماه و هم در ماه­های دیگر تا روزگارمان به سر نرسیده، چنین باشیم. ما را از بندگان صالح و مخلص خویش بشمار تا در فردوس جاویدان با صلحا و ابرار هم­نشین باشیم. ما را از آن طایفه شمار که هر چه به دست آورده­اند در راه تو از دست داده­اند و تکلیف خویش را صمیمانه فرو گذاشته­اند و همچنان قلبشان ترسان و لزران بود. زیرا می­دانستند که به سوی تو باز خواهند گشت. ما را در صف آن طایفه بنشان که به سوی خیرات سبقت گرفتند و از نیکوکاری لذت بردند.

پروردگارا! به روح مقدس محمد و آل محمد در هر روز و هر روزگار، در همه وقت و همه حال، بیش از آن چه بر بندگان دیگرت درود و رحمت فرستاده­ای، درود فرست. به آن میزان که جز ذات اقدس تو کس از عهده شمارشش بر نیاید. تو بر هر چه مشیت فرمایی، توانایی. ای پرودگار من! به روح مقدس محمد و آل محمد درود فرست.

(صحیفه­ی سجادیه-دعای44)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۸۸ ، ۰۰:۴۱
پیمان ..

به کوری چشم من و امثال من محمود احمدی­نژاد کابینه­اش را مشخص کرد. بعد از دو ماه سخت و عجیب که من از آن به تعبیر "انقلابک درونی جمهوری اسلامی" نام می­برم و در کوران دادگاه­ها و پرونده­سازی­های(1)پس از این انقلابک، احمدی­نژاد بازوهای اجرایی­اش را تکمیل کرد. (بسیج و سپاه و نیروی انتظامی بازوهایی بودند که زودتر وارد میدان شده بودند). آقای حداد عادل هم در سخنرانی روز یکشنبه 25 خرداد در دهمین نشست سالانه اعضای اتحادیه دانشجویان مستقل دانشگاه‌های سراسر کشور که در دانشگاه شهید بهشتی تهران برگزار شد، گفته:"در مجلس یک اراده موثر و تعیین کننده برای مخالفت با دولت وجود ندارد بلکه نگاه عمومی این است که باید به دولت کمک شود که این نگاه مجلس و همچنین توصیه رهبری است."

این حرف­های "احمد توکلی" هم دل خوشکنکی بیش نیست و من فکر می­کنم این حرف­ها را برای نگه­داشتن پرستیژ خودش زده. بر همگان واضح و مبرهن است که مجلس از امثال حدادعادل پر شده. این حرف­ها که: "در این فهرست کسانی هستند که حتی یک روز هم کار اجرایی نداشته‌اند." و "کسی که یک روز در زندگیش کار اطلاعاتی نکرده و مهم‌ترین کاری که در رشته خود در سال‌های اخیر انجام داده، ریاست سازمان اوقاف بوده برای وزارت اطلاعات چه تناسبی دارد؟" و "بالاترین و تنها سمت اجرایی‌ای که دولت برای وزیر پیشنهادی رفاه اعلام کرده است، مسوول بسیج واحد خواهران دانشگاه آزاد اسلامی کرج و با رشته تحصیلی روانشناسی بالینی است."

در مورد جنسیت وزرا هم من حرفی ندارم. چرا که جنسیت و فمینیسم و ضدفمینیسم اصلن برایم مطرح نیست. فقط دو تا نکته­ی واضح و مشخص را می­گویم.

اولی در مورد صفتی است که نگرانی­ام را به شدت افزایش داده: همگرایی.

احمدی­نژاد یکشنبه در گفت­وگویش با خبر ساعت14 ملاک­های انتخاب وزرایش را این­طور اعلام کرد: صلاحیت­های اخلاقی و تعهد، کارآمدی، همگرایی. دو ویژگی اول جای بحث ندارند. پذیرفته­اند. اما ویژگی سوم... در ادامه­ی حرف­هاش این­طور گفت که ممکن است اشخاصی با کارآمدی بالاتر وجود داشته باشند اما به سبب همگرا نبودن از آن­ها استفاده نشده. ما امیدواریم با همکاری، هماهنگی و تعامل سازنده در هیئت دولت نقص کارآمدی را با ویژگی همگرایی پوشانده شود.

این یعنی کنار گذاشتن نخبگان، این یعنی خودی غیرخودی کردن، این یعنی بی­خود بودن توانایی و علم و دانش...

می­ترسم به زودی روزگاری برسد که خیل عظیمی از اساتید دانشگاه­های معتبر و دولتی به دلیل همگرا نبودن از تدریس محروم شوند و همچنین دانشجویان از تحصیل.... همگرایی...

- تو همگرا نیستی. برو بیرون!

- تو به هیچ دردی نمی­خوری. چون همگرا نیستی.

و...

اما نکته­ی دوم. یکی از انتقاداتی که همواره به جمهوری اسلامی در 30 سال گذشته(مخصوصن بعد از رحلت امام خمینی(ره)) وارد می­شده برخورد دوگانه بوده. مثلن جمهوری اسلامی می­گوید: در هر جای دنیا ظلمی صورت بگیرد ما نباید سکوت کنیم. باید اعتراض کنیم. باید جلویش را بگیریم. اما این اعتراض فقط در مورد فلسطین عملی می­شده و در قبال ظلم در کشورهای دیگر اعتراضی صورت نمی­گرفته. نمونه­ی اخیرش سکوت دولت در برابر کشتار مسلمانان در چین.(2)  

از این دست دوگانگی­ها در انتخاب وزرای محمود احمدی­نژاد هم به چشم می­خورد. دارودسته­ احمدی­نژاد از یک طرف اکیپ تشکیل می­دهند برای پرونده­سازی علیه دانشگاه آزاد و جاسبی و هاشمی­رفسنجانی.(سلیمی نمین را می­گویم.) و از آن طرف چند تا از وزرا، اشخاص کلیدی مملکت در اجرا، فارغ­التحصیلان همین دانشگاه آزادند. سابقه­ی تحصیلی چند تا از وزرا:

* فاطمه آجرلو، وزیر پیشنهادی رفاه و تامین اجتماعی:

کارشناس روانشناسی بالینی
کارشناش ارشد روانشناسی شخصیت
دانشجوی دکترای روانشناسی تعلیم و تربیت

(با توجه به سابقه­ی اجرایی " مسئولیت بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج" در پرونده­اش  می­فهمیم که دانشگاه آزادی است.)

* محمد عباسی، وزارت تعاون:
 
فوق لیسانس مدیریت دولتی از دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزی
 
ادامه تحصیل در دکترای مدیریت ( دانشوری)
* شمس الدین حسینی، وزیر اقتصاد و دارایی
دکترای تخصصی اقتصاد بخش عمومی از دانشگاه آزاد

(منبع اطلاعات: سایت تابناک)

حال اگر دانشگاه آزاد بد است و خانه­ی فساد پس چرا وزرا از همین دانشگاه آزاد می­آیند و مثلن از دانشگاه تهران نمی­آیند؟!! و اگر دانشگاه آزاد خوب است پس تیم پرونده­سازی برای آن چه معنایی دارد؟!!!

 

 

1:سوژه­ی دو مورد از پرونده­سازی­های اخیر عماد افروغ و آیت­الله صانعی بوده­اند. در مورد آیت الله­صانعی این بار روزنامه کیهان وارد عمل نشد. بلکه این "ایران" بود که وارد عمل شد. ایران به آیت­الله تهمت زده که شما در یک جمع خصوصی در گرگان به احمدی­نژآد فحاشی کرده و او را حرامزاده خوانده­اید. بعد بر همین مبنا تشخیص داده که آیت­الله صانعی باید شامل مجازات حد اسلامی بشود. البته شاید بهتر است بگویم آیت­الله صانعی به خاطر حمایت از میرحسین موسوی شامل حد اسلامی شده!

2:خودم می­دانم که در نهایت اعتراض کرد. ولی این اعتراض زیر فشار شدید مطبوعات بود. اگر مطبوعات نبودند احتمالن دولت بی­خیال می­شد.(حالا که مطبوعات یکی یکی دارند نابود می­شوند در آینده هیچ فشاری به حول قوه­ی الهی نخواهد بود!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۸۸ ، ۱۶:۵۸
پیمان ..

 

لَن تَنالوالبّرَ حتّی تُنفقوا ممّا تُحبّون

 

برای این که به یه چیزی برسی خیلی چیزا رو باید از دست بدی!


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۸۸ ، ۲۰:۲۴
پیمان ..

برای دیگران شاید خنده­دار باشد. ولی برای خودم غم­انگیز است. نگاه کردن را می­گویم. هنوز که هنوز است فکر می­کنم نگاه کردن را یاد نگرفته­ام. و هنوز که هنوز است نگاه کردن یکی از مسائل زندگی­ام است.

میل به نگاه کردن از همان نوجوانی به جانم افتاد. دوست داشتم همه چیز و همه کس را ببینم. دوست داشتم هیچ چیز و هیچ کسی را جا نیندازم. به خاطر همین به از بالا نگاه کردن خیلی علاقه­مند شدم. مثلن اگر می­رفتم مدرسه دوست داشتم زنگ تفریح­ها را در پشت­بام مدرسه بگذرانم. چون از آن جا می­توانستم همه را نگاه کنم. یک جور دانای­کل­بودن. آن وقت­ها با خدا رفیق­تر هم بودم و به او حسودیم می­شد که او آن بالا است و می­تواند همه­چیز را ببیند و من این پایین... مساله از همین­جا شروع شد. من خیلی وقت­ها در خیلی جاها نمی­توانستم بروم پشت­بام یا این­که بچسبم به سقف و نگاه کنم. بعدش سوال بزرگی که وجود داشت این بود که من می­خواستم چه چیز را ببینم؟! خدا که آن بالا بود و داشت نگاه می­کرد به تاتی­تاتی کردن عروسک­های دست­ساخته­اش نگاه می­کرد. اما من می­خواستم چه چیز را ببینم!می­خواستم ببینم که محمد و علی در زنگ تفریح با هم چه می­کنند و چه کسانی را در حیاط ملاقات می­کنند و چه می­خورند و... همین؟! اگر می­خواستم فقط اعمال و رفتارها را ببینم که خسته می­شدم. باید در نگاه کردن­هایم دنبال چیزی می­بودم...اما دنبال چه چیز؟!

این که می­خواستم از بالا به همه چیز نگاه کنم به خاطر حس تسلطی بود که بهم می­داد. همان که گفتم. یک جور دانای کل بودن. اما این که در نگاه کردن هایم دنبال چه چیز باشم ورق را برگرداند...هنوز هم این مساله­ی من است!

بعضی ترکیب­ها و کلمه­ها هستند که من علاقه­ی خاصی به آن­ها دارم. می­توانم بگویم در هر حوزه­ای که وارد می­شوم یک سری واژه­ها و ترکیب­ها پیدا می­شوند که برایم دوست­داشتنی می­شوند. در مورد نگاه کردن هم دو ترکیب"دنیادیده" و "نگاه پرورده" را خیلی دوست دارم. "دنیادیده" ترکیب دوست­داشتنی­ای است که من را پیوسته به بیشتر و بیشتر نگاه کردن تشویق می­کند. بله، می­دانم. دنیادیده اصطلاحی است که کنایه دارد از باتجربه بودن. اما من با معنای کنایی­اش کاری ندارم!

دوست دارم یک دنیادیده­ی تمام عیار باشم. دوست دارم پیوسته تصاویر جدید ببینم. چیزهای جدید و عجیب و تازه. دوست دارم دنیاهای زیادی ببینم. مکان­های جدید. آسمان­های رنگارنگ. آدم­های جوربه­جور. همین علاقه­ی من به دنیادیده­شدن دلیل علاقه­ام به سفر است. من سفر را دوست دارم. به خاطر مکان­های تازه­ای که برای نگاه کردن فراهم می­کند... دوست دارم نگاه کنم و نگاه کنم. آن قدر که تبدیل بشوم به یک فرهنگ تصویر. یک آدمی که واقعن "دنیادیده" است!

ولی برای دنیادیده­شدن فقط سفر کافی نیست؛ یک نگاه جزئی­نگر هم لازم است. یک نگاه جزئی­نگر که بتواند در یک نگاه گذرا از یک مکان فوق­العاده جزئیات بی­شماری را کشف کند...اما من صاحب این نگاه جزئی­نگرنبوده و نیستم. خیلی وقت­ها جزئیات را نمی­بینم. به­علاوه آن­قدرها هم امکان سفرکردن نداشته و ندارم. در بسیاری از روزهای سال مکان­ها و مناظر و آسمانی که می­بینم تکراری­اند. تصاویری که در قاب نگاهم می­آیند از یک جنس­اند...

بسیاری روزها در کنار پنجره­ی اتوبوس نشسته­ام و با خودم کلنجار رفته­ام که به چه چیز نگاه کنم!

خنده­دار است، نه؟! خب، به همان چیزی نگاه کن که دیگران نگاه می­کنند! اما من دقت کرده­ام. خیلی از کسانی که در کنار پنجره­ی اتوبوس می­نشینند اصلن نگاه نمی­کنند. فقط زل می­زنند. یک­سری تصاویر از یک چشم­شان وارد مغزشان می­شود و بدون هیچ فعالیتی از چشم دیگرشان خارج می­شود! همین.

اما بعضی­ها هم هستند که از نعمت خدادادی دیدن استفاده می­کنند.

این بندگان شاکر خداوند، این عبادت­کنندگان زیبایی، این انسان­های هدفمند و منفعت­دوست برایم قابل تحسین­اند. به حق که دختران و زنان تهران حوریانی آسمانی­اند که نگاه نکردن به آن­ها گناهی­ست کبیره!

البته من که دیوانه­ی نگاه کردن بودم ریا نباشد این جور نگاه­کردن را هم آزموده­ام. برای خودم توجیه آوردم که زیبایی ویژگی­ایست آسمانی که چشم فروبستن بر آن نابخشودنی­ست. با خودم خودمانی هم شدم که این همه رنج و بدبختی می­کشی این جور نگاه کردن مرهمه...اما...من این کاره نبودم و نیستم. نشد. یاد نگرفتم که نگاه­کردن­هام سمت و سو و هدفی پیدا کنند. من به چیزی اگر نگاه می­کردم به حالت زل زدن نگاه می­کردم. دست خودم هم نیست. اگر بخواهم به چیزی نگاه کنم خیره نگاه می­کنم. چه­کار کنم؟ خب، بدبختی­اش این­جا بود که ناف هیزی را با نگاه تند و سریع بریده­اند نه نگاه زل...از آن طرف هم احساس شرم و حیا و این حرف ها هم بود!..بی­خیالش شدم. همان "غض بصر" خودم را در پیش گرفتم! یک دلیل بزرگ دیگر(دلیل اصلی) هم داشت که به جایش می­گویم.

باز هم با خودم کلنجار رفتم که به چه چیز نگاه کنم و چه طور نگاه کنم!!!

تصمیم گرفتم نگاه­کردن­هایم را علمی کنم. به اشیا نگاه کنم و سعی کنم سازوکارشان را حدس بزنم. نیروهای وارد بر یک شی ساکن یا متحرک را تجسم کنم. قطعات سازنده­اش را تجزیه کنم و... تصمیم گرفتم به آدم­ها اگر نگاه می­کنم فیزیولوژی بدن­شان را کندوکاو کنم...

این جور نگاه­کردن خیلی سواد می­خواست. یک مساله­ی دیگر هم داشت. برایم سوال­های بی­شماری شکل می­گرفتند که نمی­دانستم از کی باید بپرسم. هیچ علامه­ی دهری در دسترسم نبود. خودم هم خیلی وقت­ها خیلی چیزها را نمی­توانستم تشخیص بدهم. در یک کلام، جهانی که در آن می­زیستم برایم مبهم­تر شد!

قبلن هم گفته­ام. دوست داشتنی­ترین آیات قرآن برایم چند آیه­ی اول سوره­ی بلدند. مخصوصن آن آیه که می­گوید: همانا انسان را در رنج و سختی آفریدیم.

در یک بعد از ظهر تابستانی که نگاه­های سرگردانم را نثار آدم­هایی که در اتوبوس نشسته و ایستاده بودند می­کردم این آیه بار دیگر در ذهنم متبلور شد. گونه­ای از رنج را در چهره­های­شان، می­خواندم، رنج زیستن، رنج بودن. نگاه­های نگران­شان برایم رنج­آلود بود... بعد به این فکر کردم که این جور نگاه­کردن هم لذت­بخش است. این­که به دنیای اطرافت نگاه کنی برای پیدا کردن مصداق. مصداق برای اثبات شدن یا رد شدن تفکرات و عقاید و باورهایت. اما باز مشکلی وجود داشت. من آن­قدرها فکر نمی­کنم که بخواهم دائم برای فکرهایم مصداق پیدا کنم. من آن­قدرها هم از کله­ام استفاده نمی­کنم! به خاطر همین یک فرآیند معکوس را طی کردم. پیدا کردن سوژه برای فکر کردن و خیال کردن و قصه ساختن. توی خیابان به آدم­­ها نگاه می­کردم، از خودم می­پرسیدم قصه­ی زندگی آن­ها چیست؟ چه اتفاقاتی ممکن است برای­شان پیش بیاید؟ دغدغه­ی فکری الان­شان چیست؟ دنبال اتفاق­های کوچکی بودم که با وقوع­شان از خودم بپرسم چرا و چه چیز؟

اعتراف می­کنم که یکی از بهترین انواع نگاه­کردن که تجربه کرده­ام همین نوع نگاه­کردن بود.

اما آفتی که به این نوع نگاه­کردنم افتاد آفتی است که به جان همه­ی انواع نگاه­کردن می­افتد: تکرار و ملالت.

بعد از مدتی همه­ اشیا و آدم­ها و قصه­هایی که برای­شان می­ساختم و خیال­هایی که در من به وجود می­آوردند دچار نوعی تکرار شد. سر هیزبازی هم دچار همین نوع تکرار شدم. همه­ی دخترها شبیه هم بودند. نگاه علمی هم از این جهت برایم تکراری شد که همه­ی سوال­هام بی­جواب می­ماندند...تکرار...ملالت تکرار...

یک زمانی تعریف "نگاه پرورده" برایم این بود: نگاهی که می­داند باید به چه چیز بنگرد و به دنبال چه چیز باشد. اما این روزها "نگاه پرورده" برایم تعریف دیگری دارد: نگاهی که دچار تکرار نشود!

فکر می­کنم هنوز نگاه کردن را یاد نگرفته­ام. خیلی وقت­ها هنوز نمی­دانم به چه چیزهایی نگاه کنم...این روزها بیشتر سربه­زیر در حالی­که چشم­هایم را دوخته­ام به زمین راه می­روم...بی­خیال نگاه­کردن به این دنیای وانفسا!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۸۸ ، ۱۰:۲۷
پیمان ..

شما که برادران منید

بینوا جماعتِ دور و نزدیک

شما که در قلمرو ستارگان

برای رنج­هایتان، رویای تسلا می­بینید

شما که بی­کلامی پژمرده می­شوید

شما که در شبی با ستارگانی رنگ پریده

باریک دستان صبورتان را به دعا برافراشته­اید

شما که رنج می­برید، شما که بیدارید

بینوا جماعتِ گم کرده راه

کشتی نشستگان بی ستاره و اقبال

بیگانگانی که با این همه با من یگانه اید،

سلامم را پاسخ دهید.

 

شادمانی­های کوچک/هرمان هسه

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۸۸ ، ۱۵:۴۵
پیمان ..

نوشتن ذاتن با نوع کمیابی از بلاهت همراه است. چون کسی که می نویسد از چیزی می نویسد که فکر می کند دیگران نمی دانند یا از چیزی می نویسد که فکر می کند فقط خودش است که به بیان آن رسیده. در حالی که اصلن این طور نیست...همه چیز را همه می دانند و حداقل در درون شان به بیان آن هم رسیده اند...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۸۸ ، ۱۸:۰۲
پیمان ..

"حق با مادرش بود. پیش­ بینی آینده کار خارق­لعاده ای نیست. رویت آن­چه گذشته، کار بسیار دشوارتر و هیجان­انگیزتری است."

"همه گرفتارند" نوشته­ی کریستین بوبن

 

 

"به یاد آوردن آوردن گذشته­ای که نتواند به حال مبدل شود بیهوده است."

"ترس و لرز" نوشته­­ی کیرکگارد



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۸۸ ، ۱۵:۳۶
پیمان ..

آره، گور پدر روان­شناسی. من حالم از روان­شناسی به هم می­خوره. اصلن دیگه هرجا پای روان­شناسی بیاد وسط من فرار می­کنم. آدمایی که می­خوان منو روان­شناسی کنن منو به جنون می­ندازن. هر وقت کسی خواست روان­تو بشناسه باید ازش فرار کنی. مگه نه؟

لنی، از اینت خوشم اومد که تو هم حالت از روان­شناسی به هم می­خورد. از روان­شناسی مزخرف­تر هم خیلی چیزها هست.

مثلن همین زندگی در ارتفاع صفر متر بالای سطح گه.

یه چیزی بگم گریه کنی. من کل زندگی­مو تو همین ارتفاع صفر متر بالای سطح گه گذروندم. همین ارتفاعی که خیلی­ها هستن. ارتفاعی که میلیون­ها نفر توش هستن و تو هم برای این که بتونی باشی باید همرنگ اونا بشی. ارتفاعی که توش این تو نیستی که قانونا رو وضع می­کنی. دیگرانند که برات قانون وضع می­کنن و بهت می­گن چه کار بکن، چه کار نکن، به چی فکر بکن، به چی فکر نکن، کدوم آدم بشو، کدوم ادم نشو. ارتفاع صفر متر بالای سطح گه ارتفاعیه که آدم نمی­تونه خودش باشه. می­دونی؟ یکی از آرزوهای زندگیم این بوده که خودم باشم. خیلی وقتا پیش اومده که از خودم کفری شدم که چرا خودم نیستم. از تو هم خیلی خوشم اومد فقط برای این­که خودت بودی، خود خودت. این که برای همه دوست­داشتنی بودی هم به نظرم فقط از خوش تیپی­ت نبود. بیشتر از این بود که تو خودت بودی...هیچ علاقه­ای نداشتی که کسی باشی؛ خودت بودی و خودت...

تازه کشف کردم که آدم تو ارتفاع صفر متر بالای سطح گه نمی­تونه خودش باشه! چون تو این ارتفاع ان قدر آدما هستن که تو تحت تاثیرشون قرار می­گیری و نه برعکس که نومیدکننده ست. چون تو این ارتفاع چیزایی که رو آدم تاثیر می­ذارن بیش از اندازه­اند و خیلی متفاوت. آره...ارتفاع خیلی چیز مهمیه. هرچی بالاتر بهتر. کوه­ها فوق­العاده­اند. برف هم خیلی چیز مهمیه...برفی که آن قدر پاک و درخشان باشه که آدم بار بیگانگی رو از یاد ببره و به کسی یا چیزی احساس نزدیکی کنه...

یادته؟ یه جایی به جس گفتی: آدم خوب بود چیز دوری جلوی خودش داشته باشه. مثل وقتی توی کوهه. وقتی به دور نگاه می­کنی یه چیز دیگه­ای می­بینی.

این جمله­ت اشک منو در آورد. دقیقن زدی تو خال. حالم از خودم به هم خورد. حالم از زندگی در ارتفاع صفر متر بالای سطح گه به هم خورد. یادم اومد خیلی وقته یه همچین چیز دوری جلوی خودم نداشته­ام. آره، خیلی خوبه که ادم یه چیز دوری جلوی خودش داشته باشه. من از پنجره­ی اتاقم که به بیرون نگاه می­کنم چیز دوری وجود نداره. اون دورا همه چیز محوه و در هاله­ای از رنگ قهوه ای. یعنی تقریبن هیچی نیست. کنج اتاقم هم که تکیه می­دم و می­رم تو فکر، تو فکرهام هم چیز دوری نمی­بینم... و همین اشک منو درآورد.

لنی، کلن از آدمایی که با خودشون یه عکس همراه دارن خوشم می­اد. اونایی که عکس زن و شوهر و بچه­شون همراه­شونه زیاد نه. ولی از اونایی که عکس یه شخصیت رو همراه­شون دارن خیلی خوشم می­اد. مثلن قدیر که هنوز که هنوزه یه عکس از امام خمینی تو کیف پولش داره. تو هم یه عکس از گاری کوپر همراه خودت داشتی. کاری هم نداشتی که بقیه چه چرت و پرتایی برای مسخره کردن این کار تو می­گن...راستش منم بدم نمیاد یه عکس همراه خودم داشته باشم. ولی نمی­دونم عکس کی...تازه کیف پولم هم جایی برای عکس گذاشتن نداره....اینم دو تا از نکات گریه­آور زندگی من تو ارتفاع صفر متر بالای سطح گه...

لنی، این سرنوشت هم لعنتی بد چیزیه. مگه نه؟ من فکر می­کنم هر آدمی تو جوونی­ش سعی می­کنه از عقرب و دخترای باکره و ماداگاسکارش فرار کنه...منم دارم فرار می­کنم...ولی فکر کنم آخرش مثل تو یه روزی تسلیم بشم!

 

خداحافظ گاری کوپر/نوشته­ی رومن گاری/ ترجمه­ی سروش حبیبی/ انتشارات نیلوفر

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۸۸ ، ۰۶:۵۵
پیمان ..

وقتی به سینا گفتم : مسخ خداست!

گفت: خوندمش بابا. چیزی نداشت که. مسخره بود اصلن.

این جمله­هایش باعث شد به این فکر کنم که چرا من از مسخ خیلی خوشم می­آید.

بله. مسخ به خودی خود کتاب آن چنان جذابی نیست. یک داستان هفتاد صفحه­ای است که ماجرایش آن قدرها هم در این جهان پر از تخیل و پرا از اکشن جذاب و گیرا نیست. قصه­ی مردی که یک روز صبح از خواب بیدار می­شود و می­بیند که سوسک شده است. همین. لحن داستان هم اصلن شیرین و پراستعاره نیست. یک داستان سیاه و سفید و عریان که تکان­دهنده­بودنش هم همه­گیر نیست...

اما ویژگی­ای که باعث می­شود مسخ را تا حد یک کتابچه­ی  الهی ستایش­برانگیز بدانم "یادگرفتنی بودن" آن است. مسخ قصه­ای نیست که در خودش تمام شود. خواندنش را که تمام کردی تازه در ذهنت می­شود یک مثال. یک مثال برای خیلی حرف­ها و گزاره­های دیگر. مسخ قصه­ی خیلی مهمی دارد. قصه­ای که از آن خیلی چیزها می­توان یاد گرفت. یا حداقل بهتر است این طور بگویم که برای من این گونه بوده است.

نمی­خواهم مثل ناباکف(1) در مورد مسخ بنویسم. اصلن طرز نقد کردن ناباکف در مورد مسخ را نمی­پسندم. با آن نگاه جزئی­نگر صرف که نشسته کلی تحقیق محقیق کرده مثلن ببیند سوسکی که گرگور زامزا به آن تبدیل شده چه نوع سوسکی بوده. به نظرم ناباکف اصلن مسخ کافکا را نفهمیده. خب، بعضی­ها هیچ وقت هیچی نمی­فهمند دیگر!

مسخ قصه­ای نیست که بخواهی با دقت در خط به خطش از آن حرف بکشی بیرون. از لحاظ ادبی هم کتابی نیست که در سطربه­سطرش شاهد معجزه باشیم. نه. در مسخ از این خبرها نیست. اتفاقن به نظرم مسخ بیشتر در کلیتش است که معنا می­یابد...

%%%

مسخ در لغت یعنی برگرداندن صورتی به صورتی زشت تر؛ دیگرگون ساختن؛ دگرگون­سازی؛ کسی که به صورت زشت­تر در آمده...(2)

اگر خوب نگاه کنیم، دو کلمه در معانی لغوی مسخ بروز بیشتری دارند: زشتی و دگرگونی.

دقیقن همین دو کلمه­اند که کلمات کلیدی حرف­های من را تشکیل می­دهند...

%%%

اعتراف می­کنم که آدم آن چنان دین­مداری نیستم. ولی دین­مدار بودن را دوست دارم. به قول حضرتش ما دین­مدار نیستیم، ولی دین­مدارها را دوست داریم! آن چنان که مساله­ی دین یکی از دغدغه­هایم باشد. در این باب همین بس که دیروز روزنامه­ی اعتمادملی را نه به خاطر عکس حجاریانش، نه به خاطر دومین جلسه­ی دادگاه متهمان، نه به خاطر مصاحبه­اش با نوام چامسکی بلکه به این خاطر خریدم  که گوشه­ی سمت راست بالا تیتر زده بود: احساس مذهبی در عصر حاضر، ترجمه­ای از سارا شریعتی.

بگذریم...

مرتضا مطهری در کتاب "انسان کامل"ش فصلی دارد به نام "انسان مسخ شده". در این فصل او با نگاهی مذهبی به مساله­ی مسخ می­پردازد. مثلن می­گوید:

"میان امم سالفه مردمی بودند که در اثر اینکه مرتکب گناهان زیاد شدند ، مورد نفرین پیغمبر زمان خود واقع ، و مسخ شدند ، یعنی به یک حیوان تبدیل‏ شدند ، مثلا به میمون ، گرگ ، خرس و یا حیوانات دیگر . این را " مسخ‏ " می‏گویند .یعنی واقعا حیوان شدند ؟ توضیحش را عرض می‏کنم : یک مطلب [ مسلم‏ است ] و آن این است که انسان اگر فرضا از نظر جسمی مسخ نشود تبدیل به‏ یک حیوان نشود به طور یقین از نظر روحی و معنوی ممکن است مسخ شود تبدیل‏ به یک حیوان شود و بلکه تبدیل به نوعی حیوان شود که در عالم ، حیوانی به‏ آن بدی و کثافت وجود نداشته باشد . قرآن از " « بل هم اضل » سخن می‏گوید ، یعنی از مردمی که از چهارپا هم پست‏تر هستند..."(3)

دلیلی که او در سرتاسر بحثش برای مسخ شدن انسان­ها ارائه می­کند گناه کردن انسان هاست.

حال برگردیم به مسخ کافکا. گرگور زامزا یک روز صبح از خواب بیدار می­شود و می­بیند که سوسک شده است. و مابقی هفتاد صفحه­ی کتاب به شرح سوسک بودن او و مشکلاتی که با سوسک شدنش به وجود آمده می­گذرد. در این هفتاد صفحه اصلن سخنی از این که چرا او سوسک شده به میان نمی­آید.

اما واقعن چرا گرگور زامزا به سوسک تبدیل شد؟

 گرگور زامزا اصلن آدم بدی نبوده. کار می­کرده. با جان و دل و با مشقت فراوان هی از این شهر به آن شهر می­رفته تا به قول معروف یک لقمه نان حلال به دست آورد. فقط به فکر خودش نبوده. نان خانواده­اش را هم تامین می­کرده. به جای پدر پیرش کار می­کرده، پول تو جیبی خواهرش را هم او می­داده. فقط چند تا دوست­دختر داشته و به دیوار اتاقش یک عکس از یک زن مکش مرگ ما آویزان کرده بوده...آیا این­ها گناهانی برای مسخ شدنش هستند؟!!!

خب. آره. مشخص است که فرانتس کافکا اصلن برایش مهم نبوده که چرا گرگور سوسک شده. مسلم است که او گرگور را سوسک کرده تا ضعف و زبونی و بدبخت بودن انسان و شقاوت و بی­رحمی دیگران(انسان­های دیگر در قبال یک انسان)را به تصویر بکشد.بله.اهل دل حتا می­توانند من را نکوهش کنند که: اصلن به تو چه که چرا گرگور سوسک شده؟ سوسک شده دیگر. به کسی هم ربطی ندارد.

اما خیلی هم ربط دارد. خیلی هم مهم است که بدانم چرا گرگور به سوسک تبدیل شده...

نگاه دین­مداردوست من حرف دیگری می­زند. او می­گوید که گرگور به همان دلیلی مسخ شده که مسخ می­شوند: گناه.

 گناه گرگور زندگی در این دنیای وانفسا بوده. بله. بزرگ­ترین گناه او همین بوده. بزرگ­ترینی گناهی که هر انسانی با زندگی بر این خاک کثیف مرتکبش است. به نظر من انسان اساسن گناه­کار است. انسان از آن زمان که از بهشت خدا رانده شده به صورت پیشفرض گناه­کار شده و هست و خواهد بود.

 گرگور زامزا هم گناهکار بوده. گناهکار بوده که در این گه­کده نفس می­کشیده و این طرف و آن طرف می­رفته تا پولی در آورد و شکم خودش و خانواده­اش را سیر کند...گناهکار بوده که سوسک شده...گناهکار...

 

و فکر می­کنم این که من بعضی روزها در پیاده­روی­هایم در پیاده­رو احساس می­کنم سوسک شده­ام یا بعضی وقت­ها احساس می­کنم خوک شده­ام و دیگر نمی­توانم آسمان را ببینم به این برمی­گردد که ذاتن گناهکارم...

 

این گونه است که مسخ برای من می­شود کتابی درباره­ی گناه...گناه زندگی بر این کره­ی خاکی...

 

ادامه دارد...

 


(1): درباره­ی مسخ- نوشته­ی ولادیمیر ناباکف-ترجمه­ی فرزانه طاهری- انتشارات نیلوفر-چاپ اول:1368-چاپ پنجم:1385-139 صفحه

(2):فرهنگ معین

(3):انسان کامل-مرتضا مطهری-انتشارات صدرا-صفحه­ی 29 و 30


پس نوشت: فرانتس کافکا(1)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۸۸ ، ۲۳:۳۲
پیمان ..

1- من تنها در تاریکی روی نیمکت نشسته بودم و سه پسر روبه­روی من ایستاده بودند و با هم حرف می­زدند. یکی­شان خیلی بی­قرار بود. مدام عرض پیاده­رو را می­رفت و می­آمد و به موبایلش نگاه می­کرد. دقایقی که آن­ها در انتظار بودند من یک پایم را از کفشم درآورده و روی پای دیگرم انداخته بودم و نگاه­شان می­کردم.... بالاخره دو دختر آمدند و آن پسر بی­قرار به سمت یکی­شان شتافت و سلام و احوالپرسی و این حرف­ها. بعد کنار آن دختر شروع کرد به  راه رفتن و از جلوی من رد شدن. بعد یکی از دو پسر باقی­مانده را صدا زد و او را به آن یکی دختر معرفی کرد و رفتند...فقط پسر سوم ماند. پسر سوم را نگاه کردم. نگاهم کرد. در همان تاریکی. من به جز پیراهن نارنجی­اش جزئیاتی از او نمی­دیدم. او هم جز پرهیبی از من احتمالن جزئیاتی نمی­دید. فقط  وقتی دید نگاهش می­کنم گفت: می­بینی داداش؟ بدبخت­تر از من هم کسی هست؟ همه یه چیزی نصیبشون شد سر من موند بی­کلاه. یه دانشجوی مفلس تنهای بدبخت!

و من خندیدم و او رفت...

2- هیچ جمله­ای به اندازه­ی جمله­ی "هنر نزد ایرانیان است و بس"حالم را به هم نمی­زند. مزخرف­ترین، احمقانه­ترین و ابلهانه­ترین جمله­ای است که توی عمرم شنیده­ام. این جمله لایق پوزخند نیست. لایق تف نیست. لایق بیلاخ هم نیست...

3- هر جا دری را باز کردی حتمن آن را پشت سرت ببند.

4- کوری ژوزه ساراماگو را به این دلیل خیلی دوست دارم که در آن آدم­ها با کوری سفیدشان امکان قضاوت کردن در مورد هم را از دست می­دهند...

5- یک دیالوگ:

    - داری می­ری کجا؟

    - پیاده­روی.

    - خوش بگذره.

    - تنها جایی که به من خوش می­گذره جهنمه.

6- هر کسی برای خودش سرمایه­ای دارد. سرمایه­ای که دقایق و لحظه­های عمرش را صرف آن سرمایه کرده و سکه سکه آن را اندوخته. در بسیاری موارد سرمایه­ی فرد برای دیگران هم باارزش محسوب می­شود. آن قدر که در صورت سهل­انگاری­اش آن سرمایه توسط دیگران چپاول می­شود. اما سرمایه­ی من این طور نیست. سرمایه­ی من برای دیگران هیچ ارزشی ندارد. این را از روی تجربه دریافته­ام که سرمایه­ی من به اندازه­ی حتا یک سر سوزن هم برای دیگران مهم نیست! خب اخر سرمایه­ی من دفترچه یادداشت­هایم هستند. دفترچه یادداشت­های کوچک و مربعی شکلم و خیلی جاها همراهم هستند و حتا خیلی جاها تنها همدم م هستند. خیلی وقت­ها که کسی پیدا نمی­شود با اوبه پیاده­روی­های بیهوده بروم دفترچه­ی سیمی سبز رنگم را برمی­دارم و می­روم و در طول پیاده­روی هر جا نکته­ای به ذهنم می­رسد یا حرفی یا فکری می­ایستم و آن را در دفترچه­ام می­نویسم. از صندوق­های صدقه­ی کمیته امداد به این خاطر خوشم می­آید که میز تحریر خیلی مناسبی در خیابان­ها برایم فراهم می­کنند! اما به بی­اهمیت بودن این سرمایه زمانی پی بردم که یکی از دفترچه­هام را توی یکی از کلاس­های دانشگاه جا گذاشتم. وقتی رسیدم خانه متوجه گیج بازی­ام شدم و کلی ناراحت شدم و افسوس خوردم و نگران شدم که مبادا یکی از بچه­ها آن را برداشته باشد. اما فردایش که رفتم دانشگاه دفترچه همان جایی بود که جا گذاشته بودم. دو سه بار دیگر هم این جا گذاشتن برایم اتفاق افتاد. اما دوباره دفترچه­هایم را پیدا کردم...

نمی­دانم این که سرمایه­های کوچک من برای دیگران کوچک­ترین ارزشی ندارد باید مایه­ی خوشحالیم باشد یا مایه­ی ناراحتی­ام!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۸۸ ، ۱۵:۰۴
پیمان ..

ای کاش تا ابد توی راهروی تنگ قطار پشت به کوپه مان به پنجره ی باز قطار تکیه می دادیم و همان طور که صدای آیریلیق آیریلیق(1) قطار گوش هامان را پر می کرد و باد خنک شب کویر توی صورت مان می زد و میان موهامان می پیچید حرف می زدیم، ای کاش، تا ابد.

(1): آیریلیق به ترکی یعنی جدایی.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۸۸ ، ۱۹:۳۵
پیمان ..


ورودی 81 دانشکده­ی فنی بود. مهندسی کامپیوتر. پسر پدری که یک حزب اللهی تمام عیار بود. محسن فرزند عبدالحسین. عبدالحسین روح الامینی دبیرکل حزب عدالت و توسعه، استاد دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران، مشاور وزیر بهداشت دولت نهم، رییس انستیتو پاستور و مشاور انتخاباتی محسن رضایی و قبلن هم عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران انقلاب.

18تیر گرفتندش و دو هفته بعد نعشش را تحویل دادند. یک کارخانه ی منظم و بادسیپلین آدم کشی...

او هم به جرگه ی شهدای 18تیر پیوست. خانه  شان همان دوروبر دانشگاه بود. خیابان 16آذر. خیابان نصرت. کوچه ی بهشت. ای کاش اسم خیابان 16آذر، 18 تیر بود. آن وقت آدرس خانه شان مسیری از زندگانی اش نیز می شد:18تیر،نصرت(پیروزی)، بهشت!

پدرش ماجرای شهادت محسنش را این طور تعریف کرده:

[[[من از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هر کدام از خود سلب مسؤلیت می‌کردند. دو هفته را این گونه سپری کردم. به هر کجا سر می‌زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبه‌رو می‌شدم.تا این‌که دلالی پیدا شد و گفت اگر چهار میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می‌دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره‌های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد.از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آن‌که دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می‌باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی‌گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی‌دهد.

او به من گفت به شما تسلیت عرض می‌کنم. من فکر کردم که می‌خواهد بلوف بزند و مرا بترساند. بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم، می‌دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم.

مشخص شد که فرزندم را وقتی که گرفته‌اند، مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده‌اند. جنازه‌اش را که دیدم، متوجه شدم که دهانش را خرد کرده‌اند.

فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی‌گفت. مطمئنم هر چه از او سؤال کرده‌اند، درست پاسخ داده است. آن‌ها احتمالاً نتوانسته‌اند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشته‌اند.

با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم. محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده‌اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است.

او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول‌الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنجشنبه جسد او را به سردخانه تحویل می‌دهند. آن‌ها پس از یک هفته ما را در جریان قتل فرزندم قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم.]]]

مرگش فجیع بوده. اما فجیع تر از مرگش مظلومیتش است. جنازه اش را تحویل خانواده اش داده بودند. اما اجازه ی تشییع جنازه نمی دادند. می گفتند چون خانه اش نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند نباید جنازه اش تشییع شود.آخرش به هزار سلام و صلوات صبح علی الطلوع جنازه اش را از جلوی خانه یشان تشییع کردند. و دیروز هم قرار بوده ساعت 4تا6مسجد بلال مجلس ترحیم برایش بگیرند که آن هم از سوی خانواده اش احتمالن به دلایل امنیتی  لغو شد...احتمالن جمهوری اسلامی آن قدر ضعیف شده که از برگزاری یک مجلس ترحیم هم می ترسد!

مرگش فجیع بوده و دردناک. حتا دردناک تر از قتل نداآقاسلطان. چون که او به یک تیر و در چند لحظه به ملکوت اعلی پیوست ولی محسن...اما مظلومیت محسن در این است که شهادش همچون مرگ ندا در بوق و کرنا نشده. برایش هیاهویی همچون ندا به پا نکرده اند که نامش را جاودانه کنند. البته او اصلن نیازی به این هیاهوها مسلمن ندارد. فقط مظلومیت است...شاید چون عزت داشته. شاید به خاطر همان چیزهایی که پدرش در روز تشییع جنازه اش گفته: فرزندم محسن در راه اعتلای ارزشها و مهین اسلامی تلاش می کرد و صادقانه و بی ریا همواره جستجوگر حقیقت بود و از بازیهای سیاسی مرسوم و سواستفاده سیاسی کاران و فرصت طلبان بیزاری می جست و از بی صداقتی ها در داخل و خارج کشور و خصوصا رسانه های بیگانه شدیدا منزجربود... محسن عزیز من به هیچ گروه و دسته ای وابسته نبود و امیدوارم عروج غمبار و جانسوز او در جهت گشودن برخی گرههای سیاسی- اجتماعی کشور موثر باشد.

و شاید به خاطر همین مظلومیت است که بچه های دانشکده فنی تصمیم گرفته اند برایش مراسم یادبود بگیرند:

روز سه شنبه ساعت 5 تا 7 در آمفی تئاتر برق و کامپیوتر، مراسم یادبود شهید محسن روح الامینی

%%%

می گویند صبح جمعه 2مرداد پدر محسن در مراسم تشییع و خاکسپاری محسنش چفیه ی بسیجی بر گردن داشته. می گویند گفته: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند؟ کسانی که کار آن ها شده دستگیری و احیانن کشتن مردم. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می خواستیم؟

%%%

بسیج....بسیج....بسیج.....

 

 

پس نوشت: پیام های تسلیتی مانند @@@ و ××× واقعن برایم معنایی ندارند. آیا این ها می خواهند محسن روح الامینی را به نام خودشان مصادره کنند؟ بابا خودتان او را... بعد می آیید پیام تسلیت...می خواهید محسن روح الامینی را از مردم بگیرید و....

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۸۸ ، ۰۲:۵۶
پیمان ..

فقط منتظر یک نسیم هستم. یک نسیم همه چیز را درست می­کند. مطمئنم. وزیدن یک نسیم صبحگاهی بر صورتم، یک نسیم روح­انگیز. ایمان دارم شادمانی کوچکی که این نسیم به من خواهد بخشید تا آخر روز سرحالم خواهد آورد. به آسمان نگاه می­کنم. آبی کم­رنگ است. درخت­های دو طرف کوچه برگ دارند. برگ­های سبز. اما فقط در کلمه است که می­شود گفت رنگ­شان سبز است. پر از خاک و گردوغبارند. بیشتر دوست دارم بر­گ­هایشان زرد باشد. حداقل یک حسی به من می­دهند. برگ­های سبز بی­بخار! هیچ حسی از شادمانی را در من به وجود نمی­آورند. دیدن­شان باعث می­شود حس کنم هوا چقدر گرم  است. می­خواهم آرام باشم...گوش می­دهم. سعی می­کنم به صداها گوش بدهم اگر بتوانم صدای هوهوی یاکریمی یا جیک جیک گنجشکی را هم بشنوم باعث شادمانی­ام می­شود. اما صداهایی که می­شنوم این­هاست: صدای عبور یک موتور، صدای ماشین­هایی که از چهارراه انتهای کوچه عبورومرور می­کنند، صدای دور یک ماشین سنگ­تراش. جای خالی یک صدا را هم به طرز عجیبی حس می­کنم و از این حسم خودم جا می­خورم. آخر مدت ها بود که به همچین چیزی فکر نکرده بودم: صدای بازی بچه­ها. هیچ بچه­ای در کوچه بازی نمی­کند...آخ خدا، فقط یک نسیم کوچولوی روح بخش. یک نسیم که بوزد توی صورتم، بوزد توی چشم­هایم، این عرق زیر چشم­هایم را خشک کند و گونه­هایم را نوازش بدهد و یک خنکایی هم به پوست صورت و گردنم ببخشد. همین. فقط همین. مطمئنم همین نسیم روزم را دگرگون خواهد کرد....ولی نه. آسمان هم چنان آبی کم رنگ است. ابری نیست. بادی نیست.جنبشی نیست...

%%%%

انا لله و انا الیه راجعون.

بی خیال نسیمی می­شوم که زمین و آسمان از من دریغش داشتند. به انا لله و انا الیه راجعون فکر می­کنم. همه از اوییم و به سوی او بازمی­گردیم. نمی­دانم از تاثیرات هوای ساکن است یا پیاده­روی گشاد و تقریبن خلوت این سوی چهارراه یا از چیز دیگری که جور عجیبی از این جمله­ی دوگزاره­ای خوشم می­آید. جمله را برای خودم تکرار می­کنم و از احساس نو و جذبه انگیزی که در من بیدار می­شود به وجد می­آیم و بعد از چند قدم جلورفتن البته حسرتی من را فرا می­گیرد. حسرت این­که آیا برای من واقعن اینگونه بوده؟ از او بوده­ام؟ به او بازگشته­ام؟ یک جور احساس نیاز شدید می­کنم...

%%%%

نه از مترو خوشم می­آید نه از ایستگاه­های مترو. به خاطر غم افزا بودن­شان! اما تنبلی و گشادی ذاتی­ام باعث می­شود که باز هم به سراغش بیایم. به دو ردیف لامپ­های سقف ایستگاه مترو و نور سفید و فلوئورسنتی آن که بر سر همه­ی اسطوره­های غم این شهر می­ریزد نگاه می­کنم. سقف و دیوارها و کف همه خاکستری­اند. پس می­خواستی چه رنگی باشند؟ بله، درست است. اشکال از این سقف­ها و دیوارها و کف ها و نور فلوئورسنتی­شان نیست. همیشه فکر کرده­ام که اگر بخواهم برای ایستگاه­ها (چه ایستگاه­های مترو و چه ایستگاه­های اتوبوس)اسم بگذارم نامی که برای­شان جایگزین می­کردم این بوده: انتظارکده. ایستگاه­ها مکان­هایی هستند که در آن­ها مردم می­نشینند به انتظار. به انتظار مترو و یا اتوبوسی که بیاید و آن­ها را برساند به جایی که می­باید. تا زمانی که مترو نیامده آن­ها منتظر می­شوند. می­نشینند به چشم­انتظاری. کلن ایستگاه­ها مکان­هایی هستند پر از انتظار. البته قبول دارم که این انتظار خیلی خرد و کوچک و کم­مایه است. اما به هرحال انتظار است. وبه خاطر همین انتظار همگانی است که مترو جانور احترام­برانگیزی است. با ورود یک مترو به ایستگاه پیش از آن­که طول ایستگاه را طی کند و متوقف شود همه­ی آن­هایی که نشسته­اند به احترام ورودش به پا می­خیزند و آن­ها که ایستاده بودند چندین گام به پیشوازش می­روند. بعد که مترو ایستاد جنب­وجوش دیگری بین صف به احترام ایستادگان می­افتد برای رفتن به سوی درهای مترو و سوار شدن. البته صاحبان عقول منطقی می­توانند این حرکت مردم را نوعی شتاب زندگی مدرن هم تعبیر کنند...

اما در میان این همه آدم در ایستگاه­های مترو هستند کسانی که آداب انتظار را به جا نمی­آورند. به محض ورود به ایستگاه می­نشینند روی صندلی­ای کتابی درمی­آورند و شروع می­کنند به خواندن و اصلا ابدن هیچ نگاهی از سر انتظار بعه سمت چپ­شان به تونل تاریک مترو نمی­اندازند که آیا خواهد آمد یا نه. حتا به ساعت­شان هم نگاه نمی­اندازند که حداقل حساب کنند چند دقیقه باید منتظر بمانند. آن­ها مطمئن هستند که مترویی خواهد آمد. اصلن وظیفه­اش این است که بیاید و برای آمدن او هیچ کاری حتا یک نگاه منتظر نمی­کنند...آن­ها اصلن حالی­شان نیست که کجا هستند...و چه قدر تعطیل­اند آدم­هایی که در ایستگاه­های مترو آداب انتظار را به جا نمی­آورند!

بعد از عمری BRTباز بودن یکی از به یادماندنی­ترین تصاویر برای من، تصاویر دخترها و زنان زیبارویی است که در ایستگاه­ها چشم­های قشنگ­شان پر از انتظار می­شد و با همه­ی این انتظار به دوردست نگاه می­کردند که آیا اتوبوسی خواهد آمد یا نه....

چشم می گردانم توی ایستگاه. بین آن­هایی که نشسته­اند وآن­هایی که ایستاده­اند. شاید چهره­ی زیبارویی را ببینم و برایم همان شادمانی­ای را به همراه بیاورد که از نسیم صبحگاهی انتظار داشتم. نه...پیدا نمی­شود. زن­هایی هستند که لباس­های تنگ­شان چشم را می­گیرد و دل را عذاب می­دهد. دخترانی هستند که در فکرند و غم موجود در چهره­یشان ان­ها را به اسطوره­های غم تبدیل کرده و مردان زیادی هستند که آن­ها هم در فکروخیال­هایشان دست­وپا می­زنند و به اسطوره­های غم تبدیل شده­اند...

چهره­ی زیبایی برای تسلا یافت نمی­شود. ان چه یافت می­نشود آنم آرزوست!

مترو می­آید. همه به احترامش برمی­خیزند. می­ایستد. روبه­روی دری ایستاده­ام. ازدحام می­شود. از پشت هل می­دهند. در هنوز باز نشده. نمی­دانم برای چه هل می­دهند. برمی­گردم نگاه می­کنم. مرد چاقی که پشتم ایستاده هم­چنان هل می­دهد. به نگاهم اعتنایی نمی­کند. در باز می­شود و فشار از پشت بیشتر می­شود. روبه­رویم یک صندلی خالی است. بی­خیالش می­شوم. مرد چاق و یک پسر لاغر می­دوند  به سمت آن صندلی. چه حرص و ولعی.  و مرد چاق خودش را پرت می­کند روی صندلی و جاگیر می­شود. پسر لاغر با اخم نگاهش می­کند.. چه حرصی. حالم به هم می­خورد.

می­ایستم کنار در و به دیواره­ی شیشه­ای تکیه می­دهم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۸۸ ، ۰۹:۳۳
پیمان ..

فکر می­کنم یکی از آرزوهایی که تا ابد بر دلم بماند آرزوی یک پیاده­روی طولانی با جلال باشد. جلال آل­احمد. نمی­دانم فکرش کی و چطور افتاد توی کله­م. ولی بعضی وقت­ها خیلی به­ش فکر می­کنم. خیلی وقت­ها جلالی که آرزوی پیاده­روی با او را پیدا می­کنم سی – سی­وپنج ساله است. البته به عدد و از روی ظاهر پیرتر از مردی شصت­ساله. یعنی یک چیزی تو مایه­های پدربزرگم. به خاطر همین فکر می­کنم مناسب­ترین پیاده­رو برای پیاده­روی طولانی ما پیاده­روی خیابان ولی­عصر (از بالای میدان ولی­عصر به سمت میدان راه­آهن)است. برای این که هم سرپایینی است و هم طولانی و هم این­که آن قدر تویش موضوع برای گپ زدن پیدا می­شود که نگو. جلال موهایش خاکستری است ولی هیکلش از من چهارشانه­تر و پهلوانی­تر است. سیگار می­کشد. زیاد هم سیگار می­کشد. ولی به نظر من تنها کسی که توی دنیا بلد است سیگار بکشد جلال است. چون با شکوه خاصی سیگار می­کشد. چون سیگار نمی­کشد که سیگار کشیده باشد[سیگار برای سیگار]. مثل خیلی از جوجه­قرتی های دوروبرم با کشیدن سیگار فقط دود نمی­دهد بیرون. درونش آن قدر پر است درونش آن قدر متلاطم است که با هر پک سیگار دودی که بیرون می­دهد سرشار است از گرمای فعل و انفعالات درون ذهنی­اش. می­خواهم بگویم سیگار کشیدنش برای جلوگیری از سرریز شدن افکار جوشانش در دیگ ذهنش است و به خاطر همین تک است. اما این مهم نیست. مهم این است که او حرف خواهد زد و حرف خواهد زد و من فقط تعجب خواهم کرد و گه­گاه سوال. تنها چیزی که جلال بویی از آن نبرده محافظه­کاری است. ترس تو هیچ جایی از کله­ی بزرگش جای ندارد و این من را شیدای او می­کند. همین­طور تحلیل می­کند و موضع می­گیرد. از همه چیز حرف خواهد زد. از جامعه، از سیاست، فیلم، هنر، آدم­ها،احمدی­نژاد، اوباما،سیمون پرز و شارون،میرحسین و خاتمی و هاشمی. من از قدرت تحلیلش جا می­خورم و فقط گوش می­کنم. بعد از خوره بودن او جا می­خورم. او یک خوره­ی کتاب و فیلم است. وشروع می­کنیم به تعریف یا تف و لعنت کتاب ها و نویسنده ها و بازیگرها و وکارگردان­ها و فیلم ها. .. اما این­ها هم مهم نیستند...مهم آن جاهایی است که جلال شروع می­کند به چک و لگدی کردنم. حمله می­کند به من. شروع می­کند به یکی یکی گفتن ایرادها و بی­عرضگی­ها و بدبختی­هام. شروع می­کند به شلاق زدنم. با همان جمله­های شلاقی کتاب­هاش و من فقط می­خورم. کتک می­خورم و جیکم درنمی­آید...بعد از من می­گذرد و می­رسد به نسل من. نسل من را چک و لگدی می­کند. نسلی که باز هم چک و لگدهایش را من می­خورم...چون تنها همراه جلالم...و بعد می­رسد به کشور من به ایرانی ها و بعد به بشریت و بشریت را چک و لگدی می­کند و باز هم این تنها من هستم که تمام فحش و نفرین­های جلال به نوع بشریت را تنهایی می­خورم و...

و این جوری­هاست که فکر می­کنم یکی از آرزوهایی که تا ابد بر دلم بماند آرزوی یک پیاده­روی طولانی با جلال باشد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۸۸ ، ۲۲:۵۰
پیمان ..