سپهرداد

حرکت با شماست مرکوشیو

سپهرداد

حرکت با شماست مرکوشیو

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

از دو ماه قبل دنبالش بودیم. روز جهانی مهاجران را می‌گویم. همفکری کرده بودیم. ایده زده بودیم. اولین بار بود که در طول ۴۰سال گذشته می‌خواستیم در وسعت یک شهر به مهاجران پرداخته شود. حتی به مهاجران خارج از ایران هم فکر کرده بودیم. این که به مناسبت این روز یادی هم از آن‌ها بشود.  مهاجران بازگشته به وطن بعد از چند سال هم خودشان یک ژانری‌اند. به آن‌ها هم می‌شد پرداخت. هر جور فکر می‌کنم مهاجرت خودش یک رشته‌ی دانشگاهی است. 
هر چه به مرحله‌ی اجرا نزدیک‌تر شده بودیم ایده‌های بیشتری را کنار می‌گذاشتیم. با شهرداری تهران صحبت کردیم. چند جلسه صحبت کردیم. حتی رفتیم کرج با بخش‌های مختلف شهرداری کرج هم صحبت کردیم. اما نشد. آخرش با دو تا برنامه‌مان موافقت شد: بیلبوردهای شهری به مناسبت روز جهانی مهاجران و یک ویژه‌برنامه در ایستگاه متروی امام خمینی. 
محتوای بیلبوردها را خودم نوشتم. حدیث امام علی و شهدای افغانستانی ۸سال جنگ ایران و عراق و تحصیل مهاجران در ایران و موفقیت‌های دانشجوهای مهاجر در ایران و... هفته‌ی پیش یک مقاله‌ای گیر آورده‌ بودم در مورد شغل تولید محتوا. نوشته بود که ما ۱۱۳نوع محتوای مختلف داریم. از پست وبلاگ و محتوای اینستاگرام و توییتر بگیر تا برش زدن کتاب‌ها و مجلات و گزین‌گویه پیدا کردن و تولید پادکست و چندرسانه‌ای و... نوشته بود امروزه تمامی شرکت‌های دنیا تبدیل به انتشارات شده‌اند. چون هیچ محصولی بدون محتوا نمی‌تواند معنای وجودی پیدا کند. نگاه که کرده بودم نومید شده بودم. از آن ۱۱۳ نوع خیلی‌هایشان را بلد نبودم. حالا تعیین محتوای بیلبوردها به مناسبت یک روز جهانی هم خودش داستانی داشت. ولی پوستر و بیلبورد کردن‌شان را سپردیم به خود شهرداری. گند زدند. طراحی‌های ابتدایی. ولی همان هم غنیمت بود. به قول یکی این بیلبوردها سند به رسمیت شناختن شهروندی مهاجران در ایران بود (تعریف از خود!).
اما سه روز برنامه‌ی متروی توپخانه چیز دیگری بود...
خانم خاوری با خودش لباس‌های سنتی افغانستان را آورده بود. آقای اوروزگانی تابلوخط‌هایش را آورده بود و همان جا هم برای رهگذران مترو با قلمش شعر می‌نوشت و می‌داد دست‌شان. به ملاملنگ و گروهش هم گفته بودیم که بیاید و برای رهگذران مترو سه روز بنوازد. هارمونیا و طبله و تار هراتی با خودش آورد و پشت سر هم برای رهگذران مترو خواند و خواند و خواند. روز آخر از ساعت ۱ تا ۵ بعد از ظهر بی‌وقفه آهنگ‌های افغانستانی خواند. من اندر کفش مانده بودم. وقتی رفتم کنارش ایستادم تا حین خواندن ازش عکس بگیرم فهمیدم که از کجا انرژی می‌آورد. از خود آدم‌ها. از همین رهگذران خسته‌ی مترو که به شنیدن آوای موسیقی به سمتش می‌آمدند. خوش خوشان‌شان می‌شد. دوربین در می‌آوردند فیلم می‌گرفتند. چند دقیقه می‌ماندند و تا شعر تمام نمی‌شد نمی‌رفتند. ملاملنگ آن قدر بی‌وقفه و پشت سر هم می‌خواند که آدم‌ها به سختی دل می‌کندند. من فکر می‌کردم ایرانی‌ها نژادپرست باشند. ولی شعر و موسیقی کانال ارتباطی دیگری است. برخوردهای نژادپرستانه کم دیدم. یعنی راستش بین کسانی که موسیقی ملاملنگ را می‌شنیدند یا رد می‌شدند کسی را ندیدم که حرفی نژادپرستانه بزند. لبخند هم به لب خیلی‌ها آمده بود. و واقعا هم استقبال می‌کردند ملت... ما ایرانی‌ها عجیب تشنه‌ی موسیقی هستیم. به خصوص از نوع زنده‌ی آن...
نمایشگاه عکس هم گذاشتیم. عکس هنرمندان مهاجر افغانستانی حاضر در ایران و شغل رسمی‌شان را کنار هم گذاشتیم تا همگان بفهمند که چه قوانین آت و آشغالی داریم ما... خیلی‌ها جا می‌خوردند وقتی می‌دیدند یک مهاجر سازنده‌ی تار در ایران مجبور است بنایی کند و شغل رسمی‌اش را بنایی اعلام کند تا او را از ایران اخراج نکنند.

خودم هم ایستاده بودم پای کتاب‌های مهاجرتی که جمع کرده بودیم تا بفروشیم. دیوارهای غرفه سفید بودند. هر کدام چند خط نوشته داشتند. یک دیوار آمار مهاجران در ایران، یک دیوار آمار مهاجران در جهان و یک دیوار هم این که چرا  ۱۸ دسامبر روز جهانی مهاجران نامیده شده...
آدم‌های مختلفی آمدند. پیرمردی آمده بود می‌گفت چرا همچه برنامه‌ای برگزار می‌کنید؟ ایران امن‌ترین کشور دنیاست و هیچ خارجی‌ای هم نباید وارد ایران شود. گفتم از فامیل‌هایتان کسی خارج از ایران نیست؟ گفت چرا. برادرم خارج از ایران است. گفتم با او چه رفتاری شده است؟ گفت بعد از ۵ سال تابعیت آن کشور را به او دادند. گفتم شما حاضر نیستید اگر کسی آدم خوبی بود مثل برادرتان تابعیت ایران را به او بدهید؟ همین روبه‌رو آقای اوروزگانی بنشینید با او حرف بزنید ببینید ایرانی‌ها چه بلاهایی سر مهاجرانشان آورده‌اند. گفت برن گم شن. گفت من هیچ وقت پایم را از ایران بیرون نمی‌گذارم. برادرم را هم نمی‌خواهم ببینم. ایران امن‌ترین جای دنیاست. همه‌ی این افغانیا و عراقی‌ها و عرب‌ها و پاکستانی‌ها تشنه به خون ایرانی‌ها هستند. برای چه ما تشنه‌ی خون‌شان نباشیم؟ گفتم تا حالا افغانستان رفتید؟ عراق رفتید؟ اصلا خارج رفتید؟ گفت نه. اما شنیدم که می‌گم. بعد هم گفت من کارم تأسیسات ساختمانی است. در کارم هم هرگز از افغانستانی استفاده نمی‌کنم. استفاده نکرده‌ام. استفاده هم نخواهم کرد. کارم را به بهترین شکل انجام می‌دهم تا لقمه‌ام حلال باشد. شما چی؟ چی بلدی؟ این هم شد کار؟ یک تکه هم انداخت که همه‌ی جوان‌های نخبه از ایران رفته‌اند و یک مشت خنگ و خول مانده‌اند. 
بعدش پیرزنی آمد که دقیقا در نقطه‌ی مقابل پیرمرد بود. گیر داده بود که ایرانی‌ها ظالم‌ترین و نژادپرست‌ترین ملت  دنیا هستند. همسایه‌ی پزشکی داشت که افغانستانی بود. داستان زندگی آن پزشک و تمام درد و رنج‌های حضورش در ایران را تعریف کرد و گریه کرد. با گریه می‌گفت که با پسرش توی خیابان این کار را کردند. می‌گفت ما ایرانی‌ها نفهمیم. پدرش همان روز جان شوهر من را از مرگ حتمی نجات داده بود. اما... دلداری دادیم که ببینید این نمایشگاه اصلا به رسمیت شناختن حضور مهاجران در ایران است. ما داریم گوشه‌ای از توانمندی‌ها را نشان می‌دهیم که تغییر نگرش ایجاد کنیم. تا گفتم تغییر نگرش حمله کرد که برید گم شید. ما ایرانی‌ها گاوتر از این حرف‌ها هستیم... ۵۰۰سال طول می‌کشد تا شعورمان این چیزها را بکشد. گریه می‌کرد و فحش می‌داد... وضعیتی شده بود.

اما عجیب‌ترین برایم کودکان کار بودند. دستفروش‌های کوچک مترو. ملاملنگ آهنگ افغانستانی که اجرا می‌کرد می نشستند و به آهنگ‌ها با لذت گوش می‌دادند. آن‌ها را یاد مادرشان می‌انداخت؟ این نواها همان نواهای روزهای نه چندان دورشان در آغوش مادرشان بود؟ نمی‌دانم. اما عجیب بودند. 
خانم حسینی از یکی‌شان پرسید چطور است؟ جواب داد مقبول است. خانم حسینی گفت که این برنامه را ما برگزار کردیم. خوشت آمد؟ گفت آره. بعد از جعبه‌ی بیسکوییت‌های فروشی‌اش یک بیسکوییت به خانم حسینی داد. گفت: این جایزه‌ی تو که این نوازنده‌ها را آوردی دل ما را شاد کردی. پسرک ۱۰سالش هم نمی‌شد...
از او عجیب‌تر آن پسری بود که آمد کتاب «پرستوهای مهاجر» را ازم خرید. کوچک بود و خوش‌تیپ. یک کوله‌ی بزرگ هم داشت. ۱۲-۱۳ساله می‌زد. کتاب‌های روی میز را نگاه کرد. بعد دست گذاشت روی کتاب پرستوهای مهاجر گفت این کتاب چند است؟ گفتم ۷۵۰۰ تومن. گفت برم بفروشم می‌یام می‌خرم. گفتم: چی بفروشی؟ گفت ویفر. گفتم باشه. راستش اصلا یادم رفت که آن کتاب را نشان کرده بوده. نمی‌دانم چرا از آن کتاب خوشش آمد. به خاطر طرح جلد ناشیانه‌اش؟ شاید. 
یک ساعت بعد دوباره آمد. یک اسکناس ۵هزار تومانی و ۳ اسکناس هزار تومانی گذاشت جلویمان گفت: این کتاب را می‌خواهم. گفتم ویفرهایت را فروختی؟ گفت:‌آره. مات و مبهوت کتاب و بقیه‌ی پول را بهش دادم و او رفت.
تکانم داد. خیلی بزرگ بود. اصلا به عنوان یک کودک کار همین که یک کتاب چشمش را گرفته بود برایم به حد کافی عجیب بود. کتاب پرستوهای مهاجر طرح جلد ناشیانه‌ای داشت. یک کتاب خیلی معمولی از خاطرات یک آقای افغانستانی از کشورش به ایران. خیلی هم مذهبی و مکتب‌وار بود کتابش. بعد که کتابه چشمش را گرفت نرفت قبای کسی را بگیرد که من این کتاب را می‌خواهم. رفت کار کرد ویفر فروخت کتاب را خرید. خیلی حرف‌ها داشت... او چیزی را بلد بود که شاید ۵هزار تا دانشجوی ام بی‌ ای دانشگاه‌های تاپ ایران هم بلد نباشند و میلیون میلیون خرج کنند تا یاد بگیرند و یاد نمی‌گیرند... 
بعد به این فکر کردم که این پسر هم افغانستانی بود. مهاجرت کرده بود. الان اگر در افغانستان بود چه وضعیتی می‌داشت؟ آیا می‌توانست عاشق کتاب بشود؟ آیا می‌توانست وقتی عاشق کتابی شد آن را بخرد؟ او رشد کرده بود. به یک بلوغ بالایی هم رسیده بود. بلوغی که اگر مهاجرت نمی‌کرد شاید بهش نمی‌رسید... آیا واقعا مهاجرت کودکان بد است؟ شک کرده بودم.
البته که همه‌ی بچه‌های کار این طوری نبودند. یک گروهی‌شان بعد از این که آهنگ‌های ملاملنگ تمام شد افتادند به جان غرفه‌ها. دست‌هایشان خیلی کثیف بود. جوری که به هر چیزی دست می‌زدند ردی از سیاهی باقی می‌ماند. حرف هم حالی‌شان نمی‌شد واقعا. حتی وقتی بهشان شیرکاکائو و کیک هم می‌دادی باز دست از دستمالی کردن همه چیز برنمی‌داشتند. نمی‌رفتند. به معنای واقعی کلمه موی دماغ بودند. ولی بالاخره رفتند.
روز آخر نمایشگاه جمع بود. خلوت‌تر از چهارشنبه و پنج‌شنبه بود. متروی تهران روز جمعه در غوروق کارگران افغانستانی است. یا برای دید و بازدید از دوست و فامیل‌شان با مترو دارند مسافرت می‌کنند. یا محض تفریح و استراحت در مترو پرسه می‌زنند. معمولا دنیای خسته‌کننده‌ای دارند. فکرش را که می‌کنی می‌فهمی که کارگر افغانستانی بودن خودش چه غم بزرگی است. ۶ روز بی‌وقفه بکوب سنگین کار کردن. آخرش هم هیچی. هیچ امید پیشرفتی نمی‌توانند داشته باشند. روز جمعه‌ای وقتی به غرفه‌های افغانستانی می‌رسیدند چشم‌هایشان از شادی می‌درخشید. این را بی هیچ اغراقی می‌گویم. نوای آهنگ‌های ملاملنگ جور عجیبی شادشان می‌کرد. سریع زنگ می‌زدند به بقیه‌ی دوستان‌شان که بیایید متروی امام خمینی. یکهو دیدم چند نفرشان با آهنگ دارند می‌رقصند. انتظار داشتم رییس ایستگاه بیاید گیر بدهد. گیر نداد. مردم عادی هم چیزی نگفتند...

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۸ ، ۱۷:۲۶
پیمان ..

امروز دوباره رفتیم به محل حادثه. قطره‌های خشک و قهوه‌ای شده‌ی خونم هنوز بر آسفالت خیابان پابرجا بود. خون قطره قطره ریخته‌ بود روی آسفالت. قطره‌ها بعد از سه روز دیگر سرخ نبودند. کمی اطراف را گشتم. یک شیشه‌ی عینکم را سالم (بی‌حتی یک خش) کنار جدول یافتم. تکه‌ی دیگری از قاب عینک خرد شده‌ام را هم پیدا کردم. مثل یک پازل سه بعدی چسباندمش به بقیه‌ی قطعه‌های شکسته‌ شده. عقب‌تر نگاهی به دست‌انداز لعنتی انداختم. از آن دست‌اندازها بود که هم برآمدگی‌اند هم فرورفتگی. 
برای بابام حادثه را بازتشریح کردم. که فرمان را شل گرفته بودم. که عجله کرده بودم و با سرعت می‌خواستم برگردم. که دیرم شده بود. که از آن اول صبح دنده سه خوب جا نمی‌رفت. که سرپایینی سرعت گرفته بودم. ورودی به اتوبان یاسینی خلوت بود. آن جای سرخه‌حصار صبح‌ها خیلی خلوت است. حواسم رفته بود به پژویی که سر پیچ روشن ایستاده بود و راننده‌اش پشت فرمان سر در گریبان خوابیده بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا این آدم باید پشت فرمان اینجوری با موتور روشن اینجا بخوابد؟ حواسم نبود. فرمان را محکم نچسبیده بودم. دست‌انداز و برآمدگی و فرورفتگی و رها شدن فرمان از دستم و ولو شدنم کف خیابان. بعدا که نگاه کردم دیدم لحظه‌ی افتادن سرعتم ۴۰کیلومتر بر ساعت بود. سرعت بالایی بود. 
بی هیچ دردی سریع بلند شدم. تا بلند شدم دیدم قطره قطره خون می‌چکد کف آسفالت. سرم را بلند کردم. دنیا تار شده بود. دست بردم به سمت عینکم. قاب خالی بدون شیشه مانده بود روی دماغم. نصف قاب هم روی صورتم نبود. سریع موبایلم را درآوردم. از خودم عکس گرفتم که ببینم چه مرگم شده است. اوه. شت. دسته‌ی عینکم مانده بود روی گوشم و خبری از بقیه‌ی عینکم نبود. کلاه روی کله‌ام بود. بازش کردم. اگر کلاه نداشتم سرم می‌شکست. یک جورهایی جانم را نجات داده بود کلاه دوچرخه‌سواری. خون از بالای چشمم می‌زد بیرون و جاری می‌شد روی صورتم. سریع زنگ زده بودم به بابام. آدرس دادم گفتم بیا که خونین و مالینم. همان لحظه یک کارگر افغانستانی که آن طرف مشغول آب دادن به درخت‌ها بود بدو آمد سمتم. به سر و کله‌ی خونی‌ام نگاه کرد. گفت برایت چه کار کنم؟ بروم بپرم جلوی ماشین‌ها نگه‌شان دارم که ببرندت درمانگاه؟ گفتم نه. می‌آیند دنبالم. گفت: باشد. من اینجایم. اگر کمک می‌خواهی صدایم کن.
حادثه را برای بابا بازتشریح کردم و تو دلم گفتم ممنونم که بودی، که هستی، که اگر نبودی آن لحظه به کی می‌گفتم که عرض ۵دقیقه برسد بالای سرم، دوچرخه را برایم جمع کند بیندازد صندوق عقب؟ که اگر نبودی من حال و حوصله‌ی ادامه دادن را نداشتم. دلم می‌خواست با همین حادثه تمام شوم و هیچ وقت به زندگی برنگردم...
دوچرخه هیچ طوریش نشد. فقط دو سه تا خش روی دسته‌ترمزها. چراغ جلویش هم شکست. کلاه دوچرخه‌ام یک کوچولو از گوشه شکست. عینکم هم شکست و بالای پلکم را پاره کرد. رفتیم درمانگاه. گفتند اطراف چشم را بخیه نمی‌زنیم. رفتیم بیمارستان لواسانی. گفتند ما اگر بخیه بزنیم جایش می‌ماند. زشت می‌شوی. برو بیمارستان فاطمه‌الزهرای یوسف‌آباد.
پاسکاری شدم به بیمارستان فوق‌تخصصی-آموزشی (!) فاطمه‌الزهرا. پرستارها پرسیدند که سرگیجه و حالت تهوع نداری؟ ما را دو تا دو تا نمی‌بینی؟ گفتم نه. ضربه مغزی نشده‌ام. گفتند باید بستری شوی تا نوبتت بشود و پلکت را درست کنیم. چیزی نگفتم. فکر کردم نهایت تا یکی دو ساعت دیگر کارم درست می‌شود می‌روم. اما کور خوانده بودم. من موش آزمایشگاهی سالمی بود که برای دانشجوهای پرستاری و جراحی آن‌جا می‌توانستم مایه‌ی امید باشم. پرستار مهربان نمی‌توانست رگ دستم را پیدا کند. با ماشین موزر افتاد به جان موهای دست چپم. نصف‌شان را کچل کرد. آن قدر مهربان بود که باز چیزی نگفتم. آخرش هم رگ پیدا نکرد. پشت دستم رگش پیدا بود. همان را گرفت و سرم را فرو کرد توش. اطراف چشمم را با پنبه برایم شست. توی چشمم خون رفته بود. چشمم را هم شست. بعد هم یک آمپول کزاز زد به بازویم و روانه‌ام کرد به سمت بخش...

زنگم زد. اشک یکهو حدقه زد توی چشمم. چرا زنگ زده بود؟ مگر من تباه‌کننده‌اش نبودم؟ اصلا مگر من را باز دنبال می‌کرد؟ زنگ زده بود که ببیند زنده‌ام؟ اگر زنده نمی‌بودم چه می‌کرد؟ جواب ندادم. تو صف رادیولوژی بودم و بابام کنارم نشسته بود و نمی‌خواستم که متوجه تغییر حالتی در من شود. من خوب بودم. حالم خوب بود. به یکه بودنش فکر کردم و بی‌ جلا بودن همه چیز در زندگی‌ام بعد از او و نمی‌دانستم چه کنم. گه‌گیجه‌ای که چند ماه است دچارش شده‌ام حالا لحظه‌لحظه شده است. برای لحظه‌ی بعدم هیچ تصمیمی نمی‌توانم بگیرم که بگویم این تصمیم من بوده است...

هم‌اتاقی‌ها هر کدام حاصل یک بی‌احتیاطی بودند. بی‌احتیاطی و آموزش ندیده بودن. از معدود دفعاتی بود که در جمعی قرار می‌گرفتند که آدم‌هایش دانشگاه رفته و لیسانس گرفته نبودند. 
تخت روبه‌رویی انگشت شستش را بریده بود. توی رباط‌کریم نجاری داشت. می‌گفت از صدقه سر جمهوری اسلامی و مبارزه با آمریکا چند وقت است چوب خیلی گران شده. نمی‌صرفد که از چوب‌بری چوب بخریم. من اگر چوب بخرم ۱۰ میلیون تومان باید مبلی که می‌سازم حداقل ۱۵میلیون تومان قیمت بخورد. شما می‌خری؟ نه. نهایت ۵میلیون بخری. مجبوریم کنده‌ی درخت بخریم، خودمان برش بدهیم. خب دستگاه‌هایمان برای این کار نیست. کارگاه چوب‌بری برای این کار است.
چوب راش خریده بود. چوبه سفت بوده. اما به انتها که می‌رسد پوسیده می‌شود. او که داشته هل می‌داده نمی‌دانسته آخرش پوسیده است. هل داده و هل داده و یکهو دستش رفته لای اره. شست دستش بریده شد و پرتاب شد روی زمین. شست را برداشت و سریع سوار ماشین شد آمد بیمارستان فاطمه‌الزهرا. می‌گفت شستم کف دستم بود و خون همین‌جور غلغل می‌کرد. می‌گفت بار سومم است که انگشتم می‌رود توی اره. برایش پیوند زده بودند. ۵ شب توی آی سی یو خوابیده بود. ولی بعد از ۵ شب شستش سیاه شده بود. می‌گفت پیوندم نگرفته. ناراحت بود. اما می‌خندید. 
سی سالش بود. هم‌سن خودم بود. زن داشت. یک بچه‌ی دو ساله هم داشت. می‌گفت نمی‌گذارند بچه بیاید توی بخش. خیلی قانون‌شان سفت و سخت است. یک هفته است بچه‌ام را ندیده‌ام. آخر شب البته فهمیدم که مهم‌تر از بچه زنش بود. یک هفته بود که بی‌جان و بی‌حال و تنها روی تخت خوابیده بود و می‌خواست خودش را به در و دیوار بزند. آتشش تیز بود. 
تخت آن طرفی پسر ۲۰ساله‌ی بوکانی بود. متولد ۱۳۷۸. اول دبیرستان از مدرسه‌ی شهرشان فرار کرد آمد تهران توی یک رستوران کار کرد. سه سال در یک رستوران بیگاری کشید. می‌گفت نصف حقوقم را صاحب‌کاره خورد. بعد رفت سربازی. افتاد بیرجند. به خاطر بدی آب و هوا و این که کلا مرخصی نرفته بود ۶ روز پاداش گرفت و ۶ روز زودتر از موعد سربازی‌اش را تمام کرد. بلافاصله بعد از این که آمد تهران رفت توی یک کارگاه ساخت مبدل حرارتی اطراف ساوه شروع به کار کرد. بدون این که دوره‌ی آموزشی ببیند، رفت توی کارگاه. هیچ درکی از آهن و سنگینی آهن نداشت. یک لوله‌ی نسبتا کوچک ول شده بود، آمد جلویش را بگیرد، سه تا از انگشت‌هایش رفت زیر لوله. درد توی تمام تنش پیچید و دید که انگشت‌هایش له شده‌اند و استخوان انگشت‌ها هم همین‌طور. اول بردندش درمانگاه. بعد ساوه. کار دکترهای آن‌جا نبودند. آوردندش بیمارستان فاطمه‌الزهرا که انگشت‌های له‌شده‌اش مثل روز اول شوند. همزمان با من آوردندش توی بخش. اما سریع بردندش اتاق عمل. 
آن یکی کارگاه کابینت‌سازی داشت. داشت با فرز آهن‌بری چوب می‌برید که یکهو انگشتش همراه براده‌های چوب پرتاب شد به هوا. کمی گشتند و لای آشغال‌ها انگشتش را پیدا کردند. آوردندش بیمارستان. او هم بعد از من آمد. اما سریع بهش لباس اتاق عمل دادند که برو اتاق عمل.
رفتم گفتم من حالم خوب است. پلکم فقط یک بخیه‌ی ساده می‌خواهد. گفتند عمل‌های صورت باید با حضور خود دکتر باشد و الویتش بعد از قطع انگشتی‌هاست. علافم کرده بودند.
پرستارها زود به زود عوض می‌شدند. پیدا بود که داشتند آموزش می‌دیدند. سرپرستار مثل معلم‌شان بود. هر سه-چهار ساعت می‌آمدند بالای تخت‌ها. پرستارهای جوان و دانشجو یکی یکی شرح بیمار نشسته بر تخت را به سرپرستار می‌دادند. سرپرستار عین یک نظامی همه چیز را نگاه می‌کرد که اکی باشد. لباس مریض باید توی کمدش می‌بود. کفشش روی زمین نباید می‌بود. کف زمین باید تمیز می‌بود. هیچ مریضی نباید همراه می‌داشت. برگه‌ی اطلاعات مریض باید صاف و دقیق پای تختش آویزان می‌بود. یک جا گیر داد که آن یکی تخت چرا همراه دارد؟ توی بخش به همراه نیاز نیست. لطفا بیرونش کنید. پرستارها سوتی داده بودند. یعنی زورشان به پسرک نرسیده بود. می‌خواست همراه داداشش بماند. به زور از بخش بیرونش کردند. بعد سرپرستاره به دانشجوها گفت: همراه مریض را بیرون کردید. الان باید بروید سراغ خود مریض و برایش توضیح بدهید که چرا همراهش را بیرون کردید و بهش اطمینان بدهید که هر کاری بخواهد شما هستید و نیازی به حضور همراه نبوده. 
نکته‌ی آموزشی فوق‌العاده‌ای بود. هر چه قدر هم‌اتاقی‌ها بوی ایران و مهم نبودن نیروی انسانی را می‌دادند، آموزش رفتاری سرپرستار فراتر از ایران بود.  
پرستارها چند بار آمدند دماسنج گذاشتند زیر بغلم. فشار خونم را گرفتند. ازم پرسیدند سرگیجه نداری؟ دو تا دو تا نمی‌بینی؟ گفتم به پیر به پیغمبر حالم خوب است. فقط این چشمم چون بخیه نزده‌اید باد کرده. و این‌که چند روز است دندان‌درد دارم. این دندان بی‌پدر دردش زیاد شده. گفتند عملت فردا صبح خواهد بود. موش آزمایشگاهی شده بودم.
من را شب توی بخش خواباندند. آخر شب چراغ‌ها را خاموش کردند. چراغ راهروی بخش توی شب بنفش بود و چراغ خوب اتاق زرد رنگ. حس هتل به آدم دست می‌داد. یکی دو ساعتی همدیگر را سوژه خنده کردیم. کابینت‌سازه بعد از اتاق عمل درد نداشت و نگران بود که عصب‌های انگشتش جوش نخورده باشند. پسر ۲۰ساله‌ی بوکانی اما از درد به خودش می‌پیچید. آن طرف‌تر یک کارگر کارخانه سوسیس-کالباس‌سازی داشتیم که با ساتور انگشتش را کجکی بریده بود. او هم همزمان با من آمده بود. اما نبرده بودندش توی اتاق عمل. 

فردا صبحش جدی جدی من را بردند اتاق عمل. خودم هم خنده‌ام گرفته بود از این جو دادن‌شان. لباس آبی پررنگی بهم دادند که بپوش. یکی از پرستارها تاکید کرد که زیرش شورت نپوش. دندان مصنوعی‌ و گردن‌بند هم اگر داری دربیاور. گفتم باشد. رفتم اتاق عمل. دکتر جراح باز گیر داد به ضربه مغزی من. باورشان نمی‌شد انگار که ضربه مغزی نشده‌ام. خودکار گرفت جلوی چشمم و تکان داد گفت با مردمک چشمت دنبالش کن. بعد گفت صاف بایست یک قدم بیا جلو. دستت را ببر بالا و بیار پایین. حالا یک قدم برو عقب. عقب‌تر. دست بالا پایین. بالاخره باور کرد که سالمم. گفت اکیه بیاریدش. من را خواباندند روی تخت. یک خانم جوان خیلی مهربان ازم پرسید که چه اتفاقی برات افتاده. حس کردم بچه‌ی ۶ ساله‌ام. گفتم چه شده و این‌ها. بعد برام توضیح داد که حین عمل می‌تونی بخوابی. دانشجوی بیهوشی بود فکر کنم. سرم به دستم وصل کرد. اما به هوش بودم. یک گونی هم انداختند روی صورتم تا چیزی نبینم و یک آقایی نخ سوزن به دست بالای پلکم را به هم دوخت. 
من را بردند توی ریکاوری. بقیه بیهوش بودند. من به هوش بودم. پرستار را صدا زدم که من حالم خوب است. بگذارید بروم. قر و اطوار آمدند که نه باید ریکاوری بگذرد و گزارش عملت بیاید. حالا تخت بغلی من یک خانمه بود که کم کم به هوش داشت می‌آمد و حالت تهوع داشت. داد زد که استفراغ دارم. پرستاری آمد سراغش و گفت: عزیزم اشکال نداره. بالا بیار. بهش کیسه داد و خانمه رو به من بالا آورد. من هم بر و بر نگاهش می‌کردم و با خودم می‌گفتم پرستارهای این‌جا چرا این قدر خوبند؟ همه‌شان اپلای می‌کنند فکر کنم. تخت این طرفی من یک پسره بود که خیلی لوس بود. توی نیم‌ساعتی که آن‌جا دراز کشیده بودم هزار بار پرستار و داداش و خواهر و مادر و پدر و همه کسش را صدا زد که بیاید بالا سرم درد دارم.
داستانی داشتم. بعدش سریع مرخص شدم. ۲۰۰هزار تومان به خاطر یک شب بستری شدن و دارو و عمل(!) ازم سلفیدند. هزینه‌ی اصلی ۲ روز از زندگی‌ام بود که در بیمارستان سپری شد. به صورتم نگاه کردم. زخم و زیلی شده بود. گزارش عمل را بهم دادند. من از مستندسازی لذت می‌برم. گزارش عملم هم مستند خوبی بود. این‌که تحت چه شرایطی عملم کردند و با چه نخی بخیه زدند و بعد چسب زدند و فلان و بیسار. جز به جز نوشته شده بود. 
اما از بعد از ظهرش صورتم باد کرد... درد دندان پیچید توی تمام تنم.  بالای صورتم به خاطر بخیه کمی ورم دارد و زیر صورتم هم به خاطر دندان‌هایم. تا ظهر فکر می‌کردم به خاطر بخیه است که صورتم ورم کرده است. رفتم درمانگاه پانسمانش را عوض کردم. گفتند که خیلی تر و تمیز کار شده و هیچ عفونتی ندارد. ورم به خاطر دندانت است... توی بیمارستان به این فکر می‌کردم که الویت اولم خریدن عینک خواهد بود. اما حالا می‌بینم که اولیت اولم باید دندان باشد. چه قدر سخت است ادامه دادن... 
 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۰:۳۹
پیمان ..

توی کرمان به هر کسی گفتیم تا جیرفت رفته‌ایم تعجب می‌کرد. پشت‌بندش می‌گفت: اوه اوه جیرفتی‌ها... خیلی دعوایی‌اند. اتفاقی برایتان نیفتاد؟ یک راننده‌ی اسنپ یاد یکی از همکلاسی‌های دانشگاهش افتاده بود که جیرفتی بود و چاقوکش هم بود. می‌گفت جیرفتی‌ها این شکلی‌اند. خیلی از کرمانی‌ها هم اصلا خودشان تا به حال جیرفت نرفته بودند. اما شنیده بودند که مردمان خوبی ندارد و همین را هم تکرار می‌کردند.
هفته‌ی پیش سر ناهار با بهزاد و امیرحسین حرف کشید به جیرفت. یادم نیست سر چی. بهزاد گفت من یه آمار از قوه قضاییه می‌خوندم که جیرفتی‌ها بیشترین پرونده‌ی نزاع و دعوا را دارند و رکورددار هستند. آدم‌های شروری‌اند.
برگشتم گفتم: قبول ندارم این حرف را. من هفته‌ی پیش جیرفت رفتم. یک چرخی هم توی شهرشان زدم. به نظرم اهالی‌اش مثل اهالی سایر شهرهای آباد دور از پایتخت آمدند. مهربان هم بودند. اصلا به چشم بد نگاه نشدم. گرمای جیرفت اذیتم کرد فقط. توقع نداشتم توی آبان‌ماه این شهر دمای بالای ۳۰درجه داشته باشد... ازشان پرتقال خریدم. رستوران رفتیم. توی پارک‌ کنار رودشان نشستیم. از درخت توی پارک نارنج چیدیم. چند تا آدرس از آدم‌های مختلف پرسیدیم. نه بهمان دروغ گفتند، نه مسخره‌مان کردند، نه حالت تهاجمی داشتند که اینجا چه می‌خواهید. به نظرم آدم‌هایش مثل آدم‌های شهرهای دیگر ایران بودند. اصلا من به این اعتقاد رسیده‌ام که در این عصر اینترنت و فیلم وسریال آدم‌های شهرهای مختلف ایران خیلی شبیه هم شده‌اند.
قبول نداشت حرفم را. می‌گفت من از چندین نفر از دوستان کرمانی‌ام هم این را شنیده‌ام. آن‌ها هم می‌گفتند که جیرفتی‌ها این‌ شکلی‌اند.
گفتم: شهری که من دیدم و آدم‌هایی که من دیدم، اصلا این شکلی نبودند. اکثر کرمانی‌هایی که این حرف را می‌زنند خودشان یک بار هم جیرفت نرفته‌اند. ما می‌خواستیم برویم شهر دقیانوس را ببینیم. توی شهر از هر کس می‌پرسیدیم نمی‌دانست. از یک راننده تاکسی پرسیدیم، نمی‌دانست. رفت با همکارهایش گروه مشورتی تشکیل داد. آخرش آدرس کنارصندل را بهمان دادند. اطلاعات‌شان از تاریخ و هویت شهرشان کم بود. این ناراحت‌کننده بود. اما واقعا آدم‌های خوبی بودند... 
ما تا جیرفت رفته بودیم. از شهداد برگشته بودیم به ماهان. از ماهان رفته بودیم راین. ارگ راین را دید زده بودیم و راه افتاده بودیم سمت درب بهشت. جاده‌ی راین-درب بهشت تازه‌آسفالت بود و بعد از یک پیچ ناگهانی و خطرناک کوهستانی می‌شد. خیلی کوهستانی می‌شد. خودم تا جیرفت راندم. اول جاده نوشته بود که ورود کامیون به جاده‌ی درب‌بهشت ممنوع است. وقتی گردنه‌های پر پیچ و خم دلفارد را بالا و پایین می‌رفتم فهمیدم که چرا این جاده کامیون ممنوع است. آخرین و مرتفع‌ترین گردنه‌ی جاده بساط آش‌فروش‌های دلفارد به راه بود. گله به گله دیگی روی آتش بار گذاشته بودند و آش می‌فروختند. حتم آش‌فروشی‌های قبل تونل کندوان جاده چالوس هم روزگاری مثل این‌ها بودند. بعد از دلفارد ارتفاع کم کرده بودیم و یکهو هوا گرم شده بود. به دشتی وسیع رسیده بودیم و در میانه‌ی دشت جیرفت قرار گرفته بود... شهری جلگه‌ای. در حاشیه‌ی هلیل‌رود. هلیل‌رودی که تازه بعد از دیدن موزه‌ی آثار باستانی جیرفت فهمیدیم چه عظمتی داشته و دارد و چه تمدن‌ها در این دشت در کنار این رود زندگی کرده‌اند و نابود شده‌اند.
بهزاد گفت: ولی تو هم نمی‌توانی بگویی حرف من درست است. چون تو برخورد یک روزه با این شهر داشته‌ای. حرفی که من می‌زنم بر اساس آمار و گفته‌های اهالی همان استان است.
من گفتم: خودت تا به حال جیرفت رفته‌ای؟
نرفته بود. 
ادامه ندادیم بحث را.
بعدش برایم خیلی سوال شد. تفاوت اعتقادمان در مورد جیرفت و جیرفتی‌ها به خاطر تفاوت منابع دست اول و دست دوم بود. من به جیرفت رفته بودم و با چشم‌های خودم جیرفت را دیده بودم. مشاهده‌ی من بی‌واسطه بود. از شهر و مردمانش آزاری ندیده بودم و اتفاقا چون این شهر برایم چند کشف و شهود داشت خوشم هم آمد. 
منابع بهزاد دست دوم بود. آمار و گفته‌های دیگران منبع نتیجه‌گیری او بود. خودش تا به حال به جیرفت نرفته بود. ولی بر اساس این دو منبع خودش را محق می‌دانست که بگوید جیرفتی‌ها این شکلی‌اند. کدام‌مان درست می‌گفتیم؟ من مشاهده‌ی بی‌واسطه داشتم. خودم جیرفت و جیرفتی‌ها را دیده بودم. اما مشاهده‌ام محدود بود. منبع دست اول همین است. محدود است. آدمی که یک روزه می‌رود جیرفت اصطکاک چندانی نخواهد داشت. این حرف درست است. منبع دست دوم وسیع است. چند نفر مختلف این حرف را گفته‌اند. آمارها این را می‌گویند. 
کدام منبع قابل اتکا بود؟ من درست می‌گفتم یا بهزاد؟ حالا که نگاه می‌کنم جواب این سوال خیلی روی جهان‌بینی آدم تأثیر دارد. آدم برای فهمیدن چیزها باید به جاده بزند و راه‌های دور برود؟ تا کجا آخر؟ آیا داده‌ها و شنیده‌ها می‌توانند آدم را از رنج کشف کردن بی‌نیاز کنند؟

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۰:۱۶
پیمان ..

از جمعه تا به حال، «حسین آقا» رهایم نکرده. بدجوری رفته توی مخم. دیروز صبح یادش افتاده بودم. بهش می‌گفتم: حسین آقا چرا زدی خودتو کشتی؟ حسین آقا مگه تو زن نداشتی؟ مگه زنت اون قدر دوستت نداشت؟ حسین آقا تو که بی‌خیال بودی. تو که خونسردترین موتورسوار این شهر بودی. چرا زدی خودتو کشتی؟ لحنم هم شبیه لحن علی بود. یک جور حالت من خیلی چاکرت هستم حسین‌آقا.
امشب یادم آمد که قبلا حسین‌آقا را دیده بودم. توی کلیپ پیش‌درآمد علی عظیمی دیده بودمش. امشب دوباره کلیپ را نگاه کردم. بله. خودش بود. دقیقه‌ی ۲ و ثانیه ۳۵ به اندازه‌ی ۱ ثانیه در کلیپ حضور داشت. سوار بر موتورش، با همان چهره‌ی سنگی و خونسرد داشت موتورش را به آرامی می‌راند و زنش پشتش نشسته بود صورتش را گذاشته بود روی شانه‌اش... 
«طلای سرخ» را باید خیلی سال پیش می‌دیدیم. عباس گفته بود که ببینم. بعد از این که داستان «عبور من از خیابان‌های پرسایه» را نوشتم و برای بچه‌های ۲۸ خواندم، عباس گفت تو باید فیلم طلای سرخ را هم ببینی. آن زمان‌ها خوب داستان می‌نوشتم. داستان آدم‌هایی را می‌نوشتم که از من دور بودند. من بودند. اما من نبودند. این روزها داستان نمی‌نویسم. و چه کار بدی می‌کنم. داستان نوشتن آدم را از خودش دور می‌کند و به خودش نزدیک می‌کند... 
۸۳ یا ۸۴ بود که داستان را نوشتم. آن موقع برای مجله‌ی ادبیات داستانی فرستادم به گمانم داستان را. سال‌ها بعد دیدم آن داستان را توی یکی از سایت‌های متعلق به مجموعه‌ی حوزه‌ی هنری منتشر کرده‌اند. گیر ندادم دیگر... هنوز هم هست داستانش. داستان یک پیک موتوری خاص که در یک رستوران کار می‌کند و عقاید عجیب غریب خودش را دارد... 
عباس گفته بود که تو باید «طلای سرخ» را هم ببینی... «طلای سرخ» هیچ وقت در هیچ سینمایی اکران نشد. ساخت سال ۱۳۸۱ است. آن‌ سا‌ل‌ها توی هیچ سینمایی نشد که ببینمش. اینترنت هم مثل امروز نبود که به راحتی گیر بیاورم فیلم. رفت و رفت تا جمعه‌ی این هفته که به سرم زد ببینمش... از شروعش خوشم نیامد. یک کم هم به نظرم ناشیانه آمد. وقتی فیلم شروع شد اول تو نخ صحنه‌های تهران ۱۸-۱۹سال پیش بودم. بعد یکهو دیدم اسیر حسین آقا شده‌ام... حسین آقای که اول فیلم یک دزد بود و با علی ‌آقا کیف می‌زدند. ولی نمی‌دانم چرا نفرت‌انگیز نیامد برایم. به خاطر صداقت و معصومیت علی آقا توی دید زدن زن‌های تهران بود یا صدای خونسرد حسین آقا؟ جلوتر وقتی فهمیدم که حسین ‌آقا جانباز جنگ است دیگر عاشقش شدم. اول فیلم آخرش را نشان داده بود. از همان لحظه‌ای که حسین آقا پیتزا برد دم خانه‌ی فرمانده‌ی زمان جنگش و آشنایی داد دوست داشتم که فیلم هرگز به آن آخر لعنتی‌اش نرسد... 
حسین آقا موتورسوار...پیک موتوری رستوران شاندیز تهران. مرد تنهای شب... کسی که از کار کردن در فضاهای بسته متنفر است. کسی که سکوت شبانه‌ی تهران و پرسه زدن‌ با موتورش در خیابان‌های تهران را دوست دارد. کسی که فقط نگاه می‌کند و خونسرد است. به خطر زخم‌های جنگش کورتون می‌خورد. صورتش باد کرده است. اما انگار این مرد از هیچ کس هیچ طلبی ندارد. انگار فقط دوست دارد که نگاه کند. فرمانده‌ی سابقش را ببیند که پولدار شده و مهمانی‌ شاد و خوشحالی می‌گیرد و با شناختن او بهش ترحم می‌کند و البته سریع از سر بازش می‌کند. پلیس‌ها را ببیند که برای دستگیر کردن جوان‌های توی یک پارتی شبانه چه کارها که نمی‌کنند و مردم را به چه زحمت‌ها که نمی‌اندازند. سرباز ۱۵ساله را ببیند که به جای برادر ۲۰ساله‌اش آماده سربازی و تفنگ دستش داده‌اند. همکار موتورسوارش را ببیند که رفته زیر کامیون و خونین و مالین شده. پولداری و رفاه آدم‌های بالانشین را ببیند. بدبختی و فلاکت آدم‌های پایین‌نشین را ببیند. ببیند و ببیند و هیچ نگوید و خونسرد باشد. آرام باشد. خیلی آرام... با موتورش از خیابان‌ها و بزرگراه‌ها عبور کند و عبور کند...
حسین آقا از آن آدم‌هاست که ناراحت نمی‌شوند، ولی اگر ناراحت شوند خیلی ناراحت می‌شوند... پیرمرد طلافروش او را ناراحت کرده بود.. روی مخش رفته بود. تحقیرش کرده بود. تمام این شهر تحقیرش کرده بودند. ولی او خونسرد و بی‌خیال بود و فقط تحقیر پیرمرد را نتوانسته بود تاب بیاورد. 
طلای سرخ خیلی تهران داشت. تهران از دریچه‌ی دید حسین‌آقای موتورسوار... بعد از دو روز هنوز حسین ‌‌آقا توی ذهنم است. چه قدر این حسین آقا خوب بود... صبحی از گوگل پرسیدم که آیا بازیگر نقش حسین‌آقا فیلم دیگری هم بازی کرده و فهمیدم که نه بازی نکرده. همین یک فیلم بوده و بس... مرد تنهای شب بوده و بس...
 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۸ ، ۲۱:۲۸
پیمان ..

۱- انسان حیوان قصه‌گو است. جاناتان گاتشال کتابی دارد به اسم حیوان قصه‌گو. کتابی که در آن گاتشال به این می‌پردازد که میل انسان به قصه شنیدن و قصه گفتن مثل میل او به خوردن و خوابیدن جزئی از ذات اوست. مغز انسان، روح انسان، جسم انسان طوری آفریده شده که قصه‌محور است. 
نوح هراری هم در کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ در فصل «معنا» عمیقا به این ویژگی بشر می‌‌پردازد. سوالات بنیادین هر انسانی چیست؟ من کیستم؟ در زندگی چه باید بکنم؟ مفهوم زندگی چیست؟ هراری توضیح می‌دهد که انسان‌ها همواره در طول تاریخ در پاسخ به این سوال‌ها نیاز به یک داستان خوب داشته‌اند. داستان خوب به معنای داستان بی‌نقص نیست. داستان خوب برای بشر داستانی است در پاسخ به این‌ سوا‌ل‌ها به فرد او نقشی خاص بدهد و این که فراتر از افق‌های زمانی فرد باشد. 
بعد برمی‌دارد الگوهای داستانی بشریت در پاسخ به این سوال‌های بنیادین را کوتاه کوتاه توضیح می‌دهد: ما بخشی از چرخه‌ای ابدی هستیم که همه‌ی موجودات را شامل می‌شود و آن‌ها را به هم مرتبط می‌کند. هندوئیسم و بودا و افسانه‌ی شیرشاه. ما آفریده شده‌ایم که از قوانین الله پیروی کنیم و این قوانین را منتشر کنیم و انجام واجبات و ترک محرمات کنیم تا در جهان آخرت رستگار شویم. داستان اسلام. ما به دنیا آمده‌ایم که وطن خود را آباد کنیم و در راه وطن جانبازی کنیم. ناسیونالیست‌ها. هدف ما از زندگی جنگ بورژوازی و پرولتاریاست. غایت پیروزی زحمتکشان است و ما باید به انقلاب جهانی سرعت ببخشیم. کمونیست‌ها و... 
دانه دانه می‌گوید تا می‌رسد به داستان عشق. اگر ادیان و ایدئولوژی‌ها با بزرگ‌ جلوه دادن جهان و مافیهایش سعی می‌کنند داستان‌هایی معنادار برای بشریت بسرایند، عاشقان همه چیز را تقلیل می‌دهند. آن‌ها کوچک‌سازی می‌کنند:

«برای کسانی که به حلقه‌های بزرگ، میراث آینده یا حماسه‌های جمعی اعتماد ندارند، شاید امن‌ترین و مقرون‌به‌صرفه‌ترین داستانی که می‌توانند به آن چنگ بیندازند داستان عاشقانه باشد. این داستان به دنبال رفتن ورای اینجا و اکنون نیست. به گواهی بی‌شمار اشعار عاشقانه، وقتی عاشقید تمام جهان به لاله‌ی گوش، مژه‌ها و چشمان معشوقتان تقلیل می‌یابد...» ص ۳۴۰

هراری در آن فصلش دانه به دانه می‌آید و باگ‌های داستان‌های معنای بشریت را به چالش می‌کشد. مثلا در مورد کسانی که می‌گویند ما زنده به اینیم که چیزی نیک از خود به جای بگذاریم می‌نویسد که عمر کل بشریت (از اجداد ما بگیر تا اولین انسان‌ها) در مقایسه با کائنات آن‌قدر کوتاه است که به جای گذاشتن چیزی نیک به شوخی می‌ماند. همه چیز فراموش می‌شود و همه چیز زودتر از آن که فکرش را کنی منقرض می‌شود و... اما انگار یادش می‌رود که عشق را هم به چالش بکشد.

۲- بلو ولنتاین را دیدم. اصلا فکر نمی‌کردم این فیلم این‌چنین با روح و روانم بازی کند. جمعه‌ی هفته‌ی پیش دیدمش. کلافه بودم. شاید ۲۰ تا فیلم را باز کردم و ۵ دقیقه‌اش را دیدم و ادامه ندادم. تا این که بلو ولنتاین را باز کردم. فیلم از یک صبح زیبا در علفزار اطراف یک خانه‌ی آمریکایی شروع می‌شد. دختر کوچولویی به دنبال سگش می‌گشت. سگ رفته بود. گم شده بود. هی صدایش می‌زد و پیدایش نمی‌کرد. پدرش بیدار شد و او هم به دنبال سگ گشت. ولی باز پیدایش نکرد. بعد تصاویری از خانه و پدر و مادرش (دین و سندی). آرامش صبح آن خانه و پاکی هوای شهر من را گرفت. نشستم به دیدنش و یک فیلم تمام عاشقانه را دیدم. فیلمی در مورد اوج و حضیض یک عشق...
فیلم خرد خرد پیش می‌رفت. هی فلاش‌بگ به گذشته می‌زد و هی لحظه‌ی حال را روایت می‌کرد. گذشته‌ داستان دین و سیندی در اوان جوانی‌شان بود. جدا از هم بودند. دین کارگر یک شرکت حمل و نقل اثاث منزل بود. سیندی دختر خوشگل بازیگوشی بود که با پسرهای زیادی دوست بود و باهاشان عشقبازی می‌کرد. سیندی داشت پزشکی می‌خواند. دین کار می‌کرد. با جان و دل کار می‌کرد و دنبال دختری بود که عاشقش شود. 
یک بار اسباب اثاثیه‌ی یک پیرمرد بازنشسته را از خانه‌اش جمع کردند و بردند به یک سرای سالمندان. دین در سرای سالمندان اتاق پیرمرد را با نهایت دقت چید و مرتب و منظم کرد. یک جور مهر و محبت و یک جور مسئولیت‌پذیری ستایش‌برانگیز در انجام کارهایش داشت. 
همان‌جا بود که سیندی را دید. یک نظر دید و عاشق شد. سیندی مشغول نگهداری از مادربزرگش بود... دین به سیندی شماره داد. یک ماه منتظر شد. اما سیندی زنگش نزد. بعد از یک ماه دوباره به همان سرای سالمندان برگشت. پیرمرد مرده بود. از مادربزرگ سراغ سیندی را گرفت و رفت به دنبال دختر... سیندی اما  حامله بود. از دوست‌پسر سابقش حامله بود. دین فداکاری کرد. آن‌چنان عاشق شده بود که دلش می‌خواست فداکاری کند. تصمیم گرفت که با سیندی حامله ازدواج کند...
زمان حال فیلم ۵-۶سال بعد بود. زمانی‌که رابطه‌ی دین و سیندی دیگر به گرمی آن روزها نبود. هر روز سر کار می‌رفتند. سیندی پزشک‌یار شده بود. دین نقاش ساختمان. دیگر مثل قبل نبودند. دین می‌خواست که مثل قبل شوند. می‌خواست به هر طریق شده خانواده‌اش را حفظ کند. می‌خواست که پدر خوبی شود. همسر خوبی شود. حس می‌کرد دارد خوب تلاش می‌کند... اما در حقیقت‌ او از چشم سیندی افتاده بود.
بعد از این‌که می‌فهمند سگ‌شان مرده، دختر کوچولویشان را به بابابزرگش می‌سپرند. سگ را دور از چشم دخترشان دفن می‌کنند. بعد دین پیشنهاد می‌دهد که یک سفر یک روزه به هتل مورد علاقه‌شان بروند. او اتاق آینده را رزرو می‌کند. جایی که دوست دارد عشق‌شان دوباره شور بگیرد.. اما... 
باگ داستان معنادار عشق همین‌جاست: وقتی از چشم زنی می‌افتی و جان می‌کنی که خوب باشی و نمی‌شود.
اوج فیلم برای من فردایش است. آن‌جا که دین می‌رود سر کار سیندی. با پزشکی که رئیس سیندی است دعوایش می‌شود. با مشت می‌خواباند توی صورت پزشک. و چه کار درستی هم می‌کند. چون پزشک لعنتی مخ سیندی را زده بود که او را ببرد به یک شهر دیگر و با هم آن‌جا زندگی کنند. بعد که از ساختمان بیمارستان بیرون می‌آیند، سیندی به او می‌گوید باید ازت طلاق بگیرم. دین مست است. عصبانی می‌شود. قبل از این‌که سوار ماشین شود حلقه‌ی ازدواجش را درمی‌آورد و پرت می‌کند توی بوته‌ها. سوار ماشین می‌شود. اما قبل از این‌که حرکت کنند، سریع پیاده می‌شود و می‌پرد توی بوته‌ها تا حلقه را پیدا کند. نمی‌خواست سیندی را از دست بدهد. نمی‌خواست خراب‌کننده او باشد. نمی‌خواست خانواده‌اش را از دست بدهد... جست‌وجوی مذبوحانه‌ی او برای پیدا کردن حلقه لای بوته‌ها تکان‌دهنده بود.
بعد هم که می‌روند خانه‌ی بابابزرگ. عذرخواهی دین و جمله‌ی سیندی که دیگر نمی‌توانم تحملت کنم. آخرین آغوش گرفتن دختر کوچولویشان و دین که پشت به دوربین توی پیاده‌رو می‌رود...
من مات و مبهوت به رفتن دین نگاه کردم. از خودم پرسیدم آیا او می‌تواند باز همان پسر پر مهری باشد که اتاق یک پیرمرد بازنشسته را بی هیچ چشمداشتی برایش با انتهای سلیقه مرتب و منظم کند؟ از خودم پرسیدم آیا او می‌تواند باز همان پسر اول فیلم باشد که برای دوست داشتن حاضر به فداکاری شود؟
۳- ایرج جنتی عطایی ترانه‌ای دارد به اسم مسافر. هم داریوش آن را خوانده و هم سیاوش قمیشی. داریوش آن را با نام «سرگردان» منتشر کرده و سیاوش با نام «مسافر». ترانه داستان مرد تنهایی است که از جاده‌های دور می‌آید و می‌خواند:
تو تمام طول جاده که افق برابرم بود/ شوق تو راه‌توشه‌ی من اسم تو همسفرم بود
من دل‌شیشه‌ای هر جا هر شکستن که شکستن/ زیر کوهبار غصه هر نشستن که نشستن
عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده/ تو رو فریاد و باز خون شدم تو رگ جاده
اما وقتی که می‌رسد او هم می‌بیند که عشق هم  نمی‌تواند داستانی برای معنا باشد... 
به دو روایت بشنویدش (من خودم درد را در روایت سیاوش قمیشی حس کردم. ترجیع‌بند «من سرگردون ساده، تو رو صادق می‌دونستم، این برام شکسته اما، تو رو عاشق می‌دونستم» را با چنان سوزی می‌خواند که تکان‌دهنده است):
به روایت داریوش

به روایت سیاوش

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۸ ، ۰۹:۴۹
پیمان ..