سپهرداد

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست.
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

کلاه دوچرخه سوار کشکول اوست. آن هنگام که دوچرخه را همچون اسبی به گردن درختی سرسبز یا لوله ای تنها می بندد، کلاه از سر برمی دارد و آن را همچون کشکول به دست می گیرد. کشکول درویش حاوی تمام ادوات لازم برای زندگی او بود. کشکولی کوچک که نمادی بود از بی نیازی درویش. و کلاه دوچرخه سوار هم کاملا شبیه کشکول درویش است. دوچرخه سوار آن را به دست می گیرد. کیف کمری و کاور و ادوات لازم برای یک روز پرسه در شهر را در آن قرار می دهد و بعد می نشیند در کلاس درس یا پشت میز کار. بی نیاز از دبدبه و کبکبه ی غیر. کشکول درویش همیشه مورد کنجکاوی بود. همیشه انگار چیزهای خیلی بزرگتری باید از آن بیرون می آمد: حکمت های زندگی. مورد سوال بود. آن قدر که همیشه مقابل درویش، پادشاه یک ملک را قرار می دادند. و راستش کلاه یک دوچرخه سوار هم همین حکم را دارد.

دوچرخه سوار شدن یک نوع چپ بودن است. یک نوع اعلام مبارزه ی علنی علیه دنیاییست که در آن همه می خواهند در راه تبدیل پراید به ال90 خودشان را بکشند و پیر و فرتوت و علیل کنند. آن هنگام که خیابان میرداماد در شب پنج شنبه ترافیک وحشتناکی را از سر می گذراند،‌ دوچرخه سوار تند و تیز از فضای خالی بین ماشین ها به راحتی عبور می کند و دهن کجی می کند به تمام ماشین های میلیاردی که ساکت و بی حرکت وجب به وجب حرکت می کنند و روحشان در شهر لگدکوب می شود. دوچرخه سوار می خندد به بلاهت کسانی که پول را دود هوا می کنند و از گیر کردن در ترافیک کلافه می شوند. 

دو چرخه سوار شدن یک نوع مبارزه ی علنی علیه دنیاییست که در آن همه برای پیشی گرفتن از همدیگر به صورت هم چنگ می کشند، به ابزارهای همدیگر تعدی می کنند و برای دویدن از پلکان ترقی و پیشرفت جهان را به گه می کشند.  دوچرخه سوار اهل رقابت نیست. خودش است و خودش. آن هنگام که از سربالایی خیابان عطار نیشابوری خودش را به آرامی بالا می کشد و تند تند پا می زند و دوچرخه با سرعتی مورچه وار حرکت می کند فقط در حال رقابت با خودش است. فقط به این فکر می کند که این سربالایی را دیروز سخت تر می آمده و امروز راحتتر. سعی می کند خودش را بهتر و بهتر کند. 

دوچرخه سوار در شهر جایگاهی ندارد. به جز دو سه تا خیابان بقیه او را به رسمیت نشناخته اند. نه در خیابان جایگاهی دارد و نه در پیاده رو و نه در خط ویژه ی اتوبوس. هیچ کس برای او فکری نکرده است. و با این حال چرخ های دوچرخه ی او به تمام این ها آشنایند: آسفالت خیابان،‌ موزاییک های پیاده رو، پله برقی ها، نرده های خط ویژه و.. . 

دوچرخه سوار با ماشین های توی خیابان ها دوست است، از سمت راست حرکت می کند و به وقتش از لابه لای آن ها رد می شود. گاه سرعتش پا به پای ماشین های توی خیابان می رسد. مواظب حماقت ماشین سوارها هست. چون اکثر اوقات سرعتش خیلی کمتر از ماشین هاست از ناگهانی پیچیدن های ماشین ها ناراحت نمی شود. می تواند کنترل کند. و راستش خود ماشین سوارها هم انگار حواسشان به دوچرخه سوار هست. حساب او را انگار از موتور جدا می کنند. دوچرخه سوار حس نوعی از نوستالژی را در رانندگان زنده می کند: خیلی از آنان در کودکی دوچرخه سوار بوده اند و دیدن دوچرخه سوار به گونه ای ناخودآگاه خاطراتی شیرین را در ذهن آنان زنده می کند. آن قدر ناخودآگاه که خودشان هم نمی فهمند که دست و بالشان برای وحشی بودن شل شده است. 

دوچرخه سوار دست اندازها را مثل ماشین ها رد می کند. هر جا که گیر کند می اندازد توی پیاده رو. او با تمام عابران پیاده دوست است. به آرامی از کنارشان رد می شود. کودکی را اگر ببیند حتما لبخند می زند. اگر کسی را ترساند از او عذرخواهی می کند. وقتی پیرمردی به او می گوید خسته نباشی همان طور که دارد رد می شود داد می زند سلامت باشید. هر وقت عبور از یک اتوبان سخت باشد پناه می آورد به پل عابر پیاده. قانونی برای او نوشته نشده. پس اگر پله برقی دید دوچرخه اش را بغل می کند و می رود روی پله برقی. او از شهرداری منطقه ی 8 هم متشکر است که برای پلکان غیربرقی تقاطع اتوبان باقری و رسالت مسیر ویژه ی دوچرخه طراحی کرده اند. ناودانی که چرخه های دوچرخه رویش قرار می گیرند و به راحتی می شود بالا و پایینش کرد. دوچرخه سوار با موزاییک های پیاده روها آشناست. دیگر تق و لق بودنشان او را همچون یک عابر پیاده ناراحت نمی کند. موزاییک های لق با نوایی هارمونیک زیر چرخ هایش می لرزند و او می رود و می رود.

دوچرخه سوار با اتوبوس های بزرگ و دراز دوست است. برای ورود به خط ویژه پلیس ها جلویش را نمی گیرند. سربالایی خط ویژه را آرام آرام رکاب می زند و اتوبوس های بزرگ و دراز می شناسندش. با فاصله ای زیاد ازش سبقت می گیرند و حتی بوق هم نمی زنند که بترسانندش و سرپایینی های خط ویژه... رهایی به معنای واقعی کلمه. آن گاه که دیگر پا نمی زند و فقط فرمان را می چسبد و باد با سرعت هر چه تمام تر لابه لای منفذهای صورت و بدنش می پیچید. بادی که از خنکای چنارهای خیابان ولیعصر سرشار است و هیچ گاه تن یک عابر یا یک ماشین سوار را این گونه خنک نمی کند.

دوچرخه سوار بعضی حکمت های زندگی را با تمام وجود حس می کند. حکمت هایی که آدم یادش می رود: حکمت هر سربالایی یک سرپایینی دارد. آن گاه که سینه کش خیابان میرداماد را صبح هنگام به آرامی طی می کند می داند که شب هنگام این سینه کش تبدیل می شود به جولانگاه سرعت رفتن او. او با تمام وجود می فهمد که بعد از هرسختی یک آسانی و بعد از هر آسانی یک سختی قرار دارد. یاد می گیرد که در سختی ها آرام و یکنواخت پیش برود و یاد می گیرد که قدر آسانی ها را بداند و با تمام وجود لذت ببرد. ماشین سوارها هیچ گاه این را نمی فهمند و همین باعث می شود این حکمت را فراموش کنند... 

او یاد می گیرد که از افتادن نترسد. از پیاده رویی رد می شود، شیلنگ آبیاری چمن زیر چرخ های دوچرخه اش می روند، او اشتباه کرده و با یک دست فرمان را گرفته، شیلنگ زیر چرخه هایش می لغزد و دوچرخه هم همراه آن و او سرنگون می شود. باااامب، با کله و زانو می خورد زمین. اما طوری نیست. بلند شو. افتادن که فقط برای بچه ها نیست. برای هر کسی که می خواهد راه رفتن را یاد بگیرد لازم است. اصلا هر کس که می خواهد رفتن را یاد بگیرد باید بیفتد و بلند شود و او هم بلند می شود...

و دوچرخه سوار  عزیزتر است. آدم های زیادی پیدا می شوند که بر و بر نگاهش کنند و بگویند عجب دیوانه ای. ولی آدم هایی هم هستند که دوچرخه سوار را تحسین می کنند. می گویند در جهان قدیم، مسافران ارج و قرب داشتند. آنان از شهر و دیاری دیگر می آمدند، غبار جاده ها بر تنشان می نشست و وقتی وارد یک شهر می شدند به آنان خوشامد گفته می شد. به پاس تلاش انسانی مسافر شدن. این روزها مسافران ارج  و قرب روزگار گذشته را ندارند. چرا که سوار بر ماشین  هایی تا بن دندان مسلح می شوند و غباری از جاده بر تن شان نمی نشیند. اما برای دوچرخه سوار وقتی برخورد کافیمن های کافه برادران میدان شیخ بهایی را می بیند، حس مسافر دنیای قدیم بودن زنده می شود. حس ارج و قرب داشتن و حس تحسین تلاش انسانی مسافر شدن. کافی من ها به او و دوستش خوشامد می گویند. اگر از دیگر مشتریان فقط سفارش می گیرند، با او وارد مکالمه می شوند. از راهی که آمده می پرسند و دوچرخه ای که سوار شده و با حسی گرمتر صبحانه برای او می آورند و در انتها هم به پاس تلاش انسانی دوچرخه سوار شدن به او تخفیف ویژه می دهند... 

دوچرخه سوار شدن پارادایم های شهر را تغییر می دهد، نه تنها پارادایم های شهر که پارادایم های درون را.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۳۶
پیمان ..

بالاخره دوچرخه سوار شدم. خود سهیل انداخت توی دهنم که دوچرخه بخرم. خودم نمی دانستم چی بخرم چی نخرم. هزار تا متن هم که بخوانی آخرش وقتی می روی پایش گه گیجه می گیری. فقط آدمی که تجربه کرده می تواند هر را از بر تشخیص بدهد. و راستش من گیر آدم کارشناسم همیشه. آدم های کارشناس غنیمت اند. آدم هایی که به مارک و یال و کوپال نگاه نمی کنند. تجربه چنان آن ها را آبدیده کرده که از پس هر زرق و برقی می توانند اصل جنس را تشخیص بدهند. توی هر کاری آدم های کارشناس غنیمت اند و راستش در آستانه ی 30 سالگی دارم به این یقین می رسم که آدم های کارشناس واقعا کمیابند. از ثمرات سپهرداد برای من پیدا کردن دوچرخه سوار خفنی به اسم سهیل است.

کچلش کردم بس که گفتم برویم دوچرخه بخریم. جور در نمی آمد. ماه رمضان بود. خسته و گرسنه بودیم. وقت نمی شد. یا من جور نبودم یا او جور نبود. تا اینکه بالاخره شنبه زدیم توی گوشش. من مصدوم بودم. کجکی و گشاد گشاد راه می رفتم. تعطیلات را رفته بودم سر زمین کشاورزی کار کرده بودم. بدنم آماده نبود و چنان عضله های پشت پایم گرفته بود که نمی توانستم پایم را خم کنم و توی راه رفتن هم لنگ می زدم. بهم گفت ساعت 5 گمرک باش. گفتم شاید کمی دیر بیایم. گفت موتور بگیر بیا. گفتم موتور نمی توانم سوار شوم با این وضعیت که. پایم را اگر بلند کنم تا اعما احشایم جر می خورد از درد. اسنپ گرفتم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم بهش. 

راه افتادیم توی تک تک مغازه های خیابان هلال احمر و خیابان قلمستان به دوچرخه نگاه کردن. مهم ترین چیز شانژمان است. برای من شانژمان همان گیربکس بود. چیزی که انرژی خروجی از پاهایت را هدر ندهد و آن قدر تند و تیز باشد که تعویض دنده ها را به موقع انجام دهد. شانژمان هم حداقل باید دئور باشد. دئور به پایین ارزش ندارد. اکثر مغازه ها شانژمان دئور به بالا نداشتند. یا اگر داشتند 2-3تا دوچرخه بیشتر نبود. وقتی تعداد گزینه ها پایین می آید انتخاب آسان تر می شود... 

و بالاخره به پاندا رسیدم. اولش نمی دانستم اسمش را چه بگذارم. آخر شب که عکسش را به یار نشان دادم گفت سیاه و سفیدش خیلی خوشگل است. بامزه است. مثل پاندای چینی می ماند. و واقعا هم چینی است خب. تک بود. قیمتش از بقیه ی دوچرخه های همرده اش پایین تر بود. خرید قبلی آقای مغازه دار بود. قیمتش را بالا نبرده بود. مارک مشهوری نبود. اما ترمزهای هیدرولیکی و رینگ و لاستیک و شانژمانش خفن بودند. قمقمه هم داشت. خوشگل بود. سهیل اکی داد. برایم کلی توضیح داده بود که مارک دوچرخه اهمیتی ندارد و مهم همین ادواتش است. و من با خیال راحت خریدمش.

اما آن روز سوارش نشدم! گرفتگی عضلات پایم به قدری بود که نمی توانستم حتی امتحانی سوار دوچرخه شوم. سهیل جورم را کشید. راه خانه ام دور بود. گفت من می برم مغازه مان می گذارم. هر وقت پایت خوب شد بیا سوارش شو برو خانه... خودش خسته بود. اما سوار شد. سربالایی خیابان کارگر و ولیعصر را کشید رفت بالا و دوچرخه را گذاشت توی مغازه اش. من خیالم راحت بود. با مترو برگشتم خانه تا امروز... 

امروز آغاز رفاقت من و پاندا بود. سهیل بهم جایزه هم داد: یک عدد دستکش مخصوص دوچرخه سواری. از این دستکش های بدون انگشت. من ناشی اول برعکس پوشیدمش. سهیل بر و بر نگاهم کرد که تو چرا این جوری دستکش می پوشی؟ این طرفش که نرم است باید بالا باشد نه پایین. خب تا به حال دستکش دوچرخه نپوشیده بودم. چند دقیقه بعدش که زنگش زدم و ازش پرسیدم آقا من این دنده ها را چطور خلاص کنم، فکر کنم به عمق فاجعه پی برد.

و راستش حس دیگری داشت. خودم را توی سرپایینی خیابان ولیعصر و توی خط ویژه رها کردم. سر ظهر بود. خورشید مستقیم می تابید. ولی سرپایینی بود. با سرعت پایین می رفتم. باد توی تنم می وزید و خنکم می کرد. داشتم رها می شدم. دست انداز های خیابان زیاد بودند. ولی کمک فنرهای چرخ جلو خوب آن دست اندازها را می کشت و من آسیبی نمی دیدم. فکر می کردم سر چهارراه ها باید پیاده شوم و دوچرخه به دست رد شوم. ولی راحتتر از آنی بود که فکر می کردم.

دقیقا خوبی اش همین بود: من عابر پیاده ای بودم که می توانستم به راحتی گذر کنم. نگاهم به خیابان و آدم ها و مغازه ها به دقت یک عابرپیاده بود. ولی مثل یک عابر پیاده اسیر سرعت کم قدم هایم نبودم. می توانستم سرعت بگیرم. می توانستم تند و تیزتر رد شوم. می انداختم توی پیاده روها. مغازه دارهای بی کار بر و بر نگاهم می کردند. اگر عابر پیاده باشی سنگینی این نگاه بر و بر را تا چند دقیقه حس می کنی. ولی با دوچرخه این طور نبود. طی چند ثانیه از نگاه های مات و بیخودشان فرار می کردم و می رسیدم به نگاه هایی که تحسین برانگیز بودند. 

با دوچرخه باید یک جور دیگری به مسیرها فکر می کردم. یک جور آشنایی زدایی در مورد تهران بود برایم. مثلا عابر پیاده که باشی برایت ایستگاه های مترو و اتوبوس اهمیت پیدا می کنند و محل های امن رد شدن از خیابان. ولی با دوچرخه باید متر و معیارهای دیگری را برای عبور پیدا می کردم. مثلا نباید از اتوبان ها برمی گشتم. اتوبان ها و بزگراه ها را باید فاکتور می گرفتم. باید عاشق پیاده روهای گل و گشاد می شدم. خطوط بی آرتی را عاشق باید بشوم.

ته لذتش می دانی کجا بود؟ رسیدم به میدان سپاه. یک لحظه ایستادم که مسیرم را انتخاب کنم. سهیل گفته بود در جهت عکس خیابان حرکت نکن. تو یک وسیله ی نقلیه هستی و در سواره رو باید هم جهت ماشین ها حرکت کنی. ولی اگر آن جا را برعکس می رفتم بهتر بود. به شک افتاده بودم که یکهو یک پسر نوجوان بهم گفت: چند خریدی اینو؟ گفتم چند می ارزه؟ عددی پراند. ارزان گفت. گفتم نه بابا. برو بالاتر ازین حرف ها... خندید و گفت: خیلی خوشگله. مبارکت باشه. چرخش بچرخه برات. ازین که از دوچرخه سوار بودن من، او هم شاد شده واقعا شاد شدم.

دوچرخه ماشین نیست که هر ننه قمری در موردش نظر بدهد. من از این که کسی بیاید بد کیومیزوی من را بگوید و مقایسه اش کند با بقیه ی ماشین های صفر کیلومتر بازار بدم می آید. ارتباط من با ماشینم فراتر ازین حرف هاست. ولی اجتناب ناپذیر است. چون یک ماشین است. متر و معیارهای جامعه برایش بی رحمانه است. مشخص است. انسانی نیست. ولی دوچرخه ماشین نیست. متر و معیارهایش پول و خشکی ناشی از پول نیست. انسانی تر است. آدم ها به خاطرش با هم ارتباط برقرار می کنند به راحتی...

خلاف نرفتم. انداختم کوچه ی پایینی اش که بروم سمت میدان امام حسین. کوچه ی تنگی بود. اصلا فکر نمی کردم محل رد شدن اتوبوس های شرکت واحد باشد. عرض کوچه 6 متر هم نمی شد. سر کوچه ترمز زدم که ببینم باید بروم سمت بالا یا پایین که یکهو صدای قیژ ترمزی را پس گوشم حس کردم. برگشتم دیدم، یا ابالفضل یک اتوبوس شرکت واحد چسبانده به چرخ عقبم. گرخیدم. آمدم کنار. مرد راننده گفت: یهو ترمز نزن. مهربان گفت. فکر کنم اگر موتور یا ماشین بودم یک بوق ممتدی می زد. ولی برایم بوق نزد. فقط مهربانانه تذکر داد که ترمز ناگهانی نزن.

بعدش انداختم توی خیابان دماوند. راحت بود. از سمت راست حرکت می کردم. سرعتم از ماشین ها و موتورها کمتر بود. اگر ماشینی جلویم دوبله می ایستاد، به آرامی می راندم سمت وسط خیابان. ماشین نبودم که حجمم راه بقیه را ببرد. کسی با من مشکل نداشت. حتی بوق هم برایم نمی زدند. سر چهارراه ها هم راحت و آرام از کنار ماشین ها رد می شدم. حتی به موتورها هم فخر می فروختم. موتورها از ترس دوربین پشت خط عابر پیاده می ایستاند. اما من یله و رها از خط عابر هم رد می شدم و جلوتر می ایستادم. ناسلامتی من هم یک عابر پیاده بودم. بعد چراغ بی آر تی ها که سبز می شد زودتر از بقیه ی ماشین ها و موتورها از چهارراه رد می شدم. البته که یک دقیقه بعد همه شان از من سبقت می گرفتند می رفتند. ولی اصلا مهم نبود. من در دنیای دیگری سیر می کردم...

امروز 20 کیلومتر با دوچرخه ام راندم. وقتی رسیدم خانه خیس و تلیس بودم. ولی خسته نشدم. اصلا و ابدا. حالا تنها دغدغه ام راستش دزدی است. دارم به این فکر می کنم که چه کار کنم که بتوانم هر روز برای رفتن به محل کار در آن سوی تهران و بعدش کلاس زبان رفتن دغدغه ی دزدیده شدن دوچرخه ام را نداشته باشم. تنها راهی که دوچرخه می تواند بدنم را بسازد همین است: هر روز برای رفت و آمد روزمره ام سوارش شوم. لباس های مخصوص هم می خواهم. باید لباس دوچرخه سواری ام از لباس طول روزم جدا شود. برای زین دوچرخه هم باید یک فکری بکنم. این زین خشک برای هر روز سوار شدن مشکلات خاصی را ایجاد می کند. مممم... بعد ازینکه رسیدم خانه، یک مسیری را دوباره پیاده رفتم. خیلی آرام و کند می رفتم. با دوچرخه انگار یک پیاده روی با دور تند را تجربه کرده بودم. سرعت بهینه ای که لذت بخش بود. پیاده رفتن را شاید کم کم باید کنار بگذارم، اگر این سرزمین ناامن با هزاران حرامی اش بگذارد...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۳۵
پیمان ..