سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قطار» ثبت شده است

از همان خیابان شوش که راه افتادیم تاسیان بیخ گلویم را گرفته بود. ‏

آسمان کیپ ابر بود. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای یک اتاق با پنجره‌ای بزرگ تا در آن خیال ببافی و بنویسی و حس ‏برانگیزانی. از آن ابری‌ها که جان می‌دهند برای روی مبل لمیدن و زیر چادر نماز خزیدن. هر از چندگاهی خیابان ولیعصر ‏نم باران می‌گرفت. قطره‌های ریز گاه به گاه بر فرق سر و نوک دماغ‌های‌مان می‌چکید. هر از چند گاهی دلم هوای این را ‏می‌کرد که با او یک تن بشوم. راه‌آهن را بالا آمدیم. معتادهای پارک امیریه و مسافرخانه‌های آن حوالی را به امان خدا ‏سپردیم و سر تقاطع مولوی نان خرمایی به نیش کشیدیم و سر خیابان قزوین همان طور که راه می‌رفتیم برایش لیموشیرین ‏پوست کندم و نیمه کردم و خوردیم. منیریه جولانگاه دوست‌داشتنی‌ترین لباس‌ها بود: کاپشن‌های گرم و لباس ورزشی‌های ‏شادی‌بخش.‏

دیرمان شده بود. او مسافر بود. باید رهسپار می‌شد. من مسافر بودم. او مسافر در مسافر بود. ‏

پیاده‌روهای تهران جاده‌هایی بودند که یکی یکی زیر پاهای‌مان طی می‌کردیم. ساختمان‌ها و درخت‌ها مناظری بودند که فقط ‏در چشمان گذرای ما زیبا می‌شدند. از چتری تونل‌وار درخت‌های لخت خیابان مشیری به وجد آمدیم. هم‌سفری پاهای‌مان ‏آن قدر دلچسب بود که دل‌مان نیامد سوار تاکسی شویم. تا خیابان شوش پیاده رفتیم و حرف زدیم و حرف زدیم. کیومیزو ‏سوار بر طبقه‌ی بالای پارکینگ مکانیزه بود. تا به پایین رسیدنش فیلمی 30 ثانیه‌ای و پر شوق و ذوق بود از یک چرخ و فلک ‏ماشینی.‏

و وقتی سوارش شدیم و قرار شد که یک‌راست برویم میدان آرژانتین تاسیان بیخ گلویم را گرفت.‏

باران یک ریز شد. شیشه‌های ماشین پر از قطره‌های ریز باران شدند. فضای داخل ماشین از آهنگ سیاوش قمیشی لبریز ‏شد:‏

تو بارون که رفتی/ شبم زیر و رو شد/ یه بغض شکسته/ رفیق گلوم شد

پارکینگ ترمینال آرژانتین خلوت بود. کمی دیر شده بود. سالن انتظار مسافران گرم بود. موبایلش باید شارژ می‌شد. چند ‏دقیقه‌ای را گذراندیم. بیرون سالن انتظار آسفالت سیاه، خیس و درخشان بود. پرتقال خوردیم. اسمارتیز خوردیم. و من ‏برای کتاب‌هایی که هدیه‌اش داده بودم تقدیم‌نامه نوشتم. از پیاده‌روها نوشتم. از تهران‌گردی‌های‌مان نوشتم. روزی را که ‏کنار هم از قطارها و ریل‌های راه‌آهن ذوق کردیم یادآوری کردم و از رنگ و بوی سامپه‌وار او بر لحظاتم نوشتم... شعر ‏محله‌ی جوادیه‌ی راه‌آهن برایم شعر عمران صلاحی نبود. یک شعر کوتاه انگلیسی بود. برایش نوشتم...‏

I lost my innocence 

beside railroad tracks 

and learned my love 

of-why? -when I watched the train go by

چمدان و ساکش را توی قسمت بار اتوبوس گذاشتم. و ساده از هم خدافظی کردیم. سوار اتوبوس شد و اتوبوس بی‌درنگ ‏راه افتاد. اتوبوس وسط هفته خلوت بود. اشاره دادم که کنار شیشه بنشیند. باران می‌بارید. آهسته و آرام و سرخوشانه ‏می‌بارید. خودش گفته بود که از تک‌صندلی‌ها خوشش نمی‌آید. از پشت شیشه بای بای کردیم. ازم پرسید که کدام یک از ‏کتاب‌های تقدیمی را اول بخواند؟ یک عاشقانه بود و یک کودکانه. هر دو خوب بودند. ‏

همان موقع آقای نون زنگ زد. برای کار زنگ زد. این که از فردا بیا سر کار. گفتم می‌آیم صحبت می‌کنیم. هیچ چیزش ‏معلوم نبود. نه نوع کار،‌ نه پولی که می‌دادند. فقط حقوقی ماهیانه در کار بود...‏

اتوبوس رفت. ‏

آب باران توی کفش‌هایم نفوذ کرده بود. کفش‌هایم سوراخ بودند. حرکت کردم سمت محوطه‌ی پارکینگ. آرام آرام و ‏لخت و سنگین. باران آرام شده بود. آن دورها برج راه‌آهن جمهوری اسلامی به چشم می‌خورد. این طرف نئون‌های برج ‏قوامین و بیمارستان کسری مثل کوه‌هایی نزدیک بودند. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و تاریک بود. مثل یک دشت گسترده ‏شده بود. دشتی که در آن دورها می‌رسید به بزرگراه رسالت (رودی خروشان از چراغ‌های قرمز ترمز) و بعد از بزرگراه به ‏پای آن کوه بلند: ساختمان راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران. حس بودن در دشتی پر باد و باران را داشتم. یاد آن روزی افتادم ‏که قدم به قدم محوطه‌ی دانشگاه تهران را 7 بار چرخیده بودیم. آن روز لباس‌های دلخواهم را پوشیده بود و دوش به ‏دوشم همراه شده بود تا یکی از پروژه‌های ناتمام زندگی‌ام را کامل کنم: 7 بار طواف به دور حیاط دانشگاه. 7 بار رد شدن از ‏جلوی هنر و ادبیات و علم و پزشکی و مهندسی و حقوق و سیاست. 7 بار چرخیدن به دور روشنایی کتابخانه‌ی مرکزی و 7 بار ‏چرخیدن به دور نور مسجد دانشگاه تهران و تلالو آب حوض و درختان مقدس دور حوض... و بعد در لحظات آخر... وقتی ‏داشتیم از در 16 آذر بیرون می‌رفتیم ازم خواسته بود که کاری بجویم. کاری که از مفلسی رها شوم. یادم آورده بود که خیلی ‏چیزها بلدم و حالا دیگر وقتش است که ازین چیزها بهره‌برداری کنم... لحن جدی خواستنش و بوی عطرش یادم آمد. زل ‏زدم به کوه‌های پر زرق و برق اطراف. محوطه‌ی پارکینگ خلوت و گسترده بود. دلم می‌خواست فریاد بزنم... دقیقا چه ‏کلمه‌هایی؟ نمی‌دانستم.‏

باید کاری می‌جستم... باید دویدن را شروع می‌کردم. ولی به کدام طرف؟ به سوی کدام یک ازین کوه‌های اطراف؟!‏

سوار ماشین شدم. باران بار دیگر تند شد. چند دقیقه نشستم و به صدای پاشش قطره‌های باران بر سقف ماشین گوش دادم. ‏رفته بود. بای بای کرد و رفت.... به آرامی و خسته راه افتادم به سمت خانه... همیشه بعد از غروبی پرترافیک وقتی به ‏نزدیکی‌های خانه می‌رسیدم می‌انداختم توی بزرگراه یاسینی و بعد خروجی رسالت شرق... پیچی که یاسینی را وارد بزرگراه ‏رسالت می‌کرد همیشه خلوت است. همیشه بعد از یک ساعت ترافیک این پیچ جایی می‌شود برای خالی کردن دق دلی‌ام. با ‏سرعت 50 کیلومتر بر ساعت وارد می‌شوم و سر پیچ پایم را روی پدال گاز می‌فشرم. هم‌زمان فرمان را هم می‌چرخانم و ‏فقط صدای سوت باز شدن کامل دریچه‌ی گاز وامی‌داردم که به سرعت‌سنج نگاه کنم: با همان دنده 3 به سرعت 110‏کیلومتر بر ساعت می‌رسم و پیچ تند تمام می‌شود. حکم سیگار را دارد برایم. آرامش سر پیچ شتاب گرفتن و لذت نرمی فرمان و ‏قدرت فرمان‌پذیری کیومیزو حکم سیگار قبل از رسیدن به خانه را برایم دارد. ولی این بار آرام آرام راندم. حتی حوصله‌ی ‏سیگار قبل از رسیدن به خانه را هم نداشتم...‏

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۹
پیمان ..

قشر متوسط یعنی همین. نان آور خانواده تمام روزهای کاری به اداره یا کارخانه برود و برگردد و تمام خانواده هفته‌ها ‏انتظار بکشند تا ۳ صفحه‌ی متوالی از تقویم قرمز شود و آن‌ها بزنند به جاده. کجا؟ یک جای سبز. تنها جای سبز ایران ‏کجاست؟ شمال!!! بدانند که مثل آن‌ها زیادند. تصمیم بگیرند نیمه شب راه بیفتند تا به ترافیک نخورند. اما همین که از ‏دروازه‌های شهر خارج می‌شوند، چراغ ترمزهای ماشین‌های جلویی سدی نفوذناپذیر بر تمام خوشی‌ها شود. به خودشان ‏بگویند که تا کرج است. ۳۰ کیلومتر راه برایشان ۴ ساعت طول بکشد. خورشید طلوع کند و سیاهی شب برود، اما قرمزی ‏چراغ ترمز ماشین‌های جلویی نرود. راهی که در روز عادی ۲ ساعت طول می‌کشد ۸ ساعت طول بکشد. راهی که در حالت ‏عادی ۴ ساعت طول می‌کشد، برایشان ۱۴ ساعت طول بکشد. توی تونل دچار گازگرفتگی و خفگی بشوند... چه می‌ماند ‏دیگر؟! ‏

اصلا چرا؟! ‏

و بعد از چرا: چه می‌توان کرد؟! ‏

امروز اخبار ساعت ۲ مصاحبه با معاون اول رییس جمهور را پخش می‌کرد. آقای معاون اول فاجعه‌ی ترافیک جاده‌های ‏منتهی به شمال را حس کرده بود و با هواپیما رفته بود ساری. می‌گفت که سه بار است که بزرگراه تهران شمال را ‏بازدید می‌کنم و تمام نیرویمان را گذاشته‌ایم تا این بزرگراه هر چه زود‌تر به سرانجام برسد. و از مردم عذرخواهی می‌‏کرد. عذرخواهی‌اش قشنگ بود. ولی تمام هم و غم دولت صرف چه چیزی داشت می‌شد؟ احداث یک جاده‌ی دیگر؟! ‏واقعا یک جاده‌ی دیگر چاره‌ی کار است؟ فیروزکوه. هراز. چالوس. جاده قدیم قزوین رشت. اتوبان قزوین رشت. ۵ تا ‏جاده مگر کم است؟ اصلا مگر مقصد این همه ماشین در خطه‌ی شمال چه قدر مساحت دارد؟ 

این یک قانون ثابت شده‌ی جهانی است که هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.1 یک جاده‌ی ‏دیگر به سوی شمال چه معنایی دارد؟ تعداد کشته‌های جاده‌ای ایران قرار است اضافه شود. برای من هر بزرگراه جدید، ‏هر آزادراه جدید در ایران این معنا را دارد. قرار است کشتارگاه توسعه بیاید. همین و تمام. ‏

چرا باید قشر متوسط برای یک تعطیلات ساده این همه رنج بکشد؟ چرا باید برای یک گردش ساده، این همه ترافیک را ‏تحمل کند؟ ‏

یک دلیلش به نظر من این است که مردم ما بلد نیستند.‌‌ همان قدر که بلد نیستند توی جاده رانندگی کنند،‌‌ همان قدر هم بلد ‏نیستند که به کجا مسافرت کنند. کسی یادشان نداده. آزمون‌های گواهینامه‌ی رانندگی در ایران، مهارت‌های رانندگی در ‏شهر است: پارک دوبل، دور دو فرمان، دور یک فرمان، راهنما زدن. همین‌ها... بعد طرف با بلد بودن همین چیز‌ها مجوز این ‏را پیدا می‌کند که  در جاده رانندگی کند.2 بی‌اینکه درکی داشته باشد که سرعت های مختلف چگونه ‏سرعت هایی هستند... کسی یاد ملت نداده که مسافرت فقط در شمال رفتن خلاصه نمی‌شود. این بوم و بر سوراخ سنبه‌های زیادی ‏دارد که همه می‌توانند درش پخش شوند و بیاسایند. ایران آن قدر که جاده‌هایش می‌نمایند، خشک نیست. خیلی از جاده ‏فرعی‌های ایران به جاهایی می‌رسند که برای یک تعطیلات ۲-۳ روزه عالی‌اند... و دقیقا مشکلات بعدی برای کسانی که ‏بلدند شروع می‌شود: نبود زیرساخت‌ها. هم فیزیکی. هم فرهنگی. ‏

هزینه‌ی اقامت فوق العاده بالا است. به طرز احمقانه‌ای هزینه‌ی اقامت کوتاه مدت در ایران بالا است. مردم بومی مناطق ‏ایران، آن قدر که رادیو و تلویزیون می‌گوید مهربان نیستند. به پلاک ماشین‌ها خیلی دقت می‌کنند. اگر عدد سمت راست ‏پلاک ماشینت مثل آن‌ها نباشد، توقع هر گونه رفتار وحشیانه‌ی رانندگی را می‌توانی ازشان داشته باشی و... ‏

و راستش به نظر من این رفتار مردم در تعطیلات خیلی دلایل و معناهای دیگر دارد که مغز من به آن‌ها قد نمی‌دهد... ‏

و البته خیلی چیزهای دیگر هم هست. حالت ایده آل مسافرت برای من راه آهن است. امن‌ترین و ارزان‌ترین (به جز ‏ایران) نوع مسافرت. اگر شبکه‌ی ریلی ایران توسعه می‌یافت، اولا تلفات جاده‌ای به مراتب کم می‌شد. ثانیا وقتی ملت با ‏یک تعطیلات ۳ روزه مواجه می‌شدند، همه با ماشین‌‌هایشان نمی‌ریختند سمت شمال. با قطار سریع السیر، در عین آرامش ‏به یکی از ده‌ها نقطه‌ی گردشگری ایران می‌رفتند. بعد آنجا سوار ماشین‌های محلی می‌شدند و به گشت و گذار می‌‏پرداختند. این جوری فایده‌ی مسافر برای آن شهر و دیار بیشتر محسوس می‌شد... ‏

این اصرار بر جاده ساختن را درک نمی‌کنم. هر جای ماجرا را که می‌گیری، سر و کله‌ی صنعت مادر ایران پیدا می‌شود: ‏خودروسازی. سایپا و ایران خودروی لعنتی. چه می‌شد اگر به جای خودروسازی می‌رفتیم سمت واگن سازی، می‌رفتیم ‏سمت لوکوموتیو و ریل سازی؟! ‏

 

1: صفحه ی 281 از کتاب ترجمه ی فارسی "پویایی شناسی کسب و کار" نوشته ی جان استرمن شرح حال این چرخه را آورده است...
2: یکی سال پیش خانم "نکیسا نورایی" در صفحه ی فیس بوکش فرآیند گرفتن گواهینامه ی رانندگی در آلمان را روایت کرده بود. خواندنش خالی از لطف نیست:
"اندر احوالات من و گواهینامه رانندگی آلمانی:
اول اینکه کلا گواهینامه گرفتن در آلمان ارزان نیست، چون باید خیلی تعلیم دیده باشی، امتحان از دو قسمت تئوری و شهری تشکیل می شه. امتحان تئوری خودش یک غوله. حدود نهصد سوال هست که باید بخوانی. از این بین فقط سی تا سوال در امتحان هست که مجموع نمره اش صد و ده می شود و باید نمره صد بگیری تا قبول بشی. بعد سوالها تستی هم هست، اگه دو تا جواب درست باشه و فقط یکی رو زده باشی نمره اش رو نمی گیری. در یه کلام باید قوانین رو خوب فهمیده باشی. بعد از امتحان تئوری، نوبت شهری می شود.
من چون گواهینامه ایران رو ندارم، باید مراحل تعلیم رانندگی در شهر رو مثل یک آلمانی بگذارنم. تنها تفاوتش البته با دارنده گواهینامه ایرانی در آموزشهای اتوبان و رانندگی در شب است. هفت ساعت رانندگی در اتوبان و خارج شهر و دو ساعت رانندگی در شب.
من هفت ساعت رانندگی در اتوبان رو گذراندم. می دونین که در اتوبانهای آلمان محدودیت سرعت وجود ندارد. به همین وحشتناکی!‌
قبلا در حین ساعتهای اموزشی معلمم من رو در اتوبان هم برده بود اما خیلی کوتاه. همان کوتاه مدت هم برای سکته کردن من کافی بود. ماشینهای مثل یک ترقه از کنارم رد می شدند و من فقط فرمان ماشین را محکم گرفته بودم.
دفعه اول که چهار ساعت در اتوبان راندم، تمام عضلات بدنم تا یک روز گرفته بود. از ترس و از استرس پاهایم خشک شده بودند.
دیروز که سه ساعت بعدی بود،دیگه به سرعت صد و بیست عادت کرده بودم. معلمم گفت باید با صدو پنجاه بری. توجه داشته باشین که پدال گاز زیر پای معلم هم هست، وقتی من گاز نمی دادم خودش زحمت گاز دادن رو می کشید. بهم گفت باید رانندگی در سرعتهای مختلف رو یاد بگیری. هنوز انگشتهای دستم درد می کنه. از بس که فرمان را فشار دادم. اتوبان دست کم سه تا لاین داره. لاین سمت راست برای کامیون و رانندگی معمولی و دو تا لاین بعدی برای سبقت گرفتن است. من وقتی برای سبقت گرفتن از کامیونها به لاین دوم می رفتم، یه دفعه یه چیزی مثل ترقه از کنارم در لاین سوم رد می شود و بعد از چند ثانیه در افق ناپدید می شد. من با سرعت متوسط صدو چهل می راندم، دیگه خودتون حساب کنین ماشینی که مثل تیر از کنارم رد می شد چه سرعتی داشت.
هنوز تمام بدنم درد می کنه..."

 

پس نوشت: سندی تصویری از قانون "هر چه مساحت آسفالت بیشتر شود، ترافیک هم بیشتر می‌شود.":

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۲
پیمان ..

1- "پنج سالم بود که از کره‌ی جنوبی اومدیم آمریکا. بابام دندون‌پزشک بود و مادرم استاد فلسفه. دبیرستان می رفتم. وقت انتخاب رشته بود. یه روز با بابام سوار ماشینش بودیم و داشتیم می‌رفتیم آیوا. ازم پرسید: هی جیم، آخرش چی می‌خوای بخونی؟ گفتم: فکر کنم فلسفه‌ی سیاست بخونم. از فلسفه و سیاست خوشم می‌یاد. بابام سرعت‌شو کم کرد و ماشینو کنار جاده نگه داشت. تو چشمام نگاه کرد و گفت: ببین جیم. تو بعد از این که دوره‌ی آموزشی پزشکیت تموم شد می‌تونی بری دنبال هر چیزی که دوست داری. تو یه آسیایی هستی و تو این مملکت کسی چیزی به تو نمی‌ده. اول یه چیزی یاد بگیر که به درد مردم بخوره."

این‌ها جملاتی بودند که جیم یونگ کیم در مصاحبه با استیفن دابنر گفت. 

آخرین رییس بانک جهانی اقتصاددان نیست. سیاست‌مدار نیست. کارمند بانک جهانی نبوده. حقوق نخوانده و وکیل وصی و نماینده‌ی کسی نبوده. جیم یونگ کیم پزشک است. پزشکی که دکترای انسان‌شناسی هم دارد. او شغل اجرایی چندانی نداشت. سال‌ها استاد دانشگاه هاروارد بود و در ان‌جی‌او‌ های مختلف برای مبارزه با ایدز و بیماری‌های واگیر کار می‌کرد. اما از سال 2012 باراک اوباما او را به عنوان رییس بانک جهانی معرفی کرد. مصاحبه‌ی 40 دقیقه‌ای استیفن دابنر با جیم یونگ کیم مصاحبه‌ی جالبی است. جیم یونگ کیم از مجموعه تغییراتی که با آمدن او در بانک جهانی و سیاست‌هایش رخ داده و رویه‌های جدید و از زندگی شخصی خودش صحبت می‌کند.(1)

برایم نکته‌ی جالب همان تعجب اولیه‌ی دابنر بود. دکتر جیم یونگ کیم نهایتا یک دکترای انسان‌شناسی داشت. ولی به عنوان رییس یکی از مهم‌ترین ارکان اقتصادی جهان انتخاب شده. ارتباط مدرک با کار در درجه‌ی اول آدم را به تعجب می‌اندازد. ولی وقتی جیم یونگ کیم از برنامه‌ها و سیاست‌هایش حرف می‌زند می‌فهمی که نه... الکی هم نبوده. وقتی برنامه‌ی کاری روزانه‌اش را می‌گوید، در درجه‌ی اول خواندن کتاب‌ها و مرور کتاب‌هایی است که خوانده. یعنی این که خودش خیلی چیزها و نظریات را به دست آورده. بعد هم رشته‌های به ظاهر نامرتبطی‌ست که خوانده و کار کرده. اول پزشکی خوانده. طبابت کرده. بعد رفته و دکترای انسان‌شناسی (به عنوان یک زیرشاخه از جامعه‌شناسی) گرفته. و حالا رییس بانک جهانی است!

2- همیشه حسودی‌ام می‌شد. همیشه می‌گفتم آخر چطور می‌توانند؟ آدم‌های تک‌علاقه را می‌گویم. آدم‌هایی که مثلا می‌گفتند کار من مهندسی مکانیک است و بقیه‌ی چیزها اگر وجود داشته باشد به عنوان سرگرمی و در الویت دوم است. تمرکز می‌کردند روی درس‌های‌شان و می‌خواندند و نمره‌ی خوب هم می‌گرفتند و تحسین هم می‌شدند. آدم‌های خیلی متوسطی را می‌دیدم که مثلا می‌گفتند علاقه‌ی من ادبیات است. به نظرم نوشته‌های‌شان هیچ بویی از خلاقیت نداشت. اما متمرکز می‌شدند روی همان ادبیات و بعد از چند سال می‌شنیدم که فلان جایزه را برده‌اند و من خنده‌ی تلخ می‌زدم که گِل بگیرند زبان فارسی را که این بشر... آدم‌های تک‌رشته‌ای همیشه مورد حسادت من بوده‌اند و هستند. می‌گویند برای این‌که کاری را انجام بدهی باید 3عنصر را داشته باشی: حداقلی از هوش موردنیاز برای آن کار، تمرکز کردن روی آن کار و تداوم و پیگیری برای انجام آن کار. همیشه از بابت تمرکز به خیلی آدم‌ها حسودی‌ می‌شده و می‌شود...

3- روزنامه‌ی شریف در شماره‌ی 637 خودش سراغ موضوع تغییر رشته‌ی دانشجوهای مهندسی رفته بود. این که مقصد تغییر رشته‌ها کجاست و یک مصاحبه هم با یکی از اساتید گروه فلسفه‌ی علم کار کرده بود. مصاحبه با دکتر تقوی. تیتر مصاحبه این بود: آدم بین‌‌رشته‌ای گره‌گشاست. یک بخش‌های از مصاحبه جالب بود برایم:

"- حالا کسی که مکانیک یا فیزیک خوانده بیاید فلسفه‌ی علم؟ برود جامعه‌شناسی بخواند؟ برود حوزه؟
- از وجوه گوناگون ما می‌توانیم به این مسئله نگاه کنیم. یک وجهش این است که شخص لیسانس مهندسی گرفته است. در سن 18سالگی وارد دانشگاه شده و در 22سالگی فهمیده این‌کاره نیست. می‌گوید می‌خواهم جامعه‌شناس بشوم یا علوم سیاسی بخوانم یا بروم حوزه. جلویش را نمی‌توان گرفت و چیز بدی هم نیست. یعنی ذات این قضیه بد نیست که ما جلویش را با قانون و قاعده و سیاست بگیریم.
سؤال این است که آیا فایده‌ای دارد؟ بله، بیوتکنولوژی خوانده است، می‌رود حوزه فقیه می‌شود. فردا مسئله اخلاق بیوتکنولوژی مطرح می‌شود به‌راحتی می‌تواند ارتباط برقرار کند. اتفاقاً این‌ها چیزهایی است که ما کم داریم. 

به نظر من نه‌تنها بد نیست بلکه برای کسانی‌که مایل‌اند، باید راه را هموار کرد. جهان امروز جهان رشته‌های بین‌رشته‌ای است. خلاقیت در رشته‌های بین‌رشته‌ای است. کسی لیسانسش بیولوژی بوده، فوقش نانو بوده، دکتری آی‌تی بوده، پایان‌نامه‌اش می‌شود فناوری‌های همگرای امبیک. جهان امروز جهان بین‌رشته‌ای است و ما به آدم‌های متخصص بین‌رشته‌ای نیاز داریم."

4- وقتی رسیدم به ایستگاه، مترو هم رسیده بود. سریع پریدم توی اولین واگن مردانه. واگنی که شلوغ و به شدت گرم بود. چرا این همه شلوغ بود؟ این ساعت از روز معمولا مترو خلوت است و به راحتی می‌شود بی‌هیچ فشار و مالشی ایستاد. ولی آن واگن لعنتی... 2 تا ایستگاه دیگر توی همان واگن ماندم. ایستگاه بعد که رسیدم، سریع از قطار پیاده شدم. رفتم واگن جلویی. عه. آن هم شلوغ بود. در را نبندد یک موقع... از 3تا در واگن جلویی هم رد شدم و خودم را قبل از بسته‌شدن در انداختم توی 2واگن جلوتر... واگنی که خلوت‌تر بود. خیلی خلوت. آن قدر خلوت که رفتم و روی صندلی نشستم. به این فکر کردم که چرا 2تا واگن قبلی آن طور شلوغ بود و چرا هیچ کسی پیاده نمی‌شد تا به واگن بهتری برود؟!


(1): جیم یونگ کیم خودش از منتقدهای بزرگ سیاست‌های بانک جهانی بوده. او یکی از نویسندگان کتاب "مرگ به خاطر رشد" بوده. کتابی درباره‌ی نکوهش سیاست‌های رشد اقتصادی بانک جهانی در کشورهای در حال توسعه.

به عنوان کسی که از خارج از بدنه‌ی بانک جهانی آمده، یکی از تغییرات این بوده که او معیارهای قضاوت بانک جهانی را از فقط جی دی پی به خیلی چیزهای دیگر تغییر داده. دیگر فقط جی دی پی نیست که معیار کم شدن فقر است. سلامتی مردم یک کشور، میزان آموزش، میزان مرگ و میر تصادف‌های جاده‌ای و خیلی چیزهای دیگر هم معیار رشد و رهایی از فقر است و بانک جهانی علاوه بر اقتصاد هر کشور در سایر زمینه‌ها هم سعی می‌کند که کمک‌رسان باشد. گزارش‌های سالانه‌ی بانک جهانی با ریاست جیم یونگ کیم دچار تغییر شده اند.(1-1) یک بخشی به آن اضافه شده که درباره‌ی شیوه‌های رفتاری مردم هر کشور است و سیاست‌هایی که باید متناسب با آن اتخاذ شود. این که راه‌کار رشد اقتصادی برای همه‌جای دنیا یک نتیجه را نمی‌دهد و این که فقط از طریق سرمایه و کار نمی‌شود مردم دنیا را از فقر نجات داد. مثلا مورد کاهش تصادفات جاده‌ای در کنیا جالب بود. این که به مردم یاد دادند که اگر دیدید راننده‌ی اتوبوس‌تان دارد وحشتناک رانندگی می‌کند(یک امر طبیعی در کنیا) شروع به جیغ کشیدن و داد و فریاد کنید تا راننده اتوبوس را متوقف کند. این راه‌کار خاص کشور کنیا باعث شد که 50 درصد تلفات رانندگی اتوبوسی‌شان کاهش پیدا کند!

بخشی از مصاحبه در مورد اقتصاد رفتاری و لزوم توجه به وجه انسانی اقتصاد است. چیزی که با رشد کاپیتالیسم به حاشیه رفته. چیزی که آدام اسمیت به بهانه‌ی آن علم اقتصاد را معماری کرد و... وقتی یک دکتر انسان‌شناس رییس بانک جهانی می‌شود همین است دیگر!

(1-1) مثلا گزارش سالانه‌ی بانک جهانی در سال 2014 را گروهی به سرپرستی مایکل اسپنس، برنده‌ی نوبل اقتصاد تهیه کرده‌اند. این گزارش یک بخشی دارد با عنوان لیستی از سیاست‌های ممنوعه و ایده‌های افتضاح در بحث توسعه‌ی اقتصادی. چند مورد ازین لیست: وضع کردن یارانه‌ی انرژی(مگر در حد محدود و فقط به گروه‌های آسیب‌پذیر جامعه)، حل اشتغال از طریق ایجاد شغل توسط دولت، حل کسری بودجه از طریق کاهش سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، حمایت نامحدود از بخش‌هایی از اقتصاد یا از صنایع و شرکت‌های خاص با هدف حفظ آن‌ها از رقابت، کنترل قیمت‌ها برای کاهش تورم و... سیاست‌های اقتصادی جمهوری اسلامی گلچینی ازین لیست بانک‌ جهانی است!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۴۳
پیمان ..

افطاری ادوار انجمن فنی بود. خانمی را که بهم زنگ زد گفت نمی‌شناختم. سال پایینی بود و من دیگر دانشجوی دانشگاه تهران نیستم و خیلی وقت است که اصلا پایم را به فنی نگذاشته‌ام. چرا؟ نمی‌دانم. همان قضیه‌ی "برگشت نیست" است. وگرنه هر چه‌قدر که توی زندگی‌ام جلوتر می‌روم می‌بینم دانشکده فنی چه بهشتی بوده و من قدرش را ندانسته‌ام. ولی همین‌که گفت دوره‌های مختلف انجمن فنی می‌آیند گفتم باشه من هم می‌آیم.

چهارشنبه می‌خواستم جای دیگری بروم افطاری. ولی با خودم گفتم لغوش می‌کنم و این یکی را می‌روم. دیدن چند تا از دوست‌های چند سال پیش و دیدن خود فنی بهانه‌ی خوبی بود.

خوب بود. دیدن دوستانی که چند سال بود ندیده بودم‌شان. دوره‌ی انجمن فنی سال 1390. سال‌پایینی‌های بعد از ما. سال‌بالایی‌ها. کسانی که تجربه‌ی سال‌های 73-74 انجمن اسلامی را داشتند. به تلخی از سال‌های 88 تا 92 یاد کردن. باز شدن فضای این روزهای دانشگاه... فرجی دانای استاد دانشکده برق وزیر علوم شده...

در کل چه حسی بهم دست داد؟ حس واگنی از یک قطار بودن.

در بدترین دوره‌ی انجمن اسلامی وارد آن شدم و الان به من بگویند کار سیاسی کن, با این‌که این‌ روزها خیلی روزهای بهتری هستند می‌گویم, نه رهایم کنید. این کار را به اهلش بسپارید که من یکی حشر قدرت را ندارم. مگه من اوسکولم؟ ولی روزگاری بودم و زخمش را هم راستش خوردم... آن عشق و حالی را هم که شورا مرکزی‌های سال‌های قبل از 88 تجربه کردند, هیچ کدام را هم نچشیدیم. با سعید در مورد همین صحبت می‌کردیم. بدترین روزها. بی‌هیچ حال و حولی. و هیچ کاری هم نمی‌گذاشتند بکنیم. فقط با محمد, در یک سال بیست و چند شماره نشریه درآوردیم. در مقایسه با سایر دانشکده‌ها ما شاهکار کردیم. در مقیاس دانشکده فنی دوره‌ی خوبی نبودیم. نتوانستیم کار زیادی بکنیم. ولی خب, الان که نگاه می‌کنم, حسم همین است: واگنی از یک قطار بودن. این که قطاری را بی‌دنباله رها نکردیم و اگر این روزها و روزهای آینده این قطار بهتر راه برود یک هزارم درصدش شاید به خاطر این باشد که در روزهای بد هم رها نشد...

فراز و مهرداد و محمد و حمید و همه خاطره می‌گفتند. از لابی‌بازی‌های احمقانه‌ی انجمن. عکس یادگاری هم انداختیم. من گوش می‌دادم. راستش آدم دیزلی زیاد خاطره‌ی شفاهی نمی‌گوید. من هم که طول می‌کشد تا گرم بگیرم. تا گرم شوم و یادم بیاید افطاری تمام شده بود و سوار بر ماشین داشتم برمی‌گشتم خانه. شبش که برگشتم کارم شد خواندن یادداشت‌های آن روزها. جالب بود. از جماران رفتن تا انتخابات داخلی دانشکده‌ها که الکی الکی بلوا می‌شد...:

"سی آذر 1390- دیدار انجمنی‌ها با سید حسن خمینی
...با م در مورد سفارت انگلیس و ماجراهای مفتضحانه ی دیروز حرف زدیم و این که توی شماره ی بعدی حتمن کار بکنیمش... این که این حرکت هم به دستور خودشان بوده و عواقب به شدت ضایع بعدش برای ایران و این که این جوری این ها توپ را انداخته اند توی زمین آن‌ها و حالا آن ها هستند که می توانند مظلوم نمایی کنند واز ایران تصویر یک تجاوزکار را بسازند و...
از خیابان ولیعصر سوار بر اتوبوس 302 درب و داغان بالا می رفتیم. ترافیک بود. اتوبوس با سروصدا دنده عوض می کرد و عصر پاییز مرده ای توی خیابان جاری بود.
توی کوچه های تنگ جماران ح در مورد م م حرف می زد و این که لحن حرف زدنش دستوری شده است. به تو دستور می دهد و در مورد نشریه هم گیر داد به م که شنیده ام دیر می بندیش و ساعت 2 شب صفحه بندی می کنی و این جوری نکن و هفته دیگه شنبه تمامش کن و... گفت رییس تان شده؟ من گفتم خودش را نایب السلطنه می داند دیگر... بهش ربطی ندارد هیچ کدام این‌ چیزها.
غروب بود که رسیدیم به جماران.
2تا اتوبوس بودیم. یک اتوبوس دخترها و یک اتوبوس پسرها. از خیابان یاسر رفتیم بالا. چشم مان به خانه های کاخ گونه ی اطراف جماران بود. و ماشین های مدل بالای توی خیابان.
پیاده شدیم و یک کوچه ی تنگ و باریک با جوی آبی در وسط را پیاده رفتیم تا رسیدیم به حسینه ی جماران.
توی کوچه ح خاطره اش را از دیدار با سید حسن گفت. با یک سری بچه‌ها رفته بودند. خصوصی رفته بودند. می گفت کنار سید حسن یک میز تلفن بود. زیر تلفن یک کاغذ بود. می خاست آن کاغذه را بردارد. بعد میز تلفن نزدیکش هم بودها. یعنی خم می شد می توانست خودش آن را بردارد. اما خودش برنداشت. صدا زد آقا یوسف (یا همچین نامی. یادم نیست دقیقن) را و آن پیرمرد از آن طرف اتاق پا شد آمد کاغذ را برداشت و داد به او... بعنی تا این حد...
باید از یک کوچه مانند دیگر بالا می رفتیم. جلوی کوچه نرده بود. بازرسی مان کردند. یعنی ما فقط کیف های مان را باز کردیم تویش را به یک سرباز مهربان با چشم های زاغ نشان دادیم و رفتیم تو. بیشترمان هم لپتاپ داشتیم. به لپتاپ گیر نمی داد...
جلوی همان در مرد پیری بود که از یک سرباز دیگر درخاست می کرد که بگذارد او هم بیاید. می گفت از شهرستان آمده ام... من لحظه ای به 25-26سال پیش همین جا فکر کردم. به این که مردم از همه جای ایران می آمدند این جا تا امام خمینی را ببینند. به روزهایی که این کوچه های تنگ و باریک جماران پر از جمعیت بود. به خاطره ی اوریانا فالاچی از بعد از دیدار با امام خمینی فکر کردم. می گفت وقتی از پیش امام آمدم بیرون ملت به سمتم هجوم آوردند و به استینم چسبیدند و آن را پاره کردند برای تبرک.. نگاه مهربان سرباز زاغ چشم یک جورهایی بوی آن روزها را می داد انگار... جوان بودها...ولی...
و حسینه ی جماران کوچک تر از آن چیزی بود که توی ذهنم داشتم. جلوی درش پلاستیکی برداشتم و کفش هام را توی آن گذاشتم و وارد شدم. دیوارها و سقف کاهگل اندود شده ای که انگار از پس سال ها هیچ تغییری نکرده بود. جایگاه سخنرانی های امام که دیوارش را رنگ آبی زده بودند. جایگاه دوربین فیلمبرداری که درست روبه روی جایگاه امام چسبیده به دیوار روبه رویی بود. و خیلی هم بزرگ بود. انگار دوربین های فیلمبرداری آن موقع اندازه ی یک دستگاه یک کارخانه ی ماشین سازی بود. کف حسینیه با زیلوهای آبی رنگ ساده ای فرش شده بود. زیلوهایی که کنارش نوشته بودند این زیلو وقف حسینیه ی جماران است و بیرون بردن آن جایز نیست. حسینیه ستون های لاغر فلزی داشت که ان ها هم به رنگ آبی بودند. پایین جایگاه سخنرانی امام پوستر بزرگی از عکسش زده بودند با جمله ی معروف این محرم وصفر است که اسلام را زنده نگه داشته است...
بعد از پذیرایی با چای و خرما و یک جور رولت که لایش حلوا بود سید حسن آمد. به احترامش ایستادیم. چاق و درشت هیکل بود. و پوستش به شدن سفید. جوری که وسط حرف زدنش وقتی با دستمال پیشانی اش را خشک می کرد رد قرمزی روی پوستش می افتاد و بعد پاک می شد.. بین دو ستون میز و صندلی ای گداشته بودند که محل نشستن سخنران (سید حسن)بود...
برای مان سخنرانی کرد. اول از ترافیک نالید که باعث شده ما دیر برسیم و او با ما مفصل صحبت داشته و حالا نمی تواند در وقت کمی که تا اذان باقی مانده برای مان مفصل حرف بزند و مجبور است خلاصه و مختصر بگوید. ضمن این که با این وقت کم از شنیدن حرف های شما دوستان عزیز هم محروم شدیم...!!!
بعد به ایام محرم اشاره کرد و گفت که از عاشورا و قهرمانان آن چیزهای خیلی زیادی می شود گفت. از جلوه های فراوان آن می توان گفت. از عشق و صمیمیت و علیه انحراف و ظلم به پا خاستن و جلوه های شجاعت در عاشورا و امام حسین...
آخرش هم که اذان شده بود برگشت گفت: بسیاری می گویند درد امروز جامعه ی ما ترس است. اما به نظر من درد بزرگ جامعه ی امروز ما نترسیدن است. نترسیدن از خدا... انگار عده ای باور ندارند که این جهان را خالقی ست خدا نام...
بعد هم رفتیم به سمت دیگر حسینیه و او پیش نماز شد و ما هم به او اقتدا کردیم."

سوم دی ماه 1390

"طرف یه مثقال گه تو روده ش نیست می خاد برینه به شمس العماره.
جمله ای بود که امشب ام‌اچ توی جی تاکش نوشته بود. منظورش من بودم. منظورش جلسه ی دیروز شورای عمومی مکانیک و انجمن فنی و آن 17-18نفر آدمی بود که آن جا نشسته بودند و دعوابر سر دوباره برگزار کردن انتخابات بود. حتم منظورش من بودم که خسته از بحث الکی ساکت نشسته بودم و به حرف ها گوش می کردم. خسته بودم. بحث بیخودی بود. اصلن قانونی در کار نبود که من بر سر آن قانون ایستادگی کنم.
توی جلسه ی چهارشنبه 30آذر هم که آن متن را خاندم و اعلام کردم که خاستار دوباره برگزار شدن انتخاباتم فنی قبول نکردند.
فراموش نخاهم کرد. از جلسه که آمدم بیرون دلم می خاست یک نفر را پیدا کنم و فقط داد بزنم که این ش چرا این قدر خر است چرا این قدر الاغ است چرا این قدر احمق است. به ام اچ زنگ زده بودم و ص. گوشی را برنداشته بودند. شب بود. شب آلوده ی روز آخر پاییز. من جلوی پزشکی قدم رو می رفتم و دلم می خاست داد بزنم که چرا این قدر احمق است. جلسه به جایی رسید که 9نفر را تصویب کردند. من گفتم انصراف می دهم. منتظر بودم که ش هم انصراف بدهد. تکرار کردم که انصراف می دهم و به او نگاه کردم که او هم همان لحظه انصراف بدهد. اما عین احمق ها فقط نگاه کرد. اگر انصراف می داد تعداد کاندیدا می شد 8نفر و آن ها نمی توانستند 9نفره ببندند... اه. چه بحث و جدل پوچ و بیهوده ای.
دیروز 17نفر توی دفتر انجمن مکانیک نشستیم و بحث کردیم.
آخرش هم فدای مصلحت شدیم تقریبن که انتخابات مجدد اگر برای دانشکده حکم تعلیق به همراه نداشته باشد تکرار شود وگرنه دیگر هم نزنیم و بی خیال شویم. خوبیت ندارد. لاپوشانی کنیم. گند و گه را هر چه بیشتر هم بزنیم بیشتر بو می گیرد... مصلحت اندیشی... عصر که با صادق و محمد رفتیم نمازخانه گفتم که تازه می فهمم این اهل حکومت وقتی اختلاس ها و دزدی ها و قانون شکنی های همدیگر را لاپوشانی می کنند چه جوری هاست و مصلحت اندیشی برای حفظ حکومت و قدرت و حفظ ظاهر بین مردم چه قدر عنصر تعیین کننده ای است...
عصرش تو دفتر انجمن با صادق هم یک دعوای با صدای بلند داشتیم که صادق به من می گفت تو بی عرضه ای. حرف خودت را نزدی. ام اچ تک افتاد و هیچ حمایتی ازش نکردی. الان چه دست‌آوردی داشته برایت این ساکت بودنت؟! من هم صدایم را بالا بردم...
چت های من با ام اچ در 4شنبه و 5شنبه احتمالن منبع خوبی برای ماجرا باشد...
وقت همه چیز را نوشتن ندارم..."

و... ازین جور یادداشت‌ها از آن روزهای شورای مرکزی زیاد دارم. به چه دردی می‌خورد؟ نمی‌دانم. به عوض خاطره گفتن, می‌نشینم خاطره خواندن می‌کنم!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۱۰
پیمان ..