سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۱ ثبت شده است

"تلخک ایستاده بود جلوی آینه‌ی قدی بزرگی، صورتش را با مایعی چیزی می‌مالید، پاکش می‌کرد. کلاه بوقی سرش نبود. وسط سرش مو نداشت و سفید‌تر از جاهای دیگر صورتش بود.
- این رنگ‌ها... این رنگ‌ها که به صورتت می‌زنی از کجا می‌آوری؟
نگاهم کرد، از آینه، برای لحظه یی فقط.
- دعا کن وقتی بزرگ شدی هیچ وقت از این رنگ‌ها به صورتت نمالی.
- من دلقک نمی‌شوم. نمی‌خاهم بشوم. نمی‌خاهم همه بم بخندند.
- من هم فکر می‌کردم نمی‌شوم. فکر می‌کردم خیلی چیزهای دیگر می‌شوم، اما خب...
- من می‌خاهم نویسنده بشوم.
- فرقی ندارد. هر دوشان سرونه یک کرباسند. آخرش وقتی چند سال دیگر به یکی از این آینه‌های لعنتی نگاه کنی می‌بینی صورتت سیاه ست... می‌بینی صورتت مثل صورت من سیاه ست.
صورتش حالا سفید شده بود. طوری که به سرخی می‌زد.
- با چشم‌های خودت می‌بینی همه‌ی آن‌هایی که برات تره خرد می‌کنند، سیاهی‌های تو را، زشتی‌های ظاهری تو را برای خودشان بزرگ می‌کنند بش می‌خندند تا زشتی‌ها و سیاهی‌های خودشانِ کوچک کرده باشند.
- اما نویسنده شدن که سیاه بازی نیست.
- بعد‌ها می‌فهمی... بعد‌ها می‌فهمی که هست... "

دلقک به دلقک نمی‌خندد/ حسن بنی عامری/ ص۲۱۲

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۱ ، ۱۶:۱۸
پیمان ..

گلگشت در وطن- ایرج افشار- انتشارات اختران

۱-حالا که سال‌ها گذشته شاید نسل غریبی به نظر بیایند. نسلی که در جست‌و‌جو بود. وجب به وجب ایران را می‌گشت و می‌دید و ثبت می‌کرد. جای جای خاک ایران را می‌رفتند و می‌دانستند که این خاک، ناشناخته زیاد دارد و تشنه‌ی شناختن بودند. جلال آل احمدی بود که در میان روستا‌ها و دهکوره‌های طالقان با پای پیاده، کوهنوری و پیاده روی می‌کرد تا «تات نشین‌های بلوک زهرا» را بنویسد. هنوز هم وقتی با ماشین به طالقان می‌روی و به روستا‌ها و خانه‌های دوردست روی کوه و کمر نگاه می‌کنی به نظرت کار غیرممکنی می‌آید رفتن و گشتن و دیدن و حرف زدن و نوشتن. منوچهر ستوده‌ای بود که با پای پیاده از تهران تا الموت می‌رفت تا قلعه‌ی حسن صباح را جست‌و‌جو کند (سال‌های دهه‌ی ۲۰) و پایان نامه‌ی درسی‌اش را بنویسد. منوچهر ستوده‌ای که از آستارا در منتها الیه غرب دریای خزر پای پیاده راه افتاده بود و روستا به روستای خطه‌ی شمال را تا منتهاالیه شرق و گرگان و بندرترکمن درنوردیده بود تا کتاب ده جلدی «از آستارا تا استرآباد» را بنویسد. نادر ابراهیمی بود که عاشقانه صخره‌های دست نایافتنی «علم کوه» را بالا می‌رفت تا بعد‌ها متن‌ها و شعرهایی در ستایش ایران بنویسد. و... ایرج افشار بود که بار‌ها و بار‌ها در گوشه گوشه‌ی خاک ایران پرسه زده بود...
در مورد ایرج افشار اطلاعات ویکی پدیایی زیادی می‌شود ردیف کرد. استاد دانشگاه تهران و از بزرگان فهرست نویسی و کتابداری و پژوهش در ایران. اما مجال این حرف‌ها اینجا نیست. چند روزی بود که درگیر خاندن کتاب «گلگشت در وطن» بودم. مجموعه سفرنامچه‌های ایرج افشار از سال ۱۳۳۳تا ۱۳۷۸ به همه جای ایران. ایرج افشار انسان بزرگی بوده. ویژه نامه‌ی مجله‌ی بخارا و گفته‌های بزرگان این آب و خاک در مورد او گواه است. اما بُعدِ سفردوستی و به مسافرت رفتن‌های او چیز دیگری است. بعضی آدم‌ها هستند که یادگرفتنی هستند. کوچک‌ترین حرکات و گفته‌‌هایشان هم یادگرفتنی است. و به نظرم ایرج افشار از این سنخ آدم‌ها بوده. به عمرم ایرج افشار را از نزدیک ندیدم. چه برسد به همسفر شدن با او. ولی خاندن «گلگشت در وطن» برای من فقط خاندن یک کتاب نبود. یک کلاس درس بود. خیلی چیز‌ها توی سفرنامه‌های کوتاه و تلگرافی او یاد گرفتم. و غرض از این نوشته فهرست کردن آموخته‌ها از این مرد نادیده است...
۲- «شهرهای سنتی ایران زوایا و گوشه‌هایی دارد که با یک سفر نمی‌توان شناخت. پیچیدگی و پوشیدگی از ممیزات شهرهای وطن ماست...» ص۴۱۵
کتاب «گلگشت در وطن» سیر معکوس دارد. یعنی اولین سفرنامه آخرین و جدید‌ترین سفرنامه‌ی ایرج افشار است و آخرینش اولین سفرنامه‌ی او. وقتی در سفرنامه‌ی «طواف شاه جهان» ش خاندم که بار دهم است که به اسفراین می‌رود چهارشاخ مانده بودم. ولی وقتی این جمله را در سفرنامه‌ی سال ۱۳۵۵ خاندم تازه فهمیدم که چرا... پیچیدگی و پوشیدگی...
۳- «به جاهای دیدنی از دو جنبه می‌توان توجه کرد: یکی از نظر طبیعی و دیگر از جنبه‌ی تاریخی و هنری و اجتماعی. به گمان من حتا گوشه‌ای هم از ایران نیست که بتوان گفت یکی از این دو کیفیت در آن نباشد.» ص۶۰۰
 «در سفرهای گلگشتی ایران باید دل به دریا زد و میان بیابان و آبادی فرق نگذاشت. هر دو دیدنی و بهره بردنی است. بسیار می‌شود که در دشت بی‌آبادی به خرابه‌ای از گذشته برمی خورید و آثاری از پدران خود در آنجا می‌یابید و آن بیش از ده‌ها صفحه کتاب برای شما آموزنده و گوینده‌ی اسرار گذشته است.» ص۱۸
چیزی هست که برایم خیلی آزاردهنده است. مسافرت در فکر و ذهن خیلی از آدم‌های دور و برم هم معنا است با سفر به شمال کشور و دیدن علف‌های سبز و دریا. آدم‌های زیادی را می‌بینم که حاضرند ده ساعت در ترافیک ابلهانه نیم کلاچ و ترمز بروند تا در یک تعطیلات به شمال بروند و کمی هوای شرجی تنفس کنند. همیشه متهم بوده‌ام که تو چون زیاد می‌روی ولایت خودت، برایت شمال رفتن بی‌معناست و قدر شمال را نمی‌دانی. و وقتی سفرنامه‌های و کشف کردن‌های ایرج افشار را خاندم فهمیدم که چه قدر ما مسافرت را بد فهمیده‌ایم.
ایرج افشار که به مسافرت می‌رفت به خیلی چیز‌ها توجه می‌کرد. از شاهراه‌ها متنفر بود. به هر طریقی از جاده‌های اصلی فرار می‌کرد و به جاده‌های فرعی و کم رفت و آمد می‌زد.
 «برای فرار از شاهراه کمی که از کنگاور بیرون جستیم جاده‌ی خاکی دست راست را به جانب فش پیش گرفتیم.» ص ۳۴
به جاده خاکی‌ها می‌زد. هر بنای مخروبه‌ای که می‌دید صبر می‌کرد و به دیدنش می‌شتافت. با مردمان محلی حرف می‌زد. ازشان یاد می‌گرفت. آره. استاد دانشگاه بود. مرد شماره‌ی یک ایران‌شناسی ایران بود. ۷۵سال وجب به وجب خاک ایران را درنوردیده بود. کتاب‌ها در مورد ایران خانده بود. ولی بعد از چهل سال مسافرت هنوز هم صحبتی با مردم برایش یادگرفتنی بود:
 «آنجا از پیرمردی ترکیب زیبای گوش آواز شنیدم. آن را به جا و در معنی مترصد گفت. آنچه ما گوش به زنگ می‌گوییم.» ص۱۸۱
 «با راننده‌ی فسایی صحبت از بی‌وفایی دنیا بود. اصطلاحی را به کار برد که ثبت شدنی می‌دانم. گفت بافت و بنه‌ی دنیا قابل اطمینان نیست. شاید ترکیب بافت و بنه بهتر باشد از بعضی کلمات تازه سازی که جامعه‌شناسان برای مفاهیم متقارن با آن درست کرده‌اند.» ص۳۸۲
۴- همسفر خوب:
 «بامداد پگاه که تهران غم خیز در خاب بود با منوچهر ستوده از ری آهنگ بوانات کردیم. ستوده یاری موافق و همراهی آسان نوردست. آرامی درونش آرام بخش روان است. تحمل و طاقتش زندگی دشوار بیابان را آسان می‌کند. هر نان خشک و سیاهی را می‌خورد، هر آبی را می‌نوشد، در هر بیغوله و کلبه‌ای آرام به خاب خوش می‌رود. طبیعت محبوب اوست و سفر صحرا مطلوبش.» ص۴۶۱

ایرج افشار و منوچهر ستوده

 ۵- رفتن با هر وسیله‌ای:
 «در این سفر عبدالعلی غفاری است و من. چون بنزین کوپنی شده است بی‌اتومبیل و به امید سوار شدن به هر گونه وسیله‌ی عمومی به راه افتادیم.» ص۳۲۵
 «برای یافتن اتوبوس نیم روزی در شیراز ماندیم. خود فرصتی بود برای دیداری دیگر با چند دوست.» ص۳۴۵
 «از جویم با کامیون نفت کش به جانب جهرم حرکت کردیم. نمی‌دانم چه صحبتی شد که آقای سنایی (راننده) این ضرب المثل شعری محلی را برایمان خاند. برای کسانی که دنبال فلکلور و ضرب المثل‌های محلی هستند یادداشت می‌کنم که از میان نرود:
روزی که روز روزش بود/ یک من و یک چارک چک و پوزش بود» ص۳۸۰
توی کتاب گلگشت در وطن سفرنامه‌ی مستقلی از سفرهای با پای پیاده‌ی ایرج افشار نبود. سفر اولش به سیستان و بلوچستان در سال ۱۳۳۳هست که اصلن به آن حوالی جاده‌ای وجود نداشته است و او به همراه استاد ابراهیم پورداوود از ارتش کمک گرفته بودند و با ماشین‌های ارتش به سیستان و بلوچستان رفته بودند. ولی چند جایی به سفرهای با پای پیاده‌اش هم اشاره می‌کند و این اشاره کردن‌هایش هم عجیب یادگرفتنی‌اند (برای خاندن سفرهای با پای پیاده‌ی ایرج افشار باید به سراغ مجله‌ی بخارا رفت و در آرشیوش گشت و مثلن خاطره‌ی هوشنگ دولت آبادی از پیاده گردی‌هایش با ایرج افشار و منوچهر ستوده را خاند)...:
 «بیست و چند سال پیش که پیاده با منوچهر ستوده و احمد اقتداری و علیقلی جوانشیر میان سیلاب و باران بی‌امان دو روزه از شاهرود به آن دهکده (زیارت) رسیده بودیم...» ص۳۰۷
البته ایرج افشار خانواده‌ای متمول داشته. از‌‌ همان اول برای مسافرت‌هایش ماشین زیر پایش بوده. ماشین‌هایی که بتواند با آن‌ها جاده‌های خاکی و صعب العبور ایران را بنوردد. ولی وابسته به ماشینش نبود. به هر وسیله‌ای که می‌شد می‌رفت... با پای پیاده. با اتوبوس. با مینی بوس. با کامیون نفت کش...
 «این سفر دلاویز با پنج مینی بوس، چهار وانت، سه اتوبوس، دو کامیون، یک تانکر نفت، یک کامنکار در بیابان‌ها و آبادی‌ها انجام شد.» ص۳۹۶
خاطره‌ی اولین ماشین زیر پایش هم (از جهت اینکه همسر آدم باید چگونه باشد!) خاندنی است:
 «در سال ۱۳۳۷ همسر فقیدم از ماهیانه‌ای که پدر بزرگوارش به او لطف می‌کرد فولکس واگنی به هفت هشت هزار تومان خرید. من رانندگی یاد گرفتم و از نوروز سال ۱۳۳۹ که مدرسه‌ها و دانشگاه تعطیل و هوا مساعد می‌بود دو هفته را در جنوب یا شمال ایران می‌گذراندیم...» ص۱۵
۶- رفاقت‌های ایرج افشار:
 «در بردسکن به دیدن محمود ضرغامی و پدر بزرگوارش رفتیم. می‌خاستم آگاه شوم آیا در آبادی است یا برای تحصیل دانشگاهی به مشهد رفته است؟ این جوان علاقه‌مند به زبان‌شناسی را چهار سال پیش که با اقتداری و جهانداری از اینجا می‌گذشتیم شناختم و واقعه این طور اتفاق افتاد:
اوایل شب یکی از ایام آذر ماه بود. راه‌های درازی را کوبیده بودیم و به اینجا رسیده بودیم. می‌خاستیم راه را تا سبزوار در دل شب تاریک و در این راه ناشوسه ادامه دهیم. پس از جاده منحرف شدیم و به این آبادی وارد شدیم تا درست از راه و چاه مطلع شویم. چراغ دکانی باز بود. پیاده شدم و به دکان وارد شدم. جوانی پشت پاچال نشسته بود و کتاب می‌خاند. پس از پرسش درباره‌ی نام آبادی و مقدار راه، پرسیدم چه کتابی است می‌خانید. گفت زبان‌شناسی. متعجب شدم. گفتم مگر شما به این رشته علاقه مندید. گفت بله می‌خاهم کنکور بدهم و به تحصیل در این رشته بپردازم. ازو نام یکی دو کتاب را که در این رشته به یادم بود پرسیدم. با هوشمندی گفت. خودش گفت حالا شب است بفرمایید خانه. از او به یک اشارت از ما به سر دویدن. به رفقا گفتم این جوان ما را به ماندن در اینجا دعوت می‌کند. شاد شدند. کور از خدا چه می‌خاست دو چشم بینا. به خانه‌ی دلپذیری که متعلق به پدرش بود وارد شدیم. کرسی جانانه و مرتبی در اطاق بود. جاجیم زیبایی بر آن افتاده بود و سینی مدوری بر سر آن گذاشته شده بود. شامی شاهانه مهیا کردند. خوردیم و خابیدیم. بامداد هم کیسه‌ای انار همراه ما کردند. این بود حکایت دوستی ما.» ص۱۱۴

 ایرج افشار در جوانی

۷-آدم‌هایی هستند که سفر با تورهای مسافرتی را ترجیح می‌دهند. در تورهای مسافرتی همه چیز پیش بینی شده است. معلوم است که کجا می‌روی و چند ساعت در راهی و کی برمی گردی و چی می‌خوری و کجا می‌خابی. هیچ چیز غیرمترقبه‌ای وجود ندارد. این تورهای مسافرتی معمولن هم به جاهایی می‌برند که گل درشت‌اند. جاهایی که معمولن آدم‌ها اطلاعات عمومی خوبی در موردشان دارند و ندیده هم می‌توانند خیلی جزئیات در موردشان بگویند. تورلیدر‌ها هم اطلاعات ویکی پدیایی بسته بندی شده در طی سفر ارائه می‌دهند. خطرپذیری مشتریان تورهای مسافرتی به صفر میل می‌کند و احساس امنیتشان به بی‌‌‌نهایت. البته مسافران این تور‌ها می‌توانند در جمع‌های خانوادگی غمپز در کنند که به فلان جای ایران رفته‌ایم و مثلن قلعه رودخان و ماسوله را دیده‌ایم. یک ویژگی دیگر هم دارند این تورهای مسافرتی. مسافران این تور‌ها کمترین برخورد را با مردمان بومی دارند و خیلی هنر کنند چهار تا سوغاتی بخرند و چهار تا عکس با لباس محلی بیندازند و ذوق کنند... کمترین نگرانی و کمترین اصطکاک و کمترین زمان. چه قدر مسافرت با این تورهای مسافرتی سفر‌اند!

ولی حقیقتی که وجود دارد سفر چیز دیگری است. ایرج افشار راه می‌افتاد و آبادی به آبادی می‌رفت. آرام آرام. به دنبال ندیده‌ها بود. یک دفترچه‌ی بی‌شیرازه‌ی طویل داشت که به محض رسیدن به هر شهر آن را می‌داد به همسفر‌ها. توی دفترچه اسم شهر‌ها را ثبت کرده بود به همراه آشنایی که در آن شهر داشت و شماره‌ی تماس. همسفر‌ها می‌گشتند و می‌گفتند که آقای فلانی. ایرج افشار زنگ می‌زد به دوستی که در سفرهای قبل در آن شهر پیدا کرده بود یا بیشتر اوقات سرزده می‌رفت سراغ آن دوست که من دوباره آمده‌ام... و این دوستان سرشار از فایده بودند...

 «اگر انجم روز نگفته بود از دیدن برکه‌ی دریا دولت محروم می‌شدیم. پیش از این سه بار از کنگ گذر کرده بودم و آنجا را ندیده بودم. فهمیدم نوع من اگر در ولایات و آبادی‌ها، آشنای آگاه نداشته باشد کلید آبادی‌ها را در دست نخاهد داشت. سعادت من این است که دوستان از نوع انجم روز همه جا دارم»... ص۸۴

خاندن این وبلاگ نشان می‌دهد که این دوستان ایرج افشار در دورافتاده‌ترین نقاط ایران چه ارادتی نسبت به او داشته‌اند: @@@

اما ایرج افشار این دوستان را از کجا می‌جسته؟ از‌‌ همان اولین سفر‌ها که این دوستان را نداشته. به تدریج و طی سالیان به این رفقا رسیده بوده. این حکایت از سفر سال ۱۳۷۵ به ابرقو و یزد و فارس و یاسوج روح پرسشگر و چگونه یافتن این دوستان سرشار از فایده را به خوبی نشان می‌دهد:

 «در ارسنجان پی دانایی می‌گشتیم که از گذشته‌ی شهر بشنویم و بتوانیم به درون درهای بسته دست بیابیم. در مدرسه‌ی سعیدیه بسته بود و کتیبه‌ی قدیمی سر در آن به پارچه‌ی اعلانی پوشانده شده بود که مانع خاندن آن بود. در مسجد جامع هم بسته بود و از خادمش خبری نبود. به تلفن خانه رفتم و جویای دوستی شدم که نامش را می‌دانستم. هنرمند و خوشنویس ارسنجانی است. معلوم شد به شیراز هجرت کرده است. ناچار از کارمند گرامی تلفن خانه پرسیدیم آیا زا آقایان دبیران ادبیات و تاریخ و جغرفیا کسی را می‌‌شناسی که بتواند به ما کمک کند. گفت بلی. آقای اکبر اسکندری. تلفن زد ولی او نبود. اما برادرش با تلفن با من صحبت کرد و گفت‌‌ همان جا باشید تا من بیایم. آمد. درس خانده و قبرلق و خشو برخورد بود. سوارمان کرد و به خانه برد. پدرش که از بزرگان شهر است (محمداسماعیل اسکندری) به مهربانی تمام ما را پذیرفت. گفت بنشینید فرزندانم خاهند آمد. مردی دیدم گرم و سرد روزگار چشیده، پخته و سراسر مغز. از هر دری سخن گفت. معلوم شد دکتر محمدحسین اسکندری استاد دانشگاه شیراز که با ما دوست بود و در کنگره‌های تحقیقات ایرانی شرکت می‌کرد و با هم مکاتبات داشتیم پسرعموی ایشان بوده است در گذشته و در همین ارسنجان به خاک رفته است... این را هم بنویسم که آن مرد محترم تلفنچی که این خاندان گرامی را به ما شناساند خود از تیره‌ی اسکندری بود...» ص ۲۲۸

۸- محل اسکان در سفر

 «-در این سال‌ها یکی از مشکلات ما در سفر موضوع محل اقامت است. شما که این همه به سفر می‌روید در کجا اقامت می‌کنید؟

-سوال خوبی است. عرض کنم که چند نوع بوده است. یک نوع به صورت رسمی است که اگر پولی باشد و هتلی باشد، خوب می‌رویم و اقامت می‌کنیم. نوع دیگر اینکه آدم طبیعتن از راه همین کاغذ و قلم و نوشتن و صحبت کردن، کم و بیش، دوستانی در شهرهای کوچک پیدا می‌کند. هر‌گاه در سفر گذرش به آنجا‌ها افتاد در منزل آن‌ها اقامت می‌کند. اما نوع دیگری هم علاوه بر این دو نوع هست. فرض کنید آدم شب برسد به یک آبادی که فقط ده خانوار جمعیت دارد. هیچ دکانی هم وجود ندارد. چه کار می‌شود کرد؟ ناچار به خانه‌ای وارد می‌شویم و می‌گوییم سلام علیکم. ما اینجا گرفتار شده‌ایم، می‌فرمایید چه کار کنیم؟ صاحبخانه با خوشرویی می‌گوید بفرمایید. در هر حال لحافی، پتویی، شمدی چیزی دارد. به هر صورت باید با آن زندگی ساخت. می‌رویم داخل و نانی، ماستی، پنیری، هر چه دارد (ماحضر) می‌آورد. اما از صحبت با اوست که آدمی لذت می‌برد و می‌تواند اطلاعات به دست آورد. برای من مثل آموزشگاه است. هرگز جزوه‌ی اداره یمیراث فرهنگی آن قدر نمی‌تواند به من کمک کند تا از راهی که رد می‌شوم بتوانم فلان قلعه را پیدا کنم. نه، بلکه باید از این مردی که شب را در خانه‌اش به صحبت می‌گذرانم بپرسم که آیا از اینجا‌ها خرابه‌ای دیدنی هست؟ ولی تا این حرف را می‌زنم، می‌گوید دنبال گنج آمدید؟ می‌گویم والله بالله نه.

- در این نوع سفرها‌گاه پیش می‌آید که شب در جایی در بیابان بخابید؟

-بار‌ها این کار را کرده‌ایم. همیشه پتویی، لحافی، چیزی همراه‌مان بوده با‌‌ همان و به ناچار کنار سنگی خابیده‌ایم. این مهم نیست. آن‌هایی که به این قصد سفر می‌کنند، نباید اصلن دنبال این فکر باشند که جایی هست یا نیست. با این فکر نمی‌شود سفر بیابانی کرد. البته اگر کسی با زن و بچه بخاهد سفر کند، آن چیز دیگری است. ناگزیر باید رفاه و آسایشی فراهم باشد...» ص۶۰۵


ادامه دارد...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۲۰
پیمان ..

خودم بعد از سه سال کشفش کردم. سه سال سوار یک ماشین شده باشی و فقط پشت فرمان یا روی صندلی شاگرد نشسته باشی همین است دیگر. دیر می‌فهمی و دیر کشف می‌کنی و به بلاهت خودت لعنت می‌فرستی که چرا این قدر دیر؟! تازه آن وقت بود که فهمیدم چرا محمد هر وقت سوار این ماشین می‌شود می‌رود آنجا. جایش را هم تغییر نمی‌دهد.
یک روز غروب بود که نشستم آن گوشه‌ی دنج سمت چپ و به بابا گفتم تو بران. نشستم روی صندلی عقب پشت راننده. از یک زاویه‌ی دیگر داشتم به پراید هاچ بک نگاه می‌کردم. یک جور دیگر بود. کوچک‌تر شده بود انگار. کوچک بود. کوچک‌تر شده بود. بعد همه طرفم دید داشت. راست، چپ، جلو، عقب. همه جایم پنجره بود. تکیه دادم به صندلی. راننده و فرمان و کیلومترشمار را نمی‌دیدم. همینش بود که آن گوشه را دنج می‌کرد. آن گوشه‌ی سمت راست، فرمان و کیلومترشمار را می‌بینی. روی صندلی شاگرد علاوه بر این‌ها ماشین‌های جلوی رویت را هم می‌بینی. نمی‌دانم. دست خودم نیست. هر وقت سوار ماشینی می‌شوم که خودم راننده‌اش نیستم نگرانم. یک بخش عظیمی از حواسم می‌رود به ماشین‌هایی که توی جاده و خیابان هستند و طرز راندن کسی که پشت فرمان نشسته است، به دور موتوری که رویش دنده عوض می‌کند، به طرز شتاب گرفتنش، به فاصله‌ی ماشین‌های جلو و بغل از ما و خیلی چیزهای ابلهانه‌ی دیگر... وقتی نشستم آن گوشه‌ی دنج سمت چپ از همه‌ی این افکار ناخودآگاه‌‌ رها شدم. پنجره را کشیدم پایین و دیگر برایم مهم نبود که بابام چطور می‌راند. آهسته می‌رود یا تند می‌رود. فقط رفتن مهم شده بود. بادی را که از پنجره می‌وزید بی‌هیچ نگرانی‌ای حس می‌کردم. خیلی وقت بود که این قدر بی‌دغدغه توی ماشین ننشسته بودم. بعد دستم را گذاشتم روی گردن صندلی و به عقبم نگاه کردم. عه! این چرا این طوری است؟! از شیشه‌ی عقب همه چیز را می‌شد دید. فاصله‌ای بین من و جاده‌ای که از زیر چرخ‌های ماشین عقب می‌رفت نبود. یک جورهایی مثل واگن آخر قطار بود.‌‌ همان که می‌ایستی و به رد شدن ریل‌ها از زیر قطار زل می‌زنی. این یکی اما خطوط سفید بودند که از دو طرف رد می‌شدند. سربالایی‌هایی که همیشه خدا برایم کم آوردن این ماشین تویشان عذاب بود، برایم لذت بخش شده بودند. از شیشه‌ی عقب زل می‌زدم به جاده و یک جور عجیبی حس خداحافظی می‌کردم... و بعد می‌رفتم توی عالم فکرهای خودم...
اینکه بنشینی توی ماشین و بی‌هیچ دغدغه‌ای بروی توی عالم رویا‌ها و تصمیم‌های خودت آرمانی‌ترین حالت ماشین سوار شدن است. خیلی سال پیش وقتی رانندگی بلد نبودم و نوجوان بودم همیشه توی ماشین کارم فکر کردن و خیال بافتن بود...
@@@
دو هفته است که کارمان شده همین. صبح‌ها می‌زنیم به کوه. هفته‌ی پیش رفتیم دارآباد. تا هفت حوض رفتیم. آنجا روی یکی از سنگ‌های خیس سُر خوردم و با ماتحت افتادم زمین و خیلی سال بود که آن طوری زمین نخورده بودم. فلاسک آب جوشمان که توی کوله بود خرد و خاکشیر شد. صبحانه‌مان نان و پنیر خشک و خالی شد. این هفته رفتیم کولکچال. او هم می‌آید. اصلن فکر می‌کنم این کوه رفتن‌‌هایمان یک جورهایی به خاطر او است. قبلن با هم رفیق شده بودیم. یک بار ۳نفری از مصلا تا میدان رسالت را در حاشیه‌ی بزرگراه پیاده آمده بودیم. سیگار می‌کشد. خیلی سیگار می‌کشد. توی هر توقف برای استراحتمان یک نخ سیگار دود می‌کند. این هفته مراعات خانم‌های همراه‌مان را می‌کرد. کمتر سیگار می‌کشید. سیگار کشیدنش ادا اطوار نیست. یک جورهایی سیگار کشیدنش را دوست دارم. صبح‌ها میدان رسالت قرار می‌گذاریم. توی تاریک روشنای سحر وقتی می‌رسیم به میدان می‌بینیم که سر قرار ایستاده و سیگاری را دود می‌کند. چند ثانیه‌ای صبر می‌کند و سیگارش را تمام می‌کند. بعد سوار ماشین می‌شود. ولی می‌آید. آهسته آهسته تا هر جای کوه که برویم می‌آید...
کتاب زیاد خانده. کلیدر دولت آبادی را هم خانده. فیلم هم زیاد دیده. و فیلم محبوب این روز‌هایش «پیش از غروب» و «پیش از طلوع» است. می‌گوید تا پایان شهریور قرار بگذارید برویم. هر جایی می‌خاهید بروید می‌آیم. گزینه پیشنهاد می‌دهیم و همه‌شان را پایه است...
لبه‌های زندگی. نمی‌دانم این را کجا شنیدم یا خاندم. ولی هست. لبه‌های زندگی. آدم همین طور پیش می‌رود. توی زندگی جلو می‌رود. با حس خوب یا با حس بد، در سربالایی یا در سرازیری، در حال صعود یا سقوط، تنها و بی‌کس یا همراه جمع به هر حال توی زندگی جلو می‌رود و بعد به یک جاهایی می‌رسد که لبه‌های زندگی‌اند. زمینی که مشغول جلو رفتن درشان بوده تمام می‌شود. ولی آدمیزاد توی زندگی ناچار است به جلو رفتن. وقتی به انتهای یک لبه از زندگی می‌رسی باید لبه‌ی دیگری از آن را انتظار بکشی. برای بعضی آدم‌ها این لبه‌ها چسبیده به هم‌اند. لب به لب‌اند. کافی است قدمی جلو بگذارند و به یک لبه‌ی دیگر از زندگی برسند. مثل این بچه خرخان‌های دانشگاه که بعد از چهار سال خرخانی بدون کنکور وارد دوره‌ی فوق لیسانس می‌شوند. ولی برای خیلی آدم‌ها این لبه‌ها پیوسته نیستند. لبه‌هایی هستند که خیلی متفاوتند. زمین بازی یک جور دیگری می‌شود برایشان...
و حس می‌کنم حالا او روی یکی از لبه‌های زندگی‌اش است. درسش را تمام کرده. کارت پایان خدمتش را هم گرفته. و از اول مهر می‌خاهد برود عسلویه. می‌خاهد برود عسلویه کار کند و پول دربیاورد. یک جورهایی این روزهای آخر شهریور برایش بوی خداحافظی از تهران را دارند. برای همین است که همه جا را پایه است. نمی‌دانم. یک جورهایی می‌خاهد انگار خاطره جمع کند. می‌خاهد برود توی گرمای جنوب و یک زندگی دیگر را برای خودش شروع کند... یک جورهایی حس می‌کنم دارد دورخیز می‌کند برای پریدن به سوی لبه‌ای دیگر از زندگی‌اش...
دو هفته است کارمان شده همین. می‌رویم کوه و با سر و روی گرد و خاکی و کثیف و با کفش‌هایی که نیم من خاک رویشان نشسته برمی گردیم.
همیشه از بزرگراه امام علی برمی گردم. می‌روم سمت دارآباد و از اقدسیه می‌آیم پایین و می‌اندازم توی بزرگراه. او می‌نشیند پشت سرم.‌‌ همان گوشه‌ی دنج سمت چپ. حرف نمی‌زند. کلن آدم پرحرفی نیست. همینش است که خوشم می‌آید. می‌نشیند آن گوشه‌ی دنج. شیشه‌ی پنجره را می‌کشد پایین و می‌گذارد که باد به صورتش بزند. برایش مطمئنن مهم نیست که من چطور می‌رانم. اما من از لاین وسط می‌رانم. ۸۰تا می‌روم و در سکوت پیش می‌رویم. و دو هفته است که وقت راندن همه‌اش به او فکر می‌کنم که وقتی می‌نشیند آن گوشه‌ی دنج سمت چپ به چه چیزهایی فکر می‌کند و توی رویا‌هایش چطوری پرسه می‌زند...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۱ ، ۰۵:۴۳
پیمان ..

۱-یک زمانی بود که اینترنت خیلی کم می‌آمدم. هفته‌ای یکی دو بار شاید. بعد اینترنت که می‌آمدم این همه تب و صفحه‌ی جدید جلوی خودم ردیف نمی‌کردم. یک بلاگفا باز می‌کردم و یک چیز تویش می‌نوشتم و منتشرش می‌کردم و می‌رفتم پی کارم. آن روز‌ها خیلی کمتر می‌نوشتم. ولی حس وبلاگ نوشتن را بیشتر داشتم. یک جورهایی برای آن سبک زندگی مجازی دلم تنگ شده...
۲-جلسه‌ی اول آزمایشگاه بود. استاد آمد سراغمان که تقسیم کار کند و بگوید گزارش کدام آزمایش را کی بنویسد. می‌دانستم که سپهرداد را می‌خاند. یکی دو بار نظر هم گذاشته بود. برای خوش و بش گفت: «دیگه خوب نمی‌نویسی. از وبلاگت خوشم نمی‌یاد دیگه.» چیزی نگفتم و لبخند زدم. بعد وقتی می‌خاست تعیین کند که کدام گزارش را کی بنویسد یک مکثی کرد. آسان‌ترین آزمایش را به من سپرد و گفت: «الان آزمایش سخته رو بدم بهت می‌ری تو وبلاگت می‌نویسی استاده آزمایش سخته رو بهم داده و فلانه بهمانه.» خندیدم وباز هم چیزی نگفتم.
بعد که برای حمیدو تعریف کردم گفت: «قدرت رسانه که می‌گن همینه‌ها.»
بعد‌ها چیزهایی در مورد قطر می‌خاندم. کشوری که وسعتش به اندازه‌ی تهران هم نیست. جمعیتش به یک میلیون نفر هم نمی‌رسد. ولی توی جهان قدرت و نفوذ زیادی دارد. نه فقط به خاطر نفت و گازش. بلکه به خاطر چیزی به اسم رسانه. چیزی به اسم شبکه‌ی الجزیره... وبلاگ هم یک جور رسانه است. با‌‌ همان قدرتی که رسانه‌ها برای صاحبانشان به ارمغان می‌آورند. و البته به سادگی به این قدرت نمی‌شود رسید...
۳-دارم توی فیس بوق فضولی می‌کنم. عکس‌های آدم‌هایی را که خیلی وقت است ندیده‌امشان نگاه می‌کنم. پسرک ۸-۹تا عکس شیر کرده. توی عکس‌ها او هست و ۳تا دختر دیگر هستند. از توضیحات پای عکس‌ها می‌فهمم که مکان عکس‌ها خانه‌ی دخترهاست. ۲تاشان خاهرند و یکیشان دوست یکی از خاهر‌ها. پسرک رفته خانه‌شان و دارد برایشان آشپزی می‌کند. عکس‌های آشپزی کردنش همراه آن‌ها هست به علاوه‌ی عکس‌های یادگاریشان این طرف و آن طرف خانه. (عکس نشستن چهارتاییشان روی سنگ مرمر آشپزخانه- عکس نشستن پسرک روی کاناپه- عکس پازل درست کردن پسرک همراه دخترها- عکس شیشه‌های مانیکور دختر‌ها و...) یکی از دختر‌ها را می‌شناسم. پسرک با او دوست است. ۲تا دختر دیگر هم خاهر و دوست دخترک هستند. پسرک سه سال پیش وبلاگ می‌نوشت. دخترک هم سه سال پیش وبلاگ می‌نوشت. دخترک حالش خوب نبود. پسرک هم همچین حالش خوب نبود. ولی برای هر نوشته‌ی دخترک نظرهای طولانی می‌داد. هر چیزی هم که پسرک توی وبلاگش می‌نوشت دخترک می‌آمد و نظرهای طولانی می‌نوشت. از همین نظر نوشتن‌ها بود که به چت رسیدند و بعد به سرعت از چت به واقعیت رسیدند و... پسرک خیلی وقت است دیگر وبلاگ نمی‌نویسد. دخترک هم فکر نکنم دیگر وبلاگ بنویسد. عکس‌هایشان را که نگاه می‌کردم شاد و خوشحال بودند.
پاری وقت‌ها حس می‌کنم وبلاگ نوشتن برایم هیچ فایده‌ای نداشته.
۴-یکی از چیزهایی که خیلی با‌هاشان وقتم را تلف می‌کنم همین آمارگیر سپهرداد است. می‌نشینم و نگاه می‌کنم به کلمه‌هایی که ملت توی گوگل نوشته‌اند و به سپهرداد رسیده‌اند. خیلی کلمه‌ها و عبارت‌ها هستند: شاسی بلند، نامه نگاری، جعبه دنده، نیروگاه، مرده شورخانه‌ی آستانه‌ی اشرفیه، بوسی&دن جورا*ب ناز (ک زن چادری، زدن مخ دخترپولدار «پولدار» پولدار.. پولدار، آینده‌ی شغلی دکترای علوم قرعانی و... راستش خودم هم دست کمی از همین‌ها ندارم. همین الان تو گوگل سرچ کردم: دنبال چی می‌گردی؟
به جایی مثل سپهرداد نرسیدم. ولی کشف کردم که یکی از آهنگ‌های مهستی همچین جمله‌ای دارد. حالا نشسته‌ام به گوش کردن آن آهنگ مهستی. از آن دست آهنگ هاش نیست که جان آدمیزاد را به وجد بیاورد. ولی دارم فکر می‌کنم که اگر مهستی زنده بود باید یک روز می‌رفتم بهش می‌گفتم من عاشقتم.
۵-رفته بودیم خانه‌ی ننه جان. یکی از مردهای همسایه آمده بود برای ننه جان تعریف کرده بود که من رفتم شهر، خانه‌ی پسرم آنجا توی اینترنت شما‌ها را دیدم. داشتید نان می‌پختید. فیلم نان پختنتان توی اینترنت پخش شده! ننه جان پرتعجب نگاه کرده که چطوری آخر. مرد همسایه هم درآمده بود که اینترنت است. یارو از آسمان‌ها توی خانه‌ها را می‌تواند ببیند!
وقتی شنیدم از خنده داشتم می‌مردم. یکی از پست‌های وبلاگم را دیده بود مرد همسایه و چه فکر و خیال‌ها و قصه‌ها که نبافته بود. بعد یکهو ترسم گرفت. ازین ترسم گرفت که فک و فامیل و آدم‌هایی که دوست ندارم بفه‌مند من هم وبلاگ می‌نویسم بفه‌مند... مثلن چه می‌دانم این فامیله که هی دنبال زن پیدا کردن برای ما عذب‌های فامیل است برود به دخترهای دم بخت لیستش بگوید و بعد هی در گوش مامان بخاند و نمی‌دانم شاید ماجراهایی پیچیده‌تر و مسخره‌تر که آن چیزی که آنجا نوشتی به چه حقی نوشتی و....
۶-حالا این قدر هم بی‌بر و بار نبوده. چند تایی نامه‌ی مکتوب. چند تایی کتاب. چند تایی فیلم و آهنگ...جستن چند نفر که می شود باهاشان حرف زد و... 
۷-یک بار اینباکس ایمیلم را باز کردم دیدم یکی نامه نوشته که من عاشق شما شده‌ام. من وبلاگتان را می‌خانم و عاشق شما شده‌ام. گرفتمش به حرف که با کی کار داری؟! کلی حرف زد که فلان و به‌مان. بعد گفتم خب حالا چه کار کنم؟! فکر و خیالات به سرت زده. می‌خاهی یک بار من را ببین فکر و خیالاتت دود شود. اولش گفت آره و بعدش ترسید و گفت نه.
بعد هم غیب و ناپیدا شد. هیچ وقت نفهمیدم عاشق کجای من شده بود!
۸-به لینک دادن متقابل اعتقادی نداشتم و ندارم. مثل تعارف‌های بسته بندی شده‌ی زندگی روزمره می‌ماند. از وبلاگی خوشت می‌آید بهش لینک می‌دهی. اینکه او هم به تو لینک بدهد یا ندهد مهم نیست. قرار وبلاگی هم همیشه حالم را به هم زده.
۹-تازگی‌ها فهمیده‌ام خوب ازم می‌دزدند و خودم خبر ندارم! چه می‌توانم بگویم؟!
۱۰-من آدم پروژه‌های نیمه کاره‌ام. کلن زندگی‌ام تشکیل شده از تعداد زیادی پروژه‌ی نیمه کاره و بی‌فایده و رهاشده. کلاس زبانی که نیمه کاره‌‌ رها کرده‌ام. یاد گرفتن ایندیزاین و صفحه آرایی نیمه تمام. یاد گرفتن نرم افزار‌ها همه‌شان نیمه تمام و فراموش شده. بدن سازی و ورزش کرن نیمه تمام. کتاب‌های نیمه تمام. جاده‌های نیمه تمام. رفاقت‌های نیمه تمام. پول درآوردن‌های نیمه تمام. داستان‌های نیمه تمام. نوشتن‌های نیمه تمام. درس خاندن نیمه تمام. شاید نوشتن سپهرداد یکی از معدود کارهایی باشد که هر چند با نشیب و فراز ادامه داشته است برایم! نمی‌دانم...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۱ ، ۱۸:۲۲
پیمان ..

از بیرون آمدن لا کپشت‌ها از پناهگاه زمستانیشان چیزی نگذشته بود و اولین غذا از گلویشان پایین نرفته بود که هوای عشق و عاشقی به سر نر‌ها زد. آن‌ها لنگ لنگان روی نوک پا، با سرعتی چشمگیر حرکت می‌کردند و با گردن‌هایی که تا آخرین حد از زیر لاک بیرون آمده بود به جست‌و‌جوی ماده‌ی دلخاه می‌گشتند. گهگاه نیز می‌ایستادند و غیه‌ی گوشخراشی سر می‌دادند،‌‌ همان آواز عاشقانه‌ی معروف لاک پشت نر.
ماده‌ها که با طمانینه‌ی خاصی لابلای بوته‌ها می‌خرامیدند و گهگاه برای صرف لقمه‌ای می‌ایستادند با بی‌تفاوتی جوابی می‌دادند. گاهی دو سه لاکپشت با سرعتی که برای آن‌ها به منزله‌ی چهارنعل بود به طرف ماده‌ی به خصوصی حمله می‌بردند. وقتی که به او می‌رسیدند از نفس می‌افتادند و از التهاب شور و اشتیاق می‌سوختند. در حالی که گردن‌هایشان از غضب برآمده شده بود، مدتی غضب آلود به یکدیگر خیره می‌شدند. سپس خودشان را برای نبرد تن به تن آماده می‌کردند.
تماشای این جنگ‌ها هیجان انگیز و جالب بود. در مجموع بیشتر به کشتی شبیه بود تا مشت زنی، چون جنگجویان ما نه سرعت لازم را دارا بودند و نه امکانات بدنی را تا رقص پای مشت زن‌ها را داشته باشند. تاکتیک اصلی این بود که یکی از رقبا با حداکثر سرعت خودش را به رقیب بزند و درست در آخرین لحظه‌ی پیش از تصادم سرش را به زیر لاکش بدزدد. بهترین ضربه، ضربه‌ی عرضی بود. چون این امکان را داشت که با فشار آوردن به لبه‌ی لاک حریف او پشت و رو شود و دست وپا زنان روی لاکش معلق بماند. اگر نمی‌توانستند ضربه‌ی عرضی بزنند به هر قسمت دیگر بدن حریف که می‌گرفت زهی سعادت.
به این ترتیب لاک پشت‌های نر با حمله بردن به هم، فشار آوردن و مقاومت کردن، زدن لاک‌ها به هم و گهگاه گاز گرفتن گردن با حالت فیلم یواش شده، و یا دزدیدن سر با صدای هیس زیر لاک، با یکدیگر نبرد می‌کردند. حال آنکه موضوع مورد دعوای آن‌ها با وقار به پیش می‌خرامید. درنگی می‌کرد تا لقمه‌ای به دهان بگذارد، بی‌آنکه به سروصدای کوبیده شدن لاک‌ها به هم اعتنا کند.
این نبرد‌ها در چند مورد به قدری حالت خصمانه به خود می‌گرفت که یکی از نر‌ها، اشتباهن ضربه‌ی عرضیی به بانوی محبوبش می‌زد. در این گونه موارد خانم فقط خودش را با خشم زیر لاکش پنهان می‌کرد و صبورانه می‌ماند تا میدان کارزار از اطراف او دور شود.
به نظر من این جنگ و جدال‌ها غیرضروری‌ترین و بی‌برنامهترین جنگ‌ها بود. چون معمولن لاک پشت قوی‌تر نبود که برنده می‌شد. اگر شرایط مناسب بود یک لاکپشت کوچک‌تر به راحتی می‌توانست حریفی را که دوبرابر هیکل او بود واژگون کند. و معمولن یکی از دو جنگجو نبود که به وصال بانوی محبوب می‌رسیدند. چون در چندین مورد دیدم که خانم از محل جنگ دو جنگجو دور شد. به نر سومی برخورد (نری که حتا لاکش را هم به خاطر اوخاکی نکرده بود) و شادمانه رفتند تا به خوبی و خوشی با هم زندگی کنند...
وقتی سرانجام بانوی عشق انتخاب خودش را می‌کرد، ما زوج خوشبخت را در راه ماه عسلشان لابلای بوته‌های مورد دنبال می‌کردیم و حتا شاهد صحنه‌ی نمایشی پایان ماجرا هم می‌شدیم (البته پنهانی و از پشت بوته‌ها). شب زف&اف یا بهتر بگویم روز زف&اف لاک پشت‌ها چندان برانگیزاننده نیست. قبل از هر چیز لاک پشت ماده به طور توهین آمیزی عشوه و ناز می‌کند و درخاست‌های داماد را با گردنکشی رد می‌کند.
در این راه تا آنجا پیش می‌رود که داماد بیچاره از روی ناچاری روش‌های اولیه‌ی غارنشینان را برمی گزیند. و کرشمه‌های دخترانه‌ی عروس را با چند ضربه‌ی محکم عرضی تلافی می‌کند.
مرحله‌ی نهایی جفتگیری، ناشیانه‌ترین و دست و پا چلفتی‌ترین قسمت ماجراست.
تلاشهای مذبوحانه‌ی داماد که با خشونت و نابلدی تمام می‌کوشد خودش را روی لاک ماده بکشاند، و مرتب لیز می‌خورد و پنجه‌هایش دستگیره‌ای نمی‌یابد و تعادلش را از دست می‌دهد و تقریبن به پشت می‌افتد، واقعن منظره‌ای دردناک است، نیاز به کمک کردن به این موجود بیچاره به حدی است که من با زحمت فراوان از دخالت خودداری می‌کردم. یک بار، یکی از این داماد‌ها، دست و پا چلفتی‌تر از حد معمول بود. و درجریان بالا رفتن از لاک ماده سه بار افتاد. چنان احمقانه عمل می‌کرد که فکر کردم زفاف او تمام تابستان به طول می‌انجامد...
سرانجام بیشتر به خاطر اقبال خوش تا مهارت در عمل، خود را به روی لاک ماده کشاند و درست در لحظه‌ای که می‌رفتم نفس حبس شده‌ام را با خیال راحت بیرون بدهم، عروس خانم که ظاهرن از بی‌کفایتی داماد حوصله‌اش سر رفته بود، چند قدم به جلو برداشت تا بوته‌ی گل قاصدکی را گاز بزند.
همسرش که مستاصل با پنجه‌هایش به لاک در حال حرکت چسبیده بود، ولی طبق معمول دستگیره‌ای نداشت، لیز خورد. لحظه‌ای تلو تلو خورد و بعد مفتضحانه به پشت پخش زمین شد.
ضربه‌ی آخر، بیش از حد تحمل داماد بود. چون به جای آ «که دوباره سرپا شود، خیلی ساده دست و پایش را کشید توی لاکش و سوگوارانه‌‌ همان جا ماند. البته در این می‌ان، عروس خانم برگ‌های قاصدک را نوش جان کردند.
سرانجام وقتی دیدم شوق داماد به کلی از بین رفته، او را روی پا‌هایش برگرداندم. و لحظه‌ای بعد با حالتی گیج و منگ، بی‌توجه به عروس سابق که با دهان پر مشغول لمباندن برگ‌های قاصدک بود، پی کار خیش رفت. من هم برای تنبیه عروس سنگدل، او را برداشتم و در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی تپه‌‌ رها کردم تا برای رسیدن به نزدیک‌ترین بوته‌ی یونجه مجبور باشد راه بسیار درازی بپیماید.

خانواده من و بقیه‌ی حیوانات/ جرالد دارل/ گلی امامی/ نشر چشمه/ صفحه‌ی ۱۲۸تا صفحه‌ی ۱۳۱

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۱ ، ۱۴:۱۷
پیمان ..