سپهرداد

خالی
سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

هادی ورودی 85 مکانیک دانشگاه تهران بود. من ورودی 87 بودم و یک رسمی هست بین مکانیکی‌های تهران که ورودی‌های سال‌های فرد با هم عیاق‌ترند. هادی اما با همه عیاق بود. بچه‌ی گروه کوه دانشگاه بود و ترکی را به لهجه‌ی اصیل تبریزی حرف می‌زد و خب همچه آدمی توی دانشکده یکی از نازنین‌ترین‌ها خواهد بود. 

هادی امسال اپلای کرد به دانشگاه آکیتای ژاپن. توی فیس‌بوکش نوشت: دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم... و رفت به سرزمین چشم‌بادامی‌ها. 

وقتی دوستت اپلای می‌کند تو وبلاگ و اکانت گوگل و اینستاگرام و فیس‌بوکش را بادقت‌تر دنبال می‌کنی. می‌خواهی ببینی همین دوستت که تا دیروز کنارت بودت حالا در مواجه با جهان خارج از ایران چه می‌کند. با چه چیزهایی برخورد می‌کند. چه چیزهایی اذیتش می‌کنند. چه چیزهایی او را می‌خندانند. و خب هادی دوستانش را دست خالی نمی‌گذاشت. 

یادداشت‌های کوتاه این چند ماهش به نظرم خواندنی و یادگرفتنی‌اند. یادداشت‌های کوتاه جوانی که سعی می‌کند با فرهنگ‌های جدید مواجهه شود و از در پذیرش و آشتی دربیاید. هادی توی عکس‌ها و نوشته‌هایش حالت قهر و غرور ندارد. سعی می‌کند با آغوش باز بپذیرد. شناختی که او به صورت ضمنی از فرهنگ‌ ژاپنی‌ها و جغرافیای ژاپن می‌دهد هم جالب است.

از هادی اجازه گرفتم تا چند تا از یادداشت‌های فیس‌بوکی‌اش را نقل کنم:

- افسانه‌ی ژاپنی

یکی از زیباترین افسانه‌های ژاپن (حالا هرکی ندونه فکر می‌کنه همه‌ی افسانه‌هاشو بلدم!) مربوط به دختر بافنده‌ی خدای کیهان می‌شه که عاشق پسری به اسم هیکوبوشی میشه که چوپان گاوها بوده. این دو تا به وصال هم می‌رسن، ولی شادی و خوشگذرانی این دو دلباخته به ‌گونه‌یی بود که آنها را از کار و کوشش بازداشت و تنبل کرد! پارچه ها بافته نشدند و گاوها تلف شدند!

خدای کیهان ازین قضیه خشمگین می‌شه و این دو تا رو به دو ستاره‌ی مختلف در دو انتهای کهکشان راه شیری تبعید می‌کنه! اینام انقد گریه‌زاری می‌کنن که خدا دلش به رحم میاد و هر سال در هفتمین شب از هفتمین ماه سال (هفت جولای) پلی در وسط آسمون می‌کشه تا این دو بتونن ازش عبور کنن و همدیگه رو ببینن ...

- اصغر فرهادی

وقتی رفیق چینی‌ت (که اونم تقریبا تازه اومده ژاپن) بهت می‌گه:

- پارسال یه فیلم ایرانی خیلی تو چین مشهور شد و خیلی‌ها دوستش داشتن! ماجرای یه خانمی بود که می‌خواد بره خارج ولی همسرش مخالفه و باید از پدر پیرش هم نگهداری کنه و ...

- جدایی نادر از سیمین؟

- آره آره، سِپرِیشن ..

پی نوشت: اگه ده درصد چینی‌ها این فیلمو دیده باشن و فقط ده درصد ازین ده درصد ازش خوششون اومده باشه، برای دنیا و اخرت اصغر فرهادی بسه!

- قولنج فرهنگی

یکی از دانشجوهای ارشدِ اینجا، یه اقای بسیار خوبی هست از مغولستان. چهل و چند ساله که با همسر و دو تا از بچه‌هاش اکیتا هستن. دیروز تو سمینار هفتگی گفت: "فردا ناهار همه مهمون من هستن!"

امروز بنده‌ی خدا خانومش برای بیش از بیست و پنج نفر دانشجوها و اساتید گروه، ناهار مغولستانی پخته بود. 

از خوردن که فارغ شدیم گفتم:

- مناسبتشو توضیح می‌دی؟

- روز استقلال مغولستان، سالروز تولد چنگیزخان هم دو روز پیش بود، اونم هست!

برای لحظاتی دچار قولنج فرهنگی شدم خلاصه.

- فوتبالیستا

این کارتون سوباسا خیلی هم تخیلی نبوده ...

این عکس رو امروز صبح گرفتم، بارش برف به حدی شدید بود که من چند متر جلوتر از خودم رو نمی‌تونستم بیینم! اون وقت اینا ... 

احتمالا تو غروب‌های تابستون که بریم کنار دریا می‌بینیم یکی تنها داره تو امواج خروشان تمرین می‌کنه، اخرشم توپ رو شوت می‌کنه به سمت عقابی که در حال پروازه! اون بیچاره هم بین زمین و آسمون کُتلِت می‌شه سقوط می‌کنه! 

- ژاپنی‌های سختکوش

دانشجوی پُست دکترا: استاد فلانی (ژاپنی) همونیه که صبح از هفت میاد و تا دوازده شب هست تو دانشکده، شنبه یک‌شنبه‌هام میاد.

من: مجرده؟! 

- نه، ولی تنها زندگی می‌کنه، خونش چسبیده به دانشگاهه تقریبا، راحت رفت و آمد می‌کنه.

- پس مثل استاد من خانواده‌ش تو یه شهر دیگه هستن ...

- نه، زن و بچه هاش مرکز شهر هستن! 

پی نوشت: فاصله دانشگاه تا مرکز شهر پیاده بری نیم ساعته!!!

هارد وُرکینگ هم حدی داره خو ...

- مکا لنگز

بازی محلی دانشکده مهندسی مکانیک دانشگاه تهران (مِکا لِنْگْز)، جهانی شد! (با تقریب مهندسی البته!) 

از روزی که ما اومدیم اینجا، تلاش کردیم بازی های مکانیکی و گروه کوهی رو بین دوستان اینور رواج بدیم! خوشبختانه تو این کمپ دو روزه که حدود ٩٠ نفر از دانشجوهای ٣ دانشگاه و از ١٢-١٠ ملیت مختلف حضور داشتن، من و سه تا از دوستان به عنوان گِیم مَستر انتخاب شدیم و این بازی رو معرفی و انجام دادیم که کلی استقبال شد!

خلاصه اگه دیدین تو تاج محل، رو دیوار چین، گلدن گیت، سواحل بالی، خیابان‌های شلوغ مانیل یا توکیو یا هرجای دیگه‌ای، یه عده‌ای وایسادن دارن مِکا لِنگز بازی می‌کنن، خیلی تعجب نکنید!  

به امید روزی که این میراث مکانیک رو به ثبت یونسکو برسونیم!  

پی نوشت: این تنها عکسیه که فرصت شد بگیرم، خیلی گویا نیست، کیفیتشم ... ایشالا دفه بعد عکسای بهتر ... 

- لغات کلیدی برای دوستان وطنی! 

اُتوسان: پدر

اُکااسان: مادر

اُنیی سان: برادر

اُنه سان: خواهر

یامامادا سِن سه: استاد یامامادا

- در سرزمین چشم‌بادامی‌ها

تَنگ چشمی عیب نیست! تَنگ نَظَری عیبه!

...

از افاضات اول صبحی در سرزمین چشم بادامی ها! 

پی نوشت: یا رب، نَظَرِ تو برنگردد ...

- بَرَه

این "بَرَه" گفتن (با لحن فامیل دور) حتی وقتی دوستای ژاپنی یا بقیه ی خارجی ها آدمو صدا می کنن از دهنمون نمی افته چرا؟! سه ماه شد ما اینجاییم!

هربار هم بعدِ بَرَه گفتن باید توضیح بدی اینی که از دهنت در رفته چی بود! 

- مکالمه‌ی اساتید دانشگاهی در ژاپن

مکالمه‌ی دو استاد بعد از شام فارغ‌التحصیلی بچه های لیسانس و ارشد، بعد ازینکه اون یکی استاد (٤٤ ساله، ژاپنی) رو جلو در خونه ش پیاده کردیم:

استاد اولی (٣٨ ساله، غیرژاپنی): استاد فلانی امروز خیلی سرحال نبود، درسته؟ 

استاد دومی (٥٢ ساله، ژاپنی): آره، اختلاف سنی ش با دانشجوها زیاد شده، اگه ده سال پیش بود نمی ذاشتن بعد شام برگرده خونه، حتما می بردنش بار برای پارتی خودمونی ...

- شمام انگار خیلی سرحال نبودی ها؟

- آره، منم موقعی که استاد شدم مث برادر دانشجوها بودم، الان از والدینشون هم بزرگترم، مثل قدیما راحت نیستن با من دیگه ...

شب شمع های یخی

حیاط دانشگاهمون

- ژاپنی‌های سخت‌کوش-2

اون لبخند و برق شادی که تو چشمای ژاپنی ها می بینی وقتی به عنوان دوست یا همکلاسی بهشون می گی: "یو وُرکد سو هارد تودِی، پلیز گو بَک هوم اَند رِست" رو در هیچ موقعیت دیگه ای نمی شه دید! خیلی علاقه مند هستن سخت کوشی شون نمود داشته باشه پیش سایرین!

اگر با یک دانشگاه یا شرکت ژاپنی همکاری داشتین حتما امتحان کنید!

-  I came to get married!

Today, I made a funny mistake in Japanese final oral exam! Hirata Sense asked me: why did you come to Japan?

I wanted to say: "kenkyou shi ni kimashita" I came to do research.

But instead of that, I said "kekkon shi ni kimashita" I came to get married! 

Hirata Sense's face was exactly confused!


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۵۶
پیمان ..

همین الان نشستم یک بار دیگر 10دقیقه‌ی آخر فیلم را دوباره نگاه کردم. 10دقیقه‌ی آخر فیلم اوجش است. آن‌جایی که میسون از مادرش خداحافظی می‌کند تا به دانشگاه برود. دارد از او و خانواده جدا می‌شود و برای همیشه می‌رود. همان جایی که مادرش می‌زند زیر گریه که من برای‌تان زحمت کشیدم. چند بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم و تمام سعیم را کردم که شما بزرگ شوید. و حالا همه چیز تمام شده. تو داری می‌روی و من باید بمیرم. در تنهایی خودم بمیرم. همان‌ صحنه‌ی خداحافظی تلخ با مادرش و بعد... جاده. یک جاده‌ی خلوت و او که دارد تنهایی رانندگی می‌کند. و آهنگی که فوق‌العاده‌ست. خیال‌انگیز است... او تنهایی دارد رانندگی می‌کند. حالا راهش را پیدا کرده. زده به جاده تا به دانشگاه برود و زندگی جدید را شروع کند. به دانشگاه می‌رسد. دوست جدید پیدا می‌کند. بهش می‌گوید برویم مراسم معارفه‌ی سال‌ اولی‌ها؟ و جوابی که می‌شنود: نه. جمع کن این بچه‌بازی‌ها را. بیا برویم به کوه تا غروب خورشید را تماشا کنیم. به جای مراسم معارفه روز اول دانشگاه می‌زنند به کوه و رهایی و زیبایی... 

فیلم با نگاه‌های دزدکی آن دختره و میسون به همدیگر که رو به خورشید نشسته‌اند و دارند درباره‌ی لحظه و غرق شدن در لحظه صحبت می‌کنند تمام می‌شود. همدیگر را نمی‌بوسند. همدیگر را بغل نمی‌کنند. ازین گند و گه‌کاری‌های هالیوودی نمی‌کنند. ولی بودن را با تمام قدرت به تو نشان می‌دهند و فیلم تمام می‌شود. و وقتی تمام می‌شود یک نفس عمیق می‌کشی. یک نفس عمیق از دیدن سیر بزرگ شدن آدمی. گذر از کودکی تا 18سالگی. با همه‌ی فراز و فرودها و بحران‌های نوجوانی. توی ذهنت اول فیلم را به یاد می‌آوری. میسونی که 6ساله بود با تمام خیال‌بازی‌های کودکی اش و آخر فیلم... اه... چه‌قدر زندگی چیز غریبی است.

کاری به حواشی فیلم و این که ساختن این فیلم 12سال طول کشیده ندارم. این که کارگردان با صبر و حوصله بزرگ شدن میسون را دنبال کرده و حس زمانی که در فیلم جاری است در حین ساخت فیلم هم جاری بوده یک چیز دیگر است. من با خود فیلم حال کردم. به نظرم سخت‌ترین نوع درام، به صحنه کشیدن نوجوانی است. این که تو بتوانی نوجوانی را روایت کنی و تازه به طرزی خیال‌انگیز ولی واقعی آن را روایت کنی فقط می‌تواند کار کارگردانی به نام ریچارد لینکلیتر باشد.

بار چهارم بود که ریچارد لینکلیتر برای من یک رویای تا ابد شیرین را ساخت. سه‌گانه‌ی پیش از طلوع و پیش از غروب و پیش از نیمه‌شب. و حالا پسرانگی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۸
پیمان ..

آخرش فقط چند تا چیز ته‌نشین می‌شود. ممکن است هزاران تصویر در تو بچرخند و هم بخورند. ولی از این هزاران تصویر فقط چند تا چیز است که می‌مانند. سنگین‌تر می‌شوند و ته‌نشین می‌شوند. سفرهای آدمی را می‌گویم. هزاران چیز تازه‌ای را که می‌بیند. نمی‌دانم به چه چیزی بستگی دارد. ولی این چیزهای سنگین ته‌نشین‌شونده، این گنج‌های گران‌قیمت هر سفر همیشه محدودند.

(بی‌ربط: دیروز توی مترو خوابیده بودم. خسته می‌شوم. هیچ کاری که بگویم کار است انجام نمی‌دهم. ولی خسته می‌شوم و کتابم را که دست می‌گیرم، به صفحه‌ی دوم نرسیده می‌خوابم. همان‌جا وسط هیاهوی دست‌‌فروش‌های مترو و مسافرها. دیروز خوابیده بودم که با صدای جیغی و ویغی زنانه بیدار شدم. چشم که باز کردم دیدم به ایستگاه‌های پایانی داریم نزدیک می‌شویم و مردها لب مرز زنانه مردانه تجمع کرده‌اند و دارند توی زنانه را نگاه می‌کنند. و صدای داد و قال زنی و بگو مگوی مردی می‌آمد. مرد می‌گفت پیاد شو و زن پیاده نمی‌شد. به دور و بری‌ها نگاه کردم که قضیه چیه؟ خواهری توی زنانه روسری‌اش را برداشته بود و برادری از توی مردانه صدایش کرده بود که روسری‌ات را بگذار. و خواهر به تریج ساپورتش برخورده بود و مترو را روی سرش گذاشته بود. داد زد: اصلا این‌جا قسمت زنونه‌ست و من دوست دارم توش لخت بگردم. به تو ربطی نداره.

کل مردها زدند زیر خنده. خانمه قاطی قاطی بود. اما از خانمه جالب‌تر بغل‌دستی سمت راست من بود. هندزفری به گوشش بود. یک لحظه موبایلش را روشن کرد تا آهنگ را تنظیم کند. دیدم دارد به یک فیلم سخنرانی گوش می‌دهد. بی‌خیال دنیا و جیغ و ویغ دختره که دلش لخت شدن می‌خواست، به سخنرانی آقا گوش می‌داد...)

امشب ساکت بودم. نمی‌توانستم حرف بزنم. حرفی نداشتم بزنم. اگر قرار بر حرف‌های نومیدانه بود من از همه‌شان حق نومیدی‌ و فاز منفی‌ام بیشتر بود. سعی می‌کردم که فاز مثبت بدهم. اما انگارشان نبود. در حسرت گذشته بودند و تف و لعنت به خودشان که نکرده‌اند و هم من و هم خودشان می‌دانستند که عرضه‌اش را نداشته‌اند و نمی‌دانستم چرا دوست نداشتند بپذیرند. و من ساکت بودم. هیچ نمی‌گفتم. هیچ نمی‌توانم بگویم. نومیدی فراتر از تحمل من است. چیزهایی هست که نمی‌توانم تحمل‌شان کنم. نحیف‌تر ازین حرف‌هام که بتوانم این حجم از نومیدی را به دوش بکشم. 

ولی فقط این‌جا نبود. من روز به روز دارم ساکت‌تر می‌شوم...

چند تا چیز بود که در من ته‌نشین شده. بعد از 1 هفته ته‌نشین شده. آتش یکیش بود. آتش آتشکده‌ی زرتشتیان یزد. آتشی که 1500 سال بود خاموش نشده بود. از آتشکده‌ای در لارستان به عقدا برده شده بود. از عقدا به اردکان رفته بود. و از اردکان به یزد آمده بود. آتشی فروزان و مقدس که هیچ‌گاه خاکستر نشده بود. نه به شیر گاز و پیت نفت وصل نبود. آتش از کُنده‌ی درخت بود. کنده‌ای که در طول این 1500سال بارها و بارها نو شده بود. آدم‌هایی با تمام وجود سعی کرده بودند به هر طریقی که شده نگذارند این آتش خاموش شود. نگذاشته بودند این آتش سرد شود. 

چیزی که آتش را برایم سنگین کرد، شب آخر بود. شبی که در کویر بودیم و کنده‌ها را جمع کرده بودیم و آتش درست کرده بودیم. چند تا کنده را با خودمان آورده بودیم و چند تا را هم کنار جاده‌ی خاکی گذاشته بودیم. کنده‌ها سنگین بودند. آن شب، آتش ما را دور هم جمع کرد. نیمه‌های شب بود که کنده‌ی آخر داشت رو به زغال شدن می‌رفت. با صادق بلند شدیم رفتیم تا کنده‌ی کنار جاده را هم بیاوریم. با والذاریاتی کنده را آوردیم و تا صبح آتش را روشن نگه داشتیم. سخت بود. ولی توانستیم که آتش را برای یک شب تا صبح فروزان نگه داریم. 

خاموش کردن آتش کاری نداشت. یک بطری آب رویش ریختیم و خاموش شد. ولی فروزان نگه داشتنش بود که کار بود.

آدم نباید بگذارد آتش‌های درونش خاموش شوند. به هر زحمتی که شده باید کنده‌ها را جمع کند و برای آتش سوخت فراهم کند تا آتش و گرمای درون از بین نرود. آخرش، به این که زود آتشت را خاموش کرده‌ای جایزه نمی‌دهند. چیزی که معنا می‌دهد، چیزی که قدسی و فرازمینی می‌شود آتشی‌ست که روشن مانده...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۲۰
پیمان ..

اولین باری بود که به ارتفاع بالای ۴۰۰۰ می‌رسیدم و باد ۷۰کیلومتر بر ساعت من را همچو پر کاه این سو و آن سو پرت می‌کرد. و اولین بار بود که در سرمای لخت منفی ۵درجه در امان کیسه خواب می‌خوابیدم. ولی هنوز ۱ روز نگذشته دلم برای بادام‌هایی که از درخت‌های روستای پای کوه می‌چیدیم و می‌شکستیم و می‌خوردیم، برای ماست و خیاری که کنار جاده درست کردیم و به عنوان ناهار خوردیم، دلم برای املتی که روی تخت‌های خوابگاه ۱۰ نفره دور هم زدیم، دلم برای سرمای استخوان سوز سحر روز چهارشنبه که کورمال کورمال یال کوه‌ها را می‌گرفتیم و قرچ قرچ برف را زیر پا خرد می‌کردیم و جاهای یخ زده مثل چی سُر می‌خوردیم، دلم برای برای بچه‌هایی که از خاکی و گلی شدن ترسی نداشتند تنگ شده... به تهران که رسیدم ساعت 3:30 صبح بود. تهران بعد از یک باران شبانگاهی لطیف و خلوت و شفاف بود. ولی بیش از حد رنگی و دوست نداشتنی بود...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۱۷
پیمان ..

حمید گفت دیگه مثل سابق وبلاگ نمی‌نویسی. گفتم از مشکلات تکراری خودم خسته شدم. از تکرار شدن مشکلات و واکنش‌های خودم خسته شدم. راستش دیگر حال غر زدن هم ندارم. نه که حالش را نداشته باشم... یک حالت یُبسی به شخمم دارم. من آن خانمه را که هر شب ساعت ۲۰ کانال ۶ اخبار می‌گوید دوست دارم. صدایش خوب است. بر و رو و قد و بالایش را هم دوست دارم. بیش از همه‌ی این‌ها طرز اخبار گفتنش را دوست دارم. وقتی اخبار قاضی القضات شهر را می‌خواند که در مورد هر چیز این عالم اظهار نظر کرده به غیر از عدالت در شهری که قاضی القضاتش خودش است از خواندن این خبر لذت نمی‌برد. خیلی به شخمم اخبار می‌گوید و این طرز اخبار گفتنش را دوست دارم. مثل اخبارگوهای ۲۰: ۳۰ نیست که از جر دادن روح و روان آدم لذت می‌برند. هیچی دیگر. الان غرم را زدم. چیزی درست شد؟ من خالی شدم؟ نه. تنگ حوصله‌تر و سنگ‌تر ازین حرف‌ها شده‌ام. 
الان که دارم این را می‌نویسم اولین نوشته در هفتمین سال وبلاگ نوشتن است. نوشته‌ای که خوانده شود ارزش دارد. یعنی ارزشش را دارد. ولی بین نویسنده و خواننده چهار نوع رابطه وجود دارد: ۱- تو از چیزی می‌نویسی که هم خودت آن را تجربه کرده‌ای و هم کسی که دارد نوشته را می‌خواند. ۲- تو از چیزی می‌نویسی که خودت آن را تجربه کرده‌ای ولی کسی که می‌خواند نه. ۳- تو از چیزی می‌نویسی که خودت تجربه نکرده‌ای ولی خواننده‌ات چرا، تجربه کرده. ۴- تو از چیزی می‌نویسی که نه خودت تجربه کرده‌ای و نه خواننده‌ات. 
وبلاگ نوشتن دو نوع اول است. یعنی نوع دومش لذت بخش‌تر است. به رخ کشیدن است. نوچ نوچ کردن و دلت بسوزه من دارم تو نداری است. لذت دانستن است. اگر وبلاگت پرخواننده باشد نوع اول هم با نظربازی‌های اهلش شیرین می‌شود. ولی از من بپرسی ته لذت نوشتن دو نوع آخر است. یعنی انتهای لذت نوع آخر نوشتن است. کشف و شهود در نوع آخر است. اینکه تو بتوانی از نوع آخر بنویسی و خوب هم بنویسی است ارزشش را دارد. لذتش را دارد. بدی‌اش این است که باید تنهایی به کشف و شهود برسی و تا به کشف و شهودش نرسی نمی‌توانی نوشته‌ات را با خواننده‌ای قسمت کنی ولی وقتی به جایی می‌رسی که بتوانی.... آرزوی این نوع نوشتن را دارم. 
باید سوراخش را پیدا کنی. آلمان توی جام جهانی، آن بازی به یادماندنی با برزیل، سوراخش را پیدا کرده بود. وقتی سوراخ را پیدا کردی کار تمام است. این قدر از آن سوراخ استفاده می‌کنی تا دیوار روبه رویت شکاف بخورد و بریزد. آلمان سوراخ را پیدا کرد و آن قدر با آن ور رفت تا برزیل فرو ریخت. با خاک یکسان شد. 
این ترم که تمام شد زیاد توی مقاله‌های علمی این طرف و آن طرف می‌گشتم. گه‌گاه با مقاله‌ای برمی خوردم که موضوع خوبی داشت. نویسنده‌اش یادم می‌ماند. بعد می‌رفتم موضوعات مرتبط را پیدا می‌کردم و جست‌و‌جو می‌کردم و می‌دیدم‌‌ همان نویسنده در موضوعات نزدیک هم پی در پی مقاله نوشته و هی رتبه و اعتبار برای خودش کسب کرده. همچین آدم‌هایی سوراخ را پیدا کرده‌اند. 
لازم نیست جامع الاطراف باشی. لازم نیست همه چیز را بدانی. لازم نیست خودت را برای دانستن هلاک کنی. فقط باید سوراخ را پیدا کنی و بعد دیوار‌ها را از هم بپاشانی... منتها پیدا کردن سوراخ... 
کتاب‌هایی که توی مترو خواندم؟ یک مدی تازگی‌ها بین ناشرهای درست و درمان راه افتاده که خیلی بد است: چاپ کتاب‌های خیلی لاغر. کتاب‌هایی که از شدت لاغری حتا اسم جزوه هم لایقشان نیست. مثلا نشر نیلوفر کتاب «در ستایش بطالت» را چاپ زده که ۵۰ صفحه هم نیست. یا من کتاب «جنبش تسخیر، اشغال وال استریت» را خواندم. نوشته‌ی نوام چامسکی، نشر مرکز. ۹۰ صفحه بود و مجموعه مصاحبه‌های چامسکی درباره‌ی جنبش تسخیر. لاغر بود. ارزان بود. ولی کتاب نبود. یک جزوه بود. هیچ گونه اطلاعات اضافه‌ای هم در مورد جنبش تسخیر وال استریت به آدم اضافه نمی‌کرد. ۵۸۰۰تومان گه شد. کتاب «میرزاده‌ی عشقی» محمد قائد هم هست. فکر می‌کردم در ستایش عشقی باشد، ولی کتاب ضد اسطوره است. خوب است. محمد قائد خوب می‌نویسد. ازش راضی‌ام. کتاب «صد میدان» یوریک کریم مسیحی را هم خریدم. به خاطر عنوان فرعی کتاب: ۱۰۰داستان از ۱۰۰میدان نارمک. هر چه باشد من بچه‌ی شرق تهرانم! خوراک مترو است. چون قصه‌ی هر میدان ۴-۵صفحه بیشتر نیست. ولی خب، از ۵تا میدانی که تا الان خوانده‌ام فقط ۱ میدان قصه‌ی خوبی داشته و بقیه‌ی میدان‌ها نوشته‌هایی به غایت ابتدایی بوده‌اند... 
این ویدئوی این بالا؟ ربطی ندارد. همین جوری خوشم آمد. ربط بخواهی بدهی هم می‌شود ربطی پیدا کرد. این ۲ تا خوب بلدند سوراخ‌ها را پیدا کنند. نوربالا و بوق کار آدم‌های بی‌عرضه ای است که ادای باعرضه ها را می خواهند دربیاورند. لایی کشیدن بی‌مزاحمت کار آدم‌هایی است که بلدند سوراخ را پیدا کنند و خب، راستش کار هر کسی هم نیست...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۱
پیمان ..