سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

سعی کن

سپهرداد

دارم نگاه می‌کنم. و چیز‌ها در من می‌روید. در این روز ابری چه روشنم و چه تاریک. همه‌ی رودهای جهان و همه‌ی فاضلاب‌های جهان به من می‌ریزد. به من که با هیچ پر می‌شوم. خاک انباشته از حقیقت است. دیگر چشم‌های من جا ندارد... چشم‌های ما کوچک نیست. زیبایی و زشتی کرانه ندارند...
@
قبل‌ها زیر عنوان وبلاگ می‌نوشتم: «می‌نویسم، پس بیشتر هستم». روزگاری بود که بودن و بیشتر بودن را خیلی دوست می‌داشتم. ولی گذشت. حقیقت عظیم لاتفاوت بودن بودنم و نبودنم من را به ولایت هوا فرستاد. اینکه حالا باز هم دارم می‌نویسم دیگر نه برای بودن و نه برای بیشتر بودن بلکه فقط برای عادت است.
@
ما همانی می‌شویم که پی در پی تکرار می‌کنیم؛ بنابراین فضیلت فعل نیست عادت است.
@
پیاده روی را دوست دارم. آدم‌ها را دوست دارم. برای خودم قانون‌های الکی ساختن را دوست دارم و به طرز غم انگیزی معمولی هستم...
@
جاده. مسافر. سربازِ پنج صبح. دانشجوی ترم صفری. دختری که چشم هایش نمی درخشد. اندوه. نفرت. عشق. از همین‌ها...
@@@
هیچ گونه ثباتی در موضوعات و سبک نوشته‌های این وبلاگ وجود ندارد.
@@@
ایمیل: peyman_hagh47@yahoo.com
کانال تلگرام: https://t.me/sepehrdad_channel

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

۲۰ مطلب با موضوع «دنیای قشنگ نو» ثبت شده است

مکنزی

من ارادتمند مکنزی‌ام. ‏

این‌که یک شرکت ارائه‌ی خدمات محتوایی و مشاوره‌های مدیریتی 11 هزار نفر پرسنل داشته ‏باشد آدم را به هیجان می‌اندازد. ‏وقتی گزارش‌های ساده ولی پرمحتوای این موسسه‌ی مطالعاتی حالا بین المللی را می‌خوانم کیفور ‏می‌شوم. حس می‌کنم از فردای جهان خبر دارم. یکی از 13 مقاله‌ی مرجع پایان‌نامه‌ام هم حاصل ‏کار همین مکنزی بود و چه‌قدر برایم الهام‌بخش بود. بعد که مشتری سایتش هم شدم هیچ وقت ‏از ایمیل‌های تبلیغاتی‌اش توی ایمیلم حس بد پیدا نکردم.‏

همین امشب ارادتم به مکنزی فزون‌تر شد. ‏

سر همین عکس بالا. دیگر توی متن‌های انگلیسی جا افتاده که به خلیج فارس بگویند خلیج عربی. ‏یکهو توی گزارش جدیدی از مکنزی عبارت خلیج فارس را که می‌بینی، حس وطن‌پرستی با ‏همه‌ی حماقتش به طرز شیرینی‌ ورقلمبیده می‌شود. به خصوص که بروی توی منبع همین عبارت و ‏ببینی که توی منبع هم گفته‌اند خلیج عربی...‏!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۱
پیمان ..

اسنپ

‏1-‏ خیلی وقت‌ها الکی اپلیکیشن اسنپ را باز می‌کنم. درخواست می‌کند که جی‌پی‌است را روشن کنم تا بفهمم کجای ‏شهری؟ با کمال میل قبول می‌کنم. بعد از چند لحظه ابر مبدا روی محلی قرار می‌گیرد که هستم. عموما خانه. بعد ‏نگاه می‌کنم به تعداد اسنپ‌هایی که دور و برم هستند. به ماشین‌هایی که همین دور و بر پارک‌اند یا در حال رفتن و ‏آمدن‌اند. ماشین‌هایی که آماده‌اند تا مقصدم را مشخص کنم و بیایند دنبالم و من را برسانند به جایی که می‌خواهم. ‏با قیمتی کمتر از قیمت آژانس‌ها و تاکسی‌های دربستی. آدم‌هایی که مثل خودم هستند. ساعت‌های مختلف روز ‏امتحان می‌کنم. الان که صبح است، آن ماشینه دارد از چهارراه بالای خانه‌مان دور می‌شود. مسافری را سوار کرده؟ ‏یا که دارد دور دور می‌کند تا آدمی در نقطه‌ای از شهر درخواست ماشین کند و از شانسش او در نزدیک‌ترین محل ‏به آن نقطه باشد؟ تعداد زیادی ماشین در کوچه‌های و خیابان‌های اطراف‌اند. ولی فقط 8-9 تای‌شان برچسب ‏دارند. برچسبی به اسم اسنپ. برچسبی که در واقعیت مشخص نیست. از روی قیافه‌ی ماشین‌ها در خیابان نمی‌شود ‏فهمیدشان. فقط روی نقشه‌ی اپلیکیشن معلوم است. برچسبی که به واسطه‌ی اپلیکیشن به خدمتی واقعی تبدیل ‏می‌شود. نیمه شب هم حداقل 6 اسنپ در حدود خانه‌مان هستند. تا به صبح آماده‌ی مسافر سوار کردن‌اند...‏

‏2-‏ شرکت ‏MTN‏ 20 میلیون یورو برای توسعه‌ی اپلیکیشن اسنپ در سایر شهرهای ایران سرمایه‌گذاری کرد. ‏اپلیکیشنی که فقط در تهران قابل کاربرد بود و 10 هزار راننده و 100 ها هزار مسافر را به هم متصل کرده بود ‏حالا با این سرمایه‌گذاری عظیم می‌رود که در شهرهای دیگر ایران هم قابل اجرا بشود. ‏

خبرش برایم جذاب و خوشحال‌کننده بود. ساز و کار اسنپ جذاب و جالب است. هم از طرف عرضه‌کننده‌های ‏خدمت. همه‌ی کسانی که ماشین زیر پای‌شان است می‌توانند به عنوان راننده در اسنپ درخواست همکاری کنند و ‏به کار مشغول شوند. از آن طرف هم متقاضیان خدمت خیلی به نفع‌شان شده است. در سریع‌ترین زمان ممکن به ‏ارزان‌ترین قیمت به هدف‌شان می‌رسند. این وسط واسطه‌ای به نام آژانس و کمیسیون بالا و دفتر و دستک و مکان ‏خواب برای راننده‌ها و... حذف شده است. حالا دیگر می‌شود گفت سریال آژانس دوستی باید در باب شغلی ‏مربوط به موزه‌ها باشد. تخریبگر بودن نوآوری همین است. ولی چاره‌ی کار مبارزه با آن نیست. ‏

البته از جنبه‌های دیگر هم قابل فکر است. اکثر عرضه‌کنندگان خدمت در اسنپ از ماشین شخصی استفاده می‌کنند. ‏این برای شرکت‌های بیمه خبر خوبی نیست. چون میزان استفاده از یک ماشین برای مصارف شخصی با استفاده از ‏آن به عنوان وسیله‌ی حمل و نقل مسافر خیلی فرق می‌کند. ریسک شرکت‌های بیمه بالا می‌رود. ولی خب... ‏شرکت‌های بیمه در ایران آن قدر عقب مانده هستند که روال قبلی خودشان برای جبران ضرر را ادامه خواهند داد: ‏کم‌فروشی: ندادن خسارت به اندازه‌ی واقعی آن. ‏

‏3-‏ کمی جست و جو که کردم دیگر ایده‌ی اسنپ جدید نیست. اوبر... اصل ایده مال آن‌هاست:‏

‏«اوبر‎ ‎یک سرویس هم‌سفری آنلاین مستقر در‎ ‎سان فرانسیسکو‎ ‎است. اپلیکیشن‎ ‎تلفن هوشمند‎ ‎به طور خودکار ‏مسافرین را با نزدیک‌ترین راننده مرتبط می‌سازد و موقعیت مسافر را به راننده می‌فرستد. مشتریان از طریق اپ ‏تلفن تقاضای سواری کرده و موقعیت راننده‌ی خود را ردیابی می‌کنند. رانندگان اوبر از خودروی شخصی خود ‏استفاده می‌کنند. این سرویس در اوت ۲۰۱۶ در ۶۶ کشور و ۵۰۷ شهر در سطح جهان در دسترس است. اپ اوبر ‏به طور خودکار کرایه را محاسبه کرده و پرداختی را به راننده منتقل می‌کند. با افزایش محبوبیت شرکت‌هایی چون ‏اوبر، بسیاری از شرکت‌های دیگر مدل کسب و کار آن را تکرار کرده و این روند به «اوبری سازی» مشهور شده ‏است. در بسیاری جاها آنان مورد حملات شدید صنعت تاکسیرانی قرار گرفته‌اند که آنان را به عملیات تاکسیرانی ‏غیرقانونی، پایین آوردن قیمت و خدمات ناایمن متهم می‌کنند‎.‎‏»‏

در حقیقت اسنپ هم یک اوبری سازی است.‏

اپلیکیشن دیگری وجود دارد به اسم ایر بی‌ ان‌ بی (‏Air BNB‏). مشابه اوبر، فقط در زمینه‌ی خانه و اتاق. مردم ‏اتاق‌های اضافی خانه‌شان، یا طبقات اضافه‌ی خانه‌شان را اجاره می‌دهند. کسانی که قصد اقامت چند ساعته یا چند ‏روزه یا چند ماهه دارند دیگر نیاز ندارند که به هتل‌ها و متل‌ها بروند و پول‌های سرسام‌آور بابت هزینه‌ی اقامت ‏بدهند. به هر شهری که رسیدند می‌توانند اتاق‌های اضافی را پیدا کنند و درخواست اقامت بدهند. صاحب‌خانه هم ‏با توجه به مشخصات پروفایل درخواست‌کننده اگر خوشش بیاید قبول می‌کند. ایر بی ان بی در حال حاضر ‏‏800،000 مکان فهرست شده در 33،000 شهر و 192 کشور دارد.‏

جالب این جاست که مشابه اپلیکیشن ایر بی ان بی را یک شرکت سویسی در ایران اجرا کرده است: ارینت استی ‏‏(‏Orient Stay‏). فقط بدی اش این است که برای توریست‌های خارجی است و اپلیکیشن و سایت برای توریسم ‏ایرانی نه مجوز گرفته و نه طراحی شده. (می‌شود دور زد... اگر صاحب‌خانه آدم مهمان‌نوازی باشد می‌شود از طریق ‏همین سایت باهاش تماس گرفت و اجاره کرد. متن‌ها انگلیسی  است. وگرنه بازار بازار ایران است دیگر.)‏

تسک ربیت‎ ‎‏ (‏TaskRabbit‏) هم اپلیکیشن مشابهی است برای دریافت خدمات خانه‌داری و اسباب‌کشی و تمیز ‏کردن خانه و خریدهای خرد و کارهای یدی. (این را توی ایران هنوز ندیده‌ام یا خبر ندارم از حضورش... هنوز ‏شیوه‌ برای کارهای خدماتی تبلیغات کاغذی و تراکت انداختن در آپارتمان‌ها و آگهی‌های روزنامه برای است... در ‏حالی‌که خدمت‌دهندگان داوطلب خیلی می‌توانند بازدهی بیشتری داشته باشند...)‏

یکی از بدبختی‌ها در ایران نبود مکان برای کارهای گروهی کوتاه مدت است. مثلا دانشجویی و عضو یک گروه ‏‏3-4 نفره تا پروژه‌ای را به انجام برسانید. اگر جنس مخالف در بین‌تان باشد باید عزای مکان بگیرید. در دانشگاه ‏به جز حیاط و فضای باز هیچ مکان مشترک دیگری در اختیارتان قرار ندارد. کتابخانه؟ تفکیک جنسیتی است. بعد ‏مگر می‌شود توی کتابخانه هم‌فکری کرد؟ اتاق‌های مطالعه؟ تفکیک جنسیتی است. فقط هم‌جنس می‌توانید. آن‌ ‏هم همیشه پر است. کافه؟ لعنت به کافه‌های تنگ و تاریک و دودآلود پرسر و صدا. توی کافه‌ها که نمی‌شود ‏تمرکز کرد برای انجام کار. پارک؟ هزار نفر رفت و آمد می‌کنند. خانه؟ اگر خانه داشتیم که در به در مکان ‏نبودیم. یا مثلا قرارهای کاری. جلسات کاری کوتاه مدت. واقعا برای این جور جلسات مکان دردسر است. یک ‏اتاق شیشه‌ای که بشود تویش روی کار و پروژه برای چند ساعت تمرکز کرد. یک اتاق کوچک و ساده که بشود ‏با کم‌ترین هزینه یک جلسه‌ی کاری برگزار کرد. یا مثلا برای مدت یک هفته یا یک ماه برای انجام کاری ‏پروژه‌ای آن را اجاره کرد. و این دقیقا همان چیزی است که اپلیکیشن ‏ShareDesk‏  فراهم می‌کند. اجاره‌ی مکان ‏برای جلسه و قرار کاری... (این هم توی ایران هنوز راه نیفتاده...)‏

‏4-‏ مجموعه‌ی این اپلیکیشن‌ها و پلتفرم‌ها بازارهای جدیدی را ایجاد کرده‌اند. بازارهایی که یک گرایش جدید در ‏اقتصاد را به وجود آورده به اسم «اقتصاد اشتراک گذاری»... ‏

ایران به لطف تحریم‌ها در این زمینه همگام با جهان پیشرفت کرده است. مشابه ای بی و کریگزلیست ما در ‏ایران دیوار و شیپور را داریم. با همان امکانات و همان هوشمندی‌ها. مشابه اوبر، اسنپ را داریم و... ولی نکته‌ی ‏عجیب این است که در ایران هیچ مطالعه‌ای روی اقتصاد به اشتراک‌گذاری صورت نگرفته است. بررسی ساز و کار ‏و مکانیسم‌های درآمدی اسنپ هنوز مورد بررسی قرار نگرفته است. حالا داده‌کاوی و هزاران نوع حقیقتی که ‏می‌شود از طریق داده‌های بی‌شمار اسنپ و شیپور و دیوار کشف کرد به کنار.... ‏

اقتصاد اشتراک‌گذاری یک گرایش جدید در علم اقتصاد است. یکی از آخرین کتاب‌هایی که در این زمینه چاپ ‏شده محصول انتشارات دانشگاه ام آی تی است: اقتصاد اشتراک‌گذاری. پایان استخدام و ظهور سرمایه‌داری مردم‌ ‏محور. نوشته‌ی آرن سانداراراجان. چاپ 2016.‏

در مورد اقتصاد اشتراک‌گذاری به زبان انگلیسی بیش از 2600 کتاب و 200،000 مقاله نوشته شده است. (به ‏فارسی هنوز هیچ کتاب و مقاله‌ای در این زمینه وجود ندارد...)‏

اقتصاد اشتراک‌گذاری از چه حرف می‌زند؟ پیدایش اقتصاد اشتراک‌گذاری از دو دهه قبل شروع شد. زمانی که ‏سایت‌های ای بی و کریگزلیست به راه افتادند. مردم محصولات خودشان را با این سایت‌ها به اشتراک می‌گذاشتند ‏و از طریق فروش محصولات هر دو سود می‌کردند. ولی این درجه‌ی پایینی از اشتراک‌گذاری بود. اقتصاد ‏اشتراک‌گذاری در اصل با ظهور اپلیکیشن‌هایی چون اوبر و ایر بی ان بی معنای واقعی خودش را پیدا کرد.‏

مثلا در مورد اپلیکیشن اسنپ: موتور محرک این اپلیکیشن کسانی هستند که خودروهای خودشان را در اختیار این ‏اپلیکیشن می‌گذارند. در حقیقت اسنپ در استفاده از آن خودرو با آن‌ها شریک می‌شود. بیش از 10 هزار نفر در ‏تهران ماشین‌های شخصی‌شان را با اسنپ به اشتراک گذاشته‌اند تا کسب و کاری تازه شکل بگیرد. ‏

مثلا در مورد سایت ‏Orient Stay‏ کسانی که خانه‌های‌شان در شهرهای مختلف ایران را برای اجاره گذاشته‌اند با ‏آن سایت شریک شده‌اند. دارایی‌های‌شان را به اشتراک گذاشته‌اند...‏

کتاب آقای ساندراراجان یکی از علمی‌ترین کتاب‌ها در مورد اقتصاد اشتراک‌گذاری است که مجموعه‌ای کارهای ‏پژوهشی اساتید اقتصاد، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و علوم کامپیوتر را گرد هم آورده. این کتاب توضیح می‌دهد ‏که چگونه این شاخه‌ی جدید از اقتصاد در حال تغییر دادن زندگی‌ها و ایجاد سیستم‌ها نامتمرکز در جامعه شده ‏است. آقای ساندراراجان به اقتصاد اشتراک‌گذاری خیلی خوش‌بین است. به نظر او این اقتصاد باعث شده تا مردم ‏به گستره‌ی بزرگی از خدمات با سهولت بیشتر دسترسی داشته باشند و از طرف دیگر بتوانند با اشتراک‌گذاری ‏دارایی‌های‌شان بازارهای جدید را شکل بدهند و درآمد بیشتری را کسب کنند و این باعث افزایش عدالت در ‏جامعه می‌شود. یک موضوع مهم در اقتصاد اشتراک‌گذاری که خیلی هم بحث‌برانگیز شده است و آقای ‏ساندراراجان هم به آن پرداخته مساله‌ی تراست است.‏

مفهوم تراست در اقتصاد سرمایه‌داری جدید نیست. چند قرن است که از آن صحبت به میان است. ‏

تراست‎ ‎از اتحاد چند شرکت که کالایی مشابه به هم تولید می‌کنند و سهم عمده‌ای از‎ ‎بازار‎ ‎را در اختیار دارند به ‏وجود می‌آید. تراست سهام شرکت‌هایی که در آن عضو هستند را به صورت امانت نگه می‌دارد، امّا ‏مالکیت‎ ‎سهام‎ ‎برای خود شرکت‌ها باقی می‌ماند. امّا شرکت‌ها استقلال مالی، فنی و بازرگانی خود را از دست می‌دهند ‏و تمام امکانات و قدرت عمل آن‌ها در تراست متمرکز می‌شود. وظیفه اصلی تراست کنترل امور شرکتهای عضو از ‏طریق کنترل آرای سهامداران آن شرکت‌ها، انتصاب مدیران و اعمال نظارت مرکزی بر امور یکایک آن‌ها است، ‏به نحوی که حداکثر سود تراست حاصل شود و در نهایت این سود میان اعضا تقسیم گردد‎.‎

در مورد اقتصاد اشتراک‌گذاری هم مفهوم تراست عینیت پیدا می‌کند. ولی به شکلی دموکراتیک‌تر. اگر در مفهوم ‏کلاسیک تراست شرکت‌های عضو و کوچک بودند که زیرمجموعه‌ی شرکت‌ بزرگ قرار می‌گرفتند، در این‌جا این ‏مردم هستند که با سرمایه‌های‌شان زیرمجموعه‌ی یک اپلیکیشن قرار می‌گیرند. بازی به نظر برنده برنده می‌آید. ‏ولی تراست همیشه با مفهوم انحصارگرایی عجین بوده و بحث‌های مربوط به انحصارگرایی شرکت‌های اپلیکیشن ‏نگرانی‌ها و بحث‌های زیادی را به دنبال داشته است.‏

به نظرم وقتی شرکتی به نام اسنپ با رشد ماهیانه‌ی 100 درصدی در حال رشد است، حتما باید با همان سرعت ‏مباحث علمی و نظری مربوط به آن هم رشد کند... باشد که این کتاب 204 صفحه‌ای هر چه زودتر به فارسی ‏ترجمه شود.‏

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۱
پیمان ..

مجتبی گفت: حاجی شریفو جدی نمی‌گیری‌ها. درس نمی‌خونی‌ها.‏

گفتم: من جدی گرفته بودم. ولی اونا جدی نگرفته‌ن. سال اول 27 واحد پاس کردم. دیدم مسخره بازیه. کوته فکر ی می کنن. نمیذارن برم فلان درسو از یه دانشکده دیگه بردارم. زدم زیرش. رفتم ‏سر کار. تو یه سال گذشته 12 واحد پاس کردم فقط. مونده الان پایان نامه و یه درس دیگه.‏

و شریف را هم فرستاده‌ام به همان درکی که دانشگاه تهران را فرستاده بودم. ‏

برای کار جدیدم باید زیاد چیز میز بخوانم. ربطی هم به تحصیلات گذشته‌ام ندارد. عجیب همین است برایم که همیشه ‏کارهایی می‌آیند به سراغم که ربطی به گذشته‌ام ندارند و باید چیزهای جدید یاد بگیرم. توی پرس و جو از گوگل و ‏رفقایش به یک سایت جالب برخوردم: سایتی که محلی بود برای به اشتراک گذاشتن روایت‌های شکست خوردن طرح‌ها و ‏پروژه‌ها. دسته‌بندی داشت بر اساس نوع  پروژه و دسته‌بندی بر اساس واکنش‌های خوانندگان و نظرهایی که پای هر ‏روایت گذاشته بودند. (خیلی دوست دارم نسخه‌ی فارسی همچه سایتی را ایجاد کنم. و البته دسته‌ی شکست در روابط انسانی ‏را هم اضافه می‌کنم...)‏

شکست‌ها مهم‌ترند. موفقیت برای به به و چه چه و لحظاتی روی سن رفتن و جایزه گرفتن است. شکست روایت غالب ‏کارهای بزرگ است. پی در پی شکست خوردن و یاد گرفتن. یادگرفتن مهم‌ترین نکته‌ی شکست‌ها است. آدم‌هایی که ‏شکست‌های‌شان را فراموش می‌کنند دوست داشتنی نیستند. و آن سایت هم برای به یاد سپری شکست‌ها بود.‏

امبرتو اکو یک مصاحبه‌ای دارد که من دوستش دارم. یک جایی وسط مصاحبه برمی‌گردد می‌گوید ادبیات واقعی درباره ی ‏آدم‌های بازنده است. قالب رمان قالبی ست که بزرگ‌ترین‌هایش همیشه روایتگر آدم‌های شکست‌خورده بوده‌اند. ‏داستایفسکی نویسنده‌ی قرون است. و آدم‌های داستان‌هایش... ادبیات را به خاطر همین همیشه باید جدی گرفت. ‏

یک جای دیگری می‌خواندم که قرن بیستم قرن سازمان‌ها و نهادها بوده. قرن آسمان‌خراش‌هایی که میزبان بوروکراسی ‏وحشتناک سازمان‌ها بوده‌اند. سازمان‌هایی که به زندگی بشریت نظم و ترتیب بخشیدند. تامین نیازهای روزمره‌اش را ‏سرعت دادند. برای آدم‌ها شغل فراهم کردند و پول. اما این سازمان‌ها علی‌رغم همه‌ی بخشندگی و فایده‌شان ویژگی‌هایی ‏داشتند: آدم‌ها را محدود می‌کردند. جلوی پرواز فکرها را می‌گرفتند. آدم‌ها باید در قالب‌هایی که برای‌شان تعریف شده بود ‏کار می‌کردند و پول درمی‌آوردند و ارتقای مقام می‌گرفتند و پول بیشتر درمی‌آورند. و این یعنی این‌که بیشتر آدم‌ها در ‏سازمان‌ها به رضایت شغلی نمی‌رسیدند. بیشتر آدم‌ها حسی از معناداری کارشان نداشتند. یعنی این‌که ذهن‌شان هیچ وقت ‏نمی‌توانست پرواز کند. و بقیه‌ی سیستم‌ها هم سازمانی بودند. مدارس و دانشگاه‌ها طراحی شده بودند که مهندسان و ‏کارمندان و مدیران را برای سازمان‌ها تربیت کنند. در حقیقت دانشگاه‌ محلی بود که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کرد. ‏حالا این کارگر اسمش مهندس باشد یا کارمند یا مدیر یا تکنسین فرقی ندارد...‏

اما قرن بیست و یکم قرن شکست نهاد و سازمان‌های بزرگ است. زمانه‌ای است که بشر به یک رفاه نسبی رسیده، اما گیج ‏می‌زند. رنج بیشتری می‌کشد. وفور نعمت هست، ولی نعمت‌ها دست آدم‌هایی که می‌خواهند نیست. رفاه بیشتر شده، اما ‏امنیت کمتر شده. نیروگاه‌های بزرگ بیشتر شده‌اند و برق و اینترنت در همه جا هست، ولی تاریکی گسترده‌تر شده. مسائل ‏پیچیده شده‌اند. دوربین‌های کنترل سرعت در همه‌ی جاده‌ها هستند. اما تعداد مرگ و میر ناشی از سرعت‌های غیرمجاز ‏بیشتر شده‌اند. مسائل بشری متناقض‌نماتر از هر وقتی به نظر می‌رسند و سازمان‌ها از قضا سرکنگبین صفرا فزود شده‌اند...‏

و توی این هیر و ویری سیستم‌هایی که برای سازمان‌ها کارگر تربیت می‌کردند کارایی خودشان را از دست داده‌اند... در ‏جهان قرن بیست و یکم، سیستم فلان رشته را بخوانی که مهندس فلان بشوی دیگر کارایی ندارد... ‏

حالا روزگار شکست خوردن است. روزگاری است که باید بنشینی برا ی حل فلان چالش تمام راه حل ‌های موجود را ‏دربیاوری و امتحان کنی و تجربه کنی و شکست بخوری و شکست‌ها را مستند کنی. روزگاری است که ممکن است تو هیچ وقت موفق ‏نشوی، اما شکست‌هایت باعث موفقیت کسی دیگر بشود... و چون قرار است کسی دیگر موفق شود تو نباید شکست‌هایت را ‏احتکار کنی...‏ روزگار غریبی ست.

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۵
پیمان ..

‏1- "به کافه پاراگراف خوش آمدید. گروه حاضر که هدفش لذت بردن از کتاب خوب هست قوانینی داره که به سختی پیگیر ‏اجرای اون هستیم و هر گونه تخلف از اون موجب حذف شما دوست عزیز می‌شه.‏

الف.مطالب ارسالی تنها و تنها باید شامل قسمتی از یک کتاب چاپ شده باشه. (نهایتا چند پاراگراف).‏

ب. در صورت علاقه می‌تونید تصویر اون بخش از کتاب رو قرار بدید. (تنها یک تصویر).‏

ج. ....‏"

‏ (متن معرفی گروه تلگرامی کافه پاراگراف)‏

‏2- "بن ورشبو، از موسسه‌ی آینده‌ی کتاب که شاخه‌ای از مرکز ارتباطات آننبرگ دانشگاه جنوب کالیفرنیاست می‌گوید: کتاب‌ها ‏در آینده‌ی خیلی نزدیک امکان بحث را از طریق قابلیت گپ زنده در اختیار ما قرار خواهند داد. شما می‌توانید ببینید چه کسانی ‏سرگرم خواندن کتابی هستند که شما دارید مطالعه می‌کنید و می‌توانید با آن‌ها درباره‌ی کتاب وارد گفتگو شوید. ‏

کوین کلی، نویسنده‌ی مطالب علمی در یادداشتی که بحث‌های فراوانی برانگیخت، حتی پیش‌بینی کرد که ما در اینده تشکیلات ‏جمعی کات اند پیست آنلاین خواهیم داشت. ما کتاب‌های جدیدی از قطعات و جزئیات برگرفته از کتاب‌های قدیمی تولید ‏خواهیم کرد. او می‌نویسد: زمانی که کتاب‌ها دیجیتالی شدند، می‌توانند در صفحاتی واحد قرار گیرند یا به خلاصه‌های در یک ‏صفحه تقلیل یابند. این خلاصه‌ها در قالب کتاب‌های سفارشی جدید تلفیق و سپس در مراکز عمومی منتشر و مبادله می‌شوند.‏

این سناریوی خاص یا عملی می‌شود یا نمی‌شود. اما مساله‌ی ظاهرا اجتناب‌ناپذیر این است که گرایش وب به تبدیل کردن همه‌ی ‏رسانه‌ها به رسانه‌های اجتماعی،‌دارای تاثیرات گسترده بر سبک‌های خواندن و نوشتن و ازین رو خود زبان است.‏

وقتی که کتاب در دوران قدیم تغییر کرد تا خواندن بی‌صدا را ممکن سازد، یکی از مهم‌ترین نتایج این تغییر پیدایش و رشد ‏نوشتن خصوصی و شخصی بود. نویسندگان با این فرض که خواننده‌ی دقیق که هم به لحاظ فکری و هم حسی عمیقا درگیر کتاب ‏می‌شود،‌ در نهایت سرو کله‌اش پیدا خواهد شد و از آن‌ها تقدیر خواهد کرد بلافاصله محدودیت‌‌های سخنرانی عمومی را پشت ‏سر گذاشتند و دست به کشف انبوهی از اشکال مشخصا ادبی زدند که بسیاری‌شان فقط در صفحه امکان بروز داشتند. آزادی ‏جدید نویسنده‌ی خصوصی منجر به انبوهی از تجربیاتی شد که باعث گسترش دایره واژگان، فراخی مرزهای نحو و در کل ‏افزایش انعطاف و قدرت بیان زبان شد.‏

امروزه‌، ساختار خواندن بار دیگر در حال تغییر است. از صفحه‌ی خصوصی به صفحه‌ی نمایش عمومی.‏

و نویسندگان بار دیگر خودشان را با شرایط جدید تطبیق خواهند داد. آن‌ها بیش از پیش آثار را با محیطی که کلب کرین ‏نویسنده‌ی مقالات علمی، آن را گروهی می‌نامد متناسب می‌کنند. محیطی که در آن مردم، عمدتا به خاطر حس تعلق مطالعه ‏می‌کنند تا روشنگری یا تفریح شخصی. اما با پیشی گرفتن دغدغه‌های اجتماعی از دغدغه‌های ادبی، نویسندگان ظاهرا محکوم به ‏اجتناب از ذوق‌ورزی و تجربه‌ورزی به نفع سبکی بی‌رنگ و بو، ولی با دسترسی فوری هستند. نوشتن ابزاری می‌شود برای ثبت ‏حرف‌ها و گفت‌وگوهای معمولی افراد." (اینترنت با مغز ما چه می‌کند/ نیکلاس کار/ محمود حبیبی/ نشر گمان/ ص212 و 213)‏

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۱
پیمان ..

اولش تعجب کردم که چرا کسی نمی‌رود سمت وسط اتوبوس. دم غروب بود و همه زیربغل به زیربغل هم ایستاده بودند و جا ‏برای تازه‌واردها نبود. ولی قسمت وسط اتوبوس خالی بود. جستم سمت وسط اتوبوس و یکهو جا خوردم. دختری آن‌جا ایستاده ‏بود. و به فاصله‌ی نیم‌متری او خالی بود. کسی نزدیکش هم نایستاده بود. دختر زیرسارافونی سفید پوشیده بود با یک دامن سیاه ‏خیلی بلند. و چشم‌های بادامی‌اش شبیه آسیای مرکزی‌ها بود. کنارش هم یک پسر موطلایی لاغر ایستاده بود. روبه‌روی‌شان ‏ایستادم. پسر کوله‌ی 65لیتری کانیون سیاه رنگ داشت که زیر پایش گذاشته بود و دختر کوله‌ی 35 لیتری دوتر آبی‌رنگ به ‏دوش انداخته بود. نمی‌دانم متوجه رفتار ما ایرانی‌ها شده بودند یا نه. این‌که وسط آن همه شلوغی باز هم کسی نزدیک‌شان ‏نشده بود،‌خیلی حرف بود.آقای کنار دستی‌ام گفت: پسره بلژیکیه و دختره بلغارستانی. و بعد ازم پرسید تا ایستگاه علم و ‏صنعت چند تا مونده؟ گفتم 4تا. به انگلیسی به پسره گفت که 4تا ایستگاه مانده.‏

سر ایستگاه کرمان 5-6تا بچه‌ی سرچهارراهی ریختند توی اتوبوس. ریزه میزه بودند و شر. لابه‌لای مردها تونل باز کردند. یکی ‏تیکه انداخت: بچه‌های شکیبو نیگاه. دختر 5ساله‌ای که صورتش از چرک سیاه شده بود گفت: شکیب باباته توله‌سگ. همه ‏خندیدند. پسری عینکی براق نگاهش کرد. پسری که بسته‌ی آدامس دستش بود گفت: چهارچشمی و زبان در آورد. همه زدند ‏زیر خنده که کاری‌شان نداشته باشید. پسر بلژیکی و دختر بلغار فقط نگاه می‌کردند.‏

نگاه‌شان می‌کردم و یک حس عجیبی بهم دست داده بود. این که دختر همراهت اهل یک کشور دیگر باشد خودش یک داستان ‏است. بعد آن‌قدر پایه باشد که با تو پا شود بیاید ایران خودش یک داستان دیگر است... بعد به دامن بلند و گشاد و لباس و ظاهر ساده و بی آرایش دختر یک ‏نگاه گذرا انداختم و بعد زل زدم به نیم‌متر آن طرف‌تر. دخترها و زن‌هایی که آن طرف ایستاده بودند و چسان فسان ریمل و رژ ‏و پودر و ماسک سفید روی صورت شان و ساپورت تنگ‌شان آدم را فقط به فکر لمس کردن بدن‌شان می‌انداخت... ‏

به ایستگاه آخر رسیدیم. پسر بلژیکی و دختر بلغار پیاده شدند و راه افتادند سمت مترو. می‌خواستند بروند کرج. گفتند که بلدند ‏که خط عوض کنند. صبر کردم تا جلویم راه بروند. جلوی من سوار پله برقی شدند. روی یک پله ایستادند و دختر با خنده چیزی ‏به پسر گفت. از اتوبوس‌سواری‌شان گفت یا از بچه‌های شکیب و خنده‌ی ملت؟ نمی‌دانم... جلوی من بلیط خریدند و در مسیری ‏مخالف مسیر من سوار مترو شدند... تو دلم به‌شان آفرین گفتم و یکهو احساس ترسو بودن کردم. پیش خودم دلیل آوردم که ‏تو پول نداری. تو در کشوری زندگی می‌کنی که یکی از بی‌ارزش‌ترین پول‌های دنیا را دارد. آن‌ها با 20 یورو می‌توانند کل این ‏شهر را زیر پا بگذارند، ولی تو با 20 هزارتومان... تو جان می‌کنی، از صبح تا شب می‌روی سر کار، از شب تا صبح می‌نشینی پای ‏درس‌هات و آخرش هم بعد از چند ماه به اندازه‌ی یک بلیط هواپیما به بلژیک پس‌انداز نداری. حتا وقتی یک سفر دو روزه‌ی ‏وطنی بروی متهمت می‌کنند که با تو خوش نمی‌گذرد. تو همه‌اش دوست داری راه بروی و این‌طرف و آن طرف بروی. آدم با تو ‏خسته می‌شود. آدم می‌رود مسافرت که لش کند. خستگی در کند... ولی ته دلم می‌دانستم که همه‌ی این‌ها فقط توجیه است.‏


۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۵۵
پیمان ..

یکی از نخبه‌های کدنویسی این بوم و بر از وطن دل کنده بود و رفته بود آلمان. معدل بالا و مقاله تا دلت بخواهد اوضاع را برای اپلای در یک دانشگاه خوب برایش فراهم کرده بود. رفت و آن‌جا ساکن شد. خوره‌ی برنامه‌نویسی بود و دوست داشت که از مهارتش پول هم دربیاورد. رفت و برای یکی از بهترین شرکت‌های برنامه‌نویسی آلمان درخواست همکاری داد. قبول کردند و قرار شد که مصاحبه کنند. 

روز مصاحبه بهش یک برگه دادند که یک الگوریتم 4خطی بود. بهش 1 کامپیوتر و  1 ساعت هم وقت دادند که کد این الگوریتم را بنویسد. سوال بیش از حد آسان بود. پشت برگه را نگاه کرد که نکند پشتش هم سوال باشد. نبود. او هم 30ثانیه‌ای کد را نوشت. یک کد 15خطی بود. اجرا کرد و به عنوان نفر اول از محل امتحان بیرون آمد. فردایش سرمست از غرور 30 ثانیه‌ای کد زدن و این که هوش سرشارش مورد تحسین قرار می‌گیرد رفت نتیجه‌ی مصاحبه را بگیرد. 

رد شده بود.

تعجب کرد. رفت پرس و جو کرد. جوابش را ندادند. سمج شد که آخر چرا؟ من 30 ثانیه‌ای کد زدم. من نخبه‌ی کدنویسی‌ام.

آخرش یک بابای هندی دلش سوخت و به داد غرور جریحه‌دار شده‌ی او رسید. دستش را گرفت و برد توی محیط کار. برایش توضیح داد که مشکلش چه بوده: او متغیرهای کدش را رنگ بندی نکرده بود! چرا؟ چون که باید یک استاندارد مستندسازی را رعایت می‌کرد. باید جوری کد می‌نوشت که یک نفر بیگانه در اولین نگاه تشخیص بدهد که هر کدام از متغیرها به چه دسته‌ای تعلق دارند و ترتیب کار در ذهن او چطور بوده. برایش توضیح داد که این‌جا در واحدهای کدنویسی هر نفر در هر ساعت کارش، 10دقیقه کد می‌نویسد و 50 دقیقه‌اش صرف مستندسازی و ثبت توضیحات و ثبت روندها می‌شود.‌

@@@

هواپیماهای اف 4 را که به ایران تحویل دادند، همراهش یک کانتینر کاغذ هم فرستادند. یک کانتینر کاغذ چک لیست برای نوشتن گزارش هر پروازی که با هر هواپیما صورت می‌گیرد. چک لیست‌ها پر بودند از جزئیات: حداقل و حداکثر سرعت، شرایط محیطی، کیلومتر پیموده شده، شرایط روحی روانی خلبان و... هر پرواز 15دقیقه طول می‌کشید و پر کردن چک لیست پرواز خودش 1 ساعت. حال و حوصله‌ی پر کردن چک‌لیست‌ها و گزارش نویسی نبود. حالا برای خالی نبودن عریضه یک گزارش کوتاه نوشته می‌شد. اما پر کردن تمام چک لیست‌‌ها و مستندها... بی‌خیال.

چرا باید گزارش یک کار از خود آن کار وقت بیشتری بگیرد؟

عاقلانه نبود. جنگ شد و هواپیماها به کار ایرانی‌ها آمدند. فقط ایران تحریم بود و وقتی 2-3تا از هواپیماها تعمیر لازم شدند آمریکایی‌ها ارائه‌ی خدمات نمی‌دادند. به ضرب و زور و قایمکی و سری چند مکانیک هواپیمای جنگی به ایران آمدند تا به داد هواپیماها برسند. اولین چیزی که می‌خواستند همان یک کانتینر چک لیست بود. کوچک‌ترین جزئیات پرواز هر هواپیما را می‌خواستند و یافت نمی‌شد... برای تعمیر دقیق هواپیما و صرف کمترین هزینه باید چک‌لیست‌ها می‌بودند. باید نقاطی از هواپیما که تحت استرس بیشتری قرار گرفته بود شناسایی می‌شد. اما نبودند. و چون نبودند همه چیز باید تعویض می‌شد... هزینه‌ای چند برابری.

@@@

سیستم عامل ملی شکست خورد. 

سیستمی که تحت لینوکس قرار بود ساخته شود شکست خورد. 

و هیچ وقت هیچ کس گزارش نداد که چرا این برنامه شکست خورد؟ هر گروه می‌توانست تقصیر گروه متقابل بیندازد و حق هم داشت. چون مستندسازی دقیقی صورت نگرفته بود. و چون مستندسازی نداشت بعدها هم هیچ کسی نمی‌توانست و نتوانست بفهمد که چرا این پروژه‌ی ملی شکست خورد؟

آدمی که نمی‌تواند بفهمد "چرا" شکست خورده هر لحظه ممکن است دوباره از همان‌جا شکست‌‌های مهلک‌تر بخورد...


مرتبط: مستندسازی 
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۴
پیمان ..

زندگی کارمندی. سبکی از زندگی که باید مطابق با قانون کار بگذرانی: گذراندن 44 ساعت در هفته در یک محیط کاری. این کار می‌تواند عنوان مهندسی بگیرد یا عنوان حسابداری یا اپراتوری یا هر چیزی. سر و ته همه‌شان یکی است. مهندس طراح و حسابدار و کارشناس امور اداری همه کارمندند. همه‌شان 44 ساعت در هفته در محل کار باید کار کنند. محل کار یک ساختمان است با چند اتاق یا چند پارتیشن و چند میز و کامپیوتر و چند نفر آدم. آدم‌هایی که عموما لیسانسه و فوق‌لیسانسه‌ی دانشگاه‌های این بوم و بر اند. این آدم‌ها مجموعه‌ای از روابط را شکل می‌دهند. کارهای‌شان را انجام می‌دهند. کارهایی که سخت نیستند. آسان‌اند. به تمرکز چندانی نیاز ندارد و به خاطر همین با هم‌دیگر زیاد حرف می‌زنند. زیاد حرف می‌زنند اما رفیق جینگ هم نمی‌شوند. عموما مجموعه‌ی صحبت‌ها از 3 چیز فراتر نمی‌رود: 1- حرف زدن در مورد کار کارمندی و 44 ساعت در هفته و یکنواختی و روزمرگی 2- غر زدن در مورد حقوقی که سر ماه می‌گیرند و کم بودنش 3- صحبت‌های خاله‌زنکی در مورد همکاران غایب

زیراب زدن و تلاش برای ارتقای شغلی و خود را کاربلد جلوه دادن و من خوبم و پاچه‌خواری از مقام‌های مافوق هم پیش‌پاافتاده‌ است دیگر...

جدایی یا درهم‌آمیختگی بین زندگی کاری و زندگی شخصی در سبک زندگی کارمندی است که قابل تصمیم‌گیری می‌شود.

بعضی‌ها می‌گویند آدم کارمند باید تمام خستگی‌ها، مسائل فکری، روابط کاری و تنش‌ها و همه و همه را وقتی کار روزانه‌اش تمام شد توی محل کارش جا بگذارد و با رویی گشاده، با شخصیتی دیگر به خانه برگردد. می‌گویند که آدم کارمند می‌تواند یک زندگی دوگانه داشته باشد. صبح تا عصر یک کار روتین و عصر تا نیمه‌شب یک زندگی پرهیجان. یا اصلا یک کار دیگر. کاری که شاید روزگاری با رونق گرفتنش جای کار اول را هم بگیرد. اگر هم نگرفت، همین که دل آدم را خوش کند کافی است. یک زندگی دوگانه یا چند گانه.

بعضی‌ها هم می‌گویند آدم موفق و شاد کسی است که کارش از زندگی‌اش جدا نباشد. آدم موفق آن قدر کارش را دوست دارد که حتا بیش از ساعات موظفی در محل کار می‌ماند. حتا وقتی از محیط کار خارج شد باز هم مسائل کاری ذهنش را مشغول کنند و او از حل کردن مسائل کاری در نیمه‌شب، در میان خواب لذت ببرد.

کدام یک؟!

راستش تعریف دوم خیلی آرمانی‌تر و قشنگ‌تر است. اما به نظر من اجبار 44 ساعت در هفته آن را مضحک می‌کند. اگر عشق باشد، اجبار دیگر معنایی ندارد. ولی اجبار هست. خیلی هم هست. محیط‌های کارمندی و سازمانی در ایران، محیط‌های قدردانی نیستند. آدم‌های تازه‌کار با جان و دل کار می‌کنند تا باتجربه می‌شوند. اما میزان قدردانی سازمان‌ها و شرکت‌ها از آن‌ها به اندازه‌ی زحمات‌شان نیست. بی‌کاری بی‌داد می‌کند. کوچک‌ترین ناز و تنعمی از سوی آدم‌ها با حکم اخراج و وارد کردن یک آدم جدید روبه‌رو می‌شود. کارها هم آن‌قدر تخصصی نیستند که کسی بتواند ناز کند. راستش من تا به حال سازمانی و محیطی را ندیده‌ام که در آن کارمندان احساس مالکیت داشته باشند. راستش توی ایران به جز آقازاده‌ها و از ما بهتران و بسیجی‌های دانشگاه کسی را ندیده‌ام که حس مالکیت داشته باشد. مثلا خود من. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم هیچ گونه حس مالکیتی به کلمه‌ها و فکرهایم ندارم. نمی‌توانم داشته باشم... کسی این حق را به من نمی‌دهد که این‌ها برای من هستند... کارمندها و سازمان‌ها هم همین‌طورند. و وقتی چیزی برای تو نیست چرا باید با جان و دل کار کنی؟ آیا با اسب داستان مزرعه‌ی حیوانات نسبتی داری؟!

مخلص کلام این که من هم هوادار نظریه‌ی جدا بودن زندگی کاری و خصوصی هستم. خیلی‌ها با من هم‌نظرند. می‌توانم اکثریت جماعت کارمند دوست ندارند که استرس‌های بیهوده‌ی محل کارشان را با زندگی شبانه‌شان در هم بیامیزند. جدایی... دوری و دوستی... رفیقی دارم که یک ضرب‌المثل را بارها برایم تکرار کرده است: "آدم جایی که پول درمی‌آورد،‌ دول درنمی‌آورد." ضرب‌المثلی قاطع در باب جدایی زندگی کاری از زندگی خصوصی یک کارمند. 

اما... به نظرم دنیای قشنگ نو به سمت دیگری دارد می‌رود. کارمندها از صبح تا عصر کار می‌کنند. از عصر تا شب را توی ترافیک برای بازگشت به خانه می‌گذرانند. و شب تا نیمه‌شب را هم در آغوش موبایل‌های‌شان. عکس‌های اینستاگرام همکاران‌شان را می‌سکند تا اطلاعات بیشتری از او به دست بیاورند. گروپ‌های تلگرامی تشکیل می‌دهند. گروه‌هایی که رییس و روسا هم هستند و بحث‌های تخصصی کاری می‌کنند و در مورد فلان چیز نظر می‌دهند. (این چیز خوبی به نظر می‌رسد. یک اتاق فکر برای شنیدن پیشنهادهای تمام پرسنل!) اما از دل هر گروه چند زیرگروه دیگر هم به وجود می‌آید. بحث کوچولویی درمی‌گیرد. خانمی هم‌نظرهایش را توی یک گروه تلگرامی دیگر جمع می‌کند تا تصمیم‌ بگیرند که علیه فرد مخالف چه بگویند. از دل گروه تخصصی گروهی دیگر شکل می‌گیرد که در مورد دوسدختر کارمند تازه‌وارد آمار بگیرند. خانم فلانی گروه تخصصی را لیو می‌دهد. همه خواب‌شان می‌گیرد و موبایل در آغوش به خواب می‌روند. موبایلی که تا صبح هر چند دقیقه می‌لرزد و خاموش می‌شود و می‌لرزد و خاموش می‌شود...

فردا صبحش: اولین صحبت‌ها در مورد لیو دادن خانم فلانی است و این که ph کدام یک از کارمندان است و عکس خانم فلانی و لباسش چه‌قدر قشنگ است و...

در عمل آدم‌هایی که در 8 ساعت کار روزانه هم را هر روز هر روز می‌بینند، 8 ساعت بعدی شبانه‌ روزشان را هم با موبایل‌های‌شان در کنار هم می‌گذرانند... یک دایره‌ی عاشقانه از کار.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۵
پیمان ..